- تف! این چرا سرده؟ 
علی رغم هشدارهای پرتکرار آلبوس مبنی بر اهمیت روشن بودن همیشگی کتری و این که کانون خانواده، در واقع همان کتری است و نباید سرد شود، زیرش خاموش بود. دست در جیب ردایش کرد... سپس در جیب داخلی ردایش... سپس در جیب زیررداییش... سپس زیرِ زیررداییاش...
- ای بابا... اینم نیست! یعنی چوبدستیمو کجا جا گذاشتم؟
پاق!
- دابی خواست چوب توی آستین رودولف قربان کرد که دیگه برای جادوگرای سفید مزاحمت ایجاد کرد... دابی خودش چوبدستی نداشت، به جاش چوبدستی پروفسور دامبلدور قربان رو ورداشت.
دابی نباید بی اجازهی قربان این کار رو کرد!
دابی جن بیادب!
دابی بد! 
- حالا طوری هم نی... سر فرصت میرم از آستینش میکشم بیرون.
- قربان نتونست این کار رو کرد!
دابی چوبدستی رو تا ته فرو کرد. دستگیرهی چوبدستی هم از آستین بیرون نزد که قربان گرفت و بیرون کشید!
دابی بد!
دابی فرو کنندهی تا دسته! 
- خوب این دیگه طوری هست!
ولی بعد از این که چایی ردیف شد باید یه فکری به حالش بکنم. عجالتا بیا یه بکشنی بزن این کتری رو روشن کن... دا... دابی؟ 
دابی مشغول فرو کردن پایههای تک تک میز و صندلیهای آشپزخانه در آستین خودش شده بود و توجهی به دامبلدور نداشت. آلبوس هم متقابلا توجهی به آستین او که داشت جر میخورد نداشت و به منافع مهمتر میاندیشید...
- عه! نورا! چه به موقع وزیدن گرفتی!
در واقع باد موافق وزیدن گرفته بود و @نورا پردفوت را از مقابل آشپزخانه عبور میداد.
- به موقع؟ یعنی کارم داشتین؟ در این روز و ساعت؟ شما؟ فکر نمیکردم پروفسور دامبلدور هم یادش باشه که...
دامبلدور دست انداخت و او را از هوا گرفت.
- راستش میخواستم این کتری رو روشن کنم. ولی چوبدستیم... دم دست نیست.
خواستم ببینم تو... سرت... گوگرد...
- پروفسور؟!
شما در جریانید چوبکبریتها اگر بخوان جایی رو روشن کنن خودشون میسوزن دیگه؟ 
- بله... البته... اگه یک چیز تو قاموس من نگنجه، اون استفاده ابزاری از دیگرانه!
یعنی تو فکر کردی میخواستم باهات کتری رو روشن کنم؟
امان از قضاوت.
هیچ وقت تا کفش کسی رو نپوشیدی و باهاش قدم نزدی، قضاوتش نکن! 
- شرمندهم پروفسور.
قصد بدی نداشتم. 
دابی که دیگر خون از چاک آستینش جاری شده بود، از پشت سر شروع به پانتومیم و علامت دادن به دامبلدور کرد. تقویم... جشن... این ها عباراتی بود که آلبوس از ادا اطوارهای دابی به زحمت متوجه میشد...
- ولش کن حالو! امممم... تو این روز عیدی نمیخواد خودتو ناراحت کنی.
- عید؟
- منظورم سالگرد ازدو... چیز... هالووین؟ نه یعنی... سپندارمزگان... ختنه سورون؟ جشن تکلیف؟ آهان! گودپای پارتی جعفر!
- پروفسور حالتون خوبه؟
دامبلدور دست در جیب ردایش کرد و یک فشفشه از آن بیرون کشید.
- منظورم این بود که... مناسبتش چه اهمیتی داره اصلا؟ مهم اینه که جشن بگیریم. بذار من این فشفشه رو روشنش... هوم.
چوبدستیم کو؟! راستی گفتی سرت گوگرد داره دیگه؟ 
دابی دیگر به پایهها اکتفا نکرد و کل میز را یک جا در آستین خود فرو کرد.

علی رغم هشدارهای پرتکرار آلبوس مبنی بر اهمیت روشن بودن همیشگی کتری و این که کانون خانواده، در واقع همان کتری است و نباید سرد شود، زیرش خاموش بود. دست در جیب ردایش کرد... سپس در جیب داخلی ردایش... سپس در جیب زیررداییش... سپس زیرِ زیررداییاش...
- ای بابا... اینم نیست! یعنی چوبدستیمو کجا جا گذاشتم؟

پاق!
- دابی خواست چوب توی آستین رودولف قربان کرد که دیگه برای جادوگرای سفید مزاحمت ایجاد کرد... دابی خودش چوبدستی نداشت، به جاش چوبدستی پروفسور دامبلدور قربان رو ورداشت.
دابی نباید بی اجازهی قربان این کار رو کرد!
دابی جن بیادب!
دابی بد! 
- حالا طوری هم نی... سر فرصت میرم از آستینش میکشم بیرون.

- قربان نتونست این کار رو کرد!
دابی چوبدستی رو تا ته فرو کرد. دستگیرهی چوبدستی هم از آستین بیرون نزد که قربان گرفت و بیرون کشید!
دابی بد!
دابی فرو کنندهی تا دسته! 
- خوب این دیگه طوری هست!
ولی بعد از این که چایی ردیف شد باید یه فکری به حالش بکنم. عجالتا بیا یه بکشنی بزن این کتری رو روشن کن... دا... دابی؟ 
دابی مشغول فرو کردن پایههای تک تک میز و صندلیهای آشپزخانه در آستین خودش شده بود و توجهی به دامبلدور نداشت. آلبوس هم متقابلا توجهی به آستین او که داشت جر میخورد نداشت و به منافع مهمتر میاندیشید...
- عه! نورا! چه به موقع وزیدن گرفتی!

در واقع باد موافق وزیدن گرفته بود و @نورا پردفوت را از مقابل آشپزخانه عبور میداد.
- به موقع؟ یعنی کارم داشتین؟ در این روز و ساعت؟ شما؟ فکر نمیکردم پروفسور دامبلدور هم یادش باشه که...

دامبلدور دست انداخت و او را از هوا گرفت.
- راستش میخواستم این کتری رو روشن کنم. ولی چوبدستیم... دم دست نیست.
خواستم ببینم تو... سرت... گوگرد...- پروفسور؟!
شما در جریانید چوبکبریتها اگر بخوان جایی رو روشن کنن خودشون میسوزن دیگه؟ 
- بله... البته... اگه یک چیز تو قاموس من نگنجه، اون استفاده ابزاری از دیگرانه!
یعنی تو فکر کردی میخواستم باهات کتری رو روشن کنم؟
امان از قضاوت.
هیچ وقت تا کفش کسی رو نپوشیدی و باهاش قدم نزدی، قضاوتش نکن! 
- شرمندهم پروفسور.
قصد بدی نداشتم. 
دابی که دیگر خون از چاک آستینش جاری شده بود، از پشت سر شروع به پانتومیم و علامت دادن به دامبلدور کرد. تقویم... جشن... این ها عباراتی بود که آلبوس از ادا اطوارهای دابی به زحمت متوجه میشد...
- ولش کن حالو! امممم... تو این روز عیدی نمیخواد خودتو ناراحت کنی.

- عید؟

- منظورم سالگرد ازدو... چیز... هالووین؟ نه یعنی... سپندارمزگان... ختنه سورون؟ جشن تکلیف؟ آهان! گودپای پارتی جعفر!

- پروفسور حالتون خوبه؟

دامبلدور دست در جیب ردایش کرد و یک فشفشه از آن بیرون کشید.
- منظورم این بود که... مناسبتش چه اهمیتی داره اصلا؟ مهم اینه که جشن بگیریم. بذار من این فشفشه رو روشنش... هوم.
چوبدستیم کو؟! راستی گفتی سرت گوگرد داره دیگه؟ 
دابی دیگر به پایهها اکتفا نکرد و کل میز را یک جا در آستین خود فرو کرد.
افرادی که لایک کردند
بالاخره یه طوری میشه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!


فقط کافیه این دکمه قرمژ رو فشار بدم و برم دوران دایناشورها!


اینجا سال ۲۴ قبل از بشتنیه! همه بچهها گریه میکنن چون چیژی برای لیش ژدن ندارن! 


