VS
اسلیترین
سنگ بزرگ
- واقعا؟!
- به روونا خودتون گفته بودین!
ـ اره ما گفته بودیم ولی منظورمون همچین... همچین سنگ گندهای نبود!
- خب من ازتون پرسیدم چه اندازهای شما گفتین هر اندازهای که خودم میخوام!
اینم ویایآر:فلش بک، بعد از مسابقه پیشین ریونکلاو
- نورا... نو... نورا! یکی بگیرتش رفت!
یکی از بزها برفورث پرید هوا و نورا رو با دندون کشید پایین. خیلی پایین. عملا نورا رو توی زمین کوییدیچ کاشت. میرتل درحالی که دستهاش رو به کمر زده بود جلو اومد و از بالا نگاه عاقل اندر سفیهی به نورا انداخت.
- وقتی آبرفورث مجروح شد کجا بودی؟ مجبور شدم من برم توی زمین... ولی هری بین بازیکنها نبود!
- باد منو برد جنگل ممنوعه... داشتم داستان زندگیم رو برای سانتورها تعریف میکردم! دفعه بعد بهم بگین شما رو هم ببرم!

آدنا آه افسوسواری کشید و چشمای کاساندرا و پنهلوپه بهم گره خورد. انگار جفتشون به تفاهم رسیده بودن.
- از این به بعد باید بهت سنگ ببیندیم.
این دفعه نورا نگاه عاقل اندر سفیهی به پنهلوپه انداخت.
- سنگ؟
- آره. برو یه سنگ پیدا کن، لااقل واسه مسابقه بعد رو زمین بمونی!
- هر اندازهای باشه خوبه؟
سیبل خندهی ریزی زد.
- درمورد اندازه راحت باش، یه تیکه کوچولو آجر هم تو رو رو زمین نگه میداره!
- باوشه...
زمان حال، وسط زمین کوییدیچ
- نورا... من بهت گفتم یه سنگ کوچولو هم تو رو رو زمین نگه میداره!
نورا چونهاش رو بالا گرفت و با حالت قهر به سمت مخالف سیبل نگاه کرد.
- من که باور ندارم! امتحان کنین!
- باشه!
ربکا نورا رو از توی زمین کند بیرون و دو تا دونه پر کلاغ از توی آستینش کشید بیرون و به نورا وصل کرد. بعد رفت عقب و بین بقیه منتظر موند. مدت زیادی ریونیون منتظر بودن نسیم ملایمی که میوزه نورا رو پرواز بده، اما خب دریق از اینکه حتی نورا تکون بخوره!
- اه! اینطوری نمیشه! آدنا، میشه یه دور فوتم کنی؟ الان باد نیست!
- خیله خب...
حتی با فوت آدنا هم نورا تکون نخورد.
- این که فوت نیست... بذار خودم نشونتون بدم ببینین...
نورا چند بار بپر بپر کرد تا شاید معلق بشه، اما باز بینتیجه موند.
- ای بابا! اصلا موضوع یه چیز دیگهس! این سنگ رو میخواین چیکار کنین!؟
- منم دوساعته دارم بهتون میگم باید چیکار کنین دیگه!
ریونکلاویها با سرعت به کنار سنگ نگاه کردن، سنگی که اینقدر بزرگ بود زمین کوییدیچی به چشم نمیومد. ارتفاعش هم به قدری بود که تا دروازههای میرسید! کنار سنگ آکی سوگیاما با کاتانا به حالت تهدید آمیزی به ریونکلاویها نگاه میکردن.
- تصویب شد بجای جارو... روی همین سنگ بازی کنین! تا حالا هیچ جوره نتونستن تکونش بدن. معلوم نیست سانتورهایی که آوردنش اینجا چه وردی روش خوندن! شما نمیدونین سانتورها چرا باید همچین سنگی رو بیارن اینجا؟
پنهلوپه با صدای لرزونی جواب داد:
- نه... ما از کجا باید بدونیم؟!
- باشه، خب برین بالا مسابقه همین الان هم به اندازه کافی به تعویق افتاده!
ریونکلاویون به هم نگاه کردن و با سرعت رفتن بالا.
روی سنگ، مقابل تیم اسلیترین
- واقعا این دیگه تقصیر من نیست!
شاید خود دیانا نمیدونست، اما برای اولین بار توی کره زمین دلیل این اتفاق نحسیش نبود! در ضمن اون اصلا نحس نبود!
آکی سوت آغاز مسابقه رو زد و بازیکنها شروع به دویدن کردن...
آبرفورث تا فهمیده بود مسابقه قراره روی سنگ و روی زمین برگزار بشه چندتا از بزهای فوق پیشرفتهاش رو فرستاده بود بالا و خودش با نامه: "متاسفانه یکی از بزهایم بیماری سختی گرفتهاست و من باید به او رسیدگی کنم، تا بعد روونا نگهدارتان!" از زمین مسابقه
آخر سر یه بز مجروح و یه کجول اعتصاب کرده باقی موندن. ریونکلاویها مونده بودن چجوری به آبرفورث بگن که یکی از بزهاش سخت محروح شده. اسلیترینیها هم داشتن کجول رو راضی میکردن که درواقع حضور بز توی زمین کوییدیچ نشونهی این نیست که ریونکلاویها به حقوق درختسانان بیتوجهن. کجول راضی نشد و آخر به نشونهی اعتراض زمین مسابقه رو ترک کرد. بزهای باقی مونده هم برای نشون دادن جنایت کجول علیه بزها زمین مسابقه رو تحریم کردن و رفتن به آبرفورث بگن.
بازیکنهای هر تیم با یه عضو کمتر دوباره آماده شدن، تا اون زمان هنوز صفر صفر بودن و کسی نتونسته بود گل بزنه. درحالی که پنهلوپه و کاساندرا داشتن سمت دراکو میدویدن تا کوافل رو بگیرن، میرتل از روی صندلی ذخیره بلند شد. آروم اومد پشت کاساندرا و زیر لبی بهش گفت:
ـ کاساندرا! به نظر خسته میای. تا تو میری یکم استراحت میکنی من کوافل رو از مالفوی خوشتیپه میگیرم باشه؟
- ولی...
- ولی؟ نکنه میخوای بگی چون روحم نمیتونم برای تیم مفید باشم و بهم احساس ناکافی بودن بدی؟
- نه... خب باشه!
میرتل از وسط کاساندرا رد شد و کاساندرای یخزده آروم از روی سنگ افتاد پایین. نورا هم که دید با رفتن میرتل روی صندلی ذخیر تنهاست پرید رو سنگ و پنهلوپه رو از روی سنگ پرت کرد پایین. تا خواست کوافل رو بگیره، میرتل رو درحال زدن سنگینترین لاسهای ممکن دید.
- اگه نری کنار پدرم از این موضوع خبردار میشه!
نورا از حواس پرتی دراکو استفاده کرد و کوافل رو از دستهاش کشید بیرون. نه دراکو و نه میرتل از دزدیده شدن کوافل خبر نشدن. بیشتر از اونچه باید مشغول بحثهایی بودن که نورا اصلا دلش نمیخواست وارد جزئیاتشون بشه!
سمت مقابل نورا، توالت و ریتا اسکیتر با هم نشسته بودن و اخبار جدیدترین رویدادهای دستشویی رو باهم درمیون میذاشتن. بحثشون دقیقا در حدی جذاب بود که بحث دراکو و میرتل میتونه جذاب باشه. بحثی که از روی سنگ به روی زمین کشیده شده بود. دراکو پشت لوسیوس پناه گرفته و میرتل هم با صدای بلند داد میزد:
- همه میخوان بهم احساس ناکافی بودن بدن!
نورا نگاهش رو از دراکو و میرتل گرفت و اومد به روبهرو رو نگاه کنه تا سمت دروازه بره که با دیانا روبهرو شد. اینقدر از دیدن دیانا روبهروش خودش جا خورده بود که کوافل از دستش لیز خورد. درهمون لحظه، دوتا پر کلاغی که به نورا وصل بود به طرز معجزهآسایی ول شد و نورا با ترس به دیانا زل زد. به نظر میومد دیانا اصلا نگاه نورا خوشش نیومده.
- چرا اینجوری نگاه میک...
- وی!
با ول شدن تنها لنگر نورا، سمت جنگل ممنوعه به پرواز در اومد.
- وا! چرا اینجوری شد؟ تقصیر من که نیست!
و یه بلاجر سمت دیانا حرکت کرد و پشت سر نورا پرتش کرد توی جنگل ممنوعه. با رفتن همهی مهاجمین هر دو تیم، دروازهبان اسلیترین یا همون اسنیپ خودمون، بالاخره تونست بره سمت آدنا دنیس. اسنیپ اصلا نیومده بود که مسابقه بده، اومدهبود تا اطلاعات مورد نیازش رو از آدنا بگیره. میشد گفت آدنا از یه بعد دیگه اومده و همین خیلی برای اسنیپ جالب بود. بحث سوم هم بین اسنیپ و آدنا صورت گرفت. البته اگه بحث سیبل و ستارگان رو نشماریم؛ چون از اوایل مسابقه مشغول بحث بودن. یه جایی هم سیبل داد زد:
- طالع نحس! امروز روز نحسیه... هم باید پناه بگیریم!
و بعد هم رفت. ربکا، بعد یه مدت به خودش اومد و دید همه درگیرتر از اونین که بخوان بازی کنن. دید تنها کسی که بیکار مونده خودشه، حتی آکی هم داره با دامبلدور حرف میزنه. مورگان رو صدا کرد و دوتایی با هم از روی سنگ پریدن پایین. شاید واقعا امروز، روز نحسی باشه!
شاید براتون سوال پیش بیاد که... ویندا و گلرت چی؟ ولی اونا حتی واسه بازی نیومده بودن. کاپیتان اسلیترین گفته بود رفتن ماموریت، مثل اینکه دنبال پسری به اسم کریدنس بربون میگشتن...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




یامرلین

بله داشتم میگفتم... از یه سری تاکتیکهای ناشناختهای با رمز "ردای گشاد" استفاده کردن تا ما بتونیم این مسابقه رو به بهترین شکل برگزار کنیم.


و دروازهبان تیم... 






دروغگو!