گریفیندور VS ریونکلاو
سوژه:انفجار
-گریف، گریف، گریف!صدای تشویق هواداران تیم گریفیندور بعد از خوردن دهمین گل از ریونکلاو، شدیدتر از قبل در زمین بازی کوییدیچ میپیچید. فریادها از هر طرف بلند میشدند. اما پشت تمام آن هیاهو، آشفتگی ای عمیق پنهان شده بود که هیچکس از حضورش مطلع نبود.
امسال تیم گریفیندور بازیکنهای قدرتمندی داشت. هاول به عنوان کاپیتان تیم، بهترین ترکیب بازیکن ها را برای پیروزی چیده بود. همهچیز آماده به نظر میرسید؛ بازیکنها هماهنگ بودند، تمرینها نتیجه داده بودند و حتی در بازیهای دوستانه هم گریفیندور بارها توانسته بود ریونکلاو را شکست دهد؛ اما حالا، درست در مهمترین بازی، ورق کاملا برگشته بود.
در ارتفاعات بالاتر، جایی که صدای تشویق ها کمکم در هوا گم می شدند ، روزالین درماندهتر از چیزی بود که فکرش را میکرد. باد سردی به صورتش میخورد و موهایش را از زیر کلاه بیرون میکشید، اما حتی سرمای هوا هم نمیتوانست آشفتگی ذهنش را فرو بنشاند. نگاهش مدام میان آسمان میچرخید، دنبال برق طلایی گوی زرین میگشت. شاید اگر تیم میباخت، تا آخر عمر خودش را نمیبخشید. میدانست نتیجهی بازی فقط به او بستگی ندارد؛ به جز خودش شش بازیکن دیگر در زمین حضور داشتند و هرکدام برای پیروزی تلاش میکردند، اما ذهنش منطق را نمیپذیرفت؛ در ذهن روزالین، اگر گریفیندور میباخت تقصیر او بود و اگر نمیتوانست نتیجه را تغییر دهد، یعنی به اندازهی کافی خوب نبوده است.
اگر تخمینی که در ذهنش زده بود درست از آب درمیآمد، نزدیک به یک ساعت از شروع بازی میگذشت و گوی زرین در ده دقیقهی اول خودش را نشان داده بود، اما رز تنها برای چند لحظه توانسته بود آن را ببیند و بعد، گوی میان آسمان ناپدید شد و هرچه چشم گرداند، دیگر اثری از آن پیدا نکرد. اما جست و جو گر ریونکلاو دست از جستوجو نکشیده بود، ربکا با تمام توان آسمان را زیر نظر داشت و هر بار که نوری طلایی در گوشه کنار زمین بازی برای لحظهای برق می زد، خودش را به آن نزدیک میکرد؛ و در این فاصله رز فقط توانسته بود دستهی جارو را محکمتر بگیرد. دستهایش زیر دستکش عرق کرده بودند و انگشتانش از شدت فشار درد میکردند. نفسهایش کوتاه و نامنظم شده بودند و هر بار که تلاش های ربکار را برای به دست آوردن گوی می دید، قلبش چنان میتپید که انگار میخواست از سینهاش بیرون بزند.
نگاهش برای لحظهای به زمین بازی افتاد، بازیکنها از آن ارتفاع کوچک به نظر میرسیدند؛ آدمکهایی رنگی که میان زمین جابهجا میشدند و توپها را دنبال میکردند. فکر وحشتناکی از ذهنش گذشت. اگر خودش را از روی جارو رها میکرد، شاید برای چند ثانیه همهچیز ساکت میشد. صدای گزارشگر از بین میرفت، فریاد تماشاگران دور میشد و دیگر مجبور نبود سنگینی نگاههایی را تحمل کند که خودش در ذهنش ساخته بود.
رز فورا نگاهش را از زمین گرفت. همیشه در زندگیاش همینطور بود؛ یا باید در بهترین حالت خودش ظاهر میشد، یا نبودنش را بهتر از حضور نصفهونیمهاش میدانست. برای او هر اشتباه گواه تازه ای بود بر همان ترس قدیمی، گویی با هر بار خطا آن ترس ریشه ای عمیق تر در ذهنش می دواند و راه گریز را برایش تنگ تر می کرد.
-جست و جوگر ریونکلاو نزدیک گوی زرینه!صدای گزارشگر بازی، که تا آن لحظه در هیاهوی سکوها گم شده بود، ناگهان به گوشش رسید.
رز سرش را برگرداند، صدای گزارشگر تنها تلنگری برای اوج گیری اظطرابش بود.
-فقط اندازهی یه میلیمتر باهاش فاصله داره!گوی زرین میان آسمان میدرخشید، ربکا چند متر جلوتر از روزالین با تمام سرعت به سمت گوی میرفت و او تنها توانسته بود جارو را بچرخاند اما بدنش برای چند لحظه فرمان نبرد، ترس مثل دستی نامرئی گلویش را فشرد.
-حرکت کن!
انگشتانش را دور دستهی جارو محکمتر کرد.
صدای گزارشگر دوباره بلند شد.
-ربکا داره نزدیکتر میشه! به نظر میرسه ریونکلاو…گوی ناگهان از میان انگشتان ربکا لیز خورد و رز فقط همان یک لحظه را لازم داشت. جارو را به جلو کشید و باد با شدت به صورتش کوبید. موهایش جلوی چشمهایش ریختند و اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد، اما اجازه ی پلک زدن به خودش نداد؛ گوی زرین چند متر جلوتر در هوا میدرخشید، رز تمام توانش را به کار گرفت و فاصله اش را تا گوی کم و کمتر کرد. بالهای ظریف گوی با سرعت پرواز میکردند. دستش را جلو برد، نوک انگشتان سرد و عرقکردهاش ابتدا تنها به بال گوی رسیدند و سپس با شجاعت بیشتری انگشتانش را بست؛ گوی زرین در میان دستانش قرار گرفت و همهچیز، در یک لحظه، در یک ثانیه تغییر کرد.
انفجار عظیمی رخ داد، انگار همان لحظه، تمام اضطرابهایی که از ابتدای بازی در وجودش جمع شده بودند، دیگر جایی برای ماندن پیدا نکردند. ترس از شکست، صدای تشویقهایی که هر لحظه بیشتر شبیه فشار روی شقیقههایش میشدند، نگاههایی که خیال میکرد انتظار بهترین بودن را از او دارند و تمام حرفهایی که از صبح در ذهنش تکرار کرده بود، ناگهان به یک نقطه رسیدند؛ درست همان لحظهای که انگشتانش دور گوی بسته شد. چیزی درونش فرو ریخت و بعد، با شدتی هولناک منفجر شد.
انفجار همهچیز را در یک لحظه بلعید. صدایی سهمگین در آسمان پیچید و موجی از فشار از میان بدن رز گذشت؛ آنقدر ناگهانی که حتی فرصت نکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
نور سفیدی با شدت مقابل چشمهایش شعله کشید و تمام آسمان، زمین و آدمهایی را که چند ثانیه پیش میدید، در خود فرو برد. برای یک لحظه کوتاه، احساس کرد دنیا هم درست مثل ذهن خودش از هم پاشیده است؛ تکهتکه، بیشکل و بیرحم. بعد صداها یکییکی دور شدند، انگار انفجار نه فقط زمین بازی، بلکه تمام راههای بازگشت به آن لحظه را هم با خودش نابود کرده باشد، انگار زمین بازی کوییدیچ یکباره در اعماق دریایی عمیق فرو رفته باشد و صدای آدمها از کیلومترها دورتر به گوش برسد و بلافاصله پس از آن، نوری خیرهکننده و عظیم چشمان روزالین را کور کرد؛ رز نمیدانست باید بترسد یا خوشحال باشد، نمیدانست چه اتفاقی افتاده.
درد شدیدی در سرش پیچید و از پشت گردنش پایین رفت، ماهیچههایش منقبض شدند و نفس کشیدن برایش سخت شد؛ انگشتانش هنوز دور گوی حلقه زده بودند، خیال میکرد اگر لحظه ای گوی را رها کند کسی این پیروزی را از او خواهد گرفت.
-اینجا کجاست؟
ذهنش از کار افتاده بود، صدایش ضعیف و لرزان از میان لبهایش بیرون آمد،پاسخی دریافت نکرد. سکوت اطرافش آنقدر عمیق بود که حتی صدای نفسهای خودش هم غریبه به نظر میرسید.
نور کورکننده آرامآرام کنار رفت. رز پلک زد، دنیایی که مقابلش شکل گرفته بود، واقعی به نظر نمیرسید؛ انگار نقاشیای بود که نقاشش پیش از خشک شدن رنگها، آن را درون آب رها کرده باشد. رنگها در یکدیگر پخش شده بودند؛ سبز و آبی و خاکستری در مرزهایی محو کنار هم قرار گرفته بودند و هیچ چیز شکل کاملا مشخصی نداشت.
هوا سنگین بود، احساس می کرد با هر بار تنفس، سرمایی کشنده درون سینه اش می خزید. صداها هنوز مبهم بودند؛ گاهی چیزی به گوشش میرسید و پیش از آنکه بتواند معنایش را بفهمد، دوباره در سکوت گم میشد.
رز نگاهش را در اطراف چرخاند، هیچ نشانی از زمین بازی پیدا نمیکرد. سکوها محو شده بودند، زمین بازی کوییدیچ زیر پاهایش شکل دیگری داشت و بازیکنهایی که تا چند لحظه قبل در آسمان میدید، ناپدید شده بودند.
فکر شوم از ذهنش عبود کرد.
-نکنه مردم؟
شاید این همان چیزی بود که بعد از مرگ انتظارش را داشتند؛ جایی میان تاریکی و روشنایی، جایی که آدم نمیدانست قرار است زندگی جدیدی را آغاز کند و یا برای همیشه در ظلمات زندانی شود.
-کسی صدای منو میشنوه؟
این بار فریاد زد.
صدای خودش واضحتر از گذشته به گوشش رسید، اما سرش چنان درد میکرد که انگار کسی با پتکی سنگین به جمجمهاش کوبیده است، زانوهایش لرزیدند و دستش را روی شقیقهاش گذاشت و چند لحظه چشمهایش را بست. سعی کرد فکر کند.
همهچیز مثل تکههای شکستهی یک خاطره در ذهنش پراکنده بود؛ برای لحظهای کوتاه حس کرد شاید کسی پشت سرش حرکت کرده باشد.سریع برگشت اما چیزی ندید.
چند ثانیه همانجا ایستاد و به سفیدی مقابلش خیره ماند. بعد، با صدایی بلندتر گفت.
-هی! با توام! کسی تو این خرابشده هست؟
جوابی نیامد. دستش را جلو برد، انگشتانش در هوای خالی حرکت کردند و هیچ چیز برای لمس کردن زیر دستش قرار نگرفت. یک قدم برداشت، پاهایش سست بودند و مجبور شد دستش را به زانویش تکیه دهد تا تعادلش را حفظ کند. سرگیجه هنوز رهایش نکرده بود، اما ماندن در همان نقطه ترسناکتر از حرکت کردن به نظر میرسید. قدم دیگری برداشت، سفیدی همچنان ادامه داشت.
-اینجا کجاست؟
این بار صدایش آرامتر شد.
چشمهایش را ریز کرد و به دوردست خیره ماند؛ شاید چیزی، هرچقدر کوچک، در آن فضای بیانتها پیدا شود.
-ملانی… اینجایی؟
صدایش در سفیدی گم شد.
رز لبهایش را به هم فشرد، میدانست صدا زدنشان فایدهای ندارد، اما هنوز جرعت پذیرفتن این سکوت اجباری را نداشت، در اعماق قلبش میدانست که این دفعه با خودش تنها شده است، کابوس که ببشتر از هر ترسی برایش وحشتناک تر بود.
گوی زرین هنوز در دستانش بود و بالهای ظریفش دیگر تکان نمیخوردند، آرام دستش را از دور گوی باز کرد؛ رز چند ثانیه به آن خیره ماند و بعد انگشتانش را دوباره دورش بست. سرمای فلز از میان دستکش به پوستش نفوذ کرد.
-اینجا کجاست، کسی صدای منو میشنوه؟
این بار صدایش آنقدر آرام بود که تنها به گوش خودش می رسید.
چند قدم دیگر برداشت، سفیدی زیر پایش هیچ تغییری نمیکرد. هرچه جلوتر میرفت، همان فضای خالی ادامه پیدا میکرد و پشت سرش هم هیچ نشانی از مسیری که آمده بود باقی نمیماند. رز ایستاد، برای اولین بار این فکر به ذهنش رسید که شاید اگر از اینجا عبور کند، دیگر نتواند به زندگی اش برگردد؛ اما وقتی پشت سرش را نگاه کرد چیزی برای برگشتن وجود نداشت، همان سفیدی دنیای رز را در خودش خلاصه کرده بود. دستش را روی قلبش گذاشت، ضربانش هنوز تند بود.
-آروم باش…
زیر لب گفت.
-فقط آروم باش.
اما خودش هم میدانست این جمله بیشتر برای دورکردن ذهنش از تنهایی با خودش بود.
قدم دیگری برداشت، این بار چیزی زیر پایش تغییر کرد؛ سفیدی زیر کفشهایش برای لحظهای لرزید. آنقدر نامحسوس که اگر سرگیجه اش ادامه داشت، شاید متوجهش نمیشد. رنگی کمرنگ زیر پایش پدیدار شد، سبز. رز ابروهایش را در هم کشید. سبز به آرامی در سفیدی پخش شد؛ مثل جوهری که درون آب ریخته باشند. لکهی رنگ بزرگتر شد و بعد رنگ دیگری در کنار آن شکل گرفت.قهوهای، آبی، خاکستری. رز چند قدم عقب رفت، دنیای اطرافش داشت تغییر میکرد.
درختی محو، ابتدا تنها سایهای در میان مه بود؛ بعد تنهاش آرامآرام شکل گرفت و شاخههایش از دل سفیدی بیرون آمدند. چمنها زیر پاهای رز پدیدار شدند و قطرات ریز شبنم روی ساقههایشان نشستند. هوا هم تغییر کرده بود، دیگر آن سرمای بیروح را نداشت. بوی خاک خیس در فضا پیچیده بود؛ بویی آشنا که چیزی را در دورترین قسمت ذهنش لمس میکرد.
رز آرام نفس کشید.
چشمهایش را بست. برای لحظهای کوتاه، احساس کرد قبلا این بو را جایی حس کرده است؛ جایی خیلی دور، خیلی قدیمی. وقتی چشم باز کرد، مه هنوز همهجا را پوشانده بود، اما حالا دیگر سفیدی مطلق وجود نداشت. سایهی درختها میان مه حرکت میکردند و گاهی نور ضعیفی از جایی نامعلوم از میان شاخهها عبور میکرد.روزالین دستش را جلو برد، انگشتانش در میان مه ناپدید شدند.
-من کجام؟
این بار سوالش بیشتر از آنکه ترسیده باشد، از روی درماندگی بود.
دیگر انتظار نداشت کسی جوابش را بدهد، اما چند ثانیه بعد، صدایی به گوشش رسید، صدای خندیدن کودکی خیلی معصومانه و آرام. رز بیحرکت ماند، صدای خنده دوباره شنیده شد؛ صدای خنده ی دختربچهای که انگار چند متر آنطرفتر از رز بود، به صورت ممتد به گوش میرسید. ناخودآگاه به سمت صدا برگشت، قلبش دوباره تند شد.
-کسی اونجاست؟
این بار پاسخی نیامد صدا در کسری از ثانیه میان مه ناپدید شد، فقط صدای خشخش برگها که رز زیر قدم هایش خوردشان می کرد شنیده می شد.
چیزی میان مه نمایان شد، یک نیمکت چوبی قدیمی. رز نزدیکتر رفت. کنار نیمکت، عروسکی کوچک روی چمن افتاده بود؛ چشمهایش روی عروسک ثابت ماند. چیزی در ذهنش شکل گرفت، تصویری محو، دستهای کوچکی که عروسک را در آغوش گرفته بودند.
صدای کودکی که از چیزی با هیجان حرف میزد در فضا طنین انداخت و بعد… خندهای دیگر، این بار درست پشت سرش؛ رز آرام برگشت. دختربچهای چند متر دورتر ایستاده بود، شاید هفت یا هشت سال داشت. لباس سادهای پوشیده بود و موهایش نامرتب روی صورتش ریخته بود. گونههایش از سرما کمی سرخ شده بودند و عروسک دیگری را در آغوش گرفته بود. دخترک به رز نگاه کرد، رنگ چشمش، طرز نگاه کردنش دقیقا شبیه خودش بود.
رز یک قدم جلو رفت.
-سلام…
دخترک جواب نداد، فقط عروسک را محکمتر در آغوش گرفت، رز کمی مکث کرد.
-اسمت چیه؟
دخترک اخم کوچکی کرد.
-خودت میدونی.
رز گیج شد.
-چی؟
دخترک نگاهش را از او گرفت.
-همیشه همینطوری بودی.
-چطوری؟
دخترک شانههای کوچکش را بالا انداخت.
-هی سوال میپرسیدی، وقتی جوابش رو از قبل میدونستی.
رز چیزی نگفت، نمیدانست چرا حرفهای یک کودک هفتساله اینطور قلبش را میفشارد. دخترک دوباره به او نگاه کرد،چشمهای قهوه ای رنگش درست شبیه چشمهای رز بود، این برای او از بوسه ی دمنتور ها ترسناک تر بود.
رز یک قدم دیگر جلو رفت.
-من تو رو میشناسم؟
دخترک لبخند تلخی زد.
-آره.
مکثی کرد.
-خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
رز به صورتش خیره ماند، حسی عجیب درونش شکل گرفته بود؛ حسی شبیه ایستادن مقابل آینهای که تصویرش را کمی دیرتر نشان میدهد.
-تو…
صدایش گرفت.
دخترک قبل از اینکه رز جملهاش را تمام کند، گفت.
-ازت خوشم نمیاد
رز برای چند لحظه فقط نگاهش کرد. جملهی سادهای بود؛ از آن جملههایی که یک کودک میتوانست با اخم و دلخوری به زبان بیاورد و چند دقیقه بعد فراموشش کند اما چیزی در لحن دخترک وجود داشت که اجازه نمیداد رز آن را ساده بگیرد. پشت آن صدای کوچک، غمی قدیمی جا خوش کرده بود؛ غمی که انگار مدتها منتظر مانده بود تا بالاخره کسی آن را بشنود.
رز لبهایش را تر کرد.
-چرا؟
دخترک سرش را پایین انداخت و با نوک کفشش تکهای از چمن خیس را کنار زد.
-چون تو همیشه با من بداخلاق بودی.
رز ابروهایش را در هم کشید.
-من؟
دخترک سرش را بالا آورد.
-آره، تو.
لحنش کمی تندتر شد؛ همانطور که بچهها وقتی احساس میکنند کسی حرفشان را جدی نمیگیرد، ناگهان جدی میشوند.
-هر وقت یه چیزی رو اشتباه میکردم، سرم داد میزدی. هر وقت نمرهم اون چیزی نمیشد که میخواستی، میگفتی باید بیشتر تلاش کنم. حتی وقتی خسته بودم، میگفتی هنوز کار دارم.
رز به سختی نفس کشید، دخترک ادامه داد.
-یادت میاد یه بار فقط میخواستم برم بیرون بازی کنم؟
رز چیزی نگفت.
-گفتی اول باید همه درسام رو بخونم و بعدش شاید اجازه داشته باشم .
لبخند کوچکی روی صورت کودک نشست؛ لبخندی که بیشتر از خنده، شبیه تلاش برای یادآوری چیزی دور بود.
-منم نشستم همهشو انجام دادم.
چشمهایش دوباره پایین افتاد.
-بعد که تمومشون کردم، هوا تاریک شده بود.
رز نگاهش را از او گرفت، چیزی در ذهنش روشن شد. یک عصر تابستانی، اتاقی مرتب و کتابهایی که بر اساس رنگشان روی میز چیده شده بودند؛ دختربچهای که مدام به پنجره نگاه میکرد و منتظر بود کارهایش تمام شود. رزِ کوچکتر، با همان اخم همیشگی، مدام به خودش میگفت اگر الان تمامشان نکند، فردا عقب میافتد.
روزالین آرام گفت.
-یادم نیست.
دخترک سرش را بلند کرد.
-من یادمه.
دو کلمه بیشتر نبود، اما چیزی درون رز را شکست. دخترک دستهای کوچکش را دور عروسک جمع کرد.
-من همهشونو یادمه.
چانهاش لرزید.
-خاطراتی که برای تو اینقدر بی ارزش بودن که فراموششون کنی، روزایی بودن که من به عنوان یه بچه زندگیشون کردم.
رز به او نزدیکتر شد.
-من قصد نداشتم…
دخترک حرفش را برید.
-میدونم.
این بار صدایش آرامتر بود.
-میدونم قصد نداشتی اذیتم کنی.
اشکی روی گونهاش چکید.
-ولی کردی.
رز دیگر نتوانست چیزی بگوید، دخترک با پشت دست اشکش را پاک کرد.
-تو همیشه فکر میکردی باید منو درست کنی.
نگاهش به رز ثابت ماند.
-انگار یه چیزی توی من خراب بود.
رز سرش را تکان داد.
-نه…
-چرا!
دخترک صدایش را بالا برد.
-همیشه همین بود! همیشه یه چیزی کم داشتم. باید بهتر میشدم، باهوشتر میشدم، قویتر میشدم، کمتر اشتباه میکردم…
نفسش لرزید.
-ولی من فقط یه بچه بودم.
این بار روزالین حتی نتوانست پلک بزند، دخترک چند قدم عقب رفت و کنار همان نیمکت ایستاد.
-من نمیخواستم قهرمان باشم نمیخواستم همیشه همه به من افتخار کنن.
لب پایینش لرزید.
-فقط میخواستم یکی بهم بگه اشکالی نداره اگه امروز نتونستم.
رز احساس کرد چیزی سنگین روی سینهاش نشسته است. تمام عمرش از شکست میترسید؛ از اینکه یک روز نتواند بهترین باشد و دیگر ارزشی نداشته باشد. آنقدر از این ترس فرار کرده بود که نفهمیده بود نخستین کسی که از او میترسد، همان کودکی است که سالها پیش مجبورش کرده بود زودتر از موعد بزرگ شود.
دخترک آرام گفت.
-من حتی وقتی خوشحال بودم هم میترسیدم.
رز به او نگاه کرد.
-چرا؟
-چون فکر میکردم شاید خوشحال بودنم باعث بشه از چیزی عقب بمونم.
اشک دیگری روی صورتش لغزید.
-تو بهم یاد دادی همیشه باید حواسم به فردا باشه.
مکث کرد.
-ولی هیچوقت نگفتی امروز هم مهمه.
رز چشمهایش را بست، اشکهایش بیصدا روی گونههایش نشستند.
-من خیلی متأسفم.
دخترک چیزی نگفت، رز دستش را روی سینهاش گذاشت؛ انگار میخواست چیزی را که سالها درونش دفن کرده بود، از آنجا بیرون بکشد.
-فکر میکردم اگه سخت بگیرم، یه روز آدم بهتری میشی، ولی فراموش کردم تو از اول هم به اندازه کافی خوب بودی.
دخترک با تردید نگاهش کرد.
-ولی الان دیره.
-خب… من….
-الان برای هرچیزی دیر شده.
رز چند لحظه فقط نگاهش کرد. کلمات دخترک در ذهنش میچرخیدند، اما هیچکدام به جمله تبدیل نمیشدند. تمام چیزهایی که میتوانست بگوید، حالا شبیه بهانههایی بیارزش بودند؛ توضیحاتی که شاید برای آرام کردن خودش کافی بنظر می رسید، اما نمیتوانستند چیزی را که سالها پیش در دل آن کودک شکسته بود، درست کنند.
نگاهش روی صورت دخترک ماند. همان صورت کوچک و آشنایی که حالا برایش از انعکاس هر آینهای واقعیتر بود. چشمهایی که زمانی خودش را در آنها نمیدید؛ چون همیشه آنقدر درگیر پیدا کردن نقصها بود که فرصت نکرده بود بفهمد صاحب این چشمها فقط یک بچه است.
رز آرام یک قدم جلو رفت.
-نه… دیر نشده.
دخترک سرش را تکان داد.
-چرا، شده.
صدای آرامش بیشتر از یک فریاد رز را میترساند. دیگر در آن از خشم و گلهای که لحظاتی پیش در صدایش بود، چیزی باقی نمانده بود؛ فقط خستگی بود. خستگی کودکانه که مدتها منتظر مانده و حالا دیگر نمیدانست چه میخواهد.
رز قدم دیگری برداشت.
-من میتونم جبرانش کنم.
دخترک یک قدم عقب رفت. حرکت کوچکش برای رز عجیب بود؛ انگار فاصلهی میانشان ناگهان بیشتر از چند قدم شده بود. رز همانجا ایستاد.
-فقط یه فرصت بهم بده.
دخترک نگاهش را پایین انداخت. انگشتهای کوچکش دور بدن عروسک جمع شده بودند و گوشهی لباس عروسک را آنقدر محکم گرفته بود که بند انگشتانش سفید شده بودند.
-من خیلی وقت منتظرت موندم.
رز نفسش را آرام بیرون داد.
-میدونم.
دخترک سرش را بلند کرد.
-نه، نمیدونی! اگه میدونستی، اونهمه مدت منو تنها نمیذاشتی.
این بار نگاه رز شکست، چشمهایش را برای لحظهای بست و تصویرهایی که سالها از آنها گذشته بود، یکییکی در ذهنش جان گرفتند؛ میزهای پر از کتاب، دفترهایی که باید کامل میشدند، ساعتهایی که دخترک پشت پنجره نشسته بود و منتظر بود که بتواند خودش را مقابل قضاوت های ذهنی اش کامل نشان دهد.
روزالین همیشه فکر کرده بود دارد خودش را برای آینده آماده میکند. دخترک عروسکش را محکمتر در آغوش گرفت.
-من فقط میخواستم یه بار بهم بگی خوبم.
رز سرش را بالا آورد، اشکی از گوشهی چشمش پایین آمده بود.
-فقط یه بار.
گلوی رز درد گرفت، لبهایش را باز کرد، اما صدایی بیرون نیامد. چند ثانیه طول کشید تا بتواند زمزمه کند.
-تو خوب بودی…
دخترک نگاهش کرد.
-الان میگی؟
همین سه کلمه کافی بود تا رز احساس کند چیزی درون سینهاش فرو میریزد. دستش را جلو برد.
-بذار بغلت کنم.
دخترک فورا عقب کشید. رز لحظهای مکث کرد، اما باز هم به سمتش رفت. دستش را بالا آورد؛ فقط میخواست برای یک لحظه شانهی کوچک او را لمس کند، شاید بتواند با یک آغوش تمام سالهایی را که خراب کرده بود، پس بگیرد؛ اما دخترک خودش را کنار کشید.
-بهم دست نزن!
دست رز در هوا متوقف ماند، چشمهایش روی انگشتان خودش ثابت شد. همان دستهایی که همیشه دفترهایش را از او گرفته بودند، تکالیفش را ورق زده بودند، اشتباهاتش را خط زده بودند؛ حالا حتی اجازه نداشتند او را لمس کنند.
رز آرام دستش را پایین آورد.
-من فقط… فقط میخواستم بدونی که متاسفم.
دخترک چیزی نگفت، رز به او نگاه کرد میدانست که دیر شده و باید کودکی از دست رفته اش را فقط تماشا کند. چند قدم دیگر جلو رفت.
-من واقعا متاسفم.
دخترک پلک زد، اشکی تازه روی گونهاش لغزید.
-دیر شده.
دخترک شروع به دویدن کرد، روزالین با تمام توانش فریاد کشید تا شاید بتواند دخترک را متوقف کند. بدون فکر به دنبالش رفت، پاهایش در میان چمن خیس فرو میرفتند و مه سنگین اطرافشان با هر قدم کنار میرفت و دوباره پشت سرش بسته میشد.
-صبر کن، خواهش میکنم !
صدای رز در فضای سفید و بیانتها میپیچید.
دخترک کوچکتر و کوچکتر میشد. رز سرعتش را بیشتر کرد، اما هرچه جلوتر میرفت، فاصله بیشتر به نظر میرسید؛ ذهنش قضاوتگرش میان خودش و کودکی اش قرن ها فاصله ایجاد کرده بود .
-من دوستت داشتم!
دخترک برای لحظهای ایستاد.
رز هم ایستاد، نفسش بریده بود و اشکهایش روی صورتش میلغزیدند.
-فقط بلد نبودم چطوری دوستت داشته باشم…
دخترک سرش را کمی برگرداند، چشمهایش دیگر خشمگین نبودند، غمگین بودند.
-کاش همون موقع بلد بودی.
رز خواست جلو برود، اما مه فاصله ی بینشان را بیشتر کرد؛ اول پاهای دخترک را پوشاند، بعد شانههایش را و در آخر صورت کوچکش را.
-نه… صبر کن
اما دخترک دیگر دیده نمیشد، رز چند قدم دیگر دوید.
-خواهش میکنم!
دستش را در هوا دراز کرد، انگار هنوز میتوانست دل دخترک را به دست بیاورد، اما هیچچیز نبود، حق با رزِ کوچک تر بود؛ دیر شده بود.
روزالین با نفس بریدهای چشمهایش را باز کرد، نور شدید آسمان برای چند ثانیه دیدش را تار کرد. صدای جمعیت مثل موجی عظیم از همه طرف به سمتش هجوم آورد؛ فریاد، سوت، تشویق و صدای گزارشگر در هم آمیخته بودند. بدنش هنوز سنگین بود، سرش درد میکرد و انگشتانش ناخودآگاه دور چیزی محکم شده بودند. نگاهش را پایین آورد، گوی زرین؛ هنوز در دستانش بود. بالهای کوچک طلاییاش میان انگشتان رز میلرزیدند و نور خورشید روی سطح طلایی آن میدرخشید.
برای چند ثانیه فقط به آن نگاه کرد. بعد صدای فلور را شنید.
-رز!
فلور با تمام سرعت خودش را به او رساند و او را در آغوش گرفت.
-گرفتیش! تو واقعا گرفتیش!
رز در آغوشش تکان خورد، انگار تازه داشت وزن بدن خودش را به یاد میآورد؛ صدای هاول از جایی نزدیک به گوشش رسید.
-گریفیندور برد!
دملزا هم خودش را به آنها رساند و خندهاش میان صدای جمعیت گم شد، رز بالاخره لبخند زد. دستهایش را دور فلور حلقه کرد.
-بردیم…
صدایش آرامتر از چیزی بود که باید میبود.
پرچمهای قرمز و طلایی بالای سرشان تکان میخوردند و صدای هواداران زمین بازی را تسخیر کرده بود . بازیکنان گریفیندور دور رز جمع شده بودند؛ دستهایی روی شانهاش مینشست، موهایش را به هم میریختند و یکی پس از دیگری به او تبریک میگفتند.
باید خوشحال میبود، بالاخره کاری را انجام داده بود که تمام بازی از انجام دادنش عاجز بود. اما میان تمام آن شادی، سیاهی درونش سکوت ایجاد کرده بود، چیزی که هیچکس نمیدید. رز برای لحظهای چشمهایش را بست و دوباره همان صدای کوچک را شنید.
-کاش همون موقع بلد بودی.
چشمهایش را باز کرد، لبخند هنوز روی صورتش بود. اما بخشی بزرگ و دوست داشتنی ای از خودش را برای همیشه در دستان آن دخترک جا گذاشت.