جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

89 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: امروز ساعت 01:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


هیچ‌وقت اون روزو که مطمئن بودم بالاخره فرا می‌رسه از یاد نمی‌برم. مگه می‌شه دختر روونا ریونکلاو باشی و ساحره نباشی؟
منی که به دنبال این بودم اون روز اثباتی بر این باشه که دختر شایسته‌ی روونا ریونکلاو هستم، و مادرم که نگران چیزی بود که برای من فقط هزار سال طول کشید تا متوجه علتش بشم.

#روزی_که_جادو_شروع_شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



نکته: دوست عزیز! با دیدن این تصویر و خواندن این داستان، اگر بنای بر شیون و زاری دارید، یا برنامه دارید که بعد از داستان بگویید:"وای بچه‌ی طفل معصومو چرا حبسش کردن!" یا "آخه گناه داره!" یا "واا هاگوارتزاااه واا حقوق کودکاااااه واا تعلیمِ جادو،آاااه"، میتوانید این پست را نادیده گذاشته و بگذرید!

وگرنه، حتما بدانید، این ماجراییست که از خواندنش پشیمان نمیشوید!

چرا که خود شخصیت اصلیِ ماجرا، از این واقعه ذره‌ای ناراحت یا دلگیر نیست:)




خب بچه ها، جونم براتون بگه که، اولا منم از اولش به همون پیری و چروکیدگی نبودم و از این تصویر مشخصه که یه زمانی قیافه‌ی دخترکشی داشتم برا خودم...


البته...
حالا که دوباره نگاه کردم همچین هم دخترکش نبودم، ولی شما به روم نیارید، سنی ازم گذشته بالاخره.

ثانیا: بله، منم مثل همه‌ی بچه ها دل تو دلم نبود که برم هاگوارتز؛ حتی طبق همین خاطره که قبلا تعریف کردم، تا جشن تولد ده سالگیم پدر و مادرم میخواستن منو بفرستن هاگوارتز؛ مخصوصا پدرم. پدرم خیلی آدم فهمیده و مطلع و باتجربه‌ای بود.

پس ماجرای این تصویر چیه؟

عرض شود بمحضر با سعادتتون که،
یه هفته مونده به شروع سال تحصیلی، ینی دور و بر همون زمانی که منتظر بودم نامه‌ی هاگوارتز بهم برسه، برای پدر ما یه اتفاق ناگواری افتاد.

ماجرا ازین قرار بود که چند سال پیش، پدرم با تنها رفیق صمیمیِ سی‌-چهل ساله‌اش، یه پیمانِ خونین(مراجعه‌کنید) بست؛ مبنی بر اینکه هر دو تا رفیق، تا پای جان از همدیگه محافظت کنن و هرموقع خطری یکیشون رو تهدید میکرد، اون‌یکی ولو به قیمت جونش، به دفاع از رفیقش بشتابد و ازین حرفای قلمبه سلمبه‌ای که من اونموقع سر درنمیاوردم.
خلاصه، چند سال همه‌چی خوش و خرم بود، تا اینکه اَد یه هفته مونده به بازگشایی هاگوارتز، یه جغدی از طرف رفیقش اومد که: آقا واویلا شده و من در خطرم و ال شده و بل شده و خلاصه من توی رشته کوه‌های آلپ(!) بین یه گله غول زبون نفهم گیر افتادم و باید بیای کمکم. پدرم هم که صرفنظر از اجبارِ پیمان خونین، واقعا آدم باصفایی بود و وفاداری عمیقی به رفیقش داشت. هیچی دیگه، سریع براش نوشت که بذار کارامو ردیف بکنم و به قول جناب‌خان بیام برات:)

توی همین یکی دو روز، نامه‌ی هاگوارتزِ ما هم رسید! و چه وقتی هم پیدا کرد برا رسیدن!
القصه،
ازونجایی که از این سفر بوی خون میومد و پدر ما هم از طرفی نگران خانواده و کسب و کار بود و منم فرزند ارشد بودم، یه فکرای شومی(!) به ذهنش رسید و تصمیمشو گرفت. یکهو ناغافل، حتی قبل از اینکه بتونم نامه رو باز کنم و بخونم، همونطور نامه‌ی مهر و موم شده رو برداشت بدون تا کردن، مرتب و صاف گذاشت توی جیب پالتوش و یه لبخندِ مهربونِ معناداری که میگفت برات یه آشی پختم که بیا و ببین(!) هم تحویل ما داد و اومد روبروی من نشست. شروع کرد قشنگ و مفصل، طوری که یه بچه‌ی ۱۱ ساله بفهمه، بهم توضیح داد که سفرش سفر خطرناکیه و شاید برنگرده و در غیابش باید یکی بالاسرِ خانواده و کسب‌وکار چوبدستی‌سازی باشه و منم که خیلی یهویی پسر بزرگی شدم(!) و مسئولیت مادر و دو تا خواهر کوچیکتر، در نبودِ پدر روی دوشِ منه. پس بنظر میرسید تصمیم درست این باشه که من مدرسه رو فعلا بیخیال بشم. بمونم به خانواده برسم و کسب‌وکار رو به کمک کتابچه‌هایی که پدرم خودش اسرار چوبدستی‌سازی رو توشون نوشته بود، یاد بگیرم. از اونطرف هم مادرم که یک سال بود داشت یه چیزایی از جادو و تاریخ و دفاع در برابر جادوی سیاه و کار با چوبدستی یادم میداد(قبلا قولشو داده بود)، وقتی وضعیت رو اینطوری دید، پذیرفت که دیگه بطور رسمی خودش همه‌ی درسای هاگوارتز رو کم کم توی خونه، شبانه بهم یاد بده. آخه خدابیامرز مادرم درست مثل پروفسور گرابلی‌پلنک، یه زمانی معلمِ پاره‌وقت هاگوارتز بود.

خلاصه که هم مادرم شد معلمِ من، هم من شدم مدیر فروشگاه. هم خدا هم خرما شد دیگه!
اینطوری شد که هم تحصیلاتمونو غیرحضوری ادامه دادیم و بعد ها که بزرگتر شدم، با وساطت دامبلدور کنارِ بچه های ۱۱ ساله رفتم کلاهِ گروه‌بندی رو گذاشتم روی سرم و زیر یک‌ثانیه به ریونکلاو فرستاده‌شدم. اما چون درسای هفت سال رو کامل خونده بودم، باز به کمکِ دامبلدور(خیلی انسان شریفی بود) ترتیبی دادن که فقط آزمون‌هارو دادم و راحت مدرک فارغ التحصیلی هاگوارتز رو با نمره عالی گرفتم.
از طرفی هم کسب‌وکار خانوادگی‌مونو ادامه دادم و نذاشتم اسم خاندان الیواندر از عرصه‌ی چوبدستی‌سازی پاک بشه.

مرحوم پدرم هم همونطور که پیش‌بینی میکرد و می‌کردیم، توی همون تلاش برای نجات جون رفیقش، به سختی زخمی شد. طبق چیزی که شنیدیم، رفیقشو از وسط غول های کوه آلپ به زحمت نجات داد، و خودشونو به یه روستای دور افتاده رسوندن؛ ولی در کمال حسرت، یه نفر اونجا نبود که بلد باشه چطوری با ورد، خونریزی پدرمو بند بیاره. یا معجونِ شفابخشی چیزی بهش بده. و پدر ما، بنا بر روایاتِ تاریخی، توی روستایی در دامنه کوه آلپ، عمرشو داد به شما.
اونم انسان پاک و بی‌ریایی بود. هرچی اخلاق خوب و انسانی دارم، یا به پدرم برمیگرده یا به مادرم.
.
.
.
.
ای دل غافل...پیچ دهنم شل شده و عینهو رادیوی شکسته دارم حرف میزنم که!
شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید جوونا؛ آدم پیر که میشه، دنبال هم‌صحبت میگرده. دیگه تنها چیزی‌ام که ماها داریم کلی قصه و ماجرای خوب‌وبده دیگه.

خب؛ اینم از قصه‌ی روزی که نامه‌ی ورود به هاگوارتزو نگرفتم:)

#روزی-که-جادو-شروع-شد

افرادی که لایک کردند

l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 20:43
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
راستش نمی‌دونم روز اولی که کل فامیل منو از توی جعبه چوب‌کبریتم‌ بیرون کشیدن تا ورودم به هاگوارتز رو تبریک بگن باید بخاطر خدشه‌دار کردن خوابم می‌گرفتم می‌زدمشون یا صرفا جواب تبریکشون رو با سر میدادم، ولی اون موقع خواب‌تر از اونی بودم که بتونم هیچ‌کدوم از این دو مورد رو انجام بدم.
#روزی-که-جادو-شروع-شدتصویر تغییر اندازه داده شده
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
طریقه‌ی مهوتوکورو بر این است که پس از پنج سال تحصیل روزانه، پذیرش‌نامه‌ای از مسئولین مدرسه به سوی جادوآموز پرواز کند تا نشانی باشد از این که فرد چنان نیرویی داشته که بتواند به طود شبانه‌روزی تحصیل کند.

خاطرم هست که در زادروز یازده سالگی‌ام، قلبم در قفسه‌ی سینه به تپش درآمده بود‌. در ظاهر کتاب می‌خواندم؛لیکن دیدگانم به پنجره دوخته شده بودند و انتظار پرواز کبوتر نامه‌رسان را می‌کشیدند. هراس داشتم که مبادا نتوانم به تحصیل شبانه‌روزی بپردازم.

چند ثانیه؟ چند ساعت؟ باری، کبوتر سپیدبا رقعه‌ای به دستم رساند که خبر از پذیرشم می‌داد. کبوتر با نغمه‌اش والدینم را مطلع کرده بود تا بیایند و دریابند که اکنون، جادوآموز شبانه‌روزی مهوتوکورو به شمار می‌آیم. تبسم بر لبم نقش بسته بود و به گمانم، تا نخستین آزمون شبانه‌روزی رخت بر نبست.

در آن اوان، گمان می‌بردم چرخ گردون همواره به ابتسام و شکرخند خواهد گذشت. در گذر سال‌ها، زندگی را درد و رنج بی‌پایان می‌پنداشتم و اکنون...نمی‌دانم، نمی‌دانم!
#روزی که جادو شروع شد.
تصویر تغییر اندازه داده شده
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/7/13 19:28:16
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/7/13 19:29:03
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


نوشتن و امضا کردن صد ها و صد ها نامه قبل از شروع هر ترم در هاگوارتز ، بله قربان زمان ما قلم تند نویس نبود و تک تک نامه ها دونه به دونه نوشته میشدن . و این وظیفه خسته کننده بر سر من افتاده بود که هر سال قبل از شروع سال جدید تحصیلی صد ها نامه را بنویسم و امضا کنم .
البته هنگامی که دانش آموزان سال اولی را که بسیار از آمدن به هاگوارتز خوشحال هستن را میدیدم ، خستگی را فراموش میکردم

#روزی_که_جادو_شروع_شد

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/12 20:57:19
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/12 21:11:33
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس اپلود نشد
اون روز رو به خوبی یادمه رون در حالی که داشت به ما پز میداد که رفیق هری پاتر جغد خونمون صاف رفت تو پنجره
پرسی جغد بیچاره رو برداشت و گذاشت داخل قفسش و نامه هارا ازش گرفت
وقتی داشت نامه هارا نگاه میکرد دید که نامه هاگواتز منم هست و گفت هی جینی امسال داخل هاگواتز قراره ببینمت شیطونی نکنی
منم نیم ساعت بعد دوزاریم افتاد بعدش به افتخار من و اینکه احتمالا قراره یک گریفندوری دیگر به خانواده اضافه بشه جشن گرفتیم
#روزی_که_جادو_شروع_شد

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:47:00
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:48:46
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:49:55
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/12 20:50:57
شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 19:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

فرزندانم، شاید با خودتون فکر کنید که عکاسی در دوران مرلین وجودی نداشته، اما نگران نباشید. قلموهای جادویی، نقاشی‌های بسیار بسیار رئالی را از لحظه به لحظه زندگیمان به تصویر می‌کشیدند.
این تصویر از دور‌ترین خاطرات این پیرمرد بوده و هست. به عنوان کسی که از اولین افرادیست که نامه‌ی هاگوارتز رو دریافت کرده، به هیچ وجه تصور نمی‌کردم که در دورانی که جادوگر بودن جرمی نابخشودنی قلمداد میشد، زیر نظر استادی بزرگ همانند سالازار اسلیترین به چنین مرلینی تبدیل بشم.

#روزی_که_جادو_شروع_شد
ویرایش شده توسط مرلین در 1405/7/13 0:56:47

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 11:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خاطراتم مخدوش است اما این یکی فرق دارد. در مدتی که در آزکابان بودم، یکی از معدود خاطراتی بود که تلاش می‌کردم به آن چنگ بیاندازم و ذره‌ای و فقط ذره‌ای در برابر دیوانه‌سازها مقاومت کنم.

جغد سیاه‌رنگ با چشم‌های زردرنگ به من زل زده بود تا از من تشویقی بگیرد. تکه‌ای از موشی که مادرم برای معجون آزمایشی1ش قطعه‌قطعه کرده بود به او دادم و پرواز شادمانه‌ی او را دیدم. ابتدا متوجه نبودم نامه‌ای که این جغد آورده، برای من است. پدرم پشت میز کارش گرفتار کارهای وزارتخانه بود؛ اما مادر با ذوق و شوق فراوان نامه را به دستم داد تا خودم لذت باز کردن و خواندنش را تجربه کنم.

تاریکی شب و باران و ابرهای سیاه آن بیرون حتی ذره‌ای از شادی‌ام کم نمی‌کرد. من به هاگوارتز دعوت شده بودم.

پیوند فایل:



jpg  49999_6ac2075d2640f.jpg (15.04 KB)
49999_6ac2075d2640f.jpg 300X274 px
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 00:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده





راستش روزی که نامه هاگوارتز به دستم رسید، یکی از اون روزهاییه که جزئیاتش هنوز توی ذهنم مونده. یادمه توی تالار اصلی قصر بودم؛ همون تالار بزرگ با سقف‌های بلند، پنجره‌های عظیم و نور سردی که از بین کوه‌ها می‌اومد و روی سنگ‌های سفید کف می‌افتاد. پدرم هم کنارم بود و طبق معمول با همون آرامش خاص خودش مشغول کارهای خودش بود.

صدای بال زدن جغد که پیچید، سرم رو بلند کردم. جغد اومد و نامه رو درست جلوی من انداخت. چند لحظه فقط به پاکت نگاه کردم؛ مُهر هاگوارتز رو که دیدم، تازه فهمیدم چی به دستم رسیده. راستش نمی‌دونم چرا، ولی اون لحظه یه حس عجیبی داشتم؛ انگار یه در تازه جلوی روم باز شده بود.

پدرم وقتی نامه رو دید، واقعاً خوشحال شد. حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم. از اون لبخندهای کوچیکی زد که فقط وقتی واقعاً خوشحال باشه روی صورتش میاد و گفت:
_ بالاخره نوبت تو هم رسید.

منم نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش. شاید از بیرون خیلی آرام به نظر می‌رسیدم، ولی توی سرم هزار تا سؤال می‌چرخید:
_ هاگوارتز چه شکلیه؟ قراره با چه آدم‌هایی آشنا بشم؟ چه چیزهایی اونجا یاد می‌گیرم؟ و اصلاً زندگی بیرون از این قصر و کوهستان قراره چه شکلی باشه؟

فکر کنم اون روز برای اولین بار فهمیدم، با اینکه قرن‌هاست این کوه‌ها خونه‌ی من بودن، شاید دنیا خیلی بزرگ‌تر از چیزی باشه که از پنجره‌های قصر می‌دیدم.

#روزی_که_جادو_شروع_شد

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

شنیدم اینجا پول میدن چیزه یعنی اومدم براتون خاطره تعریف کنم:
این عکس زمانیه که نامه هاگوارتز اومد،ما جد در جد ریونکلاویی بودیم و خونمون شبیه یه کتابخونه خیلی بزرگ با ظاهر عمارت بود، یعنی همه جا کتاب بود.
اینجا من یازده سالم بود ولی همون زمانم، خوشتیپ و قد بلند بودم.(چشم نخورم)
اون پشت هم سپید، جغد خوشگلم( که هری از من اسکی رفت جغد سفید خرید ) هستش ، اون پشت هم عمارت بابا بزرگم ایناست.
از اون موقع همه میدونستیم من میفتم ریونکلاو از همه نشونه هام معلوم بود.
دلم واسه اون دوران تنگ شد.
#روزی_که_جادو_شروع_شد
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/11 20:12:04
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.