اسلایترین
VS
گریفیندور
سوژه : ترکیبی
زمین کوییدیچ هاگوارتز، ساعت ۴:۱۷ عصر، هوای ابری و سنگین
سوروس اسنیپ، سوار بر جاروی استاندارد مدرسه، در ارتفاع چهل فوتی از سطح زمین، با چشمانی که مثل دو تکه یخِ سیاه میسوختند، نظارهگر دومین مسابقهی کوییدیچ فصل بود. این بار، حریف، گریفیندور بود؛ همان گروهی که اسنیپ از تهِ دل از آن متنفر بود، نه به خاطرِ رنگهایشان، بلکه به خاطرِ یادآوریِ چهرهی جیمز پاتر که در هر یک از بازیکنانشان، به نوعی تکرار میشد.
اما چیزی در فضا بود که حتی نفرتِ اسنیپ را هم تحتالشعاع قرار میداد. چیزی که از زمین بازی، از میانِ تماشاگران و حتی از خودِ جاروها به مشام میرسید: بوی بیهویتی. نه یک طلسم، نه یک نفرین، بلکه یک حسِ عجیب که انگار همهچیز و همهکس، هویتِ خود را از دست داده بودند.
---
نیمهی اول: سایههایی بدون نام
از همان دقیقهی اول، اسنیپ متوجه شد که گریفیندورها غیرعادی رفتار میکنند. نه به خاطرِ شور و شوقِ همیشگیشان، بلکه به خاطرِ این که انگار هیچکسی نمیدانست که خودش کیست. تعقیبکنندههایشان، با حرکاتی مردد و بیهدف، به سمت حلقهها حمله میکردند؛ گویی که حتی نامِ خود را هم فراموش کرده بودند.
· «این چه وضعیتی است؟» اسنیپ با خودش فکر کرد. «آیا دامبلدور باز هم دست به کار شده تا اسلایترین را با یک نقشهی احمقانه شکست دهد؟ یا این، کارِ خودِ گریفیندورهاست که تصمیم گرفتهاند قبل از بازی، هویتشان را در رختکن جا بگذارند؟»
او با نگاهی به نیمکتِ گریفیندور، متوجه شد که حتی مربیشان، دملزا رابینز، با چشمانی خیره به زمین، انگار نه انگار که دارد یک مسابقه را از دست میدهد، زیر لب اسمِ خودش را تکرار میکرد: «دملزا... دملزا... این اسم برای چه کسی بود؟»
اسنیپ لبخند سردی زد و با خودش گفت: «اگر آنها نمیدانند که چه کسی هستند، پس من به جای آنها تصمیم خواهم گرفت که چه کسی برنده است.»
---
نیمهی دوم: طنابِ پوسیدهی هویت
در نیمهی دوم، وضعیت بدتر شد. گریفیندورها نه تنها هویتِ خود، بلکه حتی هویتِ یکدیگر را هم فراموش کرده بودند. یابندهی گریفیندور، که ظاهراً فکر میکرد خودش اسنیپ است، مدام به سمت حلقههای اسلایترین حمله میکرد و فریاد میزد: «من سوروس اسنیپ هستم! حق با من است!»
اسنیپ با نگاهی از سرِ تحقیر، گفت: «اگر تو اسنیپ هستی، پس من باید جیمز پاتر باشم. و این، آخرین باری است که چنین مقایسهی احمقانهای را تحمل میکنم.»
اما در میانِ این بیهویتیِ همهگیر، اسنیپ متوجه چیزی شد: یک طنابِ پوسیده که از جارویِ یکی از بازیکنانِ گریفیندور آویزان بود. طنابی که نه فقط جارو، بلکه هویتِ هرکسی که به آن دست میزد را پوسیده میکرد. اسنیپ با چشمانی تیزبین، متوجه شد که این طناب، منبعِ اصلیِ بیهویتیِ زمین بازی است.
· «پس این، رازِ این مسابقهی بیمزه است.» اسنیپ با خودش گفت. «یک طنابِ پوسیده که هویتها را میدزدد. بسیار خوب، اگر این طناب، هویتها را میدزدد، پس من، هویتِ خودم را با یک طلسمِ معکوس، از چنگِ آن نجات خواهم داد.»
---
پایان بازی: بازپسگیریِ هویت
اسنیپ با یک حرکتِ سریع، به سمت جارویِ گریفیندور شیرجه زد و طنابِ پوسیده را با چوبدستیاش برید. ناگهان، همهچیز تغییر کرد. گریفیندورها، که ناگهان هویتِ خود را بازپس گرفته بودند، با گیجی به هم نگاه کردند. یابندهی گریفیندور فریاد زد: «چه شد؟ من کجا بودم؟»
اسنیپ با خونسردی پاسخ داد: «شما در یک بیهویتیِ جمعی گرفتار بودید که به لطفِ یک طنابِ پوسیده، هویتتان را دزدیده بود. اما حالا که من آن را نابود کردم، میتوانید به بازی ادامه دهید. البته اگر هنوز یادتان باشد که چطور بازی کنید.»
بازی، با سوتِ پایان به صدا درآمد و اسلایترین، با اختلافِ ۳۰ امتیاز، برنده شد. اسنیپ، در حالی که جارویش را روی زمین میگذاشت، نگاهی به طنابِ پوسیدهی بریدهشده انداخت و زیرلب گفت:
· «بیهویتی، ترسناکترین طلسمی است که میتوان بر علیه یک جادوگر استفاده کرد. اما خوشبختانه، من هرگز هویتِ خودم را فراموش نمیکنم؛ چون اگر این کار را بکنم، چه کسی از دانشآموزانِ بیدقت در کلاسِ معجونسازی مراقبت خواهد کرد؟»
---
پایان پست کوییدیچ
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
زمین كوییدیچ هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: امروز ساعت 02:18
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
39

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/13
تولد نقش: 1405/05/13
آخرین ورود: امروز ساعت 03:35
از: اهالی آشپزخانهی گریمولد!
پستها:
15
شغل
رهبر محفل ققنوس

هفته دوم بازیهای کوییدیچ لیگ مدرسه هاگوارتز
گریفیندور در برابر اسلیترین
سوژهها:
بیهویت - طناب پوسیده
ریونکلاو در برابر هافلپاف
سوژهها:
کرکس - خشت اول
زمان ارسال پستها: تا پایان روز 15 شهریور
توضیحات تکمیلی:
* هر بازیکن از بین سوژههای بازی تیمش، یک سوژه را انتخاب کرده و پستی با آن سوژه مینویسد که حول محور مسابقهی کوییدیچ بین دو تیم باشد و در این تاپیک ارسال میکند.
* هر تیم حداقل سه پست
* هر تیم حداکثر یک پست از اعضای قدیمی
* امتیاز هر تیم، میانگین امتیازات پستهای بازیکنانش خواهد بود
* پستهای هر بازی، توسط داوران دو گروه مقابل داوری خواهد شد
بلاجر بزنید و کوافل بیفکنید... ولی اسراف نکنید!
افرادی که لایک کردند
بالاخره یه طوری میشه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/13
تولد نقش: 1405/05/13
آخرین ورود: امروز ساعت 03:35
از: اهالی آشپزخانهی گریمولد!
پستها:
15
شغل
رهبر محفل ققنوس

پایان هفته اول بازیهای کوییدیچ لیگ مدرسه هاگوارتز
لطفا داورها حداکثر تا پایان روز ششم شهریور، از طریق پیام شخصی، امتیازاتی که برای پستهای بازی دو تیم رقیب در نظر گرفتن رو به معاون مدرسه اطلاع بدن. امتیاز هر پست یک عدد طبیعی (غیر اعشاری) تا سقف 100 میتونه باشه. همچنین در کنار امتیاز هر پست، به صورت مختصر و بدون شرح، به موثرترین عوامل مثبت و منفی در تعیین امتیاز پست از دید خودتون اشاره کنید.
داورهای معرفی شده توسط ریونکلاو و گریفیندور -> امتیازدهی به پستهای بازی دو تیم هافلپاف و اسلیترین
داورهای معرفی شده توسط هافلپاف و اسلیترین -> امتیازدهی به پستهای بازی دو تیم گریفیندور و ریونکلاو
@هرپوی کثیف @مرلین @گلرت گریندلوالد @نیکلاس فلامل
افرادی که لایک کردند
بالاخره یه طوری میشه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/06
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
از: اینجا تا به هاگوارتز سهگداره.../ گدار اولش بلیت و قطاره
پستها:
69

هافلپاف
از هدیهٔهای آسمانی-اهل سنت مرلین به یاد داریم کمک کردن به دیگران، از جمله صفت شایستهٔ انسانهاست که ارزش خیلی از باختها را دارد. قضیه این است که فرق زیادی بین خوب بودن با دیگران چون واقعا خوب هستی و خوب بودن چون توانایی بد بودن را نداری وجود دارد. اسلایترینیها هم که کاملا متوجه بودند در بردن ناتوانند، تصمیم گرفتند آن روز خطاهایشان را با خوب بودن و لطف کردن به هافلپافیها ماست مالی کنند.
اسلایترینیها با خود اندیشیده بودند:
همه میدانند جام از آن کدام گروه است، پرچم کدام گروه سربلند است و کدام گروه بیشترین طرفدار را دارد. روزهاست که تمرین کردهایم اما ده روز تمرین ما، به اندازهٔ ده دقیقه تمرین هافلپافیها هم ارزش ندارد. مرلین هم که با آنها یار است و هزار و سیصد و خوردهای طلسمی که خواستیم اجرا کنیم جواب نداد. تازه ساحرههایشان همه از ساحرههای ما قشنگترند و جادوگرانشان هم خوشتیپترند- که البته این ربطی به کویدییچ ندارد اما درگیری همیشگی ذهن یک اسلایترینی است. پس مشخص است که میبازیم؛ حداقل جوری ببازیم که بقیه فکر کنند عمدی باختهایم و به هافلپافیها لطف کردهایم!
آنها از روزها پیش برای این نقشه تلاش کرده بودند. اسنیپ سر این موضوع از عزای لیلی درآمد و به جای اینکه ردای کاملا مشکی بپوشد، دو روبان به رنگهای سبز و زرد به اطراف ردایش دوخت و روی تیشرتش عبارت هافلپاف اند اسلایترین آر برادرز را چاپ کرد. لوسیوس مالفوی روی عصایش به جای مار، گورکنی از جنس طلا گذاشت و نارسیسا هم دکور خانه را به زرد و مشکی تغییر داد.
بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمین بازی به خاطر باران دیشب نمناک و خوشبو بود و آفتاب در بهترین حالت ممکن روی آسمان لم داده بود؛ نه آنقدر بالا که سوزناک باشد و نه آنقدر پایین که تاریک. هافلپافیها که این بازی برایشان مثل دستگرمی بود، با بیحوصلگی سوار جاروهایشان شدند و مورد استقبال اسلایترینیها قرار گرفتند. داور سوت را زد و مسابقه شروع شد.
کوافل بین اعضای هافلپاف دست به دست شد تا اینکه به مرگ رسید که سوار داسش شده بود. از خوبیهای بازی هافلپاف این است که میدانی در این مدت کسی در دنیا نمیمیرد؛ چون مرگ سرش با کوافلها و بلاجردها گرم است. مرگ کوافل را محکم به سمت دروازه پرتاب کرد اما اینبار روندادروازهبان اسلایترینی؛ ویندا، آنرا اتفاقی گرفت. تدی میخواست ای بابای کشداری بگوید و به پیشانیاش سیلی بزند که دروازهبان لبخند خشکی زد و توپ را از دروازهٔ خودش عبور داد.
- بفرمایید! برد شما برد ما هم هست.
اعضای هافلپاف با تعجب به هم نگاه کردند. به نظر آنها یک جای کار زیادی میلنگید... با این حال بازی از سر گرفته شد. از آن طرف دروازهبان هافلپاف؛ آنابل، داشت جلوی دروازه نیمرو سرخ میکرد. رو به هم گروهیهایش غر زد:
- بچهها حوصلهم سر رفت، حداقل خودتون یه پاس به من بدین...
- تو اونجا یکم استراحت کن، ما هم فقط داریم گرم میکنیم دیگه... اشکال نداره، دیشب موقع تمرین خیلی خسته شدیم...
روند بازی مشخص بود، کوافلها از دست لیلیث به مرگ میرسید و مرگ هم گل میزد. تدی هم آن اطراف با بیحوصلگی دنبال گوی زرین میگشت. پس از چند دقیقه در گوشهٔ زمین ایستاد تا یقیهٔ لباسش را درست کند که دیانا؛ جستجوگر تیم حریف کنارش آمد تا با او گپیاجباری دوستانه داشته باشد. تد به محض اینکه سرش را بلند کرد درخششی زیبا و طلایی را کنار گردن دیانا دید که آرام بالا و پایین میرفت...
دیانا نگاه تد را دنبال کرد و در یک آن دستش را بلند کرد و گوی زرین را گرفت. شاید تحقیر و اجبار تمام شده بود... شاید دیگر مجبور نبودند برای پنهان کردن ناتوانیشان نقش خوب را بازی کنند... شاید برای اولین بار در تاریخ اسلایترین از هافلپاف میبرد...
داور سوت پایان مسابقه را زد. دیانا با افتخار دستش را بالا برد. تد با نگرانی به مرگ نگاه کرد که داسش بیشتر از همه وقت میدرخشید. لیلیث گوشهٔ لبش را گزید و اخم کرد، نکند زیادی مغرور بودهاند؟ آنابل هم... لقمهٔ دیگری گرفت و در دهانش چپاند.
- ۱۶۰، ۱۵۰ به نفع هافلپاف! تیم گورکنها برد!
ناگهان فریاد شادی از جایگاه زرد بلند شد و اعضای هر دو تیم با ناباوری به هم نگاه کردند. البته! گوی زرین تنها صد و پنجاه امتیاز دارد، اما مرگ و لیلیث از قبل شانزده گل زده بودند!
(پند داستان: در پستهایتان هیچ هافلپافی را مورد تمسخر قرار ندهید.)
v.s
اسلایترین
از هدیهٔهای آسمانی-اهل سنت مرلین به یاد داریم کمک کردن به دیگران، از جمله صفت شایستهٔ انسانهاست که ارزش خیلی از باختها را دارد. قضیه این است که فرق زیادی بین خوب بودن با دیگران چون واقعا خوب هستی و خوب بودن چون توانایی بد بودن را نداری وجود دارد. اسلایترینیها هم که کاملا متوجه بودند در بردن ناتوانند، تصمیم گرفتند آن روز خطاهایشان را با خوب بودن و لطف کردن به هافلپافیها ماست مالی کنند.
اسلایترینیها با خود اندیشیده بودند:
همه میدانند جام از آن کدام گروه است، پرچم کدام گروه سربلند است و کدام گروه بیشترین طرفدار را دارد. روزهاست که تمرین کردهایم اما ده روز تمرین ما، به اندازهٔ ده دقیقه تمرین هافلپافیها هم ارزش ندارد. مرلین هم که با آنها یار است و هزار و سیصد و خوردهای طلسمی که خواستیم اجرا کنیم جواب نداد. تازه ساحرههایشان همه از ساحرههای ما قشنگترند و جادوگرانشان هم خوشتیپترند- که البته این ربطی به کویدییچ ندارد اما درگیری همیشگی ذهن یک اسلایترینی است. پس مشخص است که میبازیم؛ حداقل جوری ببازیم که بقیه فکر کنند عمدی باختهایم و به هافلپافیها لطف کردهایم!
آنها از روزها پیش برای این نقشه تلاش کرده بودند. اسنیپ سر این موضوع از عزای لیلی درآمد و به جای اینکه ردای کاملا مشکی بپوشد، دو روبان به رنگهای سبز و زرد به اطراف ردایش دوخت و روی تیشرتش عبارت هافلپاف اند اسلایترین آر برادرز را چاپ کرد. لوسیوس مالفوی روی عصایش به جای مار، گورکنی از جنس طلا گذاشت و نارسیسا هم دکور خانه را به زرد و مشکی تغییر داد.
بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمین بازی به خاطر باران دیشب نمناک و خوشبو بود و آفتاب در بهترین حالت ممکن روی آسمان لم داده بود؛ نه آنقدر بالا که سوزناک باشد و نه آنقدر پایین که تاریک. هافلپافیها که این بازی برایشان مثل دستگرمی بود، با بیحوصلگی سوار جاروهایشان شدند و مورد استقبال اسلایترینیها قرار گرفتند. داور سوت را زد و مسابقه شروع شد.
کوافل بین اعضای هافلپاف دست به دست شد تا اینکه به مرگ رسید که سوار داسش شده بود. از خوبیهای بازی هافلپاف این است که میدانی در این مدت کسی در دنیا نمیمیرد؛ چون مرگ سرش با کوافلها و بلاجردها گرم است. مرگ کوافل را محکم به سمت دروازه پرتاب کرد اما اینبار روندادروازهبان اسلایترینی؛ ویندا، آنرا اتفاقی گرفت. تدی میخواست ای بابای کشداری بگوید و به پیشانیاش سیلی بزند که دروازهبان لبخند خشکی زد و توپ را از دروازهٔ خودش عبور داد.
- بفرمایید! برد شما برد ما هم هست.
اعضای هافلپاف با تعجب به هم نگاه کردند. به نظر آنها یک جای کار زیادی میلنگید... با این حال بازی از سر گرفته شد. از آن طرف دروازهبان هافلپاف؛ آنابل، داشت جلوی دروازه نیمرو سرخ میکرد. رو به هم گروهیهایش غر زد:
- بچهها حوصلهم سر رفت، حداقل خودتون یه پاس به من بدین...
- تو اونجا یکم استراحت کن، ما هم فقط داریم گرم میکنیم دیگه... اشکال نداره، دیشب موقع تمرین خیلی خسته شدیم...
روند بازی مشخص بود، کوافلها از دست لیلیث به مرگ میرسید و مرگ هم گل میزد. تدی هم آن اطراف با بیحوصلگی دنبال گوی زرین میگشت. پس از چند دقیقه در گوشهٔ زمین ایستاد تا یقیهٔ لباسش را درست کند که دیانا؛ جستجوگر تیم حریف کنارش آمد تا با او گپی
دیانا نگاه تد را دنبال کرد و در یک آن دستش را بلند کرد و گوی زرین را گرفت. شاید تحقیر و اجبار تمام شده بود... شاید دیگر مجبور نبودند برای پنهان کردن ناتوانیشان نقش خوب را بازی کنند... شاید برای اولین بار در تاریخ اسلایترین از هافلپاف میبرد...
داور سوت پایان مسابقه را زد. دیانا با افتخار دستش را بالا برد. تد با نگرانی به مرگ نگاه کرد که داسش بیشتر از همه وقت میدرخشید. لیلیث گوشهٔ لبش را گزید و اخم کرد، نکند زیادی مغرور بودهاند؟ آنابل هم... لقمهٔ دیگری گرفت و در دهانش چپاند.
- ۱۶۰، ۱۵۰ به نفع هافلپاف! تیم گورکنها برد!
ناگهان فریاد شادی از جایگاه زرد بلند شد و اعضای هر دو تیم با ناباوری به هم نگاه کردند. البته! گوی زرین تنها صد و پنجاه امتیاز دارد، اما مرگ و لیلیث از قبل شانزده گل زده بودند!
(پند داستان: در پستهایتان هیچ هافلپافی را مورد تمسخر قرار ندهید.)
افرادی که لایک کردند
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
(یوحنا ۲۴:۱۲)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:11
از: گوی پیشگویی!
پستها:
245
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

ریونکلاو
VS
گریفندور
سوژه: انفجار
VS
گریفندور
سوژه: انفجار
ظهر یه روز آفتابی، داغ و گرم بود. از اون زمانها که آفتاب تو عمودی ترین و مستقیم ترین حالت خودش، درجه حرارت رو روی سوخاری دو رو خاشخاشی تنظیم کرده بود و عهد بسته بود همه رو از سفید یخچالی به سیاه پر کلاغی تغییر رنگ بده. از همون گرماها که سگ هم توش بیرون نمیومد، چون به محض اینکه پاشو میذاشت رو زمین دچار سوختگی درجه چهار میشد. اما حدس بزنید کی تو این گرما بیرون بود؟
- آخه من نمیفهمم کدوم بی مغزی این ساعت از روز رو برای تمرین کوییدیچ انتخاب میکنه؟
آدنا در حالی که شعلههای روی سرش رقابت تنگاتنگی رو با خورشید خانوم در تولید نور و گرما گذاشته بودن، گفت:
- دابی! اون گفت تنها ساعت خالی تیم ما برای تمرین کوییدیچ این ساعته!
- تیم ما؟ یعنی برای بقیه تیمها ساعتهای دیگه گذاشتن که انتخاب کنن؟
- بقیه ساعتها برای گریفندوری های باباست. اول اونا باید ببینم کی راحتن برای تمرینشون بیان بابا جونهای قرمز پوش قهرمان من!
این جمله رو دامبلدور از داخل یه حباب کولر گازیدار که روی سیزده درجه تنظیم شده بود، گفت و قبل از بلند شدن صدای اعتراض تیم ریونکلاو از صحنه دور شد. البته که وقتی دابی برنامهریزی کنه و دامبلدور اجرا کنه غیر از این هم نمیشد انتظار داشت.
- الان گفت بابا جونهای قرمز پوش قهرمان من؟
- دقیقا همینو گفت!
- یعنی همینقدر علنی طرف گریف رو گرفت؟
- مگه بار اولشه که تعجب میکنی؟ از وقتی جد پدربزرگ من تو هاگوارتز درس میخوند دامبلدور همینطوری بوده دیگه!
- اصلا شماها چرا اینقدر خونسردین؟ مگه نمیبینین تو چه وضعی گیر کردیم؟
آدنا با ذوقی از ته دل، در حالی که کمکم داشت به گلوله آتیش کامل تبدیل میشد، به سیبل اشاره کرد. سیبل تریلانی که انگار از سر تا پا دو لایه آستر اضافه روی بدنش کشیده بودن. چون چهار زانو روی چمن در حال بخار کردن نشسته بود و گوی بلورین که نه در واقع گوی آتشینش رو جلو روش گذاشته بود و در حالی که مثل پاندول ساعت با هر ثانیه به چپ و راست در رفت و برگشت بود، زیر لب کلمات نامفهومی رو زمزمه میکرد.
- خب الان یعنی چی؟
آدنا با نگاه "ای بابا تو که ریونی هستی من که نباید همه چیو برات توضیح بدم" واری شروع به توضیح دادن کرد.
- سیبیلو پیشگویی کرده ما تو این مسابقه برنده ایم. الان هم صرفا چون باید یه تمرین قبل بازی داشته باشیم زمینو رزرو کردم. یکی دو ساعت که وقت گذشت میتونیم بریم سر درس و تکلیفمون!
کاساندرا خیلی موافق نبود. ظاهرا رگ پیشگوش بهش میگفت این پیشگویی از بنیان خرابه و مشکل داره اما خب لزومی ندید تا روحیه اعضای تیم رو تو این فاصله نزدیک تا مسابقه خراب کنه. بنابراین در سکوت آهی کشید و مثل بقیه تیم سرشو به جاروش تکیه داد تا این یکی دو ساعت جادوگر پزون تموم بشه و بتونه خودشه به شومینه خوابگاه که تابستونها ازش باد خنک تر از کولر گازی میومد، برسونه.
تمرین بالاخره بعد از چیزی حدود دو ساعت و نیم کباب شدن، جزغاله شدن و یک مورد نزدیک به تبخیر کامل نورا به پایان رسید. البته پایان کلمهی نسبتا خوشبینانهای بود، چون در واقع تمرین زمانی تموم شد که آدنا دیگه قادر به تشخیص تفاوت بین زمین کوییدیچ و سطح خورشید نبود و نورا هم بعد از سه بار پرواز ناخواسته به سمت جنگل ممنوعه، بالاخره با کمک سه نفر و یک طناب به زمین بسته شده بود.
در طول تمرین اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی اگه سوختن دو تا چوبدستی، شکستن یکی از حلقههای تمرینی، گیر کردن پنهلوپه داخل دروازه، پیدا شدن یک بز در جایگاه تماشاچیان و گم شدن ربکا برای چهل دقیقه رو اتفاق خاص حساب نکنیم.
به هر حال، تمرین تموم شد و تیم ریونکلاو به خوابگاه برگشت.
سیبل گوی پیشگویی آتشینش رو برداشت و با اطمینان اعلام کرد:
- فردا روز بزرگیه...
کاساندرا همونطور که داشت از کنارش رد میشد، زیر لب گفت:
- روونا به خیر کنه.

سیبل طوری سریع برگشت سمتش که سیبیلهاش عین فنر بالا و پایین پریدن.
- چیزی گفتی؟
- گفتم امیدوارم فردا هوا خوب باشه.

- آها. منم همینو توی گوی دیدم.
کاساندرا لحظهای مکث کرد.
- توی گوی هوا رو دیدی؟

- نه، توی گوی دیدم که تو درباره هوا حرف میزنی.
کاساندرا ترجیح داد دیگه ادامه نده. و به این ترتیب، شب قبل از مسابقه با آرامش کامل گذشت!
البته آرامش کامل از دید تیم ریونکلاو معنای متفاوتی داشت. آبرفورث تا نیمههای شب دنبال یکی از بزهاش میگشت، پنهلوپه با جوجهتیغی بینامش درباره استراتژی بازی مشورت میکرد، ربکا روی پشتبوم نشسته بود و به کلاغها نگاه میکرد، آدنا مجبور بود هر چند دقیقه یک بار بالشش رو خاموش کنه و نورا هم طبق معمول روی سقف اتاقش خوابش برده بود.
صبح روز مسابقه اما اوضاع فرق داشت. از همون ساعات اولیه، هاگوارتز حال و هوای دیگهای پیدا کرده بود. راهروها شلوغتر از همیشه بودن. دانشآموزها دستهدسته به سمت زمین کوییدیچ میرفتن و صدای حرف زدن و خندیدنشون از تمام طبقات قلعه شنیده میشد. پرچمهای آبی و قرمز در باد تکون میخوردن و هرکس به شکلی خودش رو برای تماشای مسابقه آماده میکرد.
در گوشهای از محوطه، یکی داشت روی صورتش نقاشی آبی میکشید. در گوشهای دیگه، یکی با اعتمادبهنفس کامل پرچم گریفیندور را وارونه گرفته بود. و در بین تمام این هیاهوها، تیم ریونکلاو به سمت ورزشگاه میرفت.
آبرفورث با همون ریش کوتاه و موهای آشفتهش جلوتر از بقیه حرکت میکرد و هر چند قدم یک بار برمیگشت تا مطمئن بشه کسی جا نمونده. پنهلوپه هدفونش را روی گوش گذاشته بود و احتمالا در ذهن خودش کنسرت برگزار میکرد. آدنا از شدت هیجان موهاش به رنگی دراومده بود که اگر کسی از اون میپرسید دقیقاً چه رنگیه، احتمالا مجبور میشد از یک متخصص رنگشناسی کمک بگیره. ربکا مثل همیشه شنلش رو طوری روی سرش انداخته بود که چشماش تقریبا دیده نمیشد. نورا هم... نورا نبود!
- نورا کجاست؟

آدنا وایستاد. همه پشت سرش وایستادن. چند ثانیه به هم نگاه کردن. بعد صدایی از بالای سرشون اومد:
- من اینجام.
همه سرشون رو بالا گرفتن. نورا تقریبا چهار، پنج متر بالاتر از اونها، وارونه در هوا معلق بود.
- چرا اونجایی؟

- نمیدونم.
- چجوری رفتی اون بالا؟
- نمیدونم.
- چجوری برمیگردی پایین؟
نورا کمی فکر کرد.
- نمیدونم.
آبرفورث آهی کشید.
- یکی بره بیارتش.

چند دقیقه بعد، با کمک یک جارو، دو نفر از اعضای تیم و مقدار قابل توجهی شانس، نورا بالاخره به زمین برگشت. یا در واقع فعلا به زمین برگشت. چون تقریبا همون لحظهای که وارد محوطه ورزشگاه شدن، میشد حس کرد امروز قراره اتفاقات بیشتری از یه مسابقه کوییدیچ رخ بده.
ورزشگاه پر بود. صدای تشویق دو تیم از سکوها بلند شده بود و پرچمهای آبی و قرمز در باد تکون میخوردن. تیم ریونکلاو وارد رختکن شد.
همه شروع کردن به آماده شدن. چوبهای جارو کنار دیوار قرار گرفتن. تقریبا چیزی به شروع مسابقه نمونده بود. و درست در همین لحظه بود که سیبل، با قیافهای که انگار تازه مهمترین راز جهان رو کشف کرده، دستش رو بالا برد.
- بچهها.

همه برگشتن سمتش.
- برای بردن یه راه بیشتر نداریم.
کاساندرا با شک نگاهش کرد.
- چی؟
سیبل آروم گفت:
- باید روح هکتور دگورث گرنجر رو احضار کنیم.

چند ثانیه سکوت شد.
- ...کی؟

- هکتور دگورث گرنجر.
- کیه؟

- نمیدونم.
- پس چرا میخوای احضارش کنی؟

سیبل خیلی جدی گفت:
- چون حسم میگه باید این کارو بکنیم.
پنهلوپه هدفونش را برداشت.
- قانعکننده بود.
کاساندرا با دست روی صورتش کشید.
- سیبل، ما اعضای تیم ریونکلاویم. حداقل یه دلیل منطقی بیار.
سیبل گویش را روی میز گذاشت.
- توی گویم دیدمش.
- چی دیدی؟
- هکتورو دیدم...
- خب... بعدش؟
سیبل مکث کرد.
- هیچی. هکتور مرده بود. روحش داشت میلرزید. مدام به من و خودش اشاره میکرد.
چند لحظه همه ساکت موندن.
- ببینین شماها به من اعتماد ندارین؟
جواب قاطع کل این جمع یک نه بزرگ بود، ولی خب هم ریونیها از اوناش نبودن که تو ذوق همگروهیشون بزنن هم الان دم مسابقه هیچکدومشون نمیخواست با قهر سیبل مواجه بشه و تنها مدافع قابل اعتمادشونو از دست بدن. بنابراین. آدنا آهی توی دلش کشید و گفت:
- خب... حداقل میدونیم کجا باید پیداش کنیم.
و این شد که عملیات احضار روح هکتور دگورث گرنجر آغاز شد. در مرحلهی اول سه تا شمع روشن کردن. بعد یه دایره کشیدن و همه داخلش نشستن. بعد پنهلوپه یه جوراب رو وسط دایره گذاشت چون حس میکرد لازمه. کاساندرا به این نتیجه رسیده بود که احتمالا اگه همین الان از پنجره فرار کنه، وضعیت منطقیتره.
سیبل هم گویش رو وسط دایره روی جوراب پنهلوپه گذاشت و شروع کرد به خوندن چیزی که بیشتر شبیه دستور پخت آش رشته بود تا طلسم احضار!
- ای پادشاه معجون... ای آورندهی هر چی نایابه تو پاتیل... ای روح سرگردان... ای هکتور... ای دگورث... ای گرنجر... ای نخودپز...
آدنا آهسته گفت:
- این نخودپز هم جزو فامیلیشه؟

- نمیدونم.
- پس چرا داری میگی؟
- چون چای بابونه گفت بگو!

در همون لحظه شعلههای شمعها بلند شدن. باد سردی توی رختکن پیچید. نورا آروم به سمت زمین کشیده شد و یه صدای بم و گرفته ولی پر از هیجان از وسط دایره بلند شد:
- کی منو احضار کرده؟
همه یه قدم عقب رفتن. روحی نیمهشفاف از بین مه ظاهر شد و سیبل با هیجان جلو رفت.
- هکتور؟
روح سری تکان داد.
- خودمم.

سیبل دستش رو جلو برد... روح به دست اون نگاه کرد.
- چی کار میکنی؟
- سلام.
- به فرض که سلام. الان قراره دست بدیم؟
- آره دیگه ندیم؟
- من مردم.

- خب؟
- دست دادن با مرده یکم عجیب نیست برات؟

سیبل دستش رو پایین آورد.
- درست میگی. به هر حال خوش اومدی به تیم.

هکتور نگاهی به همه انداخت.
- تیم؟

- تیم کوییدیچ.
- من قرنهاست کوییدیچ بازی نکردم.
- مهم نیست. قرار نیست بازی کنی.
- پس چرا منو آوردین؟

سیبل با اعتمادبهنفس گفت:
- برای برد.

هکتور چند ثانیه بهش نگاه کرد. هنوز نمیفهمید سیبل چی میخواست.
- واضح نیست؟ همون کاری که توش فوقالعادهای. برای برد باید معجون درست کنیم.

کاساندرا زیر لب گفت:
- البته که باید معجون درست کنیم.

هکتور با شنیدن کلمه معجون به طور کامل از خودش بیخود شد. از وقتی مرده بود دست به هیچ پاتیلی نزده بود و حالا احضارش کرده بودن تا براشون معجون بپزه. البته اگه سیبل و بقیه ذرهای هکتور رو میشناختن ممکن نبود بهش اعتماد کنن و بذارن حتی سمت پاتیل و آتیش بره. اما خب اگه میشناختنش همینجا باید تیتراژ بالا میرفت و کلاغه به خونهاش نمیرسید. بنابراین... هکتور بدون صدم ثانیهای فوت وقت یه پاتیل از تو جیبش بیرون کشید و اونو وسط رختکن گذاشت. زیرش رو روشن کرد.
- خب. یه مقدار ریشهی خشکشدهی چنار آفریقایی لازم داریم.

پنهلوپه یه کپه چوب خشک از گوشه رختکن برداشت.
- این خوبه؟
- اون ریشه خشکشدهی چنار آفریقاییه؟

- نمیدونم.
هکتور نگاهی به دور و برش انداخت. ظاهرا گزینهی بهتری نبود.
- باشه چارهای نیست همینو بده.
پنهلوپه شانه بالا انداخت و چوبها رو توی پاتیل انداخت.
هکتور ادامه داد.
- سه قطره عرق قورباغه.
آدنا یک شیشه از جیبش در آورد.
- این خوبه؟
- این شربت آلبالو نیست؟
- شبیه همون عرق قورباغه است دیگه.

هکتور کلا سر این چیزها به خودش سخت نمیگرفت. بنابراین شربت آلبالو رو با یه مشت پودر سبز داخل پاتیل ریخت.
- پودر شاخ تکشاخ.
آبرفورث پرسید:
- اگه شاخ تکشاخ نباشه و دو شاخ باشه چی؟

- هرچی هست بریز.
و همین یه جمله باید کافی میبود تا همه بفهمن اوضاع خوب پیش نمیره. اما خب... هیچکس نفهمید. شایدم هیچکس به روی خودش نیاورد.
هکتور یک قاشق از مادهای بنفش رنگ ریخت که اصلا معلوم نبود چیه. بعد یه چیزی که شبیه جوراب بود، بعد یه پر و در نهایت یه تیکه پوست موز کپک زده.
هکتور در آخر دستهاش رو به هم مالید و یه دور لریزد.
- حالا فقط باید صبر کنیم.
پاتیل شروع کرد به قلقل کردن. یک قل... دو قل... سه قل... بعد رنگش از بنفش به سبز تغییر کرد، از سبز به نارنجی، از نارنجی به آبی و از آبی به رنگی که هیچکس اسمش رو نمیدانست.
سیبل آرام گفت:
- فکر نکنم این جواب بده.

کاساندرا برگشت سمتش.
- تازه فهمیدی؟

هکتور به پاتیل خیره شده بود.
- فکر کنم باید...
بــــــــــــــــــوم!
انفجار اونقدر شدید بود که برای چند ثانیه هیچکس چیزی ندید. یه نور سفید همهجا رو پر کرد. رختکن ناپدید شد، دیوارها ناپدید شدن، زمین زیر پاشون ناپدید شد و صدای فریادها بین نورمحو شد و بعد... سکوت.
وقتی نور آرومآروم کنار رفت، آبرفورث اولین کسی بود که دید. چی دید؟ یه ساقهی سبز و بزرگ... خیلی بزرگ. آنقدر بزرگ که آبرفورث مجبور شد سرش رو به کمرش بچسبونه بالا تا نوک اون رو ببینه.
- بچهها...
صداش لرزید.
- فکر کنم یه مشکلی داریم.

پنهلوپه از روی زمین بلند شد.
- کجاییم؟

هیچکس جوابی نداشت. همه اطراف خودشون رو نگاه کردن. درختهایی با تنه سبز، بلند و غولپیکر از هر طرف بالا رفته بودن. باد از بینشون عبور میکرد. آدنا یکی از اونها رو لمس کرد.
- این درخته؟
ربکا گفت:
- فکر نکنم. اگرم باشه درختیه که تا حالا ندیدیم.
- اگه درخت نیست، پس چیه؟
- نمیدونم.
نورا از زمین بلند شد. یا دقیقتر بگم، از زمین جدا شد و شروع کرد به بالا رفتن.
- بچهها، من فکر کنم اینجا خیلی عجیبه.
سیبل دور خودش چرخید تا همه جا رو یه بار نگاه کنه.
- شاید وارد یک جنگل جادویی شدیم.
کاساندرا گفت:
- جنگل جادویی که کَفِش خطکشی داره؟

جمله کاساندرا توجه همه رو به خودش جلب کرد. همه به زمین نگاه کردن. واقعا خطکشی شده بود! اما قبل از اینکه کسی فرصت کنه درباره این مسئله فکر کنه، صدایی عظیم در فضا پیچید.
- و حالااااااااااااااااااااااااااا...
همه از جا پریدن. صدای گوینده از جایی نامعلوم میاومد و بزرگتر و بلندتر از هر صدایی بود که تا حالا شنیده بودن.
- سوت آغاز بازی پرسپولیییییییییییییییییس و استقلاااااااااااااااااااااااااااال!
پنهلوپه آروم پرسید:
-پرسپولیس چیه؟

آبرفورث گفت:
- استقلال چیه؟

ربکا به کلاغش نگاه کرد، کلاغ هم به ربکا نگاه کرد. هیچکدوم جوابی نداشتن. بعد صدای تشویق جمعیت بلند شد. این صدا هم بلندتر از صدای عادی و نرمال بود.
- اینا کین؟

سیبل جواب میده:
- احتمالاً دو تا گروه جادوگری هستن.
کاساندرا گفت:
- چرا جادوگرها اسمشون پرسپولیس و استقلاله؟
- شاید حزب و گروه های جدید وزارتخونه باشن.
درست در همون لحظه چیزی از بالای سرشون عبور کرد؛ یه جسم سفید و بزرگ... خیلی بزرگ... انقدر بزرگ که سایهاش تمام گروه رو پوشوند.
- این دیگه چی بود؟

جسم سفید یه بار دیگه با سرعتی وحشتناک از بالای سرشون رد شد. همه برای چند ثانیه خشکشون زد. و اونجا بود که حقیقت کمکم خودش رو نشون داد.
اون چیزی که اونها فکر میکردن درخته، در واقع چمن بود و اون چیزی که فکر میکردن جنگله، در واقع زمین فوتبال بود. و خودشون... اونها به اندازهی موجودات بندانگشتی کوچیک شده بودن. آدنا به دست خودش نگاه کرد.
- ما کوچیک شدیم.
پنهلوپه تصحیح کرد:
- خیلی کوچیک.

ربکا سرش رو بلند کرد.
- پس اینا حلقههای کوییدیچن؟

اون دور دورا جایی که ربکا بهش اشاره میکرد، سه تیرک سفید عظیم دیده میشد. قطعا جادوگرایی که سالها توی دنیای جادویی زندگی کرده بودن نمیدونستن فوتبال چیه. اونها فقط کوییدیچ رو بهعنوان ورزش میشناختن. بنابراین طبیعی بود که چیزی هم از دروازه فوتبال ندونن و اونو با حلقههای کوییدیچ اشتباه بگیرن.
سیبل گویش رو درآورد.
- صبر کنید.
گوی رو بالا گرفت... گوی خاموش بود.
- خب؟ چی شده؟
- گوی پیشگوییم کار نمیکنه.
کاساندرا با آرامش گفت:
- بالاخره یه چیز درست پیش رفت.

هنوز کسی فرصت نکرده بود تصمیم بگیره چی کار باید بکنن که صدای سوتی وحشتناک تو سراسر ورزشگاه پیچید.
فیـــــــــــــــــــــش!
همه برگشتن.
مادام هوچ درست بالای سرشون وایستاده بود.
- بازیکنها! در جای خودتون قرار بگیرین!
همه به هم نگاه کردند.
- بازیکنان چی؟

مادام هوچ دوباره سوت زد.
- بازی شروع میشه!
و درست همون لحظه بود که یه توپ سفید از فاصلهای نه چندان دور به سمتشون اومد. هر لحظه که نزدیک تر میشد بزرگ و بزرگتر میشد. وقتی بهشون رسید تقریبا به اندازه یه ساختمان عظیم شده بود.
آبرفورث فریاد زد:
- فرار کنید!
همه دویدن و هر کدوم به یه سمتی رفتن. ولی توپ با سرعت میومد.
پنهلوپه، ربکا و آدنا و سیبل شیرجه زدن. ولی نورا به سمت بالا رفت. و خب این احتمالا اشتباهترین کار ممکن بود. و توپ... خب توپ... توپ مستقیم به نورا خورد و اون همراه توپ رفت و رفت و رفت و رفت و بازم رفت....
- کجا داره میره؟

توپ از وسط زمین عبور کرد. نورا هنوز به اون چسبیده بود. تا اینکه هر دو وارد یکی از دروازهها شدن.
- گـــــــــــــــــــــــــــــــــل! توی دروازه. گــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیس!

صدای تشویق ورزشگاه رو منفجر کرد و درست وسط این هیاهو مادام هوچ سوت زد.
- گـــــــــــــــــــل!
همه خشکشون زد.
مادام هوچ با صدای بلند اعلام کرد:
- گل به نفع گریفیندور! ده امتیاز!
- صبر کنید ببینم اصلا تیم مقابل کوشن؟ چرا اونا نیستن؟

- شایدم هستن ولی ما نمیبینیمشون!

- یعنی...
کاساندرا آهسته سرشو تکون داد:
- آره درسته، این کوییدیچ ماست. احتمالا گریفندور هم اندازه ما کوچیک شدن و اون طرف زمینن.
آدنا با ناباوری به سمت دیگه زمین نگاه کرد. جایی تو فاصلهای که برای اونها تقریبا به اندازهی چندین کیلومتر به نظر میرسید، چندین موجود بسیار کوچکتر از اونچه انتظار داشتن، بین ساقههای غولپیکر چمن حرکت میکردن. میپرسین چجوری ریونی ها اونا رو دیدن؟ نپرسین! دیدن دیگه!
- یعنی اونا هم اندازه ما شدن؟

- احتمالا.
- یعنی اونا هم مثل ما اندازه یه مشت مورچه شدن؟
- احتمالا.
- خیلی خوبه.

- چیش خوبه؟
- چون اگه ما نبینیمشون، اونا هم ما رو نمیبینن.

کاساندرا لحظهای به آدنا نگاه کرد.
- آدنا... الان دقیقا ما بودیم که دیدیمشون.
اما قبل از اینکه بحث فلسفی عمیقتری دربارهی وضعیت فعلیشون شکل بگیره، صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد.
- بازی ادامه پیدا میکنه!
و تازه اونجا بود که تیم ریونکلاو فهمید یک مشکل کوچیک وجود داره. مشکلی که البته خیلی هم کوچیک نبود. اونها اصلا نمیدونستن باید چه کار کنن. آدنا به سمت پنهلوپه برگشت.
- خب... به فرض که توپ رو گرفتیم، بعدش چی؟

پنهلوپه شانه بالا انداخت.
- باید بندازیم توی حلقه؟
ربکا به دروازهی عظیم اون طرف زمین نگاه کرد.
- فکر کنم.
اما در اون طرف زمین، اوضاع برای گریفندور هم به شکل عجیبی پیش میرفت.
فلور با اون موهای بلوند نقرهای بلندش بین ساقههای چمن حرکت میکرد و سعی داشت بفهمه این موجودات کوچک آبیپوش دقیقاً چه بلایی سرشون آمده. هاول با شنل بلندش پشت یکی از ساقههای چمن پناه گرفته بود و موهای طلاییش مثل یه پرچم عظیم از بالای سرش بیرون زده بود. ملانی با هیجان به اطراف نگاه میکرد و موهاش از آبی به یاسی تغییر کرده بود. روزالین اما... روزالین از همون لحظهای که فهمیده بود توی زمین فوتبالن، تمام تمرکزش رو روی خطوط زمین گذاشته بود.
- این خطوط خیلی نامنظمن.

لیلی که نزدیکش وایستاده بود، گفت:
- رز، الان واقعاً وقت این حرفاست؟
روزالین با اخم نگاهش کرد.
- بله. چون اگه خطوط زمین نامنظم باشن، مسیر حرکت توپ هم قابل پیشبینی نیست.

لیلی آهی کشید.
- تو حتی وقتی ممکنه با یه توپ به اندازهی یه ساختمان له بشی هم کمالگرایی میکنی.
صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد. توپ سفید از فاصلهای دور به حرکت دراومد. این بار ریونکلاو آمادهتر بود. یا حداقل فکر میکرد آمادهست. توپ به سمت اونها میاومد و با هر متر نزدیک شدن، بزرگتر و وحشتناکتر میشد.
آبرفورث فریاد زد:
- پناه بگیرین!

همه به اطراف دویدن.
پنهلوپه خودش رو پشت یک ساقهی چمن انداخت. ربکا زیر شنلش جمع شد. آدنا خودش رو به زمین چسبوند. و سیبل... سیبل گوی پیشگویی رو بالای سرش گرفت!
کاساندرا با ناباوری نگاهش کرد.
- گوی پیشگویی رو سپر کردی؟

- شاید خاصیت دفاعی جادویی داشته باشه.

توپ از بالای سرشون رد شد. باد ناشی از حرکتش همه رو چند متر روی زمین کشید. همه نفس راحتی کشیدن که از این ماجرا جون به در بردن. اما مشکل اینجا بود که توپ مستقیم به سمت یکی دیگه از اعضای ریونکلاو میرفت. آبرفورث! توپ این بار صاف و مستقیم به اون خورد و آبرفورث همراه توپ رفت.
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!
توپ با سرعت از تمام عرض زمین عبور کرد. آبرفورث هنوز بهش چسبیده بود. و چند ثانیه بعد توپ وارد دروازه شد. و صدای گزارشگر دوباره در ورزشگاه پیچید:
- گــــــــــــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیییییییییییییییس! دو بر صفر!

صدای تشویق تماشاچیها مثل انفجار دیگهای روی سر دو تیم فرود اومد. و مادام هوچ بازم سوت زد.
- گل! ده امتیاز دیگه برای گریفیندور!
کاساندرا آهی کشید و به آسمون نگاه کرد.
- یعنی الان بیست بر صفر شد؟

آدنا با ناامیدی گفت:
- ده امتیاز اول مال گل نورا بود. این یکی هم ده تا. پس بیست. آره.
سیبل گوی خاموشش رو دوباره از جیبش بیرون کشید و داخلش رو نگاه کرد.
- من هنوز پیروزی رو میبینم.
کاساندرا بهش خیره شد.
- ما بیست هیچ عقبیم. و حتی نمیدونیم باید چجوری گل بزنیم!
- خب باشیم!
- خب باشیم؟ معلوم هست چی میگی؟

- گفتم که میبریم.
- چجوری دقیقا؟
سیبل لحظهای فکر کرد.
- با امید.

کاساندرا چشمهاش رو بست. بحث با سیبل بیخودترین کار ممکن بود.
- خیلی خوب.
بازی دوباره شروع شده بود و هرچی بیشتر میگذشت، وضعیت ریونکلاو عجیبتر میشد. اونها هنوز کاملا متوجه نشده بودن که باید توپ رو به سمت دروازه ببرن و ظاهرا هیچکس هم حاضر نبود بهشون توضیح بده. اون طرف، گریفندور خیلی سریعتر با شرایط کنار اومده بود. هاول، که ظاهرا از همون کودکی با مفهوم هرجومرج کنترلشده آشنایی داشت، اولین کسی بود که فهمید باید دنبال توپ بدوه.
- بچهها! هرکی توپ رو دید، بگیردش!
فلور با عصبانیت گفت:
- هاول، این توپ اندازهی یه ساختمونه!
- خب این یعنی راحتتر دیده میشه!
قبل از اینکه کسی بتونه مخالفت خودشو اعلام کنه، توپ دوباره به حرکت دراومد. این بار یکی از بازیکنان گریفیندور خودش رو به نزدیکی اون رسوند و با تمام قدرت سعی کرد مسیرش رو عوض کنه. میپرسید چجوری؟ خب فوت کرد. یه فوت بلند و محکم. شما فکر میکنید چه کار مسخره و بیخودی ولی... توپ تغییر جهت داد و مستقیم به سمت ریونکلاو رفت.
پنهلوپه فریاد زد:
- چرا دوباره سمت ما میاد؟
آدنا گفت:
- چون ما بدشانسیم!
توپ اومد و اومد و اومد و به زمین خورد. یه پرش بزرگ کرد، از روی سر آبرفورث رد شد و این بار مستقیم به سمت ربکا رفت. ربکا خودش رو کنار کشید. توپ از کنارش رد شد و یکی از ساقههای چمن رو خم کرد. چند ثانیه بعد، صدای گزارشگر دوباره بلند شد:
- و توپ وارد محوطه میشه...
همهی ریونکلاویها برگشتن. توپ داشت به سمت یکی از دروازهها میرفت.
- دوباره نــــــــــــــه!

ولی توپ وارد دروازه شد.
- گلللللللللللللللللللللللللللللللل!
گزارشگر فریاد میزد:
- سه بر صفر! برای پرسپولییییییییییییییییییس!
مادام هوچ سوت زد.
- گل! ده امتیاز برای گریفیندور!
آدنا روی زمین نشست.
- سی تا. سی امتیاز عقب افتادیم.

پنهلوپه هدفونش رو دوباره روی گوشش گذاشت.
- من دیگه نمیخوام بدونم.

سیبل اما هنوز کاملا آروم بود.
- صبر کنین.
همه نگاهش کردن.
- چیه؟
- هنوز پیشگویی من سر جاشه.

کاساندرا گفت:
- سیبیل، ما سی هیچ عقبیم. حتی نمیدونیم چطوری باید این امتیازا رو جبران کنیم.
- خب؟
- خب؟ واقعا میگی خب؟
درست در همین لحظه هکتور که از ابتدای مسابقه یک پاتیل کوچک همراه خودش آورده بود، بالاخره حوصلهاش سر رفت و تصمیم گرفت وارد عمل بشه. پاتیل تاشو رو از جیب روحیش بیرون کشید و روی چمن گذاشت.
- وقتشه.
سیبل انگار کلا از اول هم منتظر همین لحظه بود، با خوشحالی برگشت سمتش.
- وقت چی؟

- معجون.

کاساندرا با وحشت گفت:
- نگو که بازم میخوای معجون درست کنی!
هکتور با افتخار گفت:
- هکتور برای هر مشکلی معجونی داره.
آبرفورث پرسید:
- حتی برای اینکه سی هیچ عقبیم؟
هکتور لبخند شیطانی زد.
- برای هر چیزی.
بعد هکتور یه دفترچهی بسیار قدیمی رو هم از اون یکی جیبش کشید بیرون و باز کرد.
- یک مشت خاکستر ققنوس.
سیبل نگاهی به اطرافش کرد، وسط این دنیای نامعلوم دقیقا باید خاکستر ققنوس از کجا پیدا میکرد؟!
- نداریم؟ مهم نیست.

هکتور دست برد سمت زمین و یک مشت خاک برداشت و ریخت توی پاتیل.
- دو قطره اشک اژدها.
آدنا یک بطری از جیبش درآورد.
- اشک اژدها که نداریم ولی اینو من نگه میدارم اگه کسی آتیش گرفت بشه خاموشش کنم.
- بده بیاد همین خوبه.
هکتور بطری رو از آدنا گرفت و کلشو خالی کرد تو پاتیل. همین فرمون با ده، پونزده تا ماده دیگه هم گذشت و هکتور هر چی دم دستش اومد ریخت تو پاتیل و پاتیل شروع کرد به قلقل کردن.
هکتور با رضایت سر تکان داد.
- خیلی خوبه. حالا باید صبر کنیم تا بنفش بشه.
کاساندرا آهسته گفت:
- هیچچیز اینجا خیلی خوب نیست.
و همون لحظه صدای گزارشگر دوباره بلند شد.
- یه شــــــــــوت به سمت دروازه!
- بیا دیدی گفتم...
توپ دوباره در حرکت بود. این بار توپ با سرعت بسیار زیادی از روی زمین رد شد و به سمت دروازه رفت و یه بار دیگه وارد دروازه شد.
- گــــــــــــــــــــــــــــل!
گزارشگر فریاد زد:
- چهار بر صفر!
همونطوری که میشد انتظار داشت، مادام هوچ سوت زد.
- گل برای گریفندور! چهل بر صفر!
آدنا به آسمون نگاه کرد.
- چهل...

سیبل در کمال تعجب و با پررویی هنوز لبخند میزد.
- نباید نگران باشین.

کاساندرا گفت:
- چرا نباید نگران باشیم؟

- چون من هنوز میبینم برنده میشیم.
- کجا میبینی؟

سیبل گویش رو بالا گرفت ولی گوی خاموش بود. بنابراین اونو توی جیب رداش چپوند.
- اهم چیزه توی ذهنم.

کاساندرا به پنهلوپه نگاه کرد. پنهلوپه شونه بالا انداخت و آهی کشید.
- من دیگه تسلیم شدم.
مسابقه ادامه پیدا کرد. و ریونکلاو هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر تو دردسر میافتاد. هر کی تو فکر این بود که باید چه گلی به سرشون بگیرن که... صدای گزارشگر بلند شد:
- و یه شوت دیگــــــــــــه!
توپ با سرعتی وحشتناک حرکت کرد.
این بار حتی ریونکلاو هم تونست مسیرش رو تشخیص بده. حتما شما هم تونستید حدس بزنید... آفرین... درسته!
همه دویدن. واقعا دویدن. تمام عرض زمین فوتبال رو با پاهای بندانگشتیشون طی کردن. از این سو به اون سو. اما توپ بسیار سریعتر بود و از کنارشون گذشت.
آدنا فریاد زد:
- نهههههههههه!

اما توپ با این حرفا وانمیستاد که. بنابراین بی توجه به داد و بیداد آدنا رفت و وارد دروازه شد.
- گللللللللللللللللللل!
گزارشگر تقریبا ورزشگاه رو روی سرش گذاشته بود.
- پنج بر صفر! پنج بر صفر به نفع پرسپولیس! عجب مسابقهای رو شاهدیم!

مادام هوچ سوت زد.
- گل پنجم برای گریفیندور! ده امتیاز دیگه!
همه تیم کلافه شده بودن. تیم پنجاه امتیاز عقب بود، پنجاه امتیاز...
هکتور بی خیال دنیا همون لحظه قاشقش رو تو پاتیل چرخوند.
- معجون آماده است.

آدنا با شک و تردید پرسید:
- مطمئنی؟

هکتور چند ثانیه به پاتیل نگاه کرد. پاتیلی که قرار بود معجونش بنفش بشه ولی الان نارنجی مایل به صورتی بود!
- نه.

- خب چرا گفتی آماده شده؟
- چون بالاخره باید یه جایی تمومش میکردم.

هکتور پاتیل رو برداشت. اما درست در همون لحظه، صدای گزارشگر دوباره بلند شد.
- و این هم شوتی که احتمالا شوت آخر باشه چون فقط چند ثانیه تا پایان بازی مونده!
همه سرشون رو بالا گرفتن. توپ برای بار چندم به حرکت دراومده بود و این بار هم مستقیم به سمت دروازه رفت و باز هم همون همیشگی... وارد دروازه شد.
- گل! گــــــــــــــل! گل ششم! اینجا باشگاه شیشتایی هاست!

صدای جمعیت تموم ستون های ورزشگاه رو میلرزوند. انگار زلزله شیش ریشتری اومده بود.
و باز هم صدای سوت مادام هوچ بلند شد.
- گل! شصت امتیاز برای گریفیندور!
ریونکلاو کاملا سکوت کرده بود. سیبل آروم گوی خاموشش رو که باز از جیبش در آورده بود، توی اون یکی جیبش گذاشت.
- خب...
کاساندرا آهسته گفت:
- خب چی؟ هنوزم میخوای بگی برنده میشیم؟ الان باید چی کار کنیم؟

سیبل لبخند زد. که در نتیجه اون سیبیل هاش تا توی دماغش بالا رفتن.
- فکر کنم وقتشه.

پنهلوپه ناامیدانه نگاهش کرد.
- وقت چیه؟

سیبل به پاتیل اشاره کرد.
- معجون.

همهی اعضای تیم قصد مخالفت داشتن. دهنهاشون باز شد تا اعتراض کنن. اما دیر شده بود.
هکتور که فقط منتظر اشارتی بود و اون اشارتو سیبل بهش داده بود، قاشقش رو توی معجون فرو برد. مایع با اولین لمس قاشق شروع کرد به جوشیدن. یک قل... دو قل... سه قل... چهار قل... پنج قل و... شش قل و...
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!
انفجار دوم حتی از انفجار اول هم بدتر بود. نور سفید همهجا رو گرفت.
صدای فریادها، صدای باد، صدای جمعیت، صدای گزارشگر، صدای سوت مادام هوچ... همه با هم تو یه لحظه محو شدن. چند دقیقه هیچی وجود نداشت. چند دقیقهای که خیلی طولانی به نظر میاومد. و بعد... سکوت بود. سکوتی که حتی از اون لحظه که یه نفر سیبیلهای سیبل رو اشتباهی زده بود هم سنگینتر بود. نور آرومآروم کنار رفت.
اولین چیزی که سیبل دید، سقف ورزشگاه بود. سقفی که از همیشه نزدیکتر به نظر میاومد. بعد چرخید و صورتش رو سمت زمین و چمنها گرفت.
- بچهها...
صدایی از کنارش اومد.
- ما بزرگ شدیم؟

کاساندرا نگاهی به خودش و بقیه کرد.
- آره.

حالا دیگه همه به خودشون اومده بودن و به اطراف نگاه میکردن. چیزی توجهشونو جلب کرد. اینکه خبری از بازیکنای فوتبال نبود و ورزشگاه خالی بود. نه تماشاگری، نه گزارشگری، نه توپی... فقط اعضای دو تا تیم کوییدیچ بودن و مادام هوچ که وسط زمین فوتبال وایستاده بود و همگی سعی میکردن بفهمن دقیقا چه بلایی سرشون اومده. هکتور هم به پاتیل نصف شدهش نگاه میکرد. و حسابی زانوی غم بغل کرده بود.
آدنا اولین نفری بود که به خودش اومده بود.
- حالا فقط باید بفهمیم چطور برگردیمها...
هنوز جملهاش تموم نشده بود که صدای عجیبی از پشت سرشون اومد.
عدهای موجودی سیاهپوش که اصلا معلوم نبود از کجا سبز شدن به همراه یه تعداد ماشین بزرگ ویو ویو کن دور و بر همه رو گرفته بودن. لباسشون اونقدر بلند و عجیب بود که برای چند ثانیه هیچکس نمیفهمید چی هستن.
- دیوانهسازها حمله کردن؟
- فکر نکنم. من بیشتر احساس گرما میکنم تا سرما!
- شاید اینا یه ورژن جدید باشن!
قبل از اینکه کسی بتونه جواب سوال آخرو بده. دیوانهساز نماها به بیخ گوششون رسیدن و یه دست از داخل یکی از اونا بیرون اومد. بعد یک دست دیگه و بعد چند نفر دیگه با دستای دیگه. دست سیاهپوش ناگهان جلو اومد و یقهی آدنا رو گرفت.
- وایسا! چی کار داری می...
آدنا فرصت نکرد حتی داد بزنه. دست اون رو از زمین بلند کرد و داخل لباس کشید.
دست بعدی ملانی رو گرفت. بعد مادام هوچ، فلور، لیلی، رزالین، کاساندرا، پنهلوپه، ربکا و نورا...
ظاهرا این موجودات سیاهپوش هر چی بودن مشکلشون با خانمها بود. آبرفورث جلو پرید تا بلکه بتونه کاری بکنه.
- هی چی کار دارین میکنین؟ همین الان دوستای ما رو پس بدین!

- برو عقب وگرنه تو رو هم هورت میکشیم. تو این کارا دخالت نکنین. فردا با سند و لباس مناسب بیاین شاید پسشون دادیم.

آبر میخواست اعتراض کنه ولی در همون لحظه دست سیاهپوش دیگهای به سمت سیبل اومد. یقهی سیبل رو گرفت و اونو به سمت لباس کشید. اما درست قبل از اینکه داخل لباس بره، یکی از افراد متوقفش کرد و مشغول بررسی سر تا پای سیبل شد. از بالا تا پایین نگاهش کرد.
اول صورتش، بعد دست و پاهاش و نگاهش روی سیبیلهای سیبل متوقف شد. دستش رو جلو آورد و سیبیلش رو لمس کرد.
سیبل با اعتراض گفت:
- مگه خودت ناموس نداری. به ناموس من دست نزن!

مرد مکث کرد. و این بار یکی از موهای سیبیل رو کند!
- آخ...
- این مرده.
- مطمئنی؟
- سیبیل داره.
- شاید تقلبیه. گذاشته که بتونه بیاد تو ورزشگاه.
- نه بابا. سیبیل واقعیه.

سیبل با غرور دستی روی سیبیلش کشید.
- البته که واقعیه. من اینا رو با کود دل بزرگ کردم!

سیاهپوش چند لحظهی دیگه نگاهش کرد. بعد یقهی سیبل رو ول کرد و سیبل روی زمین افتاد. مرد بدون هیچ حرفی برگشت و همراه بقیه رفت. چند ثانیه سکوت برقرار شد. سیبل به همراه تنها باقی موندههای دو تیم وسط زمین وایستاده بود.
پاتیل شکسته کنارش افتاده بود. تقریبا تمام اعضای ریونکلاو و گریفندور رفته بودن. سیبل آهی کشید.
- حالا من دقیقاً باید چه گلی بگیرم وسط این همه بدبختی؟

و اینجوری بود که مسابقهی تاریخی ریونکلاو و گریفیندور به پایان رسید؛ گریفیندور با نتیجهی شصت بر صفر پیروز شده بود. ریونکلاو باخته بود. بدم باخته بود. اونا آبروی شهر... چیز نه گروهشونو برده بودن. اونا به نا کجا رفته بودن و سیبل فقط گذاشته بود برن!
سیبل، گوی خاموشش را زیر بغل زد، سیبیلش رو مرتب کرد و در حالی که به زمین خالی فوتبال خیره شده بود، زیر لب گفت:
-من از اول میدونستم امروز روز بزرگیه.

بعد چند ثانیه فکر کرد.
- فقط نمیدونستم اینقدر بزرگه.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر

اسلیترین
VS
هافلپاف
VS
هافلپاف
سوژه: خواب شتر
اگر بلاجرهای بازی دهان داشتند، حتماً همانطور که از ابتدا تا این لحظه از بازی دست از سر تد لوپین برنمی داشتند، هر چه بد و بی راه هم به ذهنشان می رسید به او می گفتند تا دیگر به کل نتواند یک لحظه هم به بازی فکر کند. عرق سرد از پشت گوش هایش روی گردنش می چکید و هر بار که صدای نزدیک شدن وزوز یکی از بلاجرها را می شنید سریع تغییر جهت می داد. یک بار عمو رون برایش تعریف کرده بود که یک جن خانگی آنقدر قوی است که می تواند توپ های بازی را جادو کند که فقط یک بازیکن را بزنند و حالا می فهمید از هر صد تا خالی که عمو رون می بست، یکی اش درست از آب در می آمد. این هم شانس او بود که در اولین بازی تیمشان باید گرفتار این طلسم می شد.
- تد چه غلطی می کنی؟ نترس! نمی میری!
تد حرف هم تیمی اش را قبول داشت. بهرحال او مرگ بود و اگر قرار بود آن روز جان تد را بگیرد خودش می فهمید. پس حرف مرگ را قوت قلب کرد و از گوشه های زمین به وسط برگشت تا تمرکز کند.
صدای تشویق دانش آموزان از جایگاه مثل غرش شیری به گوشش می رسید و به او می فهماند که یکی از تیم ها امتیاز گرفته است.
بلاجرها دوباره داشتند به سمت او می آمدند. این بار جاخالی نداد و گذاشت بازیکن های مدافع عجیب و غریب تیمشان یعنی ریک و مورتی از آن حرکات محیرالعقول همیشگی خود را بزنند و دو تا بلاجر را طوری از او دور کنند که حداقل دو سه دقیقه به او زمان داده باشند به دنبال اسنیچ بگردد.
ریک با دهان گشادش صدایی بیرون داد و رو به تد گفت:
- پسر خیالت راحت ما الان 100 امتیاز از اون اسلیترینی های کثیف جلو هستیم. هواتو داریم پسر. برو اسنیچ رو بگیر ببریم.
مورتی خنده ی هیستریکی کرد و گفت:
- آره پسر. آره.
و معذب از اینکه برای اولین بار سعی کرده با تد ارتباط دوستانه بگیرد برگشت تا مسیر بلاجرها را دنبال کند.
از اسلیترینی ها تنها هر از گاهی رد سبزی می دید. ترسناک بودند اما داشتند می باختند. بالاخره توانست دیانا کارتر اسلیترینی را ببیند که در جایی به دنبال اسنیچ می گشت که احتمال پیدا کردنش صفر بود.
روحیه گرفت. دور زد و به بالاترین نقطه ای پرواز کرد که جاروی استاندارد مورد تأیید مدیر مدرسه کاملاً یکسان با جاروی دیگران (چیزی شبیه به ماشین های کاملاً یکسان با ظاهر و رنگ و آپشن شبیه به هم در یک کشور کومونیستی) به او اجازه می داد، یعنی در سطحی اندکی پایین تر از جایی که مدیر مدرسه نشسته بود و با بی تفاوتی نسبت به رفتار بلاجرها بازی را تماشا می کرد. از آنجا راحت تر می توانست مسیر اسنیچ طلایی را حدس بزند.
باز هم صدای خوشحالی و فریاد تماشاچیان. بهتر است بگوییم سه چهارم از ورزشگاه داشتند شادی می کردند و یک چهارم در سکوت غمبرک زده بودند. پس واقعاً همین بود. گوش تیز کرد ببیند گزارشگر بازی چه می گوید.
- واو باورم نمی شه هافل پاف 130، اسلیترین 20!
صدای تیز گزارشگر باعث شد بگردد ببیند کی است. یکی از سال اولی های گریفیندوری گزارش می کرد. چه جالب. اسنیچ طلایی کنار میکروفون گزارشگر وزوز می کرد!
تد مکث نکرد. سریع به سمت گزارشگر شیرجه رفت. صدای گزارشگر در گوشش می پیچید که می گفت: اووووه نه! منو نخوووور! مامااااان! کمممککک!!
گزارشگر جاخالی داد و تد اسنیچ را از همانجایی که تا یک ثانیه پیش سر پسربچه ی خردسال بود قاپید و بالا گرفت.
تا به حال در عمرش صدای انفجار نشنیده بود اما صدای هورای تماشاچیان کم از انفجار نداشت.
هافل پاف 280 امتیاز برده بود و اسلیترین فقط 20 امتیاز!!! بردند!!!
ریک و مورتی هم به محض شنیدن صدای سوت داور تفنگ های عجیب و غریبی درآوردند و بلاجرها را به درون پرتال های سبزرنگی فرستادند تا از شرشان خلاص شوند.
برف شادی در هوا می رقصید و روی سر تد و بازیکنان هافل پاف می ریخت. اولین بازی آن هم با اسلیترین با این اختلاف امتیاز برده بودند!
- داره چشماش رو باز می کنه. عزیزم... چقدر ناله کرد...
- تد تد.
دنیا داشت دور سرش می چرخید اما کله هایی مات و ناشناس جلوی چشمش شکل می گرفتند. کم کم شکل و شمایل اتاق بزرگی که در آن بود برایش آشنا شد. درمانگاه؟!
صدای مادام پامفری را بالاتر از صدای همه شنید:
- بچه ها خلوت کنید! برید بیرون! باید به این پسرک رسیدگی کنم. آخه این کوییدیچ چیه که شما بازی می کنید. بچه ی مردم طفلی همون اول بازی با اون توپ وحشتناکی که به سرش خورد کله پا شد. یه هفته باید بمونه تا خوب بشه. برید برید بیرون ببینم.
تد نالان گفت:
- م... ما... ما بردیم... مگه نه؟
چهره ی غمگین هم تیمی هایش تنها پاسخ کوبنده ای نبود که دریافت کرد. صدای دیگری از در ورودی درمانگاه از یکی از اسلیترینی ها شنید که مغزش را می سوزاند:
- هه!! شتر در خواب بیند پنبه دانه. گهی لُف لُف خورد، گه دانه دانه.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/5/30 20:37:52


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:28
از: خارج از جو زمین
پستها:
57
شغل
شهردار شهر لندن

ریونکلاو
VS
گریفیندور
انفجار!
VS
گریفیندور
انفجار!
- آدنا! اگه منفجر بشی منفجر میشمها! اگه منفجر شی که منم منفجر شم همهچی منفجر میشهها!
اگه همهچی منفج...- نورا ایقدر انفجار انفجار نکن... جفتمون رو منفجر میکنی!
- یا روونا! منجفر ش...

شترق!
چندی پیشتر، رختکن ریونکلاو
- واقعا بلاجرهای شما منفجر نمیشن؟ توی سرزمین ما اصلیترین دلیل جذابیت کوییدیچ همین انفجار بلاجرها بود!
نگاه همهی ریونکلاویون به آدنا بود که با آرامش درمورد انفجار یکباره بلاجر حرف میزد. انگار طبیعیترین اتفاقیه که ممکنه برای هر بلاجر بیوفته.
- به نظرتون اگه بلاجرها رو دستکاری کنیم تا منفجر شن بازی جذابتر نمیشه؟
شاید اینطوری گریفیندوریها رو هم سوپرایز کردیم!
جرقههای تهدید آمیزی روی موهای آدنا پدید اومد. اعضای تیم با تمام وجود امیدوار بودن این جرقهها نشونهی ذوق باشه... نه چیز دیگهای! در حالی که همه آماده بودن تا با دستکاری کردن بلاجرها مخالفت کنن، دو تن ساحرهی پیشگوی ریونکلاوی، همزمان شروع کردن.
- طبق پیشگوییها به نظر من...
نگاه کاساندرا و سیبل به هم گره خورد. ریونکلاویها، بجز پنهلوپه که مشغول تنظیم کردن سیمهای گیتارش بود، نفسشون رو حبس کردن. میرتل هم که روح بود و نفس نمیکشید، اشکهاش رو حبس کرد و آروم گرفت. پلکهای سیبل چند درجه پایینتر اومدن و کاساندرا دندونهاشو به هم فشار میداد.
- اول بگو راحت باش!
- نه نه. به هر حال شما استادی!
فضای استرسزای رختکن یکهو رفت کنار و سیبل و کاساندرا با لبخند آستینها رو بالا زدن تا با تموم وجود تعارف تیکه پاره کنن. نگاه ریونیون مثل برق بینشون جابهجا میشد. آخر سر سیبل راضی شد تا پیشگوییش رو بگه.
- طبق پیشگویی که گویم به من نشونه میده، دستکاری بلاجر به نفع تیمه!
کاساندرا ادامه حرف سیبل رو گرفت و گفت:
- اگر هم دابی بخواد بخاطر این کاری که کردیم جریمهمون کنه، میتونیم بهش یاد آوری کنیم که خودش هم به بار این حرکت رو زده!
- عالیه!
جرقهی موهای آدنا به جاروها خورد که با خالی شدن آب از توی توالت مهار شد. ربکا درحالی که با نوازش توالت ازش تشکر میکرد پرسید:
- خب. چجوری؟!
همون موقع در رختکن باز شد و چوبکبریت کوچولویی پرید تو. روی موهاش پر خرده چوب بود و نفس نفس میزد.
- روی سقف رختکن گریفیندور به سوراخ نورایی درست کــــــــــــردم!
نگاه عاقل اندر سفیه ریونیون روی نورا موند. پنهلوپه بالاخره دست از نوازش گیتارش کشید و سرش رو سمت جماعت ریونی گرفت.
- الان که همه دارن سقف ریختن گریفیندور رو درست میکنن بهترین موقع برای دستکاری بلاجرها نیست؟
- من میرم بلاجرها رو منفجره میکنم. هیچکس به یه پیرمرد که تازه پسرش رو از دست داده شک نمیکنه.
زمان حال، زمین کوییدیچ
آبرفورث با میرتل برگشت. میرتل وظیفه خطیر دستبه سر کردن مزاحمها رو بر عهده گرفته بود، هرچند طبق گفتهی خودش مزاحمی نیومده بود و ریونکلاویها با فرستادن اون به عنوان محافظی که کاری نداره انجام بده بهش نشون داده بودن که یه روحه و نمیتونه کاری رو از پیش ببره!
نورا به زور خودش رو به آدنا چسبونده بود و تلاش میکرد به آدنا دلگرمی بده، درحالی که فقط رو مخ آدنا میرفت و تا الان مجموعا دوتا از صندلیها رو به آتیش کشیده بود. با آوردن سبد توپها یکی از بلاجرها منفجر و دوباره به حالت اولیه برگشته بود که داورا نفهمیدن چرا این اتفاق افتاده و به پای شوخی یکی از تیمها برای تیم حریف گذاشته بودنش.
وقتی داورها سوت رو زدن و بازیکنها بلند شدن، نه داوراها و نه خود بازیکنها نمیدونستن چه بلایی قراره سرشون بیاد!
***
وقتی که هاول پرکینز، کوافل به دست سمت دروازه حرکت میکرد، کالیسیفر با آدنا بحث دلانگیزی دربارهی سرزمین آتش داشتن. در حدی که آدنا نفهمید کی هاول گل اول رو زده و باعث شد یه جرقهی کوچولو از موهای آدنا، یکی از دروازهها رو بسوزونه.
توالت دنبال کالیسیفر افتاد و تلاش میکرد تا روش آب خالی کنه، اما کالیسیفر سریعتر پیش هاول برگشت و پناه گرفت. از اون طرف یکم از آب توالت روی فلور ریخت...
- ایییییییی!
وقتی لیلی کوافل رو به فلور پاس داد فلور مشغول پاک کردن دستهاش شده بود و کوافل رو نگرفت. کوفل از بین دستهای هاول افتاد پایین، دقیقا روی شاخهای یکی از بزهای آبرفورث! بز کوافل رو به آبرفورث داد تا انتقام گل خوردشون رو بگیرن و پیشروی کنن. هم زمان هم ملانی استنفورد، با دمپایی نقطه زن یکی از بلاجرها رو نشونه گرفت تا به آبرفورث بخوره و مانع پیشرویش بشه...
شترق!
کاساندرا که از قبل این اتفاق رو پیشبینی کرده بود آبرفورث رو به یه جای امن کشید. دمپایی نقطه زن آه از نهادش بلند شد و درحالی که دود از سر و روش میزد بیرون سقوط کرد. وقتی ریش مرلین برای کمک به سمت دمپایی شیرجه زد، پنهلوپه سریع از فرصت استفاده کرد و کوافل رو از دستهای آبرفورث بیرون کشید و سوسکی یه گل به گریفیندور زد.
صدای گزارشگر میومد که با صدای پر هیجانی داره داد میزنه:
- بلاجر منفجر شد! بلاجر کشته داد! این بازی داره به بازی مرگ تبدیل میشه!
به ریونکلاویها نگاه کنین! با خونسردی گل خوردهشون رو جبران میکنن! حتما دسیسهی خودشونه!
انفجار ابتدای بازی تهدید ریونکلاویها بوده! ببینیم گریفیندوریها چجوری میخوان انتقامشون رو از...شترق!
شترق!
بلاجرها یکی بعد اون یکی منفجر میشدن و بعد دوباره به حالت اول برمیگشتن. بازیکنها بازی رو دوباره از سر گرفتن، فلور کوافل رو از پنهلوپه گرفت و به لیلی پاس داد تا خودش بره و از دست تیکههای بلاجر فرار کنه. فلور به هیچ عنوان نمیخواست تیکهها دست و صورتش رو زخمی کنن!
سیبل، یکی از گویهای پیشگوییش رو سمت بلاجر پرت کرد تا بلاجر بغل گوشش منفجر نشه. نصف سیبیلش منفجر شده بود و محموله گویهای پیشگوییش روبه اتمام بود. یکی از گویها رو بیرون آورد و همون وسط بازی شروع کرد به پیشگویی.
لیلی اوانز با نگرانی کوافل رو فشار میداد و به هم تیمیهاش نگاه میکرد که چجوری دارن از انفجارهای پیاپی فرار میکنن. تا خواست نگرانی رو کنار بذاره و کوافل رو توی دو دروازهی باقی مونده ریونکلاو گل کنه، کاساندرا و پنهلوپه با حرکت ترکیبی کوافل رو گرفتن و با پاسکاری سمت دروازه حرکت کردن.
توالت با غرش درش رو باز کرد و به سمت بازیکنهای ریونکلاو سپر پرت کرد تا از دست انفجارها در امان باشن، اما چون توی یه انفجار نشت کرده بود پرتابهاش درب و داغون بودن و بجای نجات پنهلوپه، اون و کوافل رو از روی جارو پرت کردن پایین. قبل آبرفورث، هاول به کوافل و کاساندرا به پنهلوپه رسیدن.
- بعععع؟
هاول به بز پرندهی پشت سرش نگاه کرد و زیر لب گفت:
- اگه نزدیک موهام بشی...
بالای سر هاول، موریگان کلاغ ربکا، با حرکتش گوی پیشگویی سیبل رو شکوند و خوردههاش روی سر هاول خالی شد.
- از کلاغهای بانوی محترمی مثل شما بعیده!
پنهلوپه و کاساندرا روی یک جارو سمت هاول اومدن و کوافل رو گرفتن. گزارشگر شروع به جیغ کشیدن کرده بود. مثل اینکه ربکا و روزالین گوی زرین رو دیده بودن!
کلاغهای ربکا جلوی رزالین رو گرفته بودن، ولی چیزی که توی دستهای رزالین بود باعث میشد دیدن روبهروش سخت نباشه. بله! یک تار از ریش مرلین توی دستهای روزالین بود و روزالین به لطف و عنایت مرلین میتونست پشت سر کلاغها رو ببینه!
زمانی که دست جفتشون فاصلهی چندانی با گوی زرین نداشت، انفجار یه بلاجر دقیقا روبهروی دوتا جستوجوگر، از زمین بازی دیپورتشون کرد به سنتمانگو.
بازیکنهای دو تیم با دهن باز به صحنه نگاه میکردن. بلاجر دوم سمت بلاجر منفجر شده رفت و جفتشون زدن قدش. آدنا زیر چشمی چشم غرهای سمت آبرفورث رفت. چقدر عالی. برندهی این مسابقه دوتا بلاجر بودن! کی انتظارش رو...
نه مثل اینکه! بازیکنهای ذخیره ریونکلاو، یعنی میرتل و نورا سمت محل انفجار رفته بودن و یه چیزی رو با شوق تکون تکون میدادن. نورا رو باد آورد بالا و میرتل هم باهاش پرید هوا. روح بود دیگه! توی دستهای نورا یه کلاغ نصفهجون چپیدهبود. موریگان بود! توی نوکش گوی زرین رو محکم گرفته بود. انگاری...
- ریونکلاو برد! ریونکلاو با دسیسهی بلاجرهای انفجاری، تونست این بازی رو ببره! یعنی... مدیریت هاگوارتز این برد رو میپذیره؟ یا شاید هم قرار تکتک بازیکنان این تیم رو مورد تنبیه قراره بده؟
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:32:22
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 17:01
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
21

اسلیترین
VS
هافلپاف
VS
هافلپاف
سوژه: ناتوان
---
زمین کوییدیچ هاگوارتز:
سوروس اسنیپ با قیافهی آدمی که حتی نفس کشیدن در حضورش نیاز به اجازهی کتبی دارد وسط زمین ایستاده بود. گرندلوالد، ویندا و دیانا کارتر آماده بودند؛ دراکو مالفوی و کجول هات هم روی نیمکت ذخیره، نشسته بودند.
دیانا دست برد تا دستکشش را تنظیم کند اما بندش در دستش پاره شد.
- من نحس نیستم.
هیچکس چیزی نگفت.
سوروس فقط نگاهش کرد.
- کسی چیزی گفت؟
- پس چرا نگاه میکنین؟
ویندا اشاره کرد به دستکش پاره.
دیانا دستکش را توی جیبش چپاند، گویا اگر آن را پنهان میکرد دیگر مدرک جرمی باقی نمیماند.
- کیفیت فروشگاهه پایین بوده
صدای سوت شروع مسابقه در فضا پیچید.
صدای سوت آمد، ولی صدای گزارشگر نه. یوآن پشت میز، مثل ماهیای که تازه فهمیده تلویزیونهای زیر آب کار نمیکنند، دهانش باز و بسته میشد بدون هیچ صدایی.
تابلوی جادویی روشن شد: «گزارشگر محترم در حال حاضر توانایی حرف زدن ندارد. از همکاری شما متشکریم.»
یوآن با چشمهای ریز به دیانا نگاه کرد، انگار داشت با نگاه شکایت مینوشت.
دیانا شانه بالا انداخت.
- به من چه
---
کوافل به هوا رفت. دیانا خودش را به توپ رساند و همهچیز عالی پیش میرفت، رکورد شخصی جدید: صفر فاجعه در سی ثانیه.
بعد بند محافظ ساعدش باز شد و درست جلوی چشمش آویزان ماند، مثل پردهای که وسط تئاتر تصمیم به سقوط گرفته.
کوافل از جلوی دستش رد شد.
بلودجر از چپ آمد؛ دیانا خم شد؛ توپ از بالای سرش رد شد و به صورت گرندلوالد خورد.
- دیدی؟ این یکی بدشانسی نبود، عمدی بود.
گرندلوالد، هنوز خیره به آسمان انگار داشت با ستارهها ارتباط میگرفت:
- من حتی نزدیکت نبودم
- دقیقاً. بدشانسیم باید یه محدوده داشته باشه
ویندا از کنارش رد شد:
- ظاهرا محدودهاش کل ورزشگاهه.
دقایقی از این حرف نگذشته بود که جاروی ویندا یک دور کامل دور خودش چرخید.
- دیانا، به جاروم دست زدی؟
- چرا باید به جاروی تو دست بزنم؟
- چون از وقتی اومدی به هرچی دست میزنی خراب میشه
- این هنوز یه نظریهست
جارو دوباره چرخید، انگار داشت مخالفت میکرد.
اولین گل هافلپاف به ثمر رسید. گرندلوالد به دیانا پاس داد و او بیمعطلی گرفتش.
- دیدین؟ همهچی تحت کنترله.
تق.
- چی بود؟
تق. تق. تق.
- شاید جاروها وقتی تحت فشارن صدا میدن، مثل زانوی آدمای چهلساله.
تق.
دیانا با عصبانیت به دسته کوبید و تکهای از آن جدا شد.
- خب. ظاهرا خیلی تحت فشار بوده.
نیمهی دوم بازی شروع شده بود.
ویندا دیگر نمیتوانست جارویش را کنترل کند؛ هر بار میخواست به چپ حرکت کند، به راست میرفت، مثل کسی که تازه دندهعقب یاد گرفته. گرندلوالد گویا یک دستش از کار افتاده بود و یوآن هنوز صدایی شبیه قورباغهی در حال مرگ تولید میکرد.
تابلو با بیرحمی یک سیستم اداری اعلام کرد:
«گرندلوالد: ناتوان از دست چپ.»
«ویندا روزیه: ناتوان از کنترل جهت جارو.»
«یوآن: همچنان ناتوان از صحبت کردن.»
یوآن با گچ زیرش نوشت: «خیلی ممنون که یادآوری میکنید.»
---
چند دقیقه از نیمهی دوم گذشته بود و کوافل دوباره دست دیانا افتاده بود، با یک دست سالم، یک جارو نیمهجان و اعتمادبهنفس کاملاً بیدلیل به سمت دروازه رفت. دو مدافع را جاخالی داد. بلودجر را رد کرد.
- دیدی؟ بالاخره یه چیزی نتونست منو—
پایش بیحس شد و جملهاش نصفه ماند.
- پام!
- کدوم؟
- چپ!
- دست راستت هم که کار نمیکرد.
- میدونم!
- جالبه که هنوز دهنت کار میکنه.
به این ترتیب اسلیترین یک گل دیگر را هم از دست داد.
اسنیپ بالاخره جارو را به سمتش کشید.
- کارتر. چرا هرکس به تو نزدیک میشود دچار مشکل میشود؟
- تصادفه.
اسنیپ به ویندا، گرندلوالد و خود دیانا نگاه کرد.
- سه نفر.
- چهار نفر، یوآن رو هم حساب کن.
- دست از شمردن قربانیان بردار.
---
اسلیترین دوباره حمله کرد. کوافل دست ویندا بود هیچ چیز مانعش نشد تا نزدیک دروازه.
دستش را عقب برد. پرتاب کرد.
کوافل چند سانتیمتر مانده به حلقه تغییر مسیر داد، به تیر خورد، برگشت، و مستقیم به دماغ دیانا برخورد کرد.
- حالت خوبه؟
- عالی.
- خون میاد.
یوآن که دلش خنک شده بود، سعی کرد بخندد اما حتی توان خندیدن هم نداشت.
همان لحظه داور سوت زد. یک سوت بلند، رسمی و بیرحم.
سوروس چند ثانیه به داور نگاه کرد و بعد به دیانا، جاروی شکسته، پای بیحس، دست آویزان، و صورت خونآلودش.
- کارتر، بیرون.
- چی؟
- داور اعلام کرد از بازی حذف شدی. رسما با مهر و امضا.
دیانا با ناباوری به بدن خودش نگاه کرد؛ یک لیست کامل از اعضای غیرفعال.
- خب... اینا قابل تعمیرن.
- اما تو نه.
تابلوی جادویی روشن شد: «دیانا کارتر: ناتوان از بازی کردن و ناتوان از قبول این واقعیت.»
یوآن با گچ زد زیر تابلو اضافه کرد: «بالاخره یه گزارش درست و حسابی.»
سوروس رو به نیمکت ذخیره فریاد زد:
- مالفوی. بیا تو زمین.
دراکو با آرامشی که فقط از تماشای بیست دقیقه فاجعهی دیگران به دست آمده بود، از نیمکت بلند شد و جارویش را برداشت.
از کنار دیانا که داشت رو زمین میلنگید رد شد و به زمین رفت.
دیانا به تابلو نگاه کرد. هنوز همانجا بود، با حروف درشت و بدون هیچ رحمی.
دراکو سوار جارو شد و بدون هیچ بند پارهای، هیچ توپ سنگینی و هیچ عضو ازکارافتادهای، مستقیم به وسط زمین پرواز کرد.
دیانا از کنار زمین، در حالی که کجول یک متر ازش فاصله گرفته بود تا بدشانسیاش به او سرایت نکند، با حسرت نگاهش کرد که چطور در دقیقه اول ورود به بازی یک گل برای اسلیترین به ثمر رسانده، اما همچنان روحیهاش را از دست نداد.
- خب. حداقل مطمئن شدم نحس نیستم
اسنیپ بدون برگشتن فریاد زد.
- کارتر.
- بله؟
- برو بیرون.
و برای اولین بار در تاریخ مسابقات کوییدیچ هاگوارتز، دیانا کارتر بدون هیچ اعتراضی رفت بیرون. چون ظاهراً حتی زبان تیزش هم داشت به این نتیجه میرسید که بعضی روزها فقط باید تسلیم شد.
افرادی که لایک کردند
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green

جزئیات کاربر
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

ریونکلاو
vs
گریفیندور
گاو پیشونی سفید!
vs
گریفیندور
گاو پیشونی سفید!
-اینجا یه اتفاق شوم میبینم، خیلی شوم!

-راست میگه، منم میبینم!

-نه، اون آینده شوم نیست، اون تفاله چایه!

پنهلوپه که از شنیدن پیشگوییهای سیبل و کاساندرا در طول روزهای گذشته خسته شده بود، بدون اینکه سرش را بلند کند تا به آنها نگاه کند، با حرفشان مخالفت میکرد. یک روز بیشتر تا شروع اولین مسابقه کوییدیچ نمانده بود و اگر از بازیکنان یک تیم انتظار میرفت در چنین شرایطی مشغول تمرین و مرور تاکتیکهایشان باشند، بازیکنان ریونکلاو بر خلاف چیزی که از بازیکنان یک تیم انتظار میرفت، دور هم جمع شده بودند و درباره هر چیزی به جز مسابقه پیش رو حرف میزدند.
آبرفورث و ربکا در حال بحث راجع به این بودند که بز بهتر است یا کلاغ، ادنا تقریباً هر پنج ثانیه چیزی برای سوزاندن پیدا میکرد و پنهلوپه همچنان مشغول بحث با سیبل و کاساندرا بود. آن وسط هم نورا روی لوستر نشسته بود و خلوت میرتل را با قاب عکس سدریک تماشا میکرد.
سیبل و کاساندرا هم یک فنجان چای جلوی خودشان گذاشته بودند و با دقت به تفالههای آن خیره شده بودند.
-اون که خودم دارم میبینم تفالهست. دارم آینده رو توش میبینم!

-آیندهت قهوهایه؟

-نه، ولی توش گاوه. اونم یه عالمه!

کاساندرا هنوز فرصت نکرده بود بابت توهین به هنر پیشگویی اعتراض کند که صدای بال زدن جغدهایی از بالای سرشان بلند شد. نُه جغد تقریباً همزمان پاکتهایی را که در چنگال داشتند رها کردند. اولین پاکت صاف توی دست ادنا افتاد و قبل از اینکه ادنا بتواند حتی نگاهی به آن بیندازد، خاکستر شد.
-من که هنوز نخونده بودمش!
هیچکس جوابش را نداد و همه نفری یک قدم از او فاصله گرفتند.
دومی با فاصلهای در حد چند میکرومتر کنار نورا فرود آمد. نورا دستش را دراز کرد تا آن را بگیرد، اما جریان هوا برای یک چوبکبریتزاده زیادی زیاد بود و پس از برخورد پاکت به نوک انگشت نورا، جریان هوا او را فرسنگها به عقب پرتاب کرد.
سومی هم با صدای "پلوپ" عمیق و دردناکی صاف افتاد توی توالت و نرسیده تبدیل به خمیر شد. پاکت چهارم از بدن میرتل رد شد و روی عکس سدریک افتاد و خلوتش را با میرتل به هم زد. باقی نامهها هم به صورت رندوم وارد چشم و چال و سوراخسنبههای نامعلوم و کشفنشدنی شدند؛ طوری که وقتی بالاخره به خودشان آمدند، دیدند تقریباً هیچ نامهای برای خواندن باقی نمانده.
-چی شد؟
البته تقریباً. همان لحظه موریگان با یک پاکت نامه روی شانه ربکا فرود آمد. ربکا آرام پاکت را از موریگان گرفت، با احتیاط تاخوردگیاش را باز کرد و به محتویاتش خیره شد.
-ماع!
-چی نوشته؟ سدریک هم هست؟
میرتل آرام جلو رفت و کنار ربکا ایستاد. ربکا نامه را به او داد. البته نامه از دست میرتل رد شد و روی زمین افتاد.
-من که میدونم فقط به خاطر اینکه روحم و نمیتونم نامه رو بگیرم نامه رو دادی دستم تا بهم احساس ناکافی بودن بدی!

و سپس شروع به دویدن به سمت دیوارکرد و از آن رد شد. پنهلوپه بعد از دنبال کردن میرتل با چشمانش تا جایی که دیگر او را نمیدید ادامه داد، نامه را برداشت و شروع به خواندن کرد.
-هر تیم برای اولین مسابقه باید به ازای هر بازیکن خود ۹ گاو با پیشانی سفید پیدا کند...
دقایقی بعد_ گاوداری
- چرا گاو؟ مگه بز چش بود؟
- چش نبود، دماغ بود.
ربکا بدون توجه به آبرفورث و ادنا، نامه را از جیبش درآورد و نگاهی به آن انداخت. بعد نگاهش را میان گله چرخاند.
- خب، خیلی هم کار سختی نیست؛ فقط ۹ تا گاو میخوایم که پیشونیشون سفید باشه. بریم؟

- اینجوری خیلی طول میکشه!
- اگه پخش بشیم، زودتر پیدا میکنیم.
هیچکس دیگر چیزی نگفت؛ البته اگر هم چیزی گفت، میان "کیش، کیش" کردن و پراکنده کردن ریونیون به دست سیبل گم شد.
آدنا و نورا از اولین ردیف گاوها شروع کردند. ادنا برای دیدن پیشانی یکی از گاوها روی پنجههایش بلند شد، اما گاو همان لحظه سرش را پایین آورد و با ضربهای او را نقش زمین کرد و باعث شد نورا از خنده در هوا چندبار قل بخورد.
- گاو بیترادب!
عه، پیشونیش سفیده!
- نه، نیست.
ادنا با اخم بلند شد و سراغ گاو بعدی رفت.
- این یکی چی؟

- اون قهوهایه.

- شاید نور افتاده!

- ادنا، پیشونیش قهوهایه!
- این یکی دیگه سفیده!
- سفیده، اما پیشونی نیست؛ کلش سفیده.

کمی آنطرفتر، کاساندرا و پنهلوپه مشغول گشتن بودند که کاساندرا ناگهان با هیجان به فنجان خالیاش نگاه کرد.
- دیدی؟ من توی فنجون دیده بودم گاو داریم!
- لابد پیشونیشونم دیده بودی که سفیده.
- آره.

بعد به گاوی پشت سر پنهلوپه اشاره کرد.
- همونم توی فنجون بود.

-عه گاو پیشونی سفید!

کاساندرا با رضایت گاو را کنار بقیه برد.
آن طرف حصار، آبرفورث با چند سوت و اشاره گاوها را کنار هم میراند و ربکا هم از بالای حصار با چند کلاغ که دور گاوداری میچرخیدند، حرف میزد.
- کدوم طرفه؟
کلاغی قارقارکنان روی تیرک نشست.
- اون یکی؟ مطمئنی؟
کلاغ دوباره قارقار کرد. ربکا برگشت و به آبرفورث اشاره کرد. آبرفورث گاوها را به همان سمت راند و با دقت به یکی از آنها خیره شد.
- این گاوا که خوب نیستن، شاخ ندارن.
- همهی گاوا که شاخ ندارن.
- ولی همهی بزای من دارن.
- خودت داری میگی بز؛ این گاوه.

آبرفورث چند لحظه به گاو نگاه کرد. گاو هم بیاعتنا مشغول جویدن علف بود.
جستوجو ادامه پیدا کرد. میرتل از دیوار طویله رد میشد و جاهایی را میگشت که بقیه نمیتوانستند به آن برسند، نورا از بالا گله را زیر نظر داشت و ادنا پشت تودههای علوفه را میگشت. کمکم گاوهایی که پیدا میکردند کنار حصار جمع شدند.
- هفت تا.

ربکا از آن طرف محوطه فریاد زد:
- این یکی رو هم پیدا کردم!

- هشت.

همه دوباره مشغول گشتن شدند. این بار نورا از بالا دورتر رفت و ناگهان با هیجان پایین آمد.
- پیداش کردم!

همه به سمتی که نورا اشاره میکرد رفتند؛ اما چیزی که آنجا منتظرشان بود گاو نبود، الاغی بود که با آرامش مشغول جویدن علف بود.
- این گاوه؟
نورا کمی پایینتر آمد و با تعجب به حیوان نگاه کرد.
- از این بالا شبیه گاو بود.
ادنا کنار الاغ ایستاد و نگاهی به او انداخت.
-ولی از این پایین هم شبیه الاغه.
نورا دوباره با باد بالا رفت و بقیه هم به سمت طویله برگشتند. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدایی از پشت طویله بلند شد:
- پیدا کردم!

همه ایستادند. یکی از خدمه از پشت طویله بیرون آمد و به گاوی اشاره کرد که کنارش ایستاده بود؛ پیشانی گاو کاملاً سفید بود.
فردای همان روز_ زمین کوییدیچ
- یعنی چی؟ مگه میشه؟ کوییدیچه ناسلامتی!
ادنا در حالی که از موهایش جرقه میپرید و جز جز میکرد، به گاوی که جلوی پایش ایستاده بود خیره شد و بعد با خشم به داور نگاه کرد.
داور نامهای را از جیب ردایش بیرون کشید.
-طبق دستور مستقیم جناب وزیر، کرنلیوس فاج، استفاده از جارو در مسابقه ممنوع شده. بازیکنان باید از وسیلهای استفاده کنن که هوش طبیعی داشته باشه و احتمال طلسم شدنش وجود نداشته باشه.

- و راهحلشون این بوده که جاروها رو با گاو عوض کنن؟
- دقیقا. این یکی خودش تصمیم میگیره کجا بره.
آدنا دستهایش را روی صورتش گذاشت.
- یعنی از این به بعد سرنوشت مسابقه دست موجودیه که الان داره زمین رو میجوه؟
داور اینبار تلاشی برای جواب دادن نکرد، در عوض دستش را به کمر زد و باچشمان بسته و انگشت اشاره بالا برده ادامه داد:
- قوانین کوییدیچ سر جاشه؛ فقط جاروها حذف شدن. هر بازیکن سوار یکی از اینا میشه و خود گاو مسئول پروازشه.
سیبل تریلانی که به گاوی خیره شده بود، ناگهان گفت:
- من آیندهی این مسابقه رو میبینم...
- چی؟
- یه گاو که اصلا حاضر نیست پرواز کنه.
و همان لحظه گاو نشست.
با سوت داور بازی شروع شد.
-بازی شروع میشه! کاساندرا زودتر از همه خودش رو به کوافل میرسونه و با یک پاس بلند توپ رو به آبرفورث میسپره. آبرفورث هم معطل نمیکنه و توپ رو به سمت پنهلوپه میفرسته؛ پنهلوپه از بین بازیکنان گریفیندور عبور میکنه و درست وقتی به حلقهها نزدیک میشه، فلور و هاول برای بستن مسیرش جلو میان.
گزارشگر برای نفس کشیدن لحظهای مکث میکند.
-پنهلوپه توپ رو به آبرفورث برمیگردونه و خودش مسیر مدافعان رو باز میکنه. آبرفورث شوت میکنه، اما ریش مرلین بالا میاد و دستی از وسطش کوافل رو میگیره؛ با این حال شدت ضربه اونقدر زیاده که توپ چند لحظه بین ریشهاش میلرزه و در نهایت از کنار انگشتهاش رد میشه.
کوافل به سمت زمین برمیگرده و دقیقاً روی پیشانی سفید یکی از گاوها فرود میاد. گاو هم بدون کوچکترین توجهی سرش رو تکون میده و توپ رو دوباره وسط زمین پرت میکنه.
-فلور زودتر از همه به توپ میرسه و قبل از اینکه ریونکلاویها فرصت واکنش پیدا کنن، اون رو به هاول میسپره. هاول پاس کوتاهی به لیلی میده و لیلی از سمت چپ به طرف حلقهها میره. سیبل برای بستن مسیرش جلو میاد، اما در همان لحظه توالت ریونکلاو از جای خودش تکون میخوره و صدای شرشر آب از داخلش بلند میشه.

لیلی لحظهای حواسش پرت میشه و همین فرصت برای سیبل کافیه تا خودش رو بین لیلی و حلقه قرار بده. لیلی ناچار میشه توپ رو عقب بفرسته، اما کوافل این بار به لبهی توالت برخورد میکنه و صدای وحشتناکی از داخلش بلند میشه.
-در همان لحظه یک چاهبازکن از داخل توالت بیرون میپره و درست به بلاجر میچسبه و به پای چپ گاو لیلی برخورد میکنه و باعث میشه کوافل با شدت زیادی به اطراف پرتاب بشه! کاساندرا داره به توپ میرسه،اما هاول پیش دستی میکنه و توپ رو زودتر میگیره و بلافاصله به سمت فلور میفرسته.
-به سیبیلم دست نزن مو قرمز!
اما لیلی حتی نزدیک سیبیل هم نشده بود، اما همین اعتراض باعث میشه سیبل برای یک لحظه حواسش رو از بلاجر پرت کنه. و بلاجر محکم به توالت برخورد کنه.
- اوه مثل اینکه توالت ریونکلاو آسیب دیده! بنظر میاد ترک عمیقی برداشته باشه! اما هنوز میتونه به بازی ادامه بده. لیلی کوافل رو میقاپه، به هاول پاس میده و هاول شوت میکنه.
آدنا این بار آمادهست و توپ رو با هر دو دست مهار میکنه. ضدحملهی ریونکلاو بلافاصله شکل میگیره؛ آدنا توپ رو به آبرفورث میسپره، آبرفورث به کاساندرا و کاساندرا با یک پاس سریع پنهلوپه رو راه میاندازه. پنهلوپه از کنار فلور رد میشه و شوت میکنه، اما ملانی از سمت دیگه زمین دمپایی نقطهزنش رو پرتاب میکنه.
دمپایی با دقتی بینظیر مسیرش رو تغییر میده و درست به بلاجر میخوره. توپ منحرف میشه و به سمت دیگری از زمین میره، که پنهلوپه قرار داره.
-بلاجر به سمت پنهلوپه میره اما اون با یه چرخش بینظیر جا خالی میده! اوه مثل اینکه این چرخش بینظیر به گاوش نساخته چون پنه لوپه به پایین سقوط میکنه. مثل اینکه این بازی پر از معجزهست چون پنهلوپه دوباره اوج میگیره! بلاجر هم مسیرش عوض میشه و مستقیم به طرف فلور میره. فلور بهموقع جاخالی میده و بلاجر از کنارش رد میشه و توپ رو با سرعتی بینظیر به سمت دروازه میبره و گل! ده امتیاز برای ریونکلاو! حالا هر دو تیم مساوی شدند.
گریفیندور برای جبران گل جلو میاد. هاول توپ رو میگیره و با پاسهای سریع بین فلور و لیلی، خط دفاعی ریونکلاو رو عقب میبره. آبرفورث سعی میکنه مسیر هاول رو ببنده، اما هاول درست لحظهی آخر توپ رو به فلور میده.
-فلور شوت میکنه و لیلی توپ رو میگیره. در ارتفاع بالاتر، روزالین و ربکا تقریباً همزمان اسنیچ رو میبینن. هر دو به سمتش شیرجه میرن، اما گاوهای زیر پایشان مسیر کاملاً متفاوتی انتخاب میکنن. ربکا مجبور میشه گاوش رو به چپ بکشه و روزالین برای جلوگیری از برخورد، به سمت راست میره.اسنیچ بینشون فرار میکنه و هر دو جستجوگر دوباره دور میزنن تا مسیرش رو پیدا کنن.
پایین زمین، ریونکلاو حملهی بعدی رو شروع میکنه. آبرفورث توپ رو به کاساندرا میده و کاساندرا اون رو برای پنهلوپه میفرسته. پنهلوپه به حلقهها نزدیک میشه، اما این بار ملانی دمپایی رو مستقیم به سمتش پرتاب میکنه.
-پنهلوپه جاخالی میده و دمپایی به بلاجر برخورد میکنه. بلاجر با تغییر مسیر ناگهانی به سمت هاول میره و هاول مجبور میشه خودش رو خم کنه تا توپ از بالای سرش رد بشه. فلور کوافل رو میقاپه و با یک پاس بلند به لیلی میده. لیلی جلو میره و آبرفورث خودش رو به توپ میرسونه.
-این یکی دیگه مال منه!
کاساندرا و پنهلوپه هم کنارش قرار میگیرن و سه مهاجم ریونکلاو با پاسهای کوتاه جلو میرن. فلور سعی میکنه راه رو ببنده، اما آبرفورث توپ رو به پنهلوپه میده و پنهلوپه با یک شوت سریع حلقهی سمت راست رو هدف میگیره. ریش به سمت توپ میپره. اما چند کلاغ به سمتش میرن و باعث میشن نتونه کامل اون رو مهار کنه، توپ به تیرک میخوره و برمیگرده.
-لیلی میقاپتش، اما کاساندرا از پشت سر میرسه و توپ رو از دستش میگیره و با سرعت جلو میره، پنهلوپه رو پیدا میکنه و فلور هم توپ رو به آبرفورث میسپره و اون شوت میکنه، توپ از کنار دست ریش عبور میکنه. گل! بیست ـ ده برای ریونکلاو!
گریفیندور بلافاصله جواب میده. لیلی توپ رو از وسط زمین میگیره و به هاول پاس میده. هاول به فلور میرسونه و فلور دوباره توپ رو به لیلی برمیگردونه.لیلی این بار خودش شوت میکنه.
-آدنا جلو میره، دستش رو بالا میاره و درست قبل از رسیدن توپ به حلقه، اون رو مهار میکنه. اما آتش دور بازویش دوباره شعله میکشه و آدنا مجبور میشه برای کنترلش دستش رو عقب بکشه. توپ از حلقه رد میشه. گل! بیست ـ بیست! دوباره مساوی شد! در همین لحظه، روزالین و ربکا دوباره اسنیچ رو پیدا میکنن. هر دو به سرعت بالا میرن و تعقیب آغاز میشه. ربکا دستش رو دراز میکنه و تقریباً به اسنیچ میرسه، اما گاوش ناگهان به سمت یک تکه علف تازه منحرف میشه. روزالین هم برای جلوگیری از برخورد مسیرش رو عوض میکنه و اسنیچ بینشان ناپدید میشه. اما نه مثل اینکه چیزی توی دست ربکاست، و اون چیزی نیست جز... اسنیچ! ریونکلاو صد و پنجاه امتیاز میگیره و برنده این مسابقه میشه!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/5/30 23:14:33
حداقل منفجر نشد!
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
جزئیات کاربر

گریفندور
VS
ریونکلاو
گاو پیشونیسفید
VS
ریونکلاو
گاو پیشونیسفید
- واقعا چه لقب شایستهای داری!
- خوشگلترین مرگخوار ارتش تاریکی!
- ای بابا، خانوما ممکنه جدی جدی خجالتم بدین!
هاول با خنده یه دستش رو لای موهاش برد و دوتا گل بابونهی کوچیک بیرون آورد.
- تشویقم کنین، باشه؟
چشمکی زد و درحالی که کت رنگارنگش رو روی شونهش انداخته بود، مثل طاووسی که پرهاش رو باز کرده، سمت همتیمیهاش رفت.
ریشِ مرلین که دور جارو پیچیده شده بود، با حرکات ریتمیک و فنر مانند به جلو جهید.
- هاولِ بابا، این کارا آخر و عاقبت نداره. پورتکیِ این راهی که داری میری رو من قبل از به دنیا اومدنت ساختم.
- خوبه حداقل خیالم راحت شد که جادهی سبز و آبادیه، جناب ریشِ مرلین.
هاول سرخوش و خندون به سمتِ رختکنِ تیمِ گریفندور میرفت. کبکش حسابی خروس میخوند و بقیه فکر میکردن این فقط یکی از تغییر مودهای معروف هاوله. امیدوار بودن تا آخر بازی پایین کشیده نشه.
ولی تلما هلمز اینطوری فکر نمیکرد. طبیعیه که یه "هلمز" مثل بقیه فکر نکنه، ولی اینبار ابرِ تردید توی چشماش نبود. مثل بادِ بُرندهی قبل از طوفان نگاهش میکرد. نگاهی که میگفت: "من میدونم تو چیکار کردی."
***
اندکی پیش - تالار خصوصی گریفیندور
اعضای تیم کوئیدیچ توی سالن مشغول آمادهسازی بودن. دور فلور و ریش مرلین رو هالهای از اسپری فیکس گرفته بود که خیلی معنوی به نظر میرسید.
ملانی اعضای گروه تشویقکننده رو به صف کرده بود تا دقت دمپاییا رو تست کنه و روزالین سر ایوا رو گرم نگه میداشت تا دملزا نقشههاش رو قبل از خورده شدن مرتب بچینه.
هاول یه نگاهی به دور و اطراف انداخت. درواقع کارهای زیادی بود که به عنوانِ کاپیتان میتونست انجام بده، سخنرانیهای الهامبخش ارائه بده و استراتژی بچینه ولی خب ترجیح میداد... که نه.
تمومِ اعضا آماده شدن که به سمت زمین بازی برن و هاول سمت کالیسیفر دست تکون داد.
- بعد بازی میبینمت؛ متاسفانه.
- یه هفته درمونگاه بمونی هم خوب میشهها.
موقعِ خروج از تالار، نگاه همه جدی و پر از شور جوونی و غرش شیران بود، بچههای گریفِ جاویدان بودن به هرحال و ریتم حرکاتشون اینقدر منظم بود که انگار براش تمرین کردن.
- لعنت به دندون تسترال! کتم رو جا گذاشتم. شما برین منم زود خودمو میرسونم.
هاول طبق معمول ساز مخالف زد و غرش شیران رو تبدیل به غرغر کرد.
- قرار نیست توی زمین بازی بپوشیش.
- آره ولی قبل و بعدش ازم عکس میگیرن.
قبل از اینکه کسی متوقفش کنه، هاول به سالن عمومی رسیده بود. آروم شیشهی جادویی تازهساختش رو درآورد و با لبخند وحشتناکی که فقط توی آزکابان دیده میشد، به شومینه نزدیک شد.
- بیا بریم عزیزم.
- نه ببین. تو تازه اونو ساختی. اول باید کامل تستش کنیم. اگه به فنا بریم چی؟
لب و لوچهی هاول برای یه لحظه جمع شدن.
- به فنا نمیریم.
در شیشه رو دوباره باز کرد و با همون لبخند دانشمندِ دیوونه گرفت سمت کالیسیفر.
- بیا... بیا بریم دنیای کوئیدیچ رو با جاروهای مجهز به توربو متحول کنیم.
هاول کتی رو که از قصد جا گذاشته بود، روی شونههاش انداخت و بطری رو توی جیبش انداخت.
طبق معمول در رو مثل یه شخصیت اصلی انیمشنای جیزنی، چارطاق باز کرد و اگه کس دیگهای پشت در وایساده بود، احتمالا تبدیل به یه استیکر روی دیوار میشد اما یه نفر، باهوشتر از این حرفا پشت در بود.
تلما نیازی به چک کردن شومینهی خالی سالن نداشت.
***
زمین مسابقه
- مسابقهی اول بین تیمهای ریونکلاو و گریفندوره! گریفندوریا توی تسترالخونی جلو زدن و حالا ریونکلاویا مشتاقن توی کلهتسترالی بزنن رو دستشون! راستی، برای دیدن ادامهی این مسابقه، کانال جوتیوب گزارشگر موردعلاقهت، یوآن رو سابزکرایب کن!
هاول نمیدونست این حسی که موهای پشت گردنش رو بلند کرده، از سرخوشیِ زیاده یا نگاه یخزدهی یه نفر درست به پشتِ گردنش.
- صدای سوت داور توی زمین میپیچه و کوافل به هوا پرتاب میشه! واقعا این چه جور سوت کوچیکیه که صداش کل این استادیوم رو تو مشتش میگیره؟
برای دونستن قیمتش - گالیون کافی برای تبلیغش ندادن - آره! برمیگردیم به بازی! نفهمیدیم چی شد که کوافل افتاد دست میرتل وارن و دستشویی! چطوری اینقدر خوب پاسکاری میکنن! این ترکیب شگفتآوره!
هاول درحالی که از شدت فشار خوردن کم مونده بود لبخندش رو هم بخوره، به میرتل نگاه کرد که توپ به دست به دستشویی نزدیک میشد، توش ناپدید میشد و بعد، توپ از دستشویی به سمت دروازه پرواز میکرد.
- یه گلِ دیگه برای ریونکلاو! اینطوری شرف گریف و گریفی به یه مو بنده!
هاول نفس عمیقی کشید، دوست داشت جوونمردانه بازی کنه ولی دیگه داشت تموم جذبهش رو از دست میداد. این بار به میرتل نزدیک شد و به جای اینکه تلاش کنه توپ رو از دستش بگیره، با صدای دوستانهای صداش زد.
- میرتل... خواستم بگم... خوشحالم که لقب خوشگل رو ازت ندزدیدم.
لبخندش گرمتر شد و مثل خورشیدی که دهن باز میکنه تا یه سیاره رو ببلعه، بهش نزدیکتر شد.
- چون هیچوقت نداشتیش.
به محض اینکه نیشِ حرفش به قلب میرتل نشست، دستش رو دراز کرد و کوافل رو قاپید.
حرکت به سمت دروازه خیلی سخت بود ولی هاول سالها بود که خاک زمین کوئیدیچ خورده بود و دستشویی بدون میرتل از جاش تکون نمیخورد.
- بلاخرههههه گل برای گریفندور! امیدوارم جستجوگرشون نرمافزارِ ذرهبین رو نصب کرده باشه وگرنه به مشکل میخورن!
اما یوآن نمیدونست که موتور هاول تازه گرم شده و این یعنی... با دست چپش دوتا ضربهی آروم به قسمتمیانی چوبش زد و با ذوق کلمهی رمز رو زمزمه کرد:
- بوم.
کالیسیفر با این ضربه از توی شیشه بیدار شد و تنوره کشید.
هاول به همتیمیاش لبخند زد و وقتی منتظر صدای سوت بود گفت:
- بریم چندتا امتیاز شکار کنیم.
کوافل توی دستای لیلی بود و سریع پیشمیرفت. همون لحظه سییل جلوش رو گرفت. هاول فقط دنبال یه فرصت برای امتحان اختراعش بود و میخواست به سالپایینی عزیزش کمک کنه. اشکالی نداشت، نه؟
در عرض یک ثانیه، هاول بالای سر سیبل بود، آمادهی دریافت یه پاس با زاویهی عالی و به محض دریافتش، حتی نفس هم نکشید، چرخش جاروش بینقص بود.
- یک گلِ دیگه برای گریفندور! اونا به بازی برگشتن... نه درواقع تازه وارد بازی شدن! راستی... کسی نورا پردفورت رو ندیده؟ فکر نکنم دیگه کسی ببینتش!
جنب و جوش هاول بقیه رو هم به جنب و جوش انداخته بود. ریش مرلین بین حلقههای دروازهها حرکات محیرالعقولی انجام میداد و ابرفورث با گودرت بزها تلاش خاصی برای گل زدن داشت.
هاول تا حالا اینقدر از کوئیدیچ لذت نبرده بود. اصلا این کوئیدیچ نبود، انگار سوار جازراتی توی خیابونای لندن ویراژ میداد. صدای تشویق هوادارا رو خیلی واضح میشنید و سرش... زیادی میچرخید.
کوافل رو محکم گرفته بود و میخواست پرتش کنه ولی سرعتش خیلی برای این کار زیاد بود و فقط تونست همراه کوافل وارد دروازه بشه.
- دیدین الان چی شد؟ یه هاول به ثمر رسید!
داور سری به نشونهی تاسف برای نوجوون سبکسر و جلف تکون داد و بازی ادامه پیدا کرد. هاول فقط تونست توپ رو بندازه پایین و از شانس خوبش، دملزا با یه نقشه اونجا بود. یکمی متعجب به نظر میرسید چون یه مقداری از اتفاقات طبق نقشهها پیش نمیرفت ولی به هرحال، دملزا همیشه سر موقع پیداش میشد.
هاول تلاش کرد سرعتش رو با چرخیدن دور جایگاه تماشاچیا کم کنه ولی اینطوری به نظر میرسید که انگار دور افتخار میزنه. جوونک برای اولین بار توی عمرش تو حالت "لطفا منو نبینین" قرار گرفته بود و دقیقا توی همین لحظه، یه ورزشگاه بهش زل زده بودن تا بازم شیرینکاری کنه.
تلما با یه سرعت حسابشدهی تلمایی از روبهرو بهش نزدیک شد.
- سرعتشو کم کن!
- دست من نیست!
هاول فقط دکمهی فعالسازی رو ساخته بود و حتی به متوقف شدن فکر نکرده بود.
- کا... کالیسیفر...
کالیسیفر جوابش رو هم نداد. مردک اول کرده بودش توی شیشه، به زور چپونده بودش توی یه جارو و الان کمک میخواست؟
نه.
پای شرف درمیون بود و کالیسیفر حسابی از اینکه هاول داشت هرچی توی این چند سال جمع کرده بود رو توی چند دقیقه از دست میداد، لذت میبرد. اهریمن بود به هرحال.
- چه اتفاقی برای پرکینز افتاده؟ دور دور وسط زمین کوئیدیچ؟ پیش داور و ژانگولر بازی؟ داور سوت میزنه تا پرکینز بیاد پایین.
هاول درحالی که فضای بازی رو متشنج میکرد، داد زد:
- ببینین من واقعا میخوام پایین فقط یجورایی... گیر کردم. من نه ها. ولی خب جاروم!
اصوات عجیبی مثل غریدن و خنده از دل جارو بیرون آمد و دقیقا توی همون لحظهی خفنی که هاول داشت با تموم وجود سعی میکرد بگه اوضاعش اونقدرام خراب نیست، جارو ترمز خانمانسوزی زد.
نه اینکه کمکم دنده عوض کنه... نه اینکه نمنم پایین بیاد؛ نه، فقط جلوی یه دسته از تماشاگرا که با دهن باز بهش زل زده بودن متوقف شد.
هاول فقط یه لحظه با همون دوتا دختری که بهشون گل داده بود چشم توچشم شد. تو هوا مونده و دستاش دور دستهی جارو قفل شده بودن و میلرزیدن، موهاش از شدت باد بهم ریخته بود و مغزش هنوز داشت سعی میکرد با قوانین فیزیک مذاکره کنه که فقط همین امروز رو مرخصی بگیرن. مذاکرات موفقیتآمیز بود و هاول به پیشرفتهای-
- اوه.
بعد جاذبه کار خودش رو کرد.
پاهای هاول از جارو جدا شدن و بدنش با یک چرخش ناموفق سر خورد پایین؛ اول سعی کرد خودش رو با یه لبخند جمع کنه و برای چند ثانیهی کشدار، درحالی که جاروی خیانتکارش، درست بالای سرش بیخیال معلق مونده بود، هاول توی هوا دستوپا میزد.
کالیسیفر تکون نخورد.
هاول یه دور دیگه چرخید، این بار کاملاً بیاختیار، و از بین موهای قشنگِ پلاسیده شدهش یه نگاه به زمین انداخت که تقریبا نزدیک به نظرش میرسید و تمام جمعیت ورزشگاهم هنوز همونجا بودن. داشتن نگاهش میکردن
هاول برای یه لحظه دست از تقلای خجالتآورش کشید و به جایگاه تماشاچیا نگاه کرد. دوتا دختری که با تعجب بهش زل زده بودن رو پیدا کرد بعد با همون وقار بچهخوشگلانهش براشون دست تکون داد.
- همهچی تحت کنترله.
خیلی ریلکس... انگار نه انگار که کم مونده بود تبدیل به "لهیدهترین مرگخوار" بشه. انگار که اینم یه شیرینکاری جدید بود.
بعد پاش به دستهی جارو گیر کرد. میخواست با یه چرخش دیگه خودش رو جمع کنه ولی این بار دیگه جاذبه تصمیم گرفت شخصا هاول رو تبدیل به سوژهی جوکهای یوآنی بکنه. مثل پوست موز روی چمن افتاد و چند متر روی زمین سُر خورد. صدای برخوردش با زمین بینِ خندهی تماشاچیا گم شد و جارو هم که احتمالا تموم این مدت فقط منتظر همین لحظه بود، چند متر اونطرفتر با وقار پایین اومد و کنارش روی چمن نشست.
هاول چند ثانیه همونجا دراز کشید. بعدش جوری آروم نشست که انگار تازه یه جلسهی یوگا رو تموم کرده.
موهاش کاملاً بههم ریخته بودن و قطعا به پروتئینتراپی احتیاج داشتن، لباساش خاکی شده بودن و یه زانوش رو جوری نگه داشته بود که انگار در حال ژست گرفتن تو مسابقه عکاسیه و هنوز همون نگاهی رو داشت که حاضر بود با مرگ هم مذاکره کنه ولی قبول نکنه جلوی مردم ضایع شده. انگشتنما. مایهی شرم.
ملانی آروم از جاروش پایین اومد و کنارش وایساد. نگاهش وعدهی دمپایی و روزهای دشوار میداد.
- زندهای؟
هاول سرش رو کج کرد و سعی کرد با لحن آروم و تاثیرگذاری ماجرا رو توضیح بده.
- ببین ملی، من اول داشتم پیاده میشدم...
ملانی سرش رو با همدردی دروغینی که پشتش بیگاری و تمیز کردن تنهایی تالار گریفیندور پنهون شده بود، تکون داد.
- با صورت؟
- نه ببین تقصیرمن نبود، تقصیر این جاروی-
- پرکینز!
هاول سرش رو چرخوند. داور وسط زمین وایساده بود و با قیافهای که نشون میداد قراره قوانین جدیدی به کوئیدیچ اضافه بشه، به جارو اشاره کرد.
- این وسیله از زمین مسابقه خارج میشه. همین حالا!
- چی؟ ولی ببینین... این جاروی منه و من-
- و خودت هم از بازی اخراج میشی.
لبخند دلربای هاول هنوز شکوفا نشده، پژمرد.
- استفاده از وسیلهی جادویی غیرمجاز برای افزایش سرعت جاروی مسابقه، ایجاد اختلال در روند بازی، و ادامهی استفاده از آن پس از دستور مستقیم داور برای توقف، هر سه تخلف جداگانه محسوب میشن!
هاول با ناباوری صادقانهای به جاروش نگاه کرد. بیشتر شبیه روباه کوچولویی بود که بهش ظلم شده باشه.
- ولی اون فقط یه جاروئه.
داور با حالتِ "بچه خودتی" ابرو بالا انداخت.
- جارویی که با یه کلمهی رمز روشن میشه و از جاروی استاندارد مسابقه چند برابر سریعتره؟
- نه ببینین اون کلمهی رمز فقط برای باحالتر شدنشه. و اینکه من فقط جارومو ارتقا دادم! مگه وقتی بابای بچهخوشگل سابق برای کل تیم اسلیترین جاروی سریعتر خرید، کسی اخراج شد؟
-پرکینز، تا حالا کتاب مقررات رو خوندی؟
- بله...
هاول لبخند بیشعورانهای تحویلش داد. آب از سرش گذشته بود.
- فقط جلدشو.
داور تموم تلاشش رو کرد که با همون جاروی توربودار، هاول رو کتک نزنه.
- توی کتاب مقررات نوشته شده استفاده از جاروهای موجود در بازار بلامانعه، ولی استفاده از وسایل دستساز تقلب محسوب میشه. در نتیجه گلهایی که مستقیماً با استفاده از اون به دست اومده، بررسی میشن و تو تا پایان مسابقات از بازی محرومی.
هاول دهنش رو باز کرد، بست، دوباره باز کرد. عین ماهی بیرونِ آب افتاده.
بعد به ملانی نگاه کرد.
- تا یه ماه لباسا رو هم من میشورم، باشه؟
- اگه میدونستم باهاش همچین کاری میکنی...
هاول به طور غریزی یه ضربهی مهلک رو جاخالی داد و سمت تلما چرخید.
- مگه میدونستی؟
- دیدم کالیسیفر رو از تو شومینه درآوردی... فکر نمیکردم بندازیش تو جارو.
هاول نگاهشو از همتیمیاش برداشت و به ورزشگاه پر از تماشاچی نگاه کرد که هنوزم بهش زل زده بودن. نفس عمیقی کشید، خاک روی لباسش رو تکوند و با نهایت وقار جارو رو از روی زمین برداشت.
- حداقل مشخص شد اختراعم جواب میده.
- بلاخره از رو زمین بلند شد! هاول پرکینز! مثلِ قهرمانِ شکستخورده... نه! یه گاو پیشونی سفید!
صدای خندهی یوآن تموم استادیوم رو بلعید و کالیسیفر برای اولین بار توی اون روز، لبخند زد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 16:02:03
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 16:21:06
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 19:59:02
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 16:21:06
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 19:59:02
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.
Osamu Dazai -
Osamu Dazai -
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج