
هعی. عجب دورانی بود.
اون زمان که شما جوونا نبودید ببینید چه شد. پدر ما تصمیم داشت به یه سفرِ خطرناک بره و منم فرزند ارشد خانواده بودم. شرایط طوری شده بود که با یازده سال سن، باید چنتا کارِ بزرگ میکردم:
۱. حرفای پدرم رو که همون روز رسیدنِ نامه راجع به دلیل رفتنش بهم گفت، هضم میکردم.
۲. قیدِ حضور و تحصیل در هاگوارتز رو میزدم! منِ طفل اصیلزادهی یازده ساله!
۳. کسبوکارِ پدر رو در کوتاه مدت یاد میگرفتم و ادامه میدادم؛ و تا نگذارم در نبودِ پدر، شغل خانوادگیمون و اعتبارمون لکهدار بشه.
منِ طفل
تصویر هم مربوط به زمانیه که پدر برای اینکه دلمِ درگیرِ هاگوارتز نشه، قبل رفتنش نامهی دعوت رو هم برداشت و با خودش برد. اونموقع یکم از دلخور شدم؛ ولی بعد که توضیح داد و منم بزرگتر شدم، تصمیمش رو تحسین میکردم.
#روزی_که_جادو_شروع_شد البته برای من، شکل دیگهای داشت:)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







49999_6ac2075d2640f.jpg (15.04 KB)









از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
