سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 20:02
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1046
گابریل چند قدمی در سکوت پشت سر بقیه راه رفت و به پتوی نیوت نگاه کرد که گوشه اش روی زمین کشیده می شد. امید خوابیدن بیرون از قلعه هنوز خوشحالش می کرد، ولی حالا که از تالار اسلیترین دور شده بودند، فرصت داشت به توضیحات ولدمورت هم فکر کند. آنها مرگ را تحویل داده بودند و در عوض، فقط شنیده بودند که تخت هایشان جای دیگری است؛ آن هم از زبان کسی که تا چند دقیقه قبل اصلا یادش نبود تخت ها را چه کار کرده. گابریل قدم هایش را تندتر کرد تا کنار آلیس برسد و صدایش را کمی پایین آورد.
- بچه ها، ما هافلپافیا یکم زیادی زودباور نیستیم؟
- چرا؟
- از کجا می دونیم تخت ها واقعا پیش ناخن کاره؟ شاید اصلا دروغ گفته که از سرش باز بشیم.
- خب چرا باید دروغ بگه؟
- که از سرش باز بشیم دیگه. همین الان گفتم.
آلیس با خستگی چشم هایش را مالید و به تانکس نگاه کرد تا شاید او جواب قانع کننده تری داشته باشد. تانکس هم چند لحظه فکر کرد، بعد با اطمینان کسی که بالاخره مدرکی پیدا کرده، دستش را به سمت نجینی گرفت. مار کنار نیوت می خزید و به نظر نمی رسید نگرانی خاصی بابت محل نگهداری تخت ها داشته باشد.
- اگه می خواست بپیچوندمون، نجینی رو که باهامون نمی فرستاد.
- شاید نجینی رو فرستاده مطمئن بشه برنمی گردیم!
- گابریل، دخترش رو سپرده دستمون. این خودش نشونه اعتماده.
- دخترش می تونه همه مون رو بخوره.
- خب ما که قرار نیست اذیتش کنیم.
نیوت با شنیدن صحبت درباره نجینی سرش را برگرداند و نزدیک بود پایش به پتوی خودش گیر کند. گوشه آن را جمع کرد و با احتیاط وارد بحث شد؛ ناخن های مرتب ولدمورت را از نزدیک دیده بود و احساس می کرد این مشاهده می تواند به آرامش جمع کمک کند. بقیه هم قدم هایشان را آهسته کردند تا توضیحش را بشنوند، بی آنکه کسی برای برگشتن توقف کند.
- راستش ناخن هاشون خیلی مرتب بود. بعید نیست واقعا ناخن کار داشته باشن.
- من نمی گم ناخن کار نداره، نیوت. می گم شاید تخت های ما پیشش نباشه.
- ولی خودش گفت هست.
- آلیس، سوال من دقیقا همینه که چرا حرف خودش رو باور کردیم!
تانکس دستش را دور شانه گابریل انداخت و همراه بقیه به سمت پلکان رفت. صحبت از تخت ها باعث شده بود همه دوباره درباره بالش و تشک خودشان حرف بزنند و کسی حوصله نداشت احتمال دورتر شدنشان از آنها را بررسی کند. گابریل هم راه افتاد، ولی پیش از پیچیدن به راهروی بعدی، یک بار دیگر به مسیری که از آن آمده بودند نگاه کرد؛ هنوز نفهمیده بود چطور گفته ولدمورت، خودش مدرک راست بودن گفته ولدمورت حساب می شد.
- بچه ها، ما هافلپافیا یکم زیادی زودباور نیستیم؟

- چرا؟
- از کجا می دونیم تخت ها واقعا پیش ناخن کاره؟ شاید اصلا دروغ گفته که از سرش باز بشیم.

- خب چرا باید دروغ بگه؟
- که از سرش باز بشیم دیگه. همین الان گفتم.
آلیس با خستگی چشم هایش را مالید و به تانکس نگاه کرد تا شاید او جواب قانع کننده تری داشته باشد. تانکس هم چند لحظه فکر کرد، بعد با اطمینان کسی که بالاخره مدرکی پیدا کرده، دستش را به سمت نجینی گرفت. مار کنار نیوت می خزید و به نظر نمی رسید نگرانی خاصی بابت محل نگهداری تخت ها داشته باشد.
- اگه می خواست بپیچوندمون، نجینی رو که باهامون نمی فرستاد.

- شاید نجینی رو فرستاده مطمئن بشه برنمی گردیم!

- گابریل، دخترش رو سپرده دستمون. این خودش نشونه اعتماده.

- دخترش می تونه همه مون رو بخوره.

- خب ما که قرار نیست اذیتش کنیم.

نیوت با شنیدن صحبت درباره نجینی سرش را برگرداند و نزدیک بود پایش به پتوی خودش گیر کند. گوشه آن را جمع کرد و با احتیاط وارد بحث شد؛ ناخن های مرتب ولدمورت را از نزدیک دیده بود و احساس می کرد این مشاهده می تواند به آرامش جمع کمک کند. بقیه هم قدم هایشان را آهسته کردند تا توضیحش را بشنوند، بی آنکه کسی برای برگشتن توقف کند.
- راستش ناخن هاشون خیلی مرتب بود. بعید نیست واقعا ناخن کار داشته باشن.

- من نمی گم ناخن کار نداره، نیوت. می گم شاید تخت های ما پیشش نباشه.

- ولی خودش گفت هست.

- آلیس، سوال من دقیقا همینه که چرا حرف خودش رو باور کردیم!

تانکس دستش را دور شانه گابریل انداخت و همراه بقیه به سمت پلکان رفت. صحبت از تخت ها باعث شده بود همه دوباره درباره بالش و تشک خودشان حرف بزنند و کسی حوصله نداشت احتمال دورتر شدنشان از آنها را بررسی کند. گابریل هم راه افتاد، ولی پیش از پیچیدن به راهروی بعدی، یک بار دیگر به مسیری که از آن آمده بودند نگاه کرد؛ هنوز نفهمیده بود چطور گفته ولدمورت، خودش مدرک راست بودن گفته ولدمورت حساب می شد.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.


×
» به نیوت هشدار داد. نیوت از جای پرید و از شدت خجالت، پتوی سومش را هم دور خودش پیچید و درون قلعۀ مستحکمش پنهان شد.
چهارتا ورودی جادوگر داشتهایم که توسط شکنجههای ما کشته نشدهاند اما اکنون در سیاهچاله اسیرند. و 2 تا ورودی، یکی جادوگر و یکی غیر جادوگر داشتهایم که نه توسط شکنجههای ما کشته شدهاند و نه در سیاهچاله اسیرند.








فقط در صور... در صورتی که... بذار ببینم، اون قضیه رو که به آ.د نگفتی؟ بین خودمونه دیگه هنوز؟
در مورد همون روزی حرف میزدی که یه ساعت شنی گذاشته بودی وسط، تام یه طرف، خودت یه طرف؟ چی میگفتی حالا؟
حتی در تاریخ چند نفری ادعا کردن که شاهد لرزش خفیفی در بدن مرگ به خاطر این تمثیل بودن!

»