VS
گریفندور
سوژه: انفجار
ظهر یه روز آفتابی، داغ و گرم بود. از اون زمانها که آفتاب تو عمودی ترین و مستقیم ترین حالت خودش، درجه حرارت رو روی سوخاری دو رو خاشخاشی تنظیم کرده بود و عهد بسته بود همه رو از سفید یخچالی به سیاه پر کلاغی تغییر رنگ بده. از همون گرماها که سگ هم توش بیرون نمیومد، چون به محض اینکه پاشو میذاشت رو زمین دچار سوختگی درجه چهار میشد. اما حدس بزنید کی تو این گرما بیرون بود؟
- آخه من نمیفهمم کدوم بی مغزی این ساعت از روز رو برای تمرین کوییدیچ انتخاب میکنه؟
آدنا در حالی که شعلههای روی سرش رقابت تنگاتنگی رو با خورشید خانوم در تولید نور و گرما گذاشته بودن، گفت:
- دابی! اون گفت تنها ساعت خالی تیم ما برای تمرین کوییدیچ این ساعته!
- تیم ما؟ یعنی برای بقیه تیمها ساعتهای دیگه گذاشتن که انتخاب کنن؟
- بقیه ساعتها برای گریفندوری های باباست. اول اونا باید ببینم کی راحتن برای تمرینشون بیان بابا جونهای قرمز پوش قهرمان من!
این جمله رو دامبلدور از داخل یه حباب کولر گازیدار که روی سیزده درجه تنظیم شده بود، گفت و قبل از بلند شدن صدای اعتراض تیم ریونکلاو از صحنه دور شد. البته که وقتی دابی برنامهریزی کنه و دامبلدور اجرا کنه غیر از این هم نمیشد انتظار داشت.
- الان گفت بابا جونهای قرمز پوش قهرمان من؟
- دقیقا همینو گفت!
- یعنی همینقدر علنی طرف گریف رو گرفت؟
- مگه بار اولشه که تعجب میکنی؟ از وقتی جد پدربزرگ من تو هاگوارتز درس میخوند دامبلدور همینطوری بوده دیگه!
- اصلا شماها چرا اینقدر خونسردین؟ مگه نمیبینین تو چه وضعی گیر کردیم؟
آدنا با ذوقی از ته دل، در حالی که کمکم داشت به گلوله آتیش کامل تبدیل میشد، به سیبل اشاره کرد. سیبل تریلانی که انگار از سر تا پا دو لایه آستر اضافه روی بدنش کشیده بودن. چون چهار زانو روی چمن در حال بخار کردن نشسته بود و گوی بلورین که نه در واقع گوی آتشینش رو جلو روش گذاشته بود و در حالی که مثل پاندول ساعت با هر ثانیه به چپ و راست در رفت و برگشت بود، زیر لب کلمات نامفهومی رو زمزمه میکرد.
- خب الان یعنی چی؟
آدنا با نگاه "ای بابا تو که ریونی هستی من که نباید همه چیو برات توضیح بدم" واری شروع به توضیح دادن کرد.
- سیبیلو پیشگویی کرده ما تو این مسابقه برنده ایم. الان هم صرفا چون باید یه تمرین قبل بازی داشته باشیم زمینو رزرو کردم. یکی دو ساعت که وقت گذشت میتونیم بریم سر درس و تکلیفمون!
کاساندرا خیلی موافق نبود. ظاهرا رگ پیشگوش بهش میگفت این پیشگویی از بنیان خرابه و مشکل داره اما خب لزومی ندید تا روحیه اعضای تیم رو تو این فاصله نزدیک تا مسابقه خراب کنه. بنابراین در سکوت آهی کشید و مثل بقیه تیم سرشو به جاروش تکیه داد تا این یکی دو ساعت جادوگر پزون تموم بشه و بتونه خودشه به شومینه خوابگاه که تابستونها ازش باد خنک تر از کولر گازی میومد، برسونه.
تمرین بالاخره بعد از چیزی حدود دو ساعت و نیم کباب شدن، جزغاله شدن و یک مورد نزدیک به تبخیر کامل نورا به پایان رسید. البته پایان کلمهی نسبتا خوشبینانهای بود، چون در واقع تمرین زمانی تموم شد که آدنا دیگه قادر به تشخیص تفاوت بین زمین کوییدیچ و سطح خورشید نبود و نورا هم بعد از سه بار پرواز ناخواسته به سمت جنگل ممنوعه، بالاخره با کمک سه نفر و یک طناب به زمین بسته شده بود.
در طول تمرین اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی اگه سوختن دو تا چوبدستی، شکستن یکی از حلقههای تمرینی، گیر کردن پنهلوپه داخل دروازه، پیدا شدن یک بز در جایگاه تماشاچیان و گم شدن ربکا برای چهل دقیقه رو اتفاق خاص حساب نکنیم.
به هر حال، تمرین تموم شد و تیم ریونکلاو به خوابگاه برگشت.
سیبل گوی پیشگویی آتشینش رو برداشت و با اطمینان اعلام کرد:
- فردا روز بزرگیه...
کاساندرا همونطور که داشت از کنارش رد میشد، زیر لب گفت:
- روونا به خیر کنه.

سیبل طوری سریع برگشت سمتش که سیبیلهاش عین فنر بالا و پایین پریدن.
- چیزی گفتی؟
- گفتم امیدوارم فردا هوا خوب باشه.

- آها. منم همینو توی گوی دیدم.
کاساندرا لحظهای مکث کرد.
- توی گوی هوا رو دیدی؟

- نه، توی گوی دیدم که تو درباره هوا حرف میزنی.
کاساندرا ترجیح داد دیگه ادامه نده. و به این ترتیب، شب قبل از مسابقه با آرامش کامل گذشت!
البته آرامش کامل از دید تیم ریونکلاو معنای متفاوتی داشت. آبرفورث تا نیمههای شب دنبال یکی از بزهاش میگشت، پنهلوپه با جوجهتیغی بینامش درباره استراتژی بازی مشورت میکرد، ربکا روی پشتبوم نشسته بود و به کلاغها نگاه میکرد، آدنا مجبور بود هر چند دقیقه یک بار بالشش رو خاموش کنه و نورا هم طبق معمول روی سقف اتاقش خوابش برده بود.
صبح روز مسابقه اما اوضاع فرق داشت. از همون ساعات اولیه، هاگوارتز حال و هوای دیگهای پیدا کرده بود. راهروها شلوغتر از همیشه بودن. دانشآموزها دستهدسته به سمت زمین کوییدیچ میرفتن و صدای حرف زدن و خندیدنشون از تمام طبقات قلعه شنیده میشد. پرچمهای آبی و قرمز در باد تکون میخوردن و هرکس به شکلی خودش رو برای تماشای مسابقه آماده میکرد.
در گوشهای از محوطه، یکی داشت روی صورتش نقاشی آبی میکشید. در گوشهای دیگه، یکی با اعتمادبهنفس کامل پرچم گریفیندور را وارونه گرفته بود. و در بین تمام این هیاهوها، تیم ریونکلاو به سمت ورزشگاه میرفت.
آبرفورث با همون ریش کوتاه و موهای آشفتهش جلوتر از بقیه حرکت میکرد و هر چند قدم یک بار برمیگشت تا مطمئن بشه کسی جا نمونده. پنهلوپه هدفونش را روی گوش گذاشته بود و احتمالا در ذهن خودش کنسرت برگزار میکرد. آدنا از شدت هیجان موهاش به رنگی دراومده بود که اگر کسی از اون میپرسید دقیقاً چه رنگیه، احتمالا مجبور میشد از یک متخصص رنگشناسی کمک بگیره. ربکا مثل همیشه شنلش رو طوری روی سرش انداخته بود که چشماش تقریبا دیده نمیشد. نورا هم... نورا نبود!
- نورا کجاست؟

آدنا وایستاد. همه پشت سرش وایستادن. چند ثانیه به هم نگاه کردن. بعد صدایی از بالای سرشون اومد:
- من اینجام.
همه سرشون رو بالا گرفتن. نورا تقریبا چهار، پنج متر بالاتر از اونها، وارونه در هوا معلق بود.
- چرا اونجایی؟

- نمیدونم.
- چجوری رفتی اون بالا؟
- نمیدونم.
- چجوری برمیگردی پایین؟
نورا کمی فکر کرد.
- نمیدونم.
آبرفورث آهی کشید.
- یکی بره بیارتش.

چند دقیقه بعد، با کمک یک جارو، دو نفر از اعضای تیم و مقدار قابل توجهی شانس، نورا بالاخره به زمین برگشت. یا در واقع فعلا به زمین برگشت. چون تقریبا همون لحظهای که وارد محوطه ورزشگاه شدن، میشد حس کرد امروز قراره اتفاقات بیشتری از یه مسابقه کوییدیچ رخ بده.
ورزشگاه پر بود. صدای تشویق دو تیم از سکوها بلند شده بود و پرچمهای آبی و قرمز در باد تکون میخوردن. تیم ریونکلاو وارد رختکن شد.
همه شروع کردن به آماده شدن. چوبهای جارو کنار دیوار قرار گرفتن. تقریبا چیزی به شروع مسابقه نمونده بود. و درست در همین لحظه بود که سیبل، با قیافهای که انگار تازه مهمترین راز جهان رو کشف کرده، دستش رو بالا برد.
- بچهها.

همه برگشتن سمتش.
- برای بردن یه راه بیشتر نداریم.
کاساندرا با شک نگاهش کرد.
- چی؟
سیبل آروم گفت:
- باید روح هکتور دگورث گرنجر رو احضار کنیم.

چند ثانیه سکوت شد.
- ...کی؟

- هکتور دگورث گرنجر.
- کیه؟

- نمیدونم.
- پس چرا میخوای احضارش کنی؟

سیبل خیلی جدی گفت:
- چون حسم میگه باید این کارو بکنیم.
پنهلوپه هدفونش را برداشت.
- قانعکننده بود.
کاساندرا با دست روی صورتش کشید.
- سیبل، ما اعضای تیم ریونکلاویم. حداقل یه دلیل منطقی بیار.
سیبل گویش را روی میز گذاشت.
- توی گویم دیدمش.
- چی دیدی؟
- هکتورو دیدم...
- خب... بعدش؟
سیبل مکث کرد.
- هیچی. هکتور مرده بود. روحش داشت میلرزید. مدام به من و خودش اشاره میکرد.
چند لحظه همه ساکت موندن.
- ببینین شماها به من اعتماد ندارین؟
جواب قاطع کل این جمع یک نه بزرگ بود، ولی خب هم ریونیها از اوناش نبودن که تو ذوق همگروهیشون بزنن هم الان دم مسابقه هیچکدومشون نمیخواست با قهر سیبل مواجه بشه و تنها مدافع قابل اعتمادشونو از دست بدن. بنابراین. آدنا آهی توی دلش کشید و گفت:
- خب... حداقل میدونیم کجا باید پیداش کنیم.
و این شد که عملیات احضار روح هکتور دگورث گرنجر آغاز شد. در مرحلهی اول سه تا شمع روشن کردن. بعد یه دایره کشیدن و همه داخلش نشستن. بعد پنهلوپه یه جوراب رو وسط دایره گذاشت چون حس میکرد لازمه. کاساندرا به این نتیجه رسیده بود که احتمالا اگه همین الان از پنجره فرار کنه، وضعیت منطقیتره.
سیبل هم گویش رو وسط دایره روی جوراب پنهلوپه گذاشت و شروع کرد به خوندن چیزی که بیشتر شبیه دستور پخت آش رشته بود تا طلسم احضار!
- ای پادشاه معجون... ای آورندهی هر چی نایابه تو پاتیل... ای روح سرگردان... ای هکتور... ای دگورث... ای گرنجر... ای نخودپز...
آدنا آهسته گفت:
- این نخودپز هم جزو فامیلیشه؟

- نمیدونم.
- پس چرا داری میگی؟
- چون چای بابونه گفت بگو!

در همون لحظه شعلههای شمعها بلند شدن. باد سردی توی رختکن پیچید. نورا آروم به سمت زمین کشیده شد و یه صدای بم و گرفته ولی پر از هیجان از وسط دایره بلند شد:
- کی منو احضار کرده؟
همه یه قدم عقب رفتن. روحی نیمهشفاف از بین مه ظاهر شد و سیبل با هیجان جلو رفت.
- هکتور؟
روح سری تکان داد.
- خودمم.

سیبل دستش رو جلو برد... روح به دست اون نگاه کرد.
- چی کار میکنی؟
- سلام.
- به فرض که سلام. الان قراره دست بدیم؟
- آره دیگه ندیم؟
- من مردم.

- خب؟
- دست دادن با مرده یکم عجیب نیست برات؟

سیبل دستش رو پایین آورد.
- درست میگی. به هر حال خوش اومدی به تیم.

هکتور نگاهی به همه انداخت.
- تیم؟

- تیم کوییدیچ.
- من قرنهاست کوییدیچ بازی نکردم.
- مهم نیست. قرار نیست بازی کنی.
- پس چرا منو آوردین؟

سیبل با اعتمادبهنفس گفت:
- برای برد.

هکتور چند ثانیه بهش نگاه کرد. هنوز نمیفهمید سیبل چی میخواست.
- واضح نیست؟ همون کاری که توش فوقالعادهای. برای برد باید معجون درست کنیم.

کاساندرا زیر لب گفت:
- البته که باید معجون درست کنیم.

هکتور با شنیدن کلمه معجون به طور کامل از خودش بیخود شد. از وقتی مرده بود دست به هیچ پاتیلی نزده بود و حالا احضارش کرده بودن تا براشون معجون بپزه. البته اگه سیبل و بقیه ذرهای هکتور رو میشناختن ممکن نبود بهش اعتماد کنن و بذارن حتی سمت پاتیل و آتیش بره. اما خب اگه میشناختنش همینجا باید تیتراژ بالا میرفت و کلاغه به خونهاش نمیرسید. بنابراین... هکتور بدون صدم ثانیهای فوت وقت یه پاتیل از تو جیبش بیرون کشید و اونو وسط رختکن گذاشت. زیرش رو روشن کرد.
- خب. یه مقدار ریشهی خشکشدهی چنار آفریقایی لازم داریم.

پنهلوپه یه کپه چوب خشک از گوشه رختکن برداشت.
- این خوبه؟
- اون ریشه خشکشدهی چنار آفریقاییه؟

- نمیدونم.
هکتور نگاهی به دور و برش انداخت. ظاهرا گزینهی بهتری نبود.
- باشه چارهای نیست همینو بده.
پنهلوپه شانه بالا انداخت و چوبها رو توی پاتیل انداخت.
هکتور ادامه داد.
- سه قطره عرق قورباغه.
آدنا یک شیشه از جیبش در آورد.
- این خوبه؟
- این شربت آلبالو نیست؟
- شبیه همون عرق قورباغه است دیگه.

هکتور کلا سر این چیزها به خودش سخت نمیگرفت. بنابراین شربت آلبالو رو با یه مشت پودر سبز داخل پاتیل ریخت.
- پودر شاخ تکشاخ.
آبرفورث پرسید:
- اگه شاخ تکشاخ نباشه و دو شاخ باشه چی؟

- هرچی هست بریز.
و همین یه جمله باید کافی میبود تا همه بفهمن اوضاع خوب پیش نمیره. اما خب... هیچکس نفهمید. شایدم هیچکس به روی خودش نیاورد.
هکتور یک قاشق از مادهای بنفش رنگ ریخت که اصلا معلوم نبود چیه. بعد یه چیزی که شبیه جوراب بود، بعد یه پر و در نهایت یه تیکه پوست موز کپک زده.
هکتور در آخر دستهاش رو به هم مالید و یه دور لریزد.
- حالا فقط باید صبر کنیم.
پاتیل شروع کرد به قلقل کردن. یک قل... دو قل... سه قل... بعد رنگش از بنفش به سبز تغییر کرد، از سبز به نارنجی، از نارنجی به آبی و از آبی به رنگی که هیچکس اسمش رو نمیدانست.
سیبل آرام گفت:
- فکر نکنم این جواب بده.

کاساندرا برگشت سمتش.
- تازه فهمیدی؟

هکتور به پاتیل خیره شده بود.
- فکر کنم باید...
بــــــــــــــــــوم!
انفجار اونقدر شدید بود که برای چند ثانیه هیچکس چیزی ندید. یه نور سفید همهجا رو پر کرد. رختکن ناپدید شد، دیوارها ناپدید شدن، زمین زیر پاشون ناپدید شد و صدای فریادها بین نورمحو شد و بعد... سکوت.
وقتی نور آرومآروم کنار رفت، آبرفورث اولین کسی بود که دید. چی دید؟ یه ساقهی سبز و بزرگ... خیلی بزرگ. آنقدر بزرگ که آبرفورث مجبور شد سرش رو به کمرش بچسبونه بالا تا نوک اون رو ببینه.
- بچهها...
صداش لرزید.
- فکر کنم یه مشکلی داریم.

پنهلوپه از روی زمین بلند شد.
- کجاییم؟

هیچکس جوابی نداشت. همه اطراف خودشون رو نگاه کردن. درختهایی با تنه سبز، بلند و غولپیکر از هر طرف بالا رفته بودن. باد از بینشون عبور میکرد. آدنا یکی از اونها رو لمس کرد.
- این درخته؟
ربکا گفت:
- فکر نکنم. اگرم باشه درختیه که تا حالا ندیدیم.
- اگه درخت نیست، پس چیه؟
- نمیدونم.
نورا از زمین بلند شد. یا دقیقتر بگم، از زمین جدا شد و شروع کرد به بالا رفتن.
- بچهها، من فکر کنم اینجا خیلی عجیبه.
سیبل دور خودش چرخید تا همه جا رو یه بار نگاه کنه.
- شاید وارد یک جنگل جادویی شدیم.
کاساندرا گفت:
- جنگل جادویی که کَفِش خطکشی داره؟

جمله کاساندرا توجه همه رو به خودش جلب کرد. همه به زمین نگاه کردن. واقعا خطکشی شده بود! اما قبل از اینکه کسی فرصت کنه درباره این مسئله فکر کنه، صدایی عظیم در فضا پیچید.
- و حالااااااااااااااااااااااااااا...
همه از جا پریدن. صدای گوینده از جایی نامعلوم میاومد و بزرگتر و بلندتر از هر صدایی بود که تا حالا شنیده بودن.
- سوت آغاز بازی پرسپولیییییییییییییییییس و استقلاااااااااااااااااااااااااااال!
پنهلوپه آروم پرسید:
-پرسپولیس چیه؟

آبرفورث گفت:
- استقلال چیه؟

ربکا به کلاغش نگاه کرد، کلاغ هم به ربکا نگاه کرد. هیچکدوم جوابی نداشتن. بعد صدای تشویق جمعیت بلند شد. این صدا هم بلندتر از صدای عادی و نرمال بود.
- اینا کین؟

سیبل جواب میده:
- احتمالاً دو تا گروه جادوگری هستن.
کاساندرا گفت:
- چرا جادوگرها اسمشون پرسپولیس و استقلاله؟
- شاید حزب و گروه های جدید وزارتخونه باشن.
درست در همون لحظه چیزی از بالای سرشون عبور کرد؛ یه جسم سفید و بزرگ... خیلی بزرگ... انقدر بزرگ که سایهاش تمام گروه رو پوشوند.
- این دیگه چی بود؟

جسم سفید یه بار دیگه با سرعتی وحشتناک از بالای سرشون رد شد. همه برای چند ثانیه خشکشون زد. و اونجا بود که حقیقت کمکم خودش رو نشون داد.
اون چیزی که اونها فکر میکردن درخته، در واقع چمن بود و اون چیزی که فکر میکردن جنگله، در واقع زمین فوتبال بود. و خودشون... اونها به اندازهی موجودات بندانگشتی کوچیک شده بودن. آدنا به دست خودش نگاه کرد.
- ما کوچیک شدیم.
پنهلوپه تصحیح کرد:
- خیلی کوچیک.

ربکا سرش رو بلند کرد.
- پس اینا حلقههای کوییدیچن؟

اون دور دورا جایی که ربکا بهش اشاره میکرد، سه تیرک سفید عظیم دیده میشد. قطعا جادوگرایی که سالها توی دنیای جادویی زندگی کرده بودن نمیدونستن فوتبال چیه. اونها فقط کوییدیچ رو بهعنوان ورزش میشناختن. بنابراین طبیعی بود که چیزی هم از دروازه فوتبال ندونن و اونو با حلقههای کوییدیچ اشتباه بگیرن.
سیبل گویش رو درآورد.
- صبر کنید.
گوی رو بالا گرفت... گوی خاموش بود.
- خب؟ چی شده؟
- گوی پیشگوییم کار نمیکنه.
کاساندرا با آرامش گفت:
- بالاخره یه چیز درست پیش رفت.

هنوز کسی فرصت نکرده بود تصمیم بگیره چی کار باید بکنن که صدای سوتی وحشتناک تو سراسر ورزشگاه پیچید.
فیـــــــــــــــــــــش!
همه برگشتن.
مادام هوچ درست بالای سرشون وایستاده بود.
- بازیکنها! در جای خودتون قرار بگیرین!
همه به هم نگاه کردند.
- بازیکنان چی؟

مادام هوچ دوباره سوت زد.
- بازی شروع میشه!
و درست همون لحظه بود که یه توپ سفید از فاصلهای نه چندان دور به سمتشون اومد. هر لحظه که نزدیک تر میشد بزرگ و بزرگتر میشد. وقتی بهشون رسید تقریبا به اندازه یه ساختمان عظیم شده بود.
آبرفورث فریاد زد:
- فرار کنید!
همه دویدن و هر کدوم به یه سمتی رفتن. ولی توپ با سرعت میومد.
پنهلوپه، ربکا و آدنا و سیبل شیرجه زدن. ولی نورا به سمت بالا رفت. و خب این احتمالا اشتباهترین کار ممکن بود. و توپ... خب توپ... توپ مستقیم به نورا خورد و اون همراه توپ رفت و رفت و رفت و رفت و بازم رفت....
- کجا داره میره؟

توپ از وسط زمین عبور کرد. نورا هنوز به اون چسبیده بود. تا اینکه هر دو وارد یکی از دروازهها شدن.
- گـــــــــــــــــــــــــــــــــل! توی دروازه. گــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیس!

صدای تشویق ورزشگاه رو منفجر کرد و درست وسط این هیاهو مادام هوچ سوت زد.
- گـــــــــــــــــــل!
همه خشکشون زد.
مادام هوچ با صدای بلند اعلام کرد:
- گل به نفع گریفیندور! ده امتیاز!
- صبر کنید ببینم اصلا تیم مقابل کوشن؟ چرا اونا نیستن؟

- شایدم هستن ولی ما نمیبینیمشون!

- یعنی...
کاساندرا آهسته سرشو تکون داد:
- آره درسته، این کوییدیچ ماست. احتمالا گریفندور هم اندازه ما کوچیک شدن و اون طرف زمینن.
آدنا با ناباوری به سمت دیگه زمین نگاه کرد. جایی تو فاصلهای که برای اونها تقریبا به اندازهی چندین کیلومتر به نظر میرسید، چندین موجود بسیار کوچکتر از اونچه انتظار داشتن، بین ساقههای غولپیکر چمن حرکت میکردن. میپرسین چجوری ریونی ها اونا رو دیدن؟ نپرسین! دیدن دیگه!
- یعنی اونا هم اندازه ما شدن؟

- احتمالا.
- یعنی اونا هم مثل ما اندازه یه مشت مورچه شدن؟
- احتمالا.
- خیلی خوبه.

- چیش خوبه؟
- چون اگه ما نبینیمشون، اونا هم ما رو نمیبینن.

کاساندرا لحظهای به آدنا نگاه کرد.
- آدنا... الان دقیقا ما بودیم که دیدیمشون.
اما قبل از اینکه بحث فلسفی عمیقتری دربارهی وضعیت فعلیشون شکل بگیره، صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد.
- بازی ادامه پیدا میکنه!
و تازه اونجا بود که تیم ریونکلاو فهمید یک مشکل کوچیک وجود داره. مشکلی که البته خیلی هم کوچیک نبود. اونها اصلا نمیدونستن باید چه کار کنن. آدنا به سمت پنهلوپه برگشت.
- خب... به فرض که توپ رو گرفتیم، بعدش چی؟

پنهلوپه شانه بالا انداخت.
- باید بندازیم توی حلقه؟
ربکا به دروازهی عظیم اون طرف زمین نگاه کرد.
- فکر کنم.
اما در اون طرف زمین، اوضاع برای گریفندور هم به شکل عجیبی پیش میرفت.
فلور با اون موهای بلوند نقرهای بلندش بین ساقههای چمن حرکت میکرد و سعی داشت بفهمه این موجودات کوچک آبیپوش دقیقاً چه بلایی سرشون آمده. هاول با شنل بلندش پشت یکی از ساقههای چمن پناه گرفته بود و موهای طلاییش مثل یه پرچم عظیم از بالای سرش بیرون زده بود. ملانی با هیجان به اطراف نگاه میکرد و موهاش از آبی به یاسی تغییر کرده بود. روزالین اما... روزالین از همون لحظهای که فهمیده بود توی زمین فوتبالن، تمام تمرکزش رو روی خطوط زمین گذاشته بود.
- این خطوط خیلی نامنظمن.

لیلی که نزدیکش وایستاده بود، گفت:
- رز، الان واقعاً وقت این حرفاست؟
روزالین با اخم نگاهش کرد.
- بله. چون اگه خطوط زمین نامنظم باشن، مسیر حرکت توپ هم قابل پیشبینی نیست.

لیلی آهی کشید.
- تو حتی وقتی ممکنه با یه توپ به اندازهی یه ساختمان له بشی هم کمالگرایی میکنی.
صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد. توپ سفید از فاصلهای دور به حرکت دراومد. این بار ریونکلاو آمادهتر بود. یا حداقل فکر میکرد آمادهست. توپ به سمت اونها میاومد و با هر متر نزدیک شدن، بزرگتر و وحشتناکتر میشد.
آبرفورث فریاد زد:
- پناه بگیرین!

همه به اطراف دویدن.
پنهلوپه خودش رو پشت یک ساقهی چمن انداخت. ربکا زیر شنلش جمع شد. آدنا خودش رو به زمین چسبوند. و سیبل... سیبل گوی پیشگویی رو بالای سرش گرفت!
کاساندرا با ناباوری نگاهش کرد.
- گوی پیشگویی رو سپر کردی؟

- شاید خاصیت دفاعی جادویی داشته باشه.

توپ از بالای سرشون رد شد. باد ناشی از حرکتش همه رو چند متر روی زمین کشید. همه نفس راحتی کشیدن که از این ماجرا جون به در بردن. اما مشکل اینجا بود که توپ مستقیم به سمت یکی دیگه از اعضای ریونکلاو میرفت. آبرفورث! توپ این بار صاف و مستقیم به اون خورد و آبرفورث همراه توپ رفت.
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!
توپ با سرعت از تمام عرض زمین عبور کرد. آبرفورث هنوز بهش چسبیده بود. و چند ثانیه بعد توپ وارد دروازه شد. و صدای گزارشگر دوباره در ورزشگاه پیچید:
- گــــــــــــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیییییییییییییییس! دو بر صفر!

صدای تشویق تماشاچیها مثل انفجار دیگهای روی سر دو تیم فرود اومد. و مادام هوچ بازم سوت زد.
- گل! ده امتیاز دیگه برای گریفیندور!
کاساندرا آهی کشید و به آسمون نگاه کرد.
- یعنی الان بیست بر صفر شد؟

آدنا با ناامیدی گفت:
- ده امتیاز اول مال گل نورا بود. این یکی هم ده تا. پس بیست. آره.
سیبل گوی خاموشش رو دوباره از جیبش بیرون کشید و داخلش رو نگاه کرد.
- من هنوز پیروزی رو میبینم.
کاساندرا بهش خیره شد.
- ما بیست هیچ عقبیم. و حتی نمیدونیم باید چجوری گل بزنیم!
- خب باشیم!
- خب باشیم؟ معلوم هست چی میگی؟

- گفتم که میبریم.
- چجوری دقیقا؟
سیبل لحظهای فکر کرد.
- با امید.

کاساندرا چشمهاش رو بست. بحث با سیبل بیخودترین کار ممکن بود.
- خیلی خوب.
بازی دوباره شروع شده بود و هرچی بیشتر میگذشت، وضعیت ریونکلاو عجیبتر میشد. اونها هنوز کاملا متوجه نشده بودن که باید توپ رو به سمت دروازه ببرن و ظاهرا هیچکس هم حاضر نبود بهشون توضیح بده. اون طرف، گریفندور خیلی سریعتر با شرایط کنار اومده بود. هاول، که ظاهرا از همون کودکی با مفهوم هرجومرج کنترلشده آشنایی داشت، اولین کسی بود که فهمید باید دنبال توپ بدوه.
- بچهها! هرکی توپ رو دید، بگیردش!
فلور با عصبانیت گفت:
- هاول، این توپ اندازهی یه ساختمونه!
- خب این یعنی راحتتر دیده میشه!
قبل از اینکه کسی بتونه مخالفت خودشو اعلام کنه، توپ دوباره به حرکت دراومد. این بار یکی از بازیکنان گریفیندور خودش رو به نزدیکی اون رسوند و با تمام قدرت سعی کرد مسیرش رو عوض کنه. میپرسید چجوری؟ خب فوت کرد. یه فوت بلند و محکم. شما فکر میکنید چه کار مسخره و بیخودی ولی... توپ تغییر جهت داد و مستقیم به سمت ریونکلاو رفت.
پنهلوپه فریاد زد:
- چرا دوباره سمت ما میاد؟
آدنا گفت:
- چون ما بدشانسیم!
توپ اومد و اومد و اومد و به زمین خورد. یه پرش بزرگ کرد، از روی سر آبرفورث رد شد و این بار مستقیم به سمت ربکا رفت. ربکا خودش رو کنار کشید. توپ از کنارش رد شد و یکی از ساقههای چمن رو خم کرد. چند ثانیه بعد، صدای گزارشگر دوباره بلند شد:
- و توپ وارد محوطه میشه...
همهی ریونکلاویها برگشتن. توپ داشت به سمت یکی از دروازهها میرفت.
- دوباره نــــــــــــــه!

ولی توپ وارد دروازه شد.
- گلللللللللللللللللللللللللللللللل!
گزارشگر فریاد میزد:
- سه بر صفر! برای پرسپولییییییییییییییییییس!
مادام هوچ سوت زد.
- گل! ده امتیاز برای گریفیندور!
آدنا روی زمین نشست.
- سی تا. سی امتیاز عقب افتادیم.

پنهلوپه هدفونش رو دوباره روی گوشش گذاشت.
- من دیگه نمیخوام بدونم.

سیبل اما هنوز کاملا آروم بود.
- صبر کنین.
همه نگاهش کردن.
- چیه؟
- هنوز پیشگویی من سر جاشه.

کاساندرا گفت:
- سیبیل، ما سی هیچ عقبیم. حتی نمیدونیم چطوری باید این امتیازا رو جبران کنیم.
- خب؟
- خب؟ واقعا میگی خب؟
درست در همین لحظه هکتور که از ابتدای مسابقه یک پاتیل کوچک همراه خودش آورده بود، بالاخره حوصلهاش سر رفت و تصمیم گرفت وارد عمل بشه. پاتیل تاشو رو از جیب روحیش بیرون کشید و روی چمن گذاشت.
- وقتشه.
سیبل انگار کلا از اول هم منتظر همین لحظه بود، با خوشحالی برگشت سمتش.
- وقت چی؟

- معجون.

کاساندرا با وحشت گفت:
- نگو که بازم میخوای معجون درست کنی!
هکتور با افتخار گفت:
- هکتور برای هر مشکلی معجونی داره.
آبرفورث پرسید:
- حتی برای اینکه سی هیچ عقبیم؟
هکتور لبخند شیطانی زد.
- برای هر چیزی.
بعد هکتور یه دفترچهی بسیار قدیمی رو هم از اون یکی جیبش کشید بیرون و باز کرد.
- یک مشت خاکستر ققنوس.
سیبل نگاهی به اطرافش کرد، وسط این دنیای نامعلوم دقیقا باید خاکستر ققنوس از کجا پیدا میکرد؟!
- نداریم؟ مهم نیست.

هکتور دست برد سمت زمین و یک مشت خاک برداشت و ریخت توی پاتیل.
- دو قطره اشک اژدها.
آدنا یک بطری از جیبش درآورد.
- اشک اژدها که نداریم ولی اینو من نگه میدارم اگه کسی آتیش گرفت بشه خاموشش کنم.
- بده بیاد همین خوبه.
هکتور بطری رو از آدنا گرفت و کلشو خالی کرد تو پاتیل. همین فرمون با ده، پونزده تا ماده دیگه هم گذشت و هکتور هر چی دم دستش اومد ریخت تو پاتیل و پاتیل شروع کرد به قلقل کردن.
هکتور با رضایت سر تکان داد.
- خیلی خوبه. حالا باید صبر کنیم تا بنفش بشه.
کاساندرا آهسته گفت:
- هیچچیز اینجا خیلی خوب نیست.
و همون لحظه صدای گزارشگر دوباره بلند شد.
- یه شــــــــــوت به سمت دروازه!
- بیا دیدی گفتم...
توپ دوباره در حرکت بود. این بار توپ با سرعت بسیار زیادی از روی زمین رد شد و به سمت دروازه رفت و یه بار دیگه وارد دروازه شد.
- گــــــــــــــــــــــــــــل!
گزارشگر فریاد زد:
- چهار بر صفر!
همونطوری که میشد انتظار داشت، مادام هوچ سوت زد.
- گل برای گریفندور! چهل بر صفر!
آدنا به آسمون نگاه کرد.
- چهل...

سیبل در کمال تعجب و با پررویی هنوز لبخند میزد.
- نباید نگران باشین.

کاساندرا گفت:
- چرا نباید نگران باشیم؟

- چون من هنوز میبینم برنده میشیم.
- کجا میبینی؟

سیبل گویش رو بالا گرفت ولی گوی خاموش بود. بنابراین اونو توی جیب رداش چپوند.
- اهم چیزه توی ذهنم.

کاساندرا به پنهلوپه نگاه کرد. پنهلوپه شونه بالا انداخت و آهی کشید.
- من دیگه تسلیم شدم.
مسابقه ادامه پیدا کرد. و ریونکلاو هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر تو دردسر میافتاد. هر کی تو فکر این بود که باید چه گلی به سرشون بگیرن که... صدای گزارشگر بلند شد:
- و یه شوت دیگــــــــــــه!
توپ با سرعتی وحشتناک حرکت کرد.
این بار حتی ریونکلاو هم تونست مسیرش رو تشخیص بده. حتما شما هم تونستید حدس بزنید... آفرین... درسته!
همه دویدن. واقعا دویدن. تمام عرض زمین فوتبال رو با پاهای بندانگشتیشون طی کردن. از این سو به اون سو. اما توپ بسیار سریعتر بود و از کنارشون گذشت.
آدنا فریاد زد:
- نهههههههههه!

اما توپ با این حرفا وانمیستاد که. بنابراین بی توجه به داد و بیداد آدنا رفت و وارد دروازه شد.
- گللللللللللللللللللل!
گزارشگر تقریبا ورزشگاه رو روی سرش گذاشته بود.
- پنج بر صفر! پنج بر صفر به نفع پرسپولیس! عجب مسابقهای رو شاهدیم!

مادام هوچ سوت زد.
- گل پنجم برای گریفیندور! ده امتیاز دیگه!
همه تیم کلافه شده بودن. تیم پنجاه امتیاز عقب بود، پنجاه امتیاز...
هکتور بی خیال دنیا همون لحظه قاشقش رو تو پاتیل چرخوند.
- معجون آماده است.

آدنا با شک و تردید پرسید:
- مطمئنی؟

هکتور چند ثانیه به پاتیل نگاه کرد. پاتیلی که قرار بود معجونش بنفش بشه ولی الان نارنجی مایل به صورتی بود!
- نه.

- خب چرا گفتی آماده شده؟
- چون بالاخره باید یه جایی تمومش میکردم.

هکتور پاتیل رو برداشت. اما درست در همون لحظه، صدای گزارشگر دوباره بلند شد.
- و این هم شوتی که احتمالا شوت آخر باشه چون فقط چند ثانیه تا پایان بازی مونده!
همه سرشون رو بالا گرفتن. توپ برای بار چندم به حرکت دراومده بود و این بار هم مستقیم به سمت دروازه رفت و باز هم همون همیشگی... وارد دروازه شد.
- گل! گــــــــــــــل! گل ششم! اینجا باشگاه شیشتایی هاست!

صدای جمعیت تموم ستون های ورزشگاه رو میلرزوند. انگار زلزله شیش ریشتری اومده بود.
و باز هم صدای سوت مادام هوچ بلند شد.
- گل! شصت امتیاز برای گریفیندور!
ریونکلاو کاملا سکوت کرده بود. سیبل آروم گوی خاموشش رو که باز از جیبش در آورده بود، توی اون یکی جیبش گذاشت.
- خب...
کاساندرا آهسته گفت:
- خب چی؟ هنوزم میخوای بگی برنده میشیم؟ الان باید چی کار کنیم؟

سیبل لبخند زد. که در نتیجه اون سیبیل هاش تا توی دماغش بالا رفتن.
- فکر کنم وقتشه.

پنهلوپه ناامیدانه نگاهش کرد.
- وقت چیه؟

سیبل به پاتیل اشاره کرد.
- معجون.

همهی اعضای تیم قصد مخالفت داشتن. دهنهاشون باز شد تا اعتراض کنن. اما دیر شده بود.
هکتور که فقط منتظر اشارتی بود و اون اشارتو سیبل بهش داده بود، قاشقش رو توی معجون فرو برد. مایع با اولین لمس قاشق شروع کرد به جوشیدن. یک قل... دو قل... سه قل... چهار قل... پنج قل و... شش قل و...
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!
انفجار دوم حتی از انفجار اول هم بدتر بود. نور سفید همهجا رو گرفت.
صدای فریادها، صدای باد، صدای جمعیت، صدای گزارشگر، صدای سوت مادام هوچ... همه با هم تو یه لحظه محو شدن. چند دقیقه هیچی وجود نداشت. چند دقیقهای که خیلی طولانی به نظر میاومد. و بعد... سکوت بود. سکوتی که حتی از اون لحظه که یه نفر سیبیلهای سیبل رو اشتباهی زده بود هم سنگینتر بود. نور آرومآروم کنار رفت.
اولین چیزی که سیبل دید، سقف ورزشگاه بود. سقفی که از همیشه نزدیکتر به نظر میاومد. بعد چرخید و صورتش رو سمت زمین و چمنها گرفت.
- بچهها...
صدایی از کنارش اومد.
- ما بزرگ شدیم؟

کاساندرا نگاهی به خودش و بقیه کرد.
- آره.

حالا دیگه همه به خودشون اومده بودن و به اطراف نگاه میکردن. چیزی توجهشونو جلب کرد. اینکه خبری از بازیکنای فوتبال نبود و ورزشگاه خالی بود. نه تماشاگری، نه گزارشگری، نه توپی... فقط اعضای دو تا تیم کوییدیچ بودن و مادام هوچ که وسط زمین فوتبال وایستاده بود و همگی سعی میکردن بفهمن دقیقا چه بلایی سرشون اومده. هکتور هم به پاتیل نصف شدهش نگاه میکرد. و حسابی زانوی غم بغل کرده بود.
آدنا اولین نفری بود که به خودش اومده بود.
- حالا فقط باید بفهمیم چطور برگردیمها...
هنوز جملهاش تموم نشده بود که صدای عجیبی از پشت سرشون اومد.
عدهای موجودی سیاهپوش که اصلا معلوم نبود از کجا سبز شدن به همراه یه تعداد ماشین بزرگ ویو ویو کن دور و بر همه رو گرفته بودن. لباسشون اونقدر بلند و عجیب بود که برای چند ثانیه هیچکس نمیفهمید چی هستن.
- دیوانهسازها حمله کردن؟
- فکر نکنم. من بیشتر احساس گرما میکنم تا سرما!
- شاید اینا یه ورژن جدید باشن!
قبل از اینکه کسی بتونه جواب سوال آخرو بده. دیوانهساز نماها به بیخ گوششون رسیدن و یه دست از داخل یکی از اونا بیرون اومد. بعد یک دست دیگه و بعد چند نفر دیگه با دستای دیگه. دست سیاهپوش ناگهان جلو اومد و یقهی آدنا رو گرفت.
- وایسا! چی کار داری می...
آدنا فرصت نکرد حتی داد بزنه. دست اون رو از زمین بلند کرد و داخل لباس کشید.
دست بعدی ملانی رو گرفت. بعد مادام هوچ، فلور، لیلی، رزالین، کاساندرا، پنهلوپه، ربکا و نورا...
ظاهرا این موجودات سیاهپوش هر چی بودن مشکلشون با خانمها بود. آبرفورث جلو پرید تا بلکه بتونه کاری بکنه.
- هی چی کار دارین میکنین؟ همین الان دوستای ما رو پس بدین!

- برو عقب وگرنه تو رو هم هورت میکشیم. تو این کارا دخالت نکنین. فردا با سند و لباس مناسب بیاین شاید پسشون دادیم.

آبر میخواست اعتراض کنه ولی در همون لحظه دست سیاهپوش دیگهای به سمت سیبل اومد. یقهی سیبل رو گرفت و اونو به سمت لباس کشید. اما درست قبل از اینکه داخل لباس بره، یکی از افراد متوقفش کرد و مشغول بررسی سر تا پای سیبل شد. از بالا تا پایین نگاهش کرد.
اول صورتش، بعد دست و پاهاش و نگاهش روی سیبیلهای سیبل متوقف شد. دستش رو جلو آورد و سیبیلش رو لمس کرد.
سیبل با اعتراض گفت:
- مگه خودت ناموس نداری. به ناموس من دست نزن!

مرد مکث کرد. و این بار یکی از موهای سیبیل رو کند!
- آخ...
- این مرده.
- مطمئنی؟
- سیبیل داره.
- شاید تقلبیه. گذاشته که بتونه بیاد تو ورزشگاه.
- نه بابا. سیبیل واقعیه.

سیبل با غرور دستی روی سیبیلش کشید.
- البته که واقعیه. من اینا رو با کود دل بزرگ کردم!

سیاهپوش چند لحظهی دیگه نگاهش کرد. بعد یقهی سیبل رو ول کرد و سیبل روی زمین افتاد. مرد بدون هیچ حرفی برگشت و همراه بقیه رفت. چند ثانیه سکوت برقرار شد. سیبل به همراه تنها باقی موندههای دو تیم وسط زمین وایستاده بود.
پاتیل شکسته کنارش افتاده بود. تقریبا تمام اعضای ریونکلاو و گریفندور رفته بودن. سیبل آهی کشید.
- حالا من دقیقاً باید چه گلی بگیرم وسط این همه بدبختی؟

و اینجوری بود که مسابقهی تاریخی ریونکلاو و گریفیندور به پایان رسید؛ گریفیندور با نتیجهی شصت بر صفر پیروز شده بود. ریونکلاو باخته بود. بدم باخته بود. اونا آبروی شهر... چیز نه گروهشونو برده بودن. اونا به نا کجا رفته بودن و سیبل فقط گذاشته بود برن!
سیبل، گوی خاموشش را زیر بغل زد، سیبیلش رو مرتب کرد و در حالی که به زمین خالی فوتبال خیره شده بود، زیر لب گفت:
-من از اول میدونستم امروز روز بزرگیه.

بعد چند ثانیه فکر کرد.
- فقط نمیدونستم اینقدر بزرگه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








عه، پیشونیش سفیده!

