جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


هیچوقت یادم نمیره...
روزی که جغد از شومینه اومد تو بابام نامه رو گرفت و میگفت این نامه برای تو نیست، برای البوسه.
با اینکه البوس ۹ سالش بود اما پدرم نامه رو به من نمیداد و میگفت که البوس استثناء هست، این نامه هم حتما مال البوسه.
خلاصه که دو روز نامه رو به ما نمیداد و نامه رو میخوند تا اسمش عوض شه، اما در اخر حق به حق دار رسید و نامه ام رو پس داد.
#روزی_که_جادو_شروع_شد
تصویر تغییر اندازه داده شده

پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 23:36
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
# روزی که جادو شروع شد


به دستم نامه‌ای آمد، چه غوغایی که به پا شد
جهان یک‌باره جادو شد، زمانه با من آشنا شد

تازه از خواب برخاسته، پی چای و مربا بود!
که ناگه نام هاگوارتز، سرآغاز ماجرا شد

نوشته بود: «ای هوریس، تو را در مدرسه خواهیم»
دلم از شوق لرزید و نگاهم پر ز ضیا شد

پدر گفتا: «مراقب باش، جهان پر از طلسم است!»
مادر پرسید: «در آن مدرسه، خوراکی هم روا شد؟!»

من از آن لحظه فهمیدم که دنیا جای دیگر هست!
که هر دیوار و هر صندوق، درش سوی رؤیا ها شد

نه از دیگ و نه از معجون، هنوز آگاهی‌ام کم بود
ولی در ذهن من آن روز، هزاران فکر برپا شد

به فکر آن رفیقانی که فردا نام می‌یابند
که هر دیدار کوچکشان، کلید آشنایی‌ها شد!

کسی شاید وزیر آید، یکی استاد و یک نامی
چه خوش، گر بخت با تدبیر، رفیق روزگار ما شد

به فکر تخته‌ و میز، به فکر صندلی‌هایم
که شاید جای هر شاگرد، سرآغاز یک دنیا شد

نخستین فکر من این بود: «در آنجا شام چه باید بود؟»
که شوق علم و جادو نیز با شکمِ ما، هم‌نوا شد

ولی آن نامه در دستم، دگر یک برگ کاغذ نبود
در آن، آینده‌ای پنهان، به چشمم آشکارا شد

به راه افتادم و دیدم که دنیا تازه‌تر گشته‌ست
دل از دنیای دیروزم برید و رو به فردا شد

هنوز آن روز را گاهی به یاد خویش می‌آرم
که یک نامه رسید و عمر من تقسیم بر دو شد!

اگر پرسند از آن آغاز، بگویم با تبسم من:
«همان روزی که جادو آمد، هوریس هم، هوریسِ ما شد!»
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اون روز، لونا لاوگود هنوز نمی‌دونست قراره چقدر با بقیه فرق داشته باشه؛ فقط نامه‌ای رو از جغدی گرفته بود که قرار بود زندگیش رو عوض کنه. پدرش دوربین رو بالا آورد و از لحظه‌ای عکس گرفت که دنیای جادو، برای اولین بار، درِ خونه‌شون رو زده بود.
#روزی_که_جادو_شروع_شدتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 21:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


والّو من نمی‌دونم کی این عکسو از ما گرفته! اصن تو خونه‌ی ما کسی دوربین نداشت! نه تو خونه... تو محله‌مونم کسی نداشت. به نظرم که یه نقّاشی یه تخیّلی کرده و یه چیزی کشیده و یه سری جزییاتم از خودش درآورده. دستش درد نکنه به هر حال. حالا موقع کشیدنم با خودش گفته «شاید یه چندتا کتاب ممنوعه هم این جا باشه! پس قلموی بادبزنیمو ورمی‌دارم و ضربه می‌زنم... هورکراکس هورکراکس هورکراکس... جاودانگی جاودانگی جاودانگی... علوم سیاه علوم سیاه علوم سیاه!» نقاشیه دیگه. طوری نی. اگه گفتین اون برتی بات نارنجیو چه مزه‌ای می‌داد؟
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/7/17 21:46:41
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/7/17 22:00:46
بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


همه چیز از خیال شروع می‌شود. تک تک ماجراجویی ها، قهرمانی ها و داستان‌های افسانه‌واری که ما را به بهت وا می‌دارند از تفکری شروع شده‌اند که از خیال آنها واهمه نداشته. من و خانوادم همیشه می دانستیم که جادویی هستم، همیشه مطمئن بودیم که قرار است یک تفاوت واقعی ایجاد کنم اما در آن لحظه همه چیز رسمی شد. آن روز آن جغد برای من یک نامه نیاورد؛ بالهایی را به من تحویل داد که خیلی وقت پیش از کائنات سفارش داده بودم و همیشه در ذهنم با آن‌ها پرواز کرده بودم. دقیقا از آن موقع به خودم قول دادم، مطمئن شوم که از تک تک لحظات اوج گرفتنم لذت ببرم و بهترین آن‌ها را برای آیندگان ثبت کنم. نه فقط برای لذت! بلکه برای اینکه به همه یاد بدهم به بالهایی که قرار است به آنها اعطا شود ایمان داشته باشند.
[نوشته ی پشت کتاب «من جادویی»]

#روزی-که-جادو-شروع-شد
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 15:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


دابی هیچ وقت نامه‌ی ثبت نام هاگوارتز دریافت نکرد... ولی روزی که از طرف پروفسور دامبلدور قربان، نامه‌ی دعوت به استخدام در آشپزخانه‌ی هاگوارتز رو دریافت کرد هیچ وقت یادش نرفت! دابی همون‌قدر تسترال‌کیف شد که دانش‌آموز قربان‌ها از نامه خوشحال شد!
لنگه لنگه جمع شود... دابی، جن مدرسه‌ساز!
(از کمپین دابی حمایت کنید 🤍)
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 14:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


شنیده بودم که جادوآموزهایی که قراره به تازگی به هاگوارتز برن، نامه‌های خودشون رو با یه جغد دریافت می‌کنن. اما همیشه ممکنه هاگوارتز استثناهایی قائل بشه. خصوصاً اگه مامان شما مثل مامان من، آدم سمج و فرزند دوستی باشه. من مطمئنم که اگه ماگل بودیم، مامانم از اون مامان‌های ماگلی بود که وسط کلاس برام لقمۀ نون پنیر میوورد؛ بگذریم.

مامان من که پرورش دهندۀ هیپوگریف‌ها بود، اصرار داشت که خودش نامۀ من رو بیاره. برای همین نامه‌نگاری‌های بسیار و پی در پی با مدیر وقت هاگوارتز داشت تا ازش اجازه بگیره که بتونه همچین امری رو انجام بده. البته که مدیر هاگوارتز قبول نکرد. برای همین بود که مامان من از ویژگی‌های ره‌یابی هیپوگریفش استفاده کرد تا جغدی که داشت نامۀ هاگوارتز من رو میوورد رو پیدا کنه و در نبردی نابرابر، نامه رو از منقارش بقاپه و خودش اون رو برام بیاره!

#روزی_که_جادو_شروع_شد
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/17 14:37:08
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 17:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


اکثر جادوگرا نامه‌ی هاگوارتزشون رو، مخصوصاً نامه‌ی سال اولشون، به عنوان یادگاری نگه می‌دارن؛ اما این اتفاق هیچوقت برام نیوفتاد و نه تنها نامه‌ی سال اولم هیچ‌وقت به جمع یادگاری‌هام نرسید، بلکه حتی چیزی جز عنوان نامه رو نتونستم بخونم.

هیچوقت یادم نمیره که چطور وقتی جغد نامه رو گذاشت جلوم و بازش کردم و همین که چشمم به عبارت 'مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز' افتاد، قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، نامه خاکستر شده‌ام به خاطره ها پیوست.

#روزی_که_جادو_شروع_شد
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بعنوان یه فرانسوی که کل خانواده‌ش در آکادمی جادویی بوباتون تحصیل کردن، هرگز انتظار نداشتم مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بخواد از من دعوت کنه تا در اونجا تحصیل کنم.

اما به نظر میاد ازدواج خواهرم فلور با بیل ویزلی و اقامتش در بریتانیا، پیوندی فراتر از یکی شدن دو خانواده به همراه داشته.

#روزی_که_جادو_شروع_شد
پاسخ: جادوگرام
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 01:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


هیچ‌وقت اون روزو که مطمئن بودم بالاخره فرا می‌رسه از یاد نمی‌برم. مگه می‌شه دختر روونا ریونکلاو باشی و ساحره نباشی؟
منی که به دنبال این بودم اون روز اثباتی بر این باشه که دختر شایسته‌ی روونا ریونکلاو هستم، و مادرم که نگران چیزی بود که برای من فقط هزار سال طول کشید تا متوجه علتش بشم.

#روزی_که_جادو_شروع_شد
🦅 Only Raven 🦅

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.