جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: نورا پردفوت 1 کاربر مهمان
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 22:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو
VS
گریفندور

سوژه: انفجار


ظهر یه روز آفتابی، داغ و گرم بود. از اون زمان‌ها که آفتاب تو عمودی ترین و مستقیم ترین حالت خودش، درجه حرارت رو روی سوخاری دو رو خاش‌خاشی تنظیم کرده بود و عهد بسته بود همه رو از سفید یخچالی به سیاه پر کلاغی تغییر رنگ بده. از همون گرماها که سگ هم توش بیرون نمیومد، چون به محض اینکه پاشو می‌ذاشت رو زمین دچار سوختگی درجه چهار می‌شد. اما حدس بزنید کی تو این گرما بیرون بود؟

- آخه من نمیفهمم کدوم بی مغزی این ساعت از روز رو برای تمرین کوییدیچ انتخاب می‌کنه؟

آدنا در حالی که شعله‌های روی سرش رقابت تنگاتنگی رو با خورشید خانوم در تولید نور و گرما گذاشته بودن، گفت:
- دابی! اون گفت تنها ساعت خالی تیم ما برای تمرین کوییدیچ این ساعته!
- تیم ما؟ یعنی برای بقیه تیم‌ها ساعت‌های دیگه گذاشتن که انتخاب کنن؟
- بقیه ساعت‌ها برای گریفندوری های باباست. اول اونا باید ببینم کی راحتن برای تمرینشون بیان بابا جون‌های قرمز پوش قهرمان من!

این جمله رو دامبلدور از داخل یه حباب کولر گازی‌دار که روی سیزده درجه تنظیم شده بود، گفت و قبل از بلند شدن صدای اعتراض تیم ریونکلاو از صحنه دور شد. البته که وقتی دابی برنامه‌ریزی کنه و دامبلدور اجرا کنه غیر از این هم نمی‌شد انتظار داشت.

- الان گفت بابا جون‌های قرمز پوش قهرمان من؟
- دقیقا همینو گفت!
- یعنی همینقدر علنی طرف گریف رو گرفت؟
- مگه بار اولشه که تعجب می‌کنی؟ از وقتی جد پدربزرگ من تو هاگوارتز درس می‌خوند دامبلدور همینطوری بوده دیگه!
- اصلا شماها چرا اینقدر خونسردین؟ مگه نمی‌بینین تو چه وضعی گیر کردیم؟

آدنا با ذوقی از ته دل، در حالی که کم‌کم داشت به گلوله آتیش کامل تبدیل می‌شد، به سیبل اشاره کرد. سیبل تریلانی که انگار از سر تا پا دو لایه آستر اضافه روی بدنش کشیده بودن. چون چهار زانو روی چمن در حال بخار کردن نشسته بود و گوی بلورین که نه در واقع گوی آتشینش رو جلو روش گذاشته بود و در حالی که مثل پاندول ساعت با هر ثانیه به چپ و راست در رفت و برگشت بود، زیر لب کلمات نامفهومی رو زمزمه می‌کرد.

- خب الان یعنی چی؟

آدنا با نگاه "ای بابا تو که ریونی هستی من که نباید همه چیو برات توضیح بدم" واری شروع به توضیح دادن کرد.
- سیبیلو پیشگویی کرده ما تو این مسابقه برنده ایم. الان هم صرفا چون باید یه تمرین قبل بازی داشته باشیم زمینو رزرو کردم. یکی دو ساعت که وقت گذشت می‌تونیم بریم سر درس و تکلیفمون!

کاساندرا خیلی موافق نبود. ظاهرا رگ پیشگوش بهش می‌گفت این پیشگویی از بنیان خرابه و مشکل داره اما خب لزومی ندید تا روحیه اعضای تیم رو تو این فاصله نزدیک تا مسابقه خراب کنه. بنابراین در سکوت آهی کشید و مثل بقیه تیم سرشو به جاروش تکیه داد تا این یکی دو ساعت جادوگر پزون تموم بشه و بتونه خودشه به شومینه خوابگاه که تابستون‌ها ازش باد خنک تر از کولر گازی میومد، برسونه.

تمرین بالاخره بعد از چیزی حدود دو ساعت و نیم کباب شدن، جزغاله شدن و یک مورد نزدیک به تبخیر کامل نورا به پایان رسید. البته پایان کلمه‌ی نسبتا خوش‌بینانه‌ای بود، چون در واقع تمرین زمانی تموم شد که آدنا دیگه قادر به تشخیص تفاوت بین زمین کوییدیچ و سطح خورشید نبود و نورا هم بعد از سه بار پرواز ناخواسته به سمت جنگل ممنوعه، بالاخره با کمک سه نفر و یک طناب به زمین بسته شده بود.

در طول تمرین اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی اگه سوختن دو تا چوبدستی، شکستن یکی از حلقه‌های تمرینی، گیر کردن پنه‌لوپه داخل دروازه، پیدا شدن یک بز در جایگاه تماشاچیان و گم شدن ربکا برای چهل دقیقه رو اتفاق خاص حساب نکنیم.

به هر حال، تمرین تموم شد و تیم ریونکلاو به خوابگاه برگشت.

سیبل گوی پیشگویی آتشینش رو برداشت و با اطمینان اعلام کرد:
- فردا روز بزرگیه...

کاساندرا همون‌طور که داشت از کنارش رد می‌شد، زیر لب گفت:
- روونا به خیر کنه.

سیبل طوری سریع برگشت سمتش که سیبیل‌هاش عین فنر بالا و پایین پریدن.
- چیزی گفتی؟
- گفتم امیدوارم فردا هوا خوب باشه.
- آها. منم همینو توی گوی دیدم.

کاساندرا لحظه‌ای مکث کرد.
- توی گوی هوا رو دیدی؟
- نه، توی گوی دیدم که تو درباره هوا حرف می‌زنی.

کاساندرا ترجیح داد دیگه ادامه نده. و به این ترتیب، شب قبل از مسابقه با آرامش کامل گذشت!

البته آرامش کامل از دید تیم ریونکلاو معنای متفاوتی داشت. آبرفورث تا نیمه‌های شب دنبال یکی از بزهاش می‌گشت، پنه‌لوپه با جوجه‌تیغی بی‌نامش درباره استراتژی بازی مشورت می‌کرد، ربکا روی پشت‌بوم نشسته بود و به کلاغ‌ها نگاه می‌کرد، آدنا مجبور بود هر چند دقیقه یک بار بالشش رو خاموش کنه و نورا هم طبق معمول روی سقف اتاقش خوابش برده بود.

صبح روز مسابقه اما اوضاع فرق داشت. از همون ساعات اولیه، هاگوارتز حال و هوای دیگه‌ای پیدا کرده بود. راهروها شلوغ‌تر از همیشه بودن. دانش‌آموزها دسته‌دسته به سمت زمین کوییدیچ می‌رفتن و صدای حرف زدن و خندیدنشون از تمام طبقات قلعه شنیده می‌شد. پرچم‌های آبی و قرمز در باد تکون می‌خوردن و هرکس به شکلی خودش رو برای تماشای مسابقه آماده می‌کرد.

در گوشه‌ای از محوطه، یکی داشت روی صورتش نقاشی آبی می‌کشید. در گوشه‌ای دیگه، یکی با اعتمادبه‌نفس کامل پرچم گریفیندور را وارونه گرفته بود. و در بین تمام این هیاهوها، تیم ریونکلاو به سمت ورزشگاه می‌رفت.

آبرفورث با همون ریش کوتاه و موهای آشفته‌ش جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد و هر چند قدم یک بار برمی‌گشت تا مطمئن بشه کسی جا نمونده. پنه‌لوپه هدفونش را روی گوش گذاشته بود و احتمالا در ذهن خودش کنسرت برگزار می‌کرد. آدنا از شدت هیجان موهاش به رنگی دراومده بود که اگر کسی از اون می‌پرسید دقیقاً چه رنگیه، احتمالا مجبور می‌شد از یک متخصص رنگ‌شناسی کمک بگیره. ربکا مثل همیشه شنلش رو طوری روی سرش انداخته بود که چشماش تقریبا دیده نمی‌شد. نورا هم... نورا نبود!

- نورا کجاست؟

آدنا وایستاد. همه پشت سرش وایستادن. چند ثانیه به هم نگاه کردن. بعد صدایی از بالای سرشون اومد:
- من اینجام.

همه سرشون رو بالا گرفتن. نورا تقریبا چهار، پنج متر بالاتر از اون‌ها، وارونه در هوا معلق بود.

- چرا اونجایی؟
- نمی‌دونم.
- چجوری رفتی اون بالا؟
- نمی‌دونم.
- چجوری برمی‌گردی پایین؟

نورا کمی فکر کرد.
- نمی‌دونم.

آبرفورث آهی کشید.
- یکی بره بیارتش.

چند دقیقه بعد، با کمک یک جارو، دو نفر از اعضای تیم و مقدار قابل توجهی شانس، نورا بالاخره به زمین برگشت. یا در واقع فعلا به زمین برگشت. چون تقریبا همون لحظه‌ای که وارد محوطه ورزشگاه شدن، می‌شد حس کرد امروز قراره اتفاقات بیشتری از یه مسابقه کوییدیچ رخ بده.

ورزشگاه پر بود. صدای تشویق دو تیم از سکوها بلند شده بود و پرچم‌های آبی و قرمز در باد تکون می‌خوردن. تیم ریونکلاو وارد رختکن شد.

همه شروع کردن به آماده شدن. چوب‌های جارو کنار دیوار قرار گرفتن. تقریبا چیزی به شروع مسابقه نمونده بود. و درست در همین لحظه بود که سیبل، با قیافه‌ای که انگار تازه مهم‌ترین راز جهان رو کشف کرده، دستش رو بالا برد.
- بچه‌ها.

همه برگشتن سمتش.

- برای بردن یه راه بیشتر نداریم.

کاساندرا با شک نگاهش کرد.
- چی؟

سیبل آروم گفت:
- باید روح هکتور دگورث گرنجر رو احضار کنیم.

چند ثانیه سکوت شد.

- ...کی؟
- هکتور دگورث گرنجر.
- کیه؟
- نمی‌دونم.
- پس چرا می‌خوای احضارش کنی؟

سیبل خیلی جدی گفت:
- چون حسم می‌گه باید این کارو بکنیم.

پنه‌لوپه هدفونش را برداشت.
- قانع‌کننده‌ بود.

کاساندرا با دست روی صورتش کشید.
- سیبل، ما اعضای تیم ریونکلاویم. حداقل یه دلیل منطقی بیار.

سیبل گویش را روی میز گذاشت.
- توی گویم دیدمش.
- چی دیدی؟
- هکتورو دیدم...
- خب... بعدش؟

سیبل مکث کرد.
- هیچی. هکتور مرده بود. روحش داشت می‌لرزید. مدام به من و خودش اشاره می‌کرد.

چند لحظه همه ساکت موندن.

- ببینین شماها به من اعتماد ندارین؟

جواب قاطع کل این جمع یک نه بزرگ بود، ولی خب هم ریونی‌ها از اوناش نبودن که تو ذوق هم‌گروهیشون بزنن هم الان دم مسابقه هیچکدومشون نمیخواست با قهر سیبل مواجه بشه و تنها مدافع قابل اعتمادشونو از دست بدن. بنابراین. آدنا آهی توی دلش کشید و گفت:
- خب... حداقل میدونیم کجا باید پیداش کنیم.

و این شد که عملیات احضار روح هکتور دگورث گرنجر آغاز شد. در مرحله‌ی اول سه تا شمع روشن کردن. بعد یه دایره کشیدن و همه داخلش نشستن. بعد پنه‌لوپه یه جوراب رو وسط دایره گذاشت چون حس می‌کرد لازمه. کاساندرا به این نتیجه رسیده بود که احتمالا اگه همین الان از پنجره فرار کنه، وضعیت منطقی‌تره.

سیبل هم گویش رو وسط دایره روی جوراب پنه‌لوپه گذاشت و شروع کرد به خوندن چیزی که بیشتر شبیه دستور پخت آش رشته بود تا طلسم احضار!
- ای پادشاه معجون... ای آورنده‌ی هر چی نایابه تو پاتیل... ای روح سرگردان... ای هکتور... ای دگورث... ای گرنجر... ای نخودپز...

آدنا آهسته گفت:
- این نخودپز هم جزو فامیلیشه؟
- نمی‌دونم.
- پس چرا داری می‌گی؟
- چون چای بابونه گفت بگو!

در همون لحظه شعله‌های شمع‌ها بلند شدن. باد سردی توی رختکن پیچید. نورا آروم به سمت زمین کشیده شد و یه صدای بم و گرفته ولی پر از هیجان از وسط دایره بلند شد:
- کی منو احضار کرده؟

همه یه قدم عقب رفتن. روحی نیمه‌شفاف از بین مه ظاهر شد و سیبل با هیجان جلو رفت.
- هکتور؟

روح سری تکان داد.
- خودمم.
سیبل دستش رو جلو برد... روح به دست اون نگاه کرد.
- چی کار می‌کنی؟
- سلام.
- به فرض که سلام. الان قراره دست بدیم؟
- آره دیگه ندیم؟
- من مردم.
- خب؟
- دست دادن با مرده یکم عجیب نیست برات؟

سیبل دستش رو پایین آورد.
- درست می‌گی. به هر حال خوش اومدی به تیم.

هکتور نگاهی به همه انداخت.
- تیم؟
- تیم کوییدیچ.
- من قرن‌هاست کوییدیچ بازی نکردم.
- مهم نیست. قرار نیست بازی کنی.
- پس چرا منو آوردین؟

سیبل با اعتمادبه‌نفس گفت:
- برای برد.

هکتور چند ثانیه بهش نگاه کرد. هنوز نمی‌فهمید سیبل چی می‌خواست.

- واضح نیست؟ همون کاری که توش فوق‌العاده‌ای. برای برد باید معجون درست کنیم.

کاساندرا زیر لب گفت:
- البته که باید معجون درست کنیم.

هکتور با شنیدن کلمه معجون به طور کامل از خودش بی‌خود شد. از وقتی مرده بود دست به هیچ پاتیلی نزده بود و حالا احضارش کرده بودن تا براشون معجون بپزه. البته اگه سیبل و بقیه ذره‌ای هکتور رو می‌شناختن ممکن نبود بهش اعتماد کنن و بذارن حتی سمت پاتیل و آتیش بره. اما خب اگه می‌شناختنش همین‌جا باید تیتراژ بالا می‌رفت و کلاغه به خونه‌اش نمی‌رسید. بنابراین... هکتور بدون صدم ثانیه‌ای فوت وقت یه پاتیل از تو جیبش بیرون کشید و اونو وسط رختکن گذاشت. زیرش رو روشن کرد.
- خب. یه مقدار ریشه‌ی خشک‌شده‌ی چنار آفریقایی لازم داریم.

پنه‌لوپه یه کپه چوب خشک از گوشه رختکن برداشت.
- این خوبه؟
- اون ریشه خشک‌شده‌ی چنار آفریقاییه؟
- نمی‌دونم.

هکتور نگاهی به دور و برش انداخت. ظاهرا گزینه‌ی بهتری نبود.
- باشه چاره‌ای نیست همینو بده.

پنه‌لوپه شانه بالا انداخت و چوب‌ها رو توی پاتیل انداخت.

هکتور ادامه داد.
- سه قطره عرق قورباغه.

آدنا یک شیشه از جیبش در آورد.
- این خوبه؟
- این شربت آلبالو نیست؟
- شبیه همون عرق قورباغه است دیگه.

هکتور کلا سر این چیزها به خودش سخت نمی‌گرفت. بنابراین شربت آلبالو رو با یه مشت پودر سبز داخل پاتیل ریخت.
- پودر شاخ تک‌شاخ.

آبرفورث پرسید:
- اگه شاخ تک‌شاخ نباشه و دو شاخ باشه چی؟
- هرچی هست بریز.

و همین یه جمله باید کافی می‌بود تا همه بفهمن اوضاع خوب پیش نمی‌ره. اما خب... هیچ‌کس نفهمید. شایدم هیچ‌کس به روی خودش نیاورد.

هکتور یک قاشق از ماده‌ای بنفش رنگ ریخت که اصلا معلوم نبود چیه. بعد یه چیزی که شبیه جوراب بود، بعد یه پر و در نهایت یه تیکه پوست موز کپک زده.

هکتور در آخر دست‌هاش رو به هم مالید و یه دور لریزد.
- حالا فقط باید صبر کنیم.

پاتیل شروع کرد به قل‌قل کردن. یک قل... دو قل... سه قل... بعد رنگش از بنفش به سبز تغییر کرد، از سبز به نارنجی، از نارنجی به آبی و از آبی به رنگی که هیچ‌کس اسمش رو نمی‌دانست.

سیبل آرام گفت:
- فکر نکنم این جواب بده.

کاساندرا برگشت سمتش.
- تازه فهمیدی؟

هکتور به پاتیل خیره شده بود.
- فکر کنم باید...

بــــــــــــــــــوم!

انفجار اون‌قدر شدید بود که برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی ندید. یه نور سفید همه‌جا رو پر کرد. رختکن ناپدید شد، دیوارها ناپدید شدن، زمین زیر پاشون ناپدید شد و صدای فریادها بین نورمحو شد و بعد... سکوت.

وقتی نور آروم‌آروم کنار رفت، آبرفورث اولین کسی بود که دید. چی دید؟ یه ساقه‌ی سبز و بزرگ... خیلی بزرگ. آن‌قدر بزرگ که آبرفورث مجبور شد سرش رو به کمرش بچسبونه بالا تا نوک اون رو ببینه.
- بچه‌ها...

صداش لرزید.
- فکر کنم یه مشکلی داریم.

پنه‌لوپه از روی زمین بلند شد.
- کجاییم؟

هیچ‌کس جوابی نداشت. همه اطراف خودشون رو نگاه کردن. درخت‌هایی با تنه سبز، بلند و غول‌پیکر از هر طرف بالا رفته بودن. باد از بینشون عبور می‌کرد. آدنا یکی از اون‌ها رو لمس کرد.
- این درخته؟

ربکا گفت:
- فکر نکنم. اگرم باشه درختیه که تا حالا ندیدیم.
- اگه درخت نیست، پس چیه؟
- نمی‌دونم.

نورا از زمین بلند شد. یا دقیق‌تر بگم، از زمین جدا شد و شروع کرد به بالا رفتن.
- بچه‌ها، من فکر کنم اینجا خیلی عجیبه.

سیبل دور خودش چرخید تا همه جا رو یه بار نگاه کنه.
- شاید وارد یک جنگل جادویی شدیم.

کاساندرا گفت:
- جنگل جادویی که کَفِش خط‌کشی داره؟

جمله کاساندرا توجه همه رو به خودش جلب کرد. همه به زمین نگاه کردن. واقعا خط‌کشی شده بود! اما قبل از اینکه کسی فرصت کنه درباره این مسئله فکر کنه، صدایی عظیم در فضا پیچید.

- و حالااااااااااااااااااااااااااا...

همه از جا پریدن. صدای گوینده از جایی نامعلوم می‌اومد و بزرگ‌تر و بلندتر از هر صدایی بود که تا حالا شنیده بودن.
- سوت آغاز بازی پرسپولیییییییییییییییییس و استقلاااااااااااااااااااااااااااال!

پنه‌لوپه آروم پرسید:
-پرسپولیس چیه؟

آبرفورث گفت:
- استقلال چیه؟

ربکا به کلاغش نگاه کرد، کلاغ هم به ربکا نگاه کرد. هیچ‌کدوم جوابی نداشتن. بعد صدای تشویق جمعیت بلند شد. این صدا هم بلندتر از صدای عادی و نرمال بود.
- اینا کین؟

سیبل جواب می‌ده:
- احتمالاً دو تا گروه جادوگری هستن.

کاساندرا گفت:
- چرا جادوگرها اسمشون پرسپولیس و استقلاله؟
- شاید حزب و گروه های جدید وزارت‌خونه باشن.

درست در همون لحظه چیزی از بالای سرشون عبور کرد؛ یه جسم سفید و بزرگ... خیلی بزرگ... انقدر بزرگ که سایه‌اش تمام گروه رو پوشوند.
- این دیگه چی بود؟

جسم سفید یه بار دیگه با سرعتی وحشتناک از بالای سرشون رد شد. همه برای چند ثانیه خشکشون زد. و اونجا بود که حقیقت کم‌کم خودش رو نشون داد.

اون چیزی که اون‌ها فکر می‌کردن درخته، در واقع چمن بود و اون چیزی که فکر می‌کردن جنگله، در واقع زمین فوتبال بود. و خودشون... اون‌ها به اندازه‌ی موجودات بندانگشتی کوچیک شده بودن. آدنا به دست خودش نگاه کرد.
- ما کوچیک شدیم.

پنه‌لوپه تصحیح کرد:
- خیلی کوچیک.

ربکا سرش رو بلند کرد.
- پس اینا حلقه‌های کوییدیچن؟

اون دور دورا جایی که ربکا بهش اشاره می‌کرد، سه تیرک سفید عظیم دیده می‌شد. قطعا جادوگرایی که سال‌ها توی دنیای جادویی زندگی کرده بودن نمی‌دونستن فوتبال چیه. اون‌ها فقط کوییدیچ رو به‌عنوان ورزش میشناختن. بنابراین طبیعی بود که چیزی هم از دروازه فوتبال ندونن و اونو با حلقه‌های کوییدیچ اشتباه بگیرن.

سیبل گویش رو درآورد.
- صبر کنید.

گوی رو بالا گرفت... گوی خاموش بود.

- خب؟ چی شده؟
- گوی پیشگوییم کار نمی‌کنه.

کاساندرا با آرامش گفت:
- بالاخره یه چیز درست پیش رفت.

هنوز کسی فرصت نکرده بود تصمیم بگیره چی کار باید بکنن که صدای سوتی وحشتناک تو سراسر ورزشگاه پیچید.

فیـــــــــــــــــــــش!

همه برگشتن.

مادام هوچ درست بالای سرشون وایستاده بود.
- بازیکن‌ها! در جای خودتون قرار بگیرین!

همه به هم نگاه کردند.

- بازیکنان چی؟

مادام هوچ دوباره سوت زد.
- بازی شروع می‌شه!

و درست همون لحظه بود که یه توپ سفید از فاصله‌ای نه چندان دور به سمتشون اومد. هر لحظه که نزدیک تر می‌شد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. وقتی بهشون رسید تقریبا به اندازه یه ساختمان عظیم شده بود.

آبرفورث فریاد زد:
- فرار کنید!

همه دویدن و هر کدوم به یه سمتی رفتن. ولی توپ با سرعت میومد.

پنه‌لوپه، ربکا و آدنا و سیبل شیرجه زدن. ولی نورا به سمت بالا رفت. و خب این احتمالا اشتباه‌ترین کار ممکن بود. و توپ... خب توپ... توپ مستقیم به نورا خورد و اون همراه توپ رفت و رفت و رفت و رفت و بازم رفت....

- کجا داره میره؟

توپ از وسط زمین عبور کرد. نورا هنوز به اون چسبیده بود. تا اینکه هر دو وارد یکی از دروازه‌ها شدن.

- گـــــــــــــــــــــــــــــــــل! توی دروازه. گــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیس!

صدای تشویق ورزشگاه رو منفجر کرد و درست وسط این هیاهو مادام هوچ سوت زد.
- گـــــــــــــــــــل!

همه خشکشون زد.

مادام هوچ با صدای بلند اعلام کرد:
- گل به نفع گریفیندور! ده امتیاز!
- صبر کنید ببینم اصلا تیم مقابل کوشن؟ چرا اونا نیستن؟
- شایدم هستن ولی ما نمیبینیمشون!
- یعنی...

کاساندرا آهسته سرشو تکون داد:
- آره درسته، این کوییدیچ ماست. احتمالا گریفندور هم اندازه ما کوچیک شدن و اون طرف زمینن.

آدنا با ناباوری به سمت دیگه زمین نگاه کرد. جایی تو فاصله‌ای که برای اون‌ها تقریبا به اندازه‌ی چندین کیلومتر به نظر می‌رسید، چندین موجود بسیار کوچک‌تر از اونچه انتظار داشتن، بین ساقه‌های غول‌پیکر چمن حرکت می‌کردن. میپرسین چجوری ریونی ها اونا رو دیدن؟ نپرسین! دیدن دیگه!

- یعنی اونا هم اندازه ما شدن؟
- احتمالا.
- یعنی اونا هم مثل ما اندازه یه مشت مورچه‌ شدن؟
- احتمالا.
- خیلی خوبه.
- چیش خوبه؟
- چون اگه ما نبینیمشون، اونا هم ما رو نمی‌بینن.

کاساندرا لحظه‌ای به آدنا نگاه کرد.
- آدنا... الان دقیقا ما بودیم که دیدیمشون.

اما قبل از اینکه بحث فلسفی عمیق‌تری درباره‌ی وضعیت فعلی‌شون شکل بگیره، صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد.
- بازی ادامه پیدا می‌کنه!

و تازه اونجا بود که تیم ریونکلاو فهمید یک مشکل کوچیک وجود داره. مشکلی که البته خیلی هم کوچیک نبود. اون‌ها اصلا نمی‌دونستن باید چه کار کنن. آدنا به سمت پنه‌لوپه برگشت.
- خب... به فرض که توپ رو گرفتیم، بعدش چی؟

پنه‌لوپه شانه بالا انداخت.
- باید بندازیم توی حلقه؟

ربکا به دروازه‌ی عظیم اون طرف زمین نگاه کرد.
- فکر کنم.

اما در اون طرف زمین، اوضاع برای گریفندور هم به شکل عجیبی پیش می‌رفت.
فلور با اون موهای بلوند نقره‌ای بلندش بین ساقه‌های چمن حرکت می‌کرد و سعی داشت بفهمه این موجودات کوچک آبی‌پوش دقیقاً چه بلایی سرشون آمده. هاول با شنل بلندش پشت یکی از ساقه‌های چمن پناه گرفته بود و موهای طلاییش مثل یه پرچم عظیم از بالای سرش بیرون زده بود. ملانی با هیجان به اطراف نگاه می‌کرد و موهاش از آبی به یاسی تغییر کرده بود. روزالین اما... روزالین از همون لحظه‌ای که فهمیده بود توی زمین فوتبالن، تمام تمرکزش رو روی خطوط زمین گذاشته بود.
- این خطوط خیلی نامنظمن.

لیلی که نزدیکش وایستاده بود، گفت:
- رز، الان واقعاً وقت این حرفاست؟

روزالین با اخم نگاهش کرد.
- بله. چون اگه خطوط زمین نامنظم باشن، مسیر حرکت توپ هم قابل پیش‌بینی نیست.

لیلی آهی کشید.
- تو حتی وقتی ممکنه با یه توپ به اندازه‌ی یه ساختمان له بشی هم کمال‌گرایی می‌کنی.

صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد. توپ سفید از فاصله‌ای دور به حرکت دراومد. این بار ریونکلاو آماده‌تر بود. یا حداقل فکر می‌کرد آماده‌ست. توپ به سمت اون‌ها می‌اومد و با هر متر نزدیک شدن، بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر می‌شد.

آبرفورث فریاد زد:
- پناه بگیرین!

همه به اطراف دویدن.

پنه‌لوپه خودش رو پشت یک ساقه‌ی چمن انداخت. ربکا زیر شنلش جمع شد. آدنا خودش رو به زمین چسبوند. و سیبل... سیبل گوی پیشگویی رو بالای سرش گرفت!

کاساندرا با ناباوری نگاهش کرد.
- گوی پیشگویی رو سپر کردی؟
- شاید خاصیت دفاعی جادویی داشته باشه.

توپ از بالای سرشون رد شد. باد ناشی از حرکتش همه رو چند متر روی زمین کشید. همه نفس راحتی کشیدن که از این ماجرا جون به در بردن. اما مشکل اینجا بود که توپ مستقیم به سمت یکی دیگه از اعضای ریونکلاو می‌رفت. آبرفورث! توپ این بار صاف و مستقیم به اون خورد و آبرفورث همراه توپ رفت.

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!

توپ با سرعت از تمام عرض زمین عبور کرد. آبرفورث هنوز بهش چسبیده بود. و چند ثانیه بعد توپ وارد دروازه شد. و صدای گزارشگر دوباره در ورزشگاه پیچید:

- گــــــــــــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیییییییییییییییس! دو بر صفر!

صدای تشویق تماشاچی‌ها مثل انفجار دیگه‌ای روی سر دو تیم فرود اومد. و مادام هوچ بازم سوت زد.

- گل! ده امتیاز دیگه برای گریفیندور!

کاساندرا آهی کشید و به آسمون نگاه کرد.
- یعنی الان بیست بر صفر شد؟

آدنا با ناامیدی گفت:
- ده امتیاز اول مال گل نورا بود. این یکی هم ده تا. پس بیست. آره.

سیبل گوی خاموشش رو دوباره از جیبش بیرون کشید و داخلش رو نگاه کرد.
- من هنوز پیروزی رو می‌بینم.

کاساندرا بهش خیره شد.
- ما بیست هیچ عقبیم. و حتی نمیدونیم باید چجوری گل بزنیم!
- خب باشیم!
- خب باشیم؟ معلوم هست چی می‌گی؟
- گفتم که می‌بریم.
- چجوری دقیقا؟

سیبل لحظه‌ای فکر کرد.
- با امید.

کاساندرا چشم‌هاش رو بست. بحث با سیبل بیخودترین کار ممکن بود.
- خیلی خوب.

بازی دوباره شروع شده بود و هرچی بیشتر می‌گذشت، وضعیت ریونکلاو عجیب‌تر می‌شد. اون‌ها هنوز کاملا متوجه نشده بودن که باید توپ رو به سمت دروازه ببرن و ظاهرا هیچ‌کس هم حاضر نبود بهشون توضیح بده. اون طرف، گریفندور خیلی سریع‌تر با شرایط کنار اومده بود. هاول، که ظاهرا از همون کودکی با مفهوم هرج‌ومرج کنترل‌شده آشنایی داشت، اولین کسی بود که فهمید باید دنبال توپ بدوه.
- بچه‌ها! هرکی توپ رو دید، بگیردش!

فلور با عصبانیت گفت:
- هاول، این توپ اندازه‌ی یه ساختمونه!
- خب این یعنی راحت‌تر دیده می‌شه!

قبل از اینکه کسی بتونه مخالفت خودشو اعلام کنه، توپ دوباره به حرکت دراومد. این بار یکی از بازیکنان گریفیندور خودش رو به نزدیکی اون رسوند و با تمام قدرت سعی کرد مسیرش رو عوض کنه. می‌پرسید چجوری؟ خب فوت کرد. یه فوت بلند و محکم. شما فکر می‌کنید چه کار مسخره و بیخودی ولی... توپ تغییر جهت داد و مستقیم به سمت ریونکلاو رفت.

پنه‌لوپه فریاد زد:
- چرا دوباره سمت ما میاد؟

آدنا گفت:
- چون ما بدشانسیم!

توپ اومد و اومد و اومد و به زمین خورد. یه پرش بزرگ کرد، از روی سر آبرفورث رد شد و این بار مستقیم به سمت ربکا رفت. ربکا خودش رو کنار کشید. توپ از کنارش رد شد و یکی از ساقه‌های چمن رو خم کرد. چند ثانیه بعد، صدای گزارشگر دوباره بلند شد:
- و توپ وارد محوطه می‌شه...

همه‌ی ریونکلاوی‌ها برگشتن. توپ داشت به سمت یکی از دروازه‌ها می‌رفت.

- دوباره نــــــــــــــه!

ولی توپ وارد دروازه شد.

- گلللللللللللللللللللللللللللللللل!

گزارشگر فریاد می‌زد:
- سه بر صفر! برای پرسپولییییییییییییییییییس!

مادام هوچ سوت زد.
- گل! ده امتیاز برای گریفیندور!

آدنا روی زمین نشست.
- سی تا. سی امتیاز عقب افتادیم.

پنه‌لوپه هدفونش رو دوباره روی گوشش گذاشت.
- من دیگه نمی‌خوام بدونم.

سیبل اما هنوز کاملا آروم بود.
- صبر کنین.

همه نگاهش کردن.

- چیه؟
- هنوز پیشگویی من سر جاشه.

کاساندرا گفت:
- سیبیل، ما سی هیچ عقبیم. حتی نمی‌دونیم چطوری باید این امتیازا رو جبران کنیم.
- خب؟
- خب؟ واقعا می‌گی خب؟

درست در همین لحظه هکتور که از ابتدای مسابقه یک پاتیل کوچک همراه خودش آورده بود، بالاخره حوصله‌اش سر رفت و تصمیم گرفت وارد عمل بشه. پاتیل تاشو رو از جیب روحیش بیرون کشید و روی چمن گذاشت.
- وقتشه.

سیبل انگار کلا از اول هم منتظر همین لحظه بود، با خوشحالی برگشت سمتش.
- وقت چی؟
- معجون.

کاساندرا با وحشت گفت:
- نگو که بازم می‌خوای معجون درست کنی!

هکتور با افتخار گفت:
- هکتور برای هر مشکلی معجونی داره.

آبرفورث پرسید:
- حتی برای اینکه سی هیچ عقبیم؟

هکتور لبخند شیطانی زد.
- برای هر چیزی.

بعد هکتور یه دفترچه‌ی بسیار قدیمی رو هم از اون یکی جیبش کشید بیرون و باز کرد.
- یک مشت خاکستر ققنوس.

سیبل نگاهی به اطرافش کرد، وسط این دنیای نامعلوم دقیقا باید خاکستر ققنوس از کجا پیدا می‌کرد؟!

- نداریم؟ مهم نیست.

هکتور دست برد سمت زمین و یک مشت خاک برداشت و ریخت توی پاتیل.

- دو قطره اشک اژدها.

آدنا یک بطری از جیبش درآورد.
- اشک اژدها که نداریم ولی اینو من نگه می‌دارم اگه کسی آتیش گرفت بشه خاموشش کنم.
- بده بیاد همین خوبه.

هکتور بطری رو از آدنا گرفت و کلشو خالی کرد تو پاتیل. همین فرمون با ده، پونزده تا ماده دیگه هم گذشت و هکتور هر چی دم دستش اومد ریخت تو پاتیل و پاتیل شروع کرد به قل‌قل کردن.

هکتور با رضایت سر تکان داد.
- خیلی خوبه. حالا باید صبر کنیم تا بنفش بشه.

کاساندرا آهسته گفت:
- هیچ‌چیز اینجا خیلی خوب نیست.

و همون لحظه صدای گزارشگر دوباره بلند شد.

- یه شــــــــــوت به سمت دروازه!
- بیا دیدی گفتم...

توپ دوباره در حرکت بود. این بار توپ با سرعت بسیار زیادی از روی زمین رد شد و به سمت دروازه رفت و یه بار دیگه وارد دروازه شد.

- گــــــــــــــــــــــــــــل!

گزارشگر فریاد زد:
- چهار بر صفر!

همون‌طوری که می‌شد انتظار داشت، مادام هوچ سوت زد.
- گل برای گریفندور! چهل بر صفر!

آدنا به آسمون نگاه کرد.
- چهل...

سیبل در کمال تعجب و با پررویی هنوز لبخند می‌زد.
- نباید نگران باشین.

کاساندرا گفت:
- چرا نباید نگران باشیم؟
- چون من هنوز می‌بینم برنده می‌شیم.
- کجا می‌بینی؟

سیبل گویش رو بالا گرفت ولی گوی خاموش بود. بنابراین اونو توی جیب رداش چپوند.
- اهم چیزه توی ذهنم.

کاساندرا به پنه‌لوپه نگاه کرد. پنه‌لوپه شونه بالا انداخت و آهی کشید.
- من دیگه تسلیم شدم.

مسابقه ادامه پیدا کرد. و ریونکلاو هرچی بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر تو دردسر می‌افتاد. هر کی تو فکر این بود که باید چه گلی به سرشون بگیرن که... صدای گزارشگر بلند شد:
- و یه شوت دیگــــــــــــه!

توپ با سرعتی وحشتناک حرکت کرد.

این بار حتی ریونکلاو هم تونست مسیرش رو تشخیص بده. حتما شما هم تونستید حدس بزنید... آفرین... درسته!

همه دویدن. واقعا دویدن. تمام عرض زمین فوتبال رو با پاهای بندانگشتی‌شون طی کردن. از این سو به اون سو. اما توپ بسیار سریع‌تر بود و از کنارشون گذشت.

آدنا فریاد زد:
- نهههههههههه!

اما توپ با این حرفا وانمیستاد که. بنابراین بی توجه به داد و بی‌داد آدنا رفت و وارد دروازه شد.

- گللللللللللللللللللل!

گزارشگر تقریبا ورزشگاه رو روی سرش گذاشته بود.
- پنج بر صفر! پنج بر صفر به نفع پرسپولیس! عجب مسابقه‌ای رو شاهدیم!

مادام هوچ سوت زد.
- گل پنجم برای گریفیندور! ده امتیاز دیگه!

همه تیم کلافه شده بودن. تیم پنجاه امتیاز عقب بود، پنجاه امتیاز...

هکتور بی خیال دنیا همون لحظه قاشقش رو تو پاتیل چرخوند.
- معجون آماده است.

آدنا با شک و تردید پرسید:
- مطمئنی؟

هکتور چند ثانیه به پاتیل نگاه کرد. پاتیلی که قرار بود معجونش بنفش بشه ولی الان نارنجی مایل به صورتی بود!
- نه.
- خب چرا گفتی آماده شده؟
- چون بالاخره باید یه جایی تمومش می‌کردم.

هکتور پاتیل رو برداشت. اما درست در همون لحظه، صدای گزارشگر دوباره بلند شد.

- و این هم شوتی که احتمالا شوت آخر باشه چون فقط چند ثانیه تا پایان بازی مونده!

همه سرشون رو بالا گرفتن. توپ برای بار چندم به حرکت دراومده بود و این بار هم مستقیم به سمت دروازه رفت و باز هم همون همیشگی... وارد دروازه شد.
- گل! گــــــــــــــل! گل ششم! اینجا باشگاه شیش‌تایی هاست!

صدای جمعیت تموم ستون های ورزشگاه رو می‌لرزوند. انگار زلزله شیش ریشتری اومده بود.

و باز هم صدای سوت مادام هوچ بلند شد.
- گل! شصت امتیاز برای گریفیندور!

ریونکلاو کاملا سکوت کرده بود. سیبل آروم گوی خاموشش رو که باز از جیبش در آورده بود، توی اون یکی جیبش گذاشت.
- خب...

کاساندرا آهسته گفت:
- خب چی؟ هنوزم می‌خوای بگی برنده می‌شیم؟ الان باید چی کار کنیم؟
سیبل لبخند زد. که در نتیجه اون سیبیل هاش تا توی دماغش بالا رفتن.
- فکر کنم وقتشه.

پنه‌لوپه ناامیدانه نگاهش کرد.
- وقت چیه؟

سیبل به پاتیل اشاره کرد.
- معجون.

همه‌ی اعضای تیم قصد مخالفت داشتن. دهن‌هاشون باز شد تا اعتراض کنن. اما دیر شده بود.

هکتور که فقط منتظر اشارتی بود و اون اشارتو سیبل بهش داده بود، قاشقش رو توی معجون فرو برد. مایع با اولین لمس قاشق شروع کرد به جوشیدن. یک قل... دو قل... سه قل... چهار قل... پنج قل و... شش قل و...

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!

انفجار دوم حتی از انفجار اول هم بدتر بود. نور سفید همه‌جا رو گرفت.

صدای فریادها، صدای باد، صدای جمعیت، صدای گزارشگر، صدای سوت مادام هوچ... همه با هم تو یه لحظه محو شدن. چند دقیقه هیچی وجود نداشت. چند دقیقه‌ای که خیلی طولانی به نظر می‌اومد. و بعد... سکوت بود. سکوتی که حتی از اون لحظه که یه نفر سیبیل‌های سیبل رو اشتباهی زده بود هم سنگین‌تر بود. نور آروم‌آروم کنار رفت.

اولین چیزی که سیبل دید، سقف ورزشگاه بود. سقفی که از همیشه نزدیک‍تر به نظر می‌اومد. بعد چرخید و صورتش رو سمت زمین و چمن‌ها گرفت.
- بچه‌ها...

صدایی از کنارش اومد.
- ما بزرگ شدیم؟

کاساندرا نگاهی به خودش و بقیه کرد.
- آره.

حالا دیگه همه به خودشون اومده بودن و به اطراف نگاه می‌کردن. چیزی توجهشونو جلب کرد. اینکه خبری از بازیکنای فوتبال نبود و ورزشگاه خالی بود. نه تماشاگری، نه گزارشگری، نه توپی... فقط اعضای دو تا تیم کوییدیچ بودن و مادام هوچ که وسط زمین فوتبال وایستاده بود و همگی سعی می‌کردن بفهمن دقیقا چه بلایی سرشون اومده. هکتور هم به پاتیل نصف شده‌ش نگاه می‌کرد. و حسابی زانوی غم بغل کرده بود.

آدنا اولین نفری بود که به خودش اومده بود.
- حالا فقط باید بفهمیم چطور برگردیم‌ها...

هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که صدای عجیبی از پشت سرشون اومد.

عده‌ای موجودی سیاه‌پوش که اصلا معلوم نبود از کجا سبز شدن به همراه یه تعداد ماشین بزرگ ویو ویو کن دور و بر همه رو گرفته بودن. لباسشون اون‌قدر بلند و عجیب بود که برای چند ثانیه هیچ‌کس نمی‌فهمید چی هستن.

- دیوانه‌سازها حمله کردن؟
- فکر نکنم. من بیشتر احساس گرما می‌کنم تا سرما!
- شاید اینا یه ورژن جدید باشن!

قبل از اینکه کسی بتونه جواب سوال آخرو بده. دیوانه‌ساز نماها به بیخ گوششون رسیدن و یه دست از داخل یکی از اونا بیرون اومد. بعد یک دست دیگه و بعد چند نفر دیگه با دستای دیگه. دست سیاه‌پوش ناگهان جلو اومد و یقه‌ی آدنا رو گرفت.
- وایسا! چی کار داری می‌...

آدنا فرصت نکرد حتی داد بزنه. دست اون رو از زمین بلند کرد و داخل لباس کشید.

دست بعدی ملانی رو گرفت. بعد مادام هوچ، فلور، لیلی، رزالین، کاساندرا، پنه‌لوپه، ربکا و نورا...

ظاهرا این موجودات سیاه‌پوش هر چی بودن مشکلشون با خانم‌ها بود. آبرفورث جلو پرید تا بلکه بتونه کاری بکنه.
- هی چی کار دارین می‌کنین؟ همین الان دوستای ما رو پس بدین!
- برو عقب وگرنه تو رو هم هورت می‌کشیم. تو این کارا دخالت نکنین. فردا با سند و لباس مناسب بیاین شاید پسشون دادیم.

آبر میخواست اعتراض کنه ولی در همون لحظه دست سیاه‌پوش دیگه‌ای به سمت سیبل اومد. یقه‌ی سیبل رو گرفت و اونو به سمت لباس کشید. اما درست قبل از اینکه داخل لباس بره، یکی از افراد متوقفش کرد و مشغول بررسی سر تا پای سیبل شد. از بالا تا پایین نگاهش کرد.

اول صورتش، بعد دست و پاهاش و نگاهش روی سیبیل‌های سیبل متوقف شد. دستش رو جلو آورد و سیبیلش رو لمس کرد.

سیبل با اعتراض گفت:
- مگه خودت ناموس نداری. به ناموس من دست نزن!

مرد مکث کرد. و این بار یکی از موهای سیبیل رو کند!
- آخ...
- این مرده.
- مطمئنی؟
- سیبیل داره.
- شاید تقلبیه. گذاشته که بتونه بیاد تو ورزشگاه.
- نه بابا. سیبیل واقعیه.

سیبل با غرور دستی روی سیبیلش کشید.
- البته که واقعیه. من اینا رو با کود دل بزرگ کردم!

سیاه‌پوش چند لحظه‌ی دیگه نگاهش کرد. بعد یقه‌ی سیبل رو ول کرد و سیبل روی زمین افتاد. مرد بدون هیچ حرفی برگشت و همراه بقیه رفت. چند ثانیه سکوت برقرار شد. سیبل به همراه تنها باقی مونده‌های دو تیم وسط زمین وایستاده بود.

پاتیل شکسته کنارش افتاده بود. تقریبا تمام اعضای ریونکلاو و گریفندور رفته بودن. سیبل آهی کشید.
- حالا من دقیقاً باید چه گلی بگیرم وسط این همه بدبختی؟

و این‌جوری بود که مسابقه‌ی تاریخی ریونکلاو و گریفیندور به پایان رسید؛ گریفیندور با نتیجه‌ی شصت بر صفر پیروز شده بود. ریونکلاو باخته بود. بدم باخته بود. اونا آبروی شهر... چیز نه گروهشونو برده بودن. اونا به نا کجا رفته بودن و سیبل فقط گذاشته بود برن!

سیبل، گوی خاموشش را زیر بغل زد، سیبیلش رو مرتب کرد و در حالی که به زمین خالی فوتبال خیره شده بود، زیر لب گفت:
-من از اول می‌دونستم امروز روز بزرگیه.

بعد چند ثانیه فکر کرد.
- فقط نمی‌دونستم این‌قدر بزرگه.

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین
VS
هافلپاف


سوژه: خواب شتر

اگر بلاجرهای بازی دهان داشتند، حتماً همانطور که از ابتدا تا این لحظه از بازی دست از سر تد لوپین برنمی داشتند، هر چه بد و بی راه هم به ذهنشان می رسید به او می گفتند تا دیگر به کل نتواند یک لحظه هم به بازی فکر کند. عرق سرد از پشت گوش هایش روی گردنش می چکید و هر بار که صدای نزدیک شدن وزوز یکی از بلاجرها را می شنید سریع تغییر جهت می داد. یک بار عمو رون برایش تعریف کرده بود که یک جن خانگی آنقدر قوی است که می تواند توپ های بازی را جادو کند که فقط یک بازیکن را بزنند و حالا می فهمید از هر صد تا خالی که عمو رون می بست، یکی اش درست از آب در می آمد. این هم شانس او بود که در اولین بازی تیمشان باید گرفتار این طلسم می شد.

- تد چه غلطی می کنی؟ نترس! نمی میری!

تد حرف هم تیمی اش را قبول داشت. بهرحال او مرگ بود و اگر قرار بود آن روز جان تد را بگیرد خودش می فهمید. پس حرف مرگ را قوت قلب کرد و از گوشه های زمین به وسط برگشت تا تمرکز کند.

صدای تشویق دانش آموزان از جایگاه مثل غرش شیری به گوشش می رسید و به او می فهماند که یکی از تیم ها امتیاز گرفته است.

بلاجرها دوباره داشتند به سمت او می آمدند. این بار جاخالی نداد و گذاشت بازیکن های مدافع عجیب و غریب تیمشان یعنی ریک و مورتی از آن حرکات محیرالعقول همیشگی خود را بزنند و دو تا بلاجر را طوری از او دور کنند که حداقل دو سه دقیقه به او زمان داده باشند به دنبال اسنیچ بگردد.

ریک با دهان گشادش صدایی بیرون داد و رو به تد گفت:

- پسر خیالت راحت ما الان 100 امتیاز از اون اسلیترینی های کثیف جلو هستیم. هواتو داریم پسر. برو اسنیچ رو بگیر ببریم.

مورتی خنده ی هیستریکی کرد و گفت:

- آره پسر. آره.

و معذب از اینکه برای اولین بار سعی کرده با تد ارتباط دوستانه بگیرد برگشت تا مسیر بلاجرها را دنبال کند.

از اسلیترینی ها تنها هر از گاهی رد سبزی می دید. ترسناک بودند اما داشتند می باختند. بالاخره توانست دیانا کارتر اسلیترینی را ببیند که در جایی به دنبال اسنیچ می گشت که احتمال پیدا کردنش صفر بود.

روحیه گرفت. دور زد و به بالاترین نقطه ای پرواز کرد که جاروی استاندارد مورد تأیید مدیر مدرسه کاملاً یکسان با جاروی دیگران (چیزی شبیه به ماشین های کاملاً یکسان با ظاهر و رنگ و آپشن شبیه به هم در یک کشور کومونیستی) به او اجازه می داد، یعنی در سطحی اندکی پایین تر از جایی که مدیر مدرسه نشسته بود و با بی تفاوتی نسبت به رفتار بلاجرها بازی را تماشا می کرد. از آنجا راحت تر می توانست مسیر اسنیچ طلایی را حدس بزند.

باز هم صدای خوشحالی و فریاد تماشاچیان. بهتر است بگوییم سه چهارم از ورزشگاه داشتند شادی می کردند و یک چهارم در سکوت غمبرک زده بودند. پس واقعاً همین بود. گوش تیز کرد ببیند گزارشگر بازی چه می گوید.

- واو باورم نمی شه هافل پاف 130، اسلیترین 20!

صدای تیز گزارشگر باعث شد بگردد ببیند کی است. یکی از سال اولی های گریفیندوری گزارش می کرد. چه جالب. اسنیچ طلایی کنار میکروفون گزارشگر وزوز می کرد!

تد مکث نکرد. سریع به سمت گزارشگر شیرجه رفت. صدای گزارشگر در گوشش می پیچید که می گفت: اووووه نه! منو نخوووور! مامااااان! کمممککک!!

گزارشگر جاخالی داد و تد اسنیچ را از همانجایی که تا یک ثانیه پیش سر پسربچه ی خردسال بود قاپید و بالا گرفت.

تا به حال در عمرش صدای انفجار نشنیده بود اما صدای هورای تماشاچیان کم از انفجار نداشت.

هافل پاف 280 امتیاز برده بود و اسلیترین فقط 20 امتیاز!!! بردند!!!

ریک و مورتی هم به محض شنیدن صدای سوت داور تفنگ های عجیب و غریبی درآوردند و بلاجرها را به درون پرتال های سبزرنگی فرستادند تا از شرشان خلاص شوند.

برف شادی در هوا می رقصید و روی سر تد و بازیکنان هافل پاف می ریخت. اولین بازی آن هم با اسلیترین با این اختلاف امتیاز برده بودند!

- داره چشماش رو باز می کنه. عزیزم... چقدر ناله کرد...
- تد تد.

دنیا داشت دور سرش می چرخید اما کله هایی مات و ناشناس جلوی چشمش شکل می گرفتند. کم کم شکل و شمایل اتاق بزرگی که در آن بود برایش آشنا شد. درمانگاه؟!

صدای مادام پامفری را بالاتر از صدای همه شنید:
- بچه ها خلوت کنید! برید بیرون! باید به این پسرک رسیدگی کنم. آخه این کوییدیچ چیه که شما بازی می کنید. بچه ی مردم طفلی همون اول بازی با اون توپ وحشتناکی که به سرش خورد کله پا شد. یه هفته باید بمونه تا خوب بشه. برید برید بیرون ببینم.

تد نالان گفت:
- م... ما... ما بردیم... مگه نه؟

چهره ی غمگین هم تیمی هایش تنها پاسخ کوبنده ای نبود که دریافت کرد. صدای دیگری از در ورودی درمانگاه از یکی از اسلیترینی ها شنید که مغزش را می سوزاند:
- هه!! شتر در خواب بیند پنبه دانه. گهی لُف لُف خورد، گه دانه دانه.
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/5/30 20:37:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 19:57
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
ریونکلاو
VS
گریفیندور

انفجار!


- آدنا! اگه منفجر بشی منفجر میشم‌ها! اگه منفجر شی که منم منفجر شم همه‌چی منفجر میشه‌ها! اگه همه‌چی منفج‍...
- نورا ایقدر انفجار انفجار نکن... جفتمون رو منفجر میکنی!
- یا روونا! منجفر ش‍...

شترق!

چندی پیشتر، رختکن ریونکلاو


- واقعا بلاجرهای شما منفجر نمیشن؟ توی سرزمین ما اصلیترین دلیل جذابیت کوییدیچ همین انفجار بلاجرها بود!

نگاه همه‌ی ریونکلاویون به آدنا بود که با آرامش درمورد انفجار یکباره بلاجر حرف می‌زد. انگار طبیعی‌ترین اتفاقیه که ممکنه برای هر بلاجر بیوفته.

- به نظرتون اگه بلاجر‌ها رو دست‌کاری کنیم تا منفجر شن بازی جذاب‌تر نمی‌شه؟ شاید اینطوری گریفیندوری‌ها رو هم سوپرایز کردیم!

جرقه‌های تهدید آمیزی روی موهای آدنا پدید اومد. اعضای تیم با تمام وجود امیدوار بودن این جرقه‌ها نشونه‌ی ذوق باشه... نه چیز دیگه‌ای! در حالی که همه آماده بودن تا با دستکاری کردن بلاجرها مخالفت کنن، دو تن ساحره‌ی پیشگوی ریونکلاوی، همزمان شروع کردن.

- طبق پیشگویی‌ها به نظر من...

نگاه کاساندرا و سیبل به هم گره خورد. ریونکلاوی‌ها، بجز پنه‌لوپه که مشغول تنظیم کردن سیم‌های گیتارش بود، نفسشون رو حبس کردن. میرتل هم که روح بود و نفس نمی‌کشید، اشک‌هاش رو حبس کرد و آروم گرفت. پلک‌های سیبل چند درجه پایین‌تر اومدن و کاساندرا دندون‌هاشو به هم فشار می‌داد.

- اول بگو راحت باش!
- نه نه. به هر حال شما استادی!

فضای استرس‌زای رختکن یکهو رفت کنار و سیبل و کاساندرا با لبخند آستین‌ها رو بالا زدن تا با تموم وجود تعارف تیکه‌ پاره کنن. نگاه ریونیون مثل برق بینشون جا‌به‌جا می‌شد. آخر سر سیبل راضی شد تا پیشگوییش رو بگه.
- طبق پیشگویی که گویم به من نشونه می‌ده، دستکاری بلاجر به نفع تیمه!

کاساندرا ادامه حرف سیبل رو گرفت و گفت:
- اگر هم دابی بخواد بخاطر این کاری که کردیم جریمه‌مون کنه، می‌تونیم بهش یاد آوری کنیم که خودش هم به بار این حرکت رو زده!
- عالیه!

جرقه‌ی موهای آدنا به جاروها خورد که با خالی شدن آب از توی توالت مهار شد. ربکا درحالی که با نوازش توالت ازش تشکر میکرد پرسید:
- خب. چجوری؟!

همون موقع در رختکن باز شد و چوب‌کبریت کوچولویی پرید تو. روی موهاش پر خرده چوب‌ بود و نفس نفس می‌زد.
- روی سقف رختکن گریفیندور به سوراخ نورایی درست کــــــــــــردم!

نگاه عاقل‌ اندر سفیه ریونیون روی نورا موند. پنه‌لوپه بالاخره دست از نوازش گیتارش کشید و سرش رو سمت جماعت ریونی گرفت.
- الان که همه‌ دارن سقف ریختن گریفیندور رو درست می‌کنن بهترین موقع برای دستکاری بلاجرها نیست؟
- من می‌رم بلاجرها رو منفجره می‌کنم. هیچ‌کس به یه پیرمرد که تازه پسرش رو از دست داده شک نمی‌کنه.

زمان حال، زمین کوییدیچ


آبرفورث با میرتل برگشت. میرتل وظیفه خطیر دست‌به سر کردن مزاحم‌ها رو بر عهده گرفته بود، هرچند طبق گفته‌ی خودش مزاحمی نیومده بود و ریونکلاوی‌ها با فرستادن اون به عنوان محافظی که کاری نداره انجام بده بهش نشون داده بودن که یه روحه و نمی‌تونه کاری رو از پیش‌ ببره!

نورا به زور خودش رو به آدنا چسبونده بود و تلاش می‌کرد به آدنا دلگرمی بده، درحالی که فقط رو مخ آدنا می‌رفت و تا الان مجموعا دوتا از صندلی‌ها رو به آتیش کشیده بود. با آوردن سبد توپ‌ها یکی از بلاجرها منفجر و دوباره به حالت اولیه برگشته بود‌ که داورا نفهمیدن چرا این اتفاق افتاده و به پای شوخی یکی از تیم‌ها برای تیم حریف گذاشته بودنش.

وقتی داورها سوت رو زدن و بازیکن‌ها بلند شدن، نه داوراها و نه خود بازیکن‌ها نمی‌دونستن چه بلایی قراره سرشون بیاد!

***


وقتی که هاول پرکینز، کوافل به دست سمت دروازه حرکت می‌کرد، کالیسیفر با آدنا بحث دل‌انگیزی درباره‌ی سرزمین آتش داشتن. در حدی که آدنا نفهمید کی هاول گل اول رو زده و باعث شد یه جرقه‌ی کوچولو از موهای آدنا، یکی از دروازه‌ها رو بسوزونه.

توالت دنبال کالیسیفر افتاد و تلاش می‌کرد تا روش آب خالی کنه، اما کالیسیفر سریعتر پیش هاول برگشت و پناه گرفت. از اون طرف یکم از آب توالت روی فلور ریخت...
- ایییییییی!

وقتی لیلی کوافل رو به فلور پاس داد فلور مشغول پاک کردن دست‌هاش شده بود و کوافل رو نگرفت. کوفل از بین دست‌های هاول افتاد پایین، دقیقا روی شاخ‌های یکی از بزهای آبرفورث! بز کوافل رو به آبرفورث داد تا انتقام گل خوردشون رو بگیرن و پیشروی کنن. هم زمان هم ملانی استنفورد، با دمپایی نقطه زن یکی از بلاجرها رو نشونه گرفت تا به آبرفورث بخوره و مانع پیش‌رویش بشه...

شترق!

کاساندرا که از قبل این اتفاق رو پیش‌بینی کرده بود آبرفورث رو به یه جای امن کشید. دمپایی نقطه زن آه از نهادش بلند شد و درحالی که دود از سر‌ و روش می‌زد بیرون سقوط کرد. وقتی ریش مرلین برای کمک به سمت دمپایی شیرجه زد، پنه‌لوپه سریع از فرصت استفاده کرد و کوافل رو از دست‌های آبرفورث بیرون کشید و سوسکی یه گل به گریفیندور زد.

صدای گزارشگر میومد که با صدای پر هیجانی داره داد می‌زنه:
- بلاجر منفجر شد! بلاجر کشته داد! این بازی داره به بازی مرگ تبدیل میشه! به ریونکلاوی‌ها نگاه کنین! با خونسردی گل خورده‌شون رو جبران می‌کنن! حتما دسیسه‌ی خودشونه! انفجار ابتدای بازی تهدید ریونکلاوی‌ها بوده! ببینیم گریفیندوری‌ها چجوری می‌خوان انتقامشون رو از...

شترق!

شترق!


بلاجر‌ها یکی بعد اون یکی منفجر می‌شدن و بعد دوباره به حالت اول برمی‌گشتن. بازیکن‌ها بازی رو دوباره از سر گرفتن، فلور کوافل رو از پنه‌لوپه گرفت و به لیلی پاس داد تا خودش بره و از دست تیکه‌های بلاجر فرار کنه. فلور به هیچ عنوان نمی‌خواست تیکه‌ها دست‌ و صورتش رو زخمی کنن!

سیبل، یکی از گوی‌های پیشگوییش رو سمت بلاجر پرت کرد تا بلاجر بغل گوشش منفجر نشه. نصف سیبیلش منفجر شده بود و محموله گوی‌های پیشگوییش روبه اتمام بود. یکی از گوی‌ها رو بیرون آورد و همون وسط بازی شروع کرد به پیشگویی.

لیلی اوانز با نگرانی کوافل رو فشار می‌داد و به هم تیمی‌هاش نگاه می‌کرد که چجوری دارن از انفجارهای پیاپی فرار می‌کنن. تا خواست نگرانی رو کنار بذاره و کوافل رو توی دو دروازه‌ی باقی مونده ریونکلاو گل کنه، کاساندرا و پنه‌لوپه با حرکت ترکیبی کوافل رو گرفتن و با پاسکاری سمت دروازه حرکت کردن.

توالت با غرش درش رو باز کرد و به سمت بازیکن‌های ریونکلاو سپر پرت کرد تا از دست انفجار‌ها در امان باشن، اما چون توی یه انفجار نشت کرده بود پرتاب‌هاش درب و داغون بودن و بجای نجات پنه‌لوپه، اون و کوافل رو از روی جارو پرت کردن پایین. قبل آبرفورث، هاول به کوافل و کاساندرا به پنه‌لوپه رسیدن.

- بعععع؟

هاول به بز پرنده‌ی پشت سرش نگاه کرد و زیر لب گفت:
- اگه نزدیک موهام بشی...

بالای سر هاول، موریگان کلاغ ربکا، با حرکتش گوی پیشگویی سیبل رو شکوند و خورده‌هاش روی سر هاول خالی شد.
- از کلاغ‌های بانوی محترمی مثل شما بعیده!

پنه‌لوپه و کاساندرا روی یک جارو سمت هاول اومدن و کوافل رو گرفتن. گزارشگر شروع به جیغ کشیدن کرده بود. مثل اینکه ربکا و روزالین گوی زرین رو دیده بودن!

کلاغ‌های ربکا جلوی رزالین رو گرفته بودن، ولی چیزی که توی دست‌های رزالین بود باعث می‌شد دیدن روبه‌روش سخت نباشه. بله! یک تار از ریش مرلین توی دست‌های روزالین بود و روزالین به لطف و عنایت مرلین می‌تونست پشت سر کلاغ‌ها رو ببینه!

زمانی که دست جفتشون فاصله‌ی چندانی با گوی زرین نداشت، انفجار یه بلاجر دقیقا روبه‌روی دوتا جست‌وجوگر، از زمین بازی دیپورتشون کرد به سنت‌مانگو.

بازیکن‌های دو تیم با دهن باز به صحنه نگاه می‌کردن. بلاجر دوم سمت بلاجر منفجر شده رفت و جفتشون زدن قدش. آدنا زیر چشمی چشم غره‌ای سمت آبرفورث رفت. چقدر عالی. برنده‌ی این مسابقه دوتا بلاجر بودن! کی انتظارش رو...

نه مثل اینکه! بازیکن‌های ذخیره ریونکلاو، یعنی میرتل و نورا سمت محل انفجار رفته بودن و یه چیزی رو با شوق تکون تکون می‌دادن. نورا رو باد آورد بالا و میرتل هم باهاش پرید هوا. روح بود دیگه! توی دست‌های نورا یه کلاغ نصفه‌جون چپیده‌بود. موریگان بود! توی نوکش گوی زرین رو محکم گرفته بود. انگاری...

- ریونکلاو برد! ریونکلاو با دسیسه‌ی بلاجرهای انفجاری، تونست این بازی رو ببره! یعنی... مدیریت هاگوارتز این برد رو می‌پذیره؟ یا شاید هم قرار تک‌تک بازیکنان این تیم رو مورد تنبیه قراره بده؟
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:32:22
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین
VS
هافلپاف


سوژه: ناتوان
---

زمین کوییدیچ هاگوارتز:

سوروس اسنیپ با قیافه‌ی آدمی که حتی نفس کشیدن در حضورش نیاز به اجازه‌ی کتبی دارد وسط زمین ایستاده بود. گرندلوالد، ویندا و دیانا کارتر آماده بودند؛ دراکو مالفوی و کجول هات هم روی نیمکت ذخیره، نشسته بودند.

دیانا دست برد تا دستکشش را تنظیم کند اما بندش در دستش پاره شد.
- من نحس نیستم.

هیچ‌کس چیزی نگفت.
سوروس فقط نگاهش کرد.
- کسی چیزی گفت؟
- پس چرا نگاه می‌کنین؟

ویندا اشاره کرد به دستکش پاره.

دیانا دستکش را توی جیبش چپاند، گویا اگر آن را پنهان می‌کرد دیگر مدرک جرمی باقی نمیماند.
- کیفیت فروشگاهه پایین بوده


صدای سوت شروع مسابقه در فضا پیچید.

صدای سوت آمد، ولی صدای گزارشگر نه. یوآن پشت میز، مثل ماهی‌ای که تازه فهمیده تلویزیون‌های زیر آب کار نمی‌کنند، دهانش باز و بسته می‌شد بدون هیچ صدایی.

تابلوی جادویی روشن شد: «گزارشگر محترم در حال حاضر توانایی حرف زدن ندارد. از همکاری شما متشکریم.»

یوآن با چشم‌های ریز به دیانا نگاه کرد، انگار داشت با نگاه شکایت می‌نوشت.

دیانا شانه بالا انداخت.
- به من چه


---

کوافل به هوا رفت. دیانا خودش را به توپ رساند و همه‌چیز عالی پیش می‌رفت، رکورد شخصی جدید: صفر فاجعه در سی ثانیه.
بعد بند محافظ ساعدش باز شد و درست جلوی چشمش آویزان ماند، مثل پرده‌ای که وسط تئاتر تصمیم به سقوط گرفته.

کوافل از جلوی دستش رد شد.

بلودجر از چپ آمد؛ دیانا خم شد؛ توپ از بالای سرش رد شد و به صورت گرندلوالد خورد.
- دیدی؟ این یکی بدشانسی نبود، عمدی بود.

گرندلوالد، هنوز خیره به آسمان انگار داشت با ستاره‌ها ارتباط می‌گرفت:
- من حتی نزدیکت نبودم

- دقیقاً. بدشانسیم باید یه محدوده داشته باشه

ویندا از کنارش رد شد:
- ظاهرا محدوده‌اش کل ورزشگاهه.

دقایقی از این حرف نگذشته بود که جاروی ویندا یک دور کامل دور خودش چرخید.
- دیانا، به جاروم دست زدی؟
- چرا باید به جاروی تو دست بزنم؟
- چون از وقتی اومدی به هرچی دست میزنی خراب میشه
- این هنوز یه نظریه‌ست

جارو دوباره چرخید، انگار داشت مخالفت می‌کرد.

اولین گل هافلپاف به ثمر رسید. گرندلوالد به دیانا پاس داد و او بی‌معطلی گرفتش.
- دیدین؟ همه‌چی تحت کنترله.

تق.

- چی بود؟

تق. تق. تق.

- شاید جاروها وقتی تحت فشارن صدا می‌دن، مثل زانوی آدمای چهل‌ساله.

تق.

دیانا با عصبانیت به دسته کوبید و تکه‌ای از آن جدا شد.
- خب. ظاهرا خیلی تحت فشار بوده.

نیمه‌ی دوم بازی شروع شده بود.
ویندا دیگر نمی‌توانست جارویش را کنترل کند؛ هر بار می‌خواست به چپ حرکت کند، به راست می‌رفت، مثل کسی که تازه دنده‌عقب یاد گرفته. گرندلوالد گویا یک دستش از کار افتاده بود و یوآن هنوز صدایی شبیه قورباغه‌ی در حال مرگ تولید می‌کرد.

تابلو با بی‌رحمی یک سیستم اداری اعلام کرد:

«گرندل‌والد: ناتوان از دست چپ.»
«ویندا روزیه: ناتوان از کنترل جهت جارو.»
«یوآن: همچنان ناتوان از صحبت کردن.»


یوآن با گچ زیرش نوشت: «خیلی ممنون که یادآوری می‌کنید.»

---

چند دقیقه از نیمه‌ی دوم گذشته بود و کوافل دوباره دست دیانا افتاده بود، با یک دست سالم، یک جارو نیمه‌جان و اعتمادبه‌نفس کاملاً بی‌دلیل به سمت دروازه رفت. دو مدافع را جاخالی داد. بلودجر را رد کرد.
- دیدی؟ بالاخره یه چیزی نتونست منو—

پایش بی‌حس شد و جمله‌اش نصفه ماند.
- پام!
- کدوم؟
- چپ!
- دست راستت هم که کار نمی‌کرد.
- می‌دونم!
- جالبه که هنوز دهنت کار می‌کنه.

به این ترتیب اسلیترین یک گل دیگر را هم از دست داد.
اسنیپ بالاخره جارو را به سمتش کشید.
- کارتر. چرا هرکس به تو نزدیک می‌شود دچار مشکل می‌شود؟

- تصادفه.

اسنیپ به ویندا، گرندلوالد و خود دیانا نگاه کرد.
- سه نفر.
- چهار نفر، یوآن رو هم حساب کن.
- دست از شمردن قربانیان بردار.

---

اسلیترین دوباره حمله کرد. کوافل دست ویندا بود هیچ چیز مانعش نشد تا نزدیک دروازه.
دستش را عقب برد. پرتاب کرد.

کوافل چند سانتی‌متر مانده به حلقه تغییر مسیر داد، به تیر خورد، برگشت، و مستقیم به دماغ دیانا برخورد کرد.
- حالت خوبه؟
- عالی.
- خون میاد.

یوآن که دلش خنک شده بود، سعی کرد بخندد اما حتی توان خندیدن هم نداشت.
همان لحظه داور سوت زد. یک سوت بلند، رسمی و بی‌رحم.

سوروس چند ثانیه به داور نگاه کرد و بعد به دیانا، جاروی شکسته، پای بی‌حس، دست آویزان، و صورت خون‌آلودش.
- کارتر، بیرون.
- چی؟
- داور اعلام کرد از بازی حذف شدی. رسما با مهر و امضا.

دیانا با ناباوری به بدن خودش نگاه کرد؛ یک لیست کامل از اعضای غیرفعال.
- خب... اینا قابل تعمیرن.
- اما تو نه.

تابلوی جادویی روشن شد: «دیانا کارتر: ناتوان از بازی کردن و ناتوان از قبول این واقعیت.»

یوآن با گچ زد زیر تابلو اضافه کرد: «بالاخره یه گزارش درست و حسابی.»

سوروس رو به نیمکت ذخیره فریاد زد:
- مالفوی. بیا تو زمین.

دراکو با آرامشی که فقط از تماشای بیست دقیقه فاجعه‌ی دیگران به دست آمده بود، از نیمکت بلند شد و جارویش را برداشت.
از کنار دیانا که داشت رو زمین می‌لنگید رد شد و به زمین رفت.
دیانا به تابلو نگاه کرد. هنوز همان‌جا بود، با حروف درشت و بدون هیچ رحمی.

دراکو سوار جارو شد و بدون هیچ بند پاره‌ای، هیچ توپ سنگینی و هیچ عضو ازکارافتاده‌ای، مستقیم به وسط زمین پرواز کرد.
دیانا از کنار زمین، در حالی که کجول یک متر ازش فاصله گرفته بود تا بدشانسی‌اش به او سرایت نکند، با حسرت نگاهش کرد که چطور در دقیقه اول ورود به بازی یک گل برای اسلیترین به ثمر رسانده، اما همچنان روحیه‌اش را از دست نداد.
- خب. حداقل مطمئن شدم نحس نیستم

اسنیپ بدون برگشتن فریاد زد.
- کارتر.
- بله؟
- برو بیرون.

و برای اولین بار در تاریخ مسابقات کوییدیچ هاگوارتز، دیانا کارتر بدون هیچ اعتراضی رفت بیرون. چون ظاهراً حتی زبان تیزش هم داشت به این نتیجه می‌رسید که بعضی روزها فقط باید تسلیم شد.
Chaos follows me
I call it loyalty
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 16:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو
vs
گریفیندور

گاو پیشونی سفید!

-اینجا یه اتفاق شوم می‌بینم، خیلی شوم!
-راست میگه، منم می‌بینم!
-نه، اون آینده شوم نیست، اون تفاله چایه!

پنه‌لوپه که از شنیدن پیشگویی‌های سیبل و کاساندرا در طول روزهای گذشته خسته شده بود، بدون اینکه سرش را بلند کند تا به آن‌ها نگاه کند، با حرفشان مخالفت می‌کرد. یک روز بیشتر تا شروع اولین مسابقه کوییدیچ نمانده بود و اگر از بازیکنان یک تیم انتظار می‌رفت در چنین شرایطی مشغول تمرین و مرور تاکتیک‌هایشان باشند، بازیکنان ریونکلاو بر خلاف چیزی که از بازیکنان یک تیم انتظار می‌رفت، دور هم جمع شده بودند و درباره هر چیزی به جز مسابقه پیش رو حرف می‌زدند.

برفورث و ربکا در حال بحث راجع به این بودند که بز بهتر است یا کلاغ، ادنا تقریباً هر پنج ثانیه چیزی برای سوزاندن پیدا می‌کرد و پنه‌لوپه همچنان مشغول بحث با سیبل و کاساندرا بود. آن وسط هم نورا روی لوستر نشسته بود و خلوت میرتل را با قاب عکس سدریک تماشا می‌کرد.
سیبل و کاساندرا هم یک فنجان چای جلوی خودشان گذاشته بودند و با دقت به تفاله‌های آن خیره شده بودند.
-اون که خودم دارم می‌بینم تفاله‌ست. دارم آینده رو توش می‌بینم!
-آینده‌ت قهوه‌ایه؟
-نه، ولی توش گاوه. اونم یه عالمه!


کاساندرا هنوز فرصت نکرده بود بابت توهین به هنر پیشگویی اعتراض کند که صدای بال زدن جغدهایی از بالای سرشان بلند شد. نُه جغد تقریباً همزمان پاکت‌هایی را که در چنگال داشتند رها کردند. اولین پاکت صاف توی دست ادنا افتاد و قبل از اینکه ادنا بتواند حتی نگاهی به آن بیندازد، خاکستر شد.
-من که هنوز نخونده بودمش!

هیچ‌کس جوابش را نداد و همه نفری یک قدم از او فاصله گرفتند.
دومی با فاصله‌ای در حد چند میکرومتر کنار نورا فرود آمد. نورا دستش را دراز کرد تا آن را بگیرد، اما جریان هوا برای یک چوب‌کبریت‌زاده زیادی زیاد بود و پس از برخورد پاکت به نوک انگشت نورا، جریان هوا او را فرسنگ‌ها به عقب پرتاب کرد.
سومی هم با صدای "پلوپ" عمیق و دردناکی صاف افتاد توی توالت و نرسیده تبدیل به خمیر شد. پاکت چهارم از بدن میرتل رد شد و روی عکس سدریک افتاد و خلوتش را با میرتل به هم زد. باقی نامه‌ها هم به صورت رندوم وارد چشم و چال و سوراخ‌سنبه‌های نامعلوم و کشف‌نشدنی شدند؛ طوری که وقتی بالاخره به خودشان آمدند، دیدند تقریباً هیچ نامه‌ای برای خواندن باقی نمانده.
-چی شد؟

البته تقریباً. همان لحظه موریگان با یک پاکت نامه روی شانه ربکا فرود آمد. ربکا آرام پاکت را از موریگان گرفت، با احتیاط تاخوردگی‌اش را باز کرد و به محتویاتش خیره شد.
-ماع!
-چی نوشته؟ سدریک هم هست؟

میرتل آرام جلو رفت و کنار ربکا ایستاد. ربکا نامه را به او داد. البته نامه از دست میرتل رد شد و روی زمین افتاد.
-من که می‌دونم فقط به خاطر اینکه روحم و نمیتونم نامه رو بگیرم نامه رو دادی دستم تا بهم احساس ناکافی بودن بدی!

و سپس شروع به دویدن به سمت دیوارکرد و از آن رد شد. پنه‌لوپه بعد از دنبال کردن میرتل با چشمانش تا جایی که دیگر او را نمیدی ادامه داد، نامه را برداشت و شروع به خواندن کرد.
-هر تیم برای اولین مسابقه باید به ازای هر بازیکن خود ۹ گاو با پیشانی سفید پیدا کند...


دقایقی بعد_ گاوداری
- چرا گاو؟ مگه بز چش بود؟
- چش نبود، دماغ بود.

ربکا بدون توجه به آبرفورث و ادنا، نامه را از جیبش درآورد و نگاهی به آن انداخت. بعد نگاهش را میان گله چرخاند.
- خب، خیلی هم کار سختی نیست؛ فقط ۹ تا گاو می‌خوایم که پیشونیشون سفید باشه. بریم؟
- اینجوری خیلی طول می‌کشه!
- اگه پخش بشیم، زودتر پیدا می‌کنیم.

هیچ‌کس دیگر چیزی نگفت؛ البته اگر هم چیزی گفت، میان "کیش، کیش" کردن و پراکنده کردن ریونیون‌ به دست سیبل گم شد.
آدنا و نورا از اولین ردیف گاوها شروع کردند. ادنا برای دیدن پیشانی یکی از گاوها روی پنجه‌هایش بلند شد، اما گاو همان لحظه سرش را پایین آورد و با ضربه‌ای او را نقش زمین کرد و باعث شد نورا از خنده در هوا چندبار قل بخورد.
- گاو بی‌ترادب! عه، پیشونیش سفیده!
- نه، نیست.

ادنا با اخم بلند شد و سراغ گاو بعدی رفت.
- این یکی چی؟
- اون قهوه‌ایه.
- شاید نور افتاده!
- ادنا، پیشونیش قهوه‌ایه!
- این یکی دیگه سفیده!
- سفیده، اما پیشونی نیست؛ کلش سفیده.

کمی آن‌طرف‌تر، کاساندرا و پنه‌لوپه مشغول گشتن بودند که کاساندرا ناگهان با هیجان به فنجان خالی‌اش نگاه کرد.
- دیدی؟ من توی فنجون دیده بودم گاو داریم!
- لابد پیشونیشونم دیده بودی که سفیده.
- آره.

بعد به گاوی پشت سر پنه‌لوپه اشاره کرد.
- همونم توی فنجون بود.
-عه گاو پیشونی سفید!

کاساندرا با رضایت گاو را کنار بقیه برد.
آن طرف حصار، آبرفورث با چند سوت و اشاره گاوها را کنار هم می‌راند و ربکا هم از بالای حصار با چند کلاغ که دور گاوداری می‌چرخیدند، حرف می‌زد.
- کدوم طرفه؟

کلاغی قارقارکنان روی تیرک نشست.
- اون یکی؟ مطمئنی؟

کلاغ دوباره قارقار کرد. ربکا برگشت و به آبرفورث اشاره کرد. آبرفورث گاوها را به همان سمت راند و با دقت به یکی از آن‌ها خیره شد.
- این گاوا که خوب نیستن، شاخ ندارن.
- همه‌ی گاوا که شاخ ندارن.
- ولی همه‌ی بزای من دارن.
- خودت داری می‌گی بز؛ این گاوه.

آبرفورث چند لحظه به گاو نگاه کرد. گاو هم بی‌اعتنا مشغول جویدن علف بود.
جست‌وجو ادامه پیدا کرد. میرتل از دیوار طویله رد می‌شد و جاهایی را می‌گشت که بقیه نمی‌توانستند به آن برسند، نورا از بالا گله را زیر نظر داشت و ادنا پشت توده‌های علوفه را می‌گشت. کم‌کم گاوهایی که پیدا می‌کردند کنار حصار جمع شدند.
- هفت تا.

ربکا از آن طرف محوطه فریاد زد:
- این یکی رو هم پیدا کردم!
- هشت.

همه دوباره مشغول گشتن شدند. این بار نورا از بالا دورتر رفت و ناگهان با هیجان پایین آمد.
- پیداش کردم!

همه به سمتی که نورا اشاره می‌کرد رفتند؛ اما چیزی که آنجا منتظرشان بود گاو نبود، الاغی بود که با آرامش مشغول جویدن علف بود.
- این گاوه؟

نورا کمی پایین‌تر آمد و با تعجب به حیوان نگاه کرد.
- از این بالا شبیه گاو بود.

ادنا کنار الاغ ایستاد و نگاهی به او انداخت.
-ولی از این پایین هم شبیه الاغه.

نورا دوباره با باد بالا رفت و بقیه هم به سمت طویله برگشتند. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدایی از پشت طویله بلند شد:
- پیدا کردم!

همه ایستادند. یکی از خدمه از پشت طویله بیرون آمد و به گاوی اشاره کرد که کنارش ایستاده بود؛ پیشانی گاو کاملاً سفید بود.



فردای همان روز_ زمین کوییدیچ

- یعنی چی؟ مگه میشه؟ کوییدیچه ناسلامتی!

ادنا در حالی که از موهایش جرقه می‌پرید و جز جز می‌کرد، به گاوی که جلوی پایش ایستاده بود خیره شد و بعد با خشم به داور نگاه کرد.

داور نامه‌ای را از جیب ردایش بیرون کشید.
-طبق دستور مستقیم جناب وزیر، کرنلیوس فاج، استفاده از جارو در مسابقه ممنوع شده. بازیکنان باید از وسیله‌ای استفاده کنن که هوش طبیعی داشته باشه و احتمال طلسم شدنش وجود نداشته باشه.
- و راه‌حلشون این بوده که جاروها رو با گاو عوض کنن؟
- دقیقا. این یکی خودش تصمیم می‌گیره کجا بره.

آدنا دست‌هایش را روی صورتش گذاشت.
- یعنی از این به بعد سرنوشت مسابقه دست موجودیه که الان داره زمین رو می‌جوه؟

داور این‌بار تلاشی برای جواب دادن نکرد، در عوض دستش را به کمر زد و باچشمان بسته و انگشت اشاره بالا برده ادامه داد:
- قوانین کوییدیچ سر جاشه؛ فقط جاروها حذف شدن. هر بازیکن سوار یکی از اینا می‌شه و خود گاو مسئول پروازشه.

سیبل تریلانی که به گاوی خیره شده بود، ناگهان گفت:
- من آینده‌ی این مسابقه رو می‌بینم...
- چی؟
- یه گاو که اصلا حاضر نیست پرواز کنه.

و همان لحظه گاو نشست.

با سوت داور بازی شروع شد.
-بازی شروع میشه! کاساندرا زودتر از همه خودش رو به کوافل می‌رسونه و با یک پاس بلند توپ رو به آبرفورث می‌سپره. آبرفورث هم معطل نمی‌کنه و توپ رو به سمت پنه‌لوپه می‌فرسته؛ پنه‌لوپه از بین بازیکنان گریفیندور عبور می‌کنه و درست وقتی به حلقه‌ها نزدیک میشه، فلور و هاول برای بستن مسیرش جلو میان.

گزارشکرر برای نفس کشیدن لحظه مکث می‌کند.
-پنه‌لوپه توپ رو به آبرفورث برمی‌گردونه و خودش مسیر مدافعان رو باز می‌کنه. آبرفورث شوت می‌کنه، اما ریش مرلین بالا میاد و دستی از وسطش کوافل رو می‌گیره؛ با این حال شدت ضربه اون‌قدر زیاده که توپ چند لحظه بین ریش‌هاش می‌لرزه و در نهایت از کنار انگشت‌هاش رد میشه.

کوافل به سمت زمین برمی‌گرده و دقیقاً روی پیشانی سفید یکی از گاوها فرود میاد. گاو هم بدون کوچک‌ترین توجهی سرش رو تکون میده و توپ رو دوباره وسط زمین پرت می‌کنه.


-فلور زودتر از همه به توپ می‌رسه و قبل از اینکه ریونکلاوی‌ها فرصت واکنش پیدا کنن، اون رو به هاول می‌سپره. هاول پاس کوتاهی به لیلی میده و لیلی از سمت چپ به طرف حلقه‌ها می‌ره. سیبل برای بستن مسیرش جلو میاد، اما در همان لحظه توالت ریونکلاو از جای خودش تکون می‌خوره و صدای شرشر آب از داخلش بلند میشه.

لیلی لحظه‌ای حواسش پرت میشه و همین فرصت برای سیبل کافیه تا خودش رو بین لیلی و حلقه قرار بده. لیلی ناچار میشه توپ رو عقب بفرسته، اما کوافل این بار به لبه‌ی توالت برخورد می‌کنه و صدای وحشتناکی از داخلش بلند میشه.

-در همان لحظه یک چاه‌بازکن از داخل توالت بیرون می‌پره و درست به بلاجر می‌چسبه و به پای چپ گاو لیلی برخورد میکنه و باعث میشه کوافل با شدت زیادی به اطراف پرتاب بشه! کاساندرا داره به توپ میرسه،اما هاول پیش دستی میکنه و توپ رو زودتر میگیره و بلافاصله به سمت فلور می‌فرسته.
-به سیبیلم دست نزن مو قرمز!

اما لیلی حتی نزدیک سیبیل هم نشده بود، اما همین اعتراض باعث میشه سیبل برای یک لحظه حواسش رو از بلاجر پرت کنه. و بلاجر محکم به توات برخورد کنه.
- اوه مثل اینکه توالت ریونکلاو اسیب دیده! بنظر میاد ترک عمیقی برداشته باشه! اما هنوز میتونه به بازی ادامه بده. لیلی کوافل رو می‌قاپه، به هاول پاس میده و هاول شوت می‌کنه.

آدنا این بار آماده‌ست و توپ رو با هر دو دست مهار می‌کنه. ضدحمله‌ی ریونکلاو بلافاصله شکل می‌گیره؛ آدنا توپ رو به آبرفورث می‌سپره، آبرفورث به کاساندرا و کاساندرا با یک پاس سریع پنه‌لوپه رو راه می‌اندازه. پنه‌لوپه از کنار فلور رد میشه و شوت می‌کنه، اما ملانی از سمت دیگر زمین دمپایی نقطه‌زنش رو پرتاب می‌کنه.

دمپایی با دقتی بی‌نظیر مسیرش رو تغییر میده و درست به بلاجر می‌خوره. توپ منحرف میشه و به سمت دیگری از زمین میره، که پنه‌لوپه قرار داره.

-بلاجر به سمت پنه‌لوپه میره اما اون با یه چرخش بینظیر جا خالی میده! اوه مثل اینکه این چرخش بینظیر به گاوش نساخته چون پنه لوپه به پایین سقوط میکنه. مثل اینکه این بازی پر از معجزست چون پنه‌لوپه دوباره اوج میگیره! بلاجر هم مسیرش عوض میشه و مستقیم به طرف فلور میره. فلور به‌موقع جاخالی میده و بلاجر از کنارش رد میشه و توپ رو با سرعتی بی‌نظیر به سمت دروازه می‌بره و گل! ده امتیاز برای ریونکلاو! حالا هر دو تیم مساوی شدند.


گریفیندور برای جبران گل جلو میاد. هاول توپ رو می‌گیره و با پاس‌های سریع بین فلور و لیلی، خط دفاعی ریونکلاو رو عقب می‌بره. آبرفورث سعی می‌کنه مسیر هاول رو ببنده، اما هاول درست لحظه‌ی آخر توپ رو به فلور میده.

-فلور شوت می‌کنه و لیلی توپ رو می‌گیره. در ارتفاع بالاتر، روزالین و ربکا تقریباً هم‌زمان اسنیچ رو می‌بینن. هر دو به سمتش شیرجه میرن، اما گاوهای زیر پایشان مسیر کاملاً متفاوتی انتخاب می‌کنن. ربکا مجبور میشه گاوش رو به چپ بکشه و روزالین برای جلوگیری از برخورد، به سمت راست میره.اسنیچ بینشان فرار می‌کنه و هر دو جستجوگر دوباره دور می‌زنن تا مسیرش رو پیدا کنن.

پایین زمین، ریونکلاو حمله‌ی بعدی رو شروع می‌کنه. آبرفورث توپ رو به کاساندرا میده و کاساندرا اون رو برای پنه‌لوپه می‌فرسته. پنه‌لوپه به حلقه‌ها نزدیک میشه، اما این بار ملانی دمپایی رو مستقیم به سمتش پرتاب می‌کنه.

-پنه‌لوپه جاخالی میده و دمپایی به بلاجر برخورد می‌کنه. بلاجر با تغییر مسیر ناگهانی به سمت هاول میره و هاول مجبور میشه خودش رو خم کنه تا توپ از بالای سرش رد بشه. فلور کوافل رو می‌قاپه و با یک پاس بلند به لیلی میده. لیلی جلو میره و آبرفورث خودش رو به توپ می‌رسونه.
-این یکی دیگه مال منه!

کاساندرا و پنه‌لوپه هم کنارش قرار می‌گیرن و سه مهاجم ریونکلاو با پاس‌های کوتاه جلو میرن. فلور سعی می‌کنه راه رو ببنده، اما آبرفورث توپ رو به پنه‌لوپه میده و پنه‌لوپه با یک شوت سریع حلقه‌ی سمت راست رو هدف می‌گیره. ریش به سمت توپ می‌پره. اما چند کلاغ به سمتش میرن و باعث میشن نتونه کامل اون رو مهار کنه، توپ به تیرک می‌خوره و برمی‌گرده.

-لیلی می‌قاپتش، اما کاساندرا از پشت سر می‌رسه و توپ رو از دستش می‌گیره و با سرعت جلو میره، پنه‌لوپه رو پیدا می‌کنه و فلور هم توپ رو به ابرفورث می‌سپره و اون شوت می‌کنه، توپ از کنار دست ریش عبور می‌کنه. گل! بیست ـ ده برای ریونکلاو!

گریفیندور بلافاصله جواب میده. لیلی توپ رو از وسط زمین می‌گیره و به هاول پاس میده. هاول به فلور می‌رسونه و فلور دوباره توپ رو به لیلی برمی‌گردونه.لیلی این بار خودش شوت می‌کنه.

-آدنا جلو میره، دستش رو بالا میاره و درست قبل از رسیدن توپ به حلقه، اون رو مهار می‌کنه. اما آتش دور بازویش دوباره شعله می‌کشه و آدنا مجبور میشه برای کنترلش دستش رو عقب بکشه. توپ از حلقه رد میشه. گل! بیست ـ بیست! دوباره مساوی شد! در همین لحظه، روزالین و ربکا دوباره اسنیچ رو پیدا می‌کنن. هر دو به سرعت بالا میرن و تعقیب آغاز میشه. ربکا دستش رو دراز می‌کنه و تقریباً به اسنیچ می‌رسه، اما گاوش ناگهان به سمت یک تکه علف تازه منحرف میشه. روزالین هم برای جلوگیری از برخورد مسیرش رو عوض می‌کنه و پینیچ بینشان ناپدید میشه. اما نه مثل اینکه چیزی توی دست ربکاست، و اون چیزی نیست جز... اسنیچ! ریونکلاو صد و پنجاه امتیاز میگیره و برنده این مسابقه میشه!
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور
VS
ریونکلاو

گاو پیشونی‌سفید



- واقعا چه لقب شایسته‌ای داری!
- خوشگل‌ترین مرگخوار ارتش تاریکی!
- ای بابا، خانوما ممکنه جدی جدی خجالتم بدین!

هاول با خنده یه دستش رو لای موهاش برد و دوتا گل بابونه‌ی کوچیک بیرون آورد.
- تشویقم کنین، باشه؟

چشمکی زد و درحالی که کت رنگارنگش رو روی شونه‌ش انداخته بود، مثل طاووسی که پرهاش رو باز کرده، سمت هم‌تیمی‌هاش رفت.

ریشِ مرلین که دور جارو پیچیده شده بود، با حرکات ریتمیک و فنر مانند به جلو جهید.
- هاولِ بابا، این کارا آخر و عاقبت نداره. پورت‌کیِ این راهی که داری می‌ری رو من قبل از به دنیا اومدنت ساختم.
- خوبه حداقل خیالم راحت شد که جاده‌ی سبز و آبادیه، جناب ریشِ مرلین.

هاول سرخوش و خندون به سمتِ رختکنِ تیمِ گریفندور می‌رفت. کبکش‌ حسابی خروس می‌خوند و بقیه فکر می‌کردن این فقط یکی‌ از تغییر مودهای معروف هاوله. امیدوار بودن تا آخر بازی پایین کشیده نشه.

ولی‌ تلما هلمز اینطوری فکر نمی‌کرد. طبیعیه که یه "هلمز" مثل بقیه فکر نکنه، ولی این‌بار ابرِ تردید توی چشماش نبود. مثل بادِ بُرنده‌ی قبل از طوفان نگاهش می‌کرد. نگاهی که می‌گفت: "من می‌دونم تو چیکار کردی."

***


اندکی پیش - تالار خصوصی گریفیندور


اعضای تیم کوئیدیچ توی سالن مشغول آماده‌سازی بودن. دور فلور و ریش مرلین رو هاله‌ای از اسپری فیکس‌ گرفته بود که خیلی معنوی به نظر می‌رسید.

ملانی‌ اعضای گروه تشویق‌کننده رو به صف کرده بود تا دقت دمپاییا رو تست کنه و روزالین سر ایوا رو گرم نگه می‌داشت تا دملزا نقشه‌هاش رو قبل از خورده شدن مرتب بچینه.

هاول یه نگاهی به دور و اطراف انداخت. درواقع کارهای زیادی بود که به عنوانِ کاپیتان می‌تونست انجام بده، سخنرانی‌های الهام‌بخش ارائه‌ بده و استراتژی بچینه ولی خب ترجیح می‌داد... که نه.

تمومِ اعضا آماده شدن‌ که به سمت زمین بازی برن و هاول سمت کالیسیفر دست تکون داد.
- بعد بازی می‌بینمت؛ متاسفانه.
- یه هفته درمونگاه بمونی هم خوب میشه‌ها.

موقعِ خروج از تالار، نگاه همه جدی و پر از شور جوونی و غرش شیران بود، بچه‌های‌ گریفِ جاویدان بودن به هرحال و ریتم حرکاتشون اینقدر منظم بود که انگار براش تمرین کردن.


- لعنت به دندون تسترال! کتم رو جا گذاشتم. شما برین منم زود خودمو می‌رسونم.

هاول طبق معمول ساز‌ مخالف زد و غرش شیران رو تبدیل به غرغر کرد.

- قرار نیست توی زمین بازی بپوشیش.
- آره ولی قبل و بعدش ازم عکس می‌گیرن.

قبل از اینکه کسی متوقفش کنه،‌ هاول به سالن عمومی رسیده بود. آروم شیشه‌ی جادویی تازه‌ساختش رو درآورد و با لبخند وحشتناکی که فقط توی آزکابان دیده می‌شد، به شومینه نزدیک شد.
-‌ بیا بریم عزیزم.
- نه ببین. تو تازه اونو ساختی. اول باید کامل تستش‌ کنیم. اگه به فنا بریم چی؟

لب و لوچه‌ی هاول برای یه لحظه جمع شدن.
- به‌ فنا نمی‌ریم.

در شیشه رو دوباره باز کرد و با همون لبخند دانشمندِ دیوونه گرفت سمت کالیسیفر.
- بیا... بیا بریم دنیای کوئیدیچ رو با جاروهای مجهز به توربو متحول کنیم.

هاول کتی رو که از قصد جا گذاشته بود، روی شونه‌هاش انداخت و بطری رو توی جیبش انداخت.

طبق معمول در رو مثل یه شخصیت اصلی انیمشنای جیزنی، چارطاق باز کرد و اگه کس دیگه‌ای پشت در وایساده بود، احتمالا تبدیل به یه استیکر روی دیوار می‌شد اما یه نفر، باهوش‌تر از این حرفا پشت در بود‌.

تلما نیازی به چک کردن شومینه‌ی خالی سالن نداشت.

***


زمین مسابقه

- مسابقه‌ی اول بین تیم‌های ریونکلاو و گریفندوره!‌ گریفندوریا توی تسترال‌خونی جلو زدن و حالا ریونکلاویا مشتاقن توی کله‌تسترالی بزنن رو دستشون!‌ راستی‌،‌ برای دیدن ادامه‌ی این مسابقه، کانال جوتیوب گزارشگر موردعلاقه‌ت، یوآن رو سابزکرایب کن!

هاول نمی‌دونست این حسی که موهای پشت گردنش رو بلند کرده،‌ از سرخوشیِ زیاده یا نگاه یخ‌زده‌ی یه نفر درست به پشتِ گردنش.

- صدای سوت داور توی زمین می‌پیچه و کوافل به هوا پرتاب میشه! واقعا این چه جور سوت کوچیکیه که صداش کل این استادیوم رو تو مشتش می‌گیره؟ برای دونستن قیمتش - گالیون کافی برای تبلیغش ندادن‌ - آره! برمی‌گردیم به بازی! نفهمیدیم چی شد که کوافل افتاد دست میرتل وارن و دستشویی! چطوری اینقدر خوب پاسکاری می‌کنن! این ترکیب شگفت‌آوره!

هاول درحالی که از شدت فشار خوردن کم مونده بود لبخندش رو هم بخوره،‌ به میرتل نگاه کرد که توپ به دست به دستشویی نزدیک میشد، توش ناپدید میشد و بعد، توپ از دستشویی به سمت دروازه پرواز می‌کرد.

- یه گلِ دیگه برای ریونکلاو!‌ اینطوری شرف گریف و گریفی به یه مو بنده!

هاول نفس عمیقی کشید، دوست داشت‌ جوون‌مردانه بازی کنه ولی دیگه داشت تموم جذبه‌ش رو از دست می‌داد. این بار به میرتل نزدیک شد و به جای اینکه تلاش کنه توپ رو از دستش بگیره، با صدای دوستانه‌ای صداش زد.
- میرتل... خواستم بگم... خوشحالم که لقب خوشگل ر‌و ازت ندزدیدم.

لبخندش گرم‌تر شد و مثل خورشیدی که دهن باز می‌کنه تا یه سیاره رو ببلعه، بهش نزدیک‌تر شد.
-‌ چون هیچوقت نداشتیش‌.

به محض اینکه نیشِ حرفش به قلب میرتل نشست، دستش رو دراز کرد و کوافل رو قاپید.

حرکت به سمت دروازه خیلی سخت بود ولی هاول سال‌ها بود که خاک زمین کوئیدیچ خورده بود و دستشویی بدون میرتل از جاش تکون نمی‌خورد.

-‌ بلاخرههههه گل برای گریفندور! امیدوارم جستجوگرشون نرم‌افزارِ ذره‌بین رو نصب کرده باشه وگرنه به مشکل می‌خورن!

اما یوآن نمی‌دونست که موتور هاول تازه گرم شده و این یعنی... با دست چپش دوتا ضربه‌ی آروم به‌ قسمت‌میانی چوبش‌ زد و با ذوق کلمه‌ی رمز رو زمزمه کرد:
- بوم.

کالیسیفر با این ضربه از توی شیشه بیدار شد و تنوره کشید.

هاول به هم‌تیمیاش لبخند زد و وقتی منتظر صدای سوت بود گفت:
- بریم چندتا امتیاز شکار کنیم.

کوافل توی دستای لیلی بود و سریع پیش‌می‌رفت. همون لحظه سییل جلوش رو گرفت. هاول فقط‌ دنبال یه فرصت برای امتحان اختراعش بود و می‌خواست به سال‌پایینی عزیزش‌ کمک کنه. اشکالی نداشت، نه؟

در عرض یک ثانیه، هاول بالای سر سیبل بود، آماده‌ی دریافت یه پاس با زاویه‌ی عالی و به محض دریافتش، حتی نفس هم نکشید، چرخش جاروش بی‌نقص بود.

- یک گلِ دیگه برای گریفندور! اونا به بازی برگشتن... نه درواقع تازه وارد بازی‌ شدن! راستی... کسی نورا پردفورت رو ندیده؟ فکر نکنم دیگه کسی ببینتش!

جنب و جوش هاول بقیه رو هم به جنب و جوش انداخته بود. ریش مرلین بین حلقه‌های دروازه‌ها حرکات محیرالعقولی انجام می‌داد و ابرفورث با گودرت بزها تلاش خاصی برای گل زدن داشت.

هاول تا حالا اینقدر از‌ کوئیدیچ لذت نبرده بود. اصلا این کوئیدیچ نبود،‌ انگار سوار جازراتی توی خیابونای لندن ویراژ می‌داد. صدای تشویق هوادارا رو خیلی واضح می‌شنید و سرش... زیادی می‌چرخید.

کوافل رو محکم گرفته بود و می‌خواست پرتش کنه ولی‌ سرعتش خیلی برای این کار‌ زیاد بود و فقط تونست همراه کوافل وارد دروازه بشه.

- دیدین الان چی شد؟ یه هاول به ثمر رسید!

داور سری به نشونه‌ی تاسف برای نوجوون سبک‌سر و جلف تکون داد و بازی ادامه پیدا کرد. هاول فقط تونست توپ رو بندازه پایین و از شانس خوبش، دملزا با یه نقشه اونجا بود. یکمی متعجب به نظر می‌رسید چون یه مقداری از اتفاقات طبق نقشه‌ها پیش نمی‌رفت ولی به هرحال، دملزا همیشه سر موقع پیداش می‌شد.

هاول تلاش کرد سرعتش رو با چرخیدن دور جایگاه تماشاچیا کم کنه ولی اینطوری به نظر می‌رسید که انگار دور افتخار می‌زنه. جوونک برای اولین بار توی عمرش تو حالت "لطفا منو نبینین" قرار گرفته بود و دقیقا توی همین لحظه، یه ورزشگاه بهش زل زده بودن تا بازم شیرین‌کاری کنه.

تلما با یه سرعت حساب‌شده‌ی تلمایی از روبه‌رو بهش نزدیک شد.
- سرعتشو کم کن!
- دست من نیست!

هاول‌ فقط دکمه‌ی فعال‌سازی‌ رو ساخته بود و حتی به متوقف شدن فکر نکرده بود.
- کا... کالیسیفر...

کالیسیفر جوابش رو هم نداد. مردک اول کرده بودش توی شیشه، به زور‌ چپونده بودش توی یه جارو و الان کمک می‌خواست؟

نه.

پای شرف درمیون بود و کالیسیفر حسابی از اینکه هاول داشت هرچی توی این چند سال جمع کرده بود رو توی چند دقیقه از دست می‌داد، لذت می‌برد. اهریمن بود به هرحال.

- چه اتفاقی برای پرکینز افتاده؟ دور دور وسط زمین کوئیدیچ؟ پیش داور و ژانگولر بازی؟ داور سوت می‌زنه تا پرکینز بیاد پایین.

هاول درحالی که فضای‌ بازی رو متشنج می‌کرد، داد زد:
-‌ ببینین من واقعا می‌خوام پایین فقط یجورایی... گیر کردم. من نه ها. ولی خب جاروم!

اصوات عجیبی مثل غریدن و خنده از دل جارو بیرون آمد و دقیقا توی همون لحظه‌ی خفنی که هاول داشت با تموم وجود سعی می‌کرد بگه اوضاعش اونقدرام خراب نیست، جارو ترمز خانمان‌سوزی زد.

نه اینکه کم‌کم دنده عوض کنه... نه اینکه نم‌نم پایین بیاد؛ نه، فقط جلوی یه دسته از تماشاگرا که با دهن باز بهش زل زده بودن متوقف شد.

هاول فقط یه لحظه با همون دوتا دختری که بهشون گل داده بود چشم تو‌چشم شد.‌ تو هوا مونده و دستاش دور دسته‌ی جارو قفل شده بودن و می‌لرزیدن، موهاش از شدت باد بهم ریخته بود و مغزش هنوز داشت سعی می‌کرد با قوانین فیزیک مذاکره کنه که فقط همین امروز رو مرخصی بگیرن. مذاکرات موفقیت‌آمیز بود و هاول به پیشرفت‌های-

- اوه.

بعد جاذبه کار خودش رو کرد.
پاهای هاول از جارو جدا شدن‌ و بدنش با یک چرخش ناموفق سر خورد پایین؛ اول سعی کرد خودش رو با یه لبخند جمع کنه و برای چند ثانیه‌ی کش‌دار، درحالی‌ که جاروی خیانتکارش، درست بالای سرش بی‌خیال معلق مونده بود، هاول توی هوا دست‌وپا می‌زد.

کالیسیفر تکون نخورد.

هاول یه دور دیگه چرخید، این بار کاملاً بی‌اختیار، و از بین موهای قشنگِ پلاسیده شده‌ش یه نگاه به زمین انداخت که تقریبا نزدیک به نظرش می‌رسید و تمام جمعیت ورزشگاهم هنوز همونجا بودن. داشتن نگاهش می‌کردن
هاول برای یه لحظه دست از تقلای خجالت‌آورش کشید و به جایگاه تماشاچیا نگاه کرد. دوتا دختری که با تعجب بهش زل زده بودن رو پیدا کرد بعد با همون وقار بچه‌خوشگلانه‌ش براشون دست تکون داد.
- همه‌چی تحت کنترله.

خیلی ریلکس... انگار نه انگار که کم مونده بود تبدیل به "لهیده‌ترین مرگخوار" بشه. انگار که اینم یه شیرین‌کاری جدید بود.

بعد پاش به دسته‌ی جارو گیر کرد. می‌خواست با یه چرخش دیگه خودش رو جمع کنه ولی این بار دیگه جاذبه تصمیم گرفت شخصا هاول رو تبدیل به سوژه‌ی جوک‌های یوآنی بکنه. مثل پوست موز روی چمن افتاد و چند متر روی زمین سُر خورد. صدای برخوردش با زمین بینِ خنده‌ی تماشاچیا گم شد و جارو هم که احتمالا تموم این مدت فقط منتظر همین لحظه بود، چند متر اون‌طرف‌تر با وقار پایین اومد و کنارش روی چمن نشست.


هاول چند ثانیه همونجا دراز کشید. بعدش جوری آروم نشست که انگار تازه یه جلسه‌ی یوگا رو تموم کرده.

موهاش کاملاً به‌هم ریخته بودن و قطعا به پروتئین‌تراپی احتیاج داشتن، لباساش خاکی شده بودن و یه زانوش رو جوری نگه داشته بود که انگار در حال ژست گرفتن تو مسابقه عکاسیه و هنوز همون نگاهی رو داشت که حاضر بود با مرگ هم مذاکره کنه ولی قبول نکنه جلوی مردم ضایع شده. انگشت‌نما. مایه‌ی شرم.

ملانی آروم از جاروش پایین اومد و کنارش وایساد. نگاهش وعده‌ی دمپایی و روزهای دشوار می‌داد.
- زنده‌ای؟

هاول سرش رو کج کرد و سعی کرد با لحن آروم و تاثیرگذاری ماجرا رو توضیح بده.
- ببین ملی، من اول داشتم پیاده می‌شدم...

ملانی سرش رو با همدردی دروغینی که پشتش بیگاری و تمیز کردن تنهایی تالار گریفیندور پنهون شده بود، تکون داد.
- با صورت؟
- نه ببین تقصیر‌من نبود،‌ تقصیر این جاروی-
- پرکینز!

هاول سرش رو چرخوند. داور وسط زمین وایساده بود و با قیافه‌ای که نشون می‌داد قراره‌ قوانین جدیدی به کوئیدیچ اضافه بشه، به جارو اشاره کرد.
- این وسیله از زمین مسابقه خارج می‌شه. همین حالا!
- چی؟ ولی ببینین... این جاروی منه و من-
- و خودت هم از بازی اخراج می‌شی.

لبخند دلربای‌ هاول هنوز شکوفا نشده، پژمرد.

-‌ استفاده از وسیله‌ی جادویی غیرمجاز برای افزایش سرعت جاروی مسابقه، ایجاد اختلال در روند بازی، و ادامه‌ی استفاده از آن پس از دستور مستقیم داور برای توقف، هر سه تخلف جداگانه محسوب می‌شن!


هاول با ناباوری صادقانه‌ای‌ به جاروش نگاه کرد. بیشتر شبیه روباه کوچولویی بود که بهش ظلم شده باشه.
- ولی اون فقط یه جاروئه.

داور با حالتِ "بچه خودتی" ابرو بالا انداخت.
- جارویی که با یه کلمه‌ی رمز روشن می‌شه و از جاروی استاندارد مسابقه چند برابر سریع‌تره؟
- نه ببینین اون کلمه‌ی‌ رمز فقط برای باحال‌تر شدنشه. و اینکه من فقط جارومو ارتقا دادم! مگه وقتی بابای بچه‌خوشگل سابق برای کل تیم اسلیترین جاروی سریع‌تر خرید، کسی اخراج شد؟
-پرکینز‌، تا حالا کتاب‌ مقررات رو خوندی؟
- بله...
هاول لبخند بی‌شعورانه‌ای تحویلش داد. آب از سرش گذشته بود.
- فقط جلدشو.

داور تموم تلاشش رو کرد که با همون جاروی توربودار، هاول رو کتک نزنه.
- توی‌ کتاب‌ مقررات نوشته شده استفاده از جاروهای‌ موجود در بازار بلامانعه، ولی استفاده از وسایل دست‌ساز تقلب محسوب می‌شه. در نتیجه‌ گل‌هایی که مستقیماً با استفاده از اون به دست اومده، بررسی می‌شن و تو تا پایان مسابقات از بازی محرومی.


هاول دهنش رو باز کرد، بست، دوباره باز کرد. عین ماهی بیرونِ آب افتاده.
بعد به ملانی‌ نگاه کرد.
- تا یه ماه لباسا رو هم من می‌شورم، باشه؟
- اگه می‌دونستم باهاش همچین کاری می‌کنی...

هاول به طور غریزی یه ضربه‌ی مهلک رو جاخالی داد و سمت تلما چرخید.
- مگه می‌دونستی؟
- دیدم کالیسیفر رو از تو شومینه درآوردی... فکر نمی‌کردم بندازیش تو جارو.

هاول نگاهشو از هم‌تیمیاش برداشت و به ورزشگاه پر از تماشاچی نگاه کرد که هنوزم بهش‌‌ زل زده بودن. نفس عمیقی کشید، خاک روی لباسش رو‌ تکوند و با نهایت وقار جارو رو از روی زمین برداشت.
- حداقل مشخص شد اختراعم جواب می‌ده.
-‌ بلاخره از‌ رو زمین بلند شد! هاول پرکینز!‌ مثلِ قهرمانِ شکست‌خورده... نه!‌ یه گاو‌ پیشونی سفید!

صدای خنده‌ی یوآن تموم استادیوم رو بلعید و کالیسیفر برای اولین بار توی اون روز، لبخند زد.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 16:02:03
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 16:21:06
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/30 19:59:02
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور VS ریونکلاو

سوژه:انفجار



-گریف، گریف، گریف!
صدای تشویق هواداران تیم گریفیندور بعد از خوردن دهمین گل از ریونکلاو، شدیدتر از قبل در زمین بازی کوییدیچ می‌پیچید. فریادها از هر طرف بلند می‌شدند. اما پشت تمام آن هیاهو، آشفتگی ای عمیق پنهان شده بود که هیچکس از حضورش مطلع نبود.

امسال تیم گریفیندور بازیکن‌های قدرتمندی داشت. هاول به عنوان کاپیتان تیم، بهترین ترکیب بازیکن ها را برای پیروزی چیده بود. همه‌چیز آماده به نظر می‌رسید؛ بازیکن‌ها هماهنگ بودند، تمرین‌ها نتیجه داده بودند و حتی در بازی‌های دوستانه هم گریفیندور بارها توانسته بود ریونکلاو را شکست دهد؛ اما حالا، درست در مهم‌ترین بازی، ورق کاملا برگشته بود.

در ارتفاعات بالاتر، جایی که صدای تشویق ها کم‌کم در هوا گم می شدند ، روزالین درمانده‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کرد. باد سردی به صورتش می‌خورد و موهایش را از زیر کلاه بیرون می‌کشید، اما حتی سرمای هوا هم نمی‌توانست آشفتگی ذهنش را فرو بنشاند. نگاهش مدام میان آسمان می‌چرخید، دنبال برق طلایی گوی زرین می‌گشت. شاید اگر تیم می‌باخت، تا آخر عمر خودش را نمی‌بخشید. می‌دانست نتیجه‌ی بازی فقط به او بستگی ندارد؛ به جز خودش شش بازیکن دیگر در زمین حضور داشتند و هرکدام برای پیروزی تلاش می‌کردند، اما ذهنش منطق را نمی‌پذیرفت؛ در ذهن روزالین، اگر گریفیندور می‌باخت تقصیر او بود و اگر نمی‌توانست نتیجه را تغییر دهد، یعنی به اندازه‌ی کافی خوب نبوده است.

اگر تخمینی که در ذهنش زده بود درست از آب درمی‌آمد، نزدیک به یک ساعت از شروع بازی می‌گذشت و گوی زرین در ده دقیقه‌ی اول خودش را نشان داده بود، اما رز تنها برای چند لحظه توانسته بود آن را ببیند و بعد، گوی میان آسمان ناپدید شد و هرچه چشم گرداند، دیگر اثری از آن پیدا نکرد. اما جست و جو گر ریونکلاو دست از جست‌وجو نکشیده بود، ربکا با تمام توان آسمان را زیر نظر داشت و هر بار که نوری طلایی در گوشه کنار زمین بازی برای لحظه‌ای برق می زد، خودش را به آن نزدیک می‌کرد؛ و در این فاصله رز فقط توانسته بود دسته‌ی جارو را محکم‌تر بگیرد. دست‌هایش زیر دستکش عرق کرده بودند و انگشتانش از شدت فشار درد می‌کردند. نفس‌هایش کوتاه و نامنظم شده بودند و هر بار که تلاش های ربکار را برای به دست آوردن گوی می دید، قلبش چنان می‌تپید که انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند.
نگاهش برای لحظه‌ای به زمین بازی افتاد، بازیکن‌ها از آن ارتفاع کوچک به نظر می‌رسیدند؛ آدمک‌هایی رنگی که میان زمین جابه‌جا می‌شدند و توپ‌ها را دنبال می‌کردند. فکر وحشتناکی از ذهنش گذشت. اگر خودش را از روی جارو رها می‌کرد، شاید برای چند ثانیه همه‌چیز ساکت می‌شد. صدای گزارشگر از بین می‌رفت، فریاد تماشاگران دور می‌شد و دیگر مجبور نبود سنگینی نگاه‌هایی را تحمل کند که خودش در ذهنش ساخته بود.

رز فورا نگاهش را از زمین گرفت. همیشه در زندگی‌اش همین‌طور بود؛ یا باید در بهترین حالت خودش ظاهر می‌شد، یا نبودنش را بهتر از حضور نصفه‌ونیمه‌اش می‌دانست. برای او هر اشتباه ‌گواه تازه ای بود بر همان ترس قدیمی، گویی با هر بار خطا آن ترس ریشه ای عمیق تر در ذهنش می دواند و راه گریز را برایش تنگ تر می کرد.

-جست و جوگر ریونکلاو نزدیک گوی زرینه!
صدای گزارشگر بازی، که تا آن لحظه در هیاهوی سکوها گم شده بود، ناگهان به گوشش رسید.

رز سرش را برگرداند، صدای گزارشگر تنها تلنگری برای اوج گیری اظطرابش بود.
-فقط اندازه‌ی یه میلی‌متر باهاش فاصله داره!

گوی زرین میان آسمان می‌درخشید، ربکا چند متر جلوتر از روزالین با تمام سرعت به سمت گوی می‌رفت و او تنها توانسته بود جارو را بچرخاند اما بدنش برای چند لحظه فرمان نبرد، ترس مثل دستی نامرئی گلویش را فشرد.

-حرکت کن!
انگشتانش را دور دسته‌ی جارو محکم‌تر کرد.

صدای گزارشگر دوباره بلند شد.
-ربکا داره نزدیک‌تر می‌شه! به نظر می‌رسه ریونکلاو…

گوی ناگهان از میان انگشتان ربکا لیز خورد و رز فقط همان یک لحظه را لازم داشت. جارو را به جلو کشید و باد با شدت به صورتش کوبید. موهایش جلوی چشم‌هایش ریختند و اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد، اما اجازه ی پلک زدن به خودش نداد؛ گوی زرین چند متر جلوتر در هوا می‌درخشید، رز تمام توانش را به کار گرفت و فاصله اش را تا گوی کم و کمتر کرد. بال‌های ظریف گوی با سرعت پرواز می‌کردند.‌ دستش را جلو برد، نوک انگشتان سرد و عرق‌کرده‌اش ابتدا تنها به بال گوی رسیدند و سپس با شجاعت بیشتری انگشتانش را بست؛ گوی زرین در میان دستانش قرار گرفت و همه‌چیز، در یک لحظه، در یک ثانیه تغییر کرد.

انفجار عظیمی رخ داد، انگار همان لحظه، تمام اضطراب‌هایی که از ابتدای بازی در وجودش جمع شده بودند، دیگر جایی برای ماندن پیدا نکردند. ترس از شکست، صدای تشویق‌هایی که هر لحظه بیشتر شبیه فشار روی شقیقه‌هایش می‌شدند، نگاه‌هایی که خیال می‌کرد انتظار بهترین بودن را از او دارند و تمام حرف‌هایی که از صبح در ذهنش تکرار کرده بود، ناگهان به یک نقطه رسیدند؛ درست همان لحظه‌ای که انگشتانش دور گوی بسته شد. چیزی درونش فرو ریخت و بعد، با شدتی هولناک منفجر شد.
انفجار همه‌چیز را در یک لحظه بلعید. صدایی سهمگین در آسمان پیچید و موجی از فشار از میان بدن رز گذشت؛ آن‌قدر ناگهانی که حتی فرصت نکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است.

نور سفیدی با شدت مقابل چشم‌هایش شعله کشید و تمام آسمان، زمین و آدم‌هایی را که چند ثانیه پیش می‌دید، در خود فرو برد. برای یک لحظه کوتاه، احساس کرد دنیا هم درست مثل ذهن خودش از هم پاشیده است؛ تکه‌تکه، بی‌شکل و بی‌رحم. بعد صداها یکی‌یکی دور شدند، انگار انفجار نه فقط زمین بازی، بلکه تمام راه‌های بازگشت به آن لحظه را هم با خودش نابود کرده باشد، انگار زمین بازی کوییدیچ یک‌باره در اعماق دریایی عمیق فرو رفته باشد و صدای آدم‌ها از کیلومترها دورتر به گوش برسد و بلافاصله پس از آن، نوری خیره‌کننده و عظیم چشمان روزالین را کور کرد؛ رز نمی‌دانست باید بترسد یا خوشحال باشد، نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده.

درد شدیدی در سرش پیچید و از پشت گردنش پایین رفت، ماهیچه‌هایش منقبض شدند و نفس کشیدن برایش سخت شد؛ انگشتانش هنوز دور گوی حلقه زده بودند، خیال می‌کرد اگر لحظه ای گوی را رها کند کسی این پیروزی را از او خواهد گرفت.


-اینجا کجاست؟
ذهنش از کار افتاده بود، صدایش ضعیف و لرزان از میان لب‌هایش بیرون آمد،پاسخی دریافت نکرد. سکوت اطرافش آنقدر عمیق بود که حتی صدای نفس‌های خودش هم غریبه به نظر می‌رسید.

نور کورکننده آرام‌آرام کنار رفت. رز پلک زد، دنیایی که مقابلش شکل گرفته بود، واقعی به نظر نمی‌رسید؛ انگار نقاشی‌ای بود که نقاشش پیش از خشک شدن رنگ‌ها، آن را درون آب رها کرده باشد. رنگ‌ها در یکدیگر پخش شده بودند؛ سبز و آبی و خاکستری در مرزهایی محو کنار هم قرار گرفته بودند و هیچ چیز شکل کاملا مشخصی نداشت.
هوا سنگین بود، احساس می کرد با هر بار تنفس، سرمایی کشنده درون سینه اش می خزید. صداها هنوز مبهم بودند؛ گاهی چیزی به گوشش می‌رسید و پیش از آنکه بتواند معنایش را بفهمد، دوباره در سکوت گم می‌شد.
رز نگاهش را در اطراف چرخاند، هیچ نشانی از زمین بازی پیدا نمی‌کرد. سکوها محو شده بودند، زمین بازی کوییدیچ زیر پاهایش شکل دیگری داشت و بازیکن‌هایی که تا چند لحظه قبل در آسمان می‌دید، ناپدید شده بودند.

فکر شوم از ذهنش عبود کرد.
-نکنه مردم‌؟

شاید این همان چیزی بود که بعد از مرگ انتظارش را داشتند؛ جایی میان تاریکی و روشنایی، جایی که آدم نمی‌دانست قرار است زندگی جدیدی را آغاز کند و یا برای همیشه در ظلمات زندانی شود.

-کسی صدای منو میشنوه؟
این بار فریاد زد.

صدای خودش واضح‌تر از گذشته به گوشش رسید، اما سرش چنان درد می‌کرد که انگار کسی با پتکی سنگین به جمجمه‌اش کوبیده است، زانوهایش لرزیدند و دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و چند لحظه چشم‌هایش را بست. سعی کرد فکر کند.
همه‌چیز مثل تکه‌های شکسته‌ی یک خاطره در ذهنش پراکنده بود؛ برای لحظه‌ای کوتاه حس کرد شاید کسی پشت سرش حرکت کرده باشد.سریع برگشت اما چیزی ندید.

چند ثانیه همان‌جا ایستاد و به سفیدی مقابلش خیره ماند. بعد، با صدایی بلندتر گفت.
-هی! با توام! کسی تو این خراب‌شده هست؟

جوابی نیامد. دستش را جلو برد، انگشتانش در هوای خالی حرکت کردند و هیچ چیز برای لمس کردن زیر دستش قرار نگرفت. یک قدم برداشت، پاهایش سست بودند و مجبور شد دستش را به زانویش تکیه دهد تا تعادلش را حفظ کند. سرگیجه هنوز رهایش نکرده بود، اما ماندن در همان نقطه ترسناک‌تر از حرکت کردن به نظر می‌رسید. قدم دیگری برداشت، سفیدی همچنان ادامه داشت.

-اینجا کجاست؟
این بار صدایش آرام‌تر شد.

چشم‌هایش را ریز کرد و به دوردست خیره ماند؛ شاید چیزی، هرچقدر کوچک، در آن فضای بی‌انتها پیدا شود.

-ملانی… اینجایی؟
صدایش در سفیدی گم شد.

رز لب‌هایش را به هم فشرد، می‌دانست صدا زدنشان فایده‌ای ندارد، اما هنوز جرعت پذیرفتن این سکوت اجباری را نداشت، در اعماق قلبش میدانست که این دفعه با خودش تنها شده است، کابوس که ببشتر از هر ترسی برایش وحشتناک تر بود.

گوی زرین هنوز در دستانش بود و بال‌های ظریفش دیگر تکان نمی‌خوردند، آرام دستش را از دور گوی باز کرد؛ رز چند ثانیه به آن خیره ماند و بعد انگشتانش را دوباره دورش بست. سرمای فلز از میان دستکش به پوستش نفوذ کرد.

-اینجا کجاست، کسی صدای منو میشنوه؟
‌این بار صدایش آن‌قدر آرام بود که تنها به گوش خودش می رسید.

چند قدم دیگر برداشت، سفیدی زیر پایش هیچ تغییری نمی‌کرد. هرچه جلوتر می‌رفت، همان فضای خالی ادامه پیدا می‌کرد و پشت سرش هم هیچ نشانی از مسیری که آمده بود باقی نمی‌ماند. رز ایستاد، برای اولین بار این فکر به ذهنش رسید که شاید اگر از اینجا عبور کند، دیگر نتواند به زندگی اش برگردد؛ اما وقتی پشت سرش را نگاه کرد چیزی برای برگشتن وجود نداشت، همان سفیدی دنیای رز را در خودش خلاصه کرده بود. دستش را روی قلبش گذاشت، ضربانش هنوز تند بود.

-آروم باش…
زیر لب گفت.

-فقط آروم باش.
اما خودش هم می‌دانست این جمله بیشتر برای دور‌کردن ذهنش از تنهایی با خودش بود.

قدم دیگری برداشت، این بار چیزی زیر پایش تغییر کرد؛ سفیدی زیر کفش‌هایش برای لحظه‌ای لرزید. آنقدر نامحسوس که اگر سرگیجه اش ادامه داشت، شاید متوجهش نمی‌شد. رنگی کم‌رنگ زیر پایش پدیدار شد، سبز. رز ابروهایش را در هم کشید. سبز به آرامی در سفیدی پخش شد؛ مثل جوهری که درون آب ریخته باشند. لکه‌ی رنگ بزرگ‌تر شد و بعد رنگ دیگری در کنار آن شکل گرفت.قهوه‌ای، آبی، خاکستری. رز چند قدم عقب رفت، دنیای اطرافش داشت تغییر می‌کرد.

درختی محو، ابتدا تنها سایه‌ای در میان مه بود؛ بعد تنه‌اش آرام‌آرام شکل گرفت و شاخه‌هایش از دل سفیدی بیرون آمدند. چمن‌ها زیر پاهای رز پدیدار شدند و قطرات ریز شبنم روی ساقه‌هایشان نشستند. هوا هم تغییر کرده بود، دیگر آن سرمای بی‌روح را نداشت. بوی خاک خیس در فضا پیچیده بود؛ بویی آشنا که چیزی را در دورترین قسمت ذهنش لمس می‌کرد.
رز آرام نفس کشید.
چشم‌هایش را بست. برای لحظه‌ای کوتاه، احساس کرد قبلا این بو را جایی حس کرده است؛ جایی خیلی دور، خیلی قدیمی. وقتی چشم باز کرد، مه هنوز همه‌جا را پوشانده بود، اما حالا دیگر سفیدی مطلق وجود نداشت. سایه‌ی درخت‌ها میان مه حرکت می‌کردند و گاهی نور ضعیفی از جایی نامعلوم از میان شاخه‌ها عبور می‌کرد.روزالین دستش را جلو برد، انگشتانش در میان مه ناپدید شدند.

-من کجام؟
این بار سوالش بیشتر از آنکه ترسیده باشد، از روی درماندگی بود.

دیگر انتظار نداشت کسی جوابش را بدهد، اما چند ثانیه بعد، صدایی به گوشش رسید، صدای خندیدن کودکی خیلی معصومانه و آرام. رز بی‌حرکت ماند، صدای خنده دوباره شنیده شد؛ صدای خنده ی دختربچه‌ای که انگار چند متر آن‌طرف‌تر از رز بود، به صورت ممتد به گوش میرسید. ناخودآگاه به سمت صدا برگشت، قلبش دوباره تند شد.

-کسی اونجاست؟
این بار پاسخی نیامد صدا در کسری از ثانیه میان مه ناپدید شد، فقط صدای خش‌خش برگ‌ها که رز زیر قدم هایش خوردشان می کرد شنیده می شد.

چیزی میان مه نمایان شد، یک نیمکت چوبی قدیمی. رز نزدیک‌تر رفت. کنار نیمکت، عروسکی کوچک روی چمن افتاده بود؛ چشم‌هایش روی عروسک ثابت ماند. چیزی در ذهنش شکل گرفت، تصویری محو، دست‌های کوچکی که عروسک را در آغوش گرفته بودند.
صدای کودکی که از چیزی با هیجان حرف می‌زد در فضا طنین انداخت و بعد… خنده‌ای دیگر، این بار درست پشت سرش؛ رز آرام برگشت. دختربچه‌ای چند متر دورتر ایستاده بود، شاید هفت یا هشت سال داشت. لباس ساده‌ای پوشیده بود و موهایش نامرتب روی صورتش ریخته بود. گونه‌هایش از سرما کمی سرخ شده بودند و عروسک دیگری را در آغوش گرفته بود. دخترک به رز نگاه کرد، رنگ چشمش، طرز نگاه کردنش دقیقا شبیه خودش بود.

رز یک قدم جلو رفت.
-سلام…

دخترک جواب نداد، فقط عروسک را محکم‌تر در آغوش گرفت، رز کمی مکث کرد.
-اسمت چیه؟

دخترک اخم کوچکی کرد.
-خودت می‌دونی.

رز گیج شد.
-چی؟

دخترک نگاهش را از او گرفت.
-همیشه همین‌طوری بودی.
-چطوری؟

دخترک شانه‌های کوچکش را بالا انداخت.
-هی سوال می‌پرسیدی، وقتی جوابش رو از قبل می‌دونستی.

رز چیزی نگفت، نمی‌دانست چرا حرف‌های یک کودک هفت‌ساله این‌طور قلبش را می‌فشارد. دخترک دوباره به او نگاه کرد،چشم‌های قهوه ای رنگش درست شبیه چشم‌های رز بود، این برای او از بوسه ی دمنتور ها ترسناک تر بود.

رز یک قدم دیگر جلو رفت.
-من تو رو می‌شناسم؟

دخترک لبخند تلخی زد.
-آره.

مکثی کرد.
-خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

رز به صورتش خیره ماند، حسی عجیب درونش شکل گرفته بود؛ حسی شبیه ایستادن مقابل آینه‌ای که تصویرش را کمی دیرتر نشان می‌دهد.

-تو…
صدایش گرفت.

دخترک قبل از اینکه رز جمله‌اش را تمام کند، گفت.
-ازت خوشم نمیاد

رز برای چند لحظه فقط نگاهش کرد. جمله‌ی ساده‌ای بود؛ از آن جمله‌هایی که یک کودک می‌توانست با اخم و دلخوری به زبان بیاورد و چند دقیقه بعد فراموشش کند اما چیزی در لحن دخترک وجود داشت که اجازه نمی‌داد رز آن را ساده بگیرد. پشت آن صدای کوچک، غمی قدیمی جا خوش کرده بود؛ غمی که انگار مدت‌ها منتظر مانده بود تا بالاخره کسی آن را بشنود.

رز لب‌هایش را تر کرد.
-چرا؟

دخترک سرش را پایین انداخت و با نوک کفشش تکه‌ای از چمن خیس را کنار زد.
-چون تو همیشه با من بداخلاق بودی.

رز ابروهایش را در هم کشید.
-من؟

دخترک سرش را بالا آورد.
-آره، تو.

لحنش کمی تندتر شد؛ همان‌طور که بچه‌ها وقتی احساس می‌کنند کسی حرفشان را جدی نمی‌گیرد، ناگهان جدی می‌شوند.
-هر وقت یه چیزی رو اشتباه می‌کردم، سرم داد می‌زدی. هر وقت نمره‌م اون چیزی نمی‌شد که می‌خواستی، می‌گفتی باید بیشتر تلاش کنم. حتی وقتی خسته بودم، می‌گفتی هنوز کار دارم.

رز به سختی نفس کشید، دخترک ادامه داد.
-یادت میاد یه بار فقط می‌خواستم برم بیرون بازی کنم؟

رز چیزی نگفت.
-گفتی اول باید همه درسام رو بخونم و بعدش شاید اجازه داشته باشم .

لبخند کوچکی روی صورت کودک نشست؛ لبخندی که بیشتر از خنده، شبیه تلاش برای یادآوری چیزی دور بود.
-منم نشستم همه‌شو انجام دادم.

چشم‌هایش دوباره پایین افتاد.
-بعد که تمومشون کردم، هوا تاریک شده بود.

رز نگاهش را از او گرفت، چیزی در ذهنش روشن شد. یک عصر تابستانی، اتاقی مرتب و کتاب‌هایی که بر اساس رنگشان روی میز چیده شده بودند؛ دختربچه‌ای که مدام به پنجره نگاه می‌کرد و منتظر بود کارهایش تمام شود. رزِ کوچک‌تر، با همان اخم همیشگی، مدام به خودش می‌گفت اگر الان تمامشان نکند، فردا عقب می‌افتد.

روزالین آرام گفت.
-یادم نیست.

دخترک سرش را بلند کرد.
-من یادمه.

دو کلمه بیشتر نبود، اما چیزی درون رز را شکست. دخترک دست‌های کوچکش را دور عروسک جمع کرد.
-من همه‌شونو یادمه.

چانه‌اش لرزید.
-خاطراتی که برای تو اینقدر بی ارزش بودن که فراموششون کنی، روزایی بودن که من به عنوان یه بچه زندگیشون کردم.

رز به او نزدیک‌تر شد.
-من قصد نداشتم…

دخترک حرفش را برید.
-می‌دونم.

این بار صدایش آرام‌تر بود.
-می‌دونم قصد نداشتی اذیتم کنی.

اشکی روی گونه‌اش چکید.
-ولی کردی.

رز دیگر نتوانست چیزی بگوید، دخترک با پشت دست اشکش را پاک کرد.
-تو همیشه فکر می‌کردی باید منو درست کنی.

نگاهش به رز ثابت ماند.
-انگار یه چیزی توی من خراب بود.

رز سرش را تکان داد.
-نه…
-چرا!

دخترک صدایش را بالا برد.
-همیشه همین بود! همیشه یه چیزی کم داشتم. باید بهتر می‌شدم، باهوش‌تر می‌شدم، قوی‌تر می‌شدم، کمتر اشتباه می‌کردم…

نفسش لرزید.
-ولی من فقط یه بچه بودم.

این بار روزالین حتی نتوانست پلک بزند، دخترک چند قدم عقب رفت و کنار همان نیمکت ایستاد.
-من نمی‌خواستم قهرمان باشم نمی‌خواستم همیشه همه به من افتخار کنن.

لب پایینش لرزید.
-فقط می‌خواستم یکی بهم بگه اشکالی نداره اگه امروز نتونستم.

رز احساس کرد چیزی سنگین روی سینه‌اش نشسته است. تمام عمرش از شکست می‌ترسید؛ از اینکه یک روز نتواند بهترین باشد و دیگر ارزشی نداشته باشد. آن‌قدر از این ترس فرار کرده بود که نفهمیده بود نخستین کسی که از او می‌ترسد، همان کودکی است که سال‌ها پیش مجبورش کرده بود زودتر از موعد بزرگ شود.

دخترک آرام گفت.
-من حتی وقتی خوشحال بودم هم می‌ترسیدم.

رز به او نگاه کرد.
-چرا؟
-چون فکر می‌کردم شاید خوشحال بودنم باعث بشه از چیزی عقب بمونم.

اشک دیگری روی صورتش لغزید.
-تو بهم یاد دادی همیشه باید حواسم به فردا باشه.

مکث کرد.
-ولی هیچ‌وقت نگفتی امروز هم مهمه.

رز چشم‌هایش را بست، اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش نشستند.
-من خیلی متأسفم.

دخترک چیزی نگفت، رز دستش را روی سینه‌اش گذاشت؛ انگار می‌خواست چیزی را که سال‌ها درونش دفن کرده بود، از آنجا بیرون بکشد.
-فکر می‌کردم اگه سخت بگیرم، یه روز آدم بهتری میشی، ولی فراموش کردم تو از اول هم به اندازه کافی خوب بودی.

دخترک با تردید نگاهش کرد.
-ولی الان دیره.
-خب… من….
-الان برای هرچیزی دیر شده.

رز چند لحظه فقط نگاهش کرد. کلمات دخترک در ذهنش می‌چرخیدند، اما هیچ‌کدام به جمله تبدیل نمی‌شدند. تمام چیزهایی که می‌توانست بگوید، حالا شبیه بهانه‌هایی بی‌ارزش بودند؛ توضیحاتی که شاید برای آرام کردن خودش کافی بنظر می رسید، اما نمی‌توانستند چیزی را که سال‌ها پیش در دل آن کودک شکسته بود، درست کنند.
نگاهش روی صورت دخترک ماند. همان صورت کوچک و آشنایی که حالا برایش از انعکاس هر آینه‌ای واقعی‌تر بود. چشم‌هایی که زمانی خودش را در آن‌ها نمی‌دید؛ چون همیشه آن‌قدر درگیر پیدا کردن نقص‌ها بود که فرصت نکرده بود بفهمد صاحب این چشم‌ها فقط یک بچه است.

رز آرام یک قدم جلو رفت.
-نه… دیر نشده.

دخترک سرش را تکان داد.
-چرا، شده.

صدای آرامش بیشتر از یک فریاد رز را می‌ترساند. دیگر در آن از خشم و گله‌ای که لحظاتی پیش در صدایش بود، چیزی باقی نمانده بود؛ فقط خستگی بود. خستگی کودکانه که مدت‌ها منتظر مانده و حالا دیگر نمی‌دانست چه میخواهد.

رز قدم دیگری برداشت.
-من می‌تونم جبرانش کنم.

دخترک یک قدم عقب رفت. حرکت کوچکش برای رز عجیب بود؛ انگار فاصله‌ی میانشان ناگهان بیشتر از چند قدم شده بود. رز همان‌جا ایستاد.
-فقط یه فرصت بهم بده.

دخترک نگاهش را پایین انداخت. انگشت‌های کوچکش دور بدن عروسک جمع شده بودند و گوشه‌ی لباس عروسک را آن‌قدر محکم گرفته بود که بند انگشتانش سفید شده بودند.
-من خیلی وقت منتظرت موندم.

رز نفسش را آرام بیرون داد.
-می‌دونم.

دخترک سرش را بلند کرد.
-نه، نمی‌دونی! اگه می‌دونستی، اون‌همه مدت منو تنها نمی‌ذاشتی.

این بار نگاه رز شکست، چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست و تصویرهایی که سال‌ها از آن‌ها گذشته بود، یکی‌یکی در ذهنش جان گرفتند؛ میزهای پر از کتاب، دفترهایی که باید کامل می‌شدند، ساعت‌هایی که دخترک پشت پنجره نشسته بود و منتظر بود که بتواند خودش را مقابل قضاوت های ذهنی اش کامل نشان دهد.

روزالین همیشه فکر کرده بود دارد خودش را برای آینده آماده می‌کند. دخترک عروسکش را محکم‌تر در آغوش گرفت.
-من فقط می‌خواستم یه بار بهم بگی خوبم.

رز سرش را بالا آورد، اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین آمده بود.
-فقط یه بار.

گلوی رز درد گرفت، لب‌هایش را باز کرد، اما صدایی بیرون نیامد. چند ثانیه طول کشید تا بتواند زمزمه کند.
-تو خوب بودی…

دخترک نگاهش کرد.
-الان می‌گی؟

همین سه کلمه کافی بود تا رز احساس کند چیزی درون سینه‌اش فرو می‌ریزد. دستش را جلو برد.
-بذار بغلت کنم.

دخترک فورا عقب کشید. رز لحظه‌ای مکث کرد، اما باز هم به سمتش رفت. دستش را بالا آورد؛ فقط می‌خواست برای یک لحظه شانه‌ی کوچک او را لمس کند، شاید بتواند با یک آغوش تمام سال‌هایی را که خراب کرده بود، پس بگیرد؛ اما دخترک خودش را کنار کشید.
-بهم دست نزن!

دست رز در هوا متوقف ماند، چشم‌هایش روی انگشتان خودش ثابت شد. همان دست‌هایی که همیشه دفترهایش را از او گرفته بودند، تکالیفش را ورق زده بودند، اشتباهاتش را خط زده بودند؛ حالا حتی اجازه نداشتند او را لمس کنند.

رز آرام دستش را پایین آورد.
-من فقط… فقط می‌خواستم بدونی که متاسفم.

دخترک چیزی نگفت، رز به او نگاه کرد میدانست که دیر شده و باید کودکی از دست رفته اش را فقط تماشا کند. چند قدم دیگر جلو رفت.
-من واقعا متاسفم.

دخترک پلک زد، اشکی تازه روی گونه‌اش لغزید.
-دیر شده.

دخترک شروع به دویدن کرد، روزالین با تمام توانش فریاد کشید تا شاید بتواند دخترک را متوقف کند. بدون فکر به دنبالش رفت، پاهایش در میان چمن خیس فرو می‌رفتند و مه سنگین اطرافشان با هر قدم کنار می‌رفت و دوباره پشت سرش بسته می‌شد.


-صبر کن، خواهش می‌کنم !
صدای رز در فضای سفید و بی‌انتها می‌پیچید.

دخترک کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شد. رز سرعتش را بیشتر کرد، اما هرچه جلوتر می‌رفت، فاصله بیشتر به نظر می‌رسید؛ ذهنش قضاوتگرش میان خودش و کودکی اش قرن ها فاصله ایجاد کرده بود .

-من دوستت داشتم!
دخترک برای لحظه‌ای ایستاد.

رز هم ایستاد، نفسش بریده بود و اشک‌هایش روی صورتش می‌لغزیدند.
-فقط بلد نبودم چطوری دوستت داشته باشم…

دخترک سرش را کمی برگرداند، چشم‌هایش دیگر خشمگین نبودند، غمگین بودند.
-کاش همون موقع بلد بودی.

رز خواست جلو برود، اما مه فاصله ی بینشان را بیشتر کرد؛ اول پاهای دخترک را پوشاند، بعد شانه‌هایش را و در آخر صورت کوچکش را.

-نه… صبر کن
اما دخترک دیگر دیده نمی‌شد، رز چند قدم دیگر دوید.

-خواهش می‌کنم!
دستش را در هوا دراز کرد، انگار هنوز می‌توانست دل دخترک را به دست بیاورد، اما هیچ‌چیز نبود، حق با رزِ کوچک تر بود؛ دیر شده بود.

روزالین با نفس بریده‌ای چشم‌هایش را باز کرد، نور شدید آسمان برای چند ثانیه دیدش را تار کرد. صدای جمعیت مثل موجی عظیم از همه طرف به سمتش هجوم آورد؛ فریاد، سوت، تشویق و صدای گزارشگر در هم آمیخته بودند. بدنش هنوز سنگین بود، سرش درد می‌کرد و انگشتانش ناخودآگاه دور چیزی محکم شده بودند. نگاهش را پایین آورد، گوی زرین؛ هنوز در دستانش بود. بال‌های کوچک طلایی‌اش میان انگشتان رز می‌لرزیدند و نور خورشید روی سطح طلایی آن می‌درخشید.

برای چند ثانیه فقط به آن نگاه کرد. بعد صدای فلور را شنید.
-رز!

فلور با تمام سرعت خودش را به او رساند و او را در آغوش گرفت.
-‌گرفتیش! تو واقعا گرفتیش!

رز در آغوشش تکان خورد، انگار تازه داشت وزن بدن خودش را به یاد می‌آورد؛ صدای هاول از جایی نزدیک به گوشش رسید.
-گریفیندور برد!

دملزا هم خودش را به آن‌ها رساند و خنده‌اش میان صدای جمعیت گم شد، رز بالاخره لبخند زد. دست‌هایش را دور فلور حلقه کرد.

-بردیم…
صدایش آرام‌تر از چیزی بود که باید می‌بود.

پرچم‌های قرمز و طلایی بالای سرشان تکان می‌خوردند و صدای هواداران زمین بازی را تسخیر کرده بود . بازیکنان گریفیندور دور رز جمع شده بودند؛ دست‌هایی روی شانه‌اش می‌نشست، موهایش را به هم می‌ریختند و یکی پس از دیگری به او تبریک می‌گفتند.
باید خوشحال می‌بود، بالاخره کاری را انجام داده بود که تمام بازی از انجام دادنش عاجز بود. اما میان تمام آن شادی، سیاهی درونش سکوت ایجاد کرده بود، چیزی که هیچ‌کس نمی‌دید. رز برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و دوباره همان صدای کوچک را شنید.
-کاش همون موقع بلد بودی.

چشم‌هایش را باز کرد، لبخند هنوز روی صورتش بود. اما بخشی بزرگ و دوست داشتنی ای از خودش را برای همیشه در دستان آن دخترک جا گذاشت.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/30 13:10:57
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/30 14:55:13
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/30 15:07:56
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریفیندور VS ریونکلاو


سوژه: انفجار


آفتاب آنقدری سوزان بر زمین می‌تابید، انگار دابی اورا تهدید کرده بود که اگر از زیر وظیفه ات شانه خالی کنی و به ابرهای سیاه مزاحم اجازه ی ورود به آسمان را بدهی، با تو برخورد شدیدی خواهیم کرد. شاید حتی تورا اخراج، و خورشید دیگری را جایگزین کنیم. در آن گرمای تابستانی، تماشاچیان قرمز و آبی پوش، در میان جایگاه هایشان غوغای عجیبی به پا کرده بودند. آنها آنقدر سروصدا میکردند که گزارشگر کوییدیچ، هر لحظه به آنها تذکر میداد. زیرا ظاهرا یکی از پروفسور ها که از بیماری رنج می‌برد نیز، میان جمعیت حضور داشت و احتمالا تحمل سروصدای بیش از حدواندازه را نداشت.

لیلی از شب گذشته، نگرانی های زیادی را تحمل کرده بود. او داستان های زیادی را در سرش بافته بود. داستان هایی از قبیل اینکه، اگر کسی کوافل را جادو کرده باشد، و درست در همان لحظه ای که کوافل را به دست میگیرم منفجر شود چه؟ یا حتی اگر وقتی بازیکن جستجوگر با سرعت از کنار من رد می‌شود، گلدن اسنیچ کنار گوش من منفجر شود چه؟ اما بعد از آن، در دل مرلین را شکر کرد که گلدن اسنیچ کوچک است. زیرا نهایتا او فقط گوشش را از دست می‌دهد.

او همچنین، شب گذشته آنقدر نگران به خواب رفته بود که بعد از داستان سرایی های بی حدو اندازه اش، خواب یک کوافل سخنگو را دیده بود که در دستان او قرار داشت.
- اگه پرتم کنی توی حلقه ی حریف، مغز دروازه بانشونو منفجر می‌کنم.
- چ... چی؟ پس اگه پرتت نکنم چی؟
- اونموقع، توی دستات منفجر می‌شم.

لیلی وقتی این خواب را دیده بود، با وحشت از خواب پریده بود. اما وقتی دوباره خوابید، اینبار خواب یک گلدن اسنیچ را دیده بود. در خواب لیلی، گلدن اسنیچ بال نداشت. او دنبال لیلی می‌دوید و فریاد می‌زد « بالام رو پس بده! » اما لیلی بال های اورا ندزدیده بود. در نهایت، گلدن اسنیچ طوری که لیلی نمی‌تواند آن را توصیف کند، بالای سر او ترکیده بود.

اما لیلی جرعت نداشت خواب هایش را برای کسی تعریف کند. زیرا هم‌‌گروهی هایش، هیچ خوش نداشتند بازیشان مقابل ریونکلاو، فقط با یک خواب خراب شود. وقتی همراه با دیگر بازیکنان، پا به زمین کوییدیچ می‌گذاشت، جمعیت تماشاچیان همانند یکی از کابوس هایش به نظر می‌رسیدند. آنها هوار می‌کشیدند و نامشان را صدا می‌زدند و در مقابل، ریونکلاوی ها که می‌خواستند صدای تشویق هایشان بلند تر از گریفیندوری ها باشد، جیغ هایی به رنگ سیاه و بنفش می‌کشیدند.


وقتی کاپیتان های هر دو تیم با یکدیگر دست دادند، سوت آغاز بازی در گوش ها پیچید. صدای تشویق ها حالا دوبرابر شده بود و به نظر می‌رسید آن پروفسور بیمار و پیر، از شدت هیجان سکته کرده باشد. زیرا لحظه ای در جایگاه پروفسوران آشوب برپا شد و دوباره همه چیز به حالت عادی خود بازگشت. لیلی با نیمبوسی که تازه خریده بود، در ارتفاع حلقه ها پرواز میکرد و کمی آنطرف تر، مدافعان سخت مشغول بازداشتن تیم مقابلشان بودند.

مردمک چشمان لیلی، کوافل را که از فردی به فرد دیگر منتقل می‌شد، با سرعتی بی نهایت دنبال می‌کرد. اما همچنان صدای آزار دهنده ی گزارشگر، که داشت لحظه به لحظه ی اتفاقات بازی را گزارش می‌داد، با صدای افکار انفجاری و پیچ در پیچش مخلوط می‌شد و اورا بیشتر و بیشتر آزار می‌داد. وقتی کوافل برای اولین بار به دستش رسید، سریعا آن را به طرف شخص دیگری پرتاب کرد. حتی با اینکه موقعیت بسیار خوبی برای پرتاب در حلقه برایش پیش آمده بود، اما ترس از انفجار باعث شد آن را از دست بدهد.

یک ربع از شروع بازی گذشته بود و او، دو بار جاخالی داده بود تا فقط کوافل را در دست نگیرد. زیرا هر بار که توپ به او نزدیک می‌شد، مغزش با سرعت دوبرابر کار می‌کرد و به او هشدار ترکیدن توپ را می‌داد. اما در نهایت با صدای بلند گزارشگر به خود آمد.
- و حالا، ریونکلاو 10 امتیاز دیگه میگیره و دوباره از گریفیندور جلو میوفته!

در دل به خودش که فرصت های بسیاری را برای بردن این بازی از دست داده بود، لعنتی فرستاد و خواست افکارش را همانجا رها کند، که توپ با سرعت به سمتش پرتاب شد. اینبار چاره ای نداشت که آن را در دست بگیرد و به درون حلقه پرتاب کند.

- لیلی اوانز کوافل رو می‌گیره!

وقتی به دروازه بان آبی پوش مقابل خودش نگاه کرد که حالا درگیر یک توپ بازدارنده شده بود، خوابی ک دیده بود را به یاد آورد. اگر مغز دروازه بان منفجر می‌شد، ارزشش را به بردن گریفیندور داشت؟

- لیلی اوانز داره این فرصت طلایی رو از دست میده؟ اون واقعا منتظر چی وایستاده!

دروازه بان همچنان درگیر آن توپ بازدارنده بود. دروازه کاملا خالی بود. حتی اگر توپ قرار بود منفجر شود، دروازه بان آنجا حضور نداشت که مغزش روی زمین بپاشد. یکباره مصمم شد تا توپ را درون حلقه بیندازد اما، افکار انفجاری، دوباره به مغزش هجوم آوردند.
- اگه وقتی انداختمش کسی بخواد اونو بگیره... اگه وقتی انداختمش دروازه بانه برگرده سر جاش؟ اگه... اگه...

لحظه ای پلک هایش را روی هم گذاشت. اما بعد از آن نفهمید چه شد که گزارشگر بار دیگر نامش را بر زبان آورد. نفهمید چه شد که بعد از آن تشویق گریفیندوری ها شدت گرفت. اما وقتی چشمانش را باز کرد، فهمید او کوافل را درست درون حلقه پرتاب کرده است. بدون اینکه منفجر شود. بدون اینکه مغز کسی به اطراف بپاچد. او فقط توانسته بود بفهمد این انفجار نه از طرف کوافل بود، و نه از طرف گلدن اسنیچ و جستجروگرش. انفجاری که آن زمان درحال رخ دادن بود، فقط و فقط، درون مغز او رخ داده بود. و او توانسته بود، بلاخره آن را خنثی کند.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلایترین
VS
هافلپاف

خواب شتر


زمین کوییدیچ هاگوارتز، ساعت ۶:۱۷ صبح، هوای گرگ و میش و سنگین

سوروس اسنیپ سوار بر جاروی استاندارد مدرسه، در ارتفاع سی فوتی از سطح زمین، با چشمانی که مثل دو تکه یخِ سیاه می‌سوختند، نظاره‌گر اولین مسابقه‌ی کوییدیچ فصل بود. اما چیزی در فضا بود که با هر بار چرخش جارو، سنگین‌تر و آزاردهنده‌تر می‌شد. چیزی که نه طلسم بود، نه نقشه‌ی دامبلدور، نه حتی یکی از شوخی‌های بی‌مزه‌ی غارتگران. چیزی عجیب‌تر از همه‌ی اینها: یک خواب شتر.

نه یک خواب معمولی، نه آن خوابی که سر کلاس معجون‌سازی به سراغ دانش‌آموزان بی‌حوصله می‌آید، بلکه یک خوابِ سنگین، مرموز و همه‌گیر که انگار از دلِ خود هاگوارتز برخاسته بود تا این مسابقه را به یک کابوسِ دسته‌جمعی تبدیل کند.

----------

نیمه‌ی اول: سنگینی در هوا

از همان دقیقه‌ی اول، اسنیپ متوجه شده بود که تیم هافلپاف، با آن شور و شوق همیشگی‌شان، غیرعادی رفتار می‌کنند. تعقیب‌کننده‌هایشان، که معمولاً مثل زنبورهای عصبانی دور حلقه‌ها می‌چرخیدند، حالا با حرکاتی کُند و بی‌حال پرواز می‌کردند. دروازه‌بانشان، که سابقه‌ی مهار طلسم‌های سخت را داشت، چند بار ساده‌ترین گل‌ها را از دست داد و وقتی توپ از کنار دستش رد شد، به جای ناراحتی، خمیازه‌ای کشید که می‌شد از زمین دید.

اسنیپ با نگاهی تیزبین به نیمکت هافلپاف نگاه کرد. کاپیتانشان، تد ریموس لوپین، روی نیمکت نشسته بود و با چشمانی نیمه‌باز، انگار نه انگار که تیمش در حال متلاشی شدن است، زیر لب آهنگی غمگین زمزمه می‌کرد.

· «چه مزخرفاتی...» اسنیپ زیر لب غرید و گاف را محکم به سمت یکی از تعقیب‌کننده‌های هافلپاف پرتاب کرد. اما وقتی گاف به هدف خورد، آن تعقیب‌کننده به جای اینکه از خودش واکنش نشان دهد، فقط کمی کج شد و با همان حالت خواب‌آلود به پرواز ادامه داد.
· «این یک توطئه است...» اسنیپ با خودش فکر کرد. «طبیعتاً دامبلدور دوباره دست به کار شده تا روحیه‌ی اسلایترین را تضعیف کند. اما این بار، بیش از حد احمقانه عمل کرده است.»

----------

نیمه‌ی دوم: خواب شتر، مهمان ناخوانده

وقتی سوت نیمه‌ی دوم به صدا درآمد، اسنیپ دیگر مطمئن شد که این خواب، فقط مختص هافلپاف نیست. خودش هم در چند لحظه‌ی کوتاه، حس کرده بود که سنگینیِ عجیبی پلک‌هایش را می‌فشارد. مثل شتری که بعد از هفته‌ها راهپیمایی در بیابان، یکباره تصمیم گرفته باشد در وسط زمین کوییدیچ چرت بزند و همه را با خودش به خواب عمیق ببرد.

او در حالی که داشت به سوی اسنیتچ شیرجه می‌زد، ناگهان چشمانش را بست و برای یک لحظه، خود را در کلاس معجون‌سازی دید. پشت میزش نشسته بود، نمره‌های ضعیف دانش‌آموزان را بررسی می‌کرد و از خودش می‌پرسید که چرا هیچ‌کس معجونِ درست‌وحسابی درست نمی‌کند. همان لحظه، صدای جاروی یکی از بازیکنان هافلپاف که از کنارش گذشت، او را بیدار کرد.

· «این خوابِ شتر لعنتی دارد تمام تیم را نابود می‌کند.» اسنیپ با عصبانیت فریاد زد، در حالی که سعی می‌کرد چشمانش را باز نگه دارد.
· «اسنیپ، تمرکز کن!» صدای دیانا کارتر، یکی از تعقیب‌کننده‌های اسلایترین، از پایین به گوش رسید. اما خود دیانا هم داشت با نیم‌پلک به سمت حلقه‌ها حرکت می‌کرد، انگار که پرواز در خواب را به پروازِ واقعی ترجیح می‌دهد.

اسنیپ نگاهی به سمت نیمکت اسلایترین انداخت. دراکو مالفوی، که به دلیل محدودیت تعداد ارشدها، به عنوان ذخیره نشسته بود، داشت با چشمانی خیره به زمین نگاه می‌کرد و انگار در یک خیالِ وهم‌آلود، با لرد ولدمورت درباره‌ی قیمتِ گالیون‌ها بحث می‌کرد. کجول هات، آن گابلینِ عجیب که در تیم بود، کاملاً روی جارویش لم داده بود و خروپف می‌کرد.

· «این وضعیت، یک فاجعه‌ی تمام‌عیار است.» اسنیپ با دندان‌های فشرده گفت.

----------

درمیانِ خواب و بیداری

ناگهان، اسنیپ متوجه چیزی شد. از میان زمین بازی، از لابه‌لای تماشاگرانی که بسیاری از آن‌ها هم با چشمانی سنگین و نیمه‌باز مسابقه را تماشا می‌کردند، یک سایه‌ی آشنا را دید. هلنا ریونکلا، که ظاهراً از طلسم خواب شتر در امان مانده بود، با لبخندی مرموز از میان جمعیت رد می‌شد و چیزی را زیر لب زمزمه می‌کرد.

· «آهان... این پای هلنا هم در میان است.» اسنیپ با خودش فکر کرد. «او که هیچ‌وقت از یک فرصت برای آزار دادن اسلایترین دست نمی‌کشد.»

اما اسنیپ به جای اینکه به هلنا توجه کند، تصمیم گرفت از این خواب‌آلودگیِ همه‌گیر به نفع خودش استفاده کند. او دید که یابنده‌ی هافلپاف، که موهایش به هم ریخته بود و چشمانش مثل یک تنبلِ نیمه‌مرده به اسنیتچِ درخشان خیره شده بود، با یک حرکتی خواب‌آلود، مشغول ردگیری توپ طلایی بود.

· «این فرصت است.» اسنیپ با لبخندی که بیشتر شبیه اخم بود، گفت. «اگر همه خواب‌اند، پس من بیدارترینِ مردگان خواهم بود.»
او با سرعتی که نه از روی قدرت، بلکه از روی اراده‌ی محض بود، به سمت اسنیتچ شیرجه زد. حتی در آن سرعت، یک لحظه حس کرد دارد تبدیل به شتر می‌شود که در بیابانی بی‌نهایت، با چشمانی سنگین و کوهانی از شن، دنبال یک حباب آب می‌گردد. اما ذهنِ معجون‌سازش، که سال‌ها بود با خواب‌های سنگینِ ناشی از بی‌خوابی‌های شبانه‌اش دست و پنجه نرم می‌کرد، این بار هم تسلیم نشد.

· «من به اندازه‌ی کافی خواب دیده‌ام که دیگر نیاز به این خوابِ شتر نداشته باشم.» اسنیپ فریاد زد و با دستی که می‌لرزید، اسنیتچ را درست زیرِ بینیِ یابنده‌ی هافلپاف قاپید و آن را در مشتِ خودش چنگ زد.

----------

پایان بازی، آغاز یک معمای جدید

سوت پایان بازی، نه با شور و شوق همیشگی، بلکه با زمزمه‌ای خواب‌آلود و نیمه‌جان از سوی داور به صدا درآمد. اسلایترین برنده شده بود، اما نه به خاطر قدرت، بلکه به خاطر این که یک نفر در میان این همه خواب‌آلودگی، بیدار مانده بود.

تماشاگران که کمک‌کم از خوابِ شتر خارج می‌شدند، با گیجی و حیرت به هم نگاه می‌کردند. برخی یادشان نمی‌آمد بازی چه طور تمام شده است. یکی از هواداران هافلپاف با ناامیدی گفت: «آخیش... ما تو خواب باختیم یا واقعاً باختیم؟»

اسنیپ، در حالی که جارویش را روی زمین می‌گذاشت، به سمت هلنا ریونکلا که هنوز در گوشه‌ی زمین ایستاده بود و با لبخندی مبهم تماشا می‌کرد، رفت.

· «هلنا.» صدای اسنیپ مثل تیغی سرد و برنده بود. «اگر این خوابِ شتر کار تو بوده، باید بدانی که این بار، نقشه‌ات به ضرر خودت تمام شد. تیمِ هافلپاف، با این خواب سنگین، فرصت دفاع نداشت و من از این فرصت استفاده کردم.»

هلنا با همان لبخند مرموز پاسخ داد: «آیا مطمئنی که این خواب مالِ من بود؟ یا شاید خودت، سوروس، خواب شتر را به زمین آورده‌ای تا دیگران را در خواب فرو ببری و تنها خودت بیدار بمانی؟»

اسنیپ برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش به زمین دوخته شد و سپس با همان لحن همیشگی گفت: «این رازی است که باید با خودم به گور ببرم، هلنا. چون اگر بفهمند که من هم درست مثل بقیه، چند لحظه در آن خواب غرق شده بودم، دیگر هیچ‌کس باور نمی‌کند که این پیروزی شایسته‌ی اسلایترین است.»

هلنا خندید و در حالی که در میان جمعیت محو می‌شد، گفت: «پس تو هم به خواب شتر مبتلا شدی، اسنیپ. شاید خوب باشد که گاهی همه‌ی ما، حتی تو، اجازه دهیم که خواب برنده شود. اما این بار، تو برنده‌ای. موقتاً.»

اسنیپ در حالی که به سمت رختکن می‌رفت، نگاهی به آسمان گرگومیش انداخت و زیرلب گفت: «خواب شتر، نه. خواب خروس، بیشتر به کار من می‌آید. چون کسی که خروس‌وار بیدار می‌شود، همیشه برنده است.»

----------

جمعیت کم‌کم زمین را ترک می‌کردند، اما زمزمه‌ی خواب شتر، تا هفته‌ها در راهروهای هاگوارتز پژواک داشت. برخی می‌گفتند که دامبلدور این طلسم را به عنوان یک آزمایش روانی روی دانش‌آموزان اجرا کرده است. برخی معتقد بودند که این کار خودِ اسنیپ بوده تا بدون زحمت، اسلایترین را به پیروزی برساند. اما حقیقت، مثل همیشه، جایی میان خواب و بیداری گم شده بود.

اسنیپ، در خلوتِ اتاقش، نشست و یک لیوان چای تلخ نوشید. چشمانش را بست و برای اولین بار در آن روز، اجازه داد که خواب شتر، برای چند دقیقه، او را در آغوش بگیرد. و در آن خواب، دید که دارد در یک بیابانِ بی‌انتهای جادویی قدم می‌زند و در آنجا، نه اسنیتچ، بلکه یک معجونِ از دست‌رفته را پیدا می‌کند... معجونی که رازِ درمانِ همه‌ی خواب‌های سنگین جهان بود.
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 09:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

گریفیندور VS ریونکلا

سوژه: گاو پیشونی سفید!

اگر قرار بود برای اولین بازی فصل پیش‌بینی رسمی بنویسند، آدم عاقل احتمالاً می‌رفت سراغ تحلیل بازیکن‌ها، ترکیب تیم‌ها، وضعیت آب‌وهوا و هزار چیز دیگری که آدم‌های عاقل برای پیش‌بینی دوست دارند.

اما دملزا رابینز آدم عاقلی نبود.

او سه هفتهٔ تمام مسیر رفت‌وآمد گله‌های اطراف، جهت باد، ارتفاع چمن‌های زمین، زاویهٔ تابش خورشید و حتی عادات گاوهای بریتانیایی را بررسی کرده بود. نه از این جهت که گاوها قرار بود در مسابقه بازی کنند؛ صرفاً دملزا عقیده داشت اگر چیزی در شعاع چند کیلومتری یک اتفاق قرار گرفته، بالاخره یک روز خودش را قاطی آن اتفاق می‌کند! برای همین پیش از شروع مسابقه، به جای گرم‌کردن، یک نقشهٔ عظیم کف رختکن گریفیندور پهن کرده بود که آن‌قدر بزرگ بود که اگر سه‌تا سال هفتمی هم رویش می‌خوابیدند، همچنان جا برای یک شهرک کوچک باقی می‌ماند.

روی نقشه، نقطه‌ای بنفش در ضلع شرقی زمین دیده می‌شد که دورش چندین دایره کشیده شده بود. دملزا با جدیتی که آدم‌های عاقل معمولاً برای اعلام مرگ وزرای سحر و جادو مصرف می‌کند، اعلام کرده بود احتمال ورود گاوی از آن نقطه دوازده و نیم درصد است.

هم‌تیمی‌ها خندیده بودند؛ یکی پرسیده بود این دیگر چه جور نقشه‌ای است. دملزا جواب داده بود که این نقشهٔ ورود گاو است! که البته جوابی نبود که همان آدم‌های عاقل استفاده کنند و فقط خنده‌ی بیشتر بازیکنان را در پی داشت؛ چون ظاهراً در جهانی که هزاران احتمال وجود داشت، فقط یک نفر بود که برای گاو هم نقشهٔ حمله و فرار می‌کشید...


بازی شروع شد. آسمان آبی بود، باد از شمال‌غربی می‌آمد، سایهٔ برج‌ها کمی متمایل به شرق افتاده بود و دملزا همهٔ این‌ها را یادداشت می‌کرد؛ چون هیچ‌کس نمی‌دانست یک کوییدیچ معمولی دقیقاً در چه لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد تبدیل به مسئلهٔ هندسهٔ جادویی شود.

بازیکنان در هوا می‌چرخیدند، کوافل دیگر کوافل نبود و اسمش شده بود: «Spanky» چون بچه بدی بود و مدام از بازیکنان اردنگی می‌خورد، پرچم‌های قرمز و آبی در جایگاه‌ها تکان می‌خوردند و دملزا در میان این همه هیجان، هر چند دقیقه یک بار از جارویش پیاده می‌شد و سراغ بررسی نقشه‌هایش می‌رفت و چیزی روی آن علامت می‌زد.

در اولین یادداشت‌برداری‌اش، وزش باد کمی تغییر کرده بود. علف‌های بخش شرقی کمی بیش از حد بلند شده بودند. هیچ‌کدام از این‌ها برای یک بازیکن عادی معنایی نداشت؛ برای دملزا اما هر رشتهٔ علف یک شاهد بود و هر باد یک متهم! او مطمئن بود اتفاقی در راه است. احتمالاً یک اتفاق بزرگ؛ یا یک گاو!

دقیقه بیست‌وسه، صدای «مـــــاع» از سمت جایگاه ریونکلاو بلند شد؛ آن‌قدر کش‌دار که چند جغد وسط پرواز مسیرشان را گم کردند. بعد گاو وارد زمین شد. یک گاو سفید بود، کاملاً سفید! با پیشانی‌ای که آن‌قدر سفید بود که به نظر می‌رسید طبیعت موقع رنگ‌کردنش حواس‌پرتی به خرج داده.

گاو از شکاف حصار شرقی وارد شد، آرام از کنار زمین گذشت و آمد وسط مسابقه. هیچ عجله‌ای نداشت. هیچ ترسی هم نداشت. انگار سال‌ها در لیگ حرفه‌ای خودچرانی( ) تمرین کرده بود و حالا برای تنوع آمده بود یک مسابقهٔ کوییدیچ را هم خراب کند!

بعد از چند دقیقه پیاده‌روی آرام در جهت هضم ناهار، وسط زمین ایستاد، به بازیکن‌ها، حلقه‌ها، تماشاگر‌ها و کوافل و اسنیچ نگاه کرد، بعد آرام‌آرام خم شد و شروع کرد به چریدن!

همه موجودات زنده و مرده حاضر در ورزشگاه به گاو نگاه کردند و سعی کردند یک‌جوری بهش بفهمانند که برود خانه عمه‌اش ناهار بخورد؛ که تلاشی بود مذبوحانه و نافرجام...

چون خود گاو هنوز به هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد و با آرامشی که به طرز توهین‌آمیزی زیاد بود، مشغول خوردن علف بود.

دملزا از روی جارو لبخند زد؛ از آن لبخندهایی بود که اگر صاحبش می‌توانست پرواز کند، احتمالاً ده سانتی‌متر بیشتر از بقیه ارتفاع می‌گرفت. نقشه‌اش درست از آب درآمده بود. دوازده و نیم درصد. نه دوازده، نه سیزده. دقیقاً دوازده و نیم. برای دملزا این فقط ورود یک گاو به زمین نبود؛ این پیروزی علم بر تمسخر بود. او سه هفته پیش در همان نقطه علامت گذاشته بود و حالا گاو با پاهای خودش آمده بود روی علامت او ایستاده بود. اگر گاو کمی بیشتر به سمت چپ رفته بود، دملزا مجبور می‌شد نصف اعتبارش را به باد بدهد. گاو اما فوق‌العاده همکاری می‌کرد.

از همین حالا می‌توانست ادعای پیروزی بزرگی را داشته باشد که هرگز با کوییدیچ به دست نمی‌آید؛ دیگر آسوده شده بود. نقشه‌اش را به جیبش برگرداند...

و همین‌جا بود که اتفاقی بسیار مهم رخ داد: دملزا فهمید گاو فقط یک پیش‌بینی نیست. گاو یک تاکتیک است.

سریعاً چند نقشه را از کیفش بیرون کشید. یکی از آن‌ها مسیر حرکت احتمالی گاو بود. یکی دیگر زاویهٔ مسیر خروج گاو بود. یکی یک گاو از پهلو داشت که چند فلش از پشتش عبور کرده بودند و در نهایت به حلقهٔ ریونکلاو می‌رسیدند.

دملزا در ذهن خودش زمین را تبدیل کرده بود به یک صفحهٔ شطرنج که به جای مهره، یک گاو وسطش افتاده بود و هرکس زودتر بفهمد گاو به کدام طرف می‌رود، برنده می‌شود؛ پس از داور بازی وقت استراحت درخواست کرد. از آن وقت‌استراحت‌ها که جدیداً در جام جهانی کوییدیچ می‌دهند تا بازیکنان بروند و کمی آب به سر و صورت بزنند و مقداری هم از مربی‌شان کتک بخورند و بعدش برگردند داخل زمین.

دملزا کاپیتان نبود، اما همه را جمع کرد و در چند ثانیه مسیری برای حمله کشید؛ نه یک حملهٔ معمولی، بلکه حمله‌ای با محوریت گاو پیشانی سفیدی که هیچ‌کس جز دملزا نمی‌دانست چرا ناگهان آن‌قدر اهمیت پیدا کرده است. قرار بود گاو وسط زمین بماند، سه مهاجم از سه جهت جدا شوند و دروازه‌بان ریونکلاو که تمام حواسش پیش این موجود سفید و چاق بود، برای چند ثانیه نداند کدام فاجعه را باید اول نگاه کند.

- یک دو سه، دملزا صحبت میکنه... همه بازیکنان توجه کنند... عملیات ما راس ساعت پنج عصر با رمز یا پیژامه مرلین، یا پیژامه مرلین، یا پیژامه مرلین آغاز میشه. با آرزوی موفقیت برای خودمون.  

نقشه اجرا شد. سه گریفیندوری از هم باز شدند. یکی از سمت راست گاو رفت، یکی از سمت چپ و دملزا از بالای سرش رد شد. دروازه‌بان ریونکلاو برای یک لحظه با مهم‌ترین مسئلهٔ زندگی‌اش روبه‌رو شد؛ توپ را بگیرد یا مراقب گاو باشد. اگر گاو مهاجم بود، خیلی بد بود. اگر گاو مدافع بود، بدتر بود. اگر گاو بی‌طرف بود، از همه بدتر بود! چون در آن صورت هیچ قانون تاکتیکی‌ای برایش وجود نداشت و پیش‌بینی‌ناپذیر می‌شد.

 دروازه‌بان یک لحظه به گاو نگاه کرد و همین یک لحظه کافی بود. کوافل از دست دملزا جدا شد و با چنان دقتی وارد حلقه شد که انگار خودش هم نقشه را دیده بود. جایگاه هواداران گریفیندور منفجر شد. گاو هم از سروصدا سرش را بالا آورد، چند ثانیه به جمعیت نگاه کرد و بعد دوباره سرش را پایین انداخت و چرید. ظاهراً برای گاو، گل خوردن ریونکلاو از خوردن یک دسته علف هم کم‌اهمیت‌تر بود.

بعد از آن بازی، گاو پیشونی سفید تبدیل شد به عضو رسمی زمین. هر جا می‌رفت، دملزا برایش نقشه داشت. اگر کنار حلقهٔ گریفیندور می‌ایستاد، دملزا زاویهٔ باد را محاسبه می‌کرد. اگر به سمت مرکز می‌رفت، دملزا مسیر احتمالی توپ را با مسیر احتمالی گاو مقایسه می‌کرد. یک بار گاو دمش را تکان داد و کوافل چند سانتی‌متر منحرف شد! دملزا همان لحظه سه علامت روی نقشه گذاشت، دو خط کشید و نتیجه گرفت که «دم گاو» نیز باید به‌عنوان یک عامل متغیر در تحلیل مسابقه ثبت شود. بعد گاو عطسه کرد. دملزا فوراً یک فلش نارنجی کشید و نوشت: «تغییر فشار هوا». یکی از هم‌تیمی‌هایش در آن لحظه به این فکر افتاد که اصلاً چرا هنوز با دملزا دوست است.

نیمهٔ دوم، گاو سمت دروازهٔ گریفیندور رفت. دملزا نقشه را باز کرد. باد از شمال‌شرق می‌آمد. خورشید کمی پایین‌تر رفته بود و سایهٔ برج افتاده بود روی بخشی از زمین.

گاو در نقطه‌ای ایستاده بود که اگر دو متر به راست می‌رفت، احتمال تغییر زاویهٔ شوت بالا می‌رفت و اگر دو متر به چپ می‌رفت، احتمال اینکه خودش به توپ بخورد بالا می‌رفت. دملزا این‌ها را با دقت بررسی کرد و به این نتیجه رسید که گاو فعلاً در بهترین موقعیت ممکن قرار دارد. چند ثانیه بعد کوافل آمد، گاو ناگهان دمش را تکان داد، توپ تغییر مسیر داد، دروازه‌بان یک قدم اشتباه برداشت و گل خورد. دملزا همان‌جا فهمید که پیش‌بینی قبلی‌اش هنوز از پیش‌بینی بعدی‌اش عقب‌تر است. مشکل این نبود که گاو وارد زمین شده بود. مشکل این بود که گاو حالا بخشی از خود بازی شده بود.

در پایان مسابقه، گاو دوباره از همان شکاف شرقی بیرون رفت؛ همان نقطه‌ای که دملزا سه هفته پیش روی نقشه علامت زده بود. جمعیت هنوز از ماجرای عجیب‌ترین بازی کوییدیچ قرن حرف می‌زدند. داور خسته‌تر از آن بود که حتی دنبال گاو برود. بازیکن‌های ریونکلاو دربارهٔ تاکتیک گاو پیشونی سفیدی غر می‌زدند و بازیکن‌های گریفیندور دربارهٔ گل‌هایشان حرف می‌زدند.

خود گاو اما برگشت سمت چراگاه، انگار فقط آمده بود کمی علف بخورد و ناخواسته نتیجهٔ بازی را به هم بریزد. دملزا روی نقشهٔ بزرگش آخرین یادداشت را نوشت:

«گاو پیشانی‌سفید: ورود از شرق => توقف در مرکز => انحراف کوافل => خروج از شرق! احتمال تکرار: قابل توجه!»

بعد نقشه را تا کرد و گذاشت داخل کیفش.

سه هفته برای پیش‌بینی رفتار یک گاو وقت گذاشته بود.

و فقط یک سؤال برایش باقی مانده بود؛ اگر این یکی گاو بود، پس احتمال ورود بز چند درصد است؟

هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!