جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: امروز ساعت 16:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
"ق/غ"ها رو "ر" بخوانید! وقتی بلد نیستی فرانسوی حرف بزنی ولی چالش داری.

مادام نویسنده خوش‌حال از این که سوژه‌ای پیدا کَقده تا بتونه توش دَقجا بزنه و چالش لهجه‌ی فغانسویشو انجام بده، شیقجه می‌زنه وسط تاپیک و یهو می‌بینه اوه اوه، اوضاع خیطه و اگه دیق بجنبه سوژه می‌مونه ولی موسیو آکی نه!

دَق واقع مادام‌ها و موسیوهای مَقگخواق (مرگخوار ) بعد از وقایع پست قبلی و استِقِسِ زیادی که متحمل شده بودن، دَق وضعیتی بودن که آواداکداوقا می‌زدی جونشون از بدنشون دَق نمیومد و حالا بَقای خالی کَقدن عقده‌هاشون یِجوقی به موسیو آکی نگاه می‌کَقدن که موسیو آکی بدون نیاز به دو دو تا چهاق تا خیلی سَقیع خودش از قو می‌قه.
- چیه خب، می‌خواستم اهمیت بالای این جامو نشون بدم.

حالا می‌پُقسین پس چِقا موسیو آکی اینقد قیلَکس بود و تَقسی از جونش یا بلایای احتمالی از خشم مادام‌ها و موسیوهای مَقگخواق نداشت؟ چون می‌دونست اگه دَق شَقایطی بودن که حفظ ظاهِقی که به هم زدن اهمیت نداشت، الان تیکه بُزُقگَش گوشش بود و از این قضیه جون سالم به دَق نمی‌بُقد. ولی خب، از بخت خوبش اونا موسیوها و مادمازل‌هایی بودن که خیلی زحمت کشیده بودن شبیه موسیوها و مادمازل‌های محفلی دَق بیان و حاضِق نبودن به خاطق خشم لحظه‌ای خَقابش کنن. با این حال هم‌چنان نمی‌تونستن با این خشم هم پا به آغاز ماموقیت بِذاقَن، پس قاهکاقِ کوتاهی بَقای بازگشت آقامِش به وجود موسیوها و مادمازل‌های مَقگخواق توسط موسیو کاتانا به موسیو آکی اِقائه می‌شه.
- » »

و موسیو آکی خیلی زود چهاق گالیونیش میفته و قو به سمت موسیوها و مادمازل‌های مَقگخواق می‌گه:
- نفس عمیق بکشید. خیلی عمیق.

موسیوها و مادمازل‌های مَقگخواق که چاقه‌ی دیگه‌ای بَقای عدم شکست مَاموقیت پیش از آغازش نمی‌دیدن، نفس‌های عمیقی می‌کشن و خیلی زود دوباقه می‌شن همون موسیوها و مادمازل‌های مَقگخواقِ خوبِ اَقباب لُقد وُلدِموقتشون که جلوی بانک گِقینگوتز قِسیده و آماده بودن که بِقَن تو!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: امروز ساعت 11:30
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین

- صبر کنید!

همه مرگخواران سر جای خودشون خشک شدن! هیچ کس جرأت نداشت برگرده و به منشا صدا نگاه کنه، اما چاره‌ای نبود. بعضی وقت‌ها انسان می‌دونه باید کاری رو انجام بده، اما توانایی انجام دادنش رو نداره. این چیزی نیست که دوست داشته باشیم، اما درون تک تک ما وجود داره. بله... ترس از اتفاقات ناشناخته چیزیه که بعضی وقتا ما رو مجبور می‌کنه کارهایی را انجام بدیم که نمی‌خوایم، یا بدتر... کار‌هایی را که می‌خوایم انجام ندیم. اگه می‌خوای ترست رو کنار بذاری، کتاب «ترست را کنار بگذار و برو به زندگیت برس مردک!» نوشته‌ روان‌شفادهنده کرنلیوس فاج می‌تونه برات معجزه کنه! برای خرید کتاب کپشن همین پست رو ببین!

اما مرگخواران که هیچ کدومشون کتاب «ترست را کنار بگذار و برو به زندگیت برس مردک!» نوشته‌ روان‌شفادهنده کرنلیوس فاج رو نخونده بودن، نتونستن ترسشون رو کنار بذارن و مثل گوساله‌هایی بی‌خرد روبروشون رو نگاه کردن.

اون صدا که دیگه کله‌ش خراب شده بود دوباره داد زد و گفت:
- مگه با شما نیستم؟! برگردین منو نگاه کنین!

همچنان هیچ کس جرأت نکرد حرکت کنه. انگار اصلاً فحش گذاشته بودن برای کسی که برگرده و ببینه کیه که داره اینقدر زرت و پرت می‌کنه! اوضاع به شکل عجیبی داشت از کنترل خارج می‌شد. همه‌ی مرگخواران انگار با یه طلسم سر جای خودشون خشک شده بودن!

قضیه برای سوروس اسنیپ اما از این هم بحرانی تر بود. از آخرین نخ سیگاری که کشیده بود بیش از 3 دقیقه می‌گذشت و نسخ نسخ بود. نمی‌تونست بیشتر از این تحمل کنه. از اونجایی هم که آدم سیگاری هر کاری می‌کنه که بتونه یه سیگار دیگه بکشه، ناگهان فکری به سرش زد!

سریع چوبدستی هوشمند جادویی‌ش رو باز کرد و نسخه جی دی اف کتاب «ترست را کنار بگذار و برو به زندگیت برس مردک!» نوشته‌ روان‌شفادهنده کرنلیوس فاج را که توی کپشن همین پست لینکش گذاشته شده را خرید! کتاب را باز کرد و شروع به خوندن کرد!

باورش نمی‌شد! چرا این کتاب را تا حالا نخونده بود؟! اگه چند سال زودتر با «ترست را کنار بگذار و برو به زندگیت برس مردک!» نوشته‌ روان‌شفادهنده کرنلیوس فاج آشنا شده بود، شاید الان لیلی به جای جیمز کنار سوروس بود. شاید همه به جای این که زرپ و زرپ به هری بگن چقدر شبیه جیمزی، می‌گفتن چقدر شبیه سوروسی! از فکر این که یه پسر بچه با موهای چرب و کثیف و دماغ عقابی و ردای بلند سر تا پا مشکی توی هاگوارتز بچرخه و بقیه دانش‌آموزها رو اذیت کنه چشماش پر از اشک شد!

دوباره نگاهی به کتاب انداخت که فقط یک صفحه داشت که توی اون با فونت بزرگ نوشته شده بود:

«ترست را کنار بگذار و برو به زندگیت برس مردک!»

با اعتماد به نفس از جاش بلند شد و به سمت صدا برگشت!

با این کارش انگار طلسم مرگخواران هم شکسته شده بود! اون ها هم یکی یکی برگشتن و به صاحب صدا نگاه کردن.

اما کسی رو دیدن که باورشون نمی‌شد!

چطور صداش رو تشخیص نداده بودن؟!

اون صدای کسی نبود به جز...

آکی سوگیاما!

آکی لبخندی با خجالت زد و گفت:
- باید خیلی حواسمونو جمع کنیم! ارباب حتماً این جام رو میخواد! خجالت کشیدم


پست نوشته شده توسط سازمان تبلیغات وزارت سحر و جادو

ویرایش شده توسط کرنلیوس فاج در 1405/3/7 11:36:01
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: امروز ساعت 00:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیش‌نوشت: در این پست هیچ اتفاقی نمی‌افتد! اگر وقتتان اضافه نیست و از سر راه نیاورده‌اید، می‌توانید ایگنور کرده و در ادامه‌ی پست قبلی پست بزنید!


مرگخواران مقابل گرینگوتز ایستاده بودند. چیزی که مشخص بود، این بود که باید به بانک بروند! چیزی که مشخص نبود، این بود که چگونه بروند؟ نه این که چطور وارد شوند. خوب مثل هر کس دیگری! در را باز می‌کردند و می‌رفتند داخل. با پا. بلکه سوال این جا بود که فوری، سریع، انقلابی بروند؟ یا کشش بدهند و نوار خالی پر کنند؟ اما این تنها نقطه اختلاف نبود.

پس از سالازار، این بار بلاتریکس بود که ناگهان ورودی طوفانی به سوژه داشته باشد! او مستقیم به سمت هلنا رفت و سعی کرد با اردنگی او را از سوژه به بیرون پرتاب کند. تلاشی مذبوحانه و نافرجام...

- عسیسم خودت وانمود می‌کنی اردنگی‌ها به ماتحتت اصابت داره و پرتاب می‌شی؟ یا به جای پام که به جای برخورد فرو می‌ره...

بلافاصله جادوگر کهنسالی سوار بر جاروی پرنده از ناکجاآباد سر رسید و صاف وسط جمع مرگخواران فرود اضطراری کرد.

- واقعا که! تاسف آوره! بانوی خاکستری خوش‌مزه‌ترین برتی‌بات‌های کهکشان راه شیری رو عرضه می‌کنه، اون وقت شما بهش اردنگی می‌زنید؟ این نشیمنگاه لایق اردنگی نیست! این نشیمنگاهِ دختر روونا ریونکلا، باهوش‌ترین ساحره‌ی تاریخه!این نشیمنگاه رو باید... اصلا حالا که این‌طور شد من می‌رم.

جادوگر خردسال پستونکش را در دهان گذاشت، سوار جاروی چرخ کمکی دارش شد و از همان مسیری که آمده بود، برگشت به سمت کره‌ی ماه!

- وری نایس بانو بلاتریکس! چه‌قدر جینیِس‌طور قصد کردید هلنا رو از سوژه بیرون کنید. هلنا که مرگخوار نیست.

- نیست؟! چه جالب! و البته فاقد اهمیت. به هر حال من که ساعدش رو چک نکرده بودم... ببینم اون ساعد سفیدتو عسلم؟

بلا که همچنان به جسم نداشتن هلنا اهمیت نمی‌داد، همین که دستش جلو آمد، دندان‌هایش را محکم فرو کرد و یک گاز از ساعد او گرفت.

- هوششش! چرا گاز می‌گیری؟ خوبه منم... نه من که نمی‌تونم. eva: خوبه بدم گشنه در نت گازت بگیره؟

این بار خفاشی پروازکنان نزدیک شد و وقتی به جمع رسید، بدل به مردی کت‌وشلواری شد که ماسک به صورت داشت.

- چرا گفتی گشنه در نت گازش بگیره؟ این همه موجود گازگیر... چرا نگفتی گرگینه؟ چرا نگفتی خون‌آشام؟ توطئه! توطئه درکار است! توطئه‌ها در کار است! حالا که این‌جوری شد اصلا من میرم یه سوییسایدال بِلَک هِوی دِث دُوم متال پلی می‌کنم که بفهمید چقدر غمگینم کردین.

مرد هدفونش را به گوش گذاشت و دوباره به خفاش تبدیل شد و پر کشید و رفت. از درون هدفونش حتا از دور دست نیز صدای «شینقلی نانای نانای» شنیده می‌شد.

هلنا و بلا همچنان به صورت فیزیکی درگیر بودند. تقریبا فیزیکی.

- جناب سالازار نمی‌خواین به عنوان هِدِ فامیلِ تمام اصیل‌زاده‌ها پادرمیونی کنید؟ به هر حال اگر گردن‌گیر نواده‌تون به شما نرفته باشه، اون طرف قضیه هم دخترتونه!

- خیر. ما را اصلا آن فلامل فلان فلان شده بیخود به این سوژه وارد کرد. این سوژه در سطح ما نیست. ما می‌رویم در جهنم انیمه‌های سنگین و عمیقی ببینیم که به سطح ما می‌خورد و تنقلاتی مناسب کلاس بالایمان، همچون ماچاسانشاین همراه با کرنفلکس شکلاتی دارک بخوریم. اگر در سوژه‌ای اساطیر یونان باستان و خدایان مصر و افسانه‌های جادوگران را ریختید در چرخ گوشت و به خروجی به میزان لازم نسبی‌گرایی هم اضافه کردید و با عصاره زعفران اصل قائنات در یخچال خواباندید، ما را صدا کنید که به سوژه نزول اجلال فرماییم و با مشاوره‌ای خردمندانه برگرفته از قدرت لایزال خود، گره‌های سوژه را یکی پس از دیگری، ژانگولرطور باز نماییم. ورژن پیشرفته و رنگ و لعاب داری از اولین پست همین تاپیک! راستی گفتیم مقدار لازم... اصلا چه کسی تعیین می‌کند که میزان لازم چقدر است؟! لازم نکرده ما را صدا کنید!

به این ترتیب سالازار نیز جمع را ترک کرده و از سوژه خارج شد.

- خوب هلنا تو که مرگخوار نیستی این جا چه می‌کنی اصلا؟ خودت با زبون خوش برو بذار بلا هم آروم بگیره دیگه! برو به دنیای ارواح! چرا نمی‌ری؟

- نمی‌خوام! نمی‌رم! یه روح جدید اومده... الان 48 ساعته همش داره بلند بلند و بی وقفه با خودش حرف می‌زنه!

- حرف می‌زنه؟ چی می‌گه؟

- چمیدونم! ما که نمی‌فهمیم! یه چیزایی تو این مایه ها که «نه! ببین! اگر صفحه‌ی 27 خط 11 کلمه شیشم رو با دقت خونده بودین، متوجه می‌شدین پاراگراف آخر فصل سوم یه لایه‌ی پنهانی داره که به سبک مرلین‌بیامرز «تسرالوان چه خوف» به هم ارتباط پیدا کرده! نه! ببین! شما اصلا نسل بیت رو می‌شناسین؟ «کوفت ونه‌گات» رو؟ ربطش رو ول کن! نمی‌شناسین دیگه! اگه می‌شناختین که ربطش رو نمی‌پرسیدین! نه! ببین! شما صید ماهی مرکب پیچیده در بریتانیا رو خوندین؟ سیمای ساحره‌ای در جمع رو چی؟ گاب استون در ساعت نه و نیم؟ مرگ و هیپوگریف؟ how: ربطش رو ولش کن! نخوندین دیگه! نه! ببین! شما اصلا دقت نکردین که روز آغاز جنگ جهانی اول مصادف بوده با تقارن برج عقرب با صورت فلکی دب اصغر! دقت کردین؟ نکردین دیگه! نه! ببین...»

- باشه هلنا. باشه... ادامه نده. تو بمون. فقط ادامه نده. بانو لسترنج... میشه بفرمایید پس اگر مشکلتون با مرگخوار نبودن هلنا نیست، چرا سعی دارید از سوژه بیرونشون کنید؟

- برای منافع... چیز یعنی برای افراد مهم‌تر!

- یعنی به جاش مرگخوارهای جدید رو وارد کنید؟

- مرگخوارهای جدید؟ نه... family over everything! خودتون قضاوت کنید! سالازار بزرگ و اصیل توی سوژه باشه بهتر نیست تا یه روح؟!

- سالازار پیش پاتون اومده بود، خودش ول کرد رفت!

- خوب بازم گزینه‌های مهم‌تر و سازگارتر با سوژه هستن... مثلا ورنون!

-

علامت شوم مرگخواران بار دیگر سوخت.

- ارباب منتظر انجام ماموریت هستن. ول کنید کل کل با همدیگه رو. این اختلافات همش توطئه‌های نویسنده‌ی این پسته. که یک جن با ارباب‌ایشو و تروماهای سنگین شکنجه‌های کودکیشه و حالا داره با این پست بی سر و ته، کمبودها و عقده‌های دوران بردگیشو جبران می‌کنه! به کوری چشمش، همگی متحد میشیم و تا انجام ماموریت آروم نمی‌گیگیریم!

- اتحاد! اتحاد! اتحاد مرگخوارای ارباب!

مرگخواران همگی متحد شدند و همه چیز به خوبی و خوشی حل شد. حالا باید راهی برای دزدیدن جام از گرینگوتز می‌یافتند. نویسنده بد!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 15:09
نمایش جزئیات
آنلاین
خب رسیدیم بانک گرینگوتز.

سالازار یهو پرید وسط و گفت:
-خب وقتشه راه بیوفتیم.

مرگخواران هاج و واج به سالازار لرزان نگاه کردند.
-سالی ما خیلی وقته که راه افتادیم. الان وسط های سوژه ایم.
-نه نباید سوژه رو خیلی سریع پیش ببرید. باید از موقعیت ها خوب استفاده کرد.

هلنا یک لحظه سیم هدفونش از گوشی اش جدا شد و صدای اهنگ " توی ویز ویز تهمتنی...بزن که خوب نیش میزنی." در فضا پخش شد. اما هلنا سریع گوشی و هدفون رو به عقب پرت کرد. هدفون با جایی که هیچ چیز نبود برخورد کرد و بانز گفت:
-اخ.

هلنا گلویش را صاف کرد و به سمت سالازار گفت:
-راستش سالازار، قرار شده اینقدر کشش ندیم چون ممکنه حوصله اعضا سر بره و سوژه ها بیش از حد طولانی بشه.

سوروس اسنیپ دستشو دور گردن لیلی (لیسا) انداخته بود و سعی میکرد با هاله ی خاص و تلخش او را شیفته ی خود کند و اصلا توجهی به بحث های غیرعادی که اعضای غیرعادی محفل انجام می دادند نداشت.
لیسا هم کم کم از فاز ونزدی آدامز بیرون آمد و فاز اِنید سینکلر گرفت و گردن سوروس را یک گاز خون دار گرفت و رفتن لای بوته ها و شش فصل ومپایر دایریس رو استارت زدند.
یهو ممدمرگخواری که تیشرت قرمزی پوشیده بود که رویش نوشته بود "سوپ پیاز هم غذاست" گفت:
- اونجارو نگاه کنید.

همگی به آسمان نگاه کردند. نماد سیاه مرگخواران به شکل دودی سیاه، ابر های کلمبوس سفید دورش را فراری داد و در آسمان نقش بست و صدای جیغی هم در دوردست شنیده شد.

مرگخواران جای علامت روی ساعدشان سوخت و شروع به آخ و اوخ کردند. ویولا ریچموند همینطور که ساعدش را می مالید و از درد اخم کرده بود گفت:
-بالاخره میریم به بانک یا نه؟ ارباب تاریکی عصبانی هستن و منتظرن تا ماموریت سریع انجام بشه.
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1405/2/31 17:20:16
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1405/2/31 17:22:41
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 09:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- عمراااا!
- چرا لیسا. تو اینکارو میکنی.
- حاضرم تا اخر عمرم خون راسو بخورم اما اینکارو نکنم!
- لیسا...تو، اینکارو، باید بکنی!
- نوچ! نیمیخوام. من به هیچکس نمیگم عزیزم. دست از سر من بردارید.

دقیقه ای بعد، لیسا ماسک لیلی را زده بود و با غرغر به سمت اسنیپ که درحال کشیدن سیگار صد و یکمی اش بود رفت.
- من نمیدونم الان چرا باید بهش بگم عزیزم؟ خب این دیگه منو ول نمیکنه. یهو این محفلیا حمله کردن من نمیدونم اینو از خودم جدا کنم یا محفلیا رو بزنم. ایش!

رفت و به اسنیپ رسید. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی شونه اون گذاشت.
- هی، حالت خوبه؟
اسنیپ برگشت و به چشمای اشکی به لیسا_لیلی نگاه کرد.
- لیلی، تو...برگشتی!
- اره اسنی...اهم، سوروس. من فهمیدم یک تار موی گندیده تو به پای اون جیمز هم نمیرسه.

چشم های اسنیپ پر از قلب شد و لیسا رو محکم توی بغلش گرفت. لیسا نامحسوس سعی کرد اون ور از خودش دور کنه اما زور اسنیپ بیشتر از اون بود و محکم تر از قبل لیسا رو به خودش فشرد.
لیسا با چشم های خشمگین به تلما و بقیه که داشتند بهشون میخندیدن نگاه کرد و به لبخونی گفت:
- نفر بعدی خودت رو میشونم رو صندلی شکنجه!

- امم...سوروس جان، نظرت چیه بریم و ماموریت ارباب جون...چیز یعنی لرد رو انجام بدیم؟
- اره عزیزم اره. هرچی تو بگی. تو فقط درخواست کن!
و دست لیسا رو گرفت و عین فنر از جاش پرید. حالا چون لیسا-لیلی درخواست کرده بود، مصمم تر از هرموقعی بود که ماموریت رو تموم کنه.

لیسا برای مرگخوارا ادای گریه دراورد تا از این کابوس نجاتش بدن اما اونا فقط میخندیدن و دنبال اسنیپ به سمت بانک گرینگوتز اومدن.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 08:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه خبری راجب جامی شنیده که با هربار نوشیدن ازش، ده سال به عمرش اضافه می‌شه و به مرگخوارا دستور داده جام رو از محل نگه‌داریش، یعنی بانک گرینگوتز بدزدن. مرگخوارا هرکدوم لباس مبدل یکی از اعضای محفل رو می‌پوشن که دستور اربابشون رو انجام بدن؛ اما دست بر قضا، لیسا با لباس مبدل، لیلی پاتر شده و اسنیپ فکر میکنه که اون لیلی واقعیه.

---

لیسا همانطور که زیر لب ناسزا می‌گفت، ماسک لیلی را از صورتش کنده و به گوشه‌ای بسیار دور پرتاب کرد. پرتابی که با پرش جانانه‌ی تلما و قاپیدن ماسک پرنده نافرجام ماند.

لیسا اصلا از نافرجام ماندن پرتاب خارق‌العاده‌‌ی پنجاه امتیازی‌اش که اگر آنجا زمین کوییدیچ بود قطعا از هر سه دروازه به صورت نوبتی رد می‌شد، راضی به نظر نمی‌رسید.
- چیکار داری می‌کنی؟ تو هم حالا برای من شدی دروازه‌بان؟
- حالا تهش می‌رفت گیر می‌کرد تو شاخه‌های کجول! دو دقیقه زبونتو بگیر ببینم ایده‌ی عالیم چی بود.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد؛ اما فقط لحظه‌ای.
- اینجا خاک سیگار، اونجا خاک سیگار... هیچ می‌دونین چقدر این لباسا گرونن؟
- ول کن اون شاخه رو! از اینهمه گیاه آزاری و پایمالی حقوق بر حق گیاهان چی به تو می‌رسه آخه؟ مگه شاخه‌ی من گردگیر لباسته؟

ویولا توجهی نکرد و به کمک برگ‌های بخت‌برگشته‌ی کجول، به پاک کردن خاک سیگار از لباسش ادامه داد.

-شکایتت رو می‌برم به دیوان عالی رتبه‌ی برگ و ریشه!

ناگهان لامپی که با سیم‌پیچ فلزی به سر تلما وصل شده بود و تلما با همان اکثر سوژه‌ها را هدایت می‌کرد، جرقه ای زد و روشن شد‌.
- کجول انقدر غر نزن دیگه... ویولا چی داشتی می‌گفتی؟
- داشتم می‌گفتم خاک سیگار! زندگیمون شده پر از خاک سیگار!

تلما بدون اینکه نگاهش را به سمت لیسا بچرخاند، ماسک لیلی را روی صورت او کوبید. لیسا از شدت ضربه به عقب پرت شد و در آغوش دلفی افتاد.
- خب ایده‌ی عالیم رو یادم اومد. ببین لیسا، سوروس باور کرده تو الان لیلی واقعی ای. برو یه لبخندی بهش بزن، عزیزمی بهش بگو؛ بلکه دربیاد از این افسردگی حاد و ما هم از خاک سیگار و آه و فغان نجات پیدا کنیم.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405 19:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اسنیپ که یه عمر بخاطر عدم توانایی مخ‌زنیش به معشوقش نرسیده بود این دفعه تصمیم گرفت تموم تلاششو برای وصال انجام بده. اونقدرم توی تلاشش جدی بود که پاک یادش رفته بود اونی که پشت ماسک لی‌لی هست در واقع لیساست.
- ببخشید خانم، آیا شما تسترال هستین؟ آخه هر وقت می‌بینم‌تون انگار مرگو به چشم می‌بینم!

جماعت مرگخوارا همون لحظه:

ظاهرا استرس شدید اسنیپ برای رسیدن به موفقیت در این دور مسابقات کسب عنوان قهرمانی شوهر لی‌لی اوانز، باعث شده بود از مخ‌زنیش در پست قبل، قسمت مخش آب بشه بره توی زمین و ازش فقط یه مهارت "زنی" بمونه!

لیسا که تا حالا توی کل هزاران سال زندگانی خون‌آشامیش حتی در قرون وسطی هم همچین مخ‌زنی افتضاحی رو ندیده بود، خیلی رک و راست گفت:
- خاک بر سرت با این مخ‌زدنت!
- نه ببین لی‌لی... اون پاتر... اون تو رو نمی‌خواد. اون... اون فقط چشمش دنبال... دنبال...
- بیا برو بابا اسکل!
- گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی؟
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی!
فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی؟
گفتی که طلب کن تو مرا تا که نیابی! 🚬

اسنیپ ماسک جیمزو برداشت و همونجا نشست زمین و شروع کرد پنجاه‌تا پنجاه‌تا نخ رو همزمان روشن کردن و کشیدن.
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1405/2/29 19:56:22
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1405/2/29 19:58:37
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب روشن کن بریم.
- چیو؟

آکی تازه متوجه شد که سوار ماشین ماگلی نیستند که روشنش کنند و راه بیفتند. حتی جاروی کوییدیچ هم زیر پایشان نبود، دریغ از یک قالی پرنده. در واقع فقط جمعی از مرگخواران دور هم ایستاده بودند که همگی قصد حرکت داشتند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست دقیقاً چطور و به کدام سمت. یکی باید این جمع را مدیریت می‌کرد و آکی هم چون سابقه‌ی مدیریت کاتانا را داشت، تصمیم گرفت این مسئولیت را هم بر عهده بگیرد.
- خب چجوری بریم؟
- تلپورت کنیم راحت دیگه؟
- به نظرت مشکوک نیست یه‌دفعه ده پونزده تا محفلی با هم وسط دیاگون ظاهر بشیم؟ کسی شک نمی‌کنه چه خبره؟ نمی‌ره به محفلی‌ها خبر بده؟ نه، باید یه‌جوری بریم که کسی هم شک نکنه.

به نظر می‌رسید مرگخواران هنوز آماده‌ی حرکت نیستند و باید نقشه‌ی درستی برای رسیدن به دیاگون بچینند. برای همین دور هم جمع شدند تا طوفان فکری راه بیندازند. درست همان موقع بود که اسنیپ با ماسک جیمز تصمیم گرفت از این موقعیت سالازارآورده استفاده کند و خیلی آرام، با قدم‌هایی شمرده، به سمت راست خودش حرکت کرد تا به لیسا با ماسک لیلی برسد.

- اقبال زندگی بهم اجازه داد فقط یک بار دیگه تو چشم‌هات نگاه کنم.

لیسا که انتظار شنیدن صدای اسنیپ را نداشت، جا خورد و کمی وحشت‌زده عقب رفت. چند ثانیه طول کشید تا بالاخره خودش را جمع‌وجور کند.
- چی میگی مرتیکه‌ی سیگاری؟ فکر کردی می‌تونی با یه خون‌آشام بگردی؟
- منم سال‌هاست موجود شبم... فقط خون‌آشام نیستم. این شب‌ها هستن که می‌تونم تو سکوت به گذشته فکر کنم و بدون قضاوت سیگار بکشم.

نه‌تنها مرگخواران هنوز راهی برای رسیدن به گرینگوتز پیدا نکرده بودند، بلکه اسنیپ هم به‌طرز مشکوکی داشت به لیسا نزدیک می‌شد و قطعاً برای رعایت قوانین سایت، یکی باید خیلی زود جلوش را می‌گرفت.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 18:27
نمایش جزئیات
آنلاین
مرگخوارها تصمیم گرفتن برن دنبال جام زندگی بخشی که در بانک گرینگوتز بود(!) مرگخواران اسلحه هایشان را تیز کردند و بعضی هم دندان هایشان. خشاب جادوجنبل هایشان را تا سقف پر کردند و در حین نرمش کردن تتوهایشان را به هم نشان دادند.
همگی به شکل محفلی ها تغییر شکل داده بودند. اسلحه های خونی شان را زیر ردا و قیافه های ترسناکشان را زیر ماسک های دست ساز پنهان کردند؛ آماده بودند تا برای خواسته های لردسیاه تمام دنیا را نابود کنند. پس همگی جلو در صف کشیدند و منتظر سر دسته ی گروه شدند.

خیلی خب. آماده هستین؟
-بله رئیس.
نمیشنوم صداتونو.
-بله رئیس.
-اوووووووووو. اون میاد بیرون با ناراحتی.
-ارباب تاریکی.
-پر میشه ز خشم این تپلی.
-آواداکداورا.

جسد سردسته ی سابق گروه مانند پر رقصان در باد روی زمین فرود آمد.

-خیلی خب. من از الان سرگروهم. مخالفتی دارین؟

کسی چیزی نگفت تنها صدای خخخخختفففففی از پشت صف به گوش رسید.
-خیلی خب. شروع میکنم. آماده باشین.
مرگخواران در دو صف ایستادند و پاهایشان را به زمین می کوبیدند.

-کی آورده مرگ و با خودش توی هر دم؟
-ارباب تاریکی.
- قلعه‌ها رو می‌کوبه با خشمِ بی‌حدش.
-ارباب تاریکی.
-کی زندگی‌ تو میکنه جهنم؟
-ارباب تاریکی.
-ارباب تاریکی.
-ارباب تاریکی.

و ارتش تاریکی شروع به حرکت کرد.
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1405/2/24 19:09:23
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1405/2/24 20:48:06
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 18:19
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
اسنیپ میاد دهن باز کنه تا شکوه‌ای از تلخی روزگار کنه که ناگهان آکی با کاتاناش یکی می‌کوبه رو بسته سیگار اسنیپ و یکی از سیگارها تلپی ازش خارج می‌شه و تو دهن اسنیپ فرود میاد تا مانع سخن گفتنش بشه. نتیجه‌ش این می‌شه که چهره‌ش به این شکل در میاد و خودش مشغول به این کار می‌شه.

لیسا که با تردید ماسک لیلی رو برداشته بود و داشت برانداز می‌کرد که آیا از انتخاب خودش راضیه یا نه، رو به بقیه می‌پرسه:
- حالا نمی‌شد به جای تغییر چهره با ماسک، می‌رفتیم چهار تا تار مو ازشون قرض می‌گرفتیم تا واقعا تبدیل به یکیشون بشیم؟

با این حرف نفس در سینه‌ی تعدادی از مرگخوارا حبس می‌شه انگار که توهین بزرگی بهشون شده باشه. ویولا که انگار از انتخاب فلور راضی بود بلافاصله جواب می‌ده:
- من با همین یه دونه ماسکم حس می‌کنم حساسیتم داره عود می‌کنه، حالا فکر کن اگه تبدیل به یکیشون می‌شدم چی می‌شد!

لیسا با شیطنت جلو می‌ره و وانمود می‌کنه می‌خواد ماسکو از روی صورت ویولا برداره.
- اگه فکر می‌کنی به فلور حساسیت داری من می‌تونم لیلیمو باهات جا به جا کنما.

ویولا با متانت یکی می‌زنه رو دست لیسا.
- تازه اصلا مگه وقت داشتیم تا بریم تار موهاشونو بکنیم؟

آکی که هنوز دنبال راهی برای تغییر چهره‌ی کاتانا می‌گشت تصمیم می‌گیره وارد بحث بشه.
- حتی اگه فرصتشم داشتیم به نظرم لازم بود یه بارم متفاوت عمل کنیم. اینطوری خطرناک‌تر و هیجان‌انگیزتره!
-

دیگه با تایید کاتانا مگه جای بحثی می‌مونه؟ لیسا که قانع شده بود ماسک لیلی رو بالاخره رو صورتش جاسازی می‌کنه.

- خیله خب مرگخوارا. همگی آماده‌ی رفتین شدین؟
🦅 Only Raven 🦅