زمان، تعریف نشدنی ترین کلمه برای لیلی، به سریع ترین شکل ممکن میگذشت. پاییز داشت به انتهای مسیرش میرسید. مسیری پر از برگ های زرد و نارنجی. مسیری که لیلی هم، هر روز در آن قدم میزد. روز ها رو به سردی میرفت. زمستان داشت نزدیک میشد. اما هنوز، درخت افرا، در کنار مسیر چندین برگ نارنجی رنگش را حفظ کرده بود.
لیلی هر روز عصر زیر درخت افرا مینشست، برگ های باقی مانده بر آن را میشمارد و در انتظار ریزش آخرین برگ میماند. اما درخت افرا، سرسخت تر از این به نظر میرسید. او نمیخواست برای زمستان سرد آماده شود. انگار دلش نمیخواست به جای برگ ها، کولباری از برف های سفید رنگ روی شاخه هایش بنشیند و سایه بان لیلی شود.
لیلی امروز هم مانند هر روز، زیر درخت نشست، کتابش را باز کرد و روی پاهایش گذاشت. قبل از شروع کردن، سرش را بالا برد و به برگ های باقی مانده نگاهی انداخت.
- امروز ۱۰ تا برات مونده.. داری خوب مقاومت میکنی...
با دستان سردش تنه ی درخت را لمس کرد و دوباره نگاهش را به نوشته های روی کتاب داد.
- صفحه ی... ۱۳۵... خیلی خب...
لیلی، ساعت ها پای درخت نشست، تا زمانی که لحظه ی غروب خورشید سر رسید. در این زمان، دست کم ۴ برگ از شاخه ی درخت پیر افرا به پایین سقوط کردند. درست همانند دیگر برگ های خشک شده، که همگی متعلق به همین درخت بودند.
لیلی سرش را به تنه ی درخت تکیه داد و کتابش را بست.
- تاحالا داستان این کتابو برات تعریف کردم؟ البته نمیدونم دوست داری بدونی یا نه ولی خب... این کتاب راجب یه شاهزادست، توی یه سرزمین خیلی دور...
لیلی طوری تمام داستان کتابش را برای درخت تعریف کرد که انگار، درخت افرا بهترین دوست اوست. او هنگامی از زیر درخت بلند شد که لحظه ی غروب خورشید فرا رسیده بود. خاک روی دامنش را پاک کرد و قبل از رفتن، باز هم به برگ های باقی مانده نگاهی انداخت.
- امیدوارم به مقاومت کردن ادامه بدی... فردا که برگردم... دلم نمیخواد شاخه هات رو خالی ببینم.
در همان لحظه، برگ دیگری که خشکیده تر از بقیه به نظر میرسید، از شاخه کنده شد.
در روز بعد، لیلی زیر شاخه های خالی ایستاده بود. درخت تنها یک برگ را برای خود نگه داشته بود. برگی که انگار به زودی قرار بود پایان پاییز این درخت را رقم بزند. اما منتظر آمدن لیلی مانده بود. به هرحال، به او قول داده بود.
- پس توهم خسته شدی... ممنون که اجازه ندادی شاخه هات رو خالی ببینم.
لبخندی زد و دستش را به طرف برگ دراز کرد. برگ نارنجی رنگ که قرار بود چند ثانیه ی بعد، خودش جایگاهش را ترک کند، حالا در دستان لیلی قرار داشت. لیلی کتابی که در دست داشت را باز کرد، صفحه های خوشبویش را ورق زد و برگ را درست در همان صفحه ای قرار داد که بی نهایت عاشقش بود.
شاخه های درخت افرا، خالی تر از خالی به نظر میرسیدند. اما به نظر می آمد حالا آماده اند تا اجازه دهند دانه های سفید رنگ برف جای برگ هایشان را بگیرند.
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] خاطرات یاران ققنوس
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


پلوفسول بیداله! 
فقط کافیه این دکمه قرمژ رو فشار بدم و برم دوران دایناشورها!



اینجا سال ۲۴ قبل از بشتنیه! همه بچهها گریه میکنن چون چیژی برای لیش ژدن ندارن! 




مرلینا من احمقو بکش.
... وای دیرم شد! 



