ردهی خونی: دورگه؛ پدری اصیل و مادری ماگلزاده. با این وجود، دنیلا علاقهای به صحبت کردن دربارهی این موضوع نداره.
گروه هاگوارتز: گریفیندور
جبهه: مرگخوار؛ خونوادهاش مخالف سرسخت لرد سیاه بودن، ولی دنیلا دقیقاً خلاف اونها فکر میکرد. البته شاید یه بخشیش هم فقط برای این بود که با والدینش مخالفت کنه...
حیوان خانگی: یه مرغ مینا به اسم «قارو». پرندهای باهوش، فضول و البته زبوندراز که عاشق تقلید صدای آدمهای اطرافشه و گاهی هم چیزهایی رو تکرار میکنه که دنیلا اصلاً دوست نداره بقیه بشنون.
ویژگیهای ظاهری: دنیلا دختری نسبتاً ظریف و کوچیکجثهست. موهای تیرهاش تا بالای شونههاش میرسه و معمولاً بدون اینکه خیلی برای مرتب کردنشون تلاش کنه، دور صورتش ریختن. چشمهای تیره و درشتش بیشتر از هرچیزی توی صورتش به چشم میان. معمولاً آروم و خونسرده و لباسهای ساده و تیره رو ترجیح میده؛ کلاً پوشش چیز چندان مهمی براش نیست.
ویژگیهای شخصیتی: دنیلا آدم نسبتاً واقعبینیه و به این راحتیها شوکه نمیشه یا احساساتش فوران نمیکنه. ظاهرش اعتمادبهنفس داره، ولی ته وجودش هنوز همون دختربچهایه که فکر میکنه کافی نیست. از اینکه ضعیف یا شکننده به نظر برسه متنفره، برای همین حتی وقتی چیزی ناراحتش میکنه، سعی میکنه طوری رفتار کنه که انگار اصلاً براش مهم نیست.
البته دنیلا یه مشکل کوچیک هم داره... حسادت. نه از اون مدلهای خیلی ضایع، بلکه از نوع پنهانش. ولی اگه کسی نمرهی بهتری بگیره، بیشتر مورد توجه قرار بگیره، چیز قشنگتری داشته باشه یا حتی الکی ازش تعریف بشه، ممکنه دنیلا یهدفعه خیلی ساکت بشه. حتی گاهی به چیزهایی حسادت میکنه که خودش هم نمیفهمه دقیقاً چرا باید بهشون حسودی کنه. بدتر اینکه خودش از حسود به نظر رسیدن بدش میاد، پس معمولاً سعی میکنه همهچیز رو با یک جملهی «مگه چیشده که من بخوام بهش حسادت کنم؟» جمع کنه.
زندگینامه: دنیلا توی خونوادهای بزرگ شد که «بهترین بودن» انتخاب نبود؛ یه جور اجبار بود. والدینش از بچههاشون انتظار زیادی داشتن و برادر دنیلا، «ادوین»، معمولاً همون کسی بود که این انتظارات رو برآورده میکرد. ادوین فقط دو سال از دنیلا بزرگتر بود، ولی مقایسه شدن با اون از همون بچگی بخشی از زندگی دنیلا شد.
وقتی ادوین موفق میشد، تشویقش میکردن؛ ولی دنیلا باید عالی میبود. با وجود تمام تلاشهاش، هیچوقت بهترین جادوآموز، بهترین ساحره، بهترین دوست یا حتی بهترین فرزند نشد. هیچکس مستقیم بهش نگفته بود «بیعرضهای»، ولی رفتار همه باعث شده بود خودش کمکم همین حس رو پیدا کنه.
بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، مثل تموم اعضای خانوادهاش توی وزارت سحر و جادو استخدام شد. ولی طولی نکشید که از این انتخاب پشیمون شد و تصمیم گرفت که این بار برخلاف انتظارات والدینش عمل کنه. اما نتیجهی این کار، ناامیدی خانوادهاش شد.
هیچ چیز بعد از اون روز مثل سابق نشد و والدینش اون رو نبخشیدن؛ و دنیلا زندگی مستقل خودش رو آغاز کرد.
حالا دنیلا ۲۲ سالشه، ولی گذشته هنوز ولش نکرده. هر موفقیتی که بقیه به دست میارن، حتی چیزهای کوچیکی که شاید برای یه آدم معمولی اصلاً مهم نباشه، میتونه دوباره اون حس ناکافی بودن رو توی وجودش زنده کنه. دنیلا به خیلی چیزها حسادت میکنه؛ حتی چیزهایی که خودش هم میدونه ارزش حسادت کردن ندارن. فقط ترجیح میده هیچکس نفهمه.
شناسهی قبلی: @تلما هلمز
@دنیلا داولیش
تایید شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







70 تا نوتیف اومد. اصلا فرستنده نوتیفم سوخت! 



من دوباره برگشتن شدم. از شعری که براتون نوشتن کردم خوشتون اومدن شد؟ همهش کار خودم بودن شد. این مدت که نبودن شدم روی نوشتن شعر و داستان کلی کار کردن شدم.

