نامش سر هنری بود ، مادرش قبل از اینکه به دنیا بیاد کشته شد ، پدرش نیز دو سال قبل از به دنیا آمدنش به دلیل جنگ ، کره علیه چین ، نابارور شد ، خواهرش از شورشیانه علیه تزار بود و برادرش از شورشیان علیه پادشاه بریتانیا ، خودش نیز در جنگ داخلی آمریکا علیه شمالی ها جنگید
پس از آن عاشق دختر خاقان چین شد ولی آن دختر با پسر امپراطور آفریقای جنوبی به او خیانت کرد

متاسفانه مجبور به ازدواج با شاهزاده ی برزیل شد ، اما همسرش در جنگ با عربستان کشته شد
سه سال بعد از مرگ همسرش خدا به او فرزندی زیبا داد ، اما پسرش علیه پادشاه آرژانتین شروش کرد و کشته شد
سپس ملکه ی اسپانیا او را به استرالیا تبعید کرد و او به دلیل خشم زیادش علیه دولت کانادا شروع به فعالیت کرد
اما پادشاهی افغانستان از کار او بسیار عصبی شد و به همین دلیل به هند حمله نظامی کرد ،
سر هنری برای جبران جنگ هند و افغانستان مجبور به سفر به اتریش مجارستان شد و در آنجا با یک زن آلمانی آشنا شد و با او ازدواج کرد ، ولی متاسفانه جنگ جهانی اول شروع شد زیرا فرزند سر هنری ، پادشاه اتریش مجارستان را ترور کرد ، پس از آن او به ایتالیا فرار کرد ولی متاسفانه همسرش به جنگ با لهستانی ها رفت و کشته شد ، سپس او در ایتالیا با زنی اتریشی آشنا شد و نتیجه این ازدواج تبدیل به رهبر حکومت آلمان شد ، ولی متاسفانه پسر قبلی اش در روسیه انقلاب کرد و با نام ولادیمر لنین رهبر اتحاد جماهیر شوروی شد ، فرزند وسط سر هنری هم در کنار برادرش با نام مستعار استالین آمد ، در این میان فرزند اول سر هنری که تحت تاثیر افتخارات برادرانش بود به انگلیس رفت و با نام چرچیل شروع به جنگ با برادرانش کرد ، سر هنری از غم جنگ چهار فرزندش یعنی ، آدولف ، چرچیل ، استالین و لنین سکته کرد زیرا توان دیدن جنگ فرزندانش را نداشت ، اما متاسفانه سر هنری از مراسم ختمش اخراج شد ، سپس مجبور شدن او را در پادشاهی ایران دفن کنن .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



)

خسته از خندیدنهای تمامنشدنیاش،
وسط خواب هفتمش بود و
حتی در خواب هم داد وفریاد میکرد.
از بس توی سرش هزارتا سوال بود مثل بیشتر شبها خوابش نمیبرد. چند شب بود که درست رأس ساعت دوازده، صدای تقتق عجیبی از انتهای کوچه به گوشش میرسید و هر بار که برای پیدا کردن منبع صدا از پنجره بیرون را نگاه میکرد، چیزی جز تاریکی نمیدید.
گوشهای نشسته بود و غر میزد،
با ناراحتی به دیوار تکیه داده بود و
هم روی یک صندلی ولو شده بود و با بیحوصلگی سقف را نگاه میکرد.
نشسته بود و با قیافهای کاملاً جدی مشغول شمردن شکلاتهای داخل یک ظرف بود.
ناگهان از جایش بلند شد و با سرعت به سمت در دوید. 
بوده . بعد از فوت مادرش ، پدرش به جرم قتل مادرش دستگیر میشه ، پدرش
بوده ، وی بعد چند ماه ، به عنوان قاتل تشخیص داده میشود و تبدیل به
میشود .
آشنا میشود . اونها دوست های خیلی خوبی بودن و زندگی خوبی داشتن ، این دو استیکر خیلی غمگین تا همین حالا با هم رفیق هستند و زندگی مزخرف، حال به هم زن و البته پر از گریه ای با هم داشتند .
نه 
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
بودند، آرامَش کنند.
سعی کرد با خنده ملایم، جو را آرام کند.
پنج دقیقه تمام بدون هیچ واکنشی روبهرویش ایستاد؛ شاید خنده از رو برود.
آنقدر پلک زد که پلک هایش از کار افتادند و تبدیل شد به
.
آنقدر چشم هایش را چرخاند که چشم هایش رفتند مرخصی استعلاجی.
آنقدر خشن بغل می کرد که نزدیک بود پیچ هایش هرز شوند.
کلی خودزنی کرد.
که مغرور بود و می خواست توانایی اش را اثبات کند، آمد نمایش اجرا کند، که در اواسطِ راه توسطِ
که به این شکل
در آمده بود، از صحنه پرت می شود بیرون. چند تایی از شکلک ها پس از این پست دیگر به حالتِ قبلشان باز نگشتند و
و
ماندند.
چند دفعه جنگ طلبی کرد و بعدش رفت خجالت بکشد تا
بیاید و خجالتش را رنگ کند.
هم آمده بود.
ها هم بودند. محفلی ها هم تا رایحه تاریکی به مشامشان خورد آمدند تا مرگخواران را این طوری
بغل کنند و به راه راست هدایت؛ اما
و ندای «دِ بمیر دیگه لا مصب!» سر داد. دابی هم فریاد زد: «دابی بد!»
. دامبل
بدو بدو رفت سراغِ مرگخواران و هر کسی را می دید
بغل می کرد و آنقدر فشار می داد که پدرِ استخوان های طرف در می آمد. سیریوس هم که اوضاع را بر وفقِ مراد می دید، چوبدستی در نیاورد و شکلکِ
را روی صورتش نصب کرد تا روی خدمتگزارانِ تاریکی را کم کند. از آن طرف بلاتریکس سیریوس را دید و گفت: «من مگه اینو نکشته بودم؟
» پس راه افتاد
و بعد از سه ساعت بحث، چهار ساعت مشورت و یک ربع سکوت معنادار
، رأی نهایی صادر شد:
یک مبارز حرفهای بود و توی مسابقههاش، ملت به این شکل
تشویقش میکردن.
پارتیکن مملکت بود و همیشه به عنوان دیجی یا رقاص به مهمونیها دعوت میشد. حتی میشد برادرایی که اینطوری
با هم دعوا میکردن رو دید؛ که البته همیشه با اردنگیای که از طرف مادرشون به این شکل
میخوردن، دعواشون تموم میشد.
که داشت از جنگل رد میشد، توی مسیر تنگ و تاریک و ترسناک گم میشه و ناخودآگاه به کلبهی
بالش بازیمیکنن، با همدیگه نوشیدنی
میخورن و کلی خوش میگذرونن.
میشه و همیشه رقصان و شادان توی شهر شکلکها با دوستهاش زندگی میکنه. 



