تصویر شماره ۳
هوا طوفانی بود باران شدیدی میبارید و رعد و برق ها آسمان شب رو روشن میکردند اسنیپ با دیدن خواب لیلی که اون رو لجن زاده خطاب میکنه از خواب پرید و شروع به گریه زاری کرد ، چطور فراموش کرده بود امشب سالگرد مرگ لیلی بود تنها نور زندگیش...
سعی کرد دوباره بخوابه ولی فکر لیلی بهش اجازه نداد حتی یک لحظه چشم هاش رو روی هم بگذاره نا امیدانه تصمیم گرفت بره قدم بزنه بلکه شاید بهش کمک کنه بهتر بخوابه، هوای قلعه سرد و دلگیر بود و حس و حال تنهایی میداد شنلش رو برداشت و از اتاقش خارج شد .
ناگهان ذهنش شروع کرد به حرف زدن یعنی چی میشد اگه لیلی به جای اون جیمز لعنتی اون رو انتخاب میکرد یعنی چی میشد اگه اون لیلی بیچاره به خاطر هری جونش رو به خطر نمی انداخت .
یعنی چی میشد اگه ، یعنی چی میشد اگه اون اطلاعات لعنتی رو به ولدرمورت نمیداد شاید اونطوری لیلی زنده بود نه نه شاید اگه لیلی به جای جیمز با اون ازدواج میکرد اینطوری نمیشد بغض گلوش رو گرفت لیلی ...
اسمی که حتی با زمزمه کردنش هم دوست داشت از ته دل لبخند بزنه تنها کسی که به اون زندگی تاریک و کسل کننده اش نور میبخشید یعنی چی میشد اگر فقط یک بار دیگه لیلی رو میدید فقط یک بار دیگه اون لب های ظریف و موهای سرخش رو میدید تقریباً دیگه فراموش کرده بود که رنگ چشم های لیلی چه رنگی بود اگه فقط میتونست یک بار دیگه به اون چشم های دل رباش رو ببینه و باهاش حرف بزنه فقط یک بار دیگه ...
همینطوری که داشت توی راهرو قدم میزد ناگهان صدای چند دانش آموز رو شنید با خودش گفت الان که از ساعت خوابشون گذشته یعنی دارند چیکار میکنند ؟
ناگهان چشمش به یکی از بچه ها افتاد که به آبنه ی نفاق خیره شده بود و دوستانش هرچقدر تلاش میکردم که اون رو از جلوی آینه ببرند کنار نمیتونستند اسنیپ خیلی سریع اومد و پارچه ی قرمز رنگی رو روی آینه کشید و با لحنی سرد و تحکم آمیز گفت : پنج امتیاز منفی برای گروه شما اگه همین الان برنگردید به اتاق هاتون .
یکی از بچه ها گفت پروفسور شما گریه کردید ؟
اسنیپ از شدت خشم سرخ شد و گفت ده امتیاز منفی اگه تا سه ثانیه دیگه توی خوابگاه هاتون نباشید و بچه ها قبل از اینکه اسنیپ حرفش رو تموم کنه دویدند به سمت خوابگاه هاشون ؛ کمتر از پنج دقیقه دوباره سکوتی تلخ کل فضا رو حاکم شد .
اسنیپ با خودش گفت یعنی این آینه اینجا چیکار میکنه حتما باید این اتفاق رو به دامبلدور گذارش بدم این دیگه چطور مدیریتیه !
همین که روش رو برگردوند صدای لیلی رو از گوشه ی آینه که پارچه ی قرمز رنگ کامل پوشش نداده بود شنید : هی سوروس چیکار میکنی زود باش بیا بریم بازی کنیم .
اسنیپ در کمال نا باوری روشرو برگردوند و تصویر لیلی رو دید که از گوشه ی سمت چپ آینه بهش لبخند میزنه داشت براش دست تکون میداد .
با کمال نا باوری ناگهان همه چیز رو فراموش کرد و پارچه رو از روی آینه کشید بله بله خودش بود لیلی بود لیلی با اون چشم های سبز روشنش وای خدای من چطور فراموش کرده بود اون دقیقا چشم های هری رو داشت !!!.
پاهای اسنیپ شروع به لرزیدن کرد و ناگهان به زمین افتاد با دیدن تصویر لیلی بغضش ترکید و چشم هاش مثل ابر بهاری باریدند دوباره توی آینه نگاه کرد و دید لیلی داره مثل همیشه روی سرش دست میکشه و با لحن دلسوزانه و مهربون همیشگیش میگه سوروس چرا داری گریه میکنی ؟
ناگهان همه ی حرف هایی که این سال ها روی دوشش سنگینی میکرد شروع به پخش شدن کردند : ببخشید که اون روز جلوی همه بهت گفتم لجن زاده ببخشید که اون اطلاعات رو به ولدرمورت دادم ببخش.... ناگهان لیلی پرید وسط حرفش و دست های اسنیپ رو گرفت و گفت: سوروس، این همه سال خودت را مجازات کردی. دیگه کافیه.
اسنیپ با گریه گفت مثل همیشه تنها کسی هستی که نگران حال منی ولی
چرا اون ؟
اسنیپ سرش را پایین انداخت.
بعد از این همه سال... هنوز نمیفهمم چرا اون رو به جای من انتخاب کردی مدام میومدی و بهم میگفتی که از اون جیمز از خود راضی متنفری خودت بهم گفتی ازش متنفری چون همش دنبال دعوا با اکیپ منه پس چرا این کار رو کردی؟ چرا ؟ از انتخابت پشیمون نیستی ؟
بعد از این همه سال... هنوز وقتی که اسمت رو میشنوم یا به چشم های پسرت نگاه میکنم نمیتونم نفس بکشم چرا ترکم کردی ؟
چشم های لیلی که پر از اشک شده بود گفت : چون جیمز یاد گرفت تغییر کنه سوروس ، اما تو اون روز ها داشتی از من دور می شدی ؛
اسنیپ آهی کشید و گفت بعد از دعوای اون روز فکر کردم دیگه هیچ وقت نمیخواهی من رو ببینی من فقط میخواستم مزاحمت نباشم .
لیلی نگاهی دلسوزانه به اسنیپ انداخت و ناگهان اسنیپ رو محکم بغل کرد دقیقا مثل وقتی که توی جنگل بازی میکردند و اسنیپ میخورد زمین و اون هم برای اینکه بتونه آرومش کنه بغلش میکرد .
رو به اسنیپ گفت مراقب هری من باش ؛ دامبلدور که از دور شاهد در هم شکستن روح اسنیپ بود تصمیم گرفت بالاخره وارد صحنه بشه و اسنیپ رو از این توهم نجات بده پارچه رو انداخت روی آینه و تصویر لیلی ناپدید شد.
اسنیپ که حال خودش رو نمیفهمید دستش رو دراز کرد که پارچه رو بکشه ولی ناگهان دامبلدور دستش رو گرفت و گفت آروم باش اسنیپ آروم باش لیلی دیگه رفته و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده اون فقط یک توهم بود همین !
اسنیپ عاجزانه به پای دامبلدور افتاد و با همون چشم های گریون و صدایی که به خاطر گریه ی زیاد گرفته بود گفت : خواهش میکنم خواهش میکنم اون هنوز جواب سوال های من رو نداده بگذار فقط یک بار دیگه نگاهش کنم فقط یکبار دیگه خواهش میکنم
دامبلدور گفت : اون اونجا نیست ، سوروس تصویر توی آینه حتی نمیتونه حرف بزنه
لیلی رفته و هیچ وقت هم برنمیگرده اسنیپ بلند شد و رو به پنجره برگشت نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد و دوباره تبدیل شد به همون اسنیپ سختگیری که بچه ها ازش حساب میبردند دامبلدور گفت دیگه داره صبح میشه بهتره تموم امشب رو فراموش کنی هنوز سه ساعت دیگه تا شروع کلاس ها مونده برو توی اتاقت و استراحت کن من هم تکلیف این آینه رو مشخص میکنم اسنیپ بدون هیچ حرفی روش رو برگردوند و تمام راه رو تا اتاقش داشت به زمانی که برای اولین بار به لیلی توضیح داده بود که اون یک جادوگره فکر میکرد طوری که اسنیپ از کودکی عاشقانه لیلی رو میپرستید....
فقط حیف که هیچ وقت هیچ فرصتی برای ابراز محبتش به لیلی پیدا نکرد ؛ اما اون هیچ وقت پیشیمون نشد که عاشق لیلی شد هرچی نباشه دورانی که با لیلی بود بهترین دوران زندگیش بود حاضر بود هر کاری کنه فقط بتونه یک بار دیگه با لیلی توی جنگل بدوه و به صدای خنده های شیرینش گوش کنه که اسمش رو صدا میزنه .
اسنیپ صورتش رو آب زد و آماده شد که مثل همیشه سر کلاس هاش با همون قیافه ی بی احساس همیشگیش ظاهر بشه و مراقب تنها بازمانده از وجود لیلی باشه .
پایان
---
ای بابا..
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!