جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر روی میز پروفسور تریلانی ظرفی مشابه زیرسیگاری وجود داشت که داخلش یک دسته علف خشک قرار داده شده بود. این علف ها به آرامی می‌سوختند و دود غلیظ قرمز رنگی را در فضای کلاس ایجاد می‌کردند. به گفته تریلانی، این گیاهان رو از یک ماگل گرفته بود و خودش به تجربه فهمیده بود که استنشاق دود حاصل از سوختن این گیاهان بینشی خارق العاده به انسان ها می‌دهد، ولی حداقل تا الان جز تحریک مجاری تنفسی و سوزاندن چشم جادوآموزا اثر دیگه ای نداشت!
پرده ها کاملا جلوی نور را گرفته بودند و فضای کلاس تاریک بود. جادوآموزان به سختی میتونستن همدیگه رو ببینند. روی میز هر کدوم از جادوآموزا یک گوی پیشگویی بنفش رنگ بود و یک فنجان قهوه.
-بسیار خب، به کلاس پر رمز و راز و شگفتی پیشگویی خوش اومدید عزیزان من! جایی که آینده‌ای که همه بخاطر ناشناخته بودنش ازش ترس دارن رو میشه در ته یک فنجــــــان معمولی دید. اینجا آیــــــنده رام و مطیع ماســــــــــــت و کوچکترین چیزی رو از چشمــــــــــــان تــــــــــــــــــــــــیز ما نمـــــــــیتونه پنــــــهان...

همینجور که احتمالا معلوم بود اون دود قرمز رنگ کار خودشو کرده بود. لحن تریلانی به تدریج کشدارتر می‌شد مردمک چشمای پروسفور تریلانی گشاد شده بود و پلک هایش تقریبا رو هم بودن. گردنش وزن سرشو تحمل نمیکرد و به یک سمت میل کرد‌.
و حالا اوضاع جادو آموزها!!
اون ها هم وضع بهتری نداشتند. یکی از آنها گوی پیشگویی روی میزش را سیب فرض کرده بود و محکم آن را به دندان گرفت! یکی از دخترها پرده کلاس را از جا کنده، دور خود پیچیده بود با این فرض که این لباس عروسش است و خرامان خرامان از کلاس خارج شد تا مرد رویاهایش را بیابد! یکی دیگر از جادوآموزان قهوه اش را که سطحش کف کرده بود، به روی گوی پیشگویی خالی کرد و با دقت و مسئولیت پذیری تمام ماساژ داد، چرا که فکر می‌گرد این گوی کله‌ی گرد خواهر سه ساله‌ش است که او همیشه حمامش میداد و الان در وهم خود شامپو بر سر خواهرش ریخته بود!


---
چقد جالب بود که تصویر انتخابی رو بخشی از داستانت کردی.

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:33:49
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:44:04
ویرایش شده توسط Eduard در 1405/3/29 17:45:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 19:50:34
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16 :

در آن لحظه جیمز پاتر جوان در ایستگاه کینگز کراس و از سکوی نه و سه چهارم عبور میکند و جلویش قطار قرمز رنگ هاگوارتز نمایان می شود. او وارد قطار میشود و در یک کوپه خالی مینشیند . دقایقی بعد پسری هم سن و سال خودش وارد کوپه شد.
پسر جوان : سلام اسم من سیریوس هست .
جیمز : سلام من هم جیمز هستم جیمز پاتر .
سیریوس : تو هم مثلا من اصیل زاده ای ؟ یعنی پدر و مادرت جادوگرن ؟
جیمز : آره هردو
سیریوس : راستی دوست داری تو چه گروهی بی افتی ؟ من کل خانواده ام تو اسلیترین بودن ولی من زیاد از اسلترین خوشم نمیاد .
در آن لحظه بود که صدای سوت بلندی آمد و قطار حرکت کرد
جیمز : من خیلی گیریفیندور رو دوست دارم مخصوصا از رنگش قرمز و زرد آتشی
بعد در کوپه باز شد و پسره لاغر و صورتی باریک و با لباس هایی نه چندان خوب وارد کوپه شد
پسر لاغر : سلام میتوانم اینجا بشینم ؟
سیریوس : آره حتما .اسم من سیریوسه و این دوستم جیمز هست اسم تو چیه؟
جیمز : سلام
پسر لاغر مینشیند و بعد می گوید : من ریموس هستم ریموس لوپین ولی ریموس صدام کنید
جیمز : باشه ریموس راستی داشتیم الان درباره گروه ها حرف میزدیم تو دوست داری تو کدوم گروه بی افتی ؟
ریموس : زیاد برام فرقی نداره
در آن زمان باران شروع به باریدن می کند و قطره های باران به شیشه های قطار می خورد
بعد صدای در کوپه می آید و ریموس در را باز می کند و خانمی با چرخ خوراکی می آید و می گوید : کسی چیزی نمی خواد ؟
ریموس سری تکان می دهد و میگوید نه ممنون
و جیمز می گوید : لطفا سه تا آب کدوی تگری
بعد رو به ریموس و سیریوس می کند و چشمکی می زند و میگوید مهمون من
بعد هر سه با کلی خند و شوخی شروع می کنند به خوردن آب کدو ها را خوردند .بعد از حوصله شان سر رفت که یه دفعه سیریوس گفت : کی میاد شطرنج جادویی بازی کنیم ؟
جیمز : من میام تو چی ریموس تو هم میای ؟
ریموس : نمی دونم شاید حالا فعلا شما بازی کنید چون من زیاد قوی نیستم
بعد چند بازی سیریوس بود که بیشتر بازی ها را برده بود .
دقایقی بعد سیریوس گفت : فکر کنم نزدیک هاگوارتز هستیم بهتر رده هایمان را بپوشیم
جیمز و ریموس گفتند : آره
بعد از آن این سه نفر بهترین دوستان هم شدند .


---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 15:05:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1: دوئل دامبلدور و لرد سیاه در وزارتخانه

طلسم محافظت دامبلدور هری پاتر را در گوشه ای امن نگه داشته بود. مشکل بزرگ برای هری ناتوانی اجباری بود که نمی گذاشت به کمک دامبلدور برود.
هری: پروفسور! طلسم رو بردارید! من می تونم کمک کنم.
دامبلدور آتش بزرگی بین خودش و ولدمورت ساخته بود.
دامبلدور: حرف نزن هری! حواسم را پرت نکن!
ولدمورت آتش را خاموش کرد و مستقیم خودش را روی دامبلدور پرت کرد.
دامبلدور دوباره آتش درست کرد. فایده نداشت چون لرد ولدمورت قبل از آن کارش را کرده بود.
ولدمورت: دیگر پیر شدی دامبلدور. آواداکاداورا.
هری نمی توانست باور کند دامبلدور آنجا کشته شود. اما دامبلدور دیگر زنده نبود. حالا که ولدمورت دامبلدور را کشته بود دیگر طلسم محافظت دامبلدور هم کار نمی کرد.
هری به جای فرار کردن به سمت ولدمورت دوید و چوبش را به سمتش گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس.
ولدمورت به خاطر طلسم محافظت نفهمیده بود هری پشت سرش بوده و حالا هم غافل گیر شده بود. پس به راحتی چوبش پرواز کرد و در دست هری نشست.
هری: دامبلدور را کشتی. دشمن های بیشتری ساختی. ما جوان ها انتقام دامبلدور را می گیریم. تسلیم شو.
ولدمورت تسلیم نشد. او بلد بود بدون چوب هم غیب بشود. با نفرت هری را نگاه کرد و بعد محو شد.
هری: لعنتی.
هری خودش را به جسم بی جان دامبلدور رساند. دیگر فایده نداشت. او رفته بود.
وزیر جادو و کاراگاه های وزارتخانه یکی یکی رسیدند. ای کاش زودتر رسیده بودند.
فاج: چی می بینم. هری پاتر. تا دیروز با دامبلدور آبروی من را برده بودی که ولدمورت برگشته و زنده است. اما حالا دامبلدور را هم کشتی. دستگیرش کنید. هری پاتر قاتل دامبلدور است.


---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/29 15:06:04
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 21 :
باران به آرامی بر سنگ‌فرش‌های سرد حیاط هاگوارتز می‌بارید، اما کسی تکان نمی‌خورد. هوا نه از سرما، که از سنگینیِ سکوتی که بر قلعه سایه انداخته بود، می‌لرزید.

من در میان جمعیت ایستاده بودم. چوبدستی‌ام در دستم می‌لرزید، نه از ترس، بلکه از تپشِ تندِ قلبی که انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بجهد. روبرویم، برج بلند و تاریک، در محاصره‌ی مه غلیظی بود که انگار تاریخِ فراموش‌شده‌ی مدرسه را در خود حبس کرده بود.

همه می‌دانستند چه باید کرد، اما هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. انگار کلمات، برای این لحظه زیادی کوچک بودند.

سپس، هرمیون چوبدستی‌اش را بالا برد. نوری نقره‌ای، مثل قسمتی از ماه که به زمین افتاده باشد، از نوک چوبدستی‌اش بیرون زد. بعد از او، هری، رون و بقیه… یکی پس از دیگری، صدها نقطه‌ی نورانی در تاریکیِ شب جوانه زدند.

من هم چوبدستی‌ام را بالا گرفتم. در همان لحظه که طلسمم «لوموس» را زمزمه کردم، چیزی در اعماق وجودم شکست. نوری که از چوبدستی من بیرون زد، نقره‌ای نبود؛ طلاییِ عمیق و گرم، مثل آخرین شعله‌ی شمعی که در یک اتاق قدیمی می‌سوزد.

نو من به سمت سنگ‌های برج حرکت کرد و ناگهان، کل دیواره‌های قلعه شروع به لرزش کردند. گویی هاگوارتز دهه‌ها بود که در خوابی عمیق فرو رفته بود و حالا با لمسِ نور چوبدستی‌های ما، داشت پلک‌هایش را باز می‌کرد. نقوش حک شده روی دیوارها، که همیشه سنگی و بی‌روح بودند، شروع به حرکت کردند؛ انگار تاریخ دوباره زنده شده بود.

قطرات باران وقتی به نور چوبدستی‌ها می‌خوردند، به جای اینکه خیسمان کنند، به ذرات درخشان شب‌تاب تبدیل می‌شدند و مثل برف جادویی روی سرمان می‌باریدند.

در آن لحظه، دیگر دانش‌آموز نبودیم؛ ما نگهبانان نور بودیم. فهمیدم که هاگوارتز فقط یک مدرسه نیست؛ هاگوارتز قلبی است که تنها با گرمای حضور ما بیدار میشود. تاریکی برج، زیر هجوم نور ما ذوب شد و برای اولین بار در آن شب، حس کردم حتی اگر فردا خورشید طلوع نکند، ما آنقدر نور در خودمان داریم که بتوانیم راه را تا ابد روشن نگه داریم.

---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 23:32:26
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1405 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳:

این تصویر به من نیشخند می‌زند. همه‌چیز در این قاب زرین، بوی محال می‌دهد، اما من باز هم به تماشای تمسخر خویش ایستاده‌ام؛ گویی نقش دلقکی را ایفا می‌کنم که در میان آرامشی دروغین جان می‌دهد. این تصویر فقط یک جادوست، اما از تمام زندگی‌ام واقعی‌تر به نظر می‌رسد.
به او نگاه می‌کنم… به لیلی. به این می‌اندیشم که من برای او تنها یک فصل کوتاه و گذرا بودم، اما او… او همه‌چیز بود. تمام آن چیزی که نداشتم و هرگز نخواهم داشت. او لبخند می‌زند؛ همان لبخندی که گوشه‌ی لب‌هایش کمی مایل می‌شود و تاریک‌ترین زوایای روح مرا روشن می‌سازد. دستش را پیش می‌آورد و من، در این سوی شیشه،جلوتر رفتم. با تردید،انگشتانم را روی سطح سرد آینه می‌کشیدم. حس لمس دست‌هایش، حتی در این خیال واهی، برای قلب تکه‌تکه‌شده‌ی من حکم معجزه را دارد.اما کافی‌ست پلک بزنم تا سایه‌ی سنگین آن نفرت دیرینه، دوباره بر این قاب بلورین چیره شود.
جیمز پاتر…
نامش هنوز هم طعم گس و خاکستر را در دهانم تداعی می‌کند. آن پسرکِ ازخودراضی با موهای آشفته و آن پوزخندِ پیروزمندانه‌ای که انگار تمام جهان را بدهکار خویش می‌دانست.او که با بیخیالی ظالمانه اش، گران بها ترین دارایی من را ربود...

«تماشای رویاها، خطرناک‌تر از رویارویی با حقیقت است.»

صدایی نرم و آرام، سکوت سنگین اتاقک را شکست. شتاب زده، دستم را از روی شیشه‌ی سرد عقب کشیدم و شنل آبنوسی ام را به دور خود پیچیدم تا لرزش شانه‌هایم را پنهان کنم. در آستانه‌ی در، پیرمردی با ریش‌های سیمین و ردایی آبی رنگ ایستاده بود. چشمانش از پشت شیشه عینک، نه با ملامت، بلکه با غمی کهن به من خیره شده بود.دامبلدور آرام قدم به درون اتاقک گذاشت. نور شمع‌های نیمه‌سوخته بر چهره‌ی چروکیده‌اش سایه می‌انداخت.

«بسیاری در مقابل این آینه تحلیل رفته‌اند، سوروس. آن‌ها غرق در چیزی شدند که می‌توانست باشد و فراموش کردن که واقعیت چه هست.»

در سکوت آینه را با پارچه ای کهنه و زبر میپوشانم.
گرد و غبار برخاسته از پارچه‌ی کهنه در نور بی‌رمق شمع‌ها میرقصد و چشمان لیلی، آخرین چیزی است که زیر سیاهی زبر پارچه ناپدید میشود.اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت؛ تاریکی آشنایی که سال‌هاست تنها همدم من است.دامبلدور نزدیک‌تر آمد. صدای کشیده شدن ردای ابریشمی‌اش روی سنگ‌فرش‌های سرد، مثل تیک‌تاک ساعتی بود که پایانِ زمانِ رویاپردازی را اعلام می‌کرد. او دستش را روی شانه‌ام گذاشت.لرزیدم، اما خود را عقب نکشیدم.چشم از آینه برکندم.
لیلی… او حالا دیگر فقط خیالی باقی‌مانده در پسِ شیشه‌های سردِ آینه بود و تنها چیزی که در این میان
حقیقت داشت پسرش بود...

---
افرین! دفعه بعدی به جای ویرایش کردن پیامِ قبلی، یه پست جدید بزن!
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 1:24:55
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 9:34:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:44:27
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 14:00:53
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 14:01:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 23:31:57
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 13 :
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و قلعه هاگوارتز در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها با صدای تق‌تق عصای فیلچ و پنجه‌های نرم خانم نوریس روی سنگ‌فرش‌های سرد، شکسته می‌شد.

هری پشت یکی از زره‌های غول‌پیکر راهرو طبقه سوم نفسش را حبس کرده بود. او امشب برای پیدا کردن یک طلسم ممنوعه در بخش ممنوعه کتابخانه نیامده بود؛ او به دنبال چیزی بود که در نقشه‌ی غارتگر دیده‌ بود: یک اثر ردپای متحرک که به هیچ نامی تعلق نداشت و متعلق به هیچ دانش‌آموزی نبود. ردپایی که هر شب حوالی ساعت یک، از اتاق کلاس تاریخ جادوگری شروع می‌شد و در یک بن‌بست ناپدید می‌گشت.

فیلچ با فانوسش به چند قدمی هری رسید. نور گرم و زرد فانوس روی صورت هری که زیر شنل نامرئی نبود می تابید لرزید. هری در یک لحظه تصمیم گرفت: نمی‌توانست فرار کند، راهرو بن‌بست بود.

او به جای فرار، کتابی که در دست داشت (کتابی که از قفسه‌های بخش عادی دزدیده بود تا بهانه‌ای برای حضورش داشته باشد) را باز کرد و با صدایی که سعی می‌کرد لرزش نداشته باشد، گفت: «آقای فیلچ! بالاخره پیداش کردم! یک خطای نوشتاری در دستورالعمل‌های نگهبانی قلعه… فکر کردم شاید بخواهید بدانید چرا راهروهای طبقه سوم همیشه در این ساعت سردتر از بقیه جاها هستند!»

فیلچ با چشم‌های برآمده‌اش به هری خیره شد. خانم نوریس با صدایی گوشخراش میو کرد. فیلچ لحظه‌ای تردید کرد. غرور او به عنوان سرایدار، همیشه بزرگترین نقطه ضعفش بود. گفت : «چی داری میگی پسر؟»

هری با اعتماد به نفسی که خودش را هم متعجب کرده بود، به نقشه‌ای که پشت کتاب پنهان کرده بود اشاره کرد و گفت: «طبق این چیدمان قدیمی، اینجا یک دریچه مخفی برای خروج هوای سرد وجود داره که سال‌هاست بسته نشده. اگر الان نروید و آن را نبندید، شاید کل قلعه تا صبح یخ بزنه!»

فیلچ که فانوسش را به سمت دیوار چرخاند. در همین لحظه، هری با تمام سرعت، بدون اینکه به عقب نگاه کند، پا به فرار گذاشت. فیلچ پشت سرش فریاد می‌زد: «پسرک وراج! برگرد! اگه دروغ گفته باشی، پوستت رو می‌کنم!»

هری در تاریکی پیچید و در حالی که نفس‌نفس می‌زد، لبخند زد. او نقشه‌ی غارتگر را دوباره چک کرد. آن ردپای ناشناس حالا داشت با سرعتی باورنکردنی به سمت دفتر دامبلدور حرکت می‌کرد. هری متوجه شد که ماجراجویی واقعی تازه شروع شده است.

---
جای پیشرفت هم داره ولی توصیفاتت خوب بودن!
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

پیوند فایل:



jpg  49679_6a32fedf5a126.jpg (22.94 KB)
49679_6a32fedf5a126.jpg 300X300 px
ویرایش شده توسط ali_gang در 1405/3/27 23:36:46
ویرایش شده توسط ali_gang در 1405/3/27 23:39:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:41:58
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵:
توی صف بودم انگار هر ثانیه چند سال طول می‌کشید.
صف خیلی آروم پیش می‌رفت من نفر آخر بودم سالن ساکت شده بود،رفتم و روی سه پایه نشستم، آروم کلاه رو روی سرم گزاشتم، کامل روی سرم جا گرفت همه جا تاریک بود صدایی توی گوشم زمزمه می کرد، ناگهان زمزمه ها در سالن شروع شد و کلاه گروه بندی با صدای بلند فریاد زد اسلایدرین با ترس از روی سه پایه بلند شدم و بسوی میز اسلایدرین راه افتادم ، که از خواب پریدم و دیدم روی زمینم و عرق کردم ، مثل یک کابوس بود.


---
باید یه داستان بنویسی! و باید طولانی تر باشه... پیشنهاد میکنم پستِ افرادی که تایید شدن رو بخونی و بعد دوباره بنویسی.
فعلا تایید نشد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:41:00
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3:
-ولی... ولی من دوست دارم تو نمیتونی همچین کاری کنی
+ببخشید! ولی من راه دیگری ندارم
خدافظ برای همیشه عشق من
-نهههههههههههههه
چند ساعت بعد:
+بفرما اینم چیزی که خواستی، از دخترت دست کشیدم، خوب شد؟
•اره افرین اما باید بکشمت
+چییییی!
•باید بکشمت..... هاهاها... خدافظ.... خیانت کار.....

---
باید یه داستان درمورد تصویری که انتخاب کردی بنویس! لطفا بقیه‌ی پست هایی که دیگران نوشتن رو بخون. تایید نشد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/23 13:27:29
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6:اوه جوجو چیشده داری میمیری؟!
نه نترس لازم نیست بترسی
میتونم با یه ثرد سریع کارتو تموم کنم یا عذابت بدم!
خودت کدومو میخوای؟
هههههه

---
طبق پیام شخصی‌ای که برات فرستادم فعلا تایید نشد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/22 22:36:31
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 18

هری پاتر و تک‌شاخ جنگل ممنوعه
هری پاتر عاشق این بود که طلسم جدید بسازه. این دفعه یه طلسم درست کرده بود به اسم Tractovenio (تراکتاوننیو)(برگرفته شده از واژه آهنربا یا کشیده شدن(Tracto) و پیدا کردن(Invenio) در انگلیسی) . می‌خواست چیزای گم‌شده رو پیدا کنه و مثل آهنربا بکشه سمت خودش. پس خودکار گم‌شده‌ش رو هدف گرفت. ولی طلسم درست کار نکرد و هری رو کشوند داخل جنگل ممنوعه!
اولش نفهمید چی شده. فکر کرد شاید فقط یه جابه‌جایی کوچیک باشه، اما هر چی جلو می‌رفت جنگل بیشتر و تاریک‌تر می‌شد. راستش دلیلش این بود که می‌خواست ثابت کنه طلسمش خوبه، حتی اگه نباید می‌رفت اونجا. یه کم هم کنجکاو بود ببینه اونجا چی هست.
شب داشت می‌اومد. صداهای عجیب از همه طرف می‌اومد. هری یه کم نگران شد، ولی برگشتن هم سخت بود.
یهو یه نور نقره‌ای ملایم دید. از پشت درختا یه تک‌شاخ بیرون اومد. هری موند روی جاش. برخلاف چیزی که تو کتاب‌ها و داستان‌ها خونده بود، تک‌شاخ فرار نکرد. وایستاد و سرش رو کج کرد، انگار داشت هری رو نگاه می‌کرد.
تک‌شاخ آروم اومد جلو. هری نفسش بند اومد. بوی جنگل می‌داد، یه عطر ملایم و تازه. بعدش خیلی آروم نوک شاخش رو گذاشت به پیشونی هری.
یه حس گرم اومد تو سرش بعدش یهو تو ذهنش تصاویری اومد جنگل پر از موجودات کوچیک که با هم زندگی می‌کردن گلایی که شب‌ها آواز ملایم می‌خوندن و یه حس عجیب که انگار جنگل زنده‌ست و فقط کسایی که با احترام میان می‌تونن ببیننش.
تک‌شاخ عقب رفت و با شاخش یه مسیر نورانی نشون داد. هری دنبالش کرد تا رسید به یه چشمه کوچیک. آبش برق می‌زد مثل نقره. تک‌شاخ وایستاد و دوباره به هری نگاه کرد. هری حس کرد یه چیزی توش عوض شده، انگار حالا جادوی اطراف رو یه کم بهتر می‌فهمه و حس می‌کنه.
بعدش تک‌شاخ دور هری چرخید، مثل اینکه داره بازی می‌کنه، و بعد آروم هری رو برد تا لبه‌ی جنگل. وقتی هری برگشت نگاه کرد، تک‌شاخ رفته بود. فقط یه رد نور نقره‌ای مونده بود که کم‌کم محو شد.
هری برگشت هاگوارتز. دیگه مثل قبل نبود. طلسمش کار کرده بود، ولی نه اونجور که فکر می‌کرد. حالا یه راز داشت. یه دوست پنهان تو جنگل. و هر وقت می‌خواست قوانین رو بشکنه، یادش می‌اومد که بعضی جاها رو باید با احترام پیدا کرد، نه با عجله.
شب‌ها گاهی به پنجره‌ی برج نگاه می‌کنه و با خودش زمزمه می‌کنه شاید یه روز دیگه برم اونجا... هنوزم گاهی بهش فکر می‌کنم.

من اینتر زدم ولی نمی دانم چرا اعمال نمیشه

---
داستانت قشنگ بود! راجع به اینتر هم حتما پرس و جو میکنم و دلیلش رو با یه جغد برات ارسال میکنم
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:48:01
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/16 18:38:36
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦