محفلیها که فهمیدن چه نقشهای در جریانه، تصمیم گرفتن قبل از کامل شدن نقاشی خرابش کنن. برای همین کوین رو با وعدهی بستنی فرستادن تا یواشکی بره سراغ کاتانا. البته کوین اول فقط اعداد یک و دو رو بلد بود، ولی بعد از یه سری آموزشهای خیرخواهانه، با عدد «هزار» هم آشنا شد و در نهایت با وعدهی هزارتا بستنی مأمور شد نقاشی رو خراب کنه. کوین هم در حالی که زیر میزها و صندلیها جلو میرفت، خودش رو به نقاشی رسوند و یه قلموی قرمز برداشت. درست همون موقع کاتانا متوجه حضورش شد.
کاتانا به کوین نگاه کرد. بعد به قلموی قرمز نگاه کرد. بعد دوباره به کوین نگاه کرد.
کوین هم که فهمیده بود کاتانا یه مقدار زیادی به قلموی توی دستش علاقهمند شده، سریع قلمو رو پشتش قایم کرد. البته این نقشه شاید اگه توسط یه جادوگر حرفهای اجرا میشد، جواب میداد. ولی کوین سه سال و نیمش بود، قلمو تقریباً نصف قدش بود و یه تیکهی بزرگش هم از بالای سرش بیرون زده بود.
- چی رو پشتت قایم کردی؟

کوین چند لحظه فکر کرد.
- هیچی.

کاتانا به دستهی قلمو اشاره کرد.
- اون چیه پس؟

کوین سرشو بالا گرفت و تازه متوجه شد وسایل بلند، برای کارای مخفیانه انتخاب خیلی خوبی نیستن.
- این؟
- آره.
- قلموئه.

کاتانا پلک زد.
- پس چرا گفتی هیچی؟

- چون پرشیدی چی قایم کردم. این که قایم نشده.

کاتانا چند ثانیه ساکت موند. استدلال کوین یه جوری بود که هم غلط به نظر میرسید، هم هیچ راهی برای ثابت کردن غلط بودنش وجود نداشت.
لیسا که تا اون لحظه داشت با دقت اوضاع رو نگاه میکرد، جلو اومد.
- کوین جان، اون قلمو رو بده به کاتانا.

کوین قلمو رو محکمتر گرفت.
- نمیشه.

- چرا؟
- چون لاژمش دارم.

تلما اخم کرد.
- برای چی؟

کوین به نقاشی نگاه کرد. ماموریتش رو یادش بود. باید نقاشی رو خراب میکرد. یه ماموریت سری و فوقالعاده مهم که برای انجامش هزارتا بستنی بهش قول داده بودن. یا شاید سه تا. کوین هنوز توی اعداد بزرگ خیلی خوب نبود، در نتیجه مطمئن نبود!
در نهایت تصمیمش رو گرفت و با جدیت به یه قسمت سفید نقاشی اشاره کرد.
- اونژا هنوژ رنگ نداره.

کاتانا سریع برگشت سمت بوم. راست میگفت. یه گوشهی میز شام هنوز سفید مونده بود. کمی جلوتر رفت و چشمهاشو ریز کرد که با دقت بیشتر ببینه.
- هووم... اشتباه نمیگی، باید این قسمت یه کم...
اما همینقدر برای کوین کافی بود.
ناگهان صحنه آهسته شد. کوین قلمو رو بالا برد. لیلی از اون طرف کافه چشمهاشو گشاد کرد، گادفری دستمالی که تو دستش بود رو از شدت استرس جر داد، کاتانا جیغ بنفش طولانیای کشید و لیسا و تلما هم همزمان به سمت کوین دویدن.
همه همزمان با هم داد زدن:
- نـــــــــــــــــه!
قلمو به بوم خورد.
یه خط قرمز از گوشهی میز شروع شد، از روی یکی از بشقابها رد شد، رفت روی لباس یکی از مرگخوارا و درست وسط صورتش تموم شد.
سکوت.
کوین یه قدم عقب رفت و شاهکارش رو نگاه کرد.
- الان قشنگتر شد.

هیچکس جواب نداد. همه فقط به نقاشی زل زده بودن.
چند ثانیه گذشت و هیچی نشد.
لیلی نفسشو با خیال راحت بیرون داد. لیسا دستشو گذاشت روی سینهش. تلما هم زیر لب یه چیزی گفت که بهتر بود کوین توی این سن و سال نشنوه.
کاتانا در حالی که برای برخورد خشن آماده میشد، خیلی آروم سرشو به سمت کوین چرخوند، ولی قبل از این که چیزی بگه، از بین مرگخوارای مردهی کف کافه یه صدا اومد.
- هاپچووو!
همه خشکشون زد.
یکی از مرگخوارا، همون که روی نقاشی صورتش خط قرمز خورده بود، بدون این که چشمهاشو باز کنه دستشو آورد بالا و دماغشو خاروند.
چند نفر خیلی آروم سرشونو برگردوندن سمت نقاشی و بعد دوباره سمت مرگخوار.
یه خط قرمز درست وسط صورتش ظاهر شده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










:
←
!

!
←
←
.


نارضایتی خودشونو نشون میدادن.


