پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

215
نفر همین الان آنلاین‌اند 87 نفر در «انجمن»
2 عضو 213 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خوابگاه مختلط هافلپاف!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 20:02
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1046
گابریل چند قدمی در سکوت پشت سر بقیه راه رفت و به پتوی نیوت نگاه کرد که گوشه اش روی زمین کشیده می شد. امید خوابیدن بیرون از قلعه هنوز خوشحالش می کرد، ولی حالا که از تالار اسلیترین دور شده بودند، فرصت داشت به توضیحات ولدمورت هم فکر کند. آنها مرگ را تحویل داده بودند و در عوض، فقط شنیده بودند که تخت هایشان جای دیگری است؛ آن هم از زبان کسی که تا چند دقیقه قبل اصلا یادش نبود تخت ها را چه کار کرده. گابریل قدم هایش را تندتر کرد تا کنار آلیس برسد و صدایش را کمی پایین آورد.

- بچه ها، ما هافلپافیا یکم زیادی زودباور نیستیم؟
- چرا؟
- از کجا می دونیم تخت ها واقعا پیش ناخن کاره؟ شاید اصلا دروغ گفته که از سرش باز بشیم.
- خب چرا باید دروغ بگه؟
- که از سرش باز بشیم دیگه. همین الان گفتم.

آلیس با خستگی چشم هایش را مالید و به تانکس نگاه کرد تا شاید او جواب قانع کننده تری داشته باشد. تانکس هم چند لحظه فکر کرد، بعد با اطمینان کسی که بالاخره مدرکی پیدا کرده، دستش را به سمت نجینی گرفت. مار کنار نیوت می خزید و به نظر نمی رسید نگرانی خاصی بابت محل نگهداری تخت ها داشته باشد.

- اگه می خواست بپیچوندمون، نجینی رو که باهامون نمی فرستاد.
- شاید نجینی رو فرستاده مطمئن بشه برنمی گردیم!
- گابریل، دخترش رو سپرده دستمون. این خودش نشونه اعتماده.
- دخترش می تونه همه مون رو بخوره.
- خب ما که قرار نیست اذیتش کنیم.

نیوت با شنیدن صحبت درباره نجینی سرش را برگرداند و نزدیک بود پایش به پتوی خودش گیر کند. گوشه آن را جمع کرد و با احتیاط وارد بحث شد؛ ناخن های مرتب ولدمورت را از نزدیک دیده بود و احساس می کرد این مشاهده می تواند به آرامش جمع کمک کند. بقیه هم قدم هایشان را آهسته کردند تا توضیحش را بشنوند، بی آنکه کسی برای برگشتن توقف کند.

- راستش ناخن هاشون خیلی مرتب بود. بعید نیست واقعا ناخن کار داشته باشن.
- من نمی گم ناخن کار نداره، نیوت. می گم شاید تخت های ما پیشش نباشه.
- ولی خودش گفت هست.
- آلیس، سوال من دقیقا همینه که چرا حرف خودش رو باور کردیم!

تانکس دستش را دور شانه گابریل انداخت و همراه بقیه به سمت پلکان رفت. صحبت از تخت ها باعث شده بود همه دوباره درباره بالش و تشک خودشان حرف بزنند و کسی حوصله نداشت احتمال دورتر شدنشان از آنها را بررسی کند. گابریل هم راه افتاد، ولی پیش از پیچیدن به راهروی بعدی، یک بار دیگر به مسیری که از آن آمده بودند نگاه کرد؛ هنوز نفهمیده بود چطور گفته ولدمورت، خودش مدرک راست بودن گفته ولدمورت حساب می شد.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 18:08
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
700
× هشدار: این پست حاوی اسپویل قسمت دوم فیلم جانوران شگفت‌انگیزه، اگه ندیدین ببینین خب تقصیر من چیه. ×


هافلپافیا این ایده رو دوست نداشتن. اونا تا همونجا هم به زور خودشون رو بیدار نگه داشته بودن، حالا باید از قلعه هم خارج می‌شدن؟ دیگه اصن واقعا نمی‌تونستن! خصوصا که باید نجینی‌ای که هر لحظه ممکن بود یه لقمه چپشون کنه رو هم همراه خودشون می‌بردن!

ولی خب... اینطوری هم نبود که حق انتخابی داشته باشن!

در حالی که هافلپافیا هم‌چون لشگر شکست‌خورده با قدم‌هایی بسیار بی‌رمق و آروم به حرکت در میان و نجینی هم فس‌فس‌کنان به دنبالشون راه میفته، گابریل با امیدواری آینده‌نگری می‌کنه.
- به این فکر کنین که بیرون از هاگوارتز این طلسمی که نمی‌ذاره جایی جز رو تختای خودمون بخوابیم وجود نداره و اینطوری می‌تونیم خودمونو به یه خواب لذت‌بخش دعوت کنیم!

با این حرف، هافلپافیا انگار که ناگهان به شارژر متصل شده باشن، اندک انرژی‌ای بهشون تزریق می‌شه که سرعت قدم‌هاشون رو بالا می‌بره. آلیس که تا جای ممکن با فاصله از نجینی در حرکت بود، با احتیاط می‌گه:
- کاش حداقل یه مترجم همراهش باهامون می‌فرستادن. حتی معلوم نیست این فس‌فساش تهدیده یا چی!

هافلپافیا با شنیدن این حرف توجهشون به نجینی رو بیشتر می‌کنن. از نظرشون بیشتر به تهدید شبیه بود تا چیز دیگه‌ای. نیوت که جانورشناس خبره‌ای بود و از هرکسی هم که فراری بود از حیوانات نبود، با هر جمله قدم‌هاشو به نجینی نزدیک‌تر می‌کنه.
- اصلا نگران نباشین. شاید شما خبر نداشته باشین، ولی نجینی در واقع یک انسان با نفرین ملدیکتوسه که...

نیوت اینقد توجهش به مار جلب شده بود که فراموش می‌کنه بین جمعیت زیادی قرار گرفته و حرفاش چقد در نظر اونا که هیچ ایده‌ای ندارن ملدیکتوس چی ممکنه باشه عجیب می‌تونه باشه. پس ناگهان سرخ و خِجِل می‌شه و سکوت پیشه می‌کنه تا در تنهایی خودش نجینی رو که حالا فس‌فس‌هاش رنگ و بوی تهدیدآمیزتری گرفته بود همراهی کنه.

خوشبختانه بقیه با خیال این که نیوت تنها به این دلیل فرض انسان بودن نجینی رو مطرح کرده چون علاقه زیادی به حیوانات داره، کنجکاو نمی‌شن که چی داشت می‌گفت. در عوض خوش‌حال می‌شن که حداقل نیوت هست تا خودشون مجبور به همراهی با نجینی نشن!
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 19:41
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
131

بعد از دیدن آشفتگی به وجود آمده، نیوت احساس کرد که نیاز دارد بنشیند، پس روی نزدیک‌ترین مبل موجود نشست؛ که از قضا آن مبل، خود هوریس بود و با گفتن یک «آخ، ووی ووی وووی ⁦⁩ » به نیوت هشدار داد. نیوت از جای پرید و از شدت خجالت، پتوی سومش را هم دور خودش پیچید و درون قلعۀ مستحکمش پنهان شد.

ولدمورت از پشت عینک نیم‌دایرۀ ته‌استکانی‌اش سری به نشان تأسف تکان داد و نچ‌نچی کرد و دوباره مشغول خواندن کاغذهای ورود و خروجی شد که یکی از مرگخوارها برایش تنظیم کرده بود.

- خب بگذارید ببینیم؛ سه‌تا ورودی غیر جادوگر داشته‌ایم که توسط شکنجه‌های ما کشته شده‌اند.    چهارتا ورودی جادوگر داشته‌ایم که توسط شکنجه‌های ما کشته نشده‌اند اما اکنون در سیاهچاله اسیرند. و 2 تا ورودی، یکی جادوگر و یکی غیر جادوگر داشته‌ایم که نه توسط شکنجه‌های ما کشته شده‌اند و نه در سیاهچاله اسیرند.   

- پس ولدمورت عزیز، لابد تخت‌های ما پیش همین دو نفره؛ لطفاً اسم و نشونی این دو نفر رو بدین تا تخت‌هامون رو ازشون بگیریم.

- خیر! امکان ندارد نزد این دو نفر باشد.    درست است که نه کشته شده‌اند و نه اسیرند؛ اما خوراک دختر زیبایمان نجینی شده‌اند.   

ولدمورت دستی بر روی سر طاسش کشید و با کلافگی، کاغذها را ورق می‌زد و لیست ورود و خروج‌ها را می‌خواهد: «ورودی‌های زیادی داشته‌ایم امّا تعداد خروجی‌هایمان بسیار اندک بوده.    یک عدد رابستن بوده که پیش پای شما رفت تا سر کوچه، برای بچه شیرخشک بخرد؛ و یک بلاتریکس که اول همین هفته به او مرخصی استعلاجی داده‌ایم تا برود پیش ورنون عزیزش تعطیلات. و اوه...   

گابریل با شیطنت به ولدمورت نگاه کرد و گفت: «چی شده؟ چی شده؟ کی دیگه رفته بیرون و برنگشته؟ تو رو خدا بگو. به هیشکی نمی‌گم؛ اگه هم گفتم بهش می‌گم که به کسی نگه.»   

حتی تانکس هم دوست داشت بداند که چه چیزی در آن کاغذها نوشته شده که ولدمورت را تا به آن حد پریشان کرده! درحالی که داشت آدامس می‌ترکاند، گردن کشید تا در کاغذهای ولدمورت سرک بکشد.

- کار ناخن‌کار اختصاصی‌مان است. یادمان رفته بود که به جای پول، تخت‌های شما را به او داده بودیم زیرا این ماه کفگیرمان به ته پاتیل خورده.   

- ناخن‌کار اختصاصی‌تون... برای بلاتریکس دیگه؟   

- خیر!  ناخن‌کار اختصاصی‌مان برای خودمان.    زیبایی و تمیزی و ظرافت و سلامت ناخن‌هایمان بسیار برایمان مهم است.  ماهی دوبار مانیکور و پدیکور می‌کنیم!   

- اوه.    

- منتها این‌بار صلاح دیدیم که به جای گالیون، تخت‌های شما را به او بدهیم. او هم با رضایت نیز هزینه را پذیرفت. البته چاره‌ای هم نداشت.   

کاغذها و دفتر حساب و کتاب مرگخوارها را جمع کرد و عینک از روی چشمانش برداشت و رو به نیوت کرد و گفت: «به هرحال، تخت‌هایتان پیش اوست. اکنون که قرار است تا به آنجا بروید، دخترم نجینی را هم با خود ببرید.  سوگلی‌مان می‌خواهد نیش‌هایش را لاک بزند.   

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 20:02
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1046
خلاصه: هافلپافی ها گرفتار نفرین بی خوابی شده اند و تنها امیدشان برای خوابیدن، پیدا کردن تخت های ناپدیدشده شان است که سرنخشان به اسلیترین رسیده. نیوت، گابریل و تانکس برای مذاکره آمده اند و در ازای تخت ها، مرگ را بیهوش و دست بسته تحویل ولدمورت داده اند. ولدمورت به بو و ظاهر مرگ ایراد گرفته و حتی خوشبو کردنش هم معامله را جلو نبرده است. دامبلدور و گریندلوالد مدتی سرگرم شطرنج بوده اند و حالا اسلاگهورن با پیشنهاد مهمانی وارد شده، اما اشاره اش به رازی قدیمی درباره خودش، تام و یک ساعت شنی، توجه دامبلدور را جلب کرده است.


هوریس که علاقه ای به توضیح ماجرای ساعت شنی نداشت، ظرف شیرینی را میان خودش و دامبلدور گرفت و با دست دیگر به نیوت اشاره کرد؛ بالاخره جوان بیچاره برای پس گرفتن تختش آمده بود و لازم نبود برای رسیدن به آن، تاریخچه کامل تحصیل تام را هم مرور کند. نیوت با دیدن اشاره هوریس جلو آمد و این بار، پیش از آنکه کسی موضوع تازه ای مطرح کند، مقابل میز ولدمورت ایستاد.

- جناب ولدمورت، مرگ رو آوردیم، خوشبوش هم کردیم، ریش پروفسور رو هم دادیم. می شه دیگه تخت هامون رو پس بدین؟
- ظاهر مرگ هنوز...
- خودم می شورمش! فقط بگین تخت ها کجان.
- بسیار خب. معامله قبوله.

گابریل آخرین چیپس را خورد و تانکس با خوشحالی دست نیوت را گرفت تا برای تحویل گرفتن تخت ها راه بیفتند، اما ولدمورت همچنان پشت میز نشسته بود و به اسلیترینی ها نگاه می کرد. چند لحظه گذشت و وقتی هیچ کس حرکتی نکرد، با انگشت روی میز زد و نگاهش را میان صورت های حاضر چرخاند.

- خب؟ یکی بره تخت هاشونو بیاره.
- کجا گذاشتینشون؟ من کمک می کنم.
- از شما نپرسیدیم دختر. هوریس؟
- من تازه رسیدم، تام.
- گلرت؟
- منم تمام مدت اینجا بودم.

نیوت لبخندش را آرام جمع کرد و به گابریل نگاه انداخت. ولدمورت از پشت میز بلند شد و این بار راهرو را هم بررسی کرد، انگار ممکن بود مسئول تخت ها آنجا منتظر صدور فرمان ایستاده باشد. دامبلدور ریش تراشیده اش را لمس کرد و سوالی پرسید که ظاهرا بهتر بود در ابتدای مذاکرات مطرح می شد.

- تام، خودت تخت ها رو برداشتی؟
- ما دستور دادیم جمعشون کنن.
- به کی؟
- یکی از یارانمون.
- کدوم یکی؟

ولدمورت به صندلی برگشت و کاغذی جلوی خودش کشید. هافلپافی ها با چشم های سرخ و پتوهای دور شانه، منتظر نگاهش می کردند و مرگ همچنان بیهوش کنار میز افتاده بود. لرد پس از مکثی کوتاه، کاغذ را به سمت هوریس هل داد.

- اسامی کسانی که این هفته اینجا بودن رو بنویس.
- برای دعوت به مهمانی؟
- برای اینکه بفهمیم تخت ها رو کی برده!

نیوت چمدانش را بست. ظاهرا پیش از خوابیدن، باید در پیدا کردن تخت های دزدیده شده خودش هم به دزدها کمک می کرد.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1405/07/01
آخرین ورود
امروز ساعت 19:53
عضویت
1405/06/26
پست‌ها
33
هوریس اسلاگهورن درست در لحظه‌ای وارد شد که ولدمورت داشت دربارهٔ تفاوت میان ماهیت و ظاهر سخنرانی می‌کرد. اسلاگهورن به ماهیت علاقه داشت، به شرط آنکه ظاهر مناسبی داشته باشد و بتوان آن را در مهمانی‌های غیررسمی رسمی معرفی کرد. مرگ خوش‌بو هم از نظر او استعداد بالقوه‌ای داشت؛ مرگی بود برای خودش بالاخره!

هوریس شکمش را جلو انداخت، سبیلش را مرتب کرد و نگاهی به جمع انداخت. اینجا پر بود از آدم‌های بانفوذ، آدم‌های خطرناک، آدم‌هایی که ممکن بود در آینده بانفوذ شوند و نیوت اسکمندر خجالتی که هنوز معلوم نبود چرا جوراب مرگ را از پایش درآورده بود.

اوضاع مناسب نبود؛ در نگاه تک‌تک اعضای حاضر در سوژه، این، مشخص بود.

هوریس فوراً تصمیم گرفت مهمانی بگیرد.

- مبل مستترِ ما! الان وقت مهمانیست مگر؟! از دوران تحصیل ما، مدام مهمانی می‌گیری. بس نبود این همه بودجه که خرج شکمت شد؟!

ولدمورت راست می‌گفت. زمان مناسبی برای مهمانی نبود. اما زمان مناسبی برای تخت‌دزدی هم نبود و ظاهراً اسلیترین در انتخاب زمان‌بندی، به اصول خاص خودش پایبند بود.

اسلاگهورن صندلی‌ای برداشت و نشست. صندلی ابتدا مقاومت کرد، سپس صدای کوتاهی داد و به این نتیجه رسید که بازنشستگی موقت هم برای او گزینهٔ مناسبی است.

- ت... تا... تام، هر بحرانی، یه فر... فرصته برای آشنایی با افراد مستعد جد... جدید!فقط در صور... در صورتی که... بذار ببینم، اون قضیه رو که به آ.د نگفتی؟ بین خودمونه دیگه هنوز؟

اسلاگهورن که تازه متوجه شده بود نباید اسرار مهمانی‌های قبلی را وسط مذاکرات تخت‌خوابی فاش کند، سرفه‌ای کرد و سبیلش را چنان تاب داد که سه تار مو از آن جدا شدند و برای خودشان رفتند دنبال آینده‌ای درخشان. ولدمورت اما دیگر گوش نمی‌داد. چشمش به @آلبوس دامبلدور و گلرت افتاد که از آن‌طرف راهرو، نزدیک می‌شدند.

- چی گفتی هوری؟ در مورد همون روزی حرف می‌زدی که یه ساعت شنی گذاشته بودی وسط، تام یه طرف، خودت یه طرف؟ چی می‌گفتی حالا؟
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/26 23:15:59
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/26 23:50:21
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/27 21:57:30
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/27 22:12:58
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 18:08
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
700
لرد واقعا قصد نداشت که مرگِ بودار شده رو بو کنه. علتش نه نداشتن بینی کامل بود و نه اعتماد داشتن به نیمفادورا، فقط بوییدن خیلی در دسته‌ی کارایی که در زندگی روزمره‌ش خواهان انجامش باشه نبود! اما مشکل اینجا بود که نیمفادورا مرگو بالا و جلوی صورت لرد گرفته بود که باعث می‌شد ناخودآگاه بوی وانیل و شکوفه‌های گیلاسی که ازش حرف زده بود، در سوراخ‌های بینی لرد نفوذ کنه.

لرد که سال‌های زیادی بود این حجم از بو با این وسعت به داخل سوراخ‌های دماغش راه پیدا نکرده بود، قبل از این که سردرد و سرگیجه بگیره و تلوتلوخوران مجبور شه به دیوار چنگ بزنه تا کنترل خودشو بدست بیاره، صورتشو در هم می‌کشه و با دستاش نیمفادورا رو همراه مرگ از خودش دور می‌کنه.
- خیله خب خیله خب، الان دیگه بو نمی‌ده.

نیمفادورا با خوش‌حالی همراه گابریل که به تازگی به صحنه برگشته بود لبخند بزرگی می‌زنه و ابر بزرگی از تصورات جفتشون که نشون می‌داد تختا رو پس گرفتن و دارن خواب خوشی رو تجربه می‌کنن بالای سرشون شکل می‌گیره. لرد دستاشو بالا میاره و با پودر کردن ابر تصوراتشون، خنده رو روی لب‌های جفتشون خشک می‌کنه.
- بچه گول می‌زنی دختر؟

نمیفادورا مطمئنا قصد هرکاری رو داشت جز گول زدن. اون فقط تختشو می‌خواست تا خواب راحتی که مدت‌ها بود از چشماش ربوده شده بود رو پس بگیره. اینو حتی ابر تصوراتش هم به صورت تصویری ثابت کرده بود! پس مشکل چی بود؟
- نفرمایید جناب لرد. در این که شما انسان بالغی هستین شکی نیستین. مگه این که خودتون بخواین یادی از دوران کودکیتون...

لرد نمی‌ذاره نمیفادورا حرفشو کامل کنه و وسطش می‌پره.
- این مرگ شاید بوی خوبی بده، ولی همچنان ظاهر کثیفی داره! انگار که 💩 رو با بوی 🌺 تحویل بدی، آیا ماهیتش تغییری می‌کنه؟!

اعضای هر دو گروه که از این صراحت بیان لرد شوکه شده بودن، همه به این شکل در میان: حتی در تاریخ چند نفری ادعا کردن که شاهد لرزش خفیفی در بدن مرگ به خاطر این تمثیل بودن!
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 19:00
عضویت
1405/06/18
پست‌ها
18
نیمفادورا که داشت چیپس میخورد و این مذاکرات را نگاه می‌کرد آهی کشید و خوردن چیپس را تمام کرد.
با خودش گفت: چرا همه چی آنقدر باید سخت بشود. بعدش هم با غرور با خودش گفت: فهمیدم! به هر حال از اول نیاز به کمک من داشتند. من تخت هایمان را پس میگیرم!
نگاهی به ولدمورت کرد و در یک آن فهمید ولدمورت در شوک قبل از کشیدن چوب دستی و زدن طلسم بر روی نیوت است. پس قبل از اینکه زحمت مراسم ختم بر روی دوش هایش بیفتد خودش را انداخت بین ولدمورت و نیوت و گفت: دوستان دوستان! آرام باشید. جناب ولدمورت لطفاً قبل از اینکه غم کشته شدن یه هم گروهی دیگه و بر قلب های ما بگذارید یه پیشنهادی براتون دارم که هم شما به مرگ خوشبویتان می‌رسید و هم ما به تخت های عزیزمان.
و سپس اسپری خوش بو کننده ی موهایش را که همیشه با خود به همراه داشت از ناکجاآباد بیرون کشید و روی مرگ اسپری کرد. گلرت و دامبلدور دست از شطرنج بازی کشیده بودند و به این صحنه نگاه می کردند.
نیمفادورا گفت: اینم از این مرگ همراه با بوی وانیل و شکوفه ی گیلاس خدمت شما.
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمی‌بینی
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 19:41
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
131

نیوت خواست چشم‌غره‌ای به نیکلاس برود که در رول خود هم نیوت را بد معرفی کرده بود و هم او را در مخمصه‌ای خطرناک قرار داده بود؛ اما به دلایلی فنی من جمله شرمساری، خجالت و عرق جبین، از این تصمیم صرف نظر کرد و دوباره دست در چمدان برد. ولدمورت که خیال می‌کرد نیوت قصد دارد تا چیز دیگری از چمدانش دربیاورد و ضمیمۀ مرگ کرده و به او تحویل بدهد، سر بلند کرد و گردن کشید و سعی کرد در چمدان نیوت سرک بکشد. نیوت که بسیار به حریم شخصی خود حساس و معتقد بود، پشتش را به ولدمورت کرد. یعنی اگر خجالت نمی‌کشید و فکر نمی‌کرد این‌کار باعث می‌شود به ولدمورت بر بخورد، پشتش را می‌کرد. اما ترجیح داد که ولدمورت را ناراحت نکند و قلبش را نشکند، به همین دلیل بی‌خیال حریم شخصی‌اش شد.

آنچه که نیوت از چمدانش درمی‌آورد، باعث ناامیدی و گیجی ولدمورت شد. ولدمورت نمی‌دانست که چرا نیوت باید یک پتو با عکس ببر از چمدانش دربیاورد؛ اما زمانی که نیوت پتو را دور خودش پیچید و درون آن پنهان شد، دانست که این مجیزولوژیست اصلا مبادی آداب نیست و نمی‌داند آدم جلوی مهمان که نمی‌خوابد. یا به قول مرگخوارها «کپۀ مرگ»ـش را نمی‌گذارد. اما پس از مدتی متوجه شد که که این نیوت است که مهمان اوست و مهمان هم که حبیب مرلین است. پس بر خلاف تمایلش، کمی مودب شد و سعی کرد آداب مهمان‌داری را به جای بیاورد.

- خب اسکمندر؛ بگو ببینم. مرگ تمیز تو دست و بالت داری اصلا یا نه؟ اصلا تو چرا دوتا پتو داری؟ احتکار پتو می‌کنی اسکمندر؟ 

نیوت که فقط برگ چایی احتکار می‌کرد بسیار از این حرف منزجر شد. اما یادش آمد که نیوت است و خجالت جایگزین انزجار شد و پاسخ داد: «جناب ولدمورت عزیز، بسیار متاسفم که شما رو با این معامله ناخرسند کردم. اما مرگ، مرگه. اگه قرار بود بوی صابون و مواد شوینده بده که مرگ نمی‌شد. اصلا فکر کردین چطور جون بقیه رو می‌گیره؟ نکنه مثل ماگل‌ها خیال می‌کنید که ابزار کارش داسه؟»

ولدمورت که خوشش نمی‌آمد با ماگل‌ها قیاس شود با خشم گفت: «نخیر، خودمان هم خوب می‌دانیم. منتها یاران من مرگخوارند. یعنی می‌خواهی ما چیزهای بد بو و ناسالم به خوردشان بدهیم اسکمندر؟»   

نیوت که فهمیده بود این ولدمورت قرار است دبه کند، روی برگرداند تا بلکه دامبلدور به کمکش بیاید، اما دید که دامبلدور و گریندلوالد مشغول بازی شطرنج هستند. البته از این بابت مطمئن نبود، صرفا می‌دید که یک صفحه شطرنج بزرگ جلوی آنهاست؛ یا به نوعی شطرنجی شده‌اند. نیوت فرصت را غنیمت شمرد و در همین حال، ریش دامبلدور را با استفاده از موزرهایی که وزیر مرگخوار احتکار کرده بود تراشید و به ولدمورت داد.

ولدمورت که نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است گفت: «اسکمندر، ما جان دامبلدور را می‌خواهیم. ریشش را چه‌کار داریم؟»  

نیوت که کم مانده بود پتوی سوم را هم درون چمدانش دربیاورد گفت: «عجالتا این ریش نیست. کلاه‌گیسه. موهایی زیبا و بادوام، همراه با مرگی نازیبا و نابود کنندۀ دوام در عوض تخت‌هامون.»

ولدمورت نگاهی به ریش کلاه‌گیس انداخت، نگاهی به نیوت انداخت، سپس نگاهی به شطرنج بازی کردن دامبلدور و گریندلوالد انداخت، سپس دوباره نگاهی به نیوت انداخت و دهان باز کرد تا چیزی بگوید...

ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/24 16:06:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 18:08
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
700
لرد ولدمورت منتظر بود تا پاسخی از جانب هافلپافیا بگیره یا حالا که سکوت برقرار شده بود اسلیترینیا حمایتی از ایده‌ش بکنن، اما هیچ‌کدوم از این دو اتفاق رخ نمی‌ده. به جاش هرچی سرشو به اطراف می‌چرخونه فقط می‌بینه که هر دو گروه بهت‌زده مستقیما بهش زل زدن.
- چیه؟ به چی زل زدین همه‌تون؟

لرد کمی بیشتر که دقت می‌کنه می‌بینه نگاه بقیه به چشماش نیست، بلکه کمی به نقطه‌ی بالاتری خیره شده. دیگه خیلی نیازی نداشت تا حدس بزنه چی داره می‌شه، چون تار موهای نقره‌ای-بلوندی که رو صورتش آویزون می‌شه به طور کامل پاسخگوی سوالش بود. لرد (یا شایدم گابریل) شانس آورد از بینی فقط دو سوراخش رو داشت، وگرنه شاید قلقلکش می‌شد یا حتی عطسه‌ش می‌گرفت و اینطوری فقط یکم کوچولو از ابهتش کاسته می‌شد.

لرد با بدلخقی دست به کمر می‌شه و در حالی که به ملت هافلپافی نگاه می‌کنه بلند می‌گه:
- امیدواریم دلیل خوبی برای حضور بر روی سر مبارک ما داشته باشی دختر، تا همین الان هم که زنده موندی مراعات سنت رو کردیم.

بله، تمام مدت جا خوش کردن گابریل بر روی سر لرد ولدمورت بود که توجه همگان رو به خودش جلب کرده بود. هافلپافیا با ترس آب گلوشونو قورت می‌دادن و اسلیترینیا از ندونستن عاقبت این کار نفس در سینه حبس کرده بودن.

- البته که همینطوره جناب ارباب لرد ولدمورت. خب ببینین نکته در اینه که اونی که دست نیوته، واقعا مرگه. خود خود مرگ. متوجهین که؟ یعنی هرچقدرم بکشین تا اون نره جونشونو بگیره نمی‌میره واقعا. و الانم بیهوش و کت‌بسته آماده‌س تا تحویل شما داده بشه. فکر نکنم خیلی مدت زیادی بیهوش بمونه که فرصت کنیم تمیزش کنیم.

در حالی که هافلپافیا با شنیدن این جمله یکی می‌کوبن رو پیشونیشون چون از نظرشون همین الانا بود که جنازه گابریل جلو پاشون بیفته، گابریل از همون بالا چوبدستیشو دراز می‌کنه و سیخونکی به مرگِ بیهوش می‌زنه که تکون آرومی می‌خوره.

- اون دیگه مشکل شماست. حرف ما یکیه. مرگ تمیز می‌خواهیم!

و قبل از این که لرد بخواد از کوره در بره، نیزلی (Kneazle) که پنهانی به دستور نیوت از چمدونش بیرون اومده بود، با پرشی گابریلو از رو سر لرد می‌کشه پایین و از اونجا دورش می‌کنه.
تولد نقش
1398/05/26
آخرین ورود
امروز ساعت 09:45
عضویت
1382/10/21
پست‌ها
1712
همین که آلبوس دست‌هایش را از هم باز کرد، گلرت پرید در بغلش و به چشم برادری او را در آغوش کشید و از صحنه خارج کرد.
حالا دوباره توازن قدرت به نفع لرد ولدمورت تغییر کرد.

- تخت بهتون بدیم در عوض چی بهمون می‌دید؟ زود بگو تا سوسکت نکردم سمندریان!

نیکلاس فلامل سرش را از شکاف سقف وارد کرد و گفت: «آقا جان پست آدم رو با دقت بخونید دیگه! مرگ رو آورده! »

نیمفادورا و گابریل نفس در سینه حبس کردند. مرگ واقعی بود؟!

لرد ولدمورت مرگ را از دست نیوت گرفت و به صورتش نزدیک کرد. عمیق بو کشید و مردمک چشمش کاملا گشاد شد.

- مرتیکه ریقو این مرگ چرا بوی دستشوییِ بعد از بیرون اومدن پدر خانواده رو می‌ده؟ چیکارش کردی؟

نیمفادورا و گابریل که نفس در سینه حبس کردن نمایشی‌شان تمام شده بود و حالا دوباره بی‌تفاوت داشتند چیپس می‌خوردند، بی‌تفاوت به همین کار ادامه دادند و در این قسمت دیالوگی نداشتند.

صدای آلبوس از کمی آن‌طرف‌تر شنیده می‌شد: مرگش بو بده خو مگه چیطو می‌شه؟

لرد ولدمورت جواب داد: اگه قراره مرگ حموم‌نرفته‌ی بوگوندو بدید، من هم دستور می‌دم فقط تخت‌های نشسته‌ی بودار رو بهتون بدن. معامله‌مون می‌شه یا همینجا همه رو بکشم؟
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.