تصویر 21 :
باران به آرامی بر سنگفرشهای سرد حیاط هاگوارتز میبارید، اما کسی تکان نمیخورد. هوا نه از سرما، که از سنگینیِ سکوتی که بر قلعه سایه انداخته بود، میلرزید.
من در میان جمعیت ایستاده بودم. چوبدستیام در دستم میلرزید، نه از ترس، بلکه از تپشِ تندِ قلبی که انگار میخواست از قفسهی سینهام بیرون بجهد. روبرویم، برج بلند و تاریک، در محاصرهی مه غلیظی بود که انگار تاریخِ فراموششدهی مدرسه را در خود حبس کرده بود.
همه میدانستند چه باید کرد، اما هیچکس حرفی نمیزد. انگار کلمات، برای این لحظه زیادی کوچک بودند.
سپس، هرمیون چوبدستیاش را بالا برد. نوری نقرهای، مثل قسمتی از ماه که به زمین افتاده باشد، از نوک چوبدستیاش بیرون زد. بعد از او، هری، رون و بقیه… یکی پس از دیگری، صدها نقطهی نورانی در تاریکیِ شب جوانه زدند.
من هم چوبدستیام را بالا گرفتم. در همان لحظه که طلسمم «لوموس» را زمزمه کردم، چیزی در اعماق وجودم شکست. نوری که از چوبدستی من بیرون زد، نقرهای نبود؛ طلاییِ عمیق و گرم، مثل آخرین شعلهی شمعی که در یک اتاق قدیمی میسوزد.
نو من به سمت سنگهای برج حرکت کرد و ناگهان، کل دیوارههای قلعه شروع به لرزش کردند. گویی هاگوارتز دههها بود که در خوابی عمیق فرو رفته بود و حالا با لمسِ نور چوبدستیهای ما، داشت پلکهایش را باز میکرد. نقوش حک شده روی دیوارها، که همیشه سنگی و بیروح بودند، شروع به حرکت کردند؛ انگار تاریخ دوباره زنده شده بود.
قطرات باران وقتی به نور چوبدستیها میخوردند، به جای اینکه خیسمان کنند، به ذرات درخشان شبتاب تبدیل میشدند و مثل برف جادویی روی سرمان میباریدند.
در آن لحظه، دیگر دانشآموز نبودیم؛ ما نگهبانان نور بودیم. فهمیدم که هاگوارتز فقط یک مدرسه نیست؛ هاگوارتز قلبی است که تنها با گرمای حضور ما بیدار میشود. تاریکی برج، زیر هجوم نور ما ذوب شد و برای اولین بار در آن شب، حس کردم حتی اگر فردا خورشید طلوع نکند، ما آنقدر نور در خودمان داریم که بتوانیم راه را تا ابد روشن نگه داریم.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
28 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 23:32:26
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۳:
این تصویر به من نیشخند میزند. همهچیز در این قاب زرین، بوی محال میدهد، اما من باز هم به تماشای تمسخر خویش ایستادهام؛ گویی نقش دلقکی را ایفا میکنم که در میان آرامشی دروغین جان میدهد. این تصویر فقط یک جادوست، اما از تمام زندگیام واقعیتر به نظر میرسد.
به او نگاه میکنم… به لیلی. به این میاندیشم که من برای او تنها یک فصل کوتاه و گذرا بودم، اما او… او همهچیز بود. تمام آن چیزی که نداشتم و هرگز نخواهم داشت. او لبخند میزند؛ همان لبخندی که گوشهی لبهایش کمی مایل میشود و تاریکترین زوایای روح مرا روشن میسازد. دستش را پیش میآورد و من، در این سوی شیشه،جلوتر رفتم. با تردید،انگشتانم را روی سطح سرد آینه میکشیدم. حس لمس دستهایش، حتی در این خیال واهی، برای قلب تکهتکهشدهی من حکم معجزه را دارد.اما کافیست پلک بزنم تا سایهی سنگین آن نفرت دیرینه، دوباره بر این قاب بلورین چیره شود.
جیمز پاتر…
نامش هنوز هم طعم گس و خاکستر را در دهانم تداعی میکند. آن پسرکِ ازخودراضی با موهای آشفته و آن پوزخندِ پیروزمندانهای که انگار تمام جهان را بدهکار خویش میدانست.او که با بیخیالی ظالمانه اش، گران بها ترین دارایی من را ربود...
«تماشای رویاها، خطرناکتر از رویارویی با حقیقت است.»
صدایی نرم و آرام، سکوت سنگین اتاقک را شکست. شتاب زده، دستم را از روی شیشهی سرد عقب کشیدم و شنل آبنوسی ام را به دور خود پیچیدم تا لرزش شانههایم را پنهان کنم. در آستانهی در، پیرمردی با ریشهای سیمین و ردایی آبی رنگ ایستاده بود. چشمانش از پشت شیشه عینک، نه با ملامت، بلکه با غمی کهن به من خیره شده بود.دامبلدور آرام قدم به درون اتاقک گذاشت. نور شمعهای نیمهسوخته بر چهرهی چروکیدهاش سایه میانداخت.
«بسیاری در مقابل این آینه تحلیل رفتهاند، سوروس. آنها غرق در چیزی شدند که میتوانست باشد و فراموش کردن که واقعیت چه هست.»
در سکوت آینه را با پارچه ای کهنه و زبر میپوشانم.
گرد و غبار برخاسته از پارچهی کهنه در نور بیرمق شمعها میرقصد و چشمان لیلی، آخرین چیزی است که زیر سیاهی زبر پارچه ناپدید میشود.اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت؛ تاریکی آشنایی که سالهاست تنها همدم من است.دامبلدور نزدیکتر آمد. صدای کشیده شدن ردای ابریشمیاش روی سنگفرشهای سرد، مثل تیکتاک ساعتی بود که پایانِ زمانِ رویاپردازی را اعلام میکرد. او دستش را روی شانهام گذاشت.لرزیدم، اما خود را عقب نکشیدم.چشم از آینه برکندم.
لیلی… او حالا دیگر فقط خیالی باقیمانده در پسِ شیشههای سردِ آینه بود و تنها چیزی که در این میان
حقیقت داشت پسرش بود...
---
افرین! دفعه بعدی به جای ویرایش کردن پیامِ قبلی، یه پست جدید بزن!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
این تصویر به من نیشخند میزند. همهچیز در این قاب زرین، بوی محال میدهد، اما من باز هم به تماشای تمسخر خویش ایستادهام؛ گویی نقش دلقکی را ایفا میکنم که در میان آرامشی دروغین جان میدهد. این تصویر فقط یک جادوست، اما از تمام زندگیام واقعیتر به نظر میرسد.
به او نگاه میکنم… به لیلی. به این میاندیشم که من برای او تنها یک فصل کوتاه و گذرا بودم، اما او… او همهچیز بود. تمام آن چیزی که نداشتم و هرگز نخواهم داشت. او لبخند میزند؛ همان لبخندی که گوشهی لبهایش کمی مایل میشود و تاریکترین زوایای روح مرا روشن میسازد. دستش را پیش میآورد و من، در این سوی شیشه،جلوتر رفتم. با تردید،انگشتانم را روی سطح سرد آینه میکشیدم. حس لمس دستهایش، حتی در این خیال واهی، برای قلب تکهتکهشدهی من حکم معجزه را دارد.اما کافیست پلک بزنم تا سایهی سنگین آن نفرت دیرینه، دوباره بر این قاب بلورین چیره شود.
جیمز پاتر…
نامش هنوز هم طعم گس و خاکستر را در دهانم تداعی میکند. آن پسرکِ ازخودراضی با موهای آشفته و آن پوزخندِ پیروزمندانهای که انگار تمام جهان را بدهکار خویش میدانست.او که با بیخیالی ظالمانه اش، گران بها ترین دارایی من را ربود...
«تماشای رویاها، خطرناکتر از رویارویی با حقیقت است.»
صدایی نرم و آرام، سکوت سنگین اتاقک را شکست. شتاب زده، دستم را از روی شیشهی سرد عقب کشیدم و شنل آبنوسی ام را به دور خود پیچیدم تا لرزش شانههایم را پنهان کنم. در آستانهی در، پیرمردی با ریشهای سیمین و ردایی آبی رنگ ایستاده بود. چشمانش از پشت شیشه عینک، نه با ملامت، بلکه با غمی کهن به من خیره شده بود.دامبلدور آرام قدم به درون اتاقک گذاشت. نور شمعهای نیمهسوخته بر چهرهی چروکیدهاش سایه میانداخت.
«بسیاری در مقابل این آینه تحلیل رفتهاند، سوروس. آنها غرق در چیزی شدند که میتوانست باشد و فراموش کردن که واقعیت چه هست.»
در سکوت آینه را با پارچه ای کهنه و زبر میپوشانم.
گرد و غبار برخاسته از پارچهی کهنه در نور بیرمق شمعها میرقصد و چشمان لیلی، آخرین چیزی است که زیر سیاهی زبر پارچه ناپدید میشود.اتاق دوباره در تاریکی فرو رفت؛ تاریکی آشنایی که سالهاست تنها همدم من است.دامبلدور نزدیکتر آمد. صدای کشیده شدن ردای ابریشمیاش روی سنگفرشهای سرد، مثل تیکتاک ساعتی بود که پایانِ زمانِ رویاپردازی را اعلام میکرد. او دستش را روی شانهام گذاشت.لرزیدم، اما خود را عقب نکشیدم.چشم از آینه برکندم.
لیلی… او حالا دیگر فقط خیالی باقیمانده در پسِ شیشههای سردِ آینه بود و تنها چیزی که در این میان
حقیقت داشت پسرش بود...
---
افرین! دفعه بعدی به جای ویرایش کردن پیامِ قبلی، یه پست جدید بزن!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 1:24:55
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 9:34:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:44:27
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 14:00:53
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 14:01:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 23:31:57
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 9:34:14
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:44:27
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 14:00:53
ویرایش شده توسط Bibble در 1405/3/28 14:01:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 23:31:57
جزئیات کاربر

تصویر شماره 13 :
ساعت از نیمهشب گذشته بود و قلعه هاگوارتز در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها با صدای تقتق عصای فیلچ و پنجههای نرم خانم نوریس روی سنگفرشهای سرد، شکسته میشد.
هری پشت یکی از زرههای غولپیکر راهرو طبقه سوم نفسش را حبس کرده بود. او امشب برای پیدا کردن یک طلسم ممنوعه در بخش ممنوعه کتابخانه نیامده بود؛ او به دنبال چیزی بود که در نقشهی غارتگر دیده بود: یک اثر ردپای متحرک که به هیچ نامی تعلق نداشت و متعلق به هیچ دانشآموزی نبود. ردپایی که هر شب حوالی ساعت یک، از اتاق کلاس تاریخ جادوگری شروع میشد و در یک بنبست ناپدید میگشت.
فیلچ با فانوسش به چند قدمی هری رسید. نور گرم و زرد فانوس روی صورت هری که زیر شنل نامرئی نبود می تابید لرزید. هری در یک لحظه تصمیم گرفت: نمیتوانست فرار کند، راهرو بنبست بود.
او به جای فرار، کتابی که در دست داشت (کتابی که از قفسههای بخش عادی دزدیده بود تا بهانهای برای حضورش داشته باشد) را باز کرد و با صدایی که سعی میکرد لرزش نداشته باشد، گفت: «آقای فیلچ! بالاخره پیداش کردم! یک خطای نوشتاری در دستورالعملهای نگهبانی قلعه… فکر کردم شاید بخواهید بدانید چرا راهروهای طبقه سوم همیشه در این ساعت سردتر از بقیه جاها هستند!»
فیلچ با چشمهای برآمدهاش به هری خیره شد. خانم نوریس با صدایی گوشخراش میو کرد. فیلچ لحظهای تردید کرد. غرور او به عنوان سرایدار، همیشه بزرگترین نقطه ضعفش بود. گفت : «چی داری میگی پسر؟»
هری با اعتماد به نفسی که خودش را هم متعجب کرده بود، به نقشهای که پشت کتاب پنهان کرده بود اشاره کرد و گفت: «طبق این چیدمان قدیمی، اینجا یک دریچه مخفی برای خروج هوای سرد وجود داره که سالهاست بسته نشده. اگر الان نروید و آن را نبندید، شاید کل قلعه تا صبح یخ بزنه!»
فیلچ که فانوسش را به سمت دیوار چرخاند. در همین لحظه، هری با تمام سرعت، بدون اینکه به عقب نگاه کند، پا به فرار گذاشت. فیلچ پشت سرش فریاد میزد: «پسرک وراج! برگرد! اگه دروغ گفته باشی، پوستت رو میکنم!»
هری در تاریکی پیچید و در حالی که نفسنفس میزد، لبخند زد. او نقشهی غارتگر را دوباره چک کرد. آن ردپای ناشناس حالا داشت با سرعتی باورنکردنی به سمت دفتر دامبلدور حرکت میکرد. هری متوجه شد که ماجراجویی واقعی تازه شروع شده است.
---
جای پیشرفت هم داره ولی توصیفاتت خوب بودن!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ساعت از نیمهشب گذشته بود و قلعه هاگوارتز در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها با صدای تقتق عصای فیلچ و پنجههای نرم خانم نوریس روی سنگفرشهای سرد، شکسته میشد.
هری پشت یکی از زرههای غولپیکر راهرو طبقه سوم نفسش را حبس کرده بود. او امشب برای پیدا کردن یک طلسم ممنوعه در بخش ممنوعه کتابخانه نیامده بود؛ او به دنبال چیزی بود که در نقشهی غارتگر دیده بود: یک اثر ردپای متحرک که به هیچ نامی تعلق نداشت و متعلق به هیچ دانشآموزی نبود. ردپایی که هر شب حوالی ساعت یک، از اتاق کلاس تاریخ جادوگری شروع میشد و در یک بنبست ناپدید میگشت.
فیلچ با فانوسش به چند قدمی هری رسید. نور گرم و زرد فانوس روی صورت هری که زیر شنل نامرئی نبود می تابید لرزید. هری در یک لحظه تصمیم گرفت: نمیتوانست فرار کند، راهرو بنبست بود.
او به جای فرار، کتابی که در دست داشت (کتابی که از قفسههای بخش عادی دزدیده بود تا بهانهای برای حضورش داشته باشد) را باز کرد و با صدایی که سعی میکرد لرزش نداشته باشد، گفت: «آقای فیلچ! بالاخره پیداش کردم! یک خطای نوشتاری در دستورالعملهای نگهبانی قلعه… فکر کردم شاید بخواهید بدانید چرا راهروهای طبقه سوم همیشه در این ساعت سردتر از بقیه جاها هستند!»
فیلچ با چشمهای برآمدهاش به هری خیره شد. خانم نوریس با صدایی گوشخراش میو کرد. فیلچ لحظهای تردید کرد. غرور او به عنوان سرایدار، همیشه بزرگترین نقطه ضعفش بود. گفت : «چی داری میگی پسر؟»
هری با اعتماد به نفسی که خودش را هم متعجب کرده بود، به نقشهای که پشت کتاب پنهان کرده بود اشاره کرد و گفت: «طبق این چیدمان قدیمی، اینجا یک دریچه مخفی برای خروج هوای سرد وجود داره که سالهاست بسته نشده. اگر الان نروید و آن را نبندید، شاید کل قلعه تا صبح یخ بزنه!»
فیلچ که فانوسش را به سمت دیوار چرخاند. در همین لحظه، هری با تمام سرعت، بدون اینکه به عقب نگاه کند، پا به فرار گذاشت. فیلچ پشت سرش فریاد میزد: «پسرک وراج! برگرد! اگه دروغ گفته باشی، پوستت رو میکنم!»
هری در تاریکی پیچید و در حالی که نفسنفس میزد، لبخند زد. او نقشهی غارتگر را دوباره چک کرد. آن ردپای ناشناس حالا داشت با سرعتی باورنکردنی به سمت دفتر دامبلدور حرکت میکرد. هری متوجه شد که ماجراجویی واقعی تازه شروع شده است.
---
جای پیشرفت هم داره ولی توصیفاتت خوب بودن!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ali_gang در 1405/3/27 23:36:46
ویرایش شده توسط ali_gang در 1405/3/27 23:39:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:41:58
ویرایش شده توسط ali_gang در 1405/3/27 23:39:03
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:41:58
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵:
توی صف بودم انگار هر ثانیه چند سال طول میکشید.
صف خیلی آروم پیش میرفت من نفر آخر بودم سالن ساکت شده بود،رفتم و روی سه پایه نشستم، آروم کلاه رو روی سرم گزاشتم، کامل روی سرم جا گرفت همه جا تاریک بود صدایی توی گوشم زمزمه می کرد، ناگهان زمزمه ها در سالن شروع شد و کلاه گروه بندی با صدای بلند فریاد زد اسلایدرین با ترس از روی سه پایه بلند شدم و بسوی میز اسلایدرین راه افتادم ، که از خواب پریدم و دیدم روی زمینم و عرق کردم ، مثل یک کابوس بود.
---
باید یه داستان بنویسی! و باید طولانی تر باشه... پیشنهاد میکنم پستِ افرادی که تایید شدن رو بخونی و بعد دوباره بنویسی.
فعلا تایید نشد.
توی صف بودم انگار هر ثانیه چند سال طول میکشید.
صف خیلی آروم پیش میرفت من نفر آخر بودم سالن ساکت شده بود،رفتم و روی سه پایه نشستم، آروم کلاه رو روی سرم گزاشتم، کامل روی سرم جا گرفت همه جا تاریک بود صدایی توی گوشم زمزمه می کرد، ناگهان زمزمه ها در سالن شروع شد و کلاه گروه بندی با صدای بلند فریاد زد اسلایدرین با ترس از روی سه پایه بلند شدم و بسوی میز اسلایدرین راه افتادم ، که از خواب پریدم و دیدم روی زمینم و عرق کردم ، مثل یک کابوس بود.
---
باید یه داستان بنویسی! و باید طولانی تر باشه... پیشنهاد میکنم پستِ افرادی که تایید شدن رو بخونی و بعد دوباره بنویسی.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/28 11:41:00
جزئیات کاربر

تصویر شماره 3:
-ولی... ولی من دوست دارم تو نمیتونی همچین کاری کنی
+ببخشید! ولی من راه دیگری ندارم
خدافظ برای همیشه عشق من
-نهههههههههههههه
چند ساعت بعد:
+بفرما اینم چیزی که خواستی، از دخترت دست کشیدم، خوب شد؟
•اره افرین اما باید بکشمت
+چییییی!
•باید بکشمت..... هاهاها... خدافظ.... خیانت کار.....
---
باید یه داستان درمورد تصویری که انتخاب کردی بنویس! لطفا بقیهی پست هایی که دیگران نوشتن رو بخون. تایید نشد.
-ولی... ولی من دوست دارم تو نمیتونی همچین کاری کنی
+ببخشید! ولی من راه دیگری ندارم
خدافظ برای همیشه عشق من
-نهههههههههههههه
چند ساعت بعد:
+بفرما اینم چیزی که خواستی، از دخترت دست کشیدم، خوب شد؟
•اره افرین اما باید بکشمت
+چییییی!
•باید بکشمت..... هاهاها... خدافظ.... خیانت کار.....
---
باید یه داستان درمورد تصویری که انتخاب کردی بنویس! لطفا بقیهی پست هایی که دیگران نوشتن رو بخون. تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/23 13:27:29
جزئیات کاربر

تصویر شماره 6:اوه جوجو چیشده داری میمیری؟!
نه نترس لازم نیست بترسی
میتونم با یه ثرد سریع کارتو تموم کنم یا عذابت بدم!
خودت کدومو میخوای؟
هههههه
---
طبق پیام شخصیای که برات فرستادم فعلا تایید نشد.
نه نترس لازم نیست بترسی
میتونم با یه ثرد سریع کارتو تموم کنم یا عذابت بدم!
خودت کدومو میخوای؟
هههههه
---
طبق پیام شخصیای که برات فرستادم فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/22 22:36:31
جزئیات کاربر

تصویر شماره 18
هری پاتر و تکشاخ جنگل ممنوعه
هری پاتر عاشق این بود که طلسم جدید بسازه. این دفعه یه طلسم درست کرده بود به اسم Tractovenio (تراکتاوننیو)(برگرفته شده از واژه آهنربا یا کشیده شدن(Tracto) و پیدا کردن(Invenio) در انگلیسی) . میخواست چیزای گمشده رو پیدا کنه و مثل آهنربا بکشه سمت خودش. پس خودکار گمشدهش رو هدف گرفت. ولی طلسم درست کار نکرد و هری رو کشوند داخل جنگل ممنوعه!
اولش نفهمید چی شده. فکر کرد شاید فقط یه جابهجایی کوچیک باشه، اما هر چی جلو میرفت جنگل بیشتر و تاریکتر میشد. راستش دلیلش این بود که میخواست ثابت کنه طلسمش خوبه، حتی اگه نباید میرفت اونجا. یه کم هم کنجکاو بود ببینه اونجا چی هست.
شب داشت میاومد. صداهای عجیب از همه طرف میاومد. هری یه کم نگران شد، ولی برگشتن هم سخت بود.
یهو یه نور نقرهای ملایم دید. از پشت درختا یه تکشاخ بیرون اومد. هری موند روی جاش. برخلاف چیزی که تو کتابها و داستانها خونده بود، تکشاخ فرار نکرد. وایستاد و سرش رو کج کرد، انگار داشت هری رو نگاه میکرد.
تکشاخ آروم اومد جلو. هری نفسش بند اومد. بوی جنگل میداد، یه عطر ملایم و تازه. بعدش خیلی آروم نوک شاخش رو گذاشت به پیشونی هری.
یه حس گرم اومد تو سرش بعدش یهو تو ذهنش تصاویری اومد جنگل پر از موجودات کوچیک که با هم زندگی میکردن گلایی که شبها آواز ملایم میخوندن و یه حس عجیب که انگار جنگل زندهست و فقط کسایی که با احترام میان میتونن ببیننش.
تکشاخ عقب رفت و با شاخش یه مسیر نورانی نشون داد. هری دنبالش کرد تا رسید به یه چشمه کوچیک. آبش برق میزد مثل نقره. تکشاخ وایستاد و دوباره به هری نگاه کرد. هری حس کرد یه چیزی توش عوض شده، انگار حالا جادوی اطراف رو یه کم بهتر میفهمه و حس میکنه.
بعدش تکشاخ دور هری چرخید، مثل اینکه داره بازی میکنه، و بعد آروم هری رو برد تا لبهی جنگل. وقتی هری برگشت نگاه کرد، تکشاخ رفته بود. فقط یه رد نور نقرهای مونده بود که کمکم محو شد.
هری برگشت هاگوارتز. دیگه مثل قبل نبود. طلسمش کار کرده بود، ولی نه اونجور که فکر میکرد. حالا یه راز داشت. یه دوست پنهان تو جنگل. و هر وقت میخواست قوانین رو بشکنه، یادش میاومد که بعضی جاها رو باید با احترام پیدا کرد، نه با عجله.
شبها گاهی به پنجرهی برج نگاه میکنه و با خودش زمزمه میکنه شاید یه روز دیگه برم اونجا... هنوزم گاهی بهش فکر میکنم.
من اینتر زدم ولی نمی دانم چرا اعمال نمیشه
---
داستانت قشنگ بود! راجع به اینتر هم حتما پرس و جو میکنم و دلیلش رو با یه جغد برات ارسال میکنم
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
هری پاتر و تکشاخ جنگل ممنوعه
هری پاتر عاشق این بود که طلسم جدید بسازه. این دفعه یه طلسم درست کرده بود به اسم Tractovenio (تراکتاوننیو)(برگرفته شده از واژه آهنربا یا کشیده شدن(Tracto) و پیدا کردن(Invenio) در انگلیسی) . میخواست چیزای گمشده رو پیدا کنه و مثل آهنربا بکشه سمت خودش. پس خودکار گمشدهش رو هدف گرفت. ولی طلسم درست کار نکرد و هری رو کشوند داخل جنگل ممنوعه!
اولش نفهمید چی شده. فکر کرد شاید فقط یه جابهجایی کوچیک باشه، اما هر چی جلو میرفت جنگل بیشتر و تاریکتر میشد. راستش دلیلش این بود که میخواست ثابت کنه طلسمش خوبه، حتی اگه نباید میرفت اونجا. یه کم هم کنجکاو بود ببینه اونجا چی هست.
شب داشت میاومد. صداهای عجیب از همه طرف میاومد. هری یه کم نگران شد، ولی برگشتن هم سخت بود.
یهو یه نور نقرهای ملایم دید. از پشت درختا یه تکشاخ بیرون اومد. هری موند روی جاش. برخلاف چیزی که تو کتابها و داستانها خونده بود، تکشاخ فرار نکرد. وایستاد و سرش رو کج کرد، انگار داشت هری رو نگاه میکرد.
تکشاخ آروم اومد جلو. هری نفسش بند اومد. بوی جنگل میداد، یه عطر ملایم و تازه. بعدش خیلی آروم نوک شاخش رو گذاشت به پیشونی هری.
یه حس گرم اومد تو سرش بعدش یهو تو ذهنش تصاویری اومد جنگل پر از موجودات کوچیک که با هم زندگی میکردن گلایی که شبها آواز ملایم میخوندن و یه حس عجیب که انگار جنگل زندهست و فقط کسایی که با احترام میان میتونن ببیننش.
تکشاخ عقب رفت و با شاخش یه مسیر نورانی نشون داد. هری دنبالش کرد تا رسید به یه چشمه کوچیک. آبش برق میزد مثل نقره. تکشاخ وایستاد و دوباره به هری نگاه کرد. هری حس کرد یه چیزی توش عوض شده، انگار حالا جادوی اطراف رو یه کم بهتر میفهمه و حس میکنه.
بعدش تکشاخ دور هری چرخید، مثل اینکه داره بازی میکنه، و بعد آروم هری رو برد تا لبهی جنگل. وقتی هری برگشت نگاه کرد، تکشاخ رفته بود. فقط یه رد نور نقرهای مونده بود که کمکم محو شد.
هری برگشت هاگوارتز. دیگه مثل قبل نبود. طلسمش کار کرده بود، ولی نه اونجور که فکر میکرد. حالا یه راز داشت. یه دوست پنهان تو جنگل. و هر وقت میخواست قوانین رو بشکنه، یادش میاومد که بعضی جاها رو باید با احترام پیدا کرد، نه با عجله.
شبها گاهی به پنجرهی برج نگاه میکنه و با خودش زمزمه میکنه شاید یه روز دیگه برم اونجا... هنوزم گاهی بهش فکر میکنم.
من اینتر زدم ولی نمی دانم چرا اعمال نمیشه
---
داستانت قشنگ بود! راجع به اینتر هم حتما پرس و جو میکنم و دلیلش رو با یه جغد برات ارسال میکنم
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:48:01
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/16 18:38:36
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/16 18:38:36
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/10
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 00:25
از: هر جایی که یه چیز جالب برای یادگیری باشه
پستها:
8

تصویر شماره ۳
هوا طوفانی بود باران شدیدی میبارید و رعد و برق ها آسمان شب رو روشن میکردند اسنیپ با دیدن خواب لیلی که اون رو لجن زاده خطاب میکنه از خواب پرید و شروع به گریه زاری کرد ، چطور فراموش کرده بود امشب سالگرد مرگ لیلی بود تنها نور زندگیش...
سعی کرد دوباره بخوابه ولی فکر لیلی بهش اجازه نداد حتی یک لحظه چشم هاش رو روی هم بگذاره نا امیدانه تصمیم گرفت بره قدم بزنه بلکه شاید بهش کمک کنه بهتر بخوابه، هوای قلعه سرد و دلگیر بود و حس و حال تنهایی میداد شنلش رو برداشت و از اتاقش خارج شد .
ناگهان ذهنش شروع کرد به حرف زدن یعنی چی میشد اگه لیلی به جای اون جیمز لعنتی اون رو انتخاب میکرد یعنی چی میشد اگه اون لیلی بیچاره به خاطر هری جونش رو به خطر نمی انداخت .
یعنی چی میشد اگه ، یعنی چی میشد اگه اون اطلاعات لعنتی رو به ولدرمورت نمیداد شاید اونطوری لیلی زنده بود نه نه شاید اگه لیلی به جای جیمز با اون ازدواج میکرد اینطوری نمیشد بغض گلوش رو گرفت لیلی ...
اسمی که حتی با زمزمه کردنش هم دوست داشت از ته دل لبخند بزنه تنها کسی که به اون زندگی تاریک و کسل کننده اش نور میبخشید یعنی چی میشد اگر فقط یک بار دیگه لیلی رو میدید فقط یک بار دیگه اون لب های ظریف و موهای سرخش رو میدید تقریباً دیگه فراموش کرده بود که رنگ چشم های لیلی چه رنگی بود اگه فقط میتونست یک بار دیگه به اون چشم های دل رباش رو ببینه و باهاش حرف بزنه فقط یک بار دیگه ...
همینطوری که داشت توی راهرو قدم میزد ناگهان صدای چند دانش آموز رو شنید با خودش گفت الان که از ساعت خوابشون گذشته یعنی دارند چیکار میکنند ؟
ناگهان چشمش به یکی از بچه ها افتاد که به آبنه ی نفاق خیره شده بود و دوستانش هرچقدر تلاش میکردم که اون رو از جلوی آینه ببرند کنار نمیتونستند اسنیپ خیلی سریع اومد و پارچه ی قرمز رنگی رو روی آینه کشید و با لحنی سرد و تحکم آمیز گفت : پنج امتیاز منفی برای گروه شما اگه همین الان برنگردید به اتاق هاتون .
یکی از بچه ها گفت پروفسور شما گریه کردید ؟
اسنیپ از شدت خشم سرخ شد و گفت ده امتیاز منفی اگه تا سه ثانیه دیگه توی خوابگاه هاتون نباشید و بچه ها قبل از اینکه اسنیپ حرفش رو تموم کنه دویدند به سمت خوابگاه هاشون ؛ کمتر از پنج دقیقه دوباره سکوتی تلخ کل فضا رو حاکم شد .
اسنیپ با خودش گفت یعنی این آینه اینجا چیکار میکنه حتما باید این اتفاق رو به دامبلدور گذارش بدم این دیگه چطور مدیریتیه !
همین که روش رو برگردوند صدای لیلی رو از گوشه ی آینه که پارچه ی قرمز رنگ کامل پوشش نداده بود شنید : هی سوروس چیکار میکنی زود باش بیا بریم بازی کنیم .
اسنیپ در کمال نا باوری روشرو برگردوند و تصویر لیلی رو دید که از گوشه ی سمت چپ آینه بهش لبخند میزنه داشت براش دست تکون میداد .
با کمال نا باوری ناگهان همه چیز رو فراموش کرد و پارچه رو از روی آینه کشید بله بله خودش بود لیلی بود لیلی با اون چشم های سبز روشنش وای خدای من چطور فراموش کرده بود اون دقیقا چشم های هری رو داشت !!!.
پاهای اسنیپ شروع به لرزیدن کرد و ناگهان به زمین افتاد با دیدن تصویر لیلی بغضش ترکید و چشم هاش مثل ابر بهاری باریدند دوباره توی آینه نگاه کرد و دید لیلی داره مثل همیشه روی سرش دست میکشه و با لحن دلسوزانه و مهربون همیشگیش میگه سوروس چرا داری گریه میکنی ؟
ناگهان همه ی حرف هایی که این سال ها روی دوشش سنگینی میکرد شروع به پخش شدن کردند : ببخشید که اون روز جلوی همه بهت گفتم لجن زاده ببخشید که اون اطلاعات رو به ولدرمورت دادم ببخش.... ناگهان لیلی پرید وسط حرفش و دست های اسنیپ رو گرفت و گفت: سوروس، این همه سال خودت را مجازات کردی. دیگه کافیه.
اسنیپ با گریه گفت مثل همیشه تنها کسی هستی که نگران حال منی ولی
چرا اون ؟
اسنیپ سرش را پایین انداخت.
بعد از این همه سال... هنوز نمیفهمم چرا اون رو به جای من انتخاب کردی مدام میومدی و بهم میگفتی که از اون جیمز از خود راضی متنفری خودت بهم گفتی ازش متنفری چون همش دنبال دعوا با اکیپ منه پس چرا این کار رو کردی؟ چرا ؟ از انتخابت پشیمون نیستی ؟
بعد از این همه سال... هنوز وقتی که اسمت رو میشنوم یا به چشم های پسرت نگاه میکنم نمیتونم نفس بکشم چرا ترکم کردی ؟
چشم های لیلی که پر از اشک شده بود گفت : چون جیمز یاد گرفت تغییر کنه سوروس ، اما تو اون روز ها داشتی از من دور می شدی ؛
اسنیپ آهی کشید و گفت بعد از دعوای اون روز فکر کردم دیگه هیچ وقت نمیخواهی من رو ببینی من فقط میخواستم مزاحمت نباشم .
لیلی نگاهی دلسوزانه به اسنیپ انداخت و ناگهان اسنیپ رو محکم بغل کرد دقیقا مثل وقتی که توی جنگل بازی میکردند و اسنیپ میخورد زمین و اون هم برای اینکه بتونه آرومش کنه بغلش میکرد .
رو به اسنیپ گفت مراقب هری من باش ؛ دامبلدور که از دور شاهد در هم شکستن روح اسنیپ بود تصمیم گرفت بالاخره وارد صحنه بشه و اسنیپ رو از این توهم نجات بده پارچه رو انداخت روی آینه و تصویر لیلی ناپدید شد.
اسنیپ که حال خودش رو نمیفهمید دستش رو دراز کرد که پارچه رو بکشه ولی ناگهان دامبلدور دستش رو گرفت و گفت آروم باش اسنیپ آروم باش لیلی دیگه رفته و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده اون فقط یک توهم بود همین !
اسنیپ عاجزانه به پای دامبلدور افتاد و با همون چشم های گریون و صدایی که به خاطر گریه ی زیاد گرفته بود گفت : خواهش میکنم خواهش میکنم اون هنوز جواب سوال های من رو نداده بگذار فقط یک بار دیگه نگاهش کنم فقط یکبار دیگه خواهش میکنم
دامبلدور گفت : اون اونجا نیست ، سوروس تصویر توی آینه حتی نمیتونه حرف بزنه
لیلی رفته و هیچ وقت هم برنمیگرده اسنیپ بلند شد و رو به پنجره برگشت نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد و دوباره تبدیل شد به همون اسنیپ سختگیری که بچه ها ازش حساب میبردند دامبلدور گفت دیگه داره صبح میشه بهتره تموم امشب رو فراموش کنی هنوز سه ساعت دیگه تا شروع کلاس ها مونده برو توی اتاقت و استراحت کن من هم تکلیف این آینه رو مشخص میکنم اسنیپ بدون هیچ حرفی روش رو برگردوند و تمام راه رو تا اتاقش داشت به زمانی که برای اولین بار به لیلی توضیح داده بود که اون یک جادوگره فکر میکرد طوری که اسنیپ از کودکی عاشقانه لیلی رو میپرستید....
فقط حیف که هیچ وقت هیچ فرصتی برای ابراز محبتش به لیلی پیدا نکرد ؛ اما اون هیچ وقت پیشیمون نشد که عاشق لیلی شد هرچی نباشه دورانی که با لیلی بود بهترین دوران زندگیش بود حاضر بود هر کاری کنه فقط بتونه یک بار دیگه با لیلی توی جنگل بدوه و به صدای خنده های شیرینش گوش کنه که اسمش رو صدا میزنه .
اسنیپ صورتش رو آب زد و آماده شد که مثل همیشه سر کلاس هاش با همون قیافه ی بی احساس همیشگیش ظاهر بشه و مراقب تنها بازمانده از وجود لیلی باشه .
پایان
---
ای بابا..
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
هوا طوفانی بود باران شدیدی میبارید و رعد و برق ها آسمان شب رو روشن میکردند اسنیپ با دیدن خواب لیلی که اون رو لجن زاده خطاب میکنه از خواب پرید و شروع به گریه زاری کرد ، چطور فراموش کرده بود امشب سالگرد مرگ لیلی بود تنها نور زندگیش...
سعی کرد دوباره بخوابه ولی فکر لیلی بهش اجازه نداد حتی یک لحظه چشم هاش رو روی هم بگذاره نا امیدانه تصمیم گرفت بره قدم بزنه بلکه شاید بهش کمک کنه بهتر بخوابه، هوای قلعه سرد و دلگیر بود و حس و حال تنهایی میداد شنلش رو برداشت و از اتاقش خارج شد .
ناگهان ذهنش شروع کرد به حرف زدن یعنی چی میشد اگه لیلی به جای اون جیمز لعنتی اون رو انتخاب میکرد یعنی چی میشد اگه اون لیلی بیچاره به خاطر هری جونش رو به خطر نمی انداخت .
یعنی چی میشد اگه ، یعنی چی میشد اگه اون اطلاعات لعنتی رو به ولدرمورت نمیداد شاید اونطوری لیلی زنده بود نه نه شاید اگه لیلی به جای جیمز با اون ازدواج میکرد اینطوری نمیشد بغض گلوش رو گرفت لیلی ...
اسمی که حتی با زمزمه کردنش هم دوست داشت از ته دل لبخند بزنه تنها کسی که به اون زندگی تاریک و کسل کننده اش نور میبخشید یعنی چی میشد اگر فقط یک بار دیگه لیلی رو میدید فقط یک بار دیگه اون لب های ظریف و موهای سرخش رو میدید تقریباً دیگه فراموش کرده بود که رنگ چشم های لیلی چه رنگی بود اگه فقط میتونست یک بار دیگه به اون چشم های دل رباش رو ببینه و باهاش حرف بزنه فقط یک بار دیگه ...
همینطوری که داشت توی راهرو قدم میزد ناگهان صدای چند دانش آموز رو شنید با خودش گفت الان که از ساعت خوابشون گذشته یعنی دارند چیکار میکنند ؟
ناگهان چشمش به یکی از بچه ها افتاد که به آبنه ی نفاق خیره شده بود و دوستانش هرچقدر تلاش میکردم که اون رو از جلوی آینه ببرند کنار نمیتونستند اسنیپ خیلی سریع اومد و پارچه ی قرمز رنگی رو روی آینه کشید و با لحنی سرد و تحکم آمیز گفت : پنج امتیاز منفی برای گروه شما اگه همین الان برنگردید به اتاق هاتون .
یکی از بچه ها گفت پروفسور شما گریه کردید ؟
اسنیپ از شدت خشم سرخ شد و گفت ده امتیاز منفی اگه تا سه ثانیه دیگه توی خوابگاه هاتون نباشید و بچه ها قبل از اینکه اسنیپ حرفش رو تموم کنه دویدند به سمت خوابگاه هاشون ؛ کمتر از پنج دقیقه دوباره سکوتی تلخ کل فضا رو حاکم شد .
اسنیپ با خودش گفت یعنی این آینه اینجا چیکار میکنه حتما باید این اتفاق رو به دامبلدور گذارش بدم این دیگه چطور مدیریتیه !
همین که روش رو برگردوند صدای لیلی رو از گوشه ی آینه که پارچه ی قرمز رنگ کامل پوشش نداده بود شنید : هی سوروس چیکار میکنی زود باش بیا بریم بازی کنیم .
اسنیپ در کمال نا باوری روشرو برگردوند و تصویر لیلی رو دید که از گوشه ی سمت چپ آینه بهش لبخند میزنه داشت براش دست تکون میداد .
با کمال نا باوری ناگهان همه چیز رو فراموش کرد و پارچه رو از روی آینه کشید بله بله خودش بود لیلی بود لیلی با اون چشم های سبز روشنش وای خدای من چطور فراموش کرده بود اون دقیقا چشم های هری رو داشت !!!.
پاهای اسنیپ شروع به لرزیدن کرد و ناگهان به زمین افتاد با دیدن تصویر لیلی بغضش ترکید و چشم هاش مثل ابر بهاری باریدند دوباره توی آینه نگاه کرد و دید لیلی داره مثل همیشه روی سرش دست میکشه و با لحن دلسوزانه و مهربون همیشگیش میگه سوروس چرا داری گریه میکنی ؟
ناگهان همه ی حرف هایی که این سال ها روی دوشش سنگینی میکرد شروع به پخش شدن کردند : ببخشید که اون روز جلوی همه بهت گفتم لجن زاده ببخشید که اون اطلاعات رو به ولدرمورت دادم ببخش.... ناگهان لیلی پرید وسط حرفش و دست های اسنیپ رو گرفت و گفت: سوروس، این همه سال خودت را مجازات کردی. دیگه کافیه.
اسنیپ با گریه گفت مثل همیشه تنها کسی هستی که نگران حال منی ولی
چرا اون ؟
اسنیپ سرش را پایین انداخت.
بعد از این همه سال... هنوز نمیفهمم چرا اون رو به جای من انتخاب کردی مدام میومدی و بهم میگفتی که از اون جیمز از خود راضی متنفری خودت بهم گفتی ازش متنفری چون همش دنبال دعوا با اکیپ منه پس چرا این کار رو کردی؟ چرا ؟ از انتخابت پشیمون نیستی ؟
بعد از این همه سال... هنوز وقتی که اسمت رو میشنوم یا به چشم های پسرت نگاه میکنم نمیتونم نفس بکشم چرا ترکم کردی ؟
چشم های لیلی که پر از اشک شده بود گفت : چون جیمز یاد گرفت تغییر کنه سوروس ، اما تو اون روز ها داشتی از من دور می شدی ؛
اسنیپ آهی کشید و گفت بعد از دعوای اون روز فکر کردم دیگه هیچ وقت نمیخواهی من رو ببینی من فقط میخواستم مزاحمت نباشم .
لیلی نگاهی دلسوزانه به اسنیپ انداخت و ناگهان اسنیپ رو محکم بغل کرد دقیقا مثل وقتی که توی جنگل بازی میکردند و اسنیپ میخورد زمین و اون هم برای اینکه بتونه آرومش کنه بغلش میکرد .
رو به اسنیپ گفت مراقب هری من باش ؛ دامبلدور که از دور شاهد در هم شکستن روح اسنیپ بود تصمیم گرفت بالاخره وارد صحنه بشه و اسنیپ رو از این توهم نجات بده پارچه رو انداخت روی آینه و تصویر لیلی ناپدید شد.
اسنیپ که حال خودش رو نمیفهمید دستش رو دراز کرد که پارچه رو بکشه ولی ناگهان دامبلدور دستش رو گرفت و گفت آروم باش اسنیپ آروم باش لیلی دیگه رفته و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده اون فقط یک توهم بود همین !
اسنیپ عاجزانه به پای دامبلدور افتاد و با همون چشم های گریون و صدایی که به خاطر گریه ی زیاد گرفته بود گفت : خواهش میکنم خواهش میکنم اون هنوز جواب سوال های من رو نداده بگذار فقط یک بار دیگه نگاهش کنم فقط یکبار دیگه خواهش میکنم
دامبلدور گفت : اون اونجا نیست ، سوروس تصویر توی آینه حتی نمیتونه حرف بزنه
لیلی رفته و هیچ وقت هم برنمیگرده اسنیپ بلند شد و رو به پنجره برگشت نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد و دوباره تبدیل شد به همون اسنیپ سختگیری که بچه ها ازش حساب میبردند دامبلدور گفت دیگه داره صبح میشه بهتره تموم امشب رو فراموش کنی هنوز سه ساعت دیگه تا شروع کلاس ها مونده برو توی اتاقت و استراحت کن من هم تکلیف این آینه رو مشخص میکنم اسنیپ بدون هیچ حرفی روش رو برگردوند و تمام راه رو تا اتاقش داشت به زمانی که برای اولین بار به لیلی توضیح داده بود که اون یک جادوگره فکر میکرد طوری که اسنیپ از کودکی عاشقانه لیلی رو میپرستید....
فقط حیف که هیچ وقت هیچ فرصتی برای ابراز محبتش به لیلی پیدا نکرد ؛ اما اون هیچ وقت پیشیمون نشد که عاشق لیلی شد هرچی نباشه دورانی که با لیلی بود بهترین دوران زندگیش بود حاضر بود هر کاری کنه فقط بتونه یک بار دیگه با لیلی توی جنگل بدوه و به صدای خنده های شیرینش گوش کنه که اسمش رو صدا میزنه .
اسنیپ صورتش رو آب زد و آماده شد که مثل همیشه سر کلاس هاش با همون قیافه ی بی احساس همیشگیش ظاهر بشه و مراقب تنها بازمانده از وجود لیلی باشه .
پایان
---
ای بابا..
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 14:33:45
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:48:47
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 15:00:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:45:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:48:47
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 15:00:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:45:33

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/15
تولد نقش: 1405/03/17
آخرین ورود: یکشنبه 14 تیر 1405 09:21
از: توی کتابخونه یه گوشه دنج
پستها:
51

تصویر شماره ۲۱
آن شب بارانی شدید میبارید و بادی استخوان سوز میوزید اما با این این وجود همه ی اساتید و دانش آموزان در محوطه جمع شده بودند و چوب دستی هایشان را به نشانه وداع بالا برده بودند.
باد موهایم را روی صورتم میریخت ، قطره های باران با اشک هایم در هم آمیخته شده بودند اما با این وجود باز هم اشک ها همچون اسید لایه های وجودم را میشکافت؛دستانم با لرزشی عذاب آور چوب دستی را به سمت بالا میبرد، در اعماق وجودم میدانستم چه خبر است اما نمیخواستم باور کنم ،باور کنم که همه ی آن آدم ها را برای همیشه از دست داده ام همه ی آنها ... .
بیشتر از همه نبود یک نفر را حس میکردم،استادی که همیشه مرا سرزنش میکرد و بخاطر قانون شکنی تنبیهم میکرد 《سوروس اسنیپ》
ناگهان سیلی از خاطرات به سمتم هجوم آورده.
خاطره:
رو به آلیسیا کردم و گفتم به ریش مرلین قسم اگه یک باره دیگه اسنیپ وادارم کنه اسم معجون ها رو به ترتیب بگم از بالای برج پرتش میکنم پایین .
ناگهان با صدای برخورد رعد و برق از خاطرات بیرون آمدم.
با به یاد آوردن این خاطره اشک هایم همچون رودی خروشان میجوشیدند و من حسرت روز های از دست رفته را میخوردم ، روز هایی که در هر کدام از آنها میتوانستم جای شیطنت و قانون شکنی بیشتر پیش اساتید و دوستانم باشم .
این جنگ مثل نفرینی همه ی چیز های خوب را از بین برد و فقط سیاهی و تاریکی را باقی گذاشت، کسانی که از این جنگ جان سالم به در بردند موظفند زندگی را از نو بسازند و همیشه راه آنهایی که جان خود را فدا کردند ادامه دهند ؛ درست است که آنها دیگر در میان ما نیستند اما یاد آنها تا ابد و یک روز در قلب ما باقی خواهد ماند.
---
داستان خوبی بود فقط خاطره یکم کوتاه نبود؟
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
آن شب بارانی شدید میبارید و بادی استخوان سوز میوزید اما با این این وجود همه ی اساتید و دانش آموزان در محوطه جمع شده بودند و چوب دستی هایشان را به نشانه وداع بالا برده بودند.
باد موهایم را روی صورتم میریخت ، قطره های باران با اشک هایم در هم آمیخته شده بودند اما با این وجود باز هم اشک ها همچون اسید لایه های وجودم را میشکافت؛دستانم با لرزشی عذاب آور چوب دستی را به سمت بالا میبرد، در اعماق وجودم میدانستم چه خبر است اما نمیخواستم باور کنم ،باور کنم که همه ی آن آدم ها را برای همیشه از دست داده ام همه ی آنها ... .
بیشتر از همه نبود یک نفر را حس میکردم،استادی که همیشه مرا سرزنش میکرد و بخاطر قانون شکنی تنبیهم میکرد 《سوروس اسنیپ》
ناگهان سیلی از خاطرات به سمتم هجوم آورده.
خاطره:
رو به آلیسیا کردم و گفتم به ریش مرلین قسم اگه یک باره دیگه اسنیپ وادارم کنه اسم معجون ها رو به ترتیب بگم از بالای برج پرتش میکنم پایین .
ناگهان با صدای برخورد رعد و برق از خاطرات بیرون آمدم.
با به یاد آوردن این خاطره اشک هایم همچون رودی خروشان میجوشیدند و من حسرت روز های از دست رفته را میخوردم ، روز هایی که در هر کدام از آنها میتوانستم جای شیطنت و قانون شکنی بیشتر پیش اساتید و دوستانم باشم .
این جنگ مثل نفرینی همه ی چیز های خوب را از بین برد و فقط سیاهی و تاریکی را باقی گذاشت، کسانی که از این جنگ جان سالم به در بردند موظفند زندگی را از نو بسازند و همیشه راه آنهایی که جان خود را فدا کردند ادامه دهند ؛ درست است که آنها دیگر در میان ما نیستند اما یاد آنها تا ابد و یک روز در قلب ما باقی خواهد ماند.
---
داستان خوبی بود فقط خاطره یکم کوتاه نبود؟

تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Aini در 1405/3/16 14:36:36
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:43:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 14:43:11
°Sapere Aude°
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی ۳
اسنیپ در راهروهای نمناک هاگوارتز قدم میگذاشت. ظاهراً از چیزی ناراضی بود. دامبلدور نتوانسته بود آن آینهٔ نفاقانگیز را جای خوبی قایم کند و بعضیها آنقدر به آن آینه نگاه کرده بودند که افسردگی گرفته بودند. بعضی از کارکنان برای دفاع از دامبلدور، کارش را گردن اسنیپ انداخته بودند.
پروفسور اسپروت گفته بود اسنیپ نمیتواند در اینجا درس بدهد و بچهها از او میترسند. البته خودش تا حدی قبول داشت که یک کم قیافهاش ترسناک است.
در همین فکر بود که از راهرویی گذشت که دانشآموزان با هم دربارهٔ چیزی پچپچ میکردند. ادوارد گماتی، پسر هافلپافی، به کناریاش تنه زد:
— دربارهٔ اسنیپ شنیدی؟
— نه، آن آینهٔ نفاقانگیز را دامبلدور خوب جایی قایم کرده.
صدای زمزمههای آنها آنقدر آرام بود که حتی یک کلمه هم نمیتوانست بشنود. بعضیها به اسنیپ میگفتند «پروفسور عقبمانده». بعضیها هم با تمسخر و حالت مسخره او را دلداری میدادند:
— اسنیپ بیچاره؛ باید از مدرسه بره.
— حتماً الان بچههای اسلیترین دارند گریه و زاری میکنند.
یاد خودش افتاد که آن جیمز مسخره را همراه سیریوس، لوپین و لیلی میدید و همیشهٔ خدا با لیلی دعوایش میشد که «چرا با اینا میگردی؟»
از راهرو گذشت و به سمت کلاس معجونسازی درون زیرزمینیاش راه افتاد. از راهرو که رد میشد، یک چیزی دید که شبیه آینهٔ بزرگی بود، رویش پارچهای هم کشیده شده بود. فقط یک کم از گوشهاش معلوم بود که چه چیزی است.
اسنیپ چوبدستیاش را درآورد: «آپارسیوم!»
پارچه کنار رفت. آینهٔ نفاقانگیز بود. اسنیپ با خودش گفت: «چرا این آینه اینجاست؟ مگر دانشآموزان آن را نمیبینند؟» شاید کسی دیده بود فقط یک تکه از چیزی معلوم است، پارچه را با چوبدستی کنار میکشید و دوباره دردسر میشد.
نگاهی به آینه انداخت؛ خشکش زده بود. لیلی آنجا کنارش بود. با صدایی آرام گفت: «لـ... لیلی، تویی؟» جوابی نشنید.
او فقط لیلی و خودش را میدید که هر دو با لبخند به هم نگاه میکردند. سالها تمسخر از جیمز، نبودن کنار عشقش. حالا الان کنار او بود و لیلی سرش را روی شانهٔ سوروس گذاشته بود. او حتی به این هم فکر نکرده بود که بتواند لیلی عزیزش را در این آینه ببیند.
سوروس بغض کرده بود و نگذاشت او را خفه کند. به آرامی دانههای اشک از روی گونههایش سرازیر شد. او حتی نمیدانست که چقدر ساعتها و روزها گذشته بود. میخواست تمام یک هفته با او حرف بزند. حداقل شانس این را داشت که تا دو هفته کلاس معجونسازی نداشت.
دلش نمیخواست از آنجا برود. شاید اگر از آنها در برابر حملهٔ ولدمورت دفاع میکرد، شاید این اتفاق نمیافتاد...
دو هفته گذشته بود. دانشآموزان به طرف کلاس معجونسازی میرفتند. وقت خداحافظی سوروس با لیلی بود. او با چشمانی آکنده از احساسات و سنگینی ناراحتی روی قلبش، پارچه را روی آینه کشید.
میتوانست این آینه را همانجا نگه دارد و خدا را شکر که پارچهاش نامرئی بود. آن وقت میتوانست هر روز با لیلی حرف بزند. با همین فکرها با شنل سیاهش به طرف کلاس معجونسازی به راه افتاد
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
اسنیپ در راهروهای نمناک هاگوارتز قدم میگذاشت. ظاهراً از چیزی ناراضی بود. دامبلدور نتوانسته بود آن آینهٔ نفاقانگیز را جای خوبی قایم کند و بعضیها آنقدر به آن آینه نگاه کرده بودند که افسردگی گرفته بودند. بعضی از کارکنان برای دفاع از دامبلدور، کارش را گردن اسنیپ انداخته بودند.
پروفسور اسپروت گفته بود اسنیپ نمیتواند در اینجا درس بدهد و بچهها از او میترسند. البته خودش تا حدی قبول داشت که یک کم قیافهاش ترسناک است.
در همین فکر بود که از راهرویی گذشت که دانشآموزان با هم دربارهٔ چیزی پچپچ میکردند. ادوارد گماتی، پسر هافلپافی، به کناریاش تنه زد:
— دربارهٔ اسنیپ شنیدی؟
— نه، آن آینهٔ نفاقانگیز را دامبلدور خوب جایی قایم کرده.
صدای زمزمههای آنها آنقدر آرام بود که حتی یک کلمه هم نمیتوانست بشنود. بعضیها به اسنیپ میگفتند «پروفسور عقبمانده». بعضیها هم با تمسخر و حالت مسخره او را دلداری میدادند:
— اسنیپ بیچاره؛ باید از مدرسه بره.
— حتماً الان بچههای اسلیترین دارند گریه و زاری میکنند.
یاد خودش افتاد که آن جیمز مسخره را همراه سیریوس، لوپین و لیلی میدید و همیشهٔ خدا با لیلی دعوایش میشد که «چرا با اینا میگردی؟»
از راهرو گذشت و به سمت کلاس معجونسازی درون زیرزمینیاش راه افتاد. از راهرو که رد میشد، یک چیزی دید که شبیه آینهٔ بزرگی بود، رویش پارچهای هم کشیده شده بود. فقط یک کم از گوشهاش معلوم بود که چه چیزی است.
اسنیپ چوبدستیاش را درآورد: «آپارسیوم!»
پارچه کنار رفت. آینهٔ نفاقانگیز بود. اسنیپ با خودش گفت: «چرا این آینه اینجاست؟ مگر دانشآموزان آن را نمیبینند؟» شاید کسی دیده بود فقط یک تکه از چیزی معلوم است، پارچه را با چوبدستی کنار میکشید و دوباره دردسر میشد.
نگاهی به آینه انداخت؛ خشکش زده بود. لیلی آنجا کنارش بود. با صدایی آرام گفت: «لـ... لیلی، تویی؟» جوابی نشنید.
او فقط لیلی و خودش را میدید که هر دو با لبخند به هم نگاه میکردند. سالها تمسخر از جیمز، نبودن کنار عشقش. حالا الان کنار او بود و لیلی سرش را روی شانهٔ سوروس گذاشته بود. او حتی به این هم فکر نکرده بود که بتواند لیلی عزیزش را در این آینه ببیند.
سوروس بغض کرده بود و نگذاشت او را خفه کند. به آرامی دانههای اشک از روی گونههایش سرازیر شد. او حتی نمیدانست که چقدر ساعتها و روزها گذشته بود. میخواست تمام یک هفته با او حرف بزند. حداقل شانس این را داشت که تا دو هفته کلاس معجونسازی نداشت.
دلش نمیخواست از آنجا برود. شاید اگر از آنها در برابر حملهٔ ولدمورت دفاع میکرد، شاید این اتفاق نمیافتاد...
دو هفته گذشته بود. دانشآموزان به طرف کلاس معجونسازی میرفتند. وقت خداحافظی سوروس با لیلی بود. او با چشمانی آکنده از احساسات و سنگینی ناراحتی روی قلبش، پارچه را روی آینه کشید.
میتوانست این آینه را همانجا نگه دارد و خدا را شکر که پارچهاش نامرئی بود. آن وقت میتوانست هر روز با لیلی حرف بزند. با همین فکرها با شنل سیاهش به طرف کلاس معجونسازی به راه افتاد
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/14 12:20:20
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
49679_6a32fedf5a126.jpg (22.94 KB)