جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

160 کاربر(ها) آنلاین هستند (87 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
158 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: امروز ساعت 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که آلبوس دست‌هایش را از هم باز کرد، گلرت پرید در بغلش و به چشم برادری او را در آغوش کشید و از صحنه خارج کرد.
حالا دوباره توازن قدرت به نفع لرد ولدمورت تغییر کرد.

- تخت بهتون بدیم در عوض چی بهمون می‌دید؟ زود بگو تا سوسکت نکردم سمندریان!

نیکلاس فلامل سرش را از شکاف سقف وارد کرد و گفت: «آقا جان پست آدم رو با دقت بخونید دیگه! مرگ رو آورده! »

نیمفادورا و گابریل نفس در سینه حبس کردند. مرگ واقعی بود؟!

لرد ولدمورت مرگ را از دست نیوت گرفت و به صورتش نزدیک کرد. عمیق بو کشید و مردمک چشمش کاملا گشاد شد.

- مرتیکه ریقو این مرگ چرا بوی دستشوییِ بعد از بیرون اومدن پدر خانواده رو می‌ده؟ چیکارش کردی؟

نیمفادورا و گابریل که نفس در سینه حبس کردن نمایشی‌شان تمام شده بود و حالا دوباره بی‌تفاوت داشتند چیپس می‌خوردند، بی‌تفاوت به همین کار ادامه دادند و در این قسمت دیالوگی نداشتند.

صدای آلبوس از کمی آن‌طرف‌تر شنیده می‌شد: مرگش بو بده خو مگه چیطو می‌شه؟

لرد ولدمورت جواب داد: اگه قراره مرگ حموم‌نرفته‌ی بوگوندو بدید، من هم دستور می‌دم فقط تخت‌های نشسته‌ی بودار رو بهتون بدن. معامله‌مون می‌شه یا همینجا همه رو بکشم؟
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چون شش ماهی هست که پست نخورده، زودتر از موعد خلاصه...@گابریل دلاکور
یکی بود یکی نبود توی هاگوارتز کبود...
-----
خلاصه:
هافلپافی ها که برای مدت های بسیار زیاد خوابیده و در چرت بودند. حالا گیر نفرینی افتاده بودند که نمیتونستن بخوابن و این سخت ترین شکنجه ی ممکن برای یک هافلپافی بود. بعد از روز ها بی خوابی بالاخره تونستن روی تخت خوابی که متعلق به خودشونه و با سه تا پنبه و سه تا چوب روی کرفتینگ تیبل درست کردندتصویر تغییر اندازه داده شده
اندکی استراحت کنن. اما زیاد دوام نیاورد ولی بهشون یاد داد، اگه تخت های خودشون رو پیدا کنن شاید بتونن دوباره بخوابن.اما تخت ها ناپدید شده بود. سرنخ ها به اسلیترین رسید. @لرد ولدمورت و @گلرت گریندلوالد جلو آمدند.
----


-اهم...خب...ما کیو بفرستیم دوستان؟
-

@نیوت اسکمندر با یک اردنگی جلوی گلرت و لردولدمورت پرت شد. بلند شد و خودش را تکاند. البته چون اوتیسم داشت کمی طول کشید تا بتواند روی آن دو فوکوس کند.
گلرت همان اول میخواست نیوت را رنده کند و داخل پاتیل بریزد و برایش رقص قاتینگا و پاتینگا اجرا کند تا سوپش حاضر شود.
-آآآآآآآآآآآآآآ.
-دست نگه دارید.

لردولدمورت دستش را جلوی گلرت گرفت.
-صبر کن گلرت. میخواهیم بفهمیم این گورکن کوچولو برای چی اینجاست؟!
-من اومدم م...مذاکره.
-همین؟

نیوت دهانش را باز کرد. بست. دوباره باز کرد. دستش را داخل ردایش کرد و کاغذ مچاله ای بیرون آورد.
-ما تخت هامونو میخوایم.

از پشت ستون صدای خفه ای بلند شد.
-بهشون بگو تشک هامونم میخوایم.

نیوت از جا پرید و به ستون خیره شد.
-گابریل تویی؟
-نه من گابریل نیستم.
-صدای خودته که.
-خب پس چرا لو میدی؟

گلرت چوبدستی اش را به سمت ستون گرفت و طلسم بامباردای خود را شارژ کرد و آماده ی شلیک شد و داد زد.
-از پشت ستون بیا بیرون.

گابریل خیلی طبیعی و بدون هیچ استرسی از پشت ستون بیرون آمد و در حالی که دستش چیپس بود.

-نکنه میتونی با اونا هم حرف بزنی گابریل. ها ها ها.

شوخیِ گلرت، گابریل را سرگرم نکرد اما لبخندی ترسناک روی لب های لردولدمورت آورد. از آن لبخند هایی که فروشندگان قبر و سنگ قبر میزنند.

-اینجا چیکار داری گابریل؟
-به عنوان ناظر بی طرف اومدم.
-از هافلپاف؟
-بی طرفِ هافلپافی!

نیوت دستش را روی صورتش گذاشته بود و دوست داشت خودش را داخل چمدانش تلپورت کند. گابریل ادامه داد.
-من فقط اومدم نظارت کنم که مذاکرات از مسیر عدالت خارج نشه.

لردولدمورت با دستانش روی میز ضرب گرفت.
-بسیار خب. تخت هارا میخواهید. در عوض چه میدهید؟

نیوت برای اولین بار کمی صاف ایستاد. دستش را داخل چمدانش کرد و چیزی بیرون آورد. یک جوراب. یک جوراب راه‌ راه زرد و مشکی.

گلرت چند ثانیه به جوراب خیره ماند.
-این چیه؟
-جوراب.
-این رو می‌بینم، اسکمندر! چرا جوراب آوردی؟!

نیوت سریع سرش را داخل چمدان کرد و @مرگ را بیرون کشید.
-ببخشید. محکم کشیدم جورابش از پاش دراومد.

همگان در این لحظه پوکرفیس مانده بودند که @نیمفادورا تانکس از در وارد شد و در دستش ریش های بلند دامبلدور بود.
با وارد شدن دامبلدور ورق برگشت و قدرت ها به توازن رسید.
@آلبوس دامبلدور به لردولدمورت اخم کرد.
-تخت هارو برای چی برداشتین؟ با زبون خوش پسشون بدین.
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
از قدیم گفتن روماتیسم رو باید با روماتیسم جواب داد.

بچرخ تا بچرخیم...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چشمان همه به دهن عرق‌کردهٔ نیوت دوخته شده بود که صدای زاخاریاس تمرکز فضا را شکست.
- ببخشید نیوت جان شکر میون کلامت. یه لحظه صبر کن...

نیوت که دیگه بار سنگین نگاه ملت هافلپافی رو تنهایی به دوش نمی‌کشید، نفس راحتی بیرون داد...
زاخاریاس چیزی در گوش تانکس زمزمه کرد. تانکس به سمت نیوت رفت و موهای فر و روشنش رو نوازش کرد.

- آخ قربون بچم برم که قهرمان هافلپاف شده... میشه یه لحظه پتوی نازتو ببینم عزیز دلم؟

نیوت که اگه می‌خواست متمایل شدن به تانکس رو انکار کنه، باید دروغ می‌گفت و دروغ‌گو هم دشمن خداست، پتو رو از دور کمرش باز کرد. با اکراه و مِن مِن کنان دستش رو جلو آورد و پتوش رو به دستان مهربان تانکس سپرد.

- حالا!

تانکس بی‌معطلی پتوی نیوت رو روی راوی نامرعی پست قبل انداخت!! راوی در حالی که جیغ می‌کشید خیز برداشت تا فرار کنه اما با شیرجهٔ بیرانوندی زاخاریاس مواجه شد. بام!
هردو روی زمین ولو شدن.
راوی تلاش کرد بار دیگه از تکنیک دست خدای محبوبش استفاده کنه تا تمام مشکلات حل بشه اما طوفان مشت و لگدهای زاخاریاس و تانکس شدیدتر از این حرفا بود!

_برو توی پتو! برو فلان فلان شدهٔ سخن‌گو برو!
- نههههه نزنننننن...
- برو حرف نزن!!!

بعد از چند دقیقه کتک‌کاری، آجرهای دیوار تالار انگشتاشون رو با احتیاط کامل از گوشه‌هاشون بیرون آوردن؛ صدای جیغ و داد آروم گرفته بود. زاخاریاس و تانکس موفق شده بودن.

- آهااااااای! منو بیارین بیروووون!
- ساکت باش پتو که حرف نمی‌زنه!

تانکس پای راستشو بالا آورد و مثل چکش روی نقطه‌ای که به نظرش کمر پتو میرسید فرود آورد. دوباره سکوت حاکم شد؛ تانکس پتو رو برد پیش نیوت و مثل شنل دور گردنش بست. شنل_پتو در هوای بدون باد تالار تکان می‌خورد. نوری الهه‌گونه از بالا به نیوت تابید و نجواهای اپرامانندی فضای راهرو را پر کرد.

- تو الان یه پتوی جادویی داری که یه راوی توش زندگی می‌کنه. احتمالا هر کاری که بخوای می‌تونی باهاش بکنی. مثلث تبدیل به مسلسل شده.
- ولی م_من پتوی خودمو می‌خوام؛
- واسه این بعداً یه فکری می‌کنیم. شاید یه راوی دیگه بیاد پتوت رو جنگیری کنه.
- و_ولی اگه کار نکرد چی!
- اون موقع خدا بزرگه.
- یعنی چی خدا بزرگه زاخاریاس؟ این حرفا رو به من نزن استرس می‌گیرم!!
- تو ایده‌ای نداری کادوالدر... حواسم نیست که رفته. هنوزم گاها اشتباهی از آقا موتوری دو گرم می‌گیرم.
- ا_اصن بر فرض که نقشهٔ پشتیبان داشتیم، چجوری از گریندلوالد و ولدمورت رد بشیم؟

برای چند لحظه غبار سکوت رو شونه‌های ملت هافلپافی نشست...
هاپکینز که به خاکی بودن لباس کاریش عادت داشت بدون توجه به فضاسازی رو به بچه‌ها کرد
- من از کارگرام شایعاتی راجع به دامبلدور و گریندلوالد شنیدم. شایعات گرم و نرم. شاید اگه یه نامهٔ فدایت شوم به اسم گریندلوالد واسه دامبلدور بفرستیم، بیاد اینجا و حواس گلرت رو شل کنه.
- پذیرفته شد. کسی قلم‌پر و جوهر و کاغذ و پاکت نامه داره؟

در همین لحظه گروگان انگشتاشو توی جیب جلیقش فرو برد و یه دستمال چهار تا شده بیرون آورد. چهارتای اون رو باز کرد ولی در کمال تعجب چهار تای دیگه باقی مونده بود. چهار تای دوم رو هم باز کرد ولی بازم همون بسات بود. به همین منوال تا تای شانزدهم پیش رفت و بالاخره یک ست گرون‌قیمت از جوهر دان و روان‌نویس و کاغذ و پاکت نامه از لای دستمال قرمز پدیدار شد. البته کنار آنها یگ لیوان قهوه ی داغ، کتاب هنر معامله و... هم وجود داشت که از بحث ما خارجه.
زاخاریاس تمام وسایل روی دستمال رو قاپید و به زیر لباسش فرو کرد. در حالی که تجهیزات نامه‌نگاری گروگان به شکل دیوانه‌واری زیر لباس زاخاریاس تکان می‌خوردند ادامه داد.
- پس مشکل گریندلوالد حل شد...
- اگه یکی خیلی اتفاقی متوجه شده باشه که آقای گریندلوالد تحت تأثیر معجون فرمانبرداریه چی؟
- عشق اگه عشق باشه از روی هر معجونی رد می‌شه گرو جان. البته به غیر از معجون عشق؛ من به حل مشکل لرد تاریکی هم خوشبینم. وقتی اون بچه خوشگل گریفیندوری تونست ولدمورت رو شکست بده، ما چرا نتونیم؟ ما گورکنیم! گورکن توی طبیعت حتی با شیر هم درگیر می‌شه. شکار مار که برای صبحونشه.

در همین حین وسایل نامه‌نگاری گروگان یکی یکی از زیر لباسش بیرون آمدند. آخرینشان یک پاکت نامهٔ تر و تمیز بود که زاخاریاس با دست آن را بیرون آورد. دهن باز کرد تا ادامه بده ولی ملت هافلپافی پیشدستی کردن.
- خدایی چجوری؟ از کجا؟ با چی؟
- با تمرین. زیر لباس. با عضلات شکم.
- هان؟
-کجاشو دیدین تازه فوق لیسانسم دارن.

زاخاریاس تمام درهای تالار را باز کرد و به سمت پنجره رفت.
- گوشاتونو بگیرین.

پنجره رو باز کرد و فریاد زد.
_ هرکی این نامه رو تا یک دقیقهٔ دیگه به دامبلدور نرسونه جغده!

هنوز حرفش تمام نشده بود که کلاغ زاخاریاس در حالی که دیوارهٔ صوتی را شکسته بود نامه را قاپید و از درهای باز شده به سمت دفتر دامبلدور پرواز کرد.
در این میان فکر مقابله با لرد ولدمورت در ذهن نیوت ملغ می‌زد و هورمون استرس به در و دیوار آن می‌مالید.
- مبارزه با ولدمورت اونم بدون پشتیبانی...؟

بلافاصله تانکس کیف دستی نیوت رو برداشت. درش رو باز کرد و مرگ رو طوری توش فرو کرد که انگار نه انگار از قبل وجود داشته.

- نههه!! مامی هلگا اون تو...
- چی؟! مگه نقشهٔ پشتیبان نمی‌خواستی؟
- چ-چرا حالا برنامه چیه؟
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/23 16:14:54
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 15:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: هافلی ها تختاشون رو گم کردن و یه نوع طلسم وجود داره که خوابِ اونها رو فقط توی رخت خوابشون مجاز می‌کنه. حالا در به در دنبال تختای گمشده می‌گردن، میرن تالار اسلیترین تا ازشون بپرسن و اسنیپ هم بهشون میگه تخت ها توسط اسلیترینی ها دزدیده شده... اما از اونجا که اسنیپ پیش لرد و باقی اعضای اسلیترین حرفای خودشو کتمان می‌کنه، هافلی ها درخواست می‌کنن که یه سر به تالار بزنن تا مطمئن شن تختاشون اونجا هست یا نه. لرد تصمیم به مذاکره میگیره، و به همین جهت بلاتریکس و گلرت رو برای مذاکره کننده های اسلیترین انتخاب می‌کنه. حالا نوبت هافلپافه که نماینده‌ای از سمت خودشون برای مذاکره انتخاب کنن.

نویسنده این پست مجبوره که رماتیسم بنویسه. به هرحال جادوگران تازگیا دستِ یه عده دیکتاتورِ رماتیسم پسند افتاده که رماتیسم رو از چنگ گریفیندور دراورده و تو پاچه‌ی هافلپاف انداخته! از همین راه بود که نویسنده میاد بین هافلی ها می‌ایسته و به حالتِ وحی مانندی شروع به سخنرانی می‌کنه.

-ای هافلپافی های زحمت کش! ای هافلپافی های سختکوش و ناشجاع! ای گورکن های مظلوم! حال وقتِ این فرا رسیده است که در غیابِ هلگا، شخصی از بین شما ریاستِ هافلپاف را برعهده گیرد. سرنوشتِ شما در دستانِ من گره پیچ شده است... حال بگویید که کدام یک از شما برای دریافت این مقام، داوطلب می‌شود؟

نویسنده به سرعت بعد از اتمامِ سخنرانی غیب میشه و هافلی ها رو با حقیقت تنها می‌ذاره. حقیقت هم این بود که اونا با حقیقت تنهان! و هیچ هلگایی نیست که ازشون در مقابل تنهایی یا اسلیترینی ها یا حتی بلاتریکس و کروشیو هاش محافظت کنه!

-من یکی که میگم بیخیال شیم و فقط نخوابیم.
-نمیشه که! هممون جهنم، این پتوی منو ببین! در به در دنبالِ تختشه که روش ولو شه.

نیوت که برای اولین بار صداشو از حالتِ خجالت زده‌ی غیر قابل مفهوم به حالتِ خجالت زده‌ی قابل فهم تغییر داده بود، پتوشو توی دستش بالا گرفت و شعار داد.

-من به جای مامی هلگا میرم و عدالتو از حلقومِ کروشیو های ناعادلانه‌شون بیرون می‌کشم! نه به اسلیترینی های زورگو! نه به دزدی و ظلم! فقط میگم میشه یکی همراهم بیاد که بتونه حرف بزنه؟

هافلی ها همشون یه قدم عقب گرد کردن تا یهو ویروسِ عدالت خواهیِ نیوت بهشون سرایت نکنه. آخه هیچکدومشون از سرشون روی بدنشون سیر نشده بودن! تازه اندامِ سر از تن جدا هنوز مد نشده بود که بخوان خودشونو زیر تیغِ بلاتریکس و گلرت بندازن. پس این بار، نویسنده‌ی این پست یبار دیگه توی میز گردِ هافل دخالت می‌کنه و میز گردشون رو به مثلث تبدیل می‌کنه. یه سمتِ مثلث نیوت بود که همچنان پتوشو بالا گرفته بود، یه سمتِ دیگه نویسنده بود که به دنبال فردی برای تکمیل اخرین گوشه‌ی مثلثشون می‌گشت.

-کدام یک از شما دلاوران، شجاعتِ کافی برای پیوستن به این مثلث را دارد؟
-ما که دلاور نیستیم! ما رو با گریفندوریا اشتباه گرفتی جناب.
-عه؟ زمونه دیگه تغییر کرده! اگه نکرده بود که من الان مجبور نبودم یه همچین رماتیسم مسخره‌ی ناجالبی بنویسم! ولی الان مجبورم و یکی از شماها هم باید مثلث منو کامل کنه. زود باشین دیگه وقت ندارم!
-ببخشیدا ولی چرا یهو لحنتون محاوره‌ای شد؟
-لحنِ بنده همچنان با ثبات خودش ادبی میباشد دورا! حالا زمان را ارزشمند بشمارید و دلتان به حالِ مثلثی که دوثلثی شده بسوزد!

هافلی ها فکر کردن، فکر کردن و فکر کردن تا اینکه همشون فیلسوفای روشنگریِ عصرِ جادوگرانِ نو شدن. اونام معتقد بودن که مثلث گناه داره و باید یه کاری بکنن! اما هیچکدومشون به اندازه‌ای شجاع نبودن که بخوان قرعه کشی کنن... نکنه یهو شانس باهاشون یار نمی‌شد و توی قرعه انتخاب می‌شدن؟ اون وقت سرِ جدا از تن بهشون تحمیل می‌شد و هیچکدومشون اینو نمی‌خواستن!

و در نهایت بعد از کشمکش های زیاد در سکوت، و عرق هایی که بخاطر گرما از سر و کولشون بالا می‌رفت، نیوت پتوشو دورش پیچید و با همون لحنِ خجالت زده‌ی قابل فهم زمزمه کرد؛
-چیزه... میگم میشه من گوشه‌ی آخر رو انتخاب کنم؟
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- چشم! هر چی ارباب بگن!
- آورین! آورین! گلرت خودمان هستا...
- ارباب از من تعریف کرد.

ملت هافلپافی که از خودشون می‌پرسیدن چطور گریندلوالد با ابهت که همیشه مثل یه تسترال آلفای جدا از گله رفتار می‌کرد همچین مرید و مخلص لرد سیاه شده؛ به قیافه‌های "سخت‌کوش و مهربون" هم نگاه‌های زیرچشمی‌ای انداختن.
البته بعد از رد و بدل نگاه‌های متوالی و به رای گذاشتن نظرات چشماشون تصمیم گرفتن تو مسائل درون تالاری دیگران دخالت نکنن و ساکت موندن.

گلرت چوب دستیش رو به سمت هافلی‌ها برگردونده بود و رفت که تنوع طلسماشو به رخ بکشه اما آیلین داد زد:
- نه! بیاید با مذاکره حلش کنیم. پروفسور اسنیپ تو یه چیزی بگو!

اسنیپ که از کادر سوژه خارج شده بود و داشت با مالیدن روغن تازه، به موهاش حال می‌داد با صورت غرق در لذت گفت:
- سرورم، مادرم همچین بی‌راهه نمی‌گه‌ها. اخیرا مذاکره شدیدا مد شده.
- درست شنیدیم؟ سوروسمان به ما دستور داد؟ آن هم درحال فسق و فجور؟
- نفرمایید سرورم. این فقط یه پیشنهاد بود. هر چی شما امر بکنید همون درسته.
- ما می‌فرماییم که مذاکره بی‌ مذاکره!

نیکلاس که متوجه فرصت برای گول زدن اسلیترینی‌ها شده بود عصاش رو به نشونه‌ی "یه کاری بکن، پسر جون!" به کمر گروگان کوبید. گروگان که جرأت صحبت با لرد تاریکی رو نداشت به منظور "من گوی زرین این کارو ندارم. کمکم کن!"، دست رو شونه‌ی زاخاریاس گذاشت اما زاخاریاس به علامت "ارشدا مقدمن" به آیلین زل زد؛ پس خانم ارشد مجبور به پایان چرخه شوم شد و با لحن مظلومانه اما طلبکار گفت:
- ینی رهبر مرگخوارا از صحبت با چندتا هافلپافی ساده می‌ترسه؟
- نشر اکاذیب می‌کنید خانم نامحترم؟ بدهیم آگهی مراسم ختمتان را نشر دهند؟
- سرورم، کنار بیاید. مذاکره با اینا چیزی از شرارتتون کم نمی‌کنه.
- اصلا باشد! اما فقط با گنده لاتشان، هلگا هافلپاف، مذاکره می‌کنیم.
- اما مامیمون که رفته سفر تفریحی... نه چیز... دیپلماتیک.
- پس ما نیز خودمان در مذاکرات شرکت نمی‌کنیم. دو تن از مرگخوارانمان را می‌فرستیم؛ سوروس و...
- و من!

بلاتریکس که تازه از خوابگاه دخترا به سالن تالار وارد شده بود، یه نیمچه کروشیو به سمت هافلپافی‌ها فرستاد و در حالی که کروشیوش اشتباها به گلرت خورده بود این رو گفت؛ بعد ادامه داد:
- ارباب، منو بفرستید.
- اوه بلاتریکس، چه خوش موقع آمدی. هافلیان، ببینم با این تیم مذاکراتی نچسب ما چه می‌کنید.

هافلپافی‌ها یه حلقه هم‌فکری تشکیل دادن و درِ گوشی با هم می‌گفتن:
- کیو بفرستیم؟
- کجا برگزار کنیم؟
- بهشون چی بگیم؟
- مستقیم یا غیرمستقیم؟
- مدرسان شریف!

هافلپافی آخر مورد ضرب و شتم مهربونی هم‌گروهیاش قرار گرفت.
هافلپافی‌ها که عادت به گفت‌و‌گوی آروم و سخت‌کوشانه تو اتاق "مجلس سنای هافلپاف" تالارشون داشتن نمی‌تونستن تو اون هرج و مرج ایده‌پردازی کنن؛ پس در نهایت راهب چاق تصمیم رو اعلام کرد:
- آقا جان، ما برمی‌گردیم به تالار خودمون تا رای‌گیری کنیم. نیم ساعت دیگه جغد دیپلماتیکمونو دریابید.
- چه شد؟ از همین اول بهتان فشار آمد؟ این مذاکره چقدر شرورانه و پرکِیف است.

هافلپافی‌ها مثل گورکن خسته راهشون رو کشیدن و رفتن.
اما گروگان که آخر صف افتاده بود قبل از رفتن چیزی رو دید که نباید؛ لرد سیاه درحالی که بطری قرمز رنگی که روش نوشته شده بود "معجون فرمانبرداری" رو به طرف گلرت تکون می‌داد می‌گفت:
- گلرت، ارباب بخشنده‌ای هستیم و امروز نیز برایت نام‌ نام آوردیم.
- آخ جون، نام نام! شما چقدر مهربونی ارباب!
- حالا بگو عا. اتوبوس شوالیه دارد می‌آید.
- عا... عا؟

گروگان که صورتش از تعجب زرد شده بود با ذکر "سانتور دیدی، ندیدی." متفرق شد...
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/24 0:22:48
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/24 0:24:40
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/24 0:36:18
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/24 1:37:13
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 11:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هنوز زاخاریاس کامل کله اش رو داخل نبرده بود که لرد ولدمورت جلو می اید و دست به سوی چوبدستی می بره. مراقبه که زاخاریاس متوجه نشه و بعد کروشیویی می زنه. ولی زاخاریاس متوجه می شه و به موقع سرشو کنار می بره و کروشیو به گلرت برخورد می کنه:
- اخ ارباب... با ان که نمی دانم چه کردم لطفا مرا عفو کنید.

لرد ولدمورت جواب می ده:
- تورو که نمی خواستیم بزنیم. می خواستیم کله زاخاریاس رو بزنیم که جاخالی داد. اصلا بگو ببینم چرا سر راه کروشیوی من بودی؟

گلرت می خواست به پای اربابش بیفته، ولی از اونجایی که قصد نداشت به هافلپافی ها اجازه ورود بده فقط می تونه بگه:
- لرد بزرگ! من خواستم جلوی مهاجمین رو که قصد داشتند به زور وارد شوند رو بگیرم. همانطور که خودتون گفتید: اول وظیفه تا زمان مرگ.

لرد قبل از جواب دادن کمی مکث می کنه و همین باعث میشه که گلرت ادامه بده:
- ارباب، خودم می دونم ارزش عفو ی شما رو ندارم. این کار شما بزرگترین پاداش زندگی من می شه.

لرد می گه:
- اوم... درست می گویی. اینبار عفویت می کنم. حالا حواست باشه یه وقت نتونن تالارو ببینن.

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 00:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اسنیپ براستی کنار رفته بود و حالا هافلپافیا با جفت چشمای بینای خودشون در حال مشاهده‌ی محتویات داخلِ تالار خصوصی اسلیترین بودن. اونا در کسری از ثانیه نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و یکهو همه‌شون با بیشترین سرعتی که در توان دارن به سمت تالار خصوصی اسلیترین خیز برمی‌دارن که ناگهان با ظاهر شدن گلرتی که با صلابت جلوی در وایساده بود، همه‌شون رو همدیگه میفتن و کوهی از جادوآموزان هافلپافی جلوی پای گلرت تشکیل می‌شه.

- چی چیو خودشون بیان ببینن؟ مگه خونه‌ی خاله‌ست؟

و جلوی چشمان مشتاق هافلپافیا، تالار خصوصی اسلیترین دوباره پشت مانعی به نام گلرت ناپدید می‌شه.

هافلپافیا سریع از هم جدا می‌شن و برای لحظه‌ای شجره‌نامه‌ی خونوادگیشون جلوی چشمشون میاد بلکه یکی از شاخه‌ها به عضوی از اسلیترین گره بخوره و خاله‌شون از آب در بیاد تا در جواب سوال بتونن فریاد بزنن "بله" و راحت رد شن برن تو. ولی همه خیلی زود با ناامیدی تصویر شجره‌نامه رو کنار می‌زنن. به جز آیلین که در افکارش غوطه‌ور شده بود و احساس می‌کرد در زندگی قبلیش بلک بوده و این یعنی قطعا یکی تو اسلیترین پیدا می‌شد که بپذیره خاله‌ی ریگولوسه، ولی خب مدرکی برای اثبات این که بگه تناسخ رخ داده نداشت.

آیلین به محض خارج شدن از افکارش، اشاره‌ای به پسرش اسنیپ می‌کنه:
- پسر چطور؟ خونه‌ی یکی از پسرام که هست.

همون موقع والتر برای تقویت نظریه‌ی آیلین دستشو به آرومی رو شونه‌هاش می‌ذاره که اصلا کمکی به بهتر شدن حال اسنیپ نمی‌کنه.

- بسوزد جگر این دل بینوایم که هم در عشق و هم در فرزند کسی بودن رقبا رهایش نمی‌کنن.

هافلپافی‌ها که امیدی در پیش کشیدن روابط برای رسیدن به تختاشون نمی‌دیدن، از دَرِ دیگه‌ای وارد می‌شن.

- اگه تختامون اینجا نیست مقاومت چرا؟ یه تُکِ پا میایم یه سر می‌زنیم می‌ریم دیگه!

و زاخاریاس خیلی جدی، انگار نه انگار که گلرت گریندل‌والد نامی جلوش قد علم کرده، خودشو خم می‌کنه تا بتونه از زیر دستای گلرت که به چارچوب در بود عبور کنه. صحنه‌ای که باعث می‌شه هافلپافی‌ها تبدیل به چهره‌هایی هم‌چون و بشن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 09:44
نمایش جزئیات
آنلاین
واکنش هافلپافی‌ها به این رفتارهای متناقض اسنیپ متفاوت بود. زاخاریاس سرش را به دیوار کوبید؛ گروگان جویده‌جویده چیزی گفت درباره‌ی سانتور‌های بدبین جنگل ممنوعه که چنین چیزی به ذهنشان خطور نمی‌کرد؛ نیکلاس عصایش را بر زمین سایید و آیلین با خود اندیشید که زاویه‌ی چربی موی پسرش زیاد صاف نیست.

زاخاریاس دیگر طاقت نداشت. حتی "ت" طاقتش هم افتاده بود و دیگر نمی‌توانست تحمل کند؛ بنابراین، بی‌توجه به نگاه‌های هافلپافی‌ها که التماس می‌کردند باعث خرابی بیشتر اوضاع نشود، دو قدم جلو رفت.
- پروفسور، قصد جسارت ندارم؛ ولی خودتون الان گفتین که‌‌‌...


اسنیپ نگاهی به زاخاریاس انداخت که قطعا اگر سر پسر هافلپافی پایین نبود و آن را می‌دید، از تیزی‌اش مصدوم و مجروح میشد‌.
- هفتاد امتیاز دیگه از هافلپاف کم میشه!

زاخاریاس با خود اندیشید که کاش مرلین صاعقه‌ای میزد و او را تبدیل به شلیل می‌کرد! اگر شلیل میشد، قطعا می‌توانست با خیالی راحت بخوابد. شاید هم اصلا به خواب نیاز نداشت! در همین فکرها بود که مرلین از عرشش پایین آمد.
- پسر جان، شلیلت می‌کنم؛ ولی به شرط این که زود خورده بشی، مشکلی نداری؟

زاخاریاس جویده‌جویده اظهار ندامتی کرد. مرلین با مهربانی دست نوازش بر سرش کشید و به عرش برگشت.

اسنیپ ناگهان از جلوی در کنار رفت.
- اصلا بیاین ببینین تختاتون تو تالار ما نیستن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/16 9:49:40
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 08:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: تخت‌خواب‌های هافلپافی‌ها مفقود شده و طلسمی در هاگوارتز وجود داره که مانع اینه که اونا جایی جز روی تخت‌های خودشون بتونن به خواب برن. اون‌ها به این گمان که تخت‌ها توسط اسلیترینی‌ها به سرقت رفته، رفتن در تالارشون تا سر و گوش به آب بدن...

***


هافلپافی‌ها مدتی پشت در تالار این پا و آن پا کردند. راهب چاق آن پا و این پا هم کرد. نیکلاس فلامل نیز این عصا آن عصا کرد. خبری نشد.

- یه بار دیگه در نزنیم؟

کسی پیشقدم نشد...

- تو نه والتر! شاید به خشونت دست بزنن. تو جونی نداری... بذار این دفعه من...

کسی از این که والتر یا پیشقدم شدنش را نمی‌دید هم تعجبی نکرد. آیلین که تحت تاثیر اضطراب جمع، فشار شدیدی برای فداکاری و مواجه شدن با خطری که پشت در انتظارشان را می‌کشید حس می‌کرد، خودش را فدا کرد و دوباره در زد. این بار محکم‌تر. چند لحظه بعد صدای مکالمه‌ای از منبعی نامعلوم اما نزدیک به گوش رسید.

- کــیــــــــــه؟!
- چند دفعه گفتم برندار آیفونو؟ حتما اومدن عید دیدنی آجیلای تالار رو غارت کنن!
- کی میاد این جا عید دیدنی آخه ... گفتم شاید خواستگار باشه!
- مزخرف نگو دختره‌ی خیره‌سر هیچ مغز تسترال خورده‌ای خواستگاری تو نمیاد! حالا که برداشتی بگو ما تالار نیستیم. زود بگو تا یه کروشیو نثارت نکردم.
- خوب باشه... اهم... چیزه... اگه اومدین عید دیدنی که ما نیستیم ... ولی می‌دونم که خواستگار هستین. مگه نه؟ قدمتون سر چشم.

هافلپافی‌ها که با این تکنولوژی جادویی جدید آشنا نبودند، بر و بر خیره ماندند به در. تا این که بالاخره باز شد.

- امرتون؟

گلرت گریندلوالد چوبدستی به دست در چارچوب در ظاهر شد. پیش از آن که کسی از هافلپاف فرصت پاسخ دادن پیدا کند، کله‌ی دلفی نیز پشت سر گلرت وارد تصویر شد.

- جــــــــــیغ! دیدی گفتم مامان؟ کل تالار همسایه دسته جمعی اومدن. بزرگتراشونم آوردن. حالا خواستگار کدومتونه؟

با دیدن دخترک نوجوان، پای سوّم یا همان عصای نیکلاس فلامل به نشانه‌ی داوطلبی بالا رفت. اما پیش از این که خواستگار بودنش را اعلام کند، دلفی کروشیویی خورد و از تصویر خارج شد. عصای نیکلاس نیز برگشت سر جایش.

گلرت همچنان مقابل هافلپافی‌ها ایستاده بود. لبخندی پت و پهن به نشانه‌ی مهمان‌نوازانی به لب داشت که با ابروهای تابه‌تایش میمیک تناقض‌آمیزی ایجاد کرده بود.

- بچه‌ها بریم تو!

زاخاریاس این را گفت و به سمت در رفت، اما لحظه‌ای بعد با فرو رفتن نوک چوبدستی گلرت در سینه‌اش متوقف شد.

- در جریان هستی این جا تالار خصوصیه دیگه؟
- خصوصی؟ هه هه هه! قوانین که برای به باد تمسخر گرفتن ساخته شده گلرت جان. بذار بیایم تو دور هم یه چای پولکی بخوریم. پولکیاش اصله‌ها، مامی هلگا از برلینجون فرستاده.
- قربون مرامت اسمیت جون!

گلرت جبعه پولکی را از زاخاریاس گرفت. آن‌ها را مانند تلفن سکّه‌ای دانه دانه در جیب عقب ردای او فرو کرد و سپس درب تالار را به هم کوبید و از نظر پنهان شد.

هافلپافی‌ها سختکوش‌تر از آن بودند که با یک بار در زدن ناامید شده و برگردند. آن‌ها آن‌قدر در می‌زدند، تا در به رویشان باز کنند. بنابراین زاخاریاس که از جیب عقب به در چسبیده بود، خودش را جدا کرد و باز به سمت در برگشت. دستش را جلو برد تا کلون در را بگیرد...

- نگران نباشید بچه‌ها! الان دوباره در می‌زنم و بهش می‌گم که دوستی و رفاقت و معرفت و مرام و این چیزها ارزشش از قوانینی مثل خصوصی بودن تالار بیشتره. حتما قانع می‌شه و راهمون می‌ده. اهم... اهم... یامرلین... یامرلین!

زاخاریاس کلون را فشار می‌داد و رو به همگروهی‌هایش یاوه می‌سرایید. بالا رفتن ابروهای ملّت و ادا اصول‌هایشان، هیچ جرقّه‌ای در مغز او ایجاد نمی‌کرد. او فقط می‌کوشید و با اندیشه پیش، هنگام و پس از کوشیدن غریبه بود. صحبت‌هایش که تمام شد رو به در کرد و تازه دوزاری‌اش افتاد. چیزی که در دست داشت، کلون نبود. بینی عقابی پروفسور اسنیپ بود که درست لحظه‌ای قبل از دست بردن زاخاریاس به سمت در، آن را گشوده بود.

- هفتاد امتیاز از هافلپاف کسر شد.
- اوه! شرمنده پروفسور. من فقط قصد داشتم در بزنم که یهو...
- قبل از ادامه‌ی چرندیاتت رها می‌کنی یا هفتادتای دیگه هم کم کنم؟
- عه... آها... راست می‌گین. بفرمایین.

زاخاریاس بالاخره دماغ پروفسور را رها کرد و سوروس نیز نفس حبس شده‌اش را. سپس از حالت استاد بدعنق به اموی غم‌زده بازگشت و زیر لب شروع به زمزمه کرد:

- نفسم گرفت از این شهر... در این حصار بشکن! در این حصار جادویی روزگار بشکن.

- ام... پروفسور می‌خواستم ازتون بپرسم شما تخت خواب‌های ما رو ندیدین؟

نفس هافلپافی‌ها با این جسارت زاخاریاس در سینه حبس شد. اسنیپ اما که همچنان در همان حال و هوای اندوهگین خودش بود، با لحنی سرد و بی توجه پاسخ داد:

- چرا دیدم. توی تالار اسلیترینه. اما چه سود! چرا که برای خواب راحت، بیش از تخت، خیال تخت لازم است که من بی او ندارم.

ترانه‌ی خاطره‌انگیز سس‌ماست در زمینه پخش شد. همه اسلوموشن و سیاه‌سفید شده بودند که سوال زاخاریاس فضاسازی را شکست.

- پروفسور یعنی می‌خواین بگین همگروهیاتون تخت‌های ما رو دزدیدن؟

- بله! البته... بهتره همگروهی‌های من خونده نشن. شاید همین روزها گروهی را که با شیادی چند نفر بدنام شده رو ترک کردم. اصلا کدام گروه؟ در واژه‌نامه‌ی قلبم مقابل گروه دو کلمه نوشته شده بود: «من و تو!» حالا که تو رفتی. از این به بعد من تک، دنیا همه!

این بار سیاه و سفید شدن فضا با ترانه‌ی «ررررررر... حلال اولسون!» همراه شد. هافلپافی‌ها از اعترافات اسنیپ علیه هم گروهی‌هایش به قدری متحیّر بودند که این بار کسی فضای اسلوموشن را نشکست. تا این که نفر دوّمی در چارچوب در حاضر شد.

- چی شده سوروس؟ اینا چرا هنوز اینجان؟ من که ردشون کرده بودم برن...

- خوب... آقای اسمیت و همگروهی‌هاش معتقدن که تالار ما تخت‌هاشون رو دزدیده. من از هافلپاف 70 امتیاز کم کردم اما انقدر پررو و وقیحه که همچنان روی حرف خودش پافشاری می‌کنه.

- اما پروفسور خودتون الان داشتین می‌گفتین که...

- به عنوان یک سال بالایی هنوز یاد نگرفتی که توی حرف استادت نپری اسمیت؟

تشخیصش سخت بود که جاسوس دوجانبه بودن در ذات اسنیپ رسوخ کرده یا او واقعا دوقطبی یا دو شخصیتی‌ای چیزی است!
لنگه لنگه جمع شود... دابی، جن مدرسه‌ساز!
(از کمپین دابی حمایت کنید 🤍)
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 16:08
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
صبح روز بعد...

آفتاب تقریبا وسط آسمان بود و ساعت روی دیوار ۱۲ ظهر را نشان میداد. صدای خرو پف همچنان در کافه می‌پیچد و جماعت هافلپافی از هر طرف به پیشخوان آویزان مانده بودند.

آبرفورث که کل شب با صدای آنها چشم روی هم نتوانسته بود بگذارد عزمش را جزم کرد تا هر طور شده آن ها را بیدار کند و کاری کند به هاگوارتز برگردند. قهوه ای غلیظ درست کرد و و سینی پر از ماگ را به روی پیشخوان کوبید. هافلپافی های بی خبر از اطراف چند متر پریدند.
- کی بود؟ چی زدن؟ کی حمله کرد؟
- من بودم نمی‌خواید بیدار شین برگردین؟ دیشب یه چیزی داشتین میگفتین درباره گم شدن تخت هاتون. نباید زود تر برگردین پیداش کنین تا باز شب نشده خوابتون نگرفته.

همه به یکدیگر نگاهی کردند و همزمان به نشانه تایید، سری تکان دادند. بی معطلی و انتظار برای تعارف، قهوه ها را تا ته سرکشیدند.

معلوم نبود آبرفورث چه در آن قهوه ها ریخته بود که خواب از چشمانشان مانند پارچ آب سردی بر سرشان پرید و از جا برخاستند.
- درسته فوقش اینه اگر تا امشب باز موفق نشدیم برمی‌گردیم همینجا می خوابیم.
- درسته!
-درسته!
-درسته!

با تایید اکثریت بدون خداحافظی و با سرعتی مانند باد به سمت هاگوارتز برگشتند. حال دم در تالار اسلیترین با تردید مکثی کردند تا مشورت کنند.
-تو در بزن.
- من چرا ایده ی تو بود بیایم اینجا خودت در بزن.
- میگم شاید اصلا تخت هامون اینجا نباشه اگر اینجا نبود چیکار کنیم؟
- خب اول بذار بگردیم بعد یه فکری واسه بعدش میکنیم.
- اصلا اجازه داریم اینجا باشیم؟
-حالا که اینهمه راه اومدیم نباید تسلیم بشیم. یه سوال میخوایم بکنیم دیگه.

زاخاریاس دیگر منتظر نماند بقیه نتیجه بگیرند و چند قدم جلو آمد و در زد.

نفس ها در سینه حبس شد. چه کسی در را باز می‌کرد و آیا تخت هایشان واقعا اینجا بود؟

افرادی که لایک کردند


Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.