پیشنوشت: در این پست هیچ اتفاقی نمیافتد! اگر وقتتان اضافه نیست و از سر راه نیاوردهاید، میتوانید ایگنور کرده و در ادامهی پست قبلی پست بزنید!
مرگخواران مقابل گرینگوتز ایستاده بودند. چیزی که مشخص بود، این بود که باید به بانک بروند! چیزی که مشخص نبود، این بود که چگونه بروند؟ نه این که چطور وارد شوند. خوب مثل هر کس دیگری! در را باز میکردند و میرفتند داخل. با پا. بلکه سوال این جا بود که فوری، سریع، انقلابی بروند؟ یا کشش بدهند و نوار خالی پر کنند؟ اما این تنها نقطه اختلاف نبود.
پس از سالازار، این بار بلاتریکس بود که ناگهان ورودی طوفانی به سوژه داشته باشد! او مستقیم به سمت هلنا رفت و سعی کرد با اردنگی او را از سوژه به بیرون پرتاب کند. تلاشی مذبوحانه و نافرجام...
- عسیسم خودت وانمود میکنی اردنگیها به ماتحتت اصابت داره و پرتاب میشی؟

یا به جای پام که به جای برخورد فرو میره...
بلافاصله جادوگر کهنسالی سوار بر جاروی پرنده از ناکجاآباد سر رسید و صاف وسط جمع مرگخواران فرود اضطراری کرد.
- واقعا که! تاسف آوره!

بانوی خاکستری خوشمزهترین برتیباتهای کهکشان راه شیری رو عرضه میکنه، اون وقت شما بهش اردنگی میزنید؟ این نشیمنگاه لایق اردنگی نیست! این نشیمنگاهِ دختر روونا ریونکلا، باهوشترین ساحرهی تاریخه!این نشیمنگاه رو باید... اصلا حالا که اینطور شد من میرم.

جادوگر خردسال پستونکش را در دهان گذاشت، سوار جاروی چرخ کمکی دارش شد و از همان مسیری که آمده بود، برگشت به سمت کرهی ماه!
- وری نایس بانو بلاتریکس! چهقدر جینیِسطور قصد کردید هلنا رو از سوژه بیرون کنید. هلنا که مرگخوار نیست.

- نیست؟! چه جالب! و البته فاقد اهمیت. به هر حال من که ساعدش رو چک نکرده بودم... ببینم اون ساعد سفیدتو عسلم؟

بلا که همچنان به جسم نداشتن هلنا اهمیت نمیداد، همین که دستش جلو آمد، دندانهایش را محکم فرو کرد و یک گاز از ساعد او گرفت.
- هوششش! چرا گاز میگیری؟

خوبه منم... نه من که نمیتونم. eva: خوبه بدم گشنه در نت گازت بگیره؟

این بار خفاشی پروازکنان نزدیک شد و وقتی به جمع رسید، بدل به مردی کتوشلواری شد که ماسک به صورت داشت.
- چرا گفتی گشنه در نت گازش بگیره؟ این همه موجود گازگیر... چرا نگفتی گرگینه؟ چرا نگفتی خونآشام؟ توطئه! توطئه درکار است! توطئهها در کار است!

حالا که اینجوری شد اصلا من میرم یه سوییسایدال بِلَک هِوی دِث دُوم متال پلی میکنم که بفهمید چقدر غمگینم کردین.

مرد هدفونش را به گوش گذاشت و دوباره به خفاش تبدیل شد و پر کشید و رفت. از درون هدفونش حتا از دور دست نیز صدای «شینقلی نانای نانای» شنیده میشد.
هلنا و بلا همچنان به صورت فیزیکی درگیر بودند. تقریبا فیزیکی.
- جناب سالازار نمیخواین به عنوان هِدِ فامیلِ تمام اصیلزادهها پادرمیونی کنید؟

به هر حال اگر گردنگیر نوادهتون به شما نرفته باشه، اون طرف قضیه هم دخترتونه!
- خیر. ما را اصلا آن فلامل فلان فلان شده بیخود به این سوژه وارد کرد. این سوژه در سطح ما نیست.

ما میرویم در جهنم انیمههای سنگین و عمیقی ببینیم که به سطح ما میخورد و تنقلاتی مناسب کلاس بالایمان، همچون ماچاسانشاین همراه با کرنفلکس شکلاتی دارک بخوریم.

اگر در سوژهای اساطیر یونان باستان و خدایان مصر و افسانههای جادوگران را ریختید در چرخ گوشت و به خروجی به میزان لازم نسبیگرایی هم اضافه کردید و با عصاره زعفران اصل قائنات در یخچال خواباندید، ما را صدا کنید که به سوژه نزول اجلال فرماییم و با مشاورهای خردمندانه برگرفته از قدرت لایزال خود، گرههای سوژه را یکی پس از دیگری، ژانگولرطور باز نماییم.

ورژن پیشرفته و رنگ و لعاب داری از اولین پست همین تاپیک! راستی گفتیم مقدار لازم... اصلا چه کسی تعیین میکند که میزان لازم چقدر است؟!

لازم نکرده ما را صدا کنید!
به این ترتیب سالازار نیز جمع را ترک کرده و از سوژه خارج شد.
- خوب هلنا تو که مرگخوار نیستی این جا چه میکنی اصلا؟ خودت با زبون خوش برو بذار بلا هم آروم بگیره دیگه! برو به دنیای ارواح! چرا نمیری؟
- نمیخوام! نمیرم!

یه روح جدید اومده... الان 48 ساعته همش داره بلند بلند و بی وقفه با خودش حرف میزنه!

- حرف میزنه؟ چی میگه؟

- چمیدونم! ما که نمیفهمیم! یه چیزایی تو این مایه ها که «نه! ببین! اگر صفحهی 27 خط 11 کلمه شیشم رو با دقت خونده بودین، متوجه میشدین پاراگراف آخر فصل سوم یه لایهی پنهانی داره که به سبک مرلینبیامرز «تسرالوان چه خوف» به هم ارتباط پیدا کرده!

نه! ببین! شما اصلا نسل بیت رو میشناسین؟ «کوفت ونهگات» رو؟

ربطش رو ول کن! نمیشناسین دیگه!

اگه میشناختین که ربطش رو نمیپرسیدین!

نه! ببین! شما صید ماهی مرکب پیچیده در بریتانیا رو خوندین؟

سیمای ساحرهای در جمع رو چی؟

گاب استون در ساعت نه و نیم؟

مرگ و هیپوگریف؟ how: ربطش رو ولش کن! نخوندین دیگه!

نه! ببین! شما اصلا دقت نکردین که روز آغاز جنگ جهانی اول مصادف بوده با تقارن برج عقرب با صورت فلکی دب اصغر!

دقت کردین؟ نکردین دیگه!

نه! ببین...»
- باشه هلنا. باشه... ادامه نده. تو بمون. فقط ادامه نده.

بانو لسترنج... میشه بفرمایید پس اگر مشکلتون با مرگخوار نبودن هلنا نیست، چرا سعی دارید از سوژه بیرونشون کنید؟

- برای منافع... چیز یعنی برای افراد مهمتر!

- یعنی به جاش مرگخوارهای جدید رو وارد کنید؟

- مرگخوارهای جدید؟ نه... family over everything! خودتون قضاوت کنید! سالازار بزرگ و اصیل توی سوژه باشه بهتر نیست تا یه روح؟!

- سالازار پیش پاتون اومده بود، خودش ول کرد رفت!

- خوب بازم گزینههای مهمتر و سازگارتر با سوژه هستن... مثلا ورنون!

-

علامت شوم مرگخواران بار دیگر سوخت.
- ارباب منتظر انجام ماموریت هستن. ول کنید کل کل با همدیگه رو. این اختلافات همش توطئههای نویسندهی این پسته. که یک جن با اربابایشو و تروماهای سنگین شکنجههای کودکیشه و حالا داره با این پست بی سر و ته، کمبودها و عقدههای دوران بردگیشو جبران میکنه! به کوری چشمش، همگی متحد میشیم و تا انجام ماموریت آروم نمیگیگیریم!

- اتحاد! اتحاد! اتحاد مرگخوارای ارباب!

مرگخواران همگی متحد شدند و همه چیز به خوبی و خوشی حل شد. حالا باید راهی برای دزدیدن جام از گرینگوتز مییافتند. نویسنده بد!