جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  146 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  335 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  235 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: امروز ساعت 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵:
توی صف بودم انگار هر ثانیه چند سال طول می‌کشید.
صف خیلی آروم پیش می‌رفت من نفر آخر بودم سالن ساکت شده بود،رفتم و روی سه پایه نشستم، آروم کلاه رو روی سرم گزاشتم، کامل روی سرم جا گرفت همه جا تاریک بود صدایی توی گوشم زمزمه می کرد، ناگهان زمزمه ها در سالن شروع شد و کلاه گروه بندی با صدای بلند فریاد زد اسلایدرین با ترس از روی سه پایه بلند شدم و بسوی میز اسلایدرین راه افتادم ، که از خواب پریدم و دیدم روی زمینم و عرق کردم ، مثل یک کابوس بود.
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3:
-ولی... ولی من دوست دارم تو نمیتونی همچین کاری کنی
+ببخشید! ولی من راه دیگری ندارم
خدافظ برای همیشه عشق من
-نهههههههههههههه
چند ساعت بعد:
+بفرما اینم چیزی که خواستی، از دخترت دست کشیدم، خوب شد؟
•اره افرین اما باید بکشمت
+چییییی!
•باید بکشمت..... هاهاها... خدافظ.... خیانت کار.....

---
باید یه داستان درمورد تصویری که انتخاب کردی بنویس! لطفا بقیه‌ی پست هایی که دیگران نوشتن رو بخون. تایید نشد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/23 13:27:29
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1405 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6:اوه جوجو چیشده داری میمیری؟!
نه نترس لازم نیست بترسی
میتونم با یه ثرد سریع کارتو تموم کنم یا عذابت بدم!
خودت کدومو میخوای؟
هههههه

---
طبق پیام شخصی‌ای که برات فرستادم فعلا تایید نشد.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/22 22:36:31
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 18

هری پاتر و تک‌شاخ جنگل ممنوعه
هری پاتر عاشق این بود که طلسم جدید بسازه. این دفعه یه طلسم درست کرده بود به اسم Tractovenio (تراکتاوننیو)(برگرفته شده از واژه آهنربا یا کشیده شدن(Tracto) و پیدا کردن(Invenio) در انگلیسی) . می‌خواست چیزای گم‌شده رو پیدا کنه و مثل آهنربا بکشه سمت خودش. پس خودکار گم‌شده‌ش رو هدف گرفت. ولی طلسم درست کار نکرد و هری رو کشوند داخل جنگل ممنوعه!
اولش نفهمید چی شده. فکر کرد شاید فقط یه جابه‌جایی کوچیک باشه، اما هر چی جلو می‌رفت جنگل بیشتر و تاریک‌تر می‌شد. راستش دلیلش این بود که می‌خواست ثابت کنه طلسمش خوبه، حتی اگه نباید می‌رفت اونجا. یه کم هم کنجکاو بود ببینه اونجا چی هست.
شب داشت می‌اومد. صداهای عجیب از همه طرف می‌اومد. هری یه کم نگران شد، ولی برگشتن هم سخت بود.
یهو یه نور نقره‌ای ملایم دید. از پشت درختا یه تک‌شاخ بیرون اومد. هری موند روی جاش. برخلاف چیزی که تو کتاب‌ها و داستان‌ها خونده بود، تک‌شاخ فرار نکرد. وایستاد و سرش رو کج کرد، انگار داشت هری رو نگاه می‌کرد.
تک‌شاخ آروم اومد جلو. هری نفسش بند اومد. بوی جنگل می‌داد، یه عطر ملایم و تازه. بعدش خیلی آروم نوک شاخش رو گذاشت به پیشونی هری.
یه حس گرم اومد تو سرش بعدش یهو تو ذهنش تصاویری اومد جنگل پر از موجودات کوچیک که با هم زندگی می‌کردن گلایی که شب‌ها آواز ملایم می‌خوندن و یه حس عجیب که انگار جنگل زنده‌ست و فقط کسایی که با احترام میان می‌تونن ببیننش.
تک‌شاخ عقب رفت و با شاخش یه مسیر نورانی نشون داد. هری دنبالش کرد تا رسید به یه چشمه کوچیک. آبش برق می‌زد مثل نقره. تک‌شاخ وایستاد و دوباره به هری نگاه کرد. هری حس کرد یه چیزی توش عوض شده، انگار حالا جادوی اطراف رو یه کم بهتر می‌فهمه و حس می‌کنه.
بعدش تک‌شاخ دور هری چرخید، مثل اینکه داره بازی می‌کنه، و بعد آروم هری رو برد تا لبه‌ی جنگل. وقتی هری برگشت نگاه کرد، تک‌شاخ رفته بود. فقط یه رد نور نقره‌ای مونده بود که کم‌کم محو شد.
هری برگشت هاگوارتز. دیگه مثل قبل نبود. طلسمش کار کرده بود، ولی نه اونجور که فکر می‌کرد. حالا یه راز داشت. یه دوست پنهان تو جنگل. و هر وقت می‌خواست قوانین رو بشکنه، یادش می‌اومد که بعضی جاها رو باید با احترام پیدا کرد، نه با عجله.
شب‌ها گاهی به پنجره‌ی برج نگاه می‌کنه و با خودش زمزمه می‌کنه شاید یه روز دیگه برم اونجا... هنوزم گاهی بهش فکر می‌کنم.

من اینتر زدم ولی نمی دانم چرا اعمال نمیشه

---
داستانت قشنگ بود! راجع به اینتر هم حتما پرس و جو میکنم و دلیلش رو با یه جغد برات ارسال میکنم
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:48:01
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/16 18:38:36
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۳
هوا طوفانی بود باران شدیدی می‌بارید و رعد و برق ها آسمان شب رو روشن می‌کردند اسنیپ با دیدن خواب لیلی که اون رو لجن زاده خطاب میکنه از خواب پرید و شروع به گریه زاری کرد ، چطور فراموش کرده بود امشب سالگرد مرگ لیلی بود تنها نور زندگیش...
سعی کرد دوباره بخوابه ولی فکر لیلی بهش اجازه نداد حتی یک لحظه چشم هاش رو روی هم بگذاره نا امیدانه تصمیم گرفت بره قدم بزنه بلکه شاید بهش کمک کنه بهتر بخوابه، هوای قلعه سرد و دلگیر بود و حس و حال تنهایی میداد شنلش رو برداشت و از اتاقش خارج شد .
ناگهان ذهنش شروع کرد به حرف زدن یعنی چی میشد اگه لیلی به جای اون جیمز لعنتی اون رو انتخاب می‌کرد یعنی چی میشد اگه اون لیلی بیچاره به خاطر هری جونش رو به خطر نمی انداخت .
یعنی چی میشد اگه ، یعنی چی میشد اگه اون اطلاعات لعنتی رو به ولدرمورت نمی‌داد شاید اونطوری لیلی زنده بود نه نه شاید اگه لیلی به جای جیمز با اون ازدواج میکرد اینطوری نمی‌شد بغض گلوش رو گرفت لیلی ...
اسمی که حتی با زمزمه کردنش هم دوست داشت از ته دل لبخند بزنه تنها کسی که به اون زندگی تاریک و کسل کننده اش نور می‌بخشید یعنی چی میشد اگر فقط یک بار دیگه لیلی رو میدید فقط یک بار دیگه اون لب های ظریف و موهای سرخش رو میدید تقریباً دیگه فراموش کرده بود که رنگ چشم های لیلی چه رنگی بود اگه فقط میتونست یک بار دیگه به اون چشم های دل رباش رو ببینه و باهاش حرف بزنه فقط یک بار دیگه ...
همینطوری که داشت توی راهرو قدم میزد ناگهان صدای چند دانش آموز رو شنید با خودش گفت الان که از ساعت خوابشون گذشته یعنی دارند چیکار میکنند ؟
ناگهان چشمش به یکی از بچه ها افتاد که به آبنه ی نفاق خیره شده بود و دوستانش هرچقدر تلاش می‌کردم که اون رو از جلوی آینه ببرند کنار نمی‌تونستند اسنیپ خیلی سریع اومد و پارچه ی قرمز رنگی رو روی آینه کشید و با لحنی سرد و تحکم آمیز گفت : پنج امتیاز منفی برای گروه شما اگه همین الان برنگردید به اتاق هاتون .
یکی از بچه ها گفت پروفسور شما گریه کردید ؟
اسنیپ از شدت خشم سرخ شد و گفت ده امتیاز منفی اگه تا سه ثانیه دیگه توی خوابگاه هاتون نباشید و بچه ها قبل از اینکه اسنیپ حرفش رو تموم کنه دویدند به سمت خوابگاه هاشون ؛ کمتر از پنج دقیقه دوباره سکوتی تلخ کل فضا رو حاکم شد .
اسنیپ با خودش گفت یعنی این آینه اینجا چیکار می‌کنه حتما باید این اتفاق رو به دامبلدور گذارش بدم این دیگه چطور مدیریتیه !
همین که روش رو برگردوند صدای لیلی رو از گوشه ی آینه که پارچه ی قرمز رنگ کامل پوشش نداده بود شنید : هی سوروس چیکار می‌کنی زود باش بیا بریم بازی کنیم .
اسنیپ در کمال نا باوری روشرو برگردوند و تصویر لیلی رو دید که از گوشه ی سمت چپ آینه بهش لبخند میزنه داشت براش دست تکون میداد .
با کمال نا باوری ناگهان همه چیز رو فراموش کرد و پارچه رو از روی آینه کشید بله بله خودش بود لیلی بود لیلی با اون چشم های سبز روشنش وای خدای من چطور فراموش کرده بود اون دقیقا چشم های هری رو داشت !!!.
پاهای اسنیپ شروع به لرزیدن کرد و ناگهان به زمین افتاد با دیدن تصویر لیلی بغضش ترکید و چشم هاش مثل ابر بهاری باریدند دوباره توی آینه نگاه کرد و دید لیلی داره مثل همیشه روی سرش دست می‌کشه و با لحن دلسوزانه و مهربون همیشگیش میگه سوروس چرا داری گریه میکنی ؟
ناگهان همه ی حرف هایی که این سال ها روی دوشش سنگینی می‌کرد شروع به پخش شدن کردند : ببخشید که اون روز جلوی همه بهت گفتم لجن زاده ببخشید که اون اطلاعات رو به ولدرمورت دادم ببخش.... ناگهان لیلی پرید وسط حرفش و دست های اسنیپ رو گرفت و گفت: سوروس، این همه سال خودت را مجازات کردی. دیگه کافیه.
اسنیپ با گریه گفت مثل همیشه تنها کسی هستی که نگران حال منی ولی
چرا اون ؟
اسنیپ سرش را پایین انداخت.
بعد از این همه سال... هنوز نمی‌فهمم چرا اون رو به جای من انتخاب کردی مدام میومدی و بهم میگفتی که از اون جیمز از خود راضی متنفری خودت بهم گفتی ازش متنفری چون همش دنبال دعوا با اکیپ منه پس چرا این کار رو کردی؟ چرا ؟ از انتخابت پشیمون نیستی ؟
بعد از این همه سال... هنوز وقتی که اسمت رو میشنوم یا به چشم های پسرت نگاه میکنم نمیتونم نفس بکشم چرا ترکم کردی ؟
چشم های لیلی که پر از اشک شده بود گفت : چون جیمز یاد گرفت تغییر کنه سوروس ، اما تو اون روز ها داشتی از من دور می شدی ؛
اسنیپ آهی کشید و گفت بعد از دعوای اون روز فکر کردم دیگه هیچ وقت نمی‌خواهی من رو ببینی من فقط میخواستم مزاحمت نباشم .
لیلی نگاهی دلسوزانه به اسنیپ انداخت و ناگهان اسنیپ رو محکم بغل کرد دقیقا مثل وقتی که توی جنگل بازی می‌کردند و اسنیپ میخورد زمین و اون هم برای اینکه بتونه آرومش کنه بغلش میکرد .
رو به اسنیپ گفت مراقب هری من باش ؛ دامبلدور که از دور شاهد در هم شکستن روح اسنیپ بود تصمیم گرفت بالاخره وارد صحنه بشه و اسنیپ رو از این توهم نجات بده پارچه رو انداخت روی آینه و تصویر لیلی ناپدید شد.
اسنیپ که حال خودش رو نمی‌فهمید دستش رو دراز کرد که پارچه رو بکشه ولی ناگهان دامبلدور دستش رو گرفت و گفت آروم باش اسنیپ آروم باش لیلی دیگه رفته و دیگه هیچ وقت بر نمی‌گرده اون فقط یک توهم بود همین !
اسنیپ عاجزانه به پای دامبلدور افتاد و با همون چشم های گریون و صدایی که به خاطر گریه ی زیاد گرفته بود گفت : خواهش میکنم خواهش میکنم اون هنوز جواب سوال های من رو نداده بگذار فقط یک بار دیگه نگاهش کنم فقط یکبار دیگه خواهش میکنم
دامبلدور گفت : اون اونجا نیست ، سوروس تصویر توی آینه حتی نمیتونه حرف بزنه
لیلی رفته و هیچ وقت هم برنمی‌گرده اسنیپ بلند شد و رو به پنجره برگشت نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد و دوباره تبدیل شد به همون اسنیپ سختگیری که بچه ها ازش حساب می‌بردند دامبلدور گفت دیگه داره صبح میشه بهتره تموم امشب رو فراموش کنی هنوز سه ساعت دیگه تا شروع کلاس ها مونده برو توی اتاقت و استراحت کن من هم تکلیف این آینه رو مشخص میکنم اسنیپ بدون هیچ حرفی روش رو برگردوند و تمام راه رو تا اتاقش داشت به زمانی که برای اولین بار به لیلی توضیح داده بود که اون یک جادوگره فکر میکرد طوری که اسنیپ از کودکی عاشقانه لیلی رو می‌پرستید....
فقط حیف که هیچ وقت هیچ فرصتی برای ابراز محبتش به لیلی پیدا نکرد ؛ اما اون هیچ وقت پیشیمون نشد که عاشق لیلی شد هرچی نباشه دورانی که با لیلی بود بهترین دوران زندگیش بود حاضر بود هر کاری کنه فقط بتونه یک بار دیگه با لیلی توی جنگل بدوه و به صدای خنده های شیرینش گوش کنه که اسمش رو صدا میزنه .
اسنیپ صورتش رو آب زد و آماده شد که مثل همیشه سر کلاس هاش با همون قیافه ی بی احساس همیشگیش ظاهر بشه و مراقب تنها بازمانده از وجود لیلی باشه .
پایان

---
ای بابا..
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 14:33:45
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:48:47
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 15:00:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:45:33
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1405 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۲۱

آن شب بارانی شدید می‌بارید و بادی استخوان سوز می‌وزید اما با این این وجود همه ی اساتید و دانش آموزان در محوطه جمع شده بودند و چوب دستی هایشان را به نشانه وداع بالا برده بودند.

باد موهایم را روی صورتم می‌ریخت ، قطره های باران با اشک هایم در هم آمیخته شده بودند اما با این وجود باز هم اشک ها همچون اسید لایه های وجودم را می‌شکافت؛دستانم با لرزشی عذاب آور چوب دستی را به سمت بالا می‌برد، در اعماق وجودم می‌دانستم چه خبر است اما نمیخواستم باور کنم ،باور کنم که همه ی آن آدم ها را برای همیشه از دست داده ام همه ی آنها ... .

بیشتر از همه نبود یک نفر را حس میکردم،استادی که همیشه مرا سرزنش میکرد و بخاطر قانون شکنی تنبیهم میکرد 《سوروس اسنیپ》

ناگهان سیلی از خاطرات به سمتم هجوم آورده.

خاطره:

رو به آلیسیا کردم و گفتم به ریش مرلین قسم اگه یک باره دیگه اسنیپ وادارم کنه اسم معجون ها رو به ترتیب بگم از بالای برج پرتش میکنم پایین .


ناگهان با صدای برخورد رعد و برق از خاطرات بیرون آمدم.


با به یاد آوردن این خاطره اشک هایم همچون رودی خروشان میجوشیدند و من حسرت روز های از دست رفته را میخوردم ، روز هایی که در هر کدام از آنها می‌توانستم جای شیطنت و قانون شکنی بیشتر پیش اساتید و دوستانم باشم .

این جنگ مثل نفرینی همه ی چیز های خوب را از بین برد و فقط سیاهی و تاریکی را باقی گذاشت، کسانی که از این جنگ جان سالم به در بردند موظفند زندگی را از نو بسازند و همیشه راه آنهایی که جان خود را فدا کردند ادامه دهند ؛ درست است که آنها دیگر در میان ما نیستند اما یاد آنها تا ابد و یک روز در قلب ما باقی خواهد ماند.


---
داستان خوبی بود فقط خاطره یکم کوتاه نبود؟

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Aini در 1405/3/16 14:36:36
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:43:11
°Sapere Aude°
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۳

اسنیپ در راهروهای نمناک هاگوارتز قدم می‌گذاشت. ظاهراً از چیزی ناراضی بود. دامبلدور نتوانسته بود آن آینهٔ نفاق‌انگیز را جای خوبی قایم کند و بعضی‌ها آن‌قدر به آن آینه نگاه کرده بودند که افسردگی گرفته بودند. بعضی از کارکنان برای دفاع از دامبلدور، کارش را گردن اسنیپ انداخته بودند.

پروفسور اسپروت گفته بود اسنیپ نمی‌تواند در اینجا درس بدهد و بچه‌ها از او می‌ترسند. البته خودش تا حدی قبول داشت که یک کم قیافه‌اش ترسناک است.

در همین فکر بود که از راهرویی گذشت که دانش‌آموزان با هم دربارهٔ چیزی پچ‌پچ می‌کردند. ادوارد گماتی، پسر هافلپافی، به کناری‌اش تنه زد:

— دربارهٔ اسنیپ شنیدی؟

— نه، آن آینهٔ نفاق‌انگیز را دامبلدور خوب جایی قایم کرده.

صدای زمزمه‌های آن‌ها آن‌قدر آرام بود که حتی یک کلمه هم نمی‌توانست بشنود. بعضی‌ها به اسنیپ می‌گفتند «پروفسور عقب‌مانده». بعضی‌ها هم با تمسخر و حالت مسخره او را دلداری می‌دادند:

— اسنیپ بیچاره؛ باید از مدرسه بره.

— حتماً الان بچه‌های اسلیترین دارند گریه و زاری می‌کنند.

یاد خودش افتاد که آن جیمز مسخره را همراه سیریوس، لوپین و لیلی می‌دید و همیشهٔ خدا با لیلی دعوایش می‌شد که «چرا با اینا می‌گردی؟»

از راهرو گذشت و به سمت کلاس معجون‌سازی درون زیرزمینی‌اش راه افتاد. از راهرو که رد می‌شد، یک چیزی دید که شبیه آینهٔ بزرگی بود، رویش پارچه‌ای هم کشیده شده بود. فقط یک کم از گوشه‌اش معلوم بود که چه چیزی است.

اسنیپ چوب‌دستی‌اش را درآورد: «آپارسیوم!»

پارچه کنار رفت. آینهٔ نفاق‌انگیز بود. اسنیپ با خودش گفت: «چرا این آینه اینجاست؟ مگر دانش‌آموزان آن را نمی‌بینند؟» شاید کسی دیده بود فقط یک تکه از چیزی معلوم است، پارچه را با چوب‌دستی کنار می‌کشید و دوباره دردسر می‌شد.

نگاهی به آینه انداخت؛ خشکش زده بود. لیلی آن‌جا کنارش بود. با صدایی آرام گفت: «لـ... لیلی، تویی؟» جوابی نشنید.

او فقط لیلی و خودش را می‌دید که هر دو با لبخند به هم نگاه می‌کردند. سال‌ها تمسخر از جیمز، نبودن کنار عشقش. حالا الان کنار او بود و لیلی سرش را روی شانهٔ سوروس گذاشته بود. او حتی به این هم فکر نکرده بود که بتواند لیلی عزیزش را در این آینه ببیند.

سوروس بغض کرده بود و نگذاشت او را خفه کند. به آرامی دانه‌های اشک از روی گونه‌هایش سرازیر شد. او حتی نمی‌دانست که چقدر ساعت‌ها و روزها گذشته بود. می‌خواست تمام یک هفته با او حرف بزند. حداقل شانس این را داشت که تا دو هفته کلاس معجون‌سازی نداشت.

دلش نمی‌خواست از آن‌جا برود. شاید اگر از آن‌ها در برابر حملهٔ ولدمورت دفاع می‌کرد، شاید این اتفاق نمی‌افتاد...

دو هفته گذشته بود. دانش‌آموزان به طرف کلاس معجون‌سازی می‌رفتند. وقت خداحافظی سوروس با لیلی بود. او با چشمانی آکنده از احساسات و سنگینی ناراحتی روی قلبش، پارچه را روی آینه کشید.

می‌توانست این آینه را همان‌جا نگه دارد و خدا را شکر که پارچه‌اش نامرئی بود. آن وقت می‌توانست هر روز با لیلی حرف بزند. با همین فکرها با شنل سیاهش به طرف کلاس معجون‌سازی به راه افتاد

---

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/14 12:20:20
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1405 03:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 20 : داستان هایی از روزهای شگفت انگیز لونا

لونا در حال تماشای آن صحنه بود .چند جلد طفره زن در دست داشت و عینک صورتی و آبی خود را در دست داشت و مات مبهوت به دانش آموزان خوشحال و سرحال نگاه میکرد ، از شادی دیگران لذت میبرد ، دانش آموزان چوبدستی به دست با ردای سیاه و کروات هایی به رنگ قرمز-طلایی ، سبز-نقره ای ، آبی-برنزی و زرد-سیاه تازه شروع داستان دنیای جادوگران هستند و اصلا چیز عجیبی نیستند مگر اینکه شما هم مثل هری یا هرماینی تا قبل از رسیدن نامه پذیرش هاگوارتز خود ندانید که جادوگرید .

دانش آموزان اکثرا سوار درشکه میشدند و بعضی ها که عده خیلی کمی نسبت به کل دانش اموزان مدرسه بودند به حساب می امدن به موجودات اسب مانند لاغر و زشت و ترسناکی که درشکه ها را میکشند نگاه میکردند.

بعضی دانش آموزان یا بهتره بگوییم ارشد ها و پریفکت ها در حال مدیریت دانش اموزان بودند .

لونا نمیدانست سوار کدام درشکه بشود ولی میخواست آن صحنه را تا اخر ببیند .
هر فرد به گوشه ای میرفت ، شاید آنجا تنها جایی بود که می شد دید دو دانش اموز گیریفندوری و اسلیترینی که دشمن یکدیگر هستند را دید که با لبخند از کنار یکدیگر میگذرند چون اصلا حواسشان به یکدیگر نیست .

تقریبا همه درشکه ها حرکت کرده بودند به غیر از 3 یا 4 تا که مانده بودند لونا در حال نوازش آن موجودات زشت که ترسترال نام داشتند و درشکه ها را میکشیدند بود و در همین لحظه دانش آموزانی رو میدید که در حال مسخره کردن و نشان دادن او بودند ولی اصلا برای او اهمیتی نداشت زیرا آنها نمیداستند لونا و آن افراد کم میتوانستند چه موجودات شگفت انگیزی را ببینند ، کسانی میتوانستند ترسترال ها را ببینند که از نزدیک مرگ را دیده باشند .

لونا به سمت درشکه ای رفت که تمام دانش آموزانش رونکلاویی بودند . یک رونکلاویی با ذوق گفت :« سلام لونا من آملیا هستم میشه با هم دوست بشیم امممم خوب من یک سال ازت کوچیک ترم برای همین ممکنه منو نشناسی و...»

لونا با خوشحالی گفت :«اره حتما آملیا ، راستی شما چرا زودتر حرکت نکردید ؟»
آملیا با خجالت گفت :«خب فقط من نبودم که میخواستم باهات دوست بشم بعد از اینکه داستان تو و هری پاتر که به جنگ اسمشو نبر رفتین رو برای دوستام گفتم اونها هم خواستن با تو دوست بشن .»
و بعد آملیا به سه فرد دیگر در داخل درشکه اشاره کرد .

برای لونا عجیب بود ولی این عجیب بودن چیزی از خوشحالی لونا کم نمیکرد .

پایان.



*تمام اتفاقات این داستان تخیلی است و هیچ ربطی به کتاب و فیلم های هری پاتر ندارند*

---
از نحوه‌ی توصیفت توی صحنه های مختلف خیلی خوشم اومد!
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/11 15:36:36
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر ۱۶: سه تفنگ چوبدستی دار!

سیریوس زودتر از همه رسیده و کوپه را برای رفقایش گرفته بود؛ بهرحال به بهانه ی <اشتیاق برای شروع جدی درس خواندن و جادوگر اصیل و توانایی شدن> توانسته بود زودتر از ریگولوس یا بلاتریکس از خانه ی شوم بلک ها بیرون بزند. بی صبرانه در کوپه قدم میزد و هر از گاهی هم سر به سر لیلی و مرلین و تانکس (پ.ن نویسنده: اینجا تانکس همکلاسیشونه) میگذاشت اما هر بار با لگد از کوپه بیرون انداخته میشد-از قرار معلوم بحث دخترانه بود.

لیال لوپین؛ پدر ریموس موفق شده بود سر راه به وزارت خانه ریموس را به ایستگاه برساند و برای بار آخر از او خداحافظی کند. نیم ساعتی ریموس در ماشین معطل شد تا نصیحت های پدرش راجب به اینکه تحت هیچ عوانی رازش را حتی با نزدیکترین دوستانش فاش نکند (و اصلا دوستی نداشته باشد) و زخم هایش را در نبود او و مادرش زود به زود تمیز کند تا عفونت نگیرد و دلباخته ی کسی نشود چون بهرحال ازدواجی برای او درکار نیست و به جای آن تمام تمرکزش را روی تحصیل بگذارد چون افراد مثل او چنین فضیلتی ندارند و هر سه روز یکبار نامه بنویسد و شب های نزدیک به ماه کامل خوب استراحت کند و... خلاصه! باید و نباید های دیگر تکرار شوند تا بتواند وارد قطار شود. تحت تاثیر گفته های پدر و مادرش در طول تعطیلات و احساس عذاب وجدان بخاطر بی اطلاعی و اعتماد والدینش نسبت به قضیه ی دوست و رفیق؛ کمی طول کشید تا دوباره با سیریوس گرم بگیرد.

سیریوس مثل همیشه با خنده و جوک های تلخش در مورد <خانه ی شوم> توانست حال ریموس را بهتر کند. میان خنده هایشان با تکان های قطار به خود آمدند؛ خبری از جیمز نبود. سیریوس از جا پرید تا راننده را متوقف کند اما ریموس پیشنهاد داد کوپه ها را بگردند-تجربه ی ۶ ساله نشان میداد راننده ی پکر برای پدر بابایش هم (پ.ن نویسنده: "بابەکەی بابیشی..." یه اصطلاح کوردیه چشمک ) قطار را نگه نمیدارد.

طبق انتظار شما خوانندگان محترم جیمز جایی نبود جز ور دل لیلی و کاری نمیکرد جز لاس زدن. ریموس از همانجا تن خسته اش را کوپه خودش کشانید تا خدای نکرده مرتکب گناهی نشود. سیریوس با پوف کلافه ای دست جیمز رامثل بچه های خطاکار گرفت و به کوپه برگرداند. سه رفیق برای بار هفتم در کوپه ی ۴۹ ام واگن هشتم قطار سریع السیر هاگوارتز جمع شدند و شکلات خوران از گرم صحبت و خنده شدند. آنها با حسرت و غبطه به تعطیلات جیمز گوش دادند. کمی بابت هندی بازی های ریموس با تانکس سر به سرش گذاشتند. تا جا داشتند به سیریوس در ناسزا گفتن به جد و آبادش کمک کردند و بالاخره به هاگوارتز رسیدند؛ و کاملا آماده بودند تا پروفسور مک گوناگال را ۱۰ سال دیگر پیرتر کنند

پ.ن: طبق درخواستتون پاراگراف بندی کردم

---
جالب بود! فقط اینو بگم که لازم نیست همه داستانت رو توی یه پاراگراف طولانی بنویسی. بلکه سعی کن با پاراگراف‌بندی (یعنی با اینتر فاصله انداختن بین بخش‌های مختلف داستانت)، هم ظاهر پستت رو بهتر کنی و هم خوندن پستت رو برای خواننده راحت‌تر کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/7 0:47:24
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/7 2:08:17
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸

فکر کنم دوباره توی دردسر افتادم.نصفه شب هرماینی از خواب بیدارم کرد و گفت که گربش رو گم کرده اون از ترس میلرزید و گفت نمیتونه تنها بره بیرون با اینکه خوابم میومد ولی بلند شدم و کمکش کردم لباس پوشیدیم و به سمت خوابگاه پسرا رفتیم آروم وارد شدیم اما من دم در منتظر موندم اصلا دلم نمیخواست با یه سال بالایی پسر اونم توی تخت خوابش ملاقات کنم هرماینی تنها رفت دنبال پسر ها و بعد چند دقیقه به همراه اونها برگشت تمام تالار رو دنبال اون گربه زشت گشتیم از هم جدا شده بودیم تا بتونیم جاهای بیشتری رو بگردیم البته ایم پیشنهاد هری بود داشتم به سمت تالار غذا خوری میرفتم که صدای پایی رو شنیدم وبعد رون رو دیدم که داره میدوئه طرفم :فرار کن زودباش...مک گوناگل پیدامون کرده.وقتی بهم رسید دوتامون با ترس به سمت خوابگاه دویدیم اما دقیقا قبل از رسیدن به خوابگاه یه گربه اومد جلومون.رون:ای وای!این گربه آقای فیلیچ عه.
دوباره به عقب برگشتیم و دیدیم مک گوناگل بهمون رسیده چند دقیقه بعد توی دفترش بودیم هر چهارتامون
پرفسور مک گوناگل:امیدوارم خطری که به جون خریدید رو درک کرده باشید...به خانواده هاتون خبر داده میشه و فکر کنم بتونید برای کمک به هاگرید و آقای فلیچ به جنگل ممنوعه برید .
همه سعی کردیم اعتراض کنیم اما فیلیچ مارو پیش هاگرید برد نمی‌فهمم مگه نباید از جنگل دور بمونیم هاگرید بهمون گفت که دنبال اسب تک شاخ بگردیم :هرماینی اصلا مگه اسب تک شاخ وجود داره؟
هرماینی : نمیدونم قبل از جنگ اونها همراه بودن اما خیلی وقته کسی اونا رو ندیده ....حداقل زنده.بعد به جلوش نگاه کرد و یه اسب تک شاخ مرده دید که خون نقره ای از گردنش می‌ریخت هاگرید سریع بهمون رسید :آفرین یکی پیدا کردید...خب ما یه حیوون پیدا کردیم که راستش مطمئن نیستیم حیوون باشه اما هرچی که هست از این حیوون های بیچاره تغذیه میکنه .
رون :هاگرید پس چرا جلوش رو نمیگیریم؟.
هاگرید :اگر پیداش کردی جلوش رو بگیر آقای ویزلی.
تا نزدیک صبح گشتیم و دو جسد دیگه پیدا کردیم توی راه برگشت رون قسم می‌خورد که یه اسب تک شاخ بزرگ و زنده دیده کاملا سفید و درخشان میگفت توی اون تاریکی مثل یه مشعل روشن بوده اما جالبه چون هری هم با رون بوده اما همچین چیزی ندیده من هنوزم برام سواله اون موجود پلید توی جنگل چیه؟



---
مگه نباید از جنگل دور بمونیم رو خوب اومدی.
یکم داستانت رو سریع پیش برده بودی. بهتر بود یک یا دو از ماجراها رو با جزئیات بیشتری توضیح می‌دادی تا این که یه عالمه اتفاق رو با سرعت ازشون رد شی. اما چون اولین نفر در راه‌اندازی طرح جدید هستی، نمی‌خوام سخت‌گیری کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/6 0:03:07