# روزی که جادو شروع شد
به دستم نامهای آمد، چه غوغایی که به پا شد
جهان یکباره جادو شد، زمانه با من آشنا شد
تازه از خواب برخاسته، پی چای و مربا بود!
که ناگه نام هاگوارتز، سرآغاز ماجرا شد
نوشته بود: «ای هوریس، تو را در مدرسه خواهیم»
دلم از شوق لرزید و نگاهم پر ز ضیا شد
پدر گفتا: «مراقب باش، جهان پر از طلسم است!»
مادر پرسید: «در آن مدرسه، خوراکی هم روا شد؟!»

من از آن لحظه فهمیدم که دنیا جای دیگر هست!
که هر دیوار و هر صندوق، درش سوی رؤیا ها شد
نه از دیگ و نه از معجون، هنوز آگاهیام کم بود
ولی در ذهن من آن روز، هزاران فکر برپا شد
به فکر آن رفیقانی که فردا نام مییابند
که هر دیدار کوچکشان، کلید آشناییها شد!
کسی شاید وزیر آید، یکی استاد و یک نامی
چه خوش، گر بخت با تدبیر، رفیق روزگار ما شد
به فکر تخته و میز، به فکر صندلیهایم
که شاید جای هر شاگرد، سرآغاز یک دنیا شد
نخستین فکر من این بود: «در آنجا شام چه باید بود؟»
که شوق علم و جادو نیز با شکمِ ما، همنوا شد
ولی آن نامه در دستم، دگر یک برگ کاغذ نبود
در آن، آیندهای پنهان، به چشمم آشکارا شد
به راه افتادم و دیدم که دنیا تازهتر گشتهست
دل از دنیای دیروزم برید و رو به فردا شد
هنوز آن روز را گاهی به یاد خویش میآرم
که یک نامه رسید و عمر من تقسیم بر دو شد!

اگر پرسند از آن آغاز، بگویم با تبسم من:
«همان روزی که جادو آمد، هوریس هم، هوریسِ ما شد!»