نکته:
دوست عزیز! با دیدن این تصویر و خواندن این داستان، اگر بنای بر شیون و زاری دارید، یا برنامه دارید که بعد از داستان بگویید:"وای بچهی طفل معصومو چرا حبسش کردن!" یا "آخه گناه داره!" یا "واا هاگوارتزاااه واا حقوق کودکاااااه واا تعلیمِ جادو،آاااه"، میتوانید این پست را نادیده گذاشته و بگذرید!
وگرنه، حتما بدانید، این ماجراییست که از خواندنش پشیمان نمیشوید!چرا که خود شخصیت اصلیِ ماجرا، از این واقعه ذرهای ناراحت یا دلگیر نیست:)
خب بچه ها، جونم براتون بگه که،
اولا منم از اولش به همون پیری و چروکیدگی نبودم و از این تصویر مشخصه که یه زمانی قیافهی
دخترکشی داشتم برا خودم...
البته...
حالا که دوباره نگاه کردم همچین هم دخترکش نبودم، ولی شما به روم نیارید، سنی ازم گذشته بالاخره.
ثانیا: بله، منم مثل همهی بچه ها دل تو دلم نبود که برم
هاگوارتز؛ حتی طبق
همین خاطره که قبلا تعریف کردم، تا جشن تولد ده سالگیم پدر و مادرم میخواستن منو بفرستن هاگوارتز؛ مخصوصا
پدرم. پدرم خیلی آدم فهمیده و مطلع و باتجربهای بود.
پس ماجرای این تصویر چیه؟عرض شود بمحضر با سعادتتون که،
یه هفته مونده به شروع سال تحصیلی، ینی دور و بر همون زمانی که منتظر بودم نامهی هاگوارتز بهم برسه،
برای پدر ما یه اتفاق ناگواری افتاد.
ماجرا ازین قرار بود که چند سال پیش، پدرم با تنها رفیق صمیمیِ سی-چهل سالهاش، یه
پیمانِ خونین(
مراجعهکنید) بست؛ مبنی بر اینکه هر دو تا رفیق، تا پای جان از همدیگه محافظت کنن و هرموقع خطری یکیشون رو تهدید میکرد، اونیکی ولو
به قیمت جونش، به دفاع از رفیقش بشتابد و ازین حرفای قلمبه سلمبهای که من اونموقع سر درنمیاوردم.
خلاصه، چند سال همهچی خوش و خرم بود، تا اینکه اَد یه هفته مونده به بازگشایی هاگوارتز، یه جغدی از طرف رفیقش اومد که: آقا واویلا شده و من در خطرم و ال شده و بل شده و خلاصه من توی رشته کوههای آلپ(!) بین یه گله غول زبون نفهم گیر افتادم و
باید بیای کمکم. پدرم هم که صرفنظر از اجبارِ پیمان خونین،
واقعا آدم باصفایی بود و وفاداری عمیقی به رفیقش داشت. هیچی دیگه، سریع براش نوشت که بذار کارامو ردیف بکنم و به قول جنابخان بیام برات:)
توی همین یکی دو روز، نامهی هاگوارتزِ ما هم رسید! و چه وقتی هم پیدا کرد برا رسیدن!القصه،
ازونجایی که از این سفر بوی
خون میومد و پدر ما هم از طرفی نگران خانواده و کسب و کار بود و منم فرزند ارشد بودم، یه فکرای
شومی(!) به ذهنش رسید و تصمیمشو گرفت. یکهو ناغافل، حتی قبل از اینکه بتونم
نامه رو باز کنم و بخونم، همونطور نامهی مهر و موم شده رو برداشت بدون تا کردن، مرتب و صاف گذاشت توی جیب پالتوش و یه لبخندِ مهربونِ معناداری که میگفت برات
یه آشی پختم که بیا و ببین(!) هم تحویل ما داد و اومد روبروی من نشست. شروع کرد قشنگ و مفصل، طوری که یه بچهی ۱۱ ساله بفهمه، بهم توضیح داد که سفرش
سفر خطرناکیه و شاید برنگرده و در غیابش باید یکی بالاسرِ خانواده و کسبوکار چوبدستیسازی باشه و منم که خیلی یهویی پسر بزرگی شدم(!) و
مسئولیت مادر و دو تا خواهر کوچیکتر، در نبودِ پدر روی دوشِ منه. پس بنظر میرسید تصمیم درست این باشه که من
مدرسه رو فعلا بیخیال بشم. بمونم به خانواده برسم و کسبوکار رو به کمک کتابچههایی که پدرم خودش
اسرار چوبدستیسازی رو توشون نوشته بود، یاد بگیرم. از اونطرف هم مادرم که یک سال بود داشت یه چیزایی از جادو و تاریخ و دفاع در برابر جادوی سیاه و کار با چوبدستی یادم میداد(
قبلا قولشو داده بود)، وقتی وضعیت رو اینطوری دید، پذیرفت که دیگه بطور رسمی خودش همهی درسای هاگوارتز رو کم کم توی خونه، شبانه بهم یاد بده. آخه خدابیامرز مادرم درست مثل پروفسور گرابلیپلنک، یه زمانی
معلمِ پارهوقت هاگوارتز بود.خلاصه که هم مادرم شد معلمِ من، هم من شدم مدیر فروشگاه.
هم خدا هم خرما شد دیگه!اینطوری شد که هم تحصیلاتمونو غیرحضوری ادامه دادیم و بعد ها که بزرگتر شدم، با وساطت
دامبلدور کنارِ بچه های ۱۱ ساله رفتم
کلاهِ گروهبندی رو گذاشتم روی سرم و زیر یکثانیه به
ریونکلاو فرستادهشدم. اما چون درسای هفت سال رو کامل خونده بودم، باز به کمکِ دامبلدور(خیلی انسان
شریفی بود) ترتیبی دادن که فقط آزمونهارو دادم و راحت مدرک
فارغ التحصیلی هاگوارتز رو با نمره عالی گرفتم.
از طرفی هم کسبوکار خانوادگیمونو ادامه دادم و نذاشتم اسم
خاندان الیواندر از عرصهی چوبدستیسازی پاک بشه.
مرحوم پدرم هم همونطور که پیشبینی میکرد و میکردیم، توی همون تلاش برای نجات جون رفیقش، به سختی
زخمی شد. طبق چیزی که شنیدیم، رفیقشو از وسط غول های کوه آلپ به زحمت نجات داد، و خودشونو به یه روستای دور افتاده رسوندن؛ ولی در کمال حسرت، یه نفر اونجا نبود که بلد باشه چطوری با ورد،
خونریزی پدرمو بند بیاره. یا
معجونِ شفابخشی چیزی بهش بده. و پدر ما، بنا بر روایاتِ تاریخی، توی روستایی در دامنه کوه آلپ،
عمرشو داد به شما.اونم انسان پاک و بیریایی بود. هرچی اخلاق خوب و انسانی دارم، یا به پدرم برمیگرده یا به مادرم.
.
.
.
.
ای دل غافل...پیچ دهنم شل شده و عینهو رادیوی شکسته دارم حرف میزنم که!
شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید جوونا؛ آدم پیر که میشه، دنبال همصحبت میگرده. دیگه تنها چیزیام که ماها داریم کلی قصه و ماجرای خوبوبده دیگه.
خب؛ اینم از قصهی روزی که نامهی ورود به هاگوارتزو
نگرفتم:)
#روزی-که-جادو-شروع-شد