هلنا در حال عبور از دیوارهای هاگوارتز و پز دادن این که خودش قادر به انجام این کاره در حالی زندگان نمیتونن بود که یهو متوجه میشه یکی پا به پاش داره راهروها رو طی میکنه. لونا بود که با پشتکاری بینظیر در حال تعقیبش بود.
- هلنا! هلنا! هلنا! هلنا!

بالاخره هلنا وقتی میبینه لونا بیوقفه داره صداش میکنه، در یک حرکت ناگهانی متوقف میشه تا مطمئن بشه لونایی که به سرعت به دنبالش بود باهاش برخورد میکنه و از وسط تن شفافش عبور میکنه. با این حال لونا انگار که اتفاق خاصی نیفتاده، برمیگرده رو به هلنا و سریع میپرسه:
- فکر میکنی اگه به جای ریونکلاو گروه دیگهای میفتادی چی میشد؟
هلنا در حالت عادی هم علاقهی چندانی به صحبت کردن نداشت. چه برسه به وقتی چنین سوالی از کسی که دختر روونا ریونکلاو هست پرسیده بشه! چطور کسی میتونست به خودش جرات بده تا در مورد گروهبندی دختر بنیانگذار هاگوارتز بپرسه! البته خب لونا خیلی تو دستهی افرادی که ملاحظات خاصی داشته باشن قرار نمیگرفت.
هلنا با بیمیلی نگاهشو از لونا میگیره.
- قطعا اون اولینباری میشد که مامانم ازم قطع امید میکرد!

هلنا اینو میگه و برای رفتن، از وسط بدن لونا رد میشه که ناگهان چندین موضوع به طور همزمان توجهشو جلب میکنه. اول این که چرا باید لونا اینقد نسبت به عبور روح از توی بدنش بیواکنش میبود؟ خصوصا که اینبار دقت بیشتری به خرج داده بود و متوجه شده بود حتی موهای بدنش هم سیخ نشده. درسته که لونا شخصیت خاص خودش رو داشت ولی بازم دلیل نمیشد! واقعا چرا؟
اما الان مسئله دوم که براش مهمتر بود کل سلولهای مغزیش رو به رزرو خودش در آورده بود که جا برای تفکرات اضافه نمیذاره. پس این یکی موضوع که اصلا از ابتدا دلیل متوقف شدنش بود رو بلند و رو به دیوار به زبون میاره.
- اگه ژن بابام قویتر بود و اسلیترین میفتادم، از همون اول همه شک نمیکردن بابام سالازاره؟

لونا که لبخندزنان شاهد سخن گفتن هلنا با دیوار بود، با شنیدن این حرف تعجب میکنه.
- گفتی بابات کیه؟
هلنا که متوجه حضور لونا نبود، بیتوجه بهش چهرهی متفکری میگیره.
- اونوقت شاید خیلی زود مامانم مجبور میشد بگه بابام کیه و کار به جاهای باریک نمیکشید که تازه بعد از سالها که از مقایسههای مردم خسته شدم بفهمم سالازار بابامه و به خاطرش از کوره در برم و مجبور به دزدیدن نیمتاج شم!

هلنا همزمان با گفتن این حرف به مجلهی طفرهزنی که از جیب لونا کش رفته بود چشم میدوزه.
- اونوقت مامانم مریض نمیشد. بعدم بارونو نمیفرستاد دنبالم. منم کشته نمیشدم!

حالا بغض به وضوح تو چشمای هلنا نمایان شده بود. سرشو به دیوار تکیه میده.
- اونوقت سالازار میفهمید من دخترشم و شاید به خاطر منم که شده دوباره با بقیه بنیانگذارا آشتی میکرد و برمیگشت هاگوارتز. یه خانوادهی سه نفرهی شاد و خوشبخت.

لونا با دیدن اشک بلورینی که رو زمین میچکه، یه قدم به عقب برمیداره و نگاهی به اطراف میندازه. کسی برای کمک بهش نبود. پس خودش دوباره یه قدم جلو میاد و دستشو رو شونهی هلنا میذاره. مسلما دستش از وسط بدنش رد میشه!
هلنا برمیگرده و دوباره با عبور از بدن لونا، اینبار به سمت پنجره میره که درختهای بلند جنگل ممنوعه از دور به دست باد در حرکت بودن.
- ولی من ریونکلاو افتادم و هیچکدوم از اون اتفاقات نیفتاد. حالا سالازار برگشته ولی حتی خبر نداره که من دخترشم.

هلنا رسما میزنه زیر گریه و همونطور که عین ابر بهاری اشک میریخت، با سرعت تو راهرو به حرکت در میاد. لونا که از حجم اطلاعات وارده دچار شوک شده بود، با دیدن مجلهی طفرهزنی که همراه هلنا ازش دور میشد زیر لب میگه:
- عیب نداره. مجله برای خودت.

و با سردرگمی برمیگرده و جهت مخالف هلنا رو در پیش میگیره. هرگز فکر نمیکرد سوالش چنین ماجرایی رو رقم بزنه و پرده از چنین حقایقی برداره!