جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آینه ای برای تاریکی

پشت میز طویل غذاخوری نشسته و با صبوری و آرامش به من نگاه می کند. چشمانش غلیظ ترین آبی روشن است، انگار گاه موجی نامحسوس برمی دارد و مثل برکه ای دعوت به شنا می کند.‌
لبخندی خجولانه می زنم و جلو می روم و آن سمت میز مقابلش می نشینم. او، دوک گابریل که به دیدار بدل کننده ام مارکیز مالخازار آمده.
دیشب با حالی خراب از شکار برگشتم - بله، شکار، همان که در اسکاربرو ممنوع است - و وقتی دوک گابریل را دیدم، با آن پوست سپید مرمرین و موهای بلند مجعد و طلایی که او را مانند فرشته های نقاشی شده بر سقف کلیسا کرده، حالم خراب تر از قبل شد و بدخلقی پیشه کردم. بی جهت خدمتکاران را سرزنش کردم و بر سرشان فریاد زدم و حتی چیزی نمانده بود یکی از آن ها را از طبقه ی چهارم عمارت پایین پرت کنم.
مارکیز مالخازار خشمگین شد و برآشفت و به سمتم آمد تا مرا تنبیه کند، اما دوک گابریل جلوی او را گرفت. دیدن این صحنه مرا بیشتر آشفته کرد. گابریل همیشه تاثیری شگرف بر اطرافیانش می گذارد. مثل یک داروی تسکین دهنده ی قوی عمل می کند. او بر بدل کننده ام تسلط دارد و همچنین بر من.

دیدم که چه طور دست مالخازار را با ملایمت گرفت و چهره ی سخت مالخازار کم کم از هم باز شد. و من؟ می توانم تصور کنم که آن لحظه زیر چشمانم گود رفته و کبود شده بود و نگاهم مثل یک خون آشام مجنون بود که مدتی او را در گور حبس کرده و گرسنگی داده باشند.
درد داشتم. انگار روده هایم به هم گره خورده و معده ام را مثل موشی به دام انداخته بود و حالا همگی داشتند با هم به سمت قلبم یورش می آوردند.
آنجا با فاصله ای از این دو ایستادم و به آن ها نگاه کردم. مالخازار، با موهای بلند مشکی و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، چشمان خاکستری تیره و عمیق و پوستی سپید اما تیره تر از گابریل. کنار هم زیبا و کامل به نظر می رسیدند و همین مرا برمی آشفت، می ترساند. انگار که من داشتم به عقب کشیده می شدم و از مالخازار دور می شدم. یعنی حالا دیگر او مرا نمی خواست؟ به من نیاز نداشت؟

گابریل با لحنی مهربان رو به من:
"گادفری عزیزم، گمان می کنم خونی نوشیده ای که روحت را زخم زده."

چهره ی مالخازار دوباره سخت می شود.
"این خون آشام چموش رفته و شکار کرده، آن هم بعد از اینکه به دست و پایم افتاد و قول داد دیگر این کار را نکند."

گابریل:
"جسم و روحش مسموم شده. از لوی خواستم یک معجون برایش درست کند. آن را با خون خودم ترکیب می کنم و به او می دهم. آرامش می کند."

پوزخندی تمسخرآمیز می زنم.
"ها ها. نه، ممنونم دوک گابریل گرامی. نمی خواهم آن جادوگر سرخ موی قلب جا به جا شده با تکه هایی متعفن از خودش برایم دارو درست کند و بعد خون آلوده ی شما را در آن بریزد و من این ترکیب مشمئزکننده را بنوشم و مثل بدل کننده ام یک حیوان دست آموز خانگی شوم."

در این لحظه عضلات صورت مالخازار منقبض تر از پیش شدند. گونه هایش استخوانی تر، رگ پیشانی اش متورم تر و چشمانش گشادتر و آتشین تر.
او فریاد خشم آلودی برآورد.
"تو زالوی گستاخ، چه طور جرات می کنی؟"

و با یک جست بر من فرود آمد و طوری بر من سیلی زد که صورتم به یک سمت چرخید و صدای قرچ قرچ مهره های گردنم را شنیدم.
بعد بدنم به شدت به تکان درآمد و به پایین پرت شدم.

نترسیدم. بلکه مثل دیوانه ها شروع کردم به قهقهه زدن. یک لحظه به توده های نقره ای و براقی که نرده های فلزی کنده کاری شده ی پر نقش و نگار بودند، خیره شدم و لحظه ای به لوستر پر از شمع و نورانی بالای سرم.
درونم پیچ خورد و بالا آوردم.

و بعد او، دوک گابریل را دیدم که پایین پرید و به سمتم آمد. موهای طلایی و بلندش در هوا به پرواز درآمده بودند. مثل فرشته ای بود که داشت از آسمان پایین می آمد. لحظه ای حتی بال های سپید و گشوده را بر پشتش دیدم.
او مرا گرفت.

وقتی به خود آمدم، دیدم داخل تابوتم هستم و دارم داخل یک ظرف کنارم بالا می آورم. گابریل داشت پشتم را ماساژ می داد و مالخازار کنارش نشسته بود و با ابروانی در هم رفته و لب هایی به هم فشرده در جهت مخالف من نگاه می کرد.

وقتی بالا آوردنم تمام شد و تمام خونی که آن شب نوشیده بودم، در ظرف جمع شد، گابریل با ملایمت مرا که نفس نفس می زدم، به بالش های داخل تابوت تکیه داد. او یک دستمال سپید ابریشمی از داخل جیب ردایش درآورد و لب های خون آلودم را با آن پاک کرد.
بعد لوی جادوگر وارد شد و یک کاسه به دست گابریل داد و گابریل آن را بر دهانم گذاشت و من با چهره ای درمانده محتویات آن را نوشیدم و طعم جادوی تاریک لوی و خون نیمه روشن گابریل را حس کردم.

سرم گیج می رفت، اما پیچش درونم تقریبا محو شده بود. گابریل مرا داخل تابوت خواباند و درپوش را گذاشت. آخرین چیزی که قبل از فرو رفتن در تاریکی دیدم، چهره ی ناخشنود مالخازار و چهره ی متبسم گابریل بود.

حالا شب بعد است و مقابل دوک گابریل نشسته ام. حالم خوب شده، اما شرم در استخوان هایم فرو رفته.
دنبال کلماتی برای عذرخواهی هستم که مالخازار وارد می شود و کنار گابریل می نشیند، با نگاهی که عمدا از من اجتناب می کند.
دوباره ترکیب این دو کنار هم توجهم را جلب می کند و خشم را حس می کنم که دارد درونم می جوشد. از جایم بلند می شوم و به بالکن می روم و همان طور که دارم پایین می جهم، صدای خشمگین مالخازار را می شنوم:
"صبر کن، زالوی چموش!"

و صدای آرام گابریل:
"رهایش کن. من با او حرف خواهم زد."

بر علف ها فرود می آیم و عطر گیاهان و صدای وزوز حشرات بر جانم می نشیند. هوای نیمه سرد را تنفس می کنم و گام برمی دارم و به سمت بوته ها می روم.

گابریل انگار می گذارد من لحظاتی تنها باشم و بعد حضور نرمش را حس می کنم که آهسته به من نزدیک می شود و کنارم قرار می گیرد.
او دستم را می گیرد و من مقاومت نمی کنم.
می گذارم مرا به سمت نیمکتی در آن نزدیکی ببرد و هر دو روی آن کنار هم می نشینیم.

من:
"سرورم، به خاطر رفتار ناپسندم از شما عذر می خواهم."

گابریل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، گادفری. این من هستم که باید از تو معذرت بخواهم. من باعث شدم تو تصور کنی در حال از دست دادن مالخازار هستی."

من به تلخی:
"غیر از این است؟"

نگاهش را به من می دوزد.
"گادفری، این طور نیست.
شاید من نوری باشم که تاریکی مالخازار را کامل می کند، اما تو آینه ای هستی که می تواند تاریکی اش را در آن ببیند و دوستش داشته باشد."

من:
"دوست دارم این را باور کنم، اما نمی توانم."

دستش را به سمتم دراز می کند و دستم را می گیرد.
"من به تو کمک می کنم تا بتوانی."

دستم را پس نمی کشم، اما می گویم:
"شما هیچ وقت از من خوشتان نمی آمد."

گابریل:
"من فقط تو را یک معشوق نامناسب برای دخترم رزالی می دیدم. بگذار واقعیت را بگویم. هنوز هم همین عقیده را دارم، اما قصد ندارم به زور جلوی شما دو نفر را بگیرم. به علاوه حالا نوه ام، دخترت لوسیندا هست و خانواده مان بزرگ تر شده. من در او هم صبوری مادرش را می بینم و هم سرکشی تو را. دوستش دارم و خوشحالم که نتیجه ی عشق تو و رزالی چنین چیزی شده."

اشک محبت و شوق در چشمانش جمع می شود. چشمان من هم اشک آلود می شود، اما از غم و درد وجدان.
"اما مارکیز مالخازار طور دیگری فکر می کند. او لوسیندا را یک انگل شرم آور و مایه ی ننگ می بیند. و من؟ من هم رفتار ظالمانه ای با لوسیندا داشتم."

لبخندی تلخ اما مهربان به لب می آورد.
"مالخازار بالاخره یاد می گیرد نوه اش را دوست داشته باشد. و تو هم می توانی به لوسیندا محبت کنی و زخم هایی که زده ای را مرهم باشی.
می خواهی همین حالا با هم به دیدنش برویم؟"

همان طور که هق هق می کنم، جواب می دهم:
"بله، لطفا برویم."

و از جایمان بلند می شویم و در نیمه تاریک شب زیر نور ماه به حرکت درمی آییم. به سمت منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی، به جایی که قبلا معبد راهب‌انسان ها بود و حالا پناهگاه خون آشامان.
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 13:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
محوطه پشتی محفل آن روز پذیرای شی عجیبی بود. یک جعبه کارتنی بزرگ که با دکمه‌های لباس تزئین شده و سر تا پایش را نقاشی کرده بودند، درست روی سکوی موتورسواری دست‌ساز سیریوس قرار گرفته بود و رویش نوشته‌ای با ماژیک‌های رنگارنگ می‌درخشید:
«ماشین زمان. ورود فقط برای مغزهای نابغه»


هوا کمی گرم بود و بوی چمن خیس از گوشه‌ی حیاط بلند می‌شد. چند تکه برگ روی سقف کارتن افتاده بود و نور خورشید از میان سوراخ‌هایش می‌تابید. کوین با عینک شنا روی چشم و قاشقی که از آشپزخانه کش رفته بود، درِ کارتن را باز کرد و داخل شد. صورتش برق می‌زد و هیجان مثل موج روی چهره‌اش می‌دوید.

- آجی لیلی من آمادم! فقط کافیه این دکمه قرمژ رو فشار بدم و برم دوران دایناشورها!


لیلی که گوشه‌ی حیاط ایستاده و در حال بازی با کارت‌های جادویی‌اش بود، نگاهی از بالای کارت‌ها به کودک انداخت. لبخندی گوشه لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که هم مسخره کردن تویش بود و هم محبت.
- تو مطمئنی این کار می‌کنه؟ چون دیشب همین رو زدی و رفتی دستشویی.


کوین با جدیت عینکش را سفت کرد. ابروهای کوچک و کلفتش را درهم کشید و به لیلی خیره شد.
- اون فقط تِشت اولیه بود. هر دانشمند بزرگی ممکنه بی‌دقتی کنه و ماشین ژمانشو با شیفون دشتشویی اشتباه بگیره.


همان موقع، هرمیون که تازه از حمام بیرون آمده و درگیر خشک کردن موهای فرفری‌اش و مرتب کردن آنها بود، خود را لب پنجره رساند. موهایش مثل ابرهای ریز و بهم‌پاشیده دور صورتش پف کرده بود.
- اگه واقعا رفتی گذشته به مامان بزرگِ مامان بزرگم بگو بطری بطری نرم‌کننده مو مصرف کنه که این مدل فرفری به نسل‌های بعدش نرسه.

- حله. البته به شرطی که مامان بزرگت برام چیژای خوشمژه درشت کنه.



چند دقیقه بعد



کوین همچنان درون جعبه‌ی وسط حیاط پشتی بود و صداهایی همچون «وووووش! زووووم! تق!» در می‌آورد. هر بار که داد و هوار می‌کشید، کارتن کمی تکان می‌خورد. لیلی هم کمی آن‌ورتر با موشک‌های کاغذی شوخی‌های ویزلی ور می‌رفت، زیر لب چیزی شبیه وردهای خنده‌دار می‌گفت.
هوا آرام بود و فقط صدای ورق خوردن کارت‌ها می‌آمد که ناگهان جیغ کودک به هوا رفت.

- آجی لیلی من رشییییدم! اینجا سال ۲۴ قبل از بشتنیه! همه بچه‌ها گریه می‌کنن چون چیژی برای لیش ژدن ندارن!

لیلی ابتدا لحظه‌ای ماتش برد، بعد لب‌هایش لرزید و پوزخند نخودی آرامی زد. چشم‌هایش برق کنجکاوی داشت.
- جدی میگی کوین؟
- کاملاً مطمئنم که رفت—

حرف کوین ناقص ماند زیرا صدایی مانعش شد. یک نفر آرام به گوشه‌ی کارتنش ضربه زد؛ از آن ضربه‌هایی که مؤدبانه برای ورود به جایی روی در می‌زنند.

- آقای کارتر اون تو هستین؟
- بله! تو کی هشتی؟ یه نوع اشتراگوشورش بی بشتنی؟
- نه متاسفانه. من مادر سوروس هستم... آیلین پرنس.

کوین که امیدش به خاطر ندیدن دایناسور بی بستنی ناامید شده بود، آه عمیقی کشید؛ آن‌قدر بلند که کارتن کمی لرزید.

- اومده بودم بگم جناب کارتر و دوشیزه پاتر لطفاً بازی رو تموم کنین، دستاتون رو بشورین و بیاین دور هم ناهار بخوریم.

آیلین تعظیم مودبانه و با وقاری کرد؛ چهره‌اش همیشه انگار کمی خسته ولی مهربان بود. منتظر بچه‌ها ماند تا سر میز ناهار حاضر شوند. لیلی با لبخند سمت درِ کارتن رفت و آن را گشود.
- هنوزم مطمئنی رفتی گذشته؟

کوین عصبانی و غرولندکنان از جعبه خارج شد. صورتش گل‌انداخته بود و موهایش از هیجان سیخ شده بود.
- ماشین زمانم یه مشکل داره... به جای زمان منو به دنیای مامان‌ها برده!

- آه... یه واقعیت تلخ رو باید بدونی کوین... مامان‌ها تو همه زمانا حکومت می‌کنن.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 15:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عزیمت شب‌بو می‌تواند انتها نباشد؛ می‌شود بغض باغ نباشد؛ می‌تواند...

اه، لعنتی! چرا این متن احمقانه به ذهنم افتاده؟ واقعیتی که هر احمقی هم می‌تواند ببیند، این است که پس از سال‌ها، جز بانو آیلین کسی را یافتم و اکنون، همان یک نفر هم دارد می‌رود.

کار دوای هر دردیست؛ باید خودم را مشغول کنم. حتی اگر قبلا هزار بار پیشخوان کتاب‌فروشی را تمیز کرده باشم، انجام دوباره‌اش ضرر ندارد. حتی اگر بانو آیلین هم قبلا چندین و چند بار به جان قفسه‌ها افتاده باشد، باز هم گردگیری آن بد نیست.


چرا چهره‌اش رهایم نمی‌کند؟ همیشه وقتی کار می‌کردم، حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم به چیزی جز کارم بیندیشم. چه بلایی سرم آمده؟ چه‌ات شده، والتر مارتین؟

کاش بانو صدای ترانه را خفه می‌کردند! اگر یک چیز باشد که اکنون تحملش را ندارم، همین مدل حرف‌هاست. یعنی چه که "زمین خودش یه دلیل واسه پروازه"؟ آدم را یاد دردنکشیدگانی می‌اندازد که بیرون می‌نشینند و بدون درک نظر می‌دهند.

خودشان آمدند، خودشان آمدند. خوب است، ضبط را خاموش کردند. بعید می‌دانم بخواهند بگویند حتی در پای گور روح هم باید به بهانه‌های واهی خندید و اگر نخندی، ضعیفی.

ساکتند، مانند همیشه. حتما متوجهند که وقتی اولین دوستم را از دست داده‌ام..خب، البته خودشان هم قابل احترامند؛ اما پسری هم‌سن خودم چیز دیگری بود. تئودور چیز دیگری بود.

لعنتی! چرا پهلویم اینقدر درد می‌کند؟ نباید بگذارم چیزی در چهره‌ام مشخص شود...بیچاره بانو! چنان دستشان را شسته‌اند که دیگر چیزی از پوستشان نمانده... چرا دارند این‌قدر محکم می‌شویند؟ به هر نحو، باید جلویشان را... لعنت!

بیمارستان، دوباره! آری، آری، حدس می‌زنم که موضوع صحبت پزشک بالای سرم، کلیه‌ی بیچاره من است. هنوز هم درد دارم؛ نه فقط در پهلویم...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1404 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



برف برای چندمین روز متوالی می بارید و خانه ها، تیرهای چراغ برق، نرده ها و معدود رهگذرانی که در کوچه
پس کوچه های گودریک هالو پرسه می زدند، یک دست سفید پوش شده بودند. البته که همین هم جای شکر داشت که همه چیز در دل برف دفن نشده بود و آن هم مرهون لطف کمی جادو بود. جادویی که برای پیدا کردن منبعش لازم بود از دودکش سنگی کج و معوجی که با کسالت نوار باریکی از دود را بیرون می داد پایین می رفتید تا به آتشکی برسید که علی رغم تلاشش برای ابراز ماهیت نابودگرش و به آتش کشیدن زمین و زمان، زورش تنها به جزغاله کردن یکی دو تکه چوب درون آتشدان شومینه و گرم و روشن کردن نشیمن کوچکی که با رنگ های قرمز و طلایی تزئین شده بود می رسید. اتاق نشیمنی که فارغ از نوارهایی که روی در و دیوارهایش داشت، تقریبا خالی بود و جز یک صندلی راحت با پیرمردی که درونش فرو رفته بود و در عین لذت بردن از گرمای مطبوع، زیر و رو کشیدن میل های بافتنی معلق در مقابلش را تماشا می کرد می رسیدید. همان منبع جادوی قصه ی ما.

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور فارغ از برف و بوران و جغدهایی که در ایام گذشته منقارشان یا خودشان را به شیشه های پنجره کوبیده یا در تلاش برای وارد شدن از ستون دودکش، پر و بالشان را کز داده بودند و به هر طریقی نامه ای که همراه داشتند را آورده و با جوابی که معلوم نبود به مقصد رسیده باشد یا نه برگشته بودند در صندلی اش مانده بود. مطمئن نبود انتظار چه چیزی را می کشد. پایان برف و بوران؟ پایان این خلسه که به نظرش خیلی هم بد نبود؟ آمدن خبر خوب یا نیامدن خبر بد؟ یا تمام شدن شالی که بافته شدنش را تماشا می کرد و همین حالا هم به راحتی از گردن تا نوک انگشتان پایش را می پوشاند؟

گاهی خیال می کرد در دل درهم تنیدگی های نخ های کاموا چهره هایی آشنا را می بیند. نمی دانست دلیلش کهولت سن و زوال عقل است یا بدون آنکه خودش نیز درست حالیش باشد دل تنگ شده؟ کجا بودند؟ چه کار می کردند؟ پناهگاهی در مقابل آن برف و سرما داشتند؟ یادش آمد دابی زود سرما می خورد و جوزفین تن به لباس گرم نمی داد و کوین در چله زمستان هم دست بردار بستنی نبود و به هر طریقی لیلون را راضی می کرد برایش یکی بخرد. یادش آمد چند روز پیش ماه کامل بوده و ته دلش نگران ریموس شد و نگرانی خودش او را به یاد نگرانی های بی پایان آیلین انداخت که می خواست مراقب همه باشد و الان دست تنها بود. فکر کرد نکند عطش گادفری کار دستش بدهد. نکند...

غرق در نکند ها و چه کند ها بود که شعاعی از آفتاب دل ابرهای در هم تنیده را درید و صورت پرچین و چروکش را روشن کرد. سرش را به سمت پنجره گرداند. درون گلدان پشت پنجره نقاط کوچک سبز رنگی دید، چیزی درون دلش جوانه زد و لبش به لبخندی مزین شد:
- فکر کنم باید آماده بهار بشیم.
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 19:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آهی کشید و قلم و کاغذش را کنار گذاشت. دستش را میان موهای سیاهش کشید. خودش را روی تخت انداخت.
- کار درستی کردم؟

برای بار هزارم از خودش پرسید و جوابی نیافت. جواب سست، چرا؛ ولی جواب دقیق و قطعی، نه.

برای بار چندم رخداد را با خودش مرور کرد. گویا چند لحظه از آن می‌گذشت، نه چند ساعت.

به یاد می‌آورد که باران بر شیشه تالار هافلپاف تازیانه میزد. آن سالن گرد و آفتابی که به ندرت جنگ و دعوا به چشم می‌دید، سایه‌ای غریب به جان خریده بود. آیلین می‌دید لسترنج دستانش را مشت کرده و خطاب به رابرت پرینس، برادر آیلین عربده می‌کشد:
- بگو ببینم، تو بودی که لو دادی من تو آزمون‌های پایان سال چهارم تقلب کردم؟ بگو، وگرنه حسابت رو می‌رسم!

آیلین کمابیش می‌دانست چه شده: ماریوس در آزمون پایانی، از قلم‌پر خودنویس استفاده کرده و همچنین، برگه امتحانی آموس لاوگود را پاره نموده بود. رابرت هم نمی‌توانست این را تحمل کند؛ بنابراین ماجرا را کف دست پروفسور مک‌گوگنال گذاشته بود‌. ماریوس همچنان نعره میزد:
- فقط تو و آمالیا از تقلب کردنم خبر داشتین! از آمالیا که مطمئنم؛ ولی تو چشم دیدنم رو نداری!

ماریوس یقه‌ی رابرت را گرفت و او را به سمت خودش کشید. از نگاهش شراره آتش می‌بارید. صورتش سرخ بود.

- آقای محترم، پروفسور مک‌گوگنال خودشون فهمیدن شما تقلب کردین. برادر من تو لو رفتن شما هیچ نقشی نداشته.

آیلین نمی‌دانست چه نیرویی او را به گفتن این جملات واداشته. فقط دید که ماریوس ناسزایی بر زبان راند که دوشیزه پرینس شرم داشت آن را به خاطر بسپارد.

پلکی زد و به زمان حال بازگشت. از انتقام ماریوس می‌ترسید؟ نه، او نه از نگاه‌های لسترنج می‌ترسید و نه از شایعاتی که در تالار هافلپاف خریداری نداشتند؛ پس چه موهایش را سیاه کرده بود؟

ماهیت عملش، "دروغ!"کار خوبی کرده بود که برادرش را نجات داد؛ یا شرارت که دست به فریب زد؟ نمی‌دانست، نمی‌دانست.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آذر 1404 01:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نویسنده به نام تاپیک نگاه می‌کند. خاطرات یاران حلقه ققنوس.

آخرین پست متعلق به یک سال پیش می‌باشد. سلسله‌ی ققنوسکیان یک سال است خاطره‌ی جدید در مغزشان ثبت نشده‎ است.

صدایی پنبه‌ابری در ذهنش می‌گوید: «این گونه‌ی جانوری، بارها، تا معرض انقراض، رفته، اما به طریقی معجزه‌آسا، باز هم به بقای نسل خود، ادامه داده است.»
و نویسنده به دوستی‌هایی می‌اندیشد در بین این گونه ساخته بود و خراب کرده بود و سپس دوباره ساخته بود؛ درست مثل قلعه‌های شنی.

و صدای پنبه‎ابری توی ذهنش ادامه می‌دهد: «یاران ققنوس، در خانه‌ای مخفی، در خیابان شماره‎ی 12 گریمولد، زندگی می‌کنند. رهبر گله، معمولاً ریش سفیدی خردمند است که اعضا را وامی‌دارد، که از قلب یکدیگر، تغذیه کنند.»

و نویسنده یاد قلب‌هایی می‌افتد که خورده بود، و قلب‌هایی که بالا آورده بود، و قلب‌هایی که بوی‌شان شکمش را به قار و قور انداخته بودند، و قلب‌هایی که ترجیح داده بود بدرد ولی نخورد.

«گونه‌ای شکارچی، که بره می‌نماید.»

و نویسنده با ولع آب دهان خود را قورت می‌دهد؛ هنوز هم قلب‌های بیشتری می‌خواهد.

ولی به‌جایش نان و پنیر و خیار می‌خورد، چون دکتر به او گفته گرمی زیادی حساسیت پوستی‌اش را تشدید می‌کند و بهتر است رژیم غذایی متعادل‌تری داشته باشد.

اما اصولاً یک بیمار واقعی، یک بیمار لجوج است. لذا این نویسنده‌ی بیمار، تاپیک در جستجوی راز ققنوس را باز می‌کند و در آن چرت و پرت می‌نویسد و جغدی پیام گرمی به او می‌رساند و نوستالژیا به او فشار وارد می‌کند و جیغ‌کشان یک فایل ورد جدید باز می‌کند تا باز هم در آن چرت و پرت بنویسد و کاملاً آگاه است که دارد خودش را در چه چرخه‌ای می‌اندارد اما این‌بار تلاش می‌کند به جای شکارچی قهار شدن، چرت و پرت نویس قهاری شود تا بتواند تعادل را رعایت کند که روحش دچار خارش نشود که بعدش ناگهان دست به کارهایی دور از انتظار بزندکه دست آن خارش خلاص شود اما بعدش ببیند صرفاً اوضاع را وخیم‌تر ساخته است.

پس روی ارسال کلیک می‌کند.

از ارسال شما سپاس‌گزاریم!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1403 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
انگشتان نحیف ریگولوس با پشتکار تمام، مشغول بافتن شال گردنی برای برادر بزرگش بودند. خیلی خوب می دانست اصلا بافنده خوبی نیست، اما می خواست نهایت تلاشش را برای خوشحال کردن سیریوس انجام دهد. دلش می خواست برادرش وقتی در هاگوارتز مشغول بازی کوییدیچ است، چیزی داشته باشد که او را به یاد برادر کوچکش بیندازد.

می دانست سیریوس عاشق رنگ قرمز است. به هر حال، قرمز رنگی بود که با روحیاتش سازگار بود، آتشین، تند و خشن، ولی در عین حال دوست داشتنی.

ناگهان میل بافتنی در انگشتش فرو رفت و رود خون روان شد. از سوزشش چهره در هم کشید. چرا باید اینقدر حساس و ضعیف می بود که با چنین چیزی زخمی شود؟ دستمالی به دور انگشتش کشید تا راه خون را سد کند.

- داداش کوچولو؟

ریگولوس به خوبی توانست گل های سرخی که روی گونه اش شکفته بودند را پشت کتاب پنهان کند و وسایل بافتنی اش را در کمد میز تحریر سیاه رنگش پنهان کند. سیریوس نباید حتی ثانیه ای زودتر از زمانی که باید، از غافلگیری کوچکش باخبر می شد، غافلگیری ای که شاید برای فردی بزرگسال مسخره و خنده دار می آمد، اما برای ریگولوس ده ساله، بی اندازه اهمیت داشت.

سیریوس با دیدن چهره ظریف برادر کوچکش که پشت کتاب پنهان شده بود، لبخندی زد و پیشانی اش را بوسید.
- باید بدونی که خیلی دوستت دارم ریگی!

افرادی که لایک کردند

"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1403 23:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به مناسبت تولد دوست خوبم! (باتاخیر)


- اوه مرلینا من احمقو بکش!

دخترک با اضطراب در کمدش را باز کرد و هر چه وسیله داخل آن داشت را بیرون ریخت. چیزی که می خواست آنجا نبود. سراغ کشو ها رفت و دل و روده شان را خارج کرد ولی آنجا هم نبود. زیر تخت، بالای طاقچه، درون کابینت، پشت پرده ها... همه جا را گشت ولی هیچ چیز پیدا نکرد.
به شلخته بودن خود لعنتی فرستاد و دوباره مشغول گشتن شد.

کم کم داشت ناامید می شد که به طور معجزه آسایی به ذهن دانشمندش(!) خطور کرد که او یک ساحره است و چوبدستی دارد و اگر زحمت بکشد و تکانی به چوبدستی بدهد، می تواند با یک ورد ساده کارش را راه بیندازد.
- مرلینا من احمقو بکش.

مرلین سرش شلوغ بود و توجهی نکرد. دختر هم که دید توسط مرلین ایگنور شده رفت تا به کار خود برسد.
- اکسیو باکس!

باکس کادو شده بزرگی از بالای یخچال آشپزخانه به سوی دختر حرکت کرد و فوری به دستش رسید. به نظر می آمد طی آن جا به جایی آسیبی ندیده و این خیلی خوب بود.
- هی رفیق عمرا اگه یادم میومد که گذاشتمت بالای یخچال. خوشحالم که پیدات شد چون قراره امروز دل یکی رو حسابی شاد کنی. ... وای دیرم شد!

دخترک جیغی کشید بعد با تمام سرعت به سمت کمد لباس هایش رفت تا لباسش را عوض کند. اما امان از شلختگی! همین چند دقیقه پیش در جستجوی جعبه کادو لباس هایش را این طرف و آن طرف پرتاب کرده بود و حالا حتی با کمک چوبدستی هم نمیتوانست کاری از پیش ببرد.

- مرلینا هنوزم نمیخوای منو بکشی؟


دو ساعت بعد

دخترک درحالی که سعی داشت خودش را قانع کند جوراب های لنگه به لنگه پوشیدن جزئی از مد فشن امروزی است، از خانه خارج شد. برای رسیدن به مقصد کلی راه در پیش داشت. می توانست سوار مترو شود یا با اتوبوس شوالیه برود اما مترو زیادی شلوغ بود و اتوبوس زیادی سریع می رفت. می ترسید کادو و کیکش قبل از رسیدن به مقصد خراب شوند.

کاش آپارات بلد بود آنگاه خیلی سریع خودش را به مقصد می رساند. ولی خب بلد نبود دیگر. پس به ناچار
مجبور شد سراغ گزینه آخر برود با اینکه ریسکش بالا بود.
در انبار جارو ها را باز کرد و سراغ جاروی قدیمی اش رفت. مرلین را شکر هنوز سالم بود و کسی ندزدیده بودتش. با احتیاط جعبه کادو را با طنابی بلند به زین جارو بست و بعد که از محکم بودن طناب ها اطمیانان پیدا کرد، سوار جارویش شد.

جعبه کیک را هم در دست گرفت. امیدوارم بود بتواند تا مقصد جعبه و کیک داخلش را سالم نگه دارد. تازه باید بسیار بالا پرواز می کرد تا مشنگ ها متوجه حضورش در آسمان نشوند. نفس عمیقی کشید و استارت زد.
جارو روشن نشد.

- جارو جان جون هرکی دوست داری یه اینبار رو با من راه بیا. قول میدم دفعه بعدی نذارمت گوشه انباری خاک بخوری.

دوباره استارت زد و اتفاقی نیفتاد. حتی سوییچ را در آورد و دوباره داخل سوراخ جارو فرو کرد. اما باز هم جارو حرکتی نکرد. دخترک قصد داشت به زمین و زمان فحش بدهد که هاگریدی درون ذهنش فریاد کشید:
- بابا تو یه ساحره ای! دختره ی مشنگ نباید سوییچ ماشینو بکنی تو جارو!

هاگرید درونش کمی عصبانی بود!
اما باعث شد او بفهمد که چطور جارویش را راه بیندازد. پس نفس عمیقی کشید و با تکیه بر قدرت جادویش پرواز کرد.
- ولی مرلینا جدی هنوز تصمیم نگرفتی منو بکشی؟

بازهم مرلین جوابی نداد. البته این برای دخترک خوشایند بود. با وجود تمام حماقت ها و سوتی هایش ته دلش نمی خواست واقعا بمیرد. حداقل نه در آن روز مهم.
روزی که تولد دوست عزیزش ریموند بود. پسر گوزن نمای مهربانی که هم دوستش داشتند. به خوبی روزی که با هم آشنا شدند را به یاد می آورد.

فلش بک

- خداحافظ هاگوارتز... .

صدای تشویق دانش آموزان سال اولی بلند شد. دخترک لبخندی زد. کاغذ پوستی اش را لول کرد و به آرامی برگشت تا سرجایش بنشیند. موضوع تکلیفشان این بود: "خداحافظی با هاگوارتز"
از چیزی که نوشته بود راضی نبود. جا داشت وقت بیشتری رویش بگذارد و نام تمام افراد فعال در هاگوارتز را داخلش بیاورد. اما هنوز سال اولش بود و کسی را نمی شناخت. همین اسامی را هم به زور یافته و نوشته بود.

آمد تا روی نیمکتش بنشیند که متوجه کاغذ کوچکی شد که نوشته ای روی آن بود:
نقل قول:
تا حالا دیدی حال و حوصله کاری رو نداری و بی تفاوت از کنار همه چیز رد میشی، تا این که یه چیز که اتفاقا اونم رو اعصابه توجهت و جلب میکنه، با عصبانیت میگی حس و حال ندارم دست از سرم بردار!
میری که از کنارش ردشی که کم کم جذبش میشی، یکم بیشتر بهش توجه میکنی، بیشتر مجذوبش میشی!
عه ندیدی؟
من الان یه اینطور چیزی دیدم.
قشنگ بود!


گل از گل دخترک زمانی شگفت که متوجه گوزن انسان نما که پشت در کلاس ایستاده بود، شد.
پسر گوزنی سال اولی نبود و خودش خبره به نظر می رسید. با این حال با مهربانی آنجا ایستاده و دخترک را به خاطر انشا عجیب غریبی که نوشته بود تشویق می کرد.

پایان فلش بک

شاید خود ریموند هرگز متوجه نشد همان تشویق اولیه چه تاثیر مثبت و زیبایی در زندگی دخترک گذاشته است، ولی دخترک به خوبی میدانست که اگر آن پیام سحرآمیز را دریافت نمی کرد، ممکن بود همان سال اول از هاگوارتز خداحافظی کند. از دوست گوزن نمایش بابت شروع این دوستی بسیار ممنون بود.

حالا که در آسمان اوج گرفته بود و میان ابرها ویراژ میداد، به این فکر می کرد که خودش در زندگی چه کاری برای ریموند انجام داده است؟ هر خاطره ای که به یاد می آورد مربوط به کمک ها و مهربانی های پسرگوزنی می شد. خودش هیچ نقش مفیدی در آنها نداشت.

یادش آمد درمورد زندگی مادرش چیزی در قدح اندیشه دیده بود. چیزی بسیار عجیب از مادری که هرگز بالای سرش نبود تا بزرگ شدنش را ببیند. نشست و این ها را برای ریموند تعریف کرد و او هم با حوصله گوش داد.
یادش آمد با طلسم های باستانی جادویی دکارتی مشکل داشت و ریموند با صبر به او آموخت که چگونه اجرایشان کند. یادش آمد برای آزمون سمجش چقدر اضطراب داشت و ریموند با آرامش به او دلداری داد. یادش آمد دچار انزوا و مردم گریزی شده بود و ریموند نهایت تلاشش را کرد تا حالش را خوب کند.
یادش آمد می خواست بمیرد... می خواست از شر خودش راحت شود... در ها را روی خودش بست و دور خودش دیوار کشید. ولی بازهم ریموند آمد. دیوارها را شکست تا حالش را بپرسد... تا مثل همیشه کنارش باشد... تا بگوید که همه چیز درست می شود!

حضور ریموند در زندگی اش چیزی کمتر از معجزه نبود. نمیدانست اگر چنین فردی وجود نداشت چگونه می خواست سختی های زندگی را تحمل کند. کاش می توانست جوری برای دوستش جبران کند.

اشکی از گوشه چشمش پایین چکید. سرش را بلند کرد و به خورشید بزرگ درون آسمان خیره شد. خوشحال بود که زنده است و میتواد خورشید را ببیند. البته یک چیز دیگر هم دید! یک هواپیما!
که خب خوشبختانه هواپیما بسیار با او فاصله داشت و امکان تصادف صفر بود.

- سلااااام هوا پیماااااا!

خب... بله متاسفانه دختر قصه ما همیشه راهی برای به فنا دادن خود پیدا می کرد.
دخترک دست هایش را بالا آورد و با هواپیما خداحافظی کرد. خداحافظی همانا، افتادن جعبه کیک به پایین همانا، بهم ریخت تعادل جارو همان. همه اینها هم که باعث شد دخترک از آن بالا سقوط کند و سقط شود!


پنج روز بعد- خانه گریمولد


- ری پاشو بیا برات یه نامه اومده. از بیمارسان سنت مانگوعه!

ریموند با تعجب نامه را از دست جوزفین گرفت و با احتیاط بازش کرد.

نقل قول:
ریموند عزیزم، امیدوارم که حالت خوب باشه.
تو یکی از بهترین موجوداتی هستی که من باهاش آشنا شدم و نمی دونی چقدر از داشتنت خوشحالم. می خواستم بیام تولدت رو تبریک بگم اما متاسفانه طی یک حادثه از صحنه روزگار ناک اوت شدم. نگران حالم نباش که به زودی خوب میشم.
بابت تاخیرم تو تبریک تولدت واقعا عذر می خوام. امیدوارم که همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه. مرسی که دوست خوبم هستی! خیلی خیلی تولدت مبارک!

۲۰۰امین پستم رو تقدیمت می کنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/6/25 23:44:32
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گوش هایش به شدت سوت می کشیدند. برای بار چندم محوطه ی خانه را طی کرد تا شاید کسی را ببیند اما جز خودش و سایه اش که حالا کم رنگ تر از قبل شده بود کسی را ندید. تصمیم گرفت به اتاق زیر شیروانی برود و کمی آنجا را تمیز کند. بر روی میز کوچک گوشه ی اتاق صندوقچه ای وجود داشت که با وجود گرد و خاکی بودنش انگار تازه ساخته شده است. درون صندوقچه پاکت نامه ای وجود داشت که بسیار قدیمی بود. پاکت نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد:

سلام روندای عزیز! حالت چطوره؟ فکر کنم الان که داری این نامه رو می خونی حسابی بزرگ شده باشی. منو شناختی؟ منم یه هافلیم با روح محفلی! درست مثل تو. من جایی زندگی می کنم که گرگینه ها و روباه ها تونستن با بقیه موجودات دوست باشن. جایی که تفاوت معنایی نداره و فقط عشقه که موج می‌زنه! من جای می خوابم که سال اولیا با سال بالاییا همکاری بالایی دارن. همه پشت همن و براشون مهم نیست که چقدر از همدیگه کوچیکتر یا بزرگترن. اینجا هرکس با هر توانی که داره به کمک اون یکی میره. راستی حرف از بزرگترا و بزرگ شدن شد. من همیشه فکر می کردم آدم بزرگا خیلی کسل کنندن. اونا هی کار می کنن بعد ازت انتظار دارن چیزی بیشتر از خودت باشی. اون هیچ وقت درک نمی کنن تو چه شرایطی هستی. من با این عقیده داشتم پیش می رفتم تا اینکه یه آدم بزرگی بهم گفت: سخت ترین احساساتت رو فقط خودت می تونی بفهمی و درک کنی. هیچکس نمی تونه بفهمه طرف مقابل چه حسی داره حتی اگه تموم تلاشش رو بکنه و بگه فهمیدم. بعد از اون من با آدم بزرگایی آشنا شدم که بهم کمک کردن چطوری خودم دو پیدا کنم و به خودم اعتماد کنم. مامان مروپ بهم یاد داد که زندگی فقط تنها بودن و تنها تازیدن نیست گاهی باید از تجربه ی دیگران هم استفاده کنی حتی اگه برات سخت باشه و با غرورت اجازه نده. بابا گادفری بهم یاد داد که هر چقدرم آسیب دیدم بازم بلندشم و به مسیرم ادامه بدم. گابریل بهم یاد داد که تغییرات می تونه خوبم باشه. تو نباید از چیزی که نمی دونی ناراحت باشی و از تغییرات بترسی حتی اگه آمادگیش رو نداری. انسان ها هیچ وقت آماده نبودن و نیستن. مگه همین که به دنیا اومدی می تونستی حرف بزنی و یا راه بری؟
سالازار اسلیترین و الستور بهم یاد دادن درون بدی خوبی هم هست و آدما قلبشون از سنگ نیست. بهم یاد داد که همیشه به خودم افتخار کنم. اسکارلت بهم یاد داد شجاع باشم. اسکورپیوس بهم یاد داد که پول هم خوبه هم بد. النیس و ریموس بهم یاد دادن که یه گرگینه هم می تونه خوب باشه. تام بهم یاد داد که با هرکسی به راحتی میشه کنار اومد. بچه های هافل بهم یاد دادن چه شکلی اتحاد داشته باشم. و از همه مهم تر مرگ بهم یاد داد زندگی یه روزی تموم می شه پس باید تا آخرین لحظه ازش لذت ببریم.

افراد دیگه ای هم بودن که باعث شدن من ذهنیتم رو درباره ی آدم بزرگا عوض کنم. امیدوارم تو هم مثل من عقیدت رو تغییر داده باشی و از این به بعد درباره ی آدم بزرگا درست فکر کنی. راستی بازم برات نامه می فرستم. منتظر نامه ی بعدیم باش!

با افتخار RF

نامه را درون دستانش فشرد و زیر لب گفت: منتظر نامه ‌ی بعدیت هستم روندا.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/8 13:06:53
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/6/8 15:08:31
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 12:35
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گلرت میان‌سال در میان اتاق تاریک ایستاده و جوجه ققنوس کف دستش نشسته و با کج کردن گردن باریکش با علاقه به او زل زده است.

ققنوس، این پرنده‌ی اعجاب‌انگیز و جذاب، هرگز نمی‌میرد. اما جوجه‌ی آن به حدی نحیف و ناتوان است که نمی‌توان قدرت‌هایش را با حالت بالغ آن مقایسه کرد.

نوری از بیرون نمی‌تابد. تنها منبع روشنایی، اندک شعله‌ایست که کف دست گلرت متولد می‌شود و کم‌کم جوجه ققنوس را در خود می‌بلعد.
چند ثانیه بیشتر نمی‌گذرد که ناگهان کل اتاق از نور آتش برافروخته روشن می‌شود. ققنوس از میان آتش به پرواز درمی‌آید. چرخی در اتاق می‌زند و برمی‌گردد و روی شانه‌ی گلرت گریندلوالد می‌نشیند.

زیبایی خیره‌کننده‌ی ققنوس هر بار گلرت را در فکر فرو می‌برد. انرژی بی‌نهایتی درون این موجود شگفت‌انگیز موج می‌زند، اما آن را فقط به کسانی می‌دهد که خودش بخواهد. گرمای وجود ققنوس از همان آتشی سرچشمه دارد که اول بار در کنار آب، خاک و هوا آسمان و زمین را ساختند. حالا ققنوس بالغ آتش درونش را در اختیار گلرت می‌گذارد و این چرخه همواره ادامه دارد.

«ققنوس زیبای من. یار وفادارم. به من قدرت بده. به من قدرتش رو بده تا به هدفم برسم.»

ققنوس غم صدای گلرت را می‌داند و سرش را به صورت او تکیه می‌دهد.

گلرت تکانی به دستش می‌دهد و تصویر آلبوس دامبلدور میان‌سال در میان اتاق شناور می‌شود. گویی روح آلبوس آنجا ایستاده و به او و ققنوس زل زده است. لبخند به صورت گلرت می‌نشیند و در گوش ققنوس زمزمه می‌کند: «فاوکس من. ققنوس شگفت‌انگیزم. می‌دونی چی ازت می‌خوام. بعد از من. بعد از غیبت من، از آلبوس دامبلدور مراقبت کن. تا وقتی که در راه اهداف بزرگش جان می‌ده بهش خدمت کن. هر چقدر که به من وفادار بودی، آلبوس هم مثل من...»



فاوکس وفادارانه نزدیک به 60 سال به آلبوس دامبلدور خدمت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده