کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
88
نفر همین الان آنلایناند
35 نفر در «انجمن»
3 عضو
85 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 48
-
انجمن 35
-
پروفایلها و حساب کاربری 2
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
فستیوال شکلکها
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

ایشون جزو شکلک های صفر و صدیه. یعنی یهو همه یه مدت از سال و در هالووین یادش میفتن و بعد یهو همه یادشون میره تا سال بعد!
اینکه چرا در هالووین ایشون اینقدر برجسته شده مشخص نیست. اینکه چرا سوراخش میکنن و شکل صورتش میکنن و میذارنش رو سرشون هم مشخص نیست اما از قدیم حالت اسرار آمیز و خاصی داشته. این مشخصه. بخصوص زمانی که فرشته پیر تُپُل مهربون در آن داستان معروف چوبدستیشو گرفت سمت ایشون و گفت: بیبیدی بابودی بوم!
اونجا بود که ایشون خیلی برجسته شد. چون دیگه فقط یه کدوی معمولی نبود! از توی کدوئه یه کالسکه شاسی بلند سلطنتی آخرین مدل بوجود اومد و همه کف کرده بودن که این کدوئه چه پتانسیلی داشت! البته اینجا مثبت و خوب بود، ترسناک نبود و به هالووین ربطی نداشت اما خلاصه به جادو و مادو ربط داشت ممکنه کلا قضیه هالووین هم به همین ربط داشته باشه.
خلاصه که ایشون خیلی پتانسیل داره! یه موقع کدو کدوی قل قله زن داستانیه... یه موقع در غذا استفاده میشه و خوشمزه س... یه موقع کالسکه میشه!... یه موقع صورتک ترسناک هالووین میشه! همین چیزی که ما اینجا داریم و در هاگوارتز و هالووین زیاد استفاده میشه.
بعد اینکه چرا ایشون در اینجا اولش خندیده بعد یهو پوکر فیس میشه هم محل اختلاف اساتیده. بعضیا میگن حالش سریع عوض میشه. یهو میخنده یهو غمگینه. بعضیا میگن مسخره بازیشه! ادا درمیاره! بعضیا میگن این قضیه دستان داره!
داستانشم اینه که ایشون تو هالووین هر جا میرفت همینجوری همه ش به بقیه میخندید! ولی بعضی بچه ها جنبه نداشتن و تا میخندید انگشت میکردن تو دهنش! ایشونم از اون به بعد تا کسی انگشت میکرد تو دهنش یهو پوکر فیس میشد و انگشتتو گاز میگرفت! به هر حال خالی از معنا هم نیست این کارش. هالووینه دیگه.
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: امروز ساعت 10:04
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
73

خاطرات
وی که زندگی پر باری داشت روزی پشت پنجره نشسته بود و در فکر فرو رفته بود
به یاد خاطراتش با
افتاد و هوای اون دوران را کرد.زیییینگگ
صدای در بود، با آرامش و کمی افسردگی در را باز کرد.
پشت در
بود که فکر میکرد بد موقع اومده.
باخوشحالی و تعجب گفت:-سلااامممم خوبی؟؟ چه خبرا؟

- خدا رو شکر
خوبیم از شما چه خبر دوست قدیمی؟- منم خوبم، گفتی خوبیم؟ کس دیگه ای هم هست؟
ناگهان از پشت سر
،
در آمد و گفت:-نمیخوای دعوتمون کنی تو؟؟
- سلااااممم بفرمایید تو.
ان شب تادیر وقت کنار هم نشستن از خاطرات قدیم گفتن. شب خیلی خوبی بود و تا آخر شب
از قدیما یاد میکرد و ذوق میکرد.بعد دوباره به یاد قدیما دور هم جمع شدن:


و تا فردا صبح زدن و رقصیدن.
آن شب شب فراموش نشدنی برای
بود.هنوز که هنوزه هر وقت یادش میاد اینجوری پشت پنجره میشینه
و زنگ میزنه به دوستاش تا با هم دوباره مهمونی بگیرن.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/22 17:35:34
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/22 17:36:24
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/22 17:36:24
اگر تا آخر خوندی افرین 
اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
جزئیات کاربر

زندگی نامه ی
نامش سر هنری بود ، مادرش قبل از اینکه به دنیا بیاد کشته شد ، پدرش نیز دو سال قبل از به دنیا آمدنش به دلیل جنگ ، کره علیه چین ، نابارور شد ، خواهرش از شورشیانه علیه تزار بود و برادرش از شورشیان علیه پادشاه بریتانیا ، خودش نیز در جنگ داخلی آمریکا علیه شمالی ها جنگید
پس از آن عاشق دختر خاقان چین شد ولی آن دختر با پسر امپراطور آفریقای جنوبی به او خیانت کرد
متاسفانه مجبور به ازدواج با شاهزاده ی برزیل شد ، اما همسرش در جنگ با عربستان کشته شد
سه سال بعد از مرگ همسرش خدا به او فرزندی زیبا داد ، اما پسرش علیه پادشاه آرژانتین شروش کرد و کشته شد
سپس ملکه ی اسپانیا او را به استرالیا تبعید کرد و او به دلیل خشم زیادش علیه دولت کانادا شروع به فعالیت کرد
اما پادشاهی افغانستان از کار او بسیار عصبی شد و به همین دلیل به هند حمله نظامی کرد ،
سر هنری برای جبران جنگ هند و افغانستان مجبور به سفر به اتریش مجارستان شد و در آنجا با یک زن آلمانی آشنا شد و با او ازدواج کرد ، ولی متاسفانه جنگ جهانی اول شروع شد زیرا فرزند سر هنری ، پادشاه اتریش مجارستان را ترور کرد ، پس از آن او به ایتالیا فرار کرد ولی متاسفانه همسرش به جنگ با لهستانی ها رفت و کشته شد ، سپس او در ایتالیا با زنی اتریشی آشنا شد و نتیجه این ازدواج تبدیل به رهبر حکومت آلمان شد ، ولی متاسفانه پسر قبلی اش در روسیه انقلاب کرد و با نام ولادیمر لنین رهبر اتحاد جماهیر شوروی شد ، فرزند وسط سر هنری هم در کنار برادرش با نام مستعار استالین آمد ، در این میان فرزند اول سر هنری که تحت تاثیر افتخارات برادرانش بود به انگلیس رفت و با نام چرچیل شروع به جنگ با برادرانش کرد ، سر هنری از غم جنگ چهار فرزندش یعنی ، آدولف ، چرچیل ، استالین و لنین سکته کرد زیرا توان دیدن جنگ فرزندانش را نداشت ، اما متاسفانه سر هنری از مراسم ختمش اخراج شد ، سپس مجبور شدن او را در پادشاهی ایران دفن کنن .
نامش سر هنری بود ، مادرش قبل از اینکه به دنیا بیاد کشته شد ، پدرش نیز دو سال قبل از به دنیا آمدنش به دلیل جنگ ، کره علیه چین ، نابارور شد ، خواهرش از شورشیانه علیه تزار بود و برادرش از شورشیان علیه پادشاه بریتانیا ، خودش نیز در جنگ داخلی آمریکا علیه شمالی ها جنگید
پس از آن عاشق دختر خاقان چین شد ولی آن دختر با پسر امپراطور آفریقای جنوبی به او خیانت کرد

متاسفانه مجبور به ازدواج با شاهزاده ی برزیل شد ، اما همسرش در جنگ با عربستان کشته شد
سه سال بعد از مرگ همسرش خدا به او فرزندی زیبا داد ، اما پسرش علیه پادشاه آرژانتین شروش کرد و کشته شد
سپس ملکه ی اسپانیا او را به استرالیا تبعید کرد و او به دلیل خشم زیادش علیه دولت کانادا شروع به فعالیت کرد
اما پادشاهی افغانستان از کار او بسیار عصبی شد و به همین دلیل به هند حمله نظامی کرد ،
سر هنری برای جبران جنگ هند و افغانستان مجبور به سفر به اتریش مجارستان شد و در آنجا با یک زن آلمانی آشنا شد و با او ازدواج کرد ، ولی متاسفانه جنگ جهانی اول شروع شد زیرا فرزند سر هنری ، پادشاه اتریش مجارستان را ترور کرد ، پس از آن او به ایتالیا فرار کرد ولی متاسفانه همسرش به جنگ با لهستانی ها رفت و کشته شد ، سپس او در ایتالیا با زنی اتریشی آشنا شد و نتیجه این ازدواج تبدیل به رهبر حکومت آلمان شد ، ولی متاسفانه پسر قبلی اش در روسیه انقلاب کرد و با نام ولادیمر لنین رهبر اتحاد جماهیر شوروی شد ، فرزند وسط سر هنری هم در کنار برادرش با نام مستعار استالین آمد ، در این میان فرزند اول سر هنری که تحت تاثیر افتخارات برادرانش بود به انگلیس رفت و با نام چرچیل شروع به جنگ با برادرانش کرد ، سر هنری از غم جنگ چهار فرزندش یعنی ، آدولف ، چرچیل ، استالین و لنین سکته کرد زیرا توان دیدن جنگ فرزندانش را نداشت ، اما متاسفانه سر هنری از مراسم ختمش اخراج شد ، سپس مجبور شدن او را در پادشاهی ایران دفن کنن .
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/22 12:32:34
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/22 12:34:15
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1405/7/22 12:34:15
جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

زندگی نامه
آقا این شکلکه اینجوری بود که همیشه باید یکی رو گیر میاورد باهاش ور میرفت! همینجوری از صبح که از خواب پا میشد تا هنوز خمیازه اول رو نکشیده بود تو ذهنش داشت مرور میکرد که به کی امروز اینطوری کنه!
حتی گاهی پیش اومده بود کسی رو پیدا نکرده بود و رفته بود جلو آینه به خودش اینطوری کرده بود!
حتی گاهی بقیه اگه میگفتن نمره خوبی در امتحان آوردن بازم بهشون اینطوری میکرد!
حتی اگه میگفتن رشته مورد علاقه شون قبول شدن بازم بهشون اینطوری میکرد!
حتی اگه میگفتن دارن ازدواج میکنن بازم بهشون اینطوری میکرد!
حتی طرف افتاده بود مرده بود بازم بهش اینطوری میکرد!
و حتی گاهی در واقعیت که کسی رو پیدا نمیکرد و نمیتونست این های درونیش:
رو خالی کنه میومد تو جادوگران یکی رو پیدا میکرد بهش اینطوری میکرد
(
)
مهم نبود فردی که بهش گیر میده چپ میره یا راست... چپ میرفت بهش اینطوری میکرد!
راست هم میرفت بهش اینطوری میکرد!
فلسفه وجودیش همین بود دیگه! این شکلک برا همین ساخته شده بود که به این و اون اینطوری کنه!
حتی یه بار یکی بهش گفت تو که خودت سه تا دونه تار مو داری بعد چشماتم ور قلمبیده اینطوریه! چرا به بقیه اینطوری میکنی؟ بازم این بهش اینطوری کرد!
آقا این شکلکه اینجوری بود که همیشه باید یکی رو گیر میاورد باهاش ور میرفت! همینجوری از صبح که از خواب پا میشد تا هنوز خمیازه اول رو نکشیده بود تو ذهنش داشت مرور میکرد که به کی امروز اینطوری کنه!
حتی گاهی پیش اومده بود کسی رو پیدا نکرده بود و رفته بود جلو آینه به خودش اینطوری کرده بود!
حتی گاهی بقیه اگه میگفتن نمره خوبی در امتحان آوردن بازم بهشون اینطوری میکرد!
حتی اگه میگفتن رشته مورد علاقه شون قبول شدن بازم بهشون اینطوری میکرد!
حتی اگه میگفتن دارن ازدواج میکنن بازم بهشون اینطوری میکرد!

حتی طرف افتاده بود مرده بود بازم بهش اینطوری میکرد!

و حتی گاهی در واقعیت که کسی رو پیدا نمیکرد و نمیتونست این های درونیش:
رو خالی کنه میومد تو جادوگران یکی رو پیدا میکرد بهش اینطوری میکرد
(
)مهم نبود فردی که بهش گیر میده چپ میره یا راست... چپ میرفت بهش اینطوری میکرد!
راست هم میرفت بهش اینطوری میکرد!
فلسفه وجودیش همین بود دیگه! این شکلک برا همین ساخته شده بود که به این و اون اینطوری کنه!
حتی یه بار یکی بهش گفت تو که خودت سه تا دونه تار مو داری بعد چشماتم ور قلمبیده اینطوریه! چرا به بقیه اینطوری میکنی؟ بازم این بهش اینطوری کرد!
افرادی که لایک کردند


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: سهشنبه 28 مهر 1405 16:29
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
153
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

نیمهشب بود و تقریباً تمام شهر شکلکها در سکوت خوابیده بودند،
خسته از خندیدنهای تمامنشدنیاش،
وسط خواب هفتمش بود و
حتی در خواب هم داد وفریاد میکرد.
اما
از بس توی سرش هزارتا سوال بود مثل بیشتر شبها خوابش نمیبرد. چند شب بود که درست رأس ساعت دوازده، صدای تقتق عجیبی از انتهای کوچه به گوشش میرسید و هر بار که برای پیدا کردن منبع صدا از پنجره بیرون را نگاه میکرد، چیزی جز تاریکی نمیدید.
آن شب بالاخره تصمیم گرفت بفهمد این صدای لعنتی از کجا میآید و آرام از خانه بیرون زد. صدای تقتق هر لحظه واضحتر میشد تا اینکه مقابل یک در چوبی قدیمی ایستاد؛ دری که سالها کسی جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت و رویش با خطی کج نوشته شده بود: «ورود به این اتاق اکیداً ممنوع»
چند لحظه به نوشته خیره ماند و بعد با خودش گفت:
_ ..خب... وقتی مینویسن ممنوع، یعنی احتمالاً یه چیزی اونجاست..
دستگیره را پایین کشید و برخلاف انتظارش، در بدون هیچ مقاومتی باز شد. با احتیاط وارد شد، اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی از تاریکی بلند شد:
_هی! چراغ رو روشن کن! من از تاریکی میترسم!
از جا پرید و سریع چراغ را روشن کرد؛ اما چیزی که دید، از هر چیزی که انتظار داشت عجیبتر بود. تمام اتاق پر از شکلکهایی بود که دیگر هیچکس از آنها استفاده نمیکرد؛
گوشهای نشسته بود و غر میزد،
با ناراحتی به دیوار تکیه داده بود و
هم روی یک صندلی ولو شده بود و با بیحوصلگی سقف را نگاه میکرد.
وسط اتاق اما
نشسته بود و با قیافهای کاملاً جدی مشغول شمردن شکلاتهای داخل یک ظرف بود.
با تعجب پرسید:
_ اینجا چه خبره؟
بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
_ اینجا انبار شکلکهای فراموششدهست.
با ناباوری پرسید:
_پس چرا ممنوعه؟
این بار سرش را بالا آورد و گفت:
_ چون هر بار در باز میشه، یکی از اینا فرار میکنه و میره توی پیام مردم
هنوز حرفش تمام نشده بود که
ناگهان از جایش بلند شد و با سرعت به سمت در دوید.
فقط فرصت کرد فریاد بزند:
_وایساااا!
اما
خودش را از در بیرون انداخت و در کوچه ناپدید شد. چند ثانیه بعد، بیلیبورد عمومی شهر با اولین پیام عجیب روشن شد: (( امشب قرار بود سنگین رنگین باشم .. اما ..
))
با دهان باز به صفحه خیره مانده بود و
هم با خونسردی کنارش ایستاده بود که ناگهان صدای فریادی از داخل اتاق بلند شد:
_ بچههااا! در پشتی هم بازه!
هر دو همزمان به سمت اتاق برگشتند و از داخل، صدای دویدن چندین شکلک به گوش رسید.
خسته از خندیدنهای تمامنشدنیاش،
وسط خواب هفتمش بود و
حتی در خواب هم داد وفریاد میکرد.اما
از بس توی سرش هزارتا سوال بود مثل بیشتر شبها خوابش نمیبرد. چند شب بود که درست رأس ساعت دوازده، صدای تقتق عجیبی از انتهای کوچه به گوشش میرسید و هر بار که برای پیدا کردن منبع صدا از پنجره بیرون را نگاه میکرد، چیزی جز تاریکی نمیدید. آن شب بالاخره تصمیم گرفت بفهمد این صدای لعنتی از کجا میآید و آرام از خانه بیرون زد. صدای تقتق هر لحظه واضحتر میشد تا اینکه مقابل یک در چوبی قدیمی ایستاد؛ دری که سالها کسی جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت و رویش با خطی کج نوشته شده بود: «ورود به این اتاق اکیداً ممنوع»
چند لحظه به نوشته خیره ماند و بعد با خودش گفت:_ ..خب... وقتی مینویسن ممنوع، یعنی احتمالاً یه چیزی اونجاست..
دستگیره را پایین کشید و برخلاف انتظارش، در بدون هیچ مقاومتی باز شد. با احتیاط وارد شد، اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی از تاریکی بلند شد:
_هی! چراغ رو روشن کن! من از تاریکی میترسم!
از جا پرید و سریع چراغ را روشن کرد؛ اما چیزی که دید، از هر چیزی که انتظار داشت عجیبتر بود. تمام اتاق پر از شکلکهایی بود که دیگر هیچکس از آنها استفاده نمیکرد؛
گوشهای نشسته بود و غر میزد،
با ناراحتی به دیوار تکیه داده بود و
هم روی یک صندلی ولو شده بود و با بیحوصلگی سقف را نگاه میکرد.وسط اتاق اما
نشسته بود و با قیافهای کاملاً جدی مشغول شمردن شکلاتهای داخل یک ظرف بود.
با تعجب پرسید:_ اینجا چه خبره؟
بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد: _ اینجا انبار شکلکهای فراموششدهست.
با ناباوری پرسید: _پس چرا ممنوعه؟
این بار سرش را بالا آورد و گفت: _ چون هر بار در باز میشه، یکی از اینا فرار میکنه و میره توی پیام مردم
هنوز حرفش تمام نشده بود که
ناگهان از جایش بلند شد و با سرعت به سمت در دوید.
فقط فرصت کرد فریاد بزند: _وایساااا!
اما
خودش را از در بیرون انداخت و در کوچه ناپدید شد. چند ثانیه بعد، بیلیبورد عمومی شهر با اولین پیام عجیب روشن شد: (( امشب قرار بود سنگین رنگین باشم .. اما ..
))
با دهان باز به صفحه خیره مانده بود و
هم با خونسردی کنارش ایستاده بود که ناگهان صدای فریادی از داخل اتاق بلند شد:_ بچههااا! در پشتی هم بازه!
هر دو همزمان به سمت اتاق برگشتند و از داخل، صدای دویدن چندین شکلک به گوش رسید.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/7/5 8:53:10
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: امروز ساعت 10:04
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
73

زندگی نامه ی :
این استیکر
که یکی از پر کاربرد ترین استیکر های سایت هست. زندگی بسیار تلخ و سختی داشته :
وی از زمانی که کودکی خردسال بوده مادر خودش رو از دست میده ، مادر او ایشون
بوده . بعد از فوت مادرش ، پدرش به جرم قتل مادرش دستگیر میشه ، پدرش
بوده ، وی بعد چند ماه ، به عنوان قاتل تشخیص داده میشود و تبدیل به
میشود .
بعد از این اتفاقات ،
داستان ما به پرورشگاه انتقال داده میشود و تا نوجوانی در آنجا زندگی میکند .
سپس به دانشگاه رفته و در اونجا ،با اولین دوست زندگی اش یعنی
آشنا میشود . اونها دوست های خیلی خوبی بودن و زندگی خوبی داشتن ، این دو استیکر خیلی غمگین تا همین حالا با هم رفیق هستند و زندگی مزخرف، حال به هم زن و البته پر از گریه ای با هم داشتند .

پس دفعه ی بعد که از این استیکر استفاده کردی بدون که او چه زندگی سختی داشته ، اما تو که زیر کولر خوابیدی سر باختن یه برتی بات @جیمز سیریوس پاتر داری از اون استفاده میکنی.
(زندگی تون سرشار از
نه
)
این استیکر
که یکی از پر کاربرد ترین استیکر های سایت هست. زندگی بسیار تلخ و سختی داشته :وی از زمانی که کودکی خردسال بوده مادر خودش رو از دست میده ، مادر او ایشون
بوده . بعد از فوت مادرش ، پدرش به جرم قتل مادرش دستگیر میشه ، پدرش
بوده ، وی بعد چند ماه ، به عنوان قاتل تشخیص داده میشود و تبدیل به
میشود .بعد از این اتفاقات ،
داستان ما به پرورشگاه انتقال داده میشود و تا نوجوانی در آنجا زندگی میکند .سپس به دانشگاه رفته و در اونجا ،با اولین دوست زندگی اش یعنی
آشنا میشود . اونها دوست های خیلی خوبی بودن و زندگی خوبی داشتن ، این دو استیکر خیلی غمگین تا همین حالا با هم رفیق هستند و زندگی مزخرف، حال به هم زن و البته پر از گریه ای با هم داشتند .

پس دفعه ی بعد که از این استیکر استفاده کردی بدون که او چه زندگی سختی داشته ، اما تو که زیر کولر خوابیدی سر باختن یه برتی بات @جیمز سیریوس پاتر داری از اون استفاده میکنی.
(زندگی تون سرشار از
نه
)
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط راجر دیویس در 1405/7/4 18:44:34
اگر تا آخر خوندی افرین 
اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

بریده ای از خاطراتِ
هیچ کس نمی دانست اولین نفری که آن جوکِ بی مزه را برای
تعریف کرد، کدام شکلک بود. فقط نتیجه اش بود که تاریخساز شد.از آن روز، کمرِ این بیچاره
دیگر راست نشد. نه بخاطر اینکه ستون فقراتش مشکلی پیدا کرده باشد. نه، اتفاقاً ستون فقراتش از بسیاری از شکلکهای دیگر هم سالمتر بود. مشکل از خنده بود. خندهای که مثل سکسکه به جانش افتاده بود و ولکن هم نبود.
یک لحظه صاف می ایستاد، بعد یادِ یک تکه از همان جوک می افتاد و تا کمر خم می شد. چند ثانیه بعد با هزار بدبختی دوباره خودش را جمعوجور میکرد، نفس عمیقی میکشید و قیافهای به خودش میگرفت که یعنی «تمام شد.»
ولی تمام نشد؛ باز هم یک قسمتِ دیگر یادش آمد. ووی ووی ووی
شکلک ها مدتی سعی کردند به دستورِ کدخدایشان که ایشون
بودند، آرامَش کنند.
سعی کرد با خنده ملایم، جو را آرام کند.
پنج دقیقه تمام بدون هیچ واکنشی روبهرویش ایستاد؛ شاید خنده از رو برود.
آنقدر پلک زد که پلک هایش از کار افتادند و تبدیل شد به
.
آنقدر چشم هایش را چرخاند که چشم هایش رفتند مرخصی استعلاجی.
آنقدر خشن بغل می کرد که نزدیک بود پیچ هایش هرز شوند.
کلی خودزنی کرد.
که مغرور بود و می خواست توانایی اش را اثبات کند، آمد نمایش اجرا کند، که در اواسطِ راه توسطِ
که به این شکل
در آمده بود، از صحنه پرت می شود بیرون. چند تایی از شکلک ها پس از این پست دیگر به حالتِ قبلشان باز نگشتند و
و
ماندند.
چند دفعه جنگ طلبی کرد و بعدش رفت خجالت بکشد تا
بیاید و خجالتش را رنگ کند.
هم آمده بود.
ها هم بودند. محفلی ها هم تا رایحه تاریکی به مشامشان خورد آمدند تا مرگخواران را این طوری
بغل کنند و به راه راست هدایت؛ اما
که هری پاتر را دیده بود، حاضر نشد بغل شود و چوبدستی اش را بیرون آورد
و ندای «دِ بمیر دیگه لا مصب!» سر داد. دابی هم فریاد زد: «دابی بد!»
. دامبل
بدو بدو رفت سراغِ مرگخواران و هر کسی را می دید
بغل می کرد و آنقدر فشار می داد که پدرِ استخوان های طرف در می آمد. سیریوس هم که اوضاع را بر وفقِ مراد می دید، چوبدستی در نیاورد و شکلکِ
را روی صورتش نصب کرد تا روی خدمتگزارانِ تاریکی را کم کند. از آن طرف بلاتریکس سیریوس را دید و گفت: «من مگه اینو نکشته بودم؟
» پس راه افتاد
به سمتِ پسرخاله اش اما وسطِ راه لیز خورد و سیریوس یهویی این شکلی شد
اما
با دیدنِ تلاش مفتضحانه بقیه شکلک ها فقط ووی ووی وویِ خنده اش بیشتر می شد.
آخرِ سر، شورای عالی شکلک ها جلسه ای تشکیل داد
و بعد از سه ساعت بحث، چهار ساعت مشورت و یک ربع سکوت معنادار
، رأی نهایی صادر شد:نقل قول:
«ولش کنید.»
از آن روز به بعد، هر وقت کاربری او را وسط پستش میگذاشت، شکلکهای دیگر میفهمیدند که باز هم قرار است این موجود بینوا باید تا زمانی که کاربری در آن صفحه حضور دارد، مثل فنر معیوب، هی خم شود، صاف شود، خم شود، صاف شود...
و احتمالاً خودش هم دیگر یادش نباشد اصلِ جوک چه بوده؛ فقط خنده مانده بود، مثل بدهیای که هیچوقت تسویه نمیشود.
ووی ووی ووی
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

زندگینامهی 

توی دنیای بزرگ شکلکها، همه از زندگی خودشون راضی بودن و کار مخصوص خودشون رو انجام میدادن.
که یک کارگر ساده بود، هر روز برای تخریب ساختمونها میرفت و با ضربههای دقیق سرش، دیوارها رو میریخت.
دوندهی ماهری بود؛ همیشه یا داشت مسابقهی دو میداد، یا درحال تمرین کردن بود.
یک مبارز حرفهای بود و توی مسابقههاش، ملت به این شکل
تشویقش میکردن.
پارتیکن مملکت بود و همیشه به عنوان دیجی یا رقاص به مهمونیها دعوت میشد. حتی میشد برادرایی که اینطوری
با هم دعوا میکردن رو دید؛ که البته همیشه با اردنگیای که از طرف مادرشون به این شکل
میخوردن، دعواشون تموم میشد.اما یه جایی دور از همه، توی جنگلهای ترسناکی که شکلکهای وحشی زندگی میکردن و پر از جونورهای خطرناک بود، یه کلبهی کوچیک قرار داشت.
توی این کلبهی کوچیک، یک شکلک تنها و غصهدار زندگی میکرد؛ این شکلک که از شدت تنهایی، افسردگی گرفته بود و بیحوصله شده بود، کسی نبود جز...
!
سالها توی تنهایی و افسردگی زندگی میکنه و هیچ دوستی نمییابه. تا اینکه یک روزی از روزهای شکلکی،
که داشت از جنگل رد میشد، توی مسیر تنگ و تاریک و ترسناک گم میشه و ناخودآگاه به کلبهی
میرسه...
که همیشه تنها بوده و تو عمرش هیچ دوستی نداشته، از اینکه بالاخره با یک شکلک دیگه آشنا شده بود، خوشحال میشه.اون دوتا خیلی زود با هم دوست میشن.
که نمیخواست رفیقش بی حوصله و ناراحت باشه، سعی میکنه خوشحالش کنه.اون دوتا با همدیگه زمان میگذرونن؛ اینجوری
بالش بازیمیکنن، با همدیگه نوشیدنی
میخورن و کلی خوش میگذرونن. 
بعد از چند روز،
تصمیم میگیره به شهر برگرده. ولی چون نمیخواست
دوباره تنها بمونه، اونم با خودش به شهر میبره. اونجاست که
با شکلکهای دیگه آشنا میشه و دوستهای زیادی پیدا میکنه.بعد گذشتن مدتها،
تبدیل به
میشه و همیشه رقصان و شادان توی شهر شکلکها با دوستهاش زندگی میکنه.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر

میگن خنده باعث افزایش عمر میشه، اما آیا هر خندهای باعث افزایش عمر میشه؟ یا بعضی خندهها باعث کاهش عمر میشن؟ پزشکها اشتباه میکنن یا هنوز همه مدلهای خنده رو بررسی نکردن؟ برای مثال این شکلک رو در نظر بگیریم:

اگر یه روز از یه جا رد بشم و ببینم یکی اینجوری داره میخنده و اینقدر دهنش رو باز کرده که ۹۰ درصد صورتش تبدیل به دهن شده، قطعا با یه آواداکدورا خلاصش میکنم. خب الان چی شد؟ این خنده باعث کاهش عمر طرف شد دیگه! پس نتیجه میگیریم که جمله «خنده عمر رو زیاد میکنه» به اندازه کافی دقیق نیست. به قول شخصیتهای جی جی کی، باید یه سری شرط و تبصره و ماده و بند بهش اضافه بشه که فهمیدنش پنج اپیزود طول بکشه.
اولا که بنفش باشی. اگر بنفش باشی و بخندی، هم رنگ قشنگی داری، هم کی جرأت میکنه بره به موجودی که صورتش بنفشه اعتراض کنه؟ اصلا شاید گونه جدیدی از حیات باشی. شاید هم مالیات جمع کنی. هیچکس ریسک نمیکنه.
دوما که ریش پروفسوری داشته باشی تا همه بدونن داری به یک کشف علمی مهم میخندی. مثلاً همین الان اثبات کردی چرا هاگوارتز چهار گروه داره و پنج گروه نداره. یا فهمیدی چرا باسیلیسک با وجود نداشتن دست، هیچوقت از نبود دست شکایت نکرده. خلاصه باید معلوم باشه خندهات پشتوانه پژوهشی داره.
سوما چشمات کمی بادومی باشه که هرگونه اعتراض بهت بلافاصله وارد حوزههای بسیار حساس سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، بینالمللی، بینسیارهای و بینکهکشانی بشه و طرف مقابل ترجیح بده اصلاً وارد بحث نشه.
چهارما ترجیحاً زمانی بخندی که یکی رو تهدید به مرگ کردی، اون فرد هم رفته از خود مرگ درخواست کمک کرده، مرگ پرونده رو بررسی کرده، فرمهای مربوطه رو مهر زده، بعد سرش رو بالا آورده و دقیقاً با همین قیافه بنفش بهش خندیده. اونجاست که طرف متوجه میشه امید یک مفهوم تزئینی بوده.
پنجما مهمه که اندازه دهنت از قوانین هندسه اقلیدسی پیروی نکنه. هرچه فاصله دو گوشه دهنت به مرزهای جغرافیایی نزدیکتر باشه، اعتبار خنده بیشتره. طبق آخرین تحقیقات وزارت سحر و جادو، این شکلک هنگام خندیدن میتونه همزمان سه استان، دو گوسفند و یک مفهوم انتزاعی رو ببلعه.
و دقیقاً در همین شرایطه که خنده باعث افزایش عمر میشه. چون هیچ موجود زندهای جرأت نداره بهت نزدیک بشه و عامل مرگت بشه.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 12:58
از: هرجا که بخوام!
پستها:
591
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

مگه شکلکا دل ندارن؟ 

نهتنها دل دارن، بلکه اونا هم داستانهای مختلف و هیجانانگیز خودشون رو دارن!
تو این تاپیک شما قراره در پستهای تکی، هر چیزی که مینویسین رو به شکلکها ربط بدین یا برای هر شکلک یا شکلکهایی که میخواین داستان بسازین یا حتی ماجراهایی که اونا در دنیای شکلکی خودشون دارن رو تعریف کنین.
پس مادامی که رول شما ارتباطی با شکلکها و دنیای اونا پیدا میکنه، اینجا جاییه که باید برای نوشتنش بیاین!
منتظر داستانهای شما دربارهی این شکلکهای دوستداشتنی که دنیای نوشتار رو رنگی و زیبا میکنن هستیم.

پ.ن: ایدهی این تاپیک در واقع از کدخدایان هاگزمید یعنی ملانی استانفورد و تلما هلمزه که نشد که بشه که خودشون تاپیک رو بزنن.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/13 12:51:57
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/21 17:55:49
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/7/21 17:55:49
🦅 Only Raven 🦅
