
هنوزم وقتی به اولین روز ورودم به هاگوارتز فکر میکنم، تصویر تالار بزرگ با اون سقف جادویی و شمعهایی که توی هوا شناور بودن، جلوی چشمم زنده میشه. از مدتها قبل دربارهی قلعه شنیده بودم و بیشتر از اینکه نگران مراسم گروهبندی باشم، کنجکاو بودم ببینم چه رازهایی پشت دیوارهای قدیمی این مدرسه پنهون شده.
اسمها یکییکی خونده میشدن تا اینکه بالاخره نوبت به من رسید. با قدمهایی آروم به سمت چهارپایه رفتم و نشستم. کلاه گروهبندی روی سرم قرار گرفت و لبهی بلندش تقریباً تمام چشمهام رو پوشوند. چند لحظه سکوت کرد. بعد صدای خشدار و عجیبی درست کنار گوشم پیچید.
کلاه با لحنی کنجکاو و کمی متعجب گفت:
_ خب، خب... ببینیم اینجا چه داریم.. چه خاندان جالبی... روباه نهدم، ریشههای کهن، خونهای متفاوت و البته... یه جایگاه نسبتاً مهم در آینده!

من گوشهی لبم کمی بالا رفت و با لحنی شوخ جواب دادم:
_ امیدوارم منظورت از جایگاه مهم، مسئولیت تمیز کردن برج نباشه. چون از همین الان میتونم بگم علاقهای به اون کار ندارم

کلاه لبهی پارچهایاش کمی تکون خورد انگار از جوابم خوشش اومده باشه. با خندهی خشداری ادامه داد:
_ اوه! شوخطبع هم هستی؟ جالبه! ولی بذار ببینم... فرزند خدای کوهستان و طبیعت، جانشینش... پس احتمالاً از همون بچگی یاد گرفتی چطور با قدرت کنار بیای.

من کمی سرم رو به عقب تکیه دادم و با لحنی جدیتر گفتم:
_ قدرت داشتن با بلد بودن استفاده ازش فرق داره. پدرم همیشه میگفت کسی که قراره نگهبان طبیعت باشه، اول باید یاد بگیره بهش گوش بده.

کلاه برای لحظهای ساکت شد و بعد با لحنی تأییدآمیز گفت:
_ حرف عاقلانهایه! پس با یه جادوگر مغرور طرف نیستیم... یا حداقل هنوز نتونستم غرورت رو پیدا کنم! بذار کمی عمیقتر نگاه کنم. هوم... کنجکاوی زیادی داری. ذهنت مدام دنبال جواب میگرده، حتی برای سؤالهایی که شاید هیچکس نپرسیده باشه.

من با شنیدن این حرف لبخند محوی زدم و شونهای بالا انداختم:
_ خب، وقتی یه چیزی برام سؤال میشه، سخت میتونم بیخیالش بشم. مخصوصاً اگه کسی بهم بگه جوابش رو هیچوقت پیدا نمیکنم.

کلاه انگار که به نکتهی تازهای رسیده باشه، کمی روی سرم جابهجا شد و با رضایت گفت:
_ پس لجوج هم هستی! این یکی رو دوست دارم. اما فقط کنجکاوی نیست... تو بیشتر از چیزی که نشون میدی احساساتی هستی. خیلی چیزها رو توی خودت نگه میداری و ترجیح میدی بهجای حرف زدن، تماشا کنی. گاهی هم سکوتت رو با بیتفاوتی اشتباه میگیرن، مگه نه؟

من برای چند لحظه مکث کردم. انگار حرفش چندان هم بیراه نبود. بعد با آرامش جواب دادم:
_ حتمالاً. البته همیشه هم لازم نمیبینم برای همه توضیح بدم توی ذهنم چی میگذره. بعضی چیزها فقط برای خودمه.

کلاه صدای خشدارش کمی حالت شیطنت پیدا کرد:
_ هوم... رازداری! این هم میتونه دردسرساز باشه. حالا بگو ببینم، بین شجاعت، جاهطلبی، وفاداری و دانایی، کدوم رو بیشتر از همه ارزشمند میدونی؟

من خندهی کوتاهی کردم و بعد از کمی فکر کردن گفتم:
_ شاید بهتر باشه بهجای اینکه دنبال یه ویژگی مشخص بگردی، ببینی آدمها با اون چیزی که دارن چهکار میکنن. شجاعت بدون فکر میتونه حماقت باشه. دانایی بدون احساس هم شاید آدم رو به جایی برسونه که دیگه هیچکس رو نفهمه.
کلاه برای چند ثانیه سکوت کرد! انگار هنوز بین چند انتخاب مردد بود. صدایش جدیتر شد و گفت:
_ باید اعتراف کنم، انتخابت به این سادگیها نیست. یه طرف ذهنت دنبال دانستن و کشف کردنه، یه طرف دیگه غرایز قوی و ارادهای داری که به این راحتیها کوتاه نمیاد.
اسلیترین هم میتونه برات جذاب باشه... البته جاهطلبیات بیشتر شبیه کسیه که میخواد خودش جواب سؤالهاش رو پیدا کنه، نه اینکه صرفاً به قدرت برسه.

من کمی سرم رو کج کردم و با اطمینان گفتم:
_ پس فکر کنم خودت هم جواب رو میدونی. من دنبال جایی هستم که بتونم یاد بگیرم، فکر کنم و هیچوقت از پرسیدن خسته نشم.
کلاه لحنش دوباره شیطنتآمیز شد و با لحنی پرسشگرانه گفت:
_ و جایی که آدمهای عجیبوغریب و کنجکاو کم نداشته باشه؟
کلاه چند لحظهی دیگه هم ساکت موند. بالاخره صدای بلندش توی تالار پیچید:
_
ریونکلاولبخند کوچیکی زدم و کلاه رو از سرم برداشتم. به سمت میز ریونکلاو رفتم و میان تشویق همگروهیهام نشستم. هنوز ذهنم درگیر مکالمهای بود که با اون کلاه عجیب داشتم.