دملزا رابینز نوشت:
خلاصه!
داستان با گویل شروع میشه که معجونِ عشقی درست میکنه که داخلش تارِ موی هکتور رو ریخته و میخواد کلِ خلق المرلین رو عاشقِ هکتور کنه. (همونطور که خلاصهزنِ قبلی گفت، از خودش بپرسین چرا!) بدین منظور مراسمی رو در پاتیل درزدار برگزار میکنه تا همه ملت، برای معجونعشق خور شدن، اونجا جمع بشن. آلکتو کرو به عنوانِ شهردار سخنرانیش رو شروع میکنه و طیِ یکسری اتفاقات، همراه با اعتراض ملت، خودش اولین قربانی معجون عشق میشه.
بعدِ یکسال، سوژه خودش رو میتکونه و بیشترِ شخصیت هایی که داخلش بودن، میریزن پایین و به جای اونا، الستور و گابریل واردِ سوژه میشن. که یهو چشم گابریل به یه نوشیدنی رنگ و وارنگ و براق و اکلیلی افتاد که دست یه مرد بیخانمان بود و میخواست نوشیدنی رو سر بکشه. گابریل هم مصمم شد که بره و فردِ مجهولالهویه ای رو که از این نوشیدنی های براق داره، پیدا کنه.
پس از مقداری جستجو، یه فردِ مجهولی از بالای درخت اعلام میکنه که معجون رو در اختیار داره. حالا با رضایتِ گابریل، الستور، شخصِ شخیص و والامقامِ سوژه و همینطور فروشندهِ ناشناس، ملت ندای «پیش به سوی ماجراجویی» سر داده و با سر می روند سراغِ ماجرا...***
- کجا میری آقا؟! ماجرای چه جویی؟ جوی چه ماجرایی؟!
راوی با صدای ترمز اتوبوس، یقه جمله آخر را گرفت و کشید عقب.
- «پیش به سوی ماجراجویی» چیه که به ملت نشون میدی؟!
جمله که انتظار چنین برخورد خشنی را نداشت، دو سه تا فعل از جیبش ریخت زمین و با لکنت گفت:
- خب خب... رسمه دیگه! به ما گفتن شما هرکاری خواستی بکن، فقط ملت رو هیجان زده کن.![]()
- هیجان؟! تا همین چند دقیقه پیش ندیدی چقدر به ملت و جامعه جادوگری آسیب زدی؟ اولش که شهردارمون رو عاشق کردی، بعد یـــــــــــه سال سوژه رو کلاً تکوندی، نصف بازیگرا رو انداختی بیرون! دو نفر جدید که الان اونها هم گم شدن رو انداختی وسط داستان، آخرش هم که سروکله یه بیخانمان با نوشیدنی اکلیلی پیدا شد. اصلا معلوم نیست طرف کی هست!
جمله که تا آن لحظه مشغول جمع کردن فعلهای ریختهاش بود، یقهاش را صاف کرد و با اخم گفت:
- ببین... حالا همه کاسهکوزهها داره سرِ من میشکنه! من فقط یه جملهام. از صبح تا شب هرکی هرچی دلش بخواد بارم میکنه، آخرشم خودم باید جواب پس بدم؟
راوی دست به سینه ایستاد.
- پس کی باید جواب بده؟
- نویسنده دیگه! من که خودم ننوشتم «با سر میروند سراغ ماجرا»! اصلاً مگه آدم عاقل با سر میره؟ با پا میرن!اونم اگر نویسنده یادش باشه براشون پا بذاره.
کمی مکث کرد و با نیشخندی ادامه داد:
- تازه، به اون نویسندهتون هم بگین هر پنج خط یه بار.یه شخصیت جدید از آستینش بیرون نندازه. هنوز ملت داشتن اسم گابریل و الستور رو حفظ میکردن که یه بیخانمان اکلیلی هم اضافه کرد! همین روند رو ادامه دادید که حالا دارین با من صحبت میکنین!
ناگهان از ته سالنِ صدای مدیران سایت بلند شد:
- اصلاً یه سؤال! اون مرد بیخانمان چرا نوشیدنی اکلیلی دستش بود؟![]()
- فروشندهی ناشناس قربان چرا روی درخت بود؟ دابی فروشنده پاییندرختی خواست!
- و از همه مهمتر... گویل چرا از اول میخواست کل خلقالمرلین عاشق هکتور بشن؟!
تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
مهمانخانه پاتیل درزدار

افرادی که لایک کردند


خب من از کجا جادوگر، حرفه ای ، غیر سال اولی پیدا کنم؟
شاید اون مردی که درست سمت راسته .
اول شکلات داغ رو تا ته میخورم
بعد میدوم پیش صاحب کافه .
:" کوچه دیاگون کجاست؟چطوری برررمم؟》
صاحب کافه زل زد ، پلک زد ، خندید .
:" گامل زاده ای؟ دنبالم بیا .》
خب ... اگه میفهمیدم باید از دیوار رد بشیم
دنبال این نمیرفتم
_ بیخیال آقا لباسم کثیف میشه
البته مثل اینکه اجباری بود
افرادی که لایک کردند
با جغد بدبخت

گابریل با خود گفت:
- اوه یعنی یکی صدای ذهن منو شنید و راه رسیدن به دیاگون رو برام فرستاد؟!
پس با ذوق و شوق زایدالوصفی پاکت نامه را باز کرد و کاغذی را از آن بیرون کشید که با دستخطی بسیار زیبا رویش نوشته بود:
نقل قول:
به شهر بزرگ لندن خوش آمدی!
ای دختر پانزده سالهای که آمدهای به مدرسهی جادوگری بروی و برای خودت جادوگر بزرگی بشوی، شهرداری لندن افتخار دارد میزبان حضور پرانرژی شما باشد!
هر چقدر دوست داری در شهر لندن برای خودت گشت و گذار کن. اینجا همهچیز برای تجربه کردن در اختیار توست! میتوانی به جاهای مختلف بروی و با استفاده از گزینهی "پاسخ" در همان مکانی که دوست داری بنویسی تا بخوانیم و کیف کنیم!
اگر دوست داری میتوانی از بزرگترین جادوگر دوستدار جادوگران راهنمایی بخواهی، یا از همگروهیهای یکی از یکی باحالترِ هافلپاف که قدم به قدم مثل کوه پشتت خواهند بود کمک بگیری.
گلرت گریندلوالد
گابریل تیت نامه را چند بار خواند و با خودش فکر کرد باید چیزی در ادامه بنویسد؟ به سراغ گزینهی "پاسخ" برود؟ او باید بالاخره راهی برای رسیدن به کوچهی دیاگون پیدا میکرد...
افرادی که لایک کردند


که راحت میشه اون پاتیل درزدار نام رو پیدا کرد
میرم که تو یهو مخم جرقه میزنه ....
راه رو کی نشونم میده؟ چطوری برم کوچه دیاگون؟
راستی برای دختر ۱۵ ساله ی سال اولی ردا دارن؟
چقدر باید برام کوتاه شه؟
یکی بیاد منو ببره کوچه دیاگون
* نشستن روی صندلی پاتیل درزدار و سفارش دادن شکلات داغ خنک *
هر کی آمد آمد. نیومد همینجا میمونم
پ . ن : ببخشید اگه بی مزه بود》
افرادی که لایک کردند
با جغد بدبخت

داستان با گویل شروع میشه که معجونِ عشقی درست میکنه که داخلش تارِ موی هکتور رو ریخته و میخواد کلِ خلق المرلین رو عاشقِ هکتور کنه. (همونطور که خلاصهزنِ قبلی گفت، از خودش بپرسین چرا!
) بدین منظور مراسمی رو در پاتیل درزدار برگزار میکنه تا همه ملت، برای معجونعشق خور شدن، اونجا جمع بشن. آلکتو کرو به عنوانِ شهردار سخنرانیش رو شروع میکنه و طیِ یکسری اتفاقات، همراه با اعتراض ملت، خودش اولین قربانی معجون عشق میشه.بعدِ یکسال، سوژه خودش رو میتکونه و بیشترِ شخصیت هایی که داخلش بودن، میریزن پایین و به جای اونا، الستور و گابریل واردِ سوژه میشن. که یهو چشم گابریل به یه نوشیدنی رنگ و وارنگ و براق و اکلیلی افتاد که دست یه مرد بیخانمان بود و میخواست نوشیدنی رو سر بکشه. گابریل هم مصمم شد که بره و فردِ مجهولالهویه ای رو که از این نوشیدنی های براق داره، پیدا کنه.
پس از مقداری جستجو، یه فردِ مجهولی از بالای درخت اعلام میکنه که معجون رو در اختیار داره. حالا با رضایتِ گابریل، الستور، شخصِ شخیص و والامقامِ سوژه و همینطور فروشندهِ ناشناس، ملت ندای «پیش به سوی ماجراجویی» سر داده و با سر می روند سراغِ ماجرا...
- کجا میری آقا؟! ماجرای چه جویی؟ جوی چه ماجرایی؟!

راوی با صدای ترمز اتوبوس، یقه جمله آخر را گرفت و کشید عقب.
- «پیش به سوی ماجراجویی» چیه که به ملت نشون میدی؟!

جمله که انتظار چنین برخورد خشنی را نداشت، دو سه تا فعل از جیبش ریخت زمین و با لکنت گفت:
- خب خب... رسمه دیگه! به ما گفتن شما هرکاری خواستی بکن، فقط ملت رو هیجان زده کن.
- هیجان؟! تا همین چند دقیقه پیش ندیدی چقدر به ملت و جامعه جادوگری آسیب زدی؟ اولش که شهردارمون رو عاشق کردی، بعد یـــــــــــه سال سوژه رو کلاً تکوندی، نصف بازیگرا رو انداختی بیرون! دو نفر جدید که الان اونها هم گم شدن رو انداختی وسط داستان، آخرش هم که سروکله یه بیخانمان با نوشیدنی اکلیلی پیدا شد. اصلا معلوم نیست طرف کی هست!

جمله که تا آن لحظه مشغول جمع کردن فعلهای ریختهاش بود، یقهاش را صاف کرد و با اخم گفت:
- ببین... حالا همه کاسهکوزهها داره سرِ من میشکنه! من فقط یه جملهام. از صبح تا شب هرکی هرچی دلش بخواد بارم میکنه، آخرشم خودم باید جواب پس بدم؟

راوی دست به سینه ایستاد.
- پس کی باید جواب بده؟

- نویسنده دیگه! من که خودم ننوشتم «با سر میروند سراغ ماجرا»! اصلاً مگه آدم عاقل با سر میره؟ با پا میرن!
اونم اگر نویسنده یادش باشه براشون پا بذاره.کمی مکث کرد و با نیشخندی ادامه داد:
- تازه، به اون نویسندهتون هم بگین هر پنج خط یه بار.یه شخصیت جدید از آستینش بیرون نندازه. هنوز ملت داشتن اسم گابریل و الستور رو حفظ میکردن که یه بیخانمان اکلیلی هم اضافه کرد! همین روند رو ادامه دادید که حالا دارین با من صحبت میکنین!

ناگهان از ته سالنِ صدای مدیران سایت بلند شد:
- اصلاً یه سؤال! اون مرد بیخانمان چرا نوشیدنی اکلیلی دستش بود؟
- فروشندهی ناشناس قربان چرا روی درخت بود؟ دابی فروشنده پاییندرختی خواست!

- و از همه مهمتر... گویل چرا از اول میخواست کل خلقالمرلین عاشق هکتور بشن؟!
افرادی که لایک کردند

نور کمسوی چراغ هود فقط اجاق گاز و حاشیه ی اطرافش را روشن می کند. و در تضاد با تاریکی اطراف قامت مرد قد بلندی جلوی اجاق ایستاده را شبح وار کرده.
صدایی مانند جیر جیر پارکت در محیط می پیچد. مرد سرش را می چرخاند و در نمای بسته چهره ی متمرکز ریموس لوپین دیده می شود. ریموس دست در جیب پیش بندش می کند و بدون ایجاد هیچ صدایی چوبدستی اش را در می آورد و بعد بلند صدا می زند.
-ویل؟
ریموس چوبدستی اش را پشت گوشش می گذارد و به سمت سینک آشپزخانه می رود. آب را باز می کند و دستهایش را می شورد و بعد به سمت پذیرایی قدم تند می کند. شیر آب همانطور باز می ماند. وقتی به پذیرایی می رسد همه جا تاریک است و هیچ جنبنده ای دیده نمی شود. ریموس مدتی به اطراف نگاه می کند، بعد پوفی می کشد و با دستش گردنش را نوازش می کند.
-به نظر میاد از وقت خوابم گذشته.
اما درست وقتی که می خواهد بپیچد و برود سمت اتاق خواب سوزن گرامافون می چرخد و روی صفحه قرار می گیرد.
ریموس با چشم های گرد شده بر می گردد. کف زمین پر از دود تزئینی است. نور افکنی روشن می شود و روی پاهای خوش تراش زنانه ای که در کفش های پاشنه تیز قرمز رنگی جلوه می کنند نور می پاشد. همینطور که هیئت نزدیکتر می شود نورافکن بالا می آید، ساق های ظریف پایش را نشان می دهد و از دامن جذب چاک دار و کمر باریکش بالاتر می آید و دملزا رابینز با موهای مواج و لبخندی زیرکانه را به نمایش می گذارد.
-ریموس!
ریموس ابرویی بالا می اندازد.
-تو توی خونه ی گریمولد چی کار می کنی؟
-منو سیریوس فرستاد. گفت اگر بتونم دل دو طرف رو به دست بیارم می تونم هم اینجا باشم و هم تو مرگخواران. گفت می تونم جاسوس دو جانبه باشم.
ریموس صدایش را صاف می کند و دست به سینه می ایستد.
-چطور می خوای دل همه مون رو به دست بیاری؟
دملزا لبخند شیرین تری می زند و یک طره موی درخشانش را پشت گوشش می اندازد.
-من روش های خودم رو دارم.
ریموس آب دهانش را قورت می دهد و دست هایش را به نشانه ی نفی چند بار جلویش تکان می دهد.
-حتی اگر منم قبول کنم امکان نداره لرد تاریکی قبول کنه.
دملزا می خندد. صدای خنده اش مثل زنگی فرحبخش فضا را پر می کند. بعد آستین دست چپش را بالا می زند و تتوی ترکیبی از اسکلت و مار هویدا می شود.
-من همین حالاش هم تائید لرد رو گرفتم.
ریموس تند تند پلک می زند. دملزا کتی که روی پیراهنش پوشیده را در میاورد و علاوه بر به رخ کشیدن ترقوه های فرشته مانندش مدالی که از گردنش آویزان است را معلوم می کند.
-وقتی لیگ حذفی دیاگون رو بردم خیلی زود قبولم کرد.
ریموس یک قدم عقب می رود.
-حتی اگر انقد که می گی خوب باشی من نمی تونم بذارم هیچ اطلاعاتی از اینجا به بیرون درز پیدا کنه.
دملزا لحظه ای نگاهش را از ریموس می گیرد و لبهایش به سمت پایین متمایل می شوند. لحظه ی بعدی نگاهش به سمت ریموس بر می گردد؛ این بار عمیق تر. یک قدم به ریموس نزدیکتر میشود و فاصله را جبران می کند.
-یعنی حاضر نیستی به عشق زندگیت اعتماد کنی؟
ریموس چهره اش در هم می شود و یک قدم دیگر عقب می رود. دملزا می خندد. دوباره همان صدای زنگ مانند و خوش آوا اما اینبار تیزتر.
-منم یه افسون چهرم. من همه ی چیزایی که زنت هست، هستم ولی تو همه شون بهترم. فقط تا الآن اشتباه کردی و اشتباه هم تو زندگی پیش میاد. مهم آینده ایه که پیش رومونه.
دست ریموس بالا میاد و و با انگشت شستش گونه ی دملزا را لمس می کند و با حس نرمی آن مانند یک برق گرفته دستش را عقب می کشد.
-لزا!...تو متوجه نیستی...
دملزا فقط لبخندش را عمیق تر می کند.
-بهم بگو دملزا! من تمام اسمم رو دوست دارم.
چند لحظه سکوت در بین آنها برقرار شد تا اینبار ریموس کلافه به حرف بیاید.
-اه...چرا فکر کردب من از افسون چهر ها خوشم میاد؟ این یه مزیت نیست که بدونم آدمی که جلومه فقط یه نسخه ی تقلبی از رنگ و شکله.
دملزا یک قدم دیگر جلو می آید که بلافاصله به عقب رفتن ریموس می انجامد و با اینکار ریموس از پشت به دیوار می رسد و به همانجا تکیه می دهد.
-دقیقا به خاطر همین می گم که تا به حال اشتباه کردی. به من نگاه کن! این تا همیشه چهره ی واقعی منه. نیازی نمی بینم چیزی رو در موردش عوض کنم. هیچ وقت از تواناییام توی روابط عاطفیم استفاده نمی کنم. من یه زن کاملم. نیاز نیست پشت رنگای بچه گانه و تیپای خیابونی یا شوخیای بی نمک قایم شم.
ریموس با بیچارگی زیر لب زمزمه می کند.
-اما تو همین حالاش هم یه مرگخواری. این یه عشق ممنوعه ست. دملزا دست راستش را روی دیوار تکیه می دهد و با اینکار ریموس را بین خودش و دیوار گیر می اندازد.
-دقیقا! وسوسه انگیز و گناه آلود. من تمام چیزی هستم که تو بهش نیاز داری ریموس. وقتی اطراف منی می تونی آزاد باشی. دیگه هرگز نسبت به گرگینه بودنت احساس شرم نمی کنی.
ریموس دوباره دستش را بالا می آورد و گونه ی نرم دملزا را لمس می کند. و با شنیدن دوباره ی صدای خنده اش، از گردن به بالا سرخ می شود.
-من برات خیلی سن بالام، خیلی فقیرم، خیلی خطرناکم.
-عزززیزززم! من هم سنم بالاست؛ ولی چون سبک زندگی سالمی دارم هیچ وقت پیر نمی شم که هیچ ، روز به روز خوشگل تر می شم. در ضمن من خیلی پولدارم. و خود خود خطرم. منو به عنوان شوگر مامیت قبول کن.
ریموس چشمهایش را می بیند . از گوشه ی چشمش اشکی به نشانه ی باز شدن بغضی طولانی شره می کند. دملزا به ریموس نزدیک و نزدیکتر می شود آنقدر که ریموس می تواند نفسش را روی گوشش حس کند و بلافاصله گوشهایش قرمز تر می شوند. دندان های دملزا دور چوبدستی ای که پشت گوشش بود چفت می شوند و آن را بیرون می کشند.
پشت پنجره ی کنار دیوار نیمفادورا تانکس خمیازه ای می کشد و بر می گردد با کلاغی که مثل او شاهد ماجرا بوده صحبت می کند.
-اینجور مواقع هست که با خودم می گم ناخوادآگاهم چقدر خنگه! ببین! ریموس اطراف کسایی که دوست داره گوگولیه درست؛ ولی گرگ بارون دیده ست. آدمیه که هیچ وقت دلت نمی خواد تو جبهه ی مخالفت قرار بگیره. ولی این خوشتیپی که سلولای مغزیم مونتاژ کردن رسما پخمه ست. قشنگ ضایعست که خوابه. الآن مثلا قراره ناراحت شم؟
ویل فقط قارقاری می کند و با بالا گرفتن تنش داخل خانه بالش را بالا می آورد و از بین پرهایش باقی ماجرا را دنبال می کند . اما دورا سرش را روی دو دستش تکیه می دهد و بیشتر به سمت پنجره خم می شود.
-نگا نگا! الآنا ریموس تو خوابام وحشی می شه.
اما ریموس توی خانه فقط ایستاده و به دملزا خیره نگاه می کند و لبخند می زند. لبخندی سرشار از شادی لحظه ای که هیچ فکر یا نگرانی ای به آن راه ندارد و او را همسن چیزی که واقعا هست یا حتی جوانتر نشان می دهد.
-صبر کن ببینم! این لبخند ریموس فقط مال منه.
تانکس دستان و صورتش را تا آخرین حد به پنجره می فشارد. بینی اش روی شیشه پخ می شود و شیشه ی اطراف دستهایش عرق می کند.
-ریموس ازش فاصله بگیر.
تانکس فریاد می زند. اما انگار دو نفر داخل خانه نمی شنوند. چند بار با مشت به پنجره می کوبد.
-باز کنید این لعنتی رو!
از پله های چوبی پسر بچه ای کوچک در حالی که چشمهایش را می مالد پایین می آید.
-خاله دورا...چرا انقد شر شدا می کنی؟
چشمان نیمفادورا گشاد می شود.
-کوین این سمت نیا! همون برو بالا. برو بالا!
اما کوین که حس می کند چیزی عجیب است تا ته پله ها پایین می آید و نگاهش را می چرخاند و محیط را با چشمانش اسکن می کند.
-عمو ریموش لخته. جییییییییییییییییغغغغغ
جیغ ممتد کوین قطع نمی شود. دورا که می بیند از جایی که هست نمی تواند کاری از پیش ببرد به سمت آشپرخانه می دود و از پنجره ی آنجا خودش را به داخل می اندازد. در آشپرخانه شیر آب هنوز باز است و آب تا بالای کابینت ها رسیده. از ماهیتابه روی گاز گدازه به بیرون پاشیده می شود. تانکس توی آب میفتد. دریاچه ی ایجاد شده از آنچه به نظر می آید عمیق تر است و هر چه با پاهایش می گردد نمی تواند سطح زمین را پیدا کند یک موج بر سرش می ریزد و آب در حلقش می رود و به سرفه می افتد. -ریموس!...
تانکس مدتی دست و پا می زند تا بالاخره می تواند با پایش بالای کابینت ها را پیدا کند. در متصل کننده ی آشپزخانه با پذیرایی بالاتر از سطح زمین است و نیمفادورا مجبور است به شدت تلاش کند تا خودش را بیرون بکشد.
وقتی به پذیرایی می رسد صدای جیغ کوین قطع شده و هیچ جا ازش خبری نیست. حتی ریموس هم آنجا نیست و فقط دملزا هست که از پنجره بیرون را نگاه می کند. دملزا بر می گردد. تانکس به سمتش هجوم می برد و یقه ی کتش را می فشارد.
-ریموس کجاست؟
-رفته حاضر شه برای ماه کامل با هم بریم جنگل.
-این...این امکان نداره! اون هیچ وقت نمی ذاره من موقع گرگینه بودنش اطرافش باشم.
-پس یعنی تو آسیب پذیر ترین حالتش تنهاست؟ تو می ذاری سخت ترین زماناش رو تنهایی بگذرونه؟ درست مثل یه آدم بی کس؟
نیمفادورا دملزا را محکم تکان می دهد و داد می کشد.
-من می خوام برم اما اون هیچ وقت نمی ذاره. باور نمی کنم به تو این اجازه رو بده.
-من فرق دارم. تونستم اونو با نیمه ی تاریکش آشتی بدم.
-چی؟ نیمه ی تاریک؟
دملزا دست می کند توی جیبش و کتاب "نیمه ی تاریک وجود ، اثر دبی فورد" را در می آورد.
-تو اصلا کتاب می خونی؟
نیمفادورا خونش به جوش می آید و دملزا را به طرفی هل می دهد. و به سمت راه پله هایی که کوین از آن پایین آمده بود می رود. بالای راه پله ریموس در حال باز کردن یک در است.
-ریموس!
ریموس چند لحظه بر می گردد و با محبت و غم نگاهش می کند. اما وقتی به حرف می آید لحنش بیشتر اخطاری است.
-دورا!
و بعد پشت در از نظر پنهان می شود. تانکس پله ها را به بالا می دود و مسیرش را دنبال می کند. در به یک کلاب شلوغ باز می شود. اما ریموس هیچ جا در دیدرس نیست. تانکس پشت سر هم داد می زند و همه جا را می گردد.
-ریموس!...ریموس!...ریموس!
هرپوی کثیف از صندلی پشت بار به پایین می پرد و جلوی دورا قرار می گیرد.
-من ریموسم!
دورا مجبور است جلوی بینیش را بگیرد با این حال تلاش می کند مودب باشد.
-معذرت می خوام اما ریموس من خیلی تمیزه.
-من ریموسم! یه زمانی یه دورا داشتم رفت دور دورا. دورا کثیف بود منم به یادش کثیف شدم.
تانکس بینی اش را چین می اندازد.
-من شلخته ام کثیف نیستم. اینا فرق داره.
بعد رویش را از هرپو می گیرد و بیشتر دنبال ریموس می گردد. بالاخره هیئت یک گرگ را می بیند که دارد از راهرو به سمت بیرون خانه می رود. دورا صدا زنان به دنبالش می دود. گرگ به سمتش بر می گردد. اما دورا هیچ وقت چهره ی گرگینه ای ریموس را ندیده پس نمی تواند تشخیصش بدهد.
-ریموس؟
-ریموس؟ موس چی چیه؟ ما فقط باقلوا می خوریم.
صدای دورا از فرط خستگی تیز شده.
-مرگ! تو اینجا چی کار می کنی؟ تو مرگخواری! اینجا قرارگاه محفل ققنوسه.
مرگ یادش می افتد که باید انگشتش را در دهانش می گذاشته. چند مک می زند و بعد در میاورد تا بتواند حرف بزند.
-مرگ مرگه. ماموریت برام بخوره همه جا می رم.
زمین زیر پای تانکس می لرزد. سرش را به اطراف می چرخاند تا همه جا را ببیند.
-کی....کی مرده؟
ولی وقتی به سمت مرگ بر می گردد مرگ آنجا نیست. دورا کشان کشان مسیر راهرو را تا انتها می رود اما توی حیاط نه مرگ را پیدا می کند و نه ریموس را.
دنیا دارد به آرامی دور سر دورا می چرخد. سوروس اسنیپ به نرده ی ایوان تکیه داده و سیگار دود می کند.
-حالا دیگه می تونی بری یه شوهر جدید بخری. -من...من فقط شوخی کردم. اون...می دونه که من شوخی کردم.
دنیا دور دورا سریعتر می چرخد و حالا اسنیپ هم دیگر توی ایوان نیست. اشک دید دورا را تار کرده. دنیا سریعتر و سریعتر می چرخد. -مرلین!...مرلین...خواهش می کنم بذار بیدار شم. قول می دم ازینجور شوخی ها توبه کنم. خواهش می کنم...بذار این یه کابوس باشه...خواهش می کنم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:04:27
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:06:02
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:07:41
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:10:27
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/30 23:15:02
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

_«میدونی کی این نوشیدنی جادوییه رو داره؟ یعنی همونی که همه رو میکنه خوشبخت و رنگین کمونی؟»
جوابها؟ یا یه «نه بابا، من حتی نمیدونم تو کدوم قفسه است!» یا یه «خودت برو بگرد بابا، ما که زرنگ نیستیم!» بود.
الستور هم که کم کم داشت به این جوونا حسودی میکرد گفت:
_«آقا گابریل، همین جوری پیش بری، فردا باید بری دانشگاه نوشیدنیهای جادویی بخونی!»
گابریل که نمیخواست شکست بخوره، لبخند زد و گفت:
_«نه بابا! من میخوام تو کتابای بزرگ جادوگران ثبت بشم. یه روز همه بگن: اون که از نوشیدنی رنگی خورد، شده سلطان پاتیل!»
ناگهان، صدای بلند و عجیب از بالای درختی پیچید:
_«هییییی، دنبال این نوشیدنی جادویی میگردین؟ من دارمش!»
گابریل و الستور با سرعت نور رفتن سمت درخت که دیدن یه جغد کلاه شعبدهبازی تنشه، داره با یه چوب جادویی به خودش چشمک میزنه.
گابریل که از خوشحالی داشت میرقصید، داد زد:
_«این همون جغده! بیا ببین چیکار میکنه!»
تو همین اوضاع، سوژهی ما که حس میکرد دیگه از گوشهای بودن و انتظار کشیدن خسته شده، پاشد و رفت سمت دمپاییاش، گفت:
_«بابا اول باید دمپایی پیدا کنم که برم دنبال نوشیدنی، کی فکرش رو میکرد که دمپایی هم اینقدر مهم باشه!»
الستور با تعجب نگاهش کرد و گفت:
_«دمپایی؟ اینجا داریم دنبال معجون عشق و نوشیدنی جادویی میگردیم تو دنبال دمپایی؟!»
سوژه با نگاهی جدی گفت:
_«آره. تو این اوضاع اگه دمپایی نداشته باشی، حتی نمیتونی بری تو داستان.»
گابریل وسط این حرفا به جغد نزدیک شد و گفت:
_«خب آقا جغد، حالا ما چیکار کنیم؟ این نوشیدنی رو چطوری پیدا کنیم؟»
جغد با یه حالت خیلی رسمی گفت:
_«اول باید قول بدین که بعد از خوردن نوشیدنی، لباسهاتون رو تمیز نگه دارین، چون اکلیلها میتونن چسبناک باشن و همه چیز رو پر کنن!»
همه با تعجب به هم نگاه کردن و گابریل گفت:
_«خب... بهسلامتی! مگه چه اشکالی داره؟ یه عالمه اکلیل یعنی یه عالمه خوشگل بودن!»
الستور زیر لب گفت:
_«خوشگل بودن خوبه ولی وقتی میری خوابگاه، اکلیلها همه جا میمونن و استادا میزننت بیرون!»
در همین حین، سوژه دمپاییشو پوشید، یه گام بزرگ برداشت و گفت:
_«خوب بریم سراغ ماجراجویی! شاید این دفعه به جای اینکه سوژه بشم، قهرمان داستان بشم!»
همه با خنده و هیجان دنبال سوژه رفتن و جغد هم با صدای بلند سوت زد و گفت:
_«ماجراجویی شروع شد!»
افرادی که لایک کردند

پس سوژه به نشانهی اعتراض خودشو تکوند و بیشتر شخصیتایی که داخلش حضور دارن رو ریخت پایین و نشست ببینه که چه اتفاقی قراره براش بیفته و چه شخصیتای جدیدی قراره واردش بشن. سوژه منتظر نشسته بود. هیچوقت نذارین یه سوژه منتظر بشینه.
الستور و گابریل هم که میدونستن هیچوقت نباید بذارن سوژه منتظر بشینه، پس وارد پاتیل درزدار شدن که ببینن داخل پاتیل چهخبره. که یهو چشم گابریل به یه نوشیدنی رنگ و وارنگ و براق و اکلیلی افتاد که دست یه مرد بیخانمان بود و میخواست نوشیدنی رو سر بکشه.
گابریل که محو نوشیدنی شده بود بی درنگ رفت روی سر مرد بیخانمان هوار شد.
- چی داری میخوری آقاهه؟ که انقد قشنگه!

- نمیدونم. یه نفر بهم گفت اگه میخوای به آرزوت برسی این نوشیدنی رو بخور.
رنگین کمونی توی چشمان گابریل تشکیل شد. گابریل آرزو دوست داشت. اکلیل هم دوست داشت. رنگ و وارنگی هم دوست داشت. پس کلی مصمم شد که بره و بگرده اون یه نفر مجهول و الهویه توی پاتیل درز دار که نوشیدنی جادویی براق میده به بقیه رو پیدا کنه.
افرادی که لایک کردند

تو یه لحظه متوجه شد ضربان قلبش دیگه فقط برای خودش نمی زنه... اون قلب حالا برای هکتور می تپید!
-جناب شهردار حالتون خوبه؟

- شهردار کیه؟ من کیم؟ هکتور کجاست؟

ملت که دیدن چهره ی جدی و دیکتاتور و تا حدی لات آلکتو ناگهانی تغییر کرده دست از پرتاب لیوان و پاشیدن شربت تو صورت همدیگه کشیدن.
-هکتور رو می خوای چی کار؟
نکنه می خوای با معجونای فراموشی اون حافظه مونو پاک کنی؟- آره می خواد همین کار رو کنه. بهش امون ندین!

و دعوا دوباره بالا گرفت. این وسط تنها کسی که فهمیده بود چه اتفاقی داره رخ میده; گویل بود.
اون از اینکه معجونش عمل کرده خیلی خوشحال و ذوق زده بود. اونقدر که می خواست همین الان محصولشو تو کل کشور یا حتی تو کل دنیا پخش کنه.
فقط اول باید جلوی دعوا رو می گرفت تا معجون فوق العاده اش وسط دعوا حیف و میل نشه.
پس بعد از کنار زدن بادیگاردا خودشو به تریبون شهردار رسوند.
- اهمم... اهممم... دارم سرفه می کنم! توجه کنید دیگه!

- اینجا صدا به صدا می رسه که سرفه می کنی؟ مثل آدم بگو خب.

- آهان باشه... ملت یه لحظه توجه کنین!
ملت دست از دعوا کشیدن و توجه کردن.
ملتی بودن بسیار حرف گوش کن.
_ خب همنطور که می بینین ما شهردار رو از دست دادیم.
با شنیدن این حرف، مردم اول نگاهی به آلکتو که گلی تو دست داشت، انداختن بعدش چرخیدن و گویل رو پوکر فیس نگاه کردن.
- این که سر و مر و گنده اینجاست. چی میگی پس؟
میذاری به دعوامون برسیم؟- نه! یه دقیقه وایسین!... منظورم از نظر...
گویل انگشت اشاره اش رو کنار سرش چرخوند.
- بیست سوالیه؟

_ پیچوندن؟

- انگشت؟

ملت همچنان درحال حدس زدن بودن و آلکتو یه گوشه وایستاده بود و داشت با پرپر کردن گلبرگ های گل قرمز، سرنوشت خودشو تعیین می کرد.
- هکتور عا شق منه
...هکتور عاشق من نیست
... هکتور...گویل با نگاه به آلکتو بیشتر حرصش گرفت و فریاد زد:
-منظورم از نظر عقلیه!
- این که معلوم بود که از اولش عقل نداره.
واسه همین وقتمونو گرفتی؟
مثل اینکه باید راه حل بهتری برای آروم کردن مردم پیدا می کرد.
افرادی که لایک کردند
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




-

جسم تقریبا گرد و چسبناکی قطره ی برگزیده رو له کرد. قطره ی برگزیده فورا بلند شد و با اخم نگاهی به اکسیژنای پخش و پلا شده ش انداخت که باعث شد اکسیژنا به سرعت تو صف وایسن. لیستی رو از جیبش در آورد. با تنظیم کردن یه چشمش روی لیست و چشم دیگه ش رو اکسیژنا، شروع کرد به حضور غیاب کردن.
- اُدوییان؟... اُدوییان؟... اُدوییان با توام!
اما اُدوییان جواب نمیداد. اُدوییان غایب بود. اکسیژن خیلی گرون بود و قطره نمیتونست از دست دادن حتی یکیشونو تحمل کنه. همه ی این اتفاقا تقصیر اون جسم چسبناک بود. تو دلش آرزو میکرد که جسم چسبناک به بدترین شکل ممکن تبخیر شه و همزمان دنبال اکسیژن گم شده ش میگشت. همینطور که میگشت و جلو میرفت، از یه سرسره ی لیز سر خورد پایین. هرچی به پایین سرسره نزدیکتر میشدن سر و صدا و نور بیشتر میشد.
- وانگهی دریا شدند!

برخورد شدیدش با جایی که فکر میکرد ساحله براش مهم نبود. دیدن دریای تشکیل شده از قطره های جمع گشته ای که جلوش بود مهمترین اتفاق زندگیش بود. چشمش به اتاقک کوچیکی افتاد. نزدیکتر که شد تابلوی روی در اتاقکو دید که با خط قطره ای و کج و کوله روش "مدیریت دریاچه ی قطره قطره جمع گشته ی اسید معده" نوشته شده بود. قطره خیلی دلش میخواست با مدیر موفق دریاچه صحبت کنه و اسرار موفقیتشو بپرسه. پس با هیجان وارد اتاقک مدیریت شد.
- سلام قربان! میشه چن لحظه وقتتون رو بگیرم؟
مدیر که با ورود قطره ی برگزیده الکی خودشو سرگرم کاغذای دم دستش کرده بود، بفرماییدی گفت و به سرگرمی الکیش ادامه داد. اتاق مدیر اون چیزی نبود که قطره تصورش رو میکرد. نه منشی، نه میز بزرگی، نه پنجره ای سرتاسری رو به دریاچه پشت مدیر و نه حتی مدیر کت و شلواری تر و تمیزی. اما هرچی بود مدیر بود و این اهمیت زیادی برای قطره داشت.
قطره از آرزوش برای مدیر گفت و داستان زندگی و تبخیر شدن قسمت نیمکره ی شمالیش، با اغراق کافی، رو برای مدیر تعریف کرد. بالاخره مدیر پیشنهاد داد که قطره ی برگزیده دوره ی کارآموزیشو توی دریاچه شروع کنه. قطره ی برگزیده، خوشحال از موفقیت کسب کرده ش، به سمت دریاچه دویید تا به بقیه ی قطره های جمع شده ملحق شه.
افرادی که لایک کردند
-Tessa Gray-

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج