آن شب بارانی شدید میبارید و بادی استخوان سوز میوزید اما با این این وجود همه ی اساتید و دانش آموزان در محوطه جمع شده بودند و چوب دستی هایشان را به نشانه وداع بالا برده بودند.
باد موهایم را روی صورتم میریخت ، قطره های باران با اشک هایم در هم آمیخته شده بودند اما با این وجود باز هم اشک ها همچون اسید لایه های وجودم را میشکافت؛دستانم با لرزشی عذاب آور چوب دستی را به سمت بالا میبرد، در اعماق وجودم میدانستم چه خبر است اما نمیخواستم باور کنم ،باور کنم که همه ی آن آدم ها را برای همیشه از دست داده ام همه ی آنها ... .
بیشتر از همه نبود یک نفر را حس میکردم،استادی که همیشه مرا سرزنش میکرد و بخاطر قانون شکنی تنبیهم میکرد 《سوروس اسنیپ》
ناگهان سیلی از خاطرات به سمتم هجوم آورده.
خاطره:
رو به آلیسیا کردم و گفتم به ریش مرلین قسم اگه یک باره دیگه اسنیپ وادارم کنه اسم معجون ها رو به ترتیب بگم از بالای برج پرتش میکنم پایین .
ناگهان با صدای برخورد رعد و برق از خاطرات بیرون آمدم.
با به یاد آوردن این خاطره اشک هایم همچون رودی خروشان میجوشیدند و من حسرت روز های از دست رفته را میخوردم ، روز هایی که در هر کدام از آنها میتوانستم جای شیطنت و قانون شکنی بیشتر پیش اساتید و دوستانم باشم .
این جنگ مثل نفرینی همه ی چیز های خوب را از بین برد و فقط سیاهی و تاریکی را باقی گذاشت، کسانی که از این جنگ جان سالم به در بردند موظفند زندگی را از نو بسازند و همیشه راه آنهایی که جان خود را فدا کردند ادامه دهند ؛ درست است که آنها دیگر در میان ما نیستند اما یاد آنها تا ابد و یک روز در قلب ما باقی خواهد ماند.
---
داستان خوبی بود فقط خاطره یکم کوتاه نبود؟

تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


) قطار را نگه نمیدارد.
»
