جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس اسنیپ گریفیندوری
_ سوروس اسنیپ.

سوروس داشت با لی‌لی صحبت می‌کرد. از جایش بلند شد. نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شود. سعی کرد با شجاعت قدم بردارد. نمی‌خواست جلوی لی‌لی کم بیاورد. نگاه آرامش بخش لی‌لی باعث می‌شد تا احساس ترس او را رها کند. سوروس نشست و کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

_ می‌بینم که کمی به جادوی سیاه علاقه داری. استعداد های خاصی هم داری. اسلیترین چطوره؟
_ نه.

همهمه‌ای سالن را پر کرد. این حرف بی‌اختیار از دهانش خارج شد. در عمق وجودش از اسلیترین بدش می‌آمد. او قبلا از این لحظه و کلاه وحشت داشت. اما می‌خواست برای خواسته هایش بجنگد و حتی کلاه را مجبور کند. پس بدون مکث یا تردید گفت:
_ نه. اسلیترین نه.
_ کمتر کسی در مورد گروه با من مخالفت می‌کنه. ولی باشه. اگه یه گروه دیگه... شاید گریفیندور مناسب‌تر باشه. حتما شجاعتش رو داشتی که خودت سرنوشتت رو انتخاب کردی. بله. سوروس اسنیپ، گریفیندور.

سوروس به سمت میز گریفیندور رفت. بعد از گروهبندی شدن لی‌لی، او هم پیش سوروس نشست.
_ کارت برام جالب بود. نمی‌دونستم میشه همچین کاری هم کرد.

سوروس با لبخندش از او تشکر کرد.

_ اوه، راستی. این جیمزه. تو قطار آشنا شدیم. جیمز، این سوروسه. دوستم.

سوروس به جیمز خیره شد. نمی‌دانست چرا، اما از آن پسر خوشش نیامد.


سیزده سال بعد

_ سوروس، هری کجاست؟
_ تو اتاقشه. داره چمدونشو می‌بنده. نگران نباش، دیر نمیشه.

هری چمدان به دست پیش پدر و مادرش، لی‌لی و سوروس می‌رود. هاگوارتز منتظر هری بود.

در کنار دیوار سکوی نه و ده قطار

سوروس هری را در آغوش می‌کشد و خداحافظی می‌کنند. بعد از رفتن هری، سوروس به یاد روزی افتاد که خودش برای اولین بار به هاگوارتز قدم گذاشت. به یاد آورد که او خودش سرنوشتش را انتخاب کرد. شاید اگر جرئت نمی‌کرد مخالفت خود را با کلاه اعلام کند، اکنون آنجا نبود. او بار ها در سال های تحصیلش در هاگوارتز این سوال را از خود کرده بود که آیا تصمیم درستی گرفته بود یا باید به حرف کلاه گوش می‌کرد؟
و حالا مطمئن بود که تصمیمش درست بوده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1404 13:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آیلین پرینس ریونکلایی.
کلاه بر گیسوان سیاهش قرار گرفت. قلبش چنان بی‌تابی می‌کرد که گویا یک پرنده‌ی زخمی است.

از آنان نبود که بگویند اسلیترین گروه تبهکاران است، هافلپاف گروه بی‌عرضگان و چنین حرف‌هایی؛ لیکن اگر صادقانه به خودش نگاه می‌کرد،می‌دید که گرمی دو گروه گریفیندور و اسلیترین، بلافاصله او را پس خواهد زد.

کلاه لب به سخن گشود:
- تو وجود تو، فداکاری، دلسوزی و سختکوشی هافلپاف موج می‌زنه. همین طور عطش یادگیری ریونکلا؛ ولی مطمئن باش نه جاه طلبی و نه شجاع.

نفس راحتی کشید. به گریفیندوری‌ها که از سر و دوش یکدیگر بالا می‌رفتند و غیبت می‌کردند نگریست. همان طور به برخی از اسلیترینی‌ها که هافلپافی‌ها را نشان می‌دادند و می‌خندیدند.

کلاه ادامه داد:
- انتخاب سخته؛ خیلی سخت! تو مثل یه هافلپافی فداکاری؛ ولی در عین حال،من زیر این موها آشفتگی‌ای می‌بینم که مخصوص ریونکلایی‌هاست. جونت برای عزیزانت میره و در عین حال، اونقدر کینه‌ای هستی که نتونی ببخشی. اعماق وجودت پر از تاریکیه؛ اما همین به تنهایی تو رو اسلیترینی نمی‌‌کنه.

آیلین تازه یادش آمد باید نفس بکشد و قلبش به یاد آورد که باید بتپد. کلاه ادامه داد:
- تو تاریک‌تر از اونی که هافلپافی باشی. تاریک‌تر و آشفته‌تر. مغز تو، مثل یه ریونکلایی کار می‌کنه. پس برو به...

و خطاب به همگان فریاد زد:
- ریونکلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 12:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا تورپین ریونکلایی


لیسا تورپین خون اشام شجاعی بود. اون کسی بود که برای نجات ادم های خوب، دوستانش، عزیزانش و.... توی اتیش هم میپرید. اون کسی بود که با بد ها روی لبه‌ی صخره هم میجنگید. اون شجاعت حرف زدن، انجام دادن، فکر کردن و..... را داشت. اینا دلایلی بود که کلاه گروهبندی او را به گریفندور فرستاد. اما چی میشد اگر توی یه دنیای دیگه. لیسا توی ریونکلاو بود؟

دنیای موازی


لیسا ردای مشکی و اراسته به نشان ابی رنگ ریونکلایش را می‌پوشید، موهایش را می‌بافت کتاب هایش را همیشه در دست داشت. او دختری خجالتی بود و صدایی نازک داشت و ترجیح میداد کتاب بخونه تا حرف بزنه. اون خیلی باهوش بود. برای هرچیزی یک راه حل داشت. تمام امتحان هایش را بالاترین نمره میگرفت.
او و دوستان ریونکلایی اش، همیشه سر زبان دیگران بودند. چون انها باهوش ترین افراد هاگ‌ارتز بودند. اما همیشه چیزی در دل لیسا میخواست که عضو گریفندور باشد. او همیشه با خودش میگفت «شاید من در دنیایی دیگر عضو گریفندور هستم. شاید در ان دنیا، من میتوانم با شمشیر کار کنم و لبه‌ی صخره بجنگم»
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 01:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
البوس دامبلدور اسلیترینی

اتاق تاریک بود و هوا سنگین.
چمدان روی میز باز مانده بود، نقشه‌‌ی دنیا روی میز بود، خطوط سبز مرزهایی که آلبوس در ذهنش ماه‌ها پیش فتح کرده بود در نور میدرخشید.
چشمانش درخشانش نقشه را می‌کاوید؛اما این درخشش، چیزی جز طمع به همراه نداشت.
گلرت،با لبخندی سرد، پشت سرش ایستاده بود.
زمانش بود. فقط یک قدم تا دنیای جدید، دنیایی که در ان هیچ چیز جلودارشان نبود.

اما چیزی رویایشان را به هم زد
در به دیوار کوبیده شد و ابرفورث به داخل پرید، صورتش از خشم سرخ بود و چوب‌دستیش می‌لرزید.
-نه! هر غلطی می‌خوای بکنی بکن، ولی اون دختر بی‌گناه رو با خودت نمی‌بری! تو حق نداری آریانا رو بکشی وسط دیوونگی‌هات!

آلبوس نگاهش نکرد.
چشم‌های آلبوس لحظه‌ای یخ زد. او برادرش بود ولی نمیتوانست اجازه دهد که مانعش بشود.
-تو نمی‌فهمی…

گلرت مجال حرف زدن را به او نداد و با خشمی اتشین جلو آمد.
-به تو هیچ ربطی نداره! تو فقط سد راهمون شدی! تو ترسیدی!

چوب‌دستی‌اش مثل خنجر بالا رفت. او ابرفورث را چیزی جز مانعی برای نقشه‌اش نمیدید.
ابرفورث فریاد زد:
-تو دیوونه ای. هردوتون دیوونه‌اید.

سه چوب‌دستی هم‌زمان شعله کشیدند.
نورهای مرگبار اتاق را پُر کرد. ابی ، سبز، طلایی، بنفش و و طلسم هایی غیرقابل‌پیش‌بینی.

آریانا که تازه وارد اتاق شده بود، با چشم‌هایی وحشت‌زده و ذهنی شکسته، درست وسط میدان ایستاد. قدرت ناپایدارش شعله کشید.
گلرت طلسم مرگ را فرستاد. ابرفورث سد محافظتی ساخت.و آلبوس… دیگر ذره‌ای وجدان نداشت.
او جادویش را تمام‌ قدرت و بی‌رحمانه رها کرد.
نه برای دفاع بود، و نه برای توقف دعوا، بلکه برای حذف هر مانعی بین خودش و رویایش قرار داشت.

لحظه‌ای بعد، انگار تمام جهان لرزید.جادوی آریانا مانند گردابی دیوانه‌کننده عمل کرد،نیروی تشکیل شده از طلسم های کشنده و نیرویی غیر قابل کنترل
نور سفید کورکننده…و صدای انفجاری دهشتناک اطراف را پر کرد.

دیوارها پودر شدند. زمین واژگون شد وهوا تبدیل به آتش شد...

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آذر 1404 20:39
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
هلنا در حال عبور از دیوارهای هاگوارتز و پز دادن این که خودش قادر به انجام این کاره در حالی زندگان نمی‌تونن بود که یهو متوجه می‌شه یکی پا به پاش داره راهروها رو طی می‌کنه. لونا بود که با پشتکاری بی‌نظیر در حال تعقیبش بود.

- هلنا! هلنا! هلنا! هلنا!

بالاخره هلنا وقتی می‌بینه لونا بی‌وقفه داره صداش می‌کنه، در یک حرکت ناگهانی متوقف می‌شه تا مطمئن بشه لونایی که به سرعت به دنبالش بود باهاش برخورد می‌کنه و از وسط تن شفافش عبور می‌کنه. با این حال لونا انگار که اتفاق خاصی نیفتاده، برمی‌گرده رو به هلنا و سریع می‌پرسه:
- فکر می‌کنی اگه به جای ریونکلاو گروه دیگه‌ای میفتادی چی می‌شد؟

هلنا در حالت عادی هم علاقه‌ی چندانی به صحبت کردن نداشت. چه برسه به وقتی چنین سوالی از کسی که دختر روونا ریونکلاو هست پرسیده بشه! چطور کسی می‌تونست به خودش جرات بده تا در مورد گروهبندی دختر بنیان‌گذار هاگوارتز بپرسه! البته خب لونا خیلی تو دسته‌ی افرادی که ملاحظات خاصی داشته باشن قرار نمی‌گرفت.

هلنا با بی‌میلی نگاهشو از لونا می‌گیره.
- قطعا اون اولین‌باری می‌شد که مامانم ازم قطع امید می‌کرد!

هلنا اینو می‌گه و برای رفتن، از وسط بدن لونا رد می‌شه که ناگهان چندین موضوع به طور همزمان توجهشو جلب می‌کنه. اول این که چرا باید لونا اینقد نسبت به عبور روح از توی بدنش بی‌واکنش می‌بود؟ خصوصا که این‌بار دقت بیشتری به خرج داده بود و متوجه شده بود حتی موهای بدنش هم سیخ نشده. درسته که لونا شخصیت خاص خودش رو داشت ولی بازم دلیل نمی‌شد! واقعا چرا؟

اما الان مسئله دوم که براش مهم‌تر بود کل سلول‌های مغزیش رو به رزرو خودش در آورده بود که جا برای تفکرات اضافه نمی‌ذاره. پس این یکی موضوع که اصلا از ابتدا دلیل متوقف شدنش بود رو بلند و رو به دیوار به زبون میاره.
- اگه ژن بابام قوی‌تر بود و اسلیترین میفتادم، از همون اول همه شک نمی‌کردن بابام سالازاره؟

لونا که لبخندزنان شاهد سخن گفتن هلنا با دیوار بود، با شنیدن این حرف تعجب می‌کنه.
- گفتی بابات کیه؟

هلنا که متوجه حضور لونا نبود، بی‌توجه بهش چهره‌ی متفکری می‌گیره.
- اونوقت شاید خیلی زود مامانم مجبور می‌شد بگه بابام کیه و کار به جاهای باریک نمی‌کشید که تازه بعد از سال‌ها که از مقایسه‌های مردم خسته شدم بفهمم سالازار بابامه و به خاطرش از کوره در برم و مجبور به دزدیدن نیم‌تاج شم!

هلنا همزمان با گفتن این حرف به مجله‌ی طفره‌زنی که از جیب لونا کش رفته بود چشم می‌دوزه.
- اونوقت مامانم مریض نمی‌شد. بعدم بارونو نمی‌فرستاد دنبالم. منم کشته نمی‌شدم!

حالا بغض به وضوح تو چشمای هلنا نمایان شده بود. سرشو به دیوار تکیه می‌ده.
- اونوقت سالازار می‌فهمید من دخترشم و شاید به خاطر منم که شده دوباره با بقیه بنیان‌گذارا آشتی می‌کرد و برمی‌گشت هاگوارتز. یه خانواده‌ی سه نفره‌ی شاد و خوشبخت.

لونا با دیدن اشک بلورینی که رو زمین می‌چکه، یه قدم به عقب برمی‌داره و نگاهی به اطراف می‌ندازه. کسی برای کمک بهش نبود. پس خودش دوباره یه قدم جلو میاد و دستشو رو شونه‌ی هلنا می‌ذاره. مسلما دستش از وسط بدنش رد می‌شه!

هلنا برمی‌گرده و دوباره با عبور از بدن لونا، این‌بار به سمت پنجره می‌ره که درخت‌های بلند جنگل ممنوعه از دور به دست باد در حرکت بودن.
- ولی من ریونکلاو افتادم و هیچ‌کدوم از اون اتفاقات نیفتاد. حالا سالازار برگشته ولی حتی خبر نداره که من دخترشم.

هلنا رسما می‌زنه زیر گریه و همونطور که عین ابر بهاری اشک می‌ریخت، با سرعت تو راهرو به حرکت در میاد. لونا که از حجم اطلاعات وارده دچار شوک شده بود، با دیدن مجله‌ی طفره‌زنی که همراه هلنا ازش دور می‌شد زیر لب می‌گه:
- عیب نداره. مجله برای خودت.

و با سردرگمی برمی‌گرده و جهت مخالف هلنا رو در پیش می‌گیره. هرگز فکر نمی‌کرد سوالش چنین ماجرایی رو رقم بزنه و پرده از چنین حقایقی برداره!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1404 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا از همه رنگ


گابریلا در راهروهای هاگوارتز در حال حرکت بود و راوی دوربینو روش زوم کرده بود. لونا به ناگاه سوالی پرسیده بود که فکر خیلیا رو درگیر خودش کرده بود. سوالی بر این مبنا که اگه گروه دیگه‌ای از هاگوارتز میفتادین چی می‌شد؟

برای خود گابریلا پاسخ به این سوال ساده بود. در واقع اصلا نیازی نمی‌دید حتی بخواد بهش فکر کنه. اون خودش رو ریونکلاوی‌ای می‌دونست که بواسطه‌ی سالازار به اسلیترین گره خورده و همین حالا هم هرچیزی که می‌خواست رو داشت. چرا باید فکرش رو درگیر چیز دیگه‌ای و اما و اگرها می‌کرد؟

باید از لحظه لذت می‌برد!

اما برای راوی قضیه متفاوت بود. اون واقعا دوست داشت بررسی کنه و ببینه واقعا چی به سر این دختر میومد اگه گروهی به جز ریونکلاو میفتاد؟

برای تینیجری 18 ساله که هیچ ایده‌ای از این که چی خوبه و چی بده نداره و در لحظه هرچی باعث لذت خودش بشه انجام می‌ده، گروهی که کلاه گروهبندی براش انتخاب کرده چه تاثیری می‌تونه روش بذاره؟

گابریلای گریفیندوری و خطر بیشتر برای همگان؟!

گابریلا رو تو گروه گریفیندور تصور کنین. گروهی که آوازه‌ش شجاعته. گروهی که از ریسک کردن نمی‌ترسه. گابریلا همین حالا هم به اندازه‌ی کافی اهل ریسک کردن بود و به خاطر اهمیت ندادنش به خیلی از مسائل (و نه لزوما از روی آگاهی که خودشو تو چه دردسری ممکنه بندازه) خیلی از اعمالش می‌تونه به اسم شجاعت نوشته بشه.

با این حال اگه گابریلا گریفیندوری می‌بود، ماجراجویی‌های خطرناکش که بعضا ممکن بود به آسیب زدن به دیگران ختم بشه به احتمال زیادی خیلی بیشتر از الان می‌بود. این یعنی دردسر بیشتر برای اطرافیان گابریلا و حتی خودش! بله، گابریلای گریفیندوری آتشین‌تر می‌بود و به قوانین بیشتری اهمیت نمی‌داد و کارای خطرناک بیشتری انجام می‌داد.

با این که بیشتر اعضای گریفیندور با سفیدی گره خوردن و جادوگران سفیدی در تاریخ بودن، اما احتمالا برای گابریلای گریفیندوری قضیه خیلی متفاوت می‌بود. چون اصولا کاریو برای خوشنودی دیگران انجام نمی‌ده مگر این که اون لحظه با انجام اون کار بیشتر حال کنه یا حوصله‌ش سر رفته باشه.

گابریلای اسلیترینی و جنون غیر قابل کنترل؟!

اسلیترین گروهیه که به اصالتش مفتخره و بیشتر شاگردانی که در خودش پرورش داده گرایش به سیاهی دارن و به جادوگران سیاهی تبدیل شدن. گابریلا همین حالا هم بواسطه‌ی سالازار، خون اسلیترین در رگ‌هاش جریان داره و از طرفی، مرگخواره! با ورود به اسلیترین، این بخش از وجود گابریلا که نیمی از هویتش رو تشکیل داده دو چندان می‌شه.

تقریبا تمام آدما بویی از احساسات بردن و دید نسبی خوبی نسبت به دسته‌بندی کارهای خوب و کارهای بد دارن. صرفا ممکنه انتخاب کنن که به کدوم احساسات بیشتر اهمیت بدن یا چه کاری براشون لذت‌بخش‌تره. مواردی که بالاخره ممکنه در مواقعی ترمزشون رو بگیره یا مرزهایی رو براشون مشخص کرده باشه.

حالا گابریلایی که بویی از هیچ‌کدوم از این موارد نبرده رو تصور کنین. گابریلای اسلیترینی اگه لذتی که در شکنجه کردن از چشمای بلاتریکس جاری می‌شه رو ببینه و کارهای بیشتری که برای دیگران در دسته‌ی بد قرار می‌گیرن براش هیجان‌انگیز جلوه کنه، تبدیل به یه ورژن دومی از بلاتریکس می‌شه و بدون شک تعداد کارای بیشتری که از نظر دیگران بد جلوه می‌کنه انجام می‌ده. دختری با جنون غیر قابل تحمل...

گابریلای هافلپافی و غرق بیشتر در لذت خود؟!

هافلپاف رو با جادوآموزانی که در پشتکار زبانزد خاص و عام هستن در نظر بگیرین. اونا با پشتکارشون می‌تونن در موفقیت‌های تحصیلی ریونکلاوی‌ها شریک بشن، در انجام ماموریت‌های مرگخواران موازی با همتایان اسلیترینشون پیش برن و در مواقعی که فقط شجاع‌ترین‌ها از پسش برمیان، کم نیارن و تا تهش ادامه بدن.

گابریلای هافلپافی بیش از پیش به این که بی‌کار نمونه و حوصله‌ش سر نره اهمیت می‌ده که این دو نتیجه به همراه داره. یکی این‌که در جنب و جوش بیشتری در خلق کردن سرگرمی بیشتر برای خودش غرق می‌شه که در نتیجه‌ش به مورد دوم می‌رسیم که وقت کم‌تری برای کمک یا اهمیت دادن به بقیه براش می‌مونه.

با در نظر گرفتن این توضیحات، گابریلا تو هافلپاف مجموعه‌ای می‌شد از تمام موارد مذکور که تو هیچ‌کدوم کم نمی‌ذاشت و کمیت در انجام هرچی که همین الانم انجام می‌ده افزایش پیدا می‌کرد که این یعنی خبر بد برای همگان که بخشی از سرگرمیاش که از نظر شما در دسته‌ی بد قرار می‌گیره بیشتر می‌شد.

گابریلای ریونکلاوی و معقول‌ترین ورژن ممکن؟!

وقتی هوش بی حد و مرز رو بزرگ‌ترین گنجینه‌ی بشریت بدونی، احتمالا همه با هم به توافق می‌رسیم که ریونکلاو بهترین انتخاب ممکن برای گابریلا می‌تونه باشه. نه چون گابریلا دارای هوش سرشاریه که زبانزد خاص و عامه، یا چون ذهن خلاق و متوهمی داره که می‌تونه از موجودات زنده گرفته تا غیر زنده باهاشون هم‌صحبت بشه، بلکه چون با هوش بیشتر گابریلا تنها می‌تونه در کاری که در حال حاضر انجام می‌ده خلاقیت بیشتری به خرج بده یا به روش‌های هوشمندانه‌تری پیاده‌ش کنه.

در اینجا بحث فقط روی کیفیت متمرکز می‌شه فارغ از این که تاثیری تو کمیت بذاره. یعنی مثلا به جای این که گابریلا چشم یکیو با دست از تو حدقه بیاره با قاشق در میاره. نتیجه یکیه، صرفا روش عوض می‌شه. که می‌شه گفت برای کسی با شخصیت گابریلا ریونکلاو بهترین انتخاب برای اینه که کمیتش روند افزایشی نداشته باشه.

جدای از این، شاید هوش و خلاقیتی که انتظار می‌ره با حضور در ریونکلاو داشته باشه، برای بعضی از کارا نتایجی رو پیش‌بینی یا خلق کنه که تمایل بیشتری به انجام یا عدم انجامش پیدا کنه و ناخودآگاه بتونه تو کمیت هم اثر بذاره. بیشتر یا کمتر شدنش رو اما هیچ‌کس جز خودش و مرلین نمی‌دونن.


بنابراین برای سلامت بیشتر جامعه هم که شده فکر کنم همه ترجیح بدیم گابریلای ریونکلاوی رو داشته باشیم.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 22:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- جیمز پاتر!

با شنیدن صدای پروفسور مک‌گانگال از جا می‌پرد و خودش را به صندلی جلوی تالار می‌رساند.
کلاه روی سرش قرار می‌گیرد.

- اسلیترین!

از اینکه در گروه هافل‌پاف یا ریون‌کلاو قرار نگرفته، نفس راحتی می‌کشد و به سمت میز اسلیترینی‌ها که داشتند برایش دست می‌زدند می‌رود و در کنار نفر قبلی که اسلیترین اعلام شده بود، یعنی پسرکی رنگ‌پریده با موهای سیاه کلاغی و دماغ عقابی می‌نشیند.

- سلام من جیمز هستم. جیمز پاتر.

دستش را به سمت پسرک دراز می‌کند.

- سه‌وروس اسنیپ.

لبخندی روی لب سه‌وروس نیست اما دستش را محکم می‌گیرد و به او نشان می‌دهد آماده‌ی آن است که با هم دوستان خوبی باشند.

- سیریوس بلک!

جیمز رو به سه‌وروس می‌گوید: کاش اون هم بیاد اسلیترین. توی قطار باهاش آشنا شدم. خیلی...

- اسلیترین!

- آره!

سیریوس بلک که مشخص بود در پوست خود نمی‌گنجد، در آغوش باز جیمز قرار گرفت و با سه‌وروس و چند نفر دیگر از اسلیترینی‌هایی که از ورود دو تازه‌وارد به گروهشان خوشحال بودند دست داد.

- لی‌لی اوانز!

یک لحظه صدای نفس عمیق سه‌وروس را در کنارش می‌شنود.

- دوستته سه‌وروس؟

سه‌وروس لب ورمی‌چیند و می‌گوید: آره.

کلاه اعلام می‌کند: گریفیندور!

حالا هر سه با هم آه می‌کشند و لی‌لی اوانز موسرخ را می‌نگرند که با لبخند و گونه‌های سرخ در میان پسرک رنگ‌پریده‌ی گریفیندوری، ریموس لوپین، و پسرک قدکوتاه و تپلی به نام پیتر پتی‌گرو می‌نشیند.

------------
بعد از کمتر از چند ماه از آغاز سال تحصیلی، جیمز، سه‌وروس و سیریوس اکیپ به‌غایت ترسناکی را تشکیل داده بودند. هر جا در قلعه خرابکاری به بار می‌آمد، قبل از مراجعه به پی‌وز، به سراغ این سه نفر می‌آمدند و مواخذه‌شان می‌کردند.

سه‌وروس در ابتدا چند بار با لی‌لی ملاقات کرده بود و می‌خواست دوستی‌اش را با او ادامه دهد، اما سیریوس و جیمز آنقدر مانعش شدند تا بالاخره دوستی پیشین آن دو به هم خورد.

- سِو من می‌گم امسال تو راه برگشت یه بلایی سر این ریموس بیاریم که دیگه از سال بعد سروکله‌ش این طرفا پیدا نشه.
- باهات موافقم سیریوس.
سه‌وروس نقشه‌اش را کشید و آن دو به بهترین شکل ممکن اجرا کردند.

قطار اکسپرس هاگوارتز به سمت لندن در حرکت بود و ریموس لوپین در کوپه‌ی انتهایی اسیر دست سه اسلیترینی معروف هاگوارتز شده بود.

- عزیزدُردونه‌ی دامبلدور. الان دامبلدور کجاست که تمام قد بهت کمک کنه بچه نُنُر؟
- ببینم چی تو کیفت داری خط‌خطی.
- اوه این چیه معجون افزایش قد؟

ریموس به سختی تلاش و حتی التماس می‌کرد تا معجون را به او پس بدهند.

- بچه‌ها... قضیه جدی‌تر از اختلافای مدرسه‌ایه... من اگه اون معجون رو نخورم...

- پس اومدی به این کوپه تک و تنها که معجونت رو بخوری؟ لی‌لی می‌دونه یواشکی چیزای عجیب غریب می‌خوری؟

جیمز این را گفت و ویال معجون را برعکس کرد تا هر چه داخلش بود روی زمین بریزد. سپس قبل از اینکه ریموس بتواند واکنشی نشان بدهد، با تکان چوبدستی معجون را از کف قطار محو کرد.

ریموس کاملاً مأیوس روی صندلی نشست.
- ازتون خواهش کردم... اما شما کار خودتون رو می‌کنید...

- چرا صدات رو برام کلفت می‌کنی. صداش رو برام کلفت نکرد سه‌وروس؟

- چرا. به نظر می‌رسه باز هم دلش کتک می‌خواد.

سیریوس، سه‌وروس و جیمز شروع کردند با مشت و لگد به جان ریموس افتادند، بی‌خبر از آنکه ریموس داشت لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شد.

در کوپه پشت سرشان باز شد و لی‌لی اوانز در چهارچوب آن با دهان باز به صحنه‌ی جلوی چشمش خیره شد.

ریموس که حالا دوبرابر حالت عادی شده بود و پوزه‌ای شبیه به گرگ از صورتش بیرون زده بود، سه‌وروس و جیمز را به دو سمت پرتاب کرد و خراشی واضح و خون‌آلود بر بازوی سیریوس بلک نشاند.

- تو.... گرگینه‌ای!

جیمز این را گفت، دست سیریوس را گرفت و از کوپه فرارکنان فریاد زد:
- سه‌وروس فرار کن!

اما سه‌وروس خودش را جمع کرده، چوبدستی‌اش را بیرون کشیده بود. لی‌لی اوانز از جایش جُم نمی‌خورد و به نظر می‌رسید ریموس گرگینه حالا قصد داشت به لی‌لی حمله کند.
- مگر اینکه از روی جنازه‌ی من رد بشی.

سه‌وروس این را گفت و چوبدستی‌اش را به سمت ریموس گرفت:
- استوپیفای!

نور سرخ‌رنگی از نوک چوبدستی سه‌وروس بیرون پرید و به قفسه‌ی سینه‌ی ریموس برخورد کرد اما آنقدر قدرتمند نبود که تأثیری جز عصبانی کردن ریموس که حالا کاملاً به گرگ تبدیل شده بود داشته باشد.

در یک لحظه، ریموس لی‌لی را گرفته و دندان‌هایش را در گردنش فرو برده بود.
تنها کاری که سه‌وروس می‌توانست بکند این بود که روی دوش گرگینه بپرد اما بی‌فایده بود.

فاجعه‌ی آن روز در قطار هاگوارتر به کشته شدن دست کم سه دانش‌آموز منجر شد.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 19:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سال ۱۸۹۲ تالار زرد و گرم هافلپاف، بوی کره‌ی بادام‌ زمینی و خاک‌ تازه‌ ی گلدان‌ های کنج دیوار. همه چیز آرام بود، تا وقتی که کلاه گروه‌بندی فریاد زد:
-هااااااافلپاف!

سکوتی کشدار تالار را فرا گرفت.
پروفسور لیزی با دهن باز به کلاه نگاه کرد. کلاه هم در شوک بود، ولی ظاهرا تصمیمش را گرفته بود.
پسری با موهای طلایی و نگاهی مرموز از پله‌ها پایین آمد. لبخند محوی روی لبش بود، از همان لبخند هایی که حس می‌ کردی پشتش نقشه‌ ای برای تصرف دنیا خوابیده.

و آن لحظه بود که تاریخ مسیر دیگری رفت و گلرت گریندل‌ والد، هافلپافی شد.

فردا سر میز صبحانه، گریندل‌ والد با دقت به ظرف کره‌ی بادام‌ زمینی نگاه می‌ کرد.
کنارش سوزان بونز با لبخند گفت:
-دوست داری تستت رو برات بمالم؟
او با لحنی خشک گفت:
-نه. من خودم جهان را خواهم مالید.

هم‌ گروهی‌ ها نگاهی نگران به هم انداختند. بعضی فکر کردند شوخی کرده، بعضی دیگر دعا کردند که شوخی کرده باشد.

وقتی راهب چاق (روح تالار) از او خواست در تمیز کردن زیرزمین کمک کند، گریندل‌ والد با سرعت از کنارش رد شد.
-جهان باید با نظم و قدرت اداره شود، نه با طی کشیدن!

تا ظهر همان روز، گریندل‌والد با دو طلسم ساده، سیستم تمیز کننده‌ ی خودکار تالار را ساخته بود. در حالی که بقیه زیرلب او را می ستودند. او با خود فکر می‌کرد. قدم اول برای کنترل دنیا: کنترل نظافت.


فردا صبح استاد اسپراوت از دانش‌ آموزان خواسته بود گروه‌ هایی تشکیل دهند و روی پروژه‌ ای درباره‌ ی قدرت دوستی در گیاهان کار کنند. گریندل‌ والد لبخند زد. او چند برگ ماندراگورا را با معجون عشق مخلوط کرد و نتیجه‌ اش گیاهی شد که تا کسی را می‌ دید، فریاد می‌ زد.
-عشقــــم! بیا بغلــــــم!
بعد با شاخه‌ هایش طرف را می‌ پیچید و در آغوش می‌ فشرد تا بی‌ هوش شود.

گلرت در دفتر یادداشتش نوشت:
-برای تغییر دنیا، باید اول آن را بغل کرد... بعد له کرد.

او شروع کرد به تشکیل انجمن اتحاد طلایی هافلپاف؛ هدف رسمی‌ اش گسترش عدالت، همکاری و شیرینی خانگی بود؛ اما هدف واقعی اش حکومت جهانی از طریق شیرینی‌ های مسموم بود.

اعضا مشتاق بودند. حتی شر ترین بچه های کلاس هم به او پیوستند، چون همیشه با لبخند می‌گفت:
-در دنیای جدید من، همه برابرند… فقط بعضی‌ها کمی برابر تر هستند.

تا وقتی دامبلدور، دانش‌آموز ممتاز ریونکلا، به تالارشان آمد تا درباره‌ی پروژه‌ی بین‌ مدرسه‌ ای حرف بزند، اوضاع آرام بود.
-هدف این انجمن چیه دقیقا؟
-صلح… اما از نوع قاطعش.

دامبلدور ابرو بالا انداخت و گفت:
-صلح قاطع؟ منظورت اینه که همه موافق بشن وگرنه بقیه رو حذف می‌کنی؟

او لبخند زد:
-می‌بینم متوجه شدی!


گریندل‌ والد تصمیم گرفت قدرت واقعی را در قالبی دوستانه نشان دهد. طلسمی که روی شیرینی‌ های "انجمن اتحاد طلایی" زده بود، از کنترل خارج شد. شیرینی‌ها زنده شدند. نصف تالار را اشغال کردند و با فریاد شیرینی برای همه یا هیچ‌کس! به سمت آشپزخانه حمله‌ور شدند. در نهایت، دامبلدور با یک ورد ساده همه را آرام کرد.
-تو برای هافلپاف زیادی خطرناکی.
-یا شاید هافلپاف برای دنیا زیادی بی‌خطره.

قبل از رفتنش از هاگوارتز، استاد هاگرید به او گفت:
-هافلپاف بودن یعنی با مهربونی، دنیا رو بهتر کنی.
او برای اولین بار سکوت کرد. لبخندش محو شد و گفت:
-شاید حق با تو باشه، استاد. ولی گاهی برای بهتر شدن دنیا، باید اون رو از نو ساخت.

و با همان لبخند معروفش از تالار خارج شد.
طلسمی زیر لب خواند تا روی دیوار هافلپاف بنویسد:
وفاداری… اما فقط به هدف بزرگ‌تر.
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1404/8/13 21:04:19
پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 17:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آستریکس اسلیترینی!


فقط تصور اینکه برای لحظه‌ای کلاه گروهبندی بجای گریفیندور، کلمه اسلیترین از دهنش خارج میشد. بی شک حتی خود استریکس هم شک نمیکرد که شاید متعلق به گروه دیگری بوده باشه. جاه‌طلبی، خون و خوی تاریکی که همیشه داشت. وادارش میکرد یک قلبی پر از تاریکی نهایتن با چند عدد لکه‌های سفید باشه. تنها دلیلی که اون روز استریکس برای گروه گریفیندور انتخاب شد، شجاعتش برای انجام کاری بود که باید انجام داده میشد. نه صرفا دل جرعتی که بقیه گریفیندوری ها دارنش. بلکه وفاداری، اتحاد و شجاعت انتخاب تصمیم درست بود، نه صرفا انتخاب راحت ترین تصمیم!

اما حالا کلاه‌بندی نشان مار رو برای این خون‌آشام انتخاب کرده و این فرصت رو بهش داده که اون موجود تاریک درونش را آزاد کند. قطعا تصمیم درست لزوما همیشه تصمیم قشنگی نیست. انتخاب بین بد و بدتر هیچوقت انتخاب قشنگی نیست. هرچند استریکس در این انتخاب هیچوقت خودش رو مجبور به انتخاب نمیکند. از نظر استریکس بد، بده! مهم نیست کدومش بدتر باشه. ترجیح میدهد مسیر سخت رو انتخاب کند تا اینکه گذینه‌ای بهش تحمیل شود.

آستریکس هیچوقت از محدودیت خوشش نمیومد. هیچوقت به کم راضی نبود! و همیشه ته قلبش صدایی توی درونش نجوا میکرد، بیشتر... بیشتر...
همین صدا باعث جاه طلبی آستریکس میشد و اون رو وادار میکرد بعد از رسیدن به حرف هدفی، اهداف بزرگتر و بیشتری برای خودش در نظر بگیرد و باز هم ادامه دهد.
زندگی هیچوقت عادلانه نبود. چون این دنیا هیچوقت عادلانه نبود. آستریکس بخوبی میدونه برای زنده موندن یا حتی موفق شدن توی این دنیای خاکستری، نمی‌تونه فقط به بازی عادلانه اکتفا کنه. چون همیشه کسایی هستن که از پشت خنجر میزنند. از دور زیر نظرش می‌گیرند! و بطور مخفیانه‌ای در سایه‌ها بر علیهش دسیسه چینی میکنند.
از نظر آستریکس کسانی که چشم‌هاشون رو روی این حقیقت دنیا می‌بندند شکست می‌خورند. یا صرفا خودشون رو مطیع بالادستی‌های خودشون می‌دونند.

آستریکس هیچوقت نمی‌تونه خودش رو زیر دست کسی تصور کند. شاید افرادی زیر دست او باشند. اما خودش زیر دست کسی نمیشود. نمی‌تواند که بشود. مثل گرگی که هیچوقت اهلی نمیشود و هیچ سیرکی که نمیتواند یک گرگ را وادار به اجرای نمایش مضحک خود کند.
پس، آستریکس برای اهدافش، کاری که نیاز باشه رو بدون درنگی انجام میده. با تمامی عواقبی که مقابلش قرار می‌گیرد، تمامی مسئولیت های کار خودش رو قبول میکنه.
آستریکس هیچوقت قهرمان داستان نبوده و نمیخواهد که باشد. آستریکس یک شرور است. یک شرور لازم! کسی که بتونه توی تاریکی برای زنده نگه داشتن نور کاری که لازمه رو انجام بده. کسی که دست‌هاش رو کثیف میکنه تا دنیا تمیز بمونه.
کسی که وقتی قهرمان‌های داستان عشقشون رو فدا می‌کنند تا دنیارو نجات بدند. آستریکس حاضره دنیارو بسوزونه تا عشقش رو نجات بده.

برخلاف اخلاقیات بقیه مردم و بقیه گروه‌ها. کسانی که خودشون رو توی زنجیر‌های اخلاقیات، دنیوی و چیز‌های اعتقادی محدود می‌کنند. استریکس خودش رو فقط تابع قوانین خودش میدونه و صد البته گناهکار. گناهانی که آستریکس با افتخار سرش برو بالا میبره و به بودنشون افتخار میکنه. چرا که معتقده همین چند گناه، قوانین زندگی و عنصر موفقیت اون رو تشکیل داده است.
شاید دلیل اصلی انتخاب آستریکس برای اسلیترین همین بوده. اما آستریکس کاملا با لبخند و رضایت مسیر خودش رو با میز گریفیندور به سمت اسلیترین کج خواهد کرد.

- غرور! اگر تک دلیلی که آستریکس می‌تونست باهاش جهنم سالازار اسلیترین رو حس کنه گناهی باشه، همین بود. غرور! چیزی که آستریکس اون رو بخشی از وجودش می‌دونست. استریکس معتقده همین غروره که باعث میشه هرکسی برای خودش احترام و ارزش قائل باشه. و سر همین غروره که بقیه افراد رو مجبور به احترام گذاشتن برای خود فرد و حرفاش میکنه. غرور، چیزی که توی سختی های زندگی یا از دست دادن شخصی که زمانی بهش علاقه داشتی و حالا خیانت کرده، بتونی روی پاهای خودت ب‌ایستی و ادامه بدی. وقتی زیر سنگین مشکلات مالی، عاطفی و روانی هستی، غرورته که بهت اجازه نمیده بقیه افراد که اکثرا شامل دشمنانت میشن تورو ضعیف و شکننده ببینن.

- طمع! کلمه‌ای بخاطر بد جلوه دادنش توسط بعضی حیله‌گران. باعث شده تا ارزشمندی کلمه در سایه پنهان بشه. چه چیزی باعث میشود صبح از خواب بلند بشید؟ چه چیزی باعث میشود برای اینده خودتون برنامه ریزی کنید؟ ایا شما خواهان پیشرفت در زندگی مادی و عاطفیتون نیستید؟ آیا شما خواهان زندگی با رفاه بیشتر نیستید؟ درامد بیشتر؟ رابطه عاطفی بهتر؟ معلومه که هستید. کسی نمی‌تواند منکر این‌ها باشد. همه ما تلاش میکنیم تا در زندگی شخصیمان از درامد 5 گالیونی به 10 گالیون و سپس به 20 گالیون برسیم. مگه نه؟ اگه با من موافق هستید پس شما همگی گناه‌کارید. شما همگی طمع کارید! چرا که بیشتر و بیشتر میخواهید. عطش سیری ناپذیری در وجودتان هست که شمارو تشویق به پیشرفت و دست یافتن به چیز‌های بیشتر میکند. ولی شما فکر می‌کنید بخاطر حرف یکسری احمق‌ها نباید اینکار رو بکنید. و خودتون رو بزور برای زندگی فلاکت باری که همان آدم هم باعث و بانیش هستند راضی نگه دارید.

- شهوت کلمه‌ای که حساسیت زیادی پیدا کرده و همیشه یک بار منفی سنگینی به دوش خودش کشیده است! کی‌ میتونه بدن طبیعی و ارزشمند خودش رو بد بدونه؟ کی می‌تونه چیزای طبیعی یک موجود زنده رو بد جلوه بده! ایا کسی منکر نداشتن این حس و علاقس؟ آیا تولید مثل و ادامه نسلمون به این غریزه وابسته نیست؟ نه تنها در انسان‌ها، بلکه در تمام موجودات. آیا کسی منکر لذت بخش بودن اون هست؟ قطعا خیر. آستریکس به این باور دارد وقتی یک ویژگی و حسی توی بدن بصورت طبیعی قرار داده شده، نباید اون رو محدود یا ازش فرار کرد. بلکه باید قبولش کرد و ازش به نحو احسنت استفاده کرد. چون حق هر آدمی هست که از بدن خودش نهایت استفاده و لذت رو ببره و در نهایت، به آرامش روحی و روانی طبیعی خودش برسه. حرکت برخلاف نیاز و غریزه بدن خود، یعنی خیانت به خودت!

لذا از اونجایی که موضوع این پست درباره اعتقادات نیست، پس همینجا به دلایل گناه‌کار بودن آستریکس از نظر خودش پایان میدیم. کسانی که تمایل به صحبت در این زمنیه داشته باشن می‌تونن با جغد به خدمت آستریکس برسن.
خب، حالا با دلایل و نحوه تفکرات تاریک آستریکس آشنا شدید و فکر کنم حالا سوالتون این باشه که آستریکس با این شخصیتی که داشته چرا اصلا از همون اول به معنای واقعی اسلیترین نشده؟ چرا گریفیندور؟ شاید در یک دنیای موازی آستریکس ناظر اسلیترین بوده باشه. اما در این دنیا، حس اعتقاد به اتحاد، وفاداری و اعتماد بین او و خانوادگی که به اجبار در آن متولد شده، بلکه خودش تک تک اعضاش رو انتخاب کرده تنها دلیل ممکن برای این انتخاب میتونه باشه. حسی که مطمعنن اگر در قلب آستریکس نبود، او به یقین تبدیل به سبز ترین اسلیترین دوران خودش میشد!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

اثر هنری ضیافت من.


پاسخ: کلاه گروه‌بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 16:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آلبوس دامبلدور در اسلیترین


سکوت تالار بزرگ، در لحظه‌ای که کلاه گروهبندی فریاد زد «اسلیترین!»، به پژواکی در تاریخ بدل شد. صدای آن فریاد در دیوارهای سنگی قلعه پیچید، چون آینده‌ای در حال دگرگونی بود. چشمان آبی دامبلدور، هنوز سرشار از شگفتی کودکانه، در میان دریای سبز و نقره‌ای خیره ماندند، و همان‌جا بود که نگاهش برای نخستین بار با نگاهی دیگر گره خورد. نگاهی که در عمق تاریکی آرام گرفته بود و هزاران سال دانش، شکوه، و خطر را در خود می‌پروراند. سالازار اسلیترین، در سکوت از تخت بلندش برخاست، به‌سوی پسر گام برداشت، دستانش را بر شانه‌های او گذاشت و با نگاهی که درون جان را می‌خواند، مهر خود را بر او نهاد. از همان لحظه، جهان فهمید که روشنایی و تاریکی قرار است از نو معنا پیدا کنند.

سال‌ها گذشتند و در تالارهای زیرزمینی اسلیترین، جایی که دیوارها با صدای مارها زمزمه می‌کردند، دامبلدور آموخت چگونه جادو را هم به‌عنوان ابزارو هم به‌عنوان موجودی زنده بشناسد. او دیگر صرفاً شاگردی نبود که وردها را تکرار کند؛ با هر طلسم، ذره‌ای از خود را درون جادو تزریق می‌کرد. زیر نگاه سالازار، مرز میان خیر و شر برایش در هم آمیخت و مفهوم تازه‌ای از قدرت در ذهنش جوانه زد. دیگر خبری از ترس نبود، از تردید هم نبود؛ تنها اراده بود، آگاه و گسترده، چون سیلی که هیچ سدّی را برنمی‌تابد.

سالازار، در سکوتی سنگین، دانشی را در اختیار او گذاشت که قرن‌ها در میان سنگ‌های قلعه پنهان مانده بود. قدرتی که تنها به آنان داده می‌شد که توان درکش را داشتند. دامبلدور، شاگرد برگزیده، آموخت که نور بدون سایه معنا ندارد، و دانست که در تاریکی، انضباطی نهفته است که در روشنایی گم می‌شود. وردها در دستانش شکل تازه‌ای گرفتند، طلسم‌ها به صداهایی بدل شدند که سنگ را می‌لرزاندند، و حتی مارهای تالار اسرار با احترام از کنارش عبور می‌کردند.

او با ذهنی که چون رود جاری بود و قلبی که از نظم تاریکی تغذیه می‌کرد، به مردی بدل شد که حتی سالازار نیز گاه در او بازتاب خویش را می‌دید. از او جادوگری پدید آمد که نیروی خام را چون شعری پیچیده و هماهنگ به حرکت درمی‌آورد. دیگر محدود به کتابخانه و کلاس نبود؛ جادو از درونش می‌جوشید و واقعیت را وادار به اطاعت می‌کرد.

زمان، در برابر چنین ذهنی، بی‌ارزش شد. دامبلدور از هاگوارتز رفت، با آگاهی از اینکه هر جای این جهان، امتداد همان ایدئولوژی سالازار است. در سال‌هایی که آمد، قدرتش به افسانه بدل شد. هیچ جادوگری، نه در تاریکی و نه در روشنایی، نمی‌توانست برابرش بایستد. او جهانی را می‌خواست که در آن نظم بر آشوب فرمانروا باشد، نظمی زنده و پویا، برخاسته از شناخت هر دو سوی وجود.

در دوران پس از سالازار، هنگامی که نام ولدمورت چون طوفانی در جهان پیچید، دامبلدور دیگر دشمن نبود؛ رقیب بود. دو جریان از یک سرچشمه، دو رود که در دو مسیر می‌رفتند، اما به سوی یک دریا. یکی با عطش سلطه، دیگری با اشتیاق معنا. نبردشان نه جنگ خیر و شر، بلکه برخورد دو فلسفه بود: تسلط در برابر تعادل. ولدمورت می‌خواست انسان‌ها در سایه‌ی او زنده بمانند، دامبلدور می‌خواست جهان در سایه‌ی نظم او ادامه یابد.

جادوگران از هر دو می‌هراسیدند و در عین حال، هر دو را می‌پرستیدند. دامبلدور قلعه‌ای ساخت، نه از سنگ، بلکه از اندیشه. مکانی میان نور و تاریکی که در آن، جادو به شکلی تازه جریان می‌یافت. وردهای قدیمی در صدایش زنده می‌شدند، و هر حرکت دستش یادآور همان روزی بود که سالازار بر شانه‌اش دست گذاشت. در چشمانش دیگر رحم دیده نمی‌شد، تنها درک. و در لبخندش، نه مهربانی، بلکه آرامش کسی که می‌داند مسیر درست را یافته است.

سال‌ها بعد، وقتی نامش در تاریخ تکرار می‌شد، هیچ‌کس نمی‌دانست او شاگرد چه کسی بوده است. تنها در میان افسانه‌ها زمزمه‌ای شنیده می‌شد، که می‌گفت:

اگر سالازار، خدای تاریکی بود، پس دامبلدور، عقلِ تاریکی شد.


و در اعماق زمان، در سکوت تالار اسلیترین، سایه‌ای هنوز لبخند می‌زد، چون بذرِ کاشته‌شده‌اش به درختی بدل شده بود که شاخه‌هایش تا ابد به آسمان جادو کشیده می‌شدند.