پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

139
نفر همین الان آنلاین‌اند 47 نفر در «انجمن»
1 عضو 138 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

55 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کلاه گروه‌بندی

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1405/07/07
آخرین ورود
امروز ساعت 19:30
عضویت
1405/06/30
پست‌ها
34
روزی که اولین بار وارد هاگواتز میشدم تا گروه بندی بشم وای چه روزی بود
هنوز دهنم از تعجب باز مونده بود که پروفسور مک گونگال صدام کرد تا برم گروهبندی بشم
کلاه وقتی اومد رویه سرم تو سرم جیغ کشید اوه یه ویزلی دیگه شجاعت جسارت وفاداری تو کاملا یک ویزلی هستی و جایه ویزلی هایه شجاعی مثل تو در گریفیندور هست پس گریفیندور
و به راحتی گروه بندی شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 19:22
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
168
تصویر تغییر اندازه داده شده













هنوزم وقتی به اولین روز ورودم به هاگوارتز فکر می‌کنم، تصویر تالار بزرگ با اون سقف جادویی و شمع‌هایی که توی هوا شناور بودن، جلوی چشمم زنده می‌شه. از مدت‌ها قبل درباره‌ی قلعه شنیده بودم و بیشتر از اینکه نگران مراسم گروهبندی باشم، کنجکاو بودم ببینم چه رازهایی پشت دیوارهای قدیمی این مدرسه پنهون شده.

اسم‌ها یکی‌یکی خونده می‌شدن تا اینکه بالاخره نوبت به من رسید. با قدم‌هایی آروم به سمت چهارپایه رفتم و نشستم. کلاه گروهبندی روی سرم قرار گرفت و لبه‌ی بلندش تقریباً تمام چشم‌هام رو پوشوند. چند لحظه سکوت کرد. بعد صدای خش‌دار و عجیبی درست کنار گوشم پیچید.

کلاه با لحنی کنجکاو و کمی متعجب گفت:
_ خب، خب... ببینیم اینجا چه داریم.. چه خاندان جالبی... روباه نه‌دم، ریشه‌های کهن، خون‌های متفاوت و البته... یه جایگاه نسبتاً مهم در آینده!

من گوشه‌ی لبم کمی بالا رفت و با لحنی شوخ جواب دادم:
_ امیدوارم منظورت از جایگاه مهم، مسئولیت تمیز کردن برج نباشه. چون از همین الان می‌تونم بگم علاقه‌ای به اون کار ندارم

کلاه لبه‌ی پارچه‌ای‌اش کمی تکون خورد انگار از جوابم خوشش اومده باشه. با خنده‌ی خش‌داری ادامه داد:

_ اوه! شوخ‌طبع هم هستی؟ جالبه! ولی بذار ببینم... فرزند خدای کوهستان و طبیعت، جانشینش... پس احتمالاً از همون بچگی یاد گرفتی چطور با قدرت کنار بیای.

من کمی سرم رو به عقب تکیه دادم و با لحنی جدی‌تر گفتم:
_ قدرت داشتن با بلد بودن استفاده ازش فرق داره. پدرم همیشه می‌گفت کسی که قراره نگهبان طبیعت باشه، اول باید یاد بگیره بهش گوش بده.

کلاه برای لحظه‌ای ساکت شد و بعد با لحنی تأییدآمیز گفت:
_ حرف عاقلانه‌ایه! پس با یه جادوگر مغرور طرف نیستیم... یا حداقل هنوز نتونستم غرورت رو پیدا کنم! بذار کمی عمیق‌تر نگاه کنم. هوم... کنجکاوی زیادی داری. ذهنت مدام دنبال جواب می‌گرده، حتی برای سؤال‌هایی که شاید هیچ‌کس نپرسیده باشه.

من با شنیدن این حرف لبخند محوی زدم و شونه‌ای بالا انداختم:
_ خب، وقتی یه چیزی برام سؤال می‌شه، سخت می‌تونم بی‌خیالش بشم. مخصوصاً اگه کسی بهم بگه جوابش رو هیچ‌وقت پیدا نمی‌کنم.

کلاه انگار که به نکته‌ی تازه‌ای رسیده باشه، کمی روی سرم جابه‌جا شد و با رضایت گفت:
_ پس لجوج هم هستی! این یکی رو دوست دارم. اما فقط کنجکاوی نیست... تو بیشتر از چیزی که نشون می‌دی احساساتی هستی. خیلی چیزها رو توی خودت نگه می‌داری و ترجیح می‌دی به‌جای حرف زدن، تماشا کنی. گاهی هم سکوتت رو با بی‌تفاوتی اشتباه می‌گیرن، مگه نه؟

من برای چند لحظه مکث کردم. انگار حرفش چندان هم بی‌راه نبود. بعد با آرامش جواب دادم:
_ حتمالاً. البته همیشه هم لازم نمی‌بینم برای همه توضیح بدم توی ذهنم چی می‌گذره. بعضی چیزها فقط برای خودمه.

کلاه صدای خش‌دارش کمی حالت شیطنت پیدا کرد:
_ هوم... رازداری! این هم می‌تونه دردسرساز باشه. حالا بگو ببینم، بین شجاعت، جاه‌طلبی، وفاداری و دانایی، کدوم رو بیشتر از همه ارزشمند می‌دونی؟
من خنده‌ی کوتاهی کردم و بعد از کمی فکر کردن گفتم:
_ شاید بهتر باشه به‌جای اینکه دنبال یه ویژگی مشخص بگردی، ببینی آدم‌ها با اون چیزی که دارن چه‌کار می‌کنن. شجاعت بدون فکر می‌تونه حماقت باشه. دانایی بدون احساس هم شاید آدم رو به جایی برسونه که دیگه هیچ‌کس رو نفهمه.

کلاه برای چند ثانیه سکوت کرد! انگار هنوز بین چند انتخاب مردد بود. صدایش جدی‌تر شد و گفت:

_ باید اعتراف کنم، انتخابت به این سادگی‌ها نیست. یه طرف ذهنت دنبال دانستن و کشف کردنه، یه طرف دیگه غرایز قوی و اراده‌ای داری که به این راحتی‌ها کوتاه نمیاد.
اسلیترین هم می‌تونه برات جذاب باشه... البته جاه‌طلبی‌ات بیشتر شبیه کسیه که می‌خواد خودش جواب سؤال‌هاش رو پیدا کنه، نه اینکه صرفاً به قدرت برسه.

من کمی سرم رو کج کردم و با اطمینان گفتم:
_ پس فکر کنم خودت هم جواب رو می‌دونی. من دنبال جایی هستم که بتونم یاد بگیرم، فکر کنم و هیچ‌وقت از پرسیدن خسته نشم.

کلاه لحنش دوباره شیطنت‌آمیز شد و با لحنی پرسشگرانه گفت:
_ و جایی که آدم‌های عجیب‌وغریب و کنجکاو کم نداشته باشه؟

کلاه چند لحظه‌ی دیگه هم ساکت موند. بالاخره صدای بلندش توی تالار پیچید:

_ ریونکلاو

لبخند کوچیکی زدم و کلاه رو از سرم برداشتم. به سمت میز ریونکلاو رفتم و میان تشویق هم‌گروهی‌هام نشستم. هنوز ذهنم درگیر مکالمه‌ای بود که با اون کلاه عجیب داشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/8/9 18:43:49
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 11:56
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
601
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل سوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان


همه‌ی جادو آموزان و جادو آموختگان هاگوارتز از حالا می‌تونن به این تاپیک بیان و خاطره‌شون از مراسم گروهبندی شخصیت انتخابیشون رو برامون تعریف کنن. این خاطره می‌تونه از برای اولین‌بار ورود به هاگوارتز آغاز بشه و تا لحظه‌ای که در کنار هم‌گروهیاتون در میز گروهتون می‌شینین ادامه داشته باشه. انتخاب با شماست که چقدر قبل یا بعد از مراسم رو شرح بدین، اما فراموش نکنین که اصل ماجرا باید به گروهبندی شما و احساساتی که بهتون دست می‌ده اختصاص داده بشه.

علاوه بر این که هر رول شما در این تاپیک در مدت مشخص‌شده 10 گالیون براتون به ارمغان میاره، همه‌ی شما این فرصت رو هم پیدا می‌کنین که در صورت علاقمندی، به فروشگاه زوپس مارکت جادوگران مراجعه کنین و توکن کلاه گروهبندی هوشمند جادوگران رو با قیمت تنها 50 گالیون خریداری کنین.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1404/06/17
آخرین ورود
شنبه 28 شهریور 1405 19:05
عضویت
1403/04/07
پست‌ها
103
سوروس اسنیپ گریفیندوری
_ سوروس اسنیپ.

سوروس داشت با لی‌لی صحبت می‌کرد. از جایش بلند شد. نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شود. سعی کرد با شجاعت قدم بردارد. نمی‌خواست جلوی لی‌لی کم بیاورد. نگاه آرامش بخش لی‌لی باعث می‌شد تا احساس ترس او را رها کند. سوروس نشست و کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

_ می‌بینم که کمی به جادوی سیاه علاقه داری. استعداد های خاصی هم داری. اسلیترین چطوره؟
_ نه.

همهمه‌ای سالن را پر کرد. این حرف بی‌اختیار از دهانش خارج شد. در عمق وجودش از اسلیترین بدش می‌آمد. او قبلا از این لحظه و کلاه وحشت داشت. اما می‌خواست برای خواسته هایش بجنگد و حتی کلاه را مجبور کند. پس بدون مکث یا تردید گفت:
_ نه. اسلیترین نه.
_ کمتر کسی در مورد گروه با من مخالفت می‌کنه. ولی باشه. اگه یه گروه دیگه... شاید گریفیندور مناسب‌تر باشه. حتما شجاعتش رو داشتی که خودت سرنوشتت رو انتخاب کردی. بله. سوروس اسنیپ، گریفیندور.

سوروس به سمت میز گریفیندور رفت. بعد از گروهبندی شدن لی‌لی، او هم پیش سوروس نشست.
_ کارت برام جالب بود. نمی‌دونستم میشه همچین کاری هم کرد.

سوروس با لبخندش از او تشکر کرد.

_ اوه، راستی. این جیمزه. تو قطار آشنا شدیم. جیمز، این سوروسه. دوستم.

سوروس به جیمز خیره شد. نمی‌دانست چرا، اما از آن پسر خوشش نیامد.


سیزده سال بعد

_ سوروس، هری کجاست؟
_ تو اتاقشه. داره چمدونشو می‌بنده. نگران نباش، دیر نمیشه.

هری چمدان به دست پیش پدر و مادرش، لی‌لی و سوروس می‌رود. هاگوارتز منتظر هری بود.

در کنار دیوار سکوی نه و ده قطار

سوروس هری را در آغوش می‌کشد و خداحافظی می‌کنند. بعد از رفتن هری، سوروس به یاد روزی افتاد که خودش برای اولین بار به هاگوارتز قدم گذاشت. به یاد آورد که او خودش سرنوشتش را انتخاب کرد. شاید اگر جرئت نمی‌کرد مخالفت خود را با کلاه اعلام کند، اکنون آنجا نبود. او بار ها در سال های تحصیلش در هاگوارتز این سوال را از خود کرده بود که آیا تصمیم درستی گرفته بود یا باید به حرف کلاه گوش می‌کرد؟
و حالا مطمئن بود که تصمیمش درست بوده است.
تولد نقش
1404/09/28
آخرین ورود
امروز ساعت 17:18
عضویت
1404/09/27
پست‌ها
283
آیلین پرینس ریونکلایی.
کلاه بر گیسوان سیاهش قرار گرفت. قلبش چنان بی‌تابی می‌کرد که گویا یک پرنده‌ی زخمی است.

از آنان نبود که بگویند اسلیترین گروه تبهکاران است، هافلپاف گروه بی‌عرضگان و چنین حرف‌هایی؛ لیکن اگر صادقانه به خودش نگاه می‌کرد،می‌دید که گرمی دو گروه گریفیندور و اسلیترین، بلافاصله او را پس خواهد زد.

کلاه لب به سخن گشود:
- تو وجود تو، فداکاری، دلسوزی و سختکوشی هافلپاف موج می‌زنه. همین طور عطش یادگیری ریونکلا؛ ولی مطمئن باش نه جاه طلبی و نه شجاع.

نفس راحتی کشید. به گریفیندوری‌ها که از سر و دوش یکدیگر بالا می‌رفتند و غیبت می‌کردند نگریست. همان طور به برخی از اسلیترینی‌ها که هافلپافی‌ها را نشان می‌دادند و می‌خندیدند.

کلاه ادامه داد:
- انتخاب سخته؛ خیلی سخت! تو مثل یه هافلپافی فداکاری؛ ولی در عین حال،من زیر این موها آشفتگی‌ای می‌بینم که مخصوص ریونکلایی‌هاست. جونت برای عزیزانت میره و در عین حال، اونقدر کینه‌ای هستی که نتونی ببخشی. اعماق وجودت پر از تاریکیه؛ اما همین به تنهایی تو رو اسلیترینی نمی‌‌کنه.

آیلین تازه یادش آمد باید نفس بکشد و قلبش به یاد آورد که باید بتپد. کلاه ادامه داد:
- تو تاریک‌تر از اونی که هافلپافی باشی. تاریک‌تر و آشفته‌تر. مغز تو، مثل یه ریونکلایی کار می‌کنه. پس برو به...

و خطاب به همگان فریاد زد:
- ریونکلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.
تولد نقش
1403/12/17
آخرین ورود
پنجشنبه 21 خرداد 1405 14:47
عضویت
1403/12/16
پست‌ها
314
لیسا تورپین ریونکلایی


لیسا تورپین خون اشام شجاعی بود. اون کسی بود که برای نجات ادم های خوب، دوستانش، عزیزانش و.... توی اتیش هم میپرید. اون کسی بود که با بد ها روی لبه‌ی صخره هم میجنگید. اون شجاعت حرف زدن، انجام دادن، فکر کردن و..... را داشت. اینا دلایلی بود که کلاه گروهبندی او را به گریفندور فرستاد. اما چی میشد اگر توی یه دنیای دیگه. لیسا توی ریونکلاو بود؟

دنیای موازی


لیسا ردای مشکی و اراسته به نشان ابی رنگ ریونکلایش را می‌پوشید، موهایش را می‌بافت کتاب هایش را همیشه در دست داشت. او دختری خجالتی بود و صدایی نازک داشت و ترجیح میداد کتاب بخونه تا حرف بزنه. اون خیلی باهوش بود. برای هرچیزی یک راه حل داشت. تمام امتحان هایش را بالاترین نمره میگرفت.
او و دوستان ریونکلایی اش، همیشه سر زبان دیگران بودند. چون انها باهوش ترین افراد هاگ‌ارتز بودند. اما همیشه چیزی در دل لیسا میخواست که عضو گریفندور باشد. او همیشه با خودش میگفت «شاید من در دنیایی دیگر عضو گریفندور هستم. شاید در ان دنیا، من میتوانم با شمشیر کار کنم و لبه‌ی صخره بجنگم»
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/04/20
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
عضویت
1404/04/20
پست‌ها
431
البوس دامبلدور اسلیترینی

اتاق تاریک بود و هوا سنگین.
چمدان روی میز باز مانده بود، نقشه‌‌ی دنیا روی میز بود، خطوط سبز مرزهایی که آلبوس در ذهنش ماه‌ها پیش فتح کرده بود در نور میدرخشید.
چشمانش درخشانش نقشه را می‌کاوید؛اما این درخشش، چیزی جز طمع به همراه نداشت.
گلرت،با لبخندی سرد، پشت سرش ایستاده بود.
زمانش بود. فقط یک قدم تا دنیای جدید، دنیایی که در ان هیچ چیز جلودارشان نبود.

اما چیزی رویایشان را به هم زد
در به دیوار کوبیده شد و ابرفورث به داخل پرید، صورتش از خشم سرخ بود و چوب‌دستیش می‌لرزید.
-نه! هر غلطی می‌خوای بکنی بکن، ولی اون دختر بی‌گناه رو با خودت نمی‌بری! تو حق نداری آریانا رو بکشی وسط دیوونگی‌هات!

آلبوس نگاهش نکرد.
چشم‌های آلبوس لحظه‌ای یخ زد. او برادرش بود ولی نمیتوانست اجازه دهد که مانعش بشود.
-تو نمی‌فهمی…

گلرت مجال حرف زدن را به او نداد و با خشمی اتشین جلو آمد.
-به تو هیچ ربطی نداره! تو فقط سد راهمون شدی! تو ترسیدی!

چوب‌دستی‌اش مثل خنجر بالا رفت. او ابرفورث را چیزی جز مانعی برای نقشه‌اش نمیدید.
ابرفورث فریاد زد:
-تو دیوونه ای. هردوتون دیوونه‌اید.

سه چوب‌دستی هم‌زمان شعله کشیدند.
نورهای مرگبار اتاق را پُر کرد. ابی ، سبز، طلایی، بنفش و و طلسم هایی غیرقابل‌پیش‌بینی.

آریانا که تازه وارد اتاق شده بود، با چشم‌هایی وحشت‌زده و ذهنی شکسته، درست وسط میدان ایستاد. قدرت ناپایدارش شعله کشید.
گلرت طلسم مرگ را فرستاد. ابرفورث سد محافظتی ساخت.و آلبوس… دیگر ذره‌ای وجدان نداشت.
او جادویش را تمام‌ قدرت و بی‌رحمانه رها کرد.
نه برای دفاع بود، و نه برای توقف دعوا، بلکه برای حذف هر مانعی بین خودش و رویایش قرار داشت.

لحظه‌ای بعد، انگار تمام جهان لرزید.جادوی آریانا مانند گردابی دیوانه‌کننده عمل کرد،نیروی تشکیل شده از طلسم های کشنده و نیرویی غیر قابل کنترل
نور سفید کورکننده…و صدای انفجاری دهشتناک اطراف را پر کرد.

دیوارها پودر شدند. زمین واژگون شد وهوا تبدیل به آتش شد...

Only Raven

تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 11:56
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
601
هلنا در حال عبور از دیوارهای هاگوارتز و پز دادن این که خودش قادر به انجام این کاره در حالی زندگان نمی‌تونن بود که یهو متوجه می‌شه یکی پا به پاش داره راهروها رو طی می‌کنه. لونا بود که با پشتکاری بی‌نظیر در حال تعقیبش بود.

- هلنا! هلنا! هلنا! هلنا!

بالاخره هلنا وقتی می‌بینه لونا بی‌وقفه داره صداش می‌کنه، در یک حرکت ناگهانی متوقف می‌شه تا مطمئن بشه لونایی که به سرعت به دنبالش بود باهاش برخورد می‌کنه و از وسط تن شفافش عبور می‌کنه. با این حال لونا انگار که اتفاق خاصی نیفتاده، برمی‌گرده رو به هلنا و سریع می‌پرسه:
- فکر می‌کنی اگه به جای ریونکلاو گروه دیگه‌ای میفتادی چی می‌شد؟

هلنا در حالت عادی هم علاقه‌ی چندانی به صحبت کردن نداشت. چه برسه به وقتی چنین سوالی از کسی که دختر روونا ریونکلاو هست پرسیده بشه! چطور کسی می‌تونست به خودش جرات بده تا در مورد گروهبندی دختر بنیان‌گذار هاگوارتز بپرسه! البته خب لونا خیلی تو دسته‌ی افرادی که ملاحظات خاصی داشته باشن قرار نمی‌گرفت.

هلنا با بی‌میلی نگاهشو از لونا می‌گیره.
- قطعا اون اولین‌باری می‌شد که مامانم ازم قطع امید می‌کرد!

هلنا اینو می‌گه و برای رفتن، از وسط بدن لونا رد می‌شه که ناگهان چندین موضوع به طور همزمان توجهشو جلب می‌کنه. اول این که چرا باید لونا اینقد نسبت به عبور روح از توی بدنش بی‌واکنش می‌بود؟ خصوصا که این‌بار دقت بیشتری به خرج داده بود و متوجه شده بود حتی موهای بدنش هم سیخ نشده. درسته که لونا شخصیت خاص خودش رو داشت ولی بازم دلیل نمی‌شد! واقعا چرا؟

اما الان مسئله دوم که براش مهم‌تر بود کل سلول‌های مغزیش رو به رزرو خودش در آورده بود که جا برای تفکرات اضافه نمی‌ذاره. پس این یکی موضوع که اصلا از ابتدا دلیل متوقف شدنش بود رو بلند و رو به دیوار به زبون میاره.
- اگه ژن بابام قوی‌تر بود و اسلیترین میفتادم، از همون اول همه شک نمی‌کردن بابام سالازاره؟

لونا که لبخندزنان شاهد سخن گفتن هلنا با دیوار بود، با شنیدن این حرف تعجب می‌کنه.
- گفتی بابات کیه؟

هلنا که متوجه حضور لونا نبود، بی‌توجه بهش چهره‌ی متفکری می‌گیره.
- اونوقت شاید خیلی زود مامانم مجبور می‌شد بگه بابام کیه و کار به جاهای باریک نمی‌کشید که تازه بعد از سال‌ها که از مقایسه‌های مردم خسته شدم بفهمم سالازار بابامه و به خاطرش از کوره در برم و مجبور به دزدیدن نیم‌تاج شم!

هلنا همزمان با گفتن این حرف به مجله‌ی طفره‌زنی که از جیب لونا کش رفته بود چشم می‌دوزه.
- اونوقت مامانم مریض نمی‌شد. بعدم بارونو نمی‌فرستاد دنبالم. منم کشته نمی‌شدم!

حالا بغض به وضوح تو چشمای هلنا نمایان شده بود. سرشو به دیوار تکیه می‌ده.
- اونوقت سالازار می‌فهمید من دخترشم و شاید به خاطر منم که شده دوباره با بقیه بنیان‌گذارا آشتی می‌کرد و برمی‌گشت هاگوارتز. یه خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد و خوشبخت.

لونا با دیدن اشک بلورینی که رو زمین می‌چکه، یه قدم به عقب برمی‌داره و نگاهی به اطراف می‌ندازه. کسی برای کمک بهش نبود. پس خودش دوباره یه قدم جلو میاد و دستشو رو شونه‌ی هلنا می‌ذاره. مسلما دستش از وسط بدنش رد می‌شه!

هلنا برمی‌گرده و دوباره با عبور از بدن لونا، این‌بار به سمت پنجره می‌ره که درخت‌های بلند جنگل ممنوعه از دور به دست باد در حرکت بودن.
- ولی من ریونکلاو افتادم و هیچ‌کدوم از اون اتفاقات نیفتاد. حالا سالازار برگشته ولی حتی خبر نداره که من دخترشم.

هلنا رسما می‌زنه زیر گریه و همونطور که عین ابر بهاری اشک می‌ریخت، با سرعت تو راهرو به حرکت در میاد. لونا که از حجم اطلاعات وارده دچار شوک شده بود، با دیدن مجله‌ی طفره‌زنی که همراه هلنا ازش دور می‌شد زیر لب می‌گه:
- عیب نداره. مجله برای خودت.

و با سردرگمی برمی‌گرده و جهت مخالف هلنا رو در پیش می‌گیره. هرگز فکر نمی‌کرد سوالش چنین ماجرایی رو رقم بزنه و پرده از چنین حقایقی برداره!
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1403/11/30
آخرین ورود
یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
عضویت
1403/11/27
پست‌ها
538
گابریلا از همه رنگ


گابریلا در راهروهای هاگوارتز در حال حرکت بود و راوی دوربینو روش زوم کرده بود. لونا به ناگاه سوالی پرسیده بود که فکر خیلیا رو درگیر خودش کرده بود. سوالی بر این مبنا که اگه گروه دیگه‌ای از هاگوارتز میفتادین چی می‌شد؟

برای خود گابریلا پاسخ به این سوال ساده بود. در واقع اصلا نیازی نمی‌دید حتی بخواد بهش فکر کنه. اون خودش رو ریونکلاوی‌ای می‌دونست که بواسطه‌ی سالازار به اسلیترین گره خورده و همین حالا هم هرچیزی که می‌خواست رو داشت. چرا باید فکرش رو درگیر چیز دیگه‌ای و اما و اگرها می‌کرد؟

باید از لحظه لذت می‌برد!

اما برای راوی قضیه متفاوت بود. اون واقعا دوست داشت بررسی کنه و ببینه واقعا چی به سر این دختر میومد اگه گروهی به جز ریونکلاو میفتاد؟

برای تینیجری 18 ساله که هیچ ایده‌ای از این که چی خوبه و چی بده نداره و در لحظه هرچی باعث لذت خودش بشه انجام می‌ده، گروهی که کلاه گروهبندی براش انتخاب کرده چه تاثیری می‌تونه روش بذاره؟

گابریلای گریفیندوری و خطر بیشتر برای همگان؟!

گابریلا رو تو گروه گریفیندور تصور کنین. گروهی که آوازه‌ش شجاعته. گروهی که از ریسک کردن نمی‌ترسه. گابریلا همین حالا هم به اندازه‌ی کافی اهل ریسک کردن بود و به خاطر اهمیت ندادنش به خیلی از مسائل (و نه لزوما از روی آگاهی که خودشو تو چه دردسری ممکنه بندازه) خیلی از اعمالش می‌تونه به اسم شجاعت نوشته بشه.

با این حال اگه گابریلا گریفیندوری می‌بود، ماجراجویی‌های خطرناکش که بعضا ممکن بود به آسیب زدن به دیگران ختم بشه به احتمال زیادی خیلی بیشتر از الان می‌بود. این یعنی دردسر بیشتر برای اطرافیان گابریلا و حتی خودش! بله، گابریلای گریفیندوری آتشین‌تر می‌بود و به قوانین بیشتری اهمیت نمی‌داد و کارای خطرناک بیشتری انجام می‌داد.

با این که بیشتر اعضای گریفیندور با سفیدی گره خوردن و جادوگران سفیدی در تاریخ بودن، اما احتمالا برای گابریلای گریفیندوری قضیه خیلی متفاوت می‌بود. چون اصولا کاریو برای خوشنودی دیگران انجام نمی‌ده مگر این که اون لحظه با انجام اون کار بیشتر حال کنه یا حوصله‌ش سر رفته باشه.

گابریلای اسلیترینی و جنون غیر قابل کنترل؟!

اسلیترین گروهیه که به اصالتش مفتخره و بیشتر شاگردانی که در خودش پرورش داده گرایش به سیاهی دارن و به جادوگران سیاهی تبدیل شدن. گابریلا همین حالا هم بواسطه‌ی سالازار، خون اسلیترین در رگ‌هاش جریان داره و از طرفی، مرگخواره! با ورود به اسلیترین، این بخش از وجود گابریلا که نیمی از هویتش رو تشکیل داده دو چندان می‌شه.

تقریبا تمام آدما بویی از احساسات بردن و دید نسبی خوبی نسبت به دسته‌بندی کارهای خوب و کارهای بد دارن. صرفا ممکنه انتخاب کنن که به کدوم احساسات بیشتر اهمیت بدن یا چه کاری براشون لذت‌بخش‌تره. مواردی که بالاخره ممکنه در مواقعی ترمزشون رو بگیره یا مرزهایی رو براشون مشخص کرده باشه.

حالا گابریلایی که بویی از هیچ‌کدوم از این موارد نبرده رو تصور کنین. گابریلای اسلیترینی اگه لذتی که در شکنجه کردن از چشمای بلاتریکس جاری می‌شه رو ببینه و کارهای بیشتری که برای دیگران در دسته‌ی بد قرار می‌گیرن براش هیجان‌انگیز جلوه کنه، تبدیل به یه ورژن دومی از بلاتریکس می‌شه و بدون شک تعداد کارای بیشتری که از نظر دیگران بد جلوه می‌کنه انجام می‌ده. دختری با جنون غیر قابل تحمل...

گابریلای هافلپافی و غرق بیشتر در لذت خود؟!

هافلپاف رو با جادوآموزانی که در پشتکار زبانزد خاص و عام هستن در نظر بگیرین. اونا با پشتکارشون می‌تونن در موفقیت‌های تحصیلی ریونکلاوی‌ها شریک بشن، در انجام ماموریت‌های مرگخواران موازی با همتایان اسلیترینشون پیش برن و در مواقعی که فقط شجاع‌ترین‌ها از پسش برمیان، کم نیارن و تا تهش ادامه بدن.

گابریلای هافلپافی بیش از پیش به این که بی‌کار نمونه و حوصله‌ش سر نره اهمیت می‌ده که این دو نتیجه به همراه داره. یکی این‌که در جنب و جوش بیشتری در خلق کردن سرگرمی بیشتر برای خودش غرق می‌شه که در نتیجه‌ش به مورد دوم می‌رسیم که وقت کم‌تری برای کمک یا اهمیت دادن به بقیه براش می‌مونه.

با در نظر گرفتن این توضیحات، گابریلا تو هافلپاف مجموعه‌ای می‌شد از تمام موارد مذکور که تو هیچ‌کدوم کم نمی‌ذاشت و کمیت در انجام هرچی که همین الانم انجام می‌ده افزایش پیدا می‌کرد که این یعنی خبر بد برای همگان که بخشی از سرگرمیاش که از نظر شما در دسته‌ی بد قرار می‌گیره بیشتر می‌شد.

گابریلای ریونکلاوی و معقول‌ترین ورژن ممکن؟!

وقتی هوش بی حد و مرز رو بزرگ‌ترین گنجینه‌ی بشریت بدونی، احتمالا همه با هم به توافق می‌رسیم که ریونکلاو بهترین انتخاب ممکن برای گابریلا می‌تونه باشه. نه چون گابریلا دارای هوش سرشاریه که زبانزد خاص و عامه، یا چون ذهن خلاق و متوهمی داره که می‌تونه از موجودات زنده گرفته تا غیر زنده باهاشون هم‌صحبت بشه، بلکه چون با هوش بیشتر گابریلا تنها می‌تونه در کاری که در حال حاضر انجام می‌ده خلاقیت بیشتری به خرج بده یا به روش‌های هوشمندانه‌تری پیاده‌ش کنه.

در اینجا بحث فقط روی کیفیت متمرکز می‌شه فارغ از این که تاثیری تو کمیت بذاره. یعنی مثلا به جای این که گابریلا چشم یکیو با دست از تو حدقه بیاره با قاشق در میاره. نتیجه یکیه، صرفا روش عوض می‌شه. که می‌شه گفت برای کسی با شخصیت گابریلا ریونکلاو بهترین انتخاب برای اینه که کمیتش روند افزایشی نداشته باشه.

جدای از این، شاید هوش و خلاقیتی که انتظار می‌ره با حضور در ریونکلاو داشته باشه، برای بعضی از کارا نتایجی رو پیش‌بینی یا خلق کنه که تمایل بیشتری به انجام یا عدم انجامش پیدا کنه و ناخودآگاه بتونه تو کمیت هم اثر بذاره. بیشتر یا کمتر شدنش رو اما هیچ‌کس جز خودش و مرلین نمی‌دونن.


بنابراین برای سلامت بیشتر جامعه هم که شده فکر کنم همه ترجیح بدیم گابریلای ریونکلاوی رو داشته باشیم.
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1398/05/26
آخرین ورود
امروز ساعت 19:16
عضویت
1382/10/21
پست‌ها
1713
- جیمز پاتر!

با شنیدن صدای پروفسور مک‌گانگال از جا می‌پرد و خودش را به صندلی جلوی تالار می‌رساند.
کلاه روی سرش قرار می‌گیرد.

- اسلیترین!

از اینکه در گروه هافل‌پاف یا ریون‌کلاو قرار نگرفته، نفس راحتی می‌کشد و به سمت میز اسلیترینی‌ها که داشتند برایش دست می‌زدند می‌رود و در کنار نفر قبلی که اسلیترین اعلام شده بود، یعنی پسرکی رنگ‌پریده با موهای سیاه کلاغی و دماغ عقابی می‌نشیند.

- سلام من جیمز هستم. جیمز پاتر.

دستش را به سمت پسرک دراز می‌کند.

- سه‌وروس اسنیپ.

لبخندی روی لب سه‌وروس نیست اما دستش را محکم می‌گیرد و به او نشان می‌دهد آماده‌ی آن است که با هم دوستان خوبی باشند.

- سیریوس بلک!

جیمز رو به سه‌وروس می‌گوید: کاش اون هم بیاد اسلیترین. توی قطار باهاش آشنا شدم. خیلی...

- اسلیترین!

- آره!

سیریوس بلک که مشخص بود در پوست خود نمی‌گنجد، در آغوش باز جیمز قرار گرفت و با سه‌وروس و چند نفر دیگر از اسلیترینی‌هایی که از ورود دو تازه‌وارد به گروهشان خوشحال بودند دست داد.

- لی‌لی اوانز!

یک لحظه صدای نفس عمیق سه‌وروس را در کنارش می‌شنود.

- دوستته سه‌وروس؟

سه‌وروس لب ورمی‌چیند و می‌گوید: آره.

کلاه اعلام می‌کند: گریفیندور!

حالا هر سه با هم آه می‌کشند و لی‌لی اوانز موسرخ را می‌نگرند که با لبخند و گونه‌های سرخ در میان پسرک رنگ‌پریده‌ی گریفیندوری، ریموس لوپین، و پسرک قدکوتاه و تپلی به نام پیتر پتی‌گرو می‌نشیند.

------------
بعد از کمتر از چند ماه از آغاز سال تحصیلی، جیمز، سه‌وروس و سیریوس اکیپ به‌غایت ترسناکی را تشکیل داده بودند. هر جا در قلعه خرابکاری به بار می‌آمد، قبل از مراجعه به پی‌وز، به سراغ این سه نفر می‌آمدند و مواخذه‌شان می‌کردند.

سه‌وروس در ابتدا چند بار با لی‌لی ملاقات کرده بود و می‌خواست دوستی‌اش را با او ادامه دهد، اما سیریوس و جیمز آنقدر مانعش شدند تا بالاخره دوستی پیشین آن دو به هم خورد.

- سِو من می‌گم امسال تو راه برگشت یه بلایی سر این ریموس بیاریم که دیگه از سال بعد سروکله‌ش این طرفا پیدا نشه.
- باهات موافقم سیریوس.
سه‌وروس نقشه‌اش را کشید و آن دو به بهترین شکل ممکن اجرا کردند.

قطار اکسپرس هاگوارتز به سمت لندن در حرکت بود و ریموس لوپین در کوپه‌ی انتهایی اسیر دست سه اسلیترینی معروف هاگوارتز شده بود.

- عزیزدُردونه‌ی دامبلدور. الان دامبلدور کجاست که تمام قد بهت کمک کنه بچه نُنُر؟
- ببینم چی تو کیفت داری خط‌خطی.
- اوه این چیه معجون افزایش قد؟

ریموس به سختی تلاش و حتی التماس می‌کرد تا معجون را به او پس بدهند.

- بچه‌ها... قضیه جدی‌تر از اختلافای مدرسه‌ایه... من اگه اون معجون رو نخورم...

- پس اومدی به این کوپه تک و تنها که معجونت رو بخوری؟ لی‌لی می‌دونه یواشکی چیزای عجیب غریب می‌خوری؟

جیمز این را گفت و ویال معجون را برعکس کرد تا هر چه داخلش بود روی زمین بریزد. سپس قبل از اینکه ریموس بتواند واکنشی نشان بدهد، با تکان چوبدستی معجون را از کف قطار محو کرد.

ریموس کاملاً مأیوس روی صندلی نشست.
- ازتون خواهش کردم... اما شما کار خودتون رو می‌کنید...

- چرا صدات رو برام کلفت می‌کنی. صداش رو برام کلفت نکرد سه‌وروس؟

- چرا. به نظر می‌رسه باز هم دلش کتک می‌خواد.

سیریوس، سه‌وروس و جیمز شروع کردند با مشت و لگد به جان ریموس افتادند، بی‌خبر از آنکه ریموس داشت لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شد.

در کوپه پشت سرشان باز شد و لی‌لی اوانز در چهارچوب آن با دهان باز به صحنه‌ی جلوی چشمش خیره شد.

ریموس که حالا دوبرابر حالت عادی شده بود و پوزه‌ای شبیه به گرگ از صورتش بیرون زده بود، سه‌وروس و جیمز را به دو سمت پرتاب کرد و خراشی واضح و خون‌آلود بر بازوی سیریوس بلک نشاند.

- تو.... گرگینه‌ای!

جیمز این را گفت، دست سیریوس را گرفت و از کوپه فرارکنان فریاد زد:
- سه‌وروس فرار کن!

اما سه‌وروس خودش را جمع کرده، چوبدستی‌اش را بیرون کشیده بود. لی‌لی اوانز از جایش جُم نمی‌خورد و به نظر می‌رسید ریموس گرگینه حالا قصد داشت به لی‌لی حمله کند.
- مگر اینکه از روی جنازه‌ی من رد بشی.

سه‌وروس این را گفت و چوبدستی‌اش را به سمت ریموس گرفت:
- استوپیفای!

نور سرخ‌رنگی از نوک چوبدستی سه‌وروس بیرون پرید و به قفسه‌ی سینه‌ی ریموس برخورد کرد اما آنقدر قدرتمند نبود که تأثیری جز عصبانی کردن ریموس که حالا کاملاً به گرگ تبدیل شده بود داشته باشد.

در یک لحظه، ریموس لی‌لی را گرفته و دندان‌هایش را در گردنش فرو برده بود.
تنها کاری که سه‌وروس می‌توانست بکند این بود که روی دوش گرگینه بپرد اما بی‌فایده بود.

فاجعه‌ی آن روز در قطار هاگوارتر به کشته شدن دست کم سه دانش‌آموز منجر شد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.