کوین از زیر این میز بدان میز و از میان این صندلی بدان صندلی عبور همیکرد تا خویشتن را بدان نگاره رساند. بستنی عروسکی خویش نیز همچنان در دست داشت و هر چند گامی، یک بار زبان بر آن مینهاد و جرعهای... نه، لیسهای از آن برمیگرفت. چه کوین را مأموریتی بود، لیک داشتن مأموریت سبب نمیشد که بستنی از برای او آب شده و از بین برود. اگر قرار بر آن بود که کوین بهسبب مأموریتی بستنی را بر زمین نهد، لیلی میبایست سه عدد بستنی مگنوم را از صندوق محفل بازپس گیرد و اقتصاد محفل ققنوس از حالت وابستگی بر سه عدد درآمده و به مرحلهای رسد که بزرگان اقتصادی از ذکر نامش نیز شرمسار گردند.
کوین پس پشت پایهٔ صندلی جلوس نمود و اوضاع پیرامون خویشتن را به دقت بنگریست. کاتانا مشغول نقشآفرینی بر بوم بود و لیسا در جانب راست وی ایستاده بود و تلما در جانب چپش. هر سه تن چنان در کار خویش جدی مینمودند که هر کس از دور بدانان نظر میافکند، گمان میبرد که اینان نه در کافهٔ تفریحات سیاه، بل در تالاری از تالارهای وزارت سحر نشستهاند و دربارهٔ آیندهٔ جهان و سرنوشت نوع بشر به شور و رایزنی مشغولاند. البته آیندهٔ جهان در این مورد، قطعهای پارچهٔ سفید بود که بر آن رنگ مالیده میشد و ابزار جنگ نیز قلمویی بود که از شدت اهمیت، هر لحظه ممکن بود تقاضای میز مخصوص نماید.
کاتانا بر سبیل خویش سبیلی بسیار پرپشت داشت، هرچند معلوم نبود سبیل را برای نقاشی افزودهاند یا نقاشی را برای سبیل. کلاه فرانسوی بر سر نهاده و هیبت و شمایل نقاشان نامدار را به خود گرفته بود و قلمو را چنان در دست میفشرد که گویی اگر نوک آن به اندازهٔ نیم بند انگشت جابهجا شود، قرنها بعد موزهٔ لوور دعوی مالکیت بر روح وی اقامه خواهد کرد. نوک قلمو بر بوم میلغزید.
ویژ.
یک خط.
ویژ.
خطی دیگر.
کاتانا در هنر خویش چنان استاد بود که اگر سیبی رسم میکرد، سیب از شدت واقعنمایی به خویشتن هجوم میآورد و خودش را میخورد. اگر گلابی میکشید، گلابی از بوم بیرون آمده و از صاحب خویش میپرسید که این چه وضع و هیبت گلابیبودن است. اگر درختی نقش میکرد، درخت برایش سایه میگسترد و شاید در پایان از او تقاضای مالیات مینمود.
لیک این بار کاری بس بزرگتر در پیش داشت.
وی میبایست «شام آخر» را به تصویر کشد؛ شامی که قرار بود مرگخواران را از مرگ برهاند و ایشان را از آن سوی بدبختی به این سوی بدبختی انتقال دهد. تنها مشکلی بسیار کوچک در میان بود؛ هر کس آن نگاره را میدید و بدان گمان میبرد که خویشتنِ خویش در آن است، درجا جان از تنش جدا میشد.
و این مشکل بهقدری کوچک بود که تا آن دم نیمی از کافه بهسبب همین کوچکی از میان رفته بودند.
کوین همچنان که بستنی خویش را تناول میکرد، اندکی دیگر پیش خزید. یک پای خود را کنار پایهٔ میز نهاد. سپس پای دیگر را. آنگاه مکث نمود. عجله از خصال کوین نبود. کوین حتی در آن هنگام که میدوید، بهگونهای میدوید که گویی در نیمهٔ راه ناگاه به یاد خواهد آورد که آیا بستنیاش هنوز سر جای خویش هست یا خیر و ناگزیر باید جهان را برای بررسی این امر متوقف کند.
پس خویشتن را بدان فاصله رسانید که از آن میتوانست نگاره را ببیند، لیکن آنقدر نزدیک نبود که کاتانا بتواند قلمو را به قصد جوابگویی بر سرش فرود آورد.
نقاشی تقریباً به انجام رسیده بود. میزی کشیده شده بود و گرداگرد آن چند صندلی قرار داشت. بر میز جام بود و بشقاب بود و نان بود و چیزی گرد نیز بود که کاتانا امید میبرد سیبزمینی باشد، لیک سیبزمینی در این روزگار آنقدر مورد بیاحترامی قرار گرفته بود که کوین ترجیح داد در این خصوص اظهار نظر ننماید.
مرگخواران نیز یکی پس از دیگری بر نگاره جای میگرفتند. کاتانا در کار خویش چنان مهارت داشت که اگر کسی عقل خویش را در خانه نهاده و از دور بدان بنگریست، بیگمان میپنداشت جماعتی از مردم بر گرد سفره نشستهاند و شام میخورند.
فقط یک تن در میان آنان سرش به اندازهٔ گلدانی بود.
و دیگری بهجای دست، دو شاخه داشت.
و یکی نیز چنان دراز کشیده بود که معلوم نبود قرار بوده انسان باشد یا پایهٔ میز.
لیک اینها جزئیات بود.
و هنر، اساساً با جزئیات ساخته میشد.
گاه نیز جزئیات، هنر را خورده و خود جای آن مینشستند.
کوین دست خویش را به سوی قلمویی دراز نمود که بر لبهٔ میز قرار داشت. آن را برگرفت. بالا آورد. به نوک آن نگریست.
سرخ بود.
به نگاره نظر افکند.
سفید بود.
کوین اندکی اندیشید و بدان نتیجه رسید که هر امر سرخرنگی میبایست علتی برای سرخبودن داشته باشد و اگر قرار نبود سرخی آن در نگاره جایی مصرف شود، از اساس چرا مرلین متعال رنگ سرخ را آفریده بود؟
که ناگه، کاتانا کوین را مشاهده کرد.
کوین نیز سعی نمود تا خود را شخصیتی عادی جلوه دهد؛ تلاشی مذبوحانه و نافرجام...
ـ پش جنابتان موافق میباشید که این شرخی بشیار ژروریتر اژ آن چیژی اشت که نخشت گمان میبردیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




:
←
!

!
←
←
.



نارضایتی خودشونو نشون میدادن.



تازه وینکی منتظر ماموریت سه روز دیگه هم بود. وینکی جن سخت کوش؟ 