جادو خاموش بود. نه غیب و ظاهر شدنی در کار بود و نه پودر پروازی. تنها راه رسیدن به دفتر نخستوزیر، تاکسی و مترو بود و مشکل اینجا بود که توی این نه ماه، همهٔ رانندهها و مسافرهای لندن زامبی شده بودن. بارتی کراوچ میدونست زامبیها فقط چیزی رو گاز میگیرن که بوی آدم زنده بده. پس چارهای نبود جز اینکه مرگخوارها هم شبیه مردهها بشن.
پیشنهاد اول هم مال خود بارتی بود. اون هنوز چند شیشه معجون مرکب توی جیبش داشت، ولی وقتی یه تار موی زامبی رو توی معجون انداخت و سر کشید، تنها اتفاقی که افتاد یه آروغ بلند بود. این شد که مرگخوارها مجبور شدن به روش قدیمی، با گل و خزه و برگ پوسیده، خودشون رو گریم کنن.
اولین تاکسی خطیای که جلوشون ترمز کرد، یه زامبی پشت فرمونش بود که نصف صورتش رو جا گذاشته بود و با همون نصف دیگه داد میزد:
- وستمینستر! مترو! یه نفر جلو، سه نفر عقب!
جلو یه زامبی چاق نشسته بود و خیال پیاده شدن نداشت، پس هر چهار نفر عقب نشستن. رابستن بچه رو روی پاش گذاشت، آرنج بلاتریکس توی دندهٔ بارتی رفت و وینکی هم بین دو صندلی جلو گیر کرد. راننده نگاهی توی آینه انداخت.
- رفقا یه کم جمعتر، در بسته نمیشه. اون بچه هم کرایه حساب میشه ها!

- بچه نصف بودن میشه! بچه هنوز دندون درآوردن نشده!

راننده جواب نداد و بیآنکه از کسی بپرسه، مسیر رو کج کرد، از سه تا کوچه پیچید و جلوی یه قصابی ایستاد تا برای خونه چیزی بخره. وقتی برگشت، بارتی که دیگه پاهاش حس نداشت، زبونش رو روی لبش کشید و پرسید:
- ببخشید، مگه مسیر اینوری بود؟
- مسیر رو من میدونم یا شما؟ کرایهها رو بدین.

بلاتریکس یه گالیون طلا جلوی صورتش گرفت. راننده گالیون رو گاز زد، چند ثانیه با دقت جوید و بعد خم شد و از زیر صندلیش یه پای نیمخورده بیرون آورد و گذاشت کف دست بلاتریکس.
- خرد ندارم. اینو به جای بقیهش داشته باش.

بلاتریکس چند ثانیه به پا نگاه کرد. پای نیمخورده هم انگار به اون نگاه میکرد. بعد وینکی پا رو با احترام از دستش گرفت و زیر لباسش گذاشت.
- وینکی هیچوقت غذا رو دور نمیریزه. وینکی برای شام ارباب نگهش میداره!

وقتی تیم ضربت مرگخوارا سَرِ Ministers از تاکسی پیاده شدن تا وارد ایستگاه مترو شهید تاچر بشن، نفس راحتی کشیدن. نصف راه، هرچند سخت، طی شده بود. اما به محض سوار شدن به قطار مد نظرشون، اوضاع بدتر شد!
مترو اونقدر شلوغ بود که مرگخوارها لازم نبود خودشون رو سرپا نگه دارن، جمعیت زامبیها این کار رو براشون میکرد. قطار هنوز راه نیفتاده بود که اولین دستفروش، با یه سینی که به گردنش آویزون بود، خودش رو لای جمعیت جا داد.
- مسواک زامبی! مسواک زامبی! دیگه بعد خوردن آدما دهنتون بو نمیده! 12 پوندِ مغازه، 6 پوندِ ماهواره، فقط 2 پوند! کسی خواست بدم خدمتش.

دومی از اون سر واگن پیداش شد.
- چسب دست و پا داریم! چسب دست و پا! هر چی ازتون افتاده، بیا ببر بچسبون! چسب اصل آمریکایی فقط و فقط 3 پوند. آی خونهدار، آی بچهدار زنبیلو بردار و بیار.

بلاتریکس که دستش بیاختیار به طرف چوبدستیش رفته بود، یادش افتاد کار نمیکنه و با حرص به سقف واگن خیره شد. بارتی ولی با علاقه یه بسته چسب برای روز مبادا خرید.
سومی مستقیم اومد سراغ رابستن و یه کتاب کوچیک رو جلوی بچه تکون داد.
- آقا برای بچه بگیر! «صد و یک غذای خوشمزه با مغز انسان» چاپ جدید، مصور، با جلد ضد آب!

رابستن کتاب رو گرفت، ورق زد، اخم کرد و برش گردوند.
- نـــــــــــه! بچه گیاهخوار بودن میشه!

کل واگن ساکت شد. صدها چشم زامبی به طرف پا چرخید. زامبیها شروع کردن به پچپچ کردن! مگه میشد یه زامبی گیاهخوار باشه؟
اما قبل از اینکه اوضاع بیش از این برای گروه ضربت مرگخوارا به هم بریزه، مترو با یه ترمز تسترالکی وایساد و صدای راننده از بلندگوها به گوش رسید.
- ایستگاه وستمینیستر! به علت نقص فنی این آخرین ایستگاهه!
مرگخوارها که بالاخره شانس بهشون رو کرده بود به شکل چهارنعل از قطار بیرون دویدن!
خیابون داونینگ، شمارهٔ ده.
نخستوزیر پشت میزش نشسته بود و صفحهکلید مشکوکش جلوش بود. وسط اتاق، روی همون صندلی آهنی که یه زمانی آرسینوس، سپس سیریوس و بعد به تریب هلگا و فاج روش بسته شده بودن، سیبل تریلانی نشسته بود و با دیدن چهار زامبی گِلی، لبخند زد.
- عزیزانم! دیشب ته فنجونم دیدم چهار تا زامبی میان نجاتم بدن! میدونستم اشتباه نمیکنم!

بلاتریکس بدون توجه به حرفای سیبل، با یه پرش روی میز نخستوزیر نشست و بهش زل زد!
- من چهارده سال توی آزکابان بودم! دیوانهسازها برام لالایی میخوندن! با همین ناخنهام چشمهات رو درمیارم و میذارم کنار اون صفحهکلیدت!

نخستوزیر خمیازه کشید. بارتی آروم دور میز چرخید و زبونش رو روی لبش کشید.
- یه سال تموم کسی بودم که نبودم. شاید یه روز صبح جلوی آینه وایسی و کسی که اونجاست، تو نباشی...

وینکی یه مسلسل از توی روبالشی که پوشیده بود بیرون کشید.
- وینکی مسلحه! وینکی سوراخ سوراخت کرد! وینکی وظیفهش رو انجام داد!

رابستن بچه رو بالا گرفت و صداش رو تا جایی که میتونست ترسناک کرد.
- من از سیاهچاله اومدن شدم! مغز من بزرگ بودن میشه! اگه وزیر رو پس دادن نکنی، مجبور شدن میشی پوشک این بچه رو عوض کردن کنی!

نخست وزیر درحالی که با یه خلال دندون، آشغالهای جا مونده از ناهارش رو پاکسازی میکرد گفت:
- تموم شد؟ خیلی تأثیر گذار بود!

و یه دکمهٔ قرمز رو فشار داد.
دیوارهای اتاق باز شدن و دهها مرد با پیرهنهای چهارخونهٔ روی شلوار، کیف یه وری و ریشهای یهاندازه بیرون ریختن. هیچکدوم کارت شناسایی نداشتن و لازم هم نمیدیدن. به شکل بیمعنایی چندتا شیشه نوشابه خالی هم دست هر کدومشون بود!
نیمهشب، خونهٔ ریدل.
لرد سیاه تنها پشت میز طویل نشسته بود که در بزرگ سالن آروم باز شد. یه جن خونگی گلی، با گریمی که نصفش پاک شده بود، تا وسط سالن دوید و جلوی پاهای اربابش روی زمین افتاد.
- ارباب... وینکی خبر آورد. خبر بد آورد. مردای چهارخونهپوش بانو بلاتریکس رو گرفتن، آقای کراوچ رو گرفتن، آقای رابستن رو هم با بچهش گرفتن و همه رو کنار خانوم وزیر بستن. اما وینکی تونست در رفت! وینکی شیشه نوشابه دوست نداشت!

چند لحظه مکث کرد. میدونست که باید منتظر خشم بیامان اربابش باشه. پس دستش رو زیر لباسش برد و با احترام، پای نیمخورده رو روی میز جلوی لرد گذاشت.
- در عوض وینکی شام آورد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









" و سپس وارد حالت" 

»
»
»


