

راستش روزی که نامه هاگوارتز به دستم رسید، یکی از اون روزهاییه که جزئیاتش هنوز توی ذهنم مونده. یادمه توی تالار اصلی قصر بودم؛ همون تالار بزرگ با سقفهای بلند، پنجرههای عظیم و نور سردی که از بین کوهها میاومد و روی سنگهای سفید کف میافتاد. پدرم هم کنارم بود و طبق معمول با همون آرامش خاص خودش مشغول کارهای خودش بود.
صدای بال زدن جغد که پیچید، سرم رو بلند کردم. جغد اومد و نامه رو درست جلوی من انداخت. چند لحظه فقط به پاکت نگاه کردم؛ مُهر هاگوارتز رو که دیدم، تازه فهمیدم چی به دستم رسیده. راستش نمیدونم چرا، ولی اون لحظه یه حس عجیبی داشتم؛ انگار یه در تازه جلوی روم باز شده بود.
پدرم وقتی نامه رو دید، واقعاً خوشحال شد. حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم. از اون لبخندهای کوچیکی زد که فقط وقتی واقعاً خوشحال باشه روی صورتش میاد و گفت:
_ بالاخره نوبت تو هم رسید.

منم نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش. شاید از بیرون خیلی آرام به نظر میرسیدم، ولی توی سرم هزار تا سؤال میچرخید:
_ هاگوارتز چه شکلیه؟ قراره با چه آدمهایی آشنا بشم؟ چه چیزهایی اونجا یاد میگیرم؟ و اصلاً زندگی بیرون از این قصر و کوهستان قراره چه شکلی باشه؟
فکر کنم اون روز برای اولین بار فهمیدم، با اینکه قرنهاست این کوهها خونهی من بودن، شاید دنیا خیلی بزرگتر از چیزی باشه که از پنجرههای قصر میدیدم.
#روزی_که_جادو_شروع_شد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
















از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین


همچین جوکایی از عمو آستریکس بر میادا... تا جوکایی دیگر بدرود. 
