پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

110
نفر همین الان آنلاین‌اند 75 نفر در «انجمن»
1 عضو 109 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

59 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خوابگاه مختلط هافلپاف!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

بعد از دیدن آشفتگی به وجود آمده، نیوت احساس کرد که نیاز دارد بنشیند، پس روی نزدیک‌ترین مبل موجود نشست؛ که از قضا آن مبل، خود هوریس بود و با گفتن یک «آخ، ووی ووی وووی ⁦⁩ » به نیوت هشدار داد. نیوت از جای پرید و از شدت خجالت، پتوی سومش را هم دور خودش پیچید و درون قلعۀ مستحکمش پنهان شد.

ولدمورت از پشت عینک نیم‌دایرۀ ته‌استکانی‌اش سری به نشان تأسف تکان داد و نچ‌نچی کرد و دوباره مشغول خواندن کاغذهای ورود و خروجی شد که یکی از مرگخوارها برایش تنظیم کرده بود.

- خب بگذارید ببینیم؛ سه‌تا ورودی غیر جادوگر داشته‌ایم که توسط شکنجه‌های ما کشته شده‌اند.    چهارتا ورودی جادوگر داشته‌ایم که توسط شکنجه‌های ما کشته نشده‌اند اما اکنون در سیاهچاله اسیرند. و 2 تا ورودی، یکی جادوگر و یکی غیر جادوگر داشته‌ایم که نه توسط شکنجه‌های ما کشته شده‌اند و نه در سیاهچاله اسیرند.   

- پس ولدمورت عزیز، لابد تخت‌های ما پیش همین دو نفره؛ لطفاً اسم و نشونی این دو نفر رو بدین تا تخت‌هامون رو ازشون بگیریم.

- خیر! امکان ندارد نزد این دو نفر باشد.    درست است که نه کشته شده‌اند و نه اسیرند؛ اما خوراک دختر زیبایمان نجینی شده‌اند.   

ولدمورت دستی بر روی سر طاسش کشید و با کلافگی، کاغذها را ورق می‌زد و لیست ورود و خروج‌ها را می‌خواهد: «ورودی‌های زیادی داشته‌ایم امّا تعداد خروجی‌هایمان بسیار اندک بوده.    یک عدد رابستن بوده که پیش پای شما رفت تا سر کوچه، برای بچه شیرخشک بخرد؛ و یک بلاتریکس که اول همین هفته به او مرخصی استعلاجی داده‌ایم تا برود پیش ورنون عزیزش تعطیلات. و اوه...   

گابریل با شیطنت به ولدمورت نگاه کرد و گفت: «چی شده؟ چی شده؟ کی دیگه رفته بیرون و برنگشته؟ تو رو خدا بگو. به هیشکی نمی‌گم؛ اگه هم گفتم بهش می‌گم که به کسی نگه.»   

حتی تانکس هم دوست داشت بداند که چه چیزی در آن کاغذها نوشته شده که ولدمورت را تا به آن حد پریشان کرده! درحالی که داشت آدامس می‌ترکاند، گردن کشید تا در کاغذهای ولدمورت سرک بکشد.

- کار ناخن‌کار اختصاصی‌مان است. یادمان رفته بود که به جای پول، تخت‌های شما را به او داده بودیم زیرا این ماه کفگیرمان به ته پاتیل خورده.   

- ناخن‌کار اختصاصی‌تون... برای بلاتریکس دیگه؟   

- خیر!  ناخن‌کار اختصاصی‌مان برای خودمان.    زیبایی و تمیزی و ظرافت و سلامت ناخن‌هایمان بسیار برایمان مهم است.  ماهی دوبار مانیکور و پدیکور می‌کنیم!   

- اوه.    

- منتها این‌بار صلاح دیدیم که به جای گالیون، تخت‌های شما را به او بدهیم. او هم با رضایت نیز هزینه را پذیرفت. البته چاره‌ای هم نداشت.   

کاغذها و دفتر حساب و کتاب مرگخوارها را جمع کرد و عینک از روی چشمانش برداشت و رو به نیوت کرد و گفت: «به هرحال، تخت‌هایتان پیش اوست. اکنون که قرار است تا به آنجا بروید، دخترم نجینی را هم با خود ببرید.  سوگلی‌مان می‌خواهد نیش‌هایش را لاک بزند.   

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: هافلپافی ها گرفتار نفرین بی خوابی شده اند و تنها امیدشان برای خوابیدن، پیدا کردن تخت های ناپدیدشده شان است که سرنخشان به اسلیترین رسیده. نیوت، گابریل و تانکس برای مذاکره آمده اند و در ازای تخت ها، مرگ را بیهوش و دست بسته تحویل ولدمورت داده اند. ولدمورت به بو و ظاهر مرگ ایراد گرفته و حتی خوشبو کردنش هم معامله را جلو نبرده است. دامبلدور و گریندلوالد مدتی سرگرم شطرنج بوده اند و حالا اسلاگهورن با پیشنهاد مهمانی وارد شده، اما اشاره اش به رازی قدیمی درباره خودش، تام و یک ساعت شنی، توجه دامبلدور را جلب کرده است.


هوریس که علاقه ای به توضیح ماجرای ساعت شنی نداشت، ظرف شیرینی را میان خودش و دامبلدور گرفت و با دست دیگر به نیوت اشاره کرد؛ بالاخره جوان بیچاره برای پس گرفتن تختش آمده بود و لازم نبود برای رسیدن به آن، تاریخچه کامل تحصیل تام را هم مرور کند. نیوت با دیدن اشاره هوریس جلو آمد و این بار، پیش از آنکه کسی موضوع تازه ای مطرح کند، مقابل میز ولدمورت ایستاد.

- جناب ولدمورت، مرگ رو آوردیم، خوشبوش هم کردیم، ریش پروفسور رو هم دادیم. می شه دیگه تخت هامون رو پس بدین؟
- ظاهر مرگ هنوز...
- خودم می شورمش! فقط بگین تخت ها کجان.
- بسیار خب. معامله قبوله.

گابریل آخرین چیپس را خورد و تانکس با خوشحالی دست نیوت را گرفت تا برای تحویل گرفتن تخت ها راه بیفتند، اما ولدمورت همچنان پشت میز نشسته بود و به اسلیترینی ها نگاه می کرد. چند لحظه گذشت و وقتی هیچ کس حرکتی نکرد، با انگشت روی میز زد و نگاهش را میان صورت های حاضر چرخاند.

- خب؟ یکی بره تخت هاشونو بیاره.
- کجا گذاشتینشون؟ من کمک می کنم.
- از شما نپرسیدیم دختر. هوریس؟
- من تازه رسیدم، تام.
- گلرت؟
- منم تمام مدت اینجا بودم.

نیوت لبخندش را آرام جمع کرد و به گابریل نگاه انداخت. ولدمورت از پشت میز بلند شد و این بار راهرو را هم بررسی کرد، انگار ممکن بود مسئول تخت ها آنجا منتظر صدور فرمان ایستاده باشد. دامبلدور ریش تراشیده اش را لمس کرد و سوالی پرسید که ظاهرا بهتر بود در ابتدای مذاکرات مطرح می شد.

- تام، خودت تخت ها رو برداشتی؟
- ما دستور دادیم جمعشون کنن.
- به کی؟
- یکی از یارانمون.
- کدوم یکی؟

ولدمورت به صندلی برگشت و کاغذی جلوی خودش کشید. هافلپافی ها با چشم های سرخ و پتوهای دور شانه، منتظر نگاهش می کردند و مرگ همچنان بیهوش کنار میز افتاده بود. لرد پس از مکثی کوتاه، کاغذ را به سمت هوریس هل داد.

- اسامی کسانی که این هفته اینجا بودن رو بنویس.
- برای دعوت به مهمانی؟
- برای اینکه بفهمیم تخت ها رو کی برده!

نیوت چمدانش را بست. ظاهرا پیش از خوابیدن، باید در پیدا کردن تخت های دزدیده شده خودش هم به دزدها کمک می کرد.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1405 23:12
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
هوریس اسلاگهورن درست در لحظه‌ای وارد شد که ولدمورت داشت دربارهٔ تفاوت میان ماهیت و ظاهر سخنرانی می‌کرد. اسلاگهورن به ماهیت علاقه داشت، به شرط آنکه ظاهر مناسبی داشته باشد و بتوان آن را در مهمانی‌های غیررسمی رسمی معرفی کرد. مرگ خوش‌بو هم از نظر او استعداد بالقوه‌ای داشت؛ مرگی بود برای خودش بالاخره!

هوریس شکمش را جلو انداخت، سبیلش را مرتب کرد و نگاهی به جمع انداخت. اینجا پر بود از آدم‌های بانفوذ، آدم‌های خطرناک، آدم‌هایی که ممکن بود در آینده بانفوذ شوند و نیوت اسکمندر خجالتی که هنوز معلوم نبود چرا جوراب مرگ را از پایش درآورده بود.

اوضاع مناسب نبود؛ در نگاه تک‌تک اعضای حاضر در سوژه، این، مشخص بود.

هوریس فوراً تصمیم گرفت مهمانی بگیرد.

- مبل مستترِ ما! الان وقت مهمانیست مگر؟! از دوران تحصیل ما، مدام مهمانی می‌گیری. بس نبود این همه بودجه که خرج شکمت شد؟!

ولدمورت راست می‌گفت. زمان مناسبی برای مهمانی نبود. اما زمان مناسبی برای تخت‌دزدی هم نبود و ظاهراً اسلیترین در انتخاب زمان‌بندی، به اصول خاص خودش پایبند بود.

اسلاگهورن صندلی‌ای برداشت و نشست. صندلی ابتدا مقاومت کرد، سپس صدای کوتاهی داد و به این نتیجه رسید که بازنشستگی موقت هم برای او گزینهٔ مناسبی است.

- ت... تا... تام، هر بحرانی، یه فر... فرصته برای آشنایی با افراد مستعد جد... جدید!فقط در صور... در صورتی که... بذار ببینم، اون قضیه رو که به آ.د نگفتی؟ بین خودمونه دیگه هنوز؟

اسلاگهورن که تازه متوجه شده بود نباید اسرار مهمانی‌های قبلی را وسط مذاکرات تخت‌خوابی فاش کند، سرفه‌ای کرد و سبیلش را چنان تاب داد که سه تار مو از آن جدا شدند و برای خودشان رفتند دنبال آینده‌ای درخشان. ولدمورت اما دیگر گوش نمی‌داد. چشمش به @آلبوس دامبلدور و گلرت افتاد که از آن‌طرف راهرو، نزدیک می‌شدند.

- چی گفتی هوری؟ در مورد همون روزی حرف می‌زدی که یه ساعت شنی گذاشته بودی وسط، تام یه طرف، خودت یه طرف؟ چی می‌گفتی حالا؟
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/26 23:15:59
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/26 23:50:21
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/27 21:57:30
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/27 22:12:58
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 26 مهر 1405 16:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد واقعا قصد نداشت که مرگِ بودار شده رو بو کنه. علتش نه نداشتن بینی کامل بود و نه اعتماد داشتن به نیمفادورا، فقط بوییدن خیلی در دسته‌ی کارایی که در زندگی روزمره‌ش خواهان انجامش باشه نبود! اما مشکل اینجا بود که نیمفادورا مرگو بالا و جلوی صورت لرد گرفته بود که باعث می‌شد ناخودآگاه بوی وانیل و شکوفه‌های گیلاسی که ازش حرف زده بود، در سوراخ‌های بینی لرد نفوذ کنه.

لرد که سال‌های زیادی بود این حجم از بو با این وسعت به داخل سوراخ‌های دماغش راه پیدا نکرده بود، قبل از این که سردرد و سرگیجه بگیره و تلوتلوخوران مجبور شه به دیوار چنگ بزنه تا کنترل خودشو بدست بیاره، صورتشو در هم می‌کشه و با دستاش نیمفادورا رو همراه مرگ از خودش دور می‌کنه.
- خیله خب خیله خب، الان دیگه بو نمی‌ده.

نیمفادورا با خوش‌حالی همراه گابریل که به تازگی به صحنه برگشته بود لبخند بزرگی می‌زنه و ابر بزرگی از تصورات جفتشون که نشون می‌داد تختا رو پس گرفتن و دارن خواب خوشی رو تجربه می‌کنن بالای سرشون شکل می‌گیره. لرد دستاشو بالا میاره و با پودر کردن ابر تصوراتشون، خنده رو روی لب‌های جفتشون خشک می‌کنه.
- بچه گول می‌زنی دختر؟

نمیفادورا مطمئنا قصد هرکاری رو داشت جز گول زدن. اون فقط تختشو می‌خواست تا خواب راحتی که مدت‌ها بود از چشماش ربوده شده بود رو پس بگیره. اینو حتی ابر تصوراتش هم به صورت تصویری ثابت کرده بود! پس مشکل چی بود؟
- نفرمایید جناب لرد. در این که شما انسان بالغی هستین شکی نیستین. مگه این که خودتون بخواین یادی از دوران کودکیتون...

لرد نمی‌ذاره نمیفادورا حرفشو کامل کنه و وسطش می‌پره.
- این مرگ شاید بوی خوبی بده، ولی همچنان ظاهر کثیفی داره! انگار که 💩 رو با بوی 🌺 تحویل بدی، آیا ماهیتش تغییری می‌کنه؟!

اعضای هر دو گروه که از این صراحت بیان لرد شوکه شده بودن، همه به این شکل در میان: حتی در تاریخ چند نفری ادعا کردن که شاهد لرزش خفیفی در بدن مرگ به خاطر این تمثیل بودن!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 24 مهر 1405 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمفادورا که داشت چیپس میخورد و این مذاکرات را نگاه می‌کرد آهی کشید و خوردن چیپس را تمام کرد.
با خودش گفت: چرا همه چی آنقدر باید سخت بشود. بعدش هم با غرور با خودش گفت: فهمیدم! به هر حال از اول نیاز به کمک من داشتند. من تخت هایمان را پس میگیرم!
نگاهی به ولدمورت کرد و در یک آن فهمید ولدمورت در شوک قبل از کشیدن چوب دستی و زدن طلسم بر روی نیوت است. پس قبل از اینکه زحمت مراسم ختم بر روی دوش هایش بیفتد خودش را انداخت بین ولدمورت و نیوت و گفت: دوستان دوستان! آرام باشید. جناب ولدمورت لطفاً قبل از اینکه غم کشته شدن یه هم گروهی دیگه و بر قلب های ما بگذارید یه پیشنهادی براتون دارم که هم شما به مرگ خوشبویتان می‌رسید و هم ما به تخت های عزیزمان.
و سپس اسپری خوش بو کننده ی موهایش را که همیشه با خود به همراه داشت از ناکجاآباد بیرون کشید و روی مرگ اسپری کرد. گلرت و دامبلدور دست از شطرنج بازی کشیده بودند و به این صحنه نگاه می کردند.
نیمفادورا گفت: اینم از این مرگ همراه با بوی وانیل و شکوفه ی گیلاس خدمت شما.
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمی‌بینی
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 24 مهر 1405 14:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

نیوت خواست چشم‌غره‌ای به نیکلاس برود که در رول خود هم نیوت را بد معرفی کرده بود و هم او را در مخمصه‌ای خطرناک قرار داده بود؛ اما به دلایلی فنی من جمله شرمساری، خجالت و عرق جبین، از این تصمیم صرف نظر کرد و دوباره دست در چمدان برد. ولدمورت که خیال می‌کرد نیوت قصد دارد تا چیز دیگری از چمدانش دربیاورد و ضمیمۀ مرگ کرده و به او تحویل بدهد، سر بلند کرد و گردن کشید و سعی کرد در چمدان نیوت سرک بکشد. نیوت که بسیار به حریم شخصی خود حساس و معتقد بود، پشتش را به ولدمورت کرد. یعنی اگر خجالت نمی‌کشید و فکر نمی‌کرد این‌کار باعث می‌شود به ولدمورت بر بخورد، پشتش را می‌کرد. اما ترجیح داد که ولدمورت را ناراحت نکند و قلبش را نشکند، به همین دلیل بی‌خیال حریم شخصی‌اش شد.

آنچه که نیوت از چمدانش درمی‌آورد، باعث ناامیدی و گیجی ولدمورت شد. ولدمورت نمی‌دانست که چرا نیوت باید یک پتو با عکس ببر از چمدانش دربیاورد؛ اما زمانی که نیوت پتو را دور خودش پیچید و درون آن پنهان شد، دانست که این مجیزولوژیست اصلا مبادی آداب نیست و نمی‌داند آدم جلوی مهمان که نمی‌خوابد. یا به قول مرگخوارها «کپۀ مرگ»ـش را نمی‌گذارد. اما پس از مدتی متوجه شد که که این نیوت است که مهمان اوست و مهمان هم که حبیب مرلین است. پس بر خلاف تمایلش، کمی مودب شد و سعی کرد آداب مهمان‌داری را به جای بیاورد.

- خب اسکمندر؛ بگو ببینم. مرگ تمیز تو دست و بالت داری اصلا یا نه؟ اصلا تو چرا دوتا پتو داری؟ احتکار پتو می‌کنی اسکمندر؟ 

نیوت که فقط برگ چایی احتکار می‌کرد بسیار از این حرف منزجر شد. اما یادش آمد که نیوت است و خجالت جایگزین انزجار شد و پاسخ داد: «جناب ولدمورت عزیز، بسیار متاسفم که شما رو با این معامله ناخرسند کردم. اما مرگ، مرگه. اگه قرار بود بوی صابون و مواد شوینده بده که مرگ نمی‌شد. اصلا فکر کردین چطور جون بقیه رو می‌گیره؟ نکنه مثل ماگل‌ها خیال می‌کنید که ابزار کارش داسه؟»

ولدمورت که خوشش نمی‌آمد با ماگل‌ها قیاس شود با خشم گفت: «نخیر، خودمان هم خوب می‌دانیم. منتها یاران من مرگخوارند. یعنی می‌خواهی ما چیزهای بد بو و ناسالم به خوردشان بدهیم اسکمندر؟»   

نیوت که فهمیده بود این ولدمورت قرار است دبه کند، روی برگرداند تا بلکه دامبلدور به کمکش بیاید، اما دید که دامبلدور و گریندلوالد مشغول بازی شطرنج هستند. البته از این بابت مطمئن نبود، صرفا می‌دید که یک صفحه شطرنج بزرگ جلوی آنهاست؛ یا به نوعی شطرنجی شده‌اند. نیوت فرصت را غنیمت شمرد و در همین حال، ریش دامبلدور را با استفاده از موزرهایی که وزیر مرگخوار احتکار کرده بود تراشید و به ولدمورت داد.

ولدمورت که نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است گفت: «اسکمندر، ما جان دامبلدور را می‌خواهیم. ریشش را چه‌کار داریم؟»  

نیوت که کم مانده بود پتوی سوم را هم درون چمدانش دربیاورد گفت: «عجالتا این ریش نیست. کلاه‌گیسه. موهایی زیبا و بادوام، همراه با مرگی نازیبا و نابود کنندۀ دوام در عوض تخت‌هامون.»

ولدمورت نگاهی به ریش کلاه‌گیس انداخت، نگاهی به نیوت انداخت، سپس نگاهی به شطرنج بازی کردن دامبلدور و گریندلوالد انداخت، سپس دوباره نگاهی به نیوت انداخت و دهان باز کرد تا چیزی بگوید...

ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/24 16:06:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مهر 1405 22:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد ولدمورت منتظر بود تا پاسخی از جانب هافلپافیا بگیره یا حالا که سکوت برقرار شده بود اسلیترینیا حمایتی از ایده‌ش بکنن، اما هیچ‌کدوم از این دو اتفاق رخ نمی‌ده. به جاش هرچی سرشو به اطراف می‌چرخونه فقط می‌بینه که هر دو گروه بهت‌زده مستقیما بهش زل زدن.
- چیه؟ به چی زل زدین همه‌تون؟

لرد کمی بیشتر که دقت می‌کنه می‌بینه نگاه بقیه به چشماش نیست، بلکه کمی به نقطه‌ی بالاتری خیره شده. دیگه خیلی نیازی نداشت تا حدس بزنه چی داره می‌شه، چون تار موهای نقره‌ای-بلوندی که رو صورتش آویزون می‌شه به طور کامل پاسخگوی سوالش بود. لرد (یا شایدم گابریل) شانس آورد از بینی فقط دو سوراخش رو داشت، وگرنه شاید قلقلکش می‌شد یا حتی عطسه‌ش می‌گرفت و اینطوری فقط یکم کوچولو از ابهتش کاسته می‌شد.

لرد با بدلخقی دست به کمر می‌شه و در حالی که به ملت هافلپافی نگاه می‌کنه بلند می‌گه:
- امیدواریم دلیل خوبی برای حضور بر روی سر مبارک ما داشته باشی دختر، تا همین الان هم که زنده موندی مراعات سنت رو کردیم.

بله، تمام مدت جا خوش کردن گابریل بر روی سر لرد ولدمورت بود که توجه همگان رو به خودش جلب کرده بود. هافلپافیا با ترس آب گلوشونو قورت می‌دادن و اسلیترینیا از ندونستن عاقبت این کار نفس در سینه حبس کرده بودن.

- البته که همینطوره جناب ارباب لرد ولدمورت. خب ببینین نکته در اینه که اونی که دست نیوته، واقعا مرگه. خود خود مرگ. متوجهین که؟ یعنی هرچقدرم بکشین تا اون نره جونشونو بگیره نمی‌میره واقعا. و الانم بیهوش و کت‌بسته آماده‌س تا تحویل شما داده بشه. فکر نکنم خیلی مدت زیادی بیهوش بمونه که فرصت کنیم تمیزش کنیم.

در حالی که هافلپافیا با شنیدن این جمله یکی می‌کوبن رو پیشونیشون چون از نظرشون همین الانا بود که جنازه گابریل جلو پاشون بیفته، گابریل از همون بالا چوبدستیشو دراز می‌کنه و سیخونکی به مرگِ بیهوش می‌زنه که تکون آرومی می‌خوره.

- اون دیگه مشکل شماست. حرف ما یکیه. مرگ تمیز می‌خواهیم!

و قبل از این که لرد بخواد از کوره در بره، نیزلی (Kneazle) که پنهانی به دستور نیوت از چمدونش بیرون اومده بود، با پرشی گابریلو از رو سر لرد می‌کشه پایین و از اونجا دورش می‌کنه.
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 مهر 1405 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که آلبوس دست‌هایش را از هم باز کرد، گلرت پرید در بغلش و به چشم برادری او را در آغوش کشید و از صحنه خارج کرد.
حالا دوباره توازن قدرت به نفع لرد ولدمورت تغییر کرد.

- تخت بهتون بدیم در عوض چی بهمون می‌دید؟ زود بگو تا سوسکت نکردم سمندریان!

نیکلاس فلامل سرش را از شکاف سقف وارد کرد و گفت: «آقا جان پست آدم رو با دقت بخونید دیگه! مرگ رو آورده! »

نیمفادورا و گابریل نفس در سینه حبس کردند. مرگ واقعی بود؟!

لرد ولدمورت مرگ را از دست نیوت گرفت و به صورتش نزدیک کرد. عمیق بو کشید و مردمک چشمش کاملا گشاد شد.

- مرتیکه ریقو این مرگ چرا بوی دستشوییِ بعد از بیرون اومدن پدر خانواده رو می‌ده؟ چیکارش کردی؟

نیمفادورا و گابریل که نفس در سینه حبس کردن نمایشی‌شان تمام شده بود و حالا دوباره بی‌تفاوت داشتند چیپس می‌خوردند، بی‌تفاوت به همین کار ادامه دادند و در این قسمت دیالوگی نداشتند.

صدای آلبوس از کمی آن‌طرف‌تر شنیده می‌شد: مرگش بو بده خو مگه چیطو می‌شه؟

لرد ولدمورت جواب داد: اگه قراره مرگ حموم‌نرفته‌ی بوگوندو بدید، من هم دستور می‌دم فقط تخت‌های نشسته‌ی بودار رو بهتون بدن. معامله‌مون می‌شه یا همینجا همه رو بکشم؟
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر 1405 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چون شش ماهی هست که پست نخورده، زودتر از موعد خلاصه...@گابریل دلاکور
یکی بود یکی نبود توی هاگوارتز کبود...
-----
خلاصه:
هافلپافی ها که برای مدت های بسیار زیاد خوابیده و در چرت بودند. حالا گیر نفرینی افتاده بودند که نمیتونستن بخوابن و این سخت ترین شکنجه ی ممکن برای یک هافلپافی بود. بعد از روز ها بی خوابی بالاخره تونستن روی تخت خوابی که متعلق به خودشونه و با سه تا پنبه و سه تا چوب روی کرفتینگ تیبل درست کردندتصویر تغییر اندازه داده شده
اندکی استراحت کنن. اما زیاد دوام نیاورد ولی بهشون یاد داد، اگه تخت های خودشون رو پیدا کنن شاید بتونن دوباره بخوابن.اما تخت ها ناپدید شده بود. سرنخ ها به اسلیترین رسید. @لرد ولدمورت و @گلرت گریندلوالد جلو آمدند.
----


-اهم...خب...ما کیو بفرستیم دوستان؟
-

@نیوت اسکمندر با یک اردنگی جلوی گلرت و لردولدمورت پرت شد. بلند شد و خودش را تکاند. البته چون اوتیسم داشت کمی طول کشید تا بتواند روی آن دو فوکوس کند.
گلرت همان اول میخواست نیوت را رنده کند و داخل پاتیل بریزد و برایش رقص قاتینگا و پاتینگا اجرا کند تا سوپش حاضر شود.
-آآآآآآآآآآآآآآ.
-دست نگه دارید.

لردولدمورت دستش را جلوی گلرت گرفت.
-صبر کن گلرت. میخواهیم بفهمیم این گورکن کوچولو برای چی اینجاست؟!
-من اومدم م...مذاکره.
-همین؟

نیوت دهانش را باز کرد. بست. دوباره باز کرد. دستش را داخل ردایش کرد و کاغذ مچاله ای بیرون آورد.
-ما تخت هامونو میخوایم.

از پشت ستون صدای خفه ای بلند شد.
-بهشون بگو تشک هامونم میخوایم.

نیوت از جا پرید و به ستون خیره شد.
-گابریل تویی؟
-نه من گابریل نیستم.
-صدای خودته که.
-خب پس چرا لو میدی؟

گلرت چوبدستی اش را به سمت ستون گرفت و طلسم بامباردای خود را شارژ کرد و آماده ی شلیک شد و داد زد.
-از پشت ستون بیا بیرون.

گابریل خیلی طبیعی و بدون هیچ استرسی از پشت ستون بیرون آمد و در حالی که دستش چیپس بود.

-نکنه میتونی با اونا هم حرف بزنی گابریل. ها ها ها.

شوخیِ گلرت، گابریل را سرگرم نکرد اما لبخندی ترسناک روی لب های لردولدمورت آورد. از آن لبخند هایی که فروشندگان قبر و سنگ قبر میزنند.

-اینجا چیکار داری گابریل؟
-به عنوان ناظر بی طرف اومدم.
-از هافلپاف؟
-بی طرفِ هافلپافی!

نیوت دستش را روی صورتش گذاشته بود و دوست داشت خودش را داخل چمدانش تلپورت کند. گابریل ادامه داد.
-من فقط اومدم نظارت کنم که مذاکرات از مسیر عدالت خارج نشه.

لردولدمورت با دستانش روی میز ضرب گرفت.
-بسیار خب. تخت هارا میخواهید. در عوض چه میدهید؟

نیوت برای اولین بار کمی صاف ایستاد. دستش را داخل چمدانش کرد و چیزی بیرون آورد. یک جوراب. یک جوراب راه‌ راه زرد و مشکی.

گلرت چند ثانیه به جوراب خیره ماند.
-این چیه؟
-جوراب.
-این رو می‌بینم، اسکمندر! چرا جوراب آوردی؟!

نیوت سریع سرش را داخل چمدان کرد و @مرگ را بیرون کشید.
-ببخشید. محکم کشیدم جورابش از پاش دراومد.

همگان در این لحظه پوکرفیس مانده بودند که @نیمفادورا تانکس از در وارد شد و در دستش ریش های بلند دامبلدور بود.
با وارد شدن دامبلدور ورق برگشت و قدرت ها به توازن رسید.
@آلبوس دامبلدور به لردولدمورت اخم کرد.
-تخت هارو برای چی برداشتین؟ با زبون خوش پسشون بدین.
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
از قدیم گفتن روماتیسم رو باید با روماتیسم جواب داد.

بچرخ تا بچرخیم...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چشمان همه به دهن عرق‌کردهٔ نیوت دوخته شده بود که صدای زاخاریاس تمرکز فضا را شکست.
- ببخشید نیوت جان شکر میون کلامت. یه لحظه صبر کن...

نیوت که دیگه بار سنگین نگاه ملت هافلپافی رو تنهایی به دوش نمی‌کشید، نفس راحتی بیرون داد...
زاخاریاس چیزی در گوش تانکس زمزمه کرد. تانکس به سمت نیوت رفت و موهای فر و روشنش رو نوازش کرد.

- آخ قربون بچم برم که قهرمان هافلپاف شده... میشه یه لحظه پتوی نازتو ببینم عزیز دلم؟

نیوت که اگه می‌خواست متمایل شدن به تانکس رو انکار کنه، باید دروغ می‌گفت و دروغ‌گو هم دشمن خداست، پتو رو از دور کمرش باز کرد. با اکراه و مِن مِن کنان دستش رو جلو آورد و پتوش رو به دستان مهربان تانکس سپرد.

- حالا!

تانکس بی‌معطلی پتوی نیوت رو روی راوی نامرعی پست قبل انداخت!! راوی در حالی که جیغ می‌کشید خیز برداشت تا فرار کنه اما با شیرجهٔ بیرانوندی زاخاریاس مواجه شد. بام!
هردو روی زمین ولو شدن.
راوی تلاش کرد بار دیگه از تکنیک دست خدای محبوبش استفاده کنه تا تمام مشکلات حل بشه اما طوفان مشت و لگدهای زاخاریاس و تانکس شدیدتر از این حرفا بود!

_برو توی پتو! برو فلان فلان شدهٔ سخن‌گو برو!
- نههههه نزنننننن...
- برو حرف نزن!!!

بعد از چند دقیقه کتک‌کاری، آجرهای دیوار تالار انگشتاشون رو با احتیاط کامل از گوشه‌هاشون بیرون آوردن؛ صدای جیغ و داد آروم گرفته بود. زاخاریاس و تانکس موفق شده بودن.

- آهااااااای! منو بیارین بیروووون!
- ساکت باش پتو که حرف نمی‌زنه!

تانکس پای راستشو بالا آورد و مثل چکش روی نقطه‌ای که به نظرش کمر پتو میرسید فرود آورد. دوباره سکوت حاکم شد؛ تانکس پتو رو برد پیش نیوت و مثل شنل دور گردنش بست. شنل_پتو در هوای بدون باد تالار تکان می‌خورد. نوری الهه‌گونه از بالا به نیوت تابید و نجواهای اپرامانندی فضای راهرو را پر کرد.

- تو الان یه پتوی جادویی داری که یه راوی توش زندگی می‌کنه. احتمالا هر کاری که بخوای می‌تونی باهاش بکنی. مثلث تبدیل به مسلسل شده.
- ولی م_من پتوی خودمو می‌خوام؛
- واسه این بعداً یه فکری می‌کنیم. شاید یه راوی دیگه بیاد پتوت رو جنگیری کنه.
- و_ولی اگه کار نکرد چی!
- اون موقع خدا بزرگه.
- یعنی چی خدا بزرگه زاخاریاس؟ این حرفا رو به من نزن استرس می‌گیرم!!
- تو ایده‌ای نداری کادوالدر... حواسم نیست که رفته. هنوزم گاها اشتباهی از آقا موتوری دو گرم می‌گیرم.
- ا_اصن بر فرض که نقشهٔ پشتیبان داشتیم، چجوری از گریندلوالد و ولدمورت رد بشیم؟

برای چند لحظه غبار سکوت رو شونه‌های ملت هافلپافی نشست...
هاپکینز که به خاکی بودن لباس کاریش عادت داشت بدون توجه به فضاسازی رو به بچه‌ها کرد
- من از کارگرام شایعاتی راجع به دامبلدور و گریندلوالد شنیدم. شایعات گرم و نرم. شاید اگه یه نامهٔ فدایت شوم به اسم گریندلوالد واسه دامبلدور بفرستیم، بیاد اینجا و حواس گلرت رو شل کنه.
- پذیرفته شد. کسی قلم‌پر و جوهر و کاغذ و پاکت نامه داره؟

در همین لحظه گروگان انگشتاشو توی جیب جلیقش فرو برد و یه دستمال چهار تا شده بیرون آورد. چهارتای اون رو باز کرد ولی در کمال تعجب چهار تای دیگه باقی مونده بود. چهار تای دوم رو هم باز کرد ولی بازم همون بسات بود. به همین منوال تا تای شانزدهم پیش رفت و بالاخره یک ست گرون‌قیمت از جوهر دان و روان‌نویس و کاغذ و پاکت نامه از لای دستمال قرمز پدیدار شد. البته کنار آنها یگ لیوان قهوه ی داغ، کتاب هنر معامله و... هم وجود داشت که از بحث ما خارجه.
زاخاریاس تمام وسایل روی دستمال رو قاپید و به زیر لباسش فرو کرد. در حالی که تجهیزات نامه‌نگاری گروگان به شکل دیوانه‌واری زیر لباس زاخاریاس تکان می‌خوردند ادامه داد.
- پس مشکل گریندلوالد حل شد...
- اگه یکی خیلی اتفاقی متوجه شده باشه که آقای گریندلوالد تحت تأثیر معجون فرمانبرداریه چی؟
- عشق اگه عشق باشه از روی هر معجونی رد می‌شه گرو جان. البته به غیر از معجون عشق؛ من به حل مشکل لرد تاریکی هم خوشبینم. وقتی اون بچه خوشگل گریفیندوری تونست ولدمورت رو شکست بده، ما چرا نتونیم؟ ما گورکنیم! گورکن توی طبیعت حتی با شیر هم درگیر می‌شه. شکار مار که برای صبحونشه.

در همین حین وسایل نامه‌نگاری گروگان یکی یکی از زیر لباسش بیرون آمدند. آخرینشان یک پاکت نامهٔ تر و تمیز بود که زاخاریاس با دست آن را بیرون آورد. دهن باز کرد تا ادامه بده ولی ملت هافلپافی پیشدستی کردن.
- خدایی چجوری؟ از کجا؟ با چی؟
- با تمرین. زیر لباس. با عضلات شکم.
- هان؟
-کجاشو دیدین تازه فوق لیسانسم دارن.

زاخاریاس تمام درهای تالار را باز کرد و به سمت پنجره رفت.
- گوشاتونو بگیرین.

پنجره رو باز کرد و فریاد زد.
_ هرکی این نامه رو تا یک دقیقهٔ دیگه به دامبلدور نرسونه جغده!

هنوز حرفش تمام نشده بود که کلاغ زاخاریاس در حالی که دیوارهٔ صوتی را شکسته بود نامه را قاپید و از درهای باز شده به سمت دفتر دامبلدور پرواز کرد.
در این میان فکر مقابله با لرد ولدمورت در ذهن نیوت ملغ می‌زد و هورمون استرس به در و دیوار آن می‌مالید.
- مبارزه با ولدمورت اونم بدون پشتیبانی...؟

بلافاصله تانکس کیف دستی نیوت رو برداشت. درش رو باز کرد و مرگ رو طوری توش فرو کرد که انگار نه انگار از قبل وجود داشته.

- نههه!! مامی هلگا اون تو...
- چی؟! مگه نقشهٔ پشتیبان نمی‌خواستی؟
- چ-چرا حالا برنامه چیه؟
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/23 16:14:54
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.