پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

121
نفر همین الان آنلاین‌اند 54 نفر در «انجمن»
0 عضو 121 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

جنگل ممنوعه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
ناگهان مرلین به خودش آمد:
ما مرلینیم هر کس با ما مخالفت کند در ریشمان گمش میکنیم.
برگشت سمت راجر و بچه ها و ایده اش را به اشتراک گذاشت.
راجر خیلی سریع سه راه جلوی مرلین گذاشت:
۱.به وزارت بریم و ایده مون رو بگیم
۲. با خشونت اجراش کنیم و هرکی اعتراض کرد در ریشتون گم کنیم.
۳. بین مردم حرف بندازیم تا جارو ها بشنون و خودشون با این وعده ها برگردن
مرلین در فکر فرو رفت، بیشتر در فکر فرو رفت هر چقدر فرو میرفت نمیتوانست انتخاب کند.
پس به پسر مورد علاقه اش جیمز سیریوس پاتر گفت تا او جای مرلین تصمیم بگیرد.
در جنگل
هاگرید و فایر بولت پس از گشت و گذار فراوان به تکه ای چوب نیم سوخته رسیدند.فایر بولت کمی دقت کرد و فهمید این همان پاک جاروی بیچاره ای هست که در راه آرمان های انقلاب به رحمت پاک جاروی مرلینی پیوست.
فایر بولت حسابی ناراحت شد ولی او دنبال زنده ها بود تا دوباره انقلاب را زنده کند نه گریه برای مرده ها.
- جکی
هاگرید اسم فایر بولت را جکی گذاشته بود.
- چیه؟
- رسیدیم به هاگزمید
هاگرید جهات جغرافیایی را بلد نبود و در نتیجه به جای شمال به شرق رفته بود و حالا به هاگزمید رسیده بودند.
جکی با خودش فکر کرد که بهتر است جای فرار کردن کمی از ملت درون دهکده اطلاعات بگیرد تا بتواند جای بقیه جارو ها را که آخرین بار دیده شدند را پیدا کند.
اما خطر ناک بود.

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:50
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1055
هاگرید فانوسش را بالا گرفت و همراه فایربولت وارد جنگل ممنوعه شد تا جاروهایی را پیدا کنند که هنوز برنگشته بودند؛ به خصوص پاک جاروی پیر که آخرین بار با انتهایی شعله ور در حال سقوط دیده شده بود. فایربولت کنار شانه هاگرید پرواز می کرد و هر چند قدم، با شنیدن خش خش بوته ها پشت او پنهان می شد. هرچه از کلبه دورتر می شدند، نور فانوس بخش کوچک تری از تاریکی پیش رویشان را روشن می کرد.

کمی اونورتر

در همان زمان راجر دیویس، گابریل دلاکور، جیمز سیریوس پاتر و مرلین کنار زمین کوییدیچ جمع شده بودند و به جاروهای پیدا شده نگاه می کردند. جاروها دوباره در اختیار مدرسه بودند، اما بازگشتشان لزوما به معنی همکاری نبود؛ یکی روی چمن خوابیده بود و با هر فرمان برخاستن، خودش را بیشتر به زمین می چسباند و دیگری فقط به اندازه ای بالا می آمد که دوباره روی کفش صاحبش بیفتد. راجر برنامه مسابقات را باز کرد و نگاه نگرانش را میان تاریخ نخستین بازی و تجهیزات معترض مقابلش چرخاند.

- فصل کوییدیچ داره شروع می شه. با این وضعیت حتی تمرین هم نمی تونیم بکنیم.
- شاید تا اون موقع آروم بشن.
- گابریل، یکیشون رفته همکار فلیچ شده دارن هاگوارتز رو جارو میزنن.
- آره یکیشون هم رفته آشپزی یاد بگیره.

مرلین ریشش را از نزدیکی شاخه های جارو کنار کشید و به حلقه های مرتفع زمین نگاه کرد. تصور مسابقه ای که در آن بازیکنان مجبور باشند پایین حلقه ها بایستند و توپ را با دست بالا بیندازند، چندان باشکوه نبود، اما نمی شد صرفا به خاطر ارتفاع حلقه ها، جاروها را تا ابد به سواری دادن مجبور کرد. شاید وقت نوشتن قانونی تازه رسیده بود؛ قانونی که به جاروها هم مثل بقیه حق انتخاب بدهد تا خودشان تصمیم بگیرند چه کسی، چه زمانی و برای چه کاری سوارشان شود. می شد ساعات استراحت، رسیدگی به شاخه ها و حتی حق رد کردن سوارکاری را که عادت داشت پس از هر شکست جارو را به زمین بکوبد، در آن گنجاند. البته مرلین حدس می زد همه اهالی هاگوارتز از این پیشنهاد استقبال نکنند؛ به خصوص کسانی که برای خرید جارو کیسه ای گالیون پرداخته بودند و حالا ممکن بود موقع سوار شدن، با مخالفت وسیله نقلیه شان روبه رو شوند. با این حال، اگر قرار بود جاروها با میل خودشان برگردند، باید چیزی بیشتر از وعده تمیز کردن انبار نصیبشان می شد اما بی خوبی می دانست که نیاز به کمک فراوان دارد.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
اما جارو ها زرنگ تر از این حرفا بودن اونا جا های غیر قابل پیشبینی برای قایم شدن انتخاب کردند، زیر پل،زیر زمینه دخمه ها و حتی توی بشکه آب و ادای جاروی عادی در آوردن.
اما طی یک هفته همه شون پیدا و رام شدن به جز فایر بولت که رفته بود کلبه هاگرید.
فایر بولت پیش هاگرید ننه من غریبم بازی در اورد و تونست زندگی خوبی در کلبه هاگرید داشته باشه و هاگریدم دلسوزانه بهش کمک میکرد.
حتی بعد چند روز راضی ش کرد با هم به دنبال اونایی که تو جنگلن برن و دوباره گروهشون رو تشکیل بدند‌.
هاگرید و فایر بولت به راه افتادن سمت جنگل تا بقیه رو پیدا کنن اما راه آسونی در پیش نداشتن.
بقیه جارو ها که پیدا شده بودند هم به اجبار به خدمت در آمدند اما هر بار با خاطره روز آزادی خودشون رو قانع میکردند که کار درست رو دارن انجام میدند.

( ببخشید کوتاه شد )

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 00:52
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
جاروها برای یک لحظه تو شوک فرو می‌رن. زنده زنده سوزونده شدن، از برخورد با زمین و چند تکه شدن بسیار بسیار بسیار فراوان زیاد ترسناک‌تر بود. برای همین همه‌شون به محض خارج شدن از اون شوک لحظه‌ای، یکهو فریادی سر می‌دن و در حالی که اختیار از کف دادن هرکدوم به سویی می‌گریزن. و این‌چنین می‌شه که جاروهایی که پیش‌تر هم‌چون یک‌دسته مرغابی بودن، حالا هم‌چون مرغ پرکنده از هم پاشیده بودن که معلوم نبود مقصد هرکدوم به کجا ممکن بود منتهی بشه.

عده‌ای مُصِرانه جهت مخالف هاگوارتز و عده‌ای از ترس به سمت هاگوارتز برمی‌گردن. البته اگه خیال کردین مسیر درست رو می‌دونستن، اشتباه کردین. در هر دو گروه تعدادیشون به صورت رندوم در نهایت به محوطه‌ی هاگوارتز می‌رسن و تعدادی دیگه‌شون در جای جای مختلف جنگل پراکنده می‌شن.

البته اگه می‌خواین اونایی که مسیرشون به هاگوارتز ختم شده رو خائن بنامین، باید بگم که خیر. اونا فقط از ترس جونشون به هاگوارتز برگشته بودن، وگرنه هنوز قصد خدمت دوباره به جادوگران و ساحرگان رو نداشتن. پس هرکدوم به دنبال گوشه‌ای در هاگوارتز برای پنهان شدن می‌گردن تا به آرمان جاروها پایبند بمونن.

اما نکته در اینجاس که این جدا شدن جاروها از همدیگه احتمالا به نفع جادوگران و ساحرگانی بود که حالا متوجه انبارهای خالی جارو شده بودن و پاتیل چه کنم چه کنم به دست گرفته بودن. چون احتمالا قانع کردن یک یا چند جارو برای بازگشتن ساده‌تر بود تا این که یکهو یک گله‌ی کامل از جاروها رو با هم بخوای قانع کنی.

پس بهتر بود جادوگران و ساحرگان پیش از این که تشنج جاروها بخوابه و دوباره جمعشون جمع بشه، برای قانع کردنشون اقدام می‌کردن!
تولد نقش
1405/01/15
آخرین ورود
امروز ساعت 01:00
عضویت
1405/01/11
پست‌ها
220
اما در جنگل ممنوعه خبر دیگری بود.
جارو ها پس از مدتی پرواز کردن دنبال جایی میگشتن تا فرود بیان و زندگی جدید خودشون رو اغاز کنن.
مثل گله های مرغابی در حال مهاجرت پرواز می‌کردند اما جنگل ممنوعه پر از درخت بود.
پاک جارویی پیر، که سرکرده سردسته جارو ها بود با دیدن فضایی باز دستور به فرود داد.
- به سوی ان فضای باز.
- اوه کاپیتان، کاپیتان من، من از چوب درخت های صنوبر ساخته شدم و اگر شما در کنار آن کاج های سوزنی فرود بیایید و مستقر بشید، قطعا بخاطر مشکلات قدیمی صنوبرها و کاج های سوزنی شکل شما نیز پاسوز من می‌شوید.

جاروی فایربالت‌ی که این را گفت، به دمش گلابی ای چسبیده شده بود، که با پرواز کردن تکان میخورد و بخاطر تکان خوردن گلابی بچه‌ها او را shakes pear(تکان دهنده گلابی) نامیده بودند.

پاک جارو موافقت کرد و به پرواز ادامه داد.
ادامه دادند تا به محوطه باز بسیار زیبایی در نزدیکی دریاچه رسیدند.
همه برای فرود موافق بودندو فرود امدند.
اما امان از دل غافل که به محض مستقر شدن فهمیدن که در منطقه سانتور ها فرود اومدن.

- حــــــــمـــــلـــــــــه!
- یا پاک جاروی مرلین!

سانتور ها تیر و کمان هایشان را در اورد و به سمت پاک جارو و فایر بولت های فرسوده پرتاب میکردن.
فایر بولت ها و پاک جارو ها برای نجات جانشان ویراژهایی میدادند که اگر همچین قابلیتی را در بازی های کوئیدیچ به نمایش می‌گذاشتن قطعا فروش بیشتری نسبت به اذرخش ها و یا نیمبوس های تک و جفت داشتن.

- این چه ازادی ایه دیگه، کاش همون ویزلی ها سوارم میشدن.
- ویزلی که سهله، من حتی حاضرم لانگ باتم سوارم بشه ولی مورد حمله سانتور ها نباشم.
- رو سیستم تعلیقتون تمرکز کنید و جاخالی بدین به جای زر مفت زدن.

پاک جاروی پیر در هنگام گفتن این کلمات بود که تیری اتشین به او برخورد کرد، پاک جارو در حالی که اخرین کلمه‌ی عمرش زر مفت بود رو به پایین، با پایین تنه ای سوزان در حال سقوط بود

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/8/9 15:41:07
پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
دیروز ساعت 15:18
عضویت
1405/02/06
پست‌ها
72
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل سوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 9 آبان تا پایان جمعه 15 آبان

سوژه‌ی جدید

جا-جاروییِ هاگوارتز جای شوخی برداری نبود‌. جا-جارویی از قدیمی‌ترین، کثیف‌ترین و سیاه‌ترین جاهای هاگوارتز بود. جارو‌ها در نزدیک‌ترین حالت ممکن به یکدیگر، به صورت وارونه در جا-جارویی‌ها چپانده شده بودند و سر هر مسابقه‌ی کوییدیچ و یا هر تمرینی، مرلین مرلین گویان دعا می‌کردند که مبادا دست ویزلی‌ای به آن‌ها برسد. این از ناعدالتی‌های ناعادلانه‌ی دنیای جادوگری بود که آنها را برخلاف کاربرد اصلیشان که جارو کردن بود، به پرواز وا می‌داشتند. جارو را چه به پرواز آخر.

این‌بار اما ماجرا کمی فرق می‌کرد. اولین کلاس جارو سواری سال اولی‌ها بود. جاروها قرار بود برای نخستین بار با صاحبان دیگر احتمالی آینده‌ی خود ملاقات کنند.
جاروها می‌توانستند احساس ترس و شجاعت و حتی میزان اعتماد به نفس هر جادوآموز را حس کنند و براساس آن واکنش نشان دهند. هر چند بعد اینهمه مدت، هیچ سالی انتظار یک مشت جادوگر فسقلی را نداشتند که حتی هنوز فرق انتهای دسته‌ی جارو را با نوکش نمی‌دانستند.

مانند همیشه، روی زمین حیاط محل برگزاری کلاس با ردیفی از جارو‌هایی که چندان دل‌خوشی از جادوگران نداشتند، تزیین شده بود. با فاصله‌ای منظم و با لرزش‌های گاه و بی‌گاهی که هر کدام جاروها از خود در می‌آوردند و با تکان مشکوکی که داشتند به سختی توسط هر کسی نادیده گرفته می‌شدند.
جادوآموزان تک به تک جای خود کنار جارو می‌ایستادند و با کنجکاوی عمیقی به جاروها نگاه می‌کردند. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت و همانطور که دست‌ها به سوی جاروها دراز شده بود، بعضی جاروها با اکراهی قابل توجه از روی زمین بلند شده بودند. اما یک چیز این میان درست نبود. یکی از جارو‌ها با دیدن دست لرزان جادوآموزش، خود را چند متری عقب کشید و جارویی دیگر وقتی دید جادوگر جوانی به او تکیه داده است، لرژشی سهمگین کرد و صاحبش را بر روی زمین واژگون کرد.

اولین نشانه شورش جارویی، صدای ووش ووشی بود که از انتهای جاروها بلند شد. بعد یکی از جاروها خودت را از زمین بلند کرده و دیگری هم به دنبال او به سمت جنگل ممنوعه رفت. پیش از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان بدهد، جاروهای دیگر با خش خش و ووش ووش از جا پریده و هرکدام به سمتی پرواز کردند. آنها به هر سویی می‌گریختند، با احساس آزادی از بالای سر جادوآموز ها رد می‌شدند و به سمت درخت‌ها می‌رفتند و یا چند‌تایی با سرعت نور به سمت قلعه حرکت می‌کردند.
و این بود فرار جادویی جارویی به سمت آزادی و تمیزی! ووش!

حالا دیگر خبری از جاروها نبود که جادوآموز‌ها بتوانند با آنها تمرین کرده و آموزش ببینند. حال همگی باید به جستجوی جاروها می‌پرداختند و آنها را قانع به بازگشت به همان زندگی اسف‌بار می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرلین در 1405/8/9 5:44:46
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:25
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
134

پایان سوژه

مودی با تعجب به جمعیت هاگوارتزی نگاه می‌کرد که در اثر استعمال دخانیات دیگر ساکنین، بخوری شده و دچار توهم شده‌اند. نه دریایی از هافل‌آب در کار بود و نه گریفندوری‌ها ماهی شده بودند. تنها نتیجه آن بود که هافلپافی‌ها به شکل عجیبی به تعرق افتاده و در کف زمین سر می‌خوردند و گریفندوری‌ها که خیال برشان داشته بود ماهی هستند، به دنبال هافلپافی‌ها می‌رفتند تا عرق آنها را لیس بزنند. البته هرپوی کثیف هم در این میان قصد داشت همچین کاری انجام دهد. هرچند که او گریفندوری نبود، اما به‌نظر نمی‌رسید که این مسئله چنان برای او اهمیتی داشته باشد.

مودی سعی کرد حتی هاگرید را نیز مورد بازجویی قرار بدهد اما به‌نظر می‌رسید که متهم نیز خودش از اجناس خودش مصرف کرده و سرسختانه تلاش می‌کند تا تخم بگذارد زیرا به خیالش یک مرغ لاری است! 

آیا تحقیقات مودی به پایان رسیده بود؟ آیا او باید شکست خودش را می‌پذیرفت؟ آیا او باید اذعان می‌داشت که به دلیل ناتوانی‌هایش در حل این پرونده، شمار قربانیان بسیار بالاتر رفته و کسانی درگیر مسائل مربوط به آن شده‌اند که خودشان در این امر دخیل نبوده‌اند.

مودی فکری به ذهنش رسید تا بتواند حداقل در مرحلۀ اول، افراد را متفرق کرده و از بروز مشکلات دیگر جلوگیری کند. او تظاهر کرد خورشید است و قصد دارد هافل‌آب را تبخیر کند، همین موضوع باعث شد که سیل زرد رنگ به سمت زیرزمین روانه شود و گریفندوری‌های ماهی‌نما که در تعقیب هافل‌آب بودند را، با تصویر یک کوسه ترساند و آنها را به سمت برج راهی کرد. ناگهان فضا با حضور صدایی در هم شکست!

پیوز، پولترگایست شرور قلعۀ هاگوارتز رو به مودی کرد. بسیاری از جادوگران مبتندی ممکن است که پیوز را با اشباح معمولی مانند میرتل یا هدلس نیک اشتباه بگیرند، اما مودی که چشم‌هایش را در آسیاب باباقوری نکرده بود، خوب می‌دانست که پیوز از جنس دیگری‌ست.

رفتار او ترکیبی از خشم و شیطنت بود. می‌خندید و سر مودی فریاد می‌کشید که چرا دارد سرگرمی او را خراب می‌کند. همین مسئله اعترافی بود که به مودی ثابت می‌کرد تمام این قضایا زیر سر پیوز است!

مودی می‌خواست به پیوز دست‌بند بزند ولی این عمل کمی دشوار بود، نه این‌که چون پیوز به سرعت از دیوارها می‌گذشت و مدام می‌جنبید، بلکه چون او یک پولترگایست بود! چنین موجوداتی را نمی‌شود دست‌بند زد.

به دستور نویسنده، و به دلیل ضیق وقت، مودی به سرعت بارون خون‌آلود را احضار کرد زیرا بارون تنها شخصی بود که پیوز از او می‌ترسید و از او حساب می‌برد، اما آنچه که مودی به آن فکر نکرده بود این بود که بارون ابدا شبحی نیست که به خواست دیگران و محض سرگرمی بخواهد به حرف دیگران گوش بدهد. هرچند که او پیوز را دست بسته تحویل مودی داد، اما خودش تصمیم گرفت مافیای موادش را در دست بگیرد و اجازه ندهد که این صنف، بی‌صاحب باقی بماند.

پایان.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/03/04
آخرین ورود
دیروز ساعت 11:02
عضویت
1405/03/03
پست‌ها
149
در آنطرف زندان هاگرید، حالا مراسم سوگواری برای سیل آب‌هافلپاف و ماهی های گریفیندور برگزار شده بود چون همگی میدانستند این آب دیگر جامد بشو نیست و این ماهی ماهم تا ابد همینگونه خواهند ماند. ماهی های گریفیندور کم کم شکل ماهیانه تری به خود میگرفتند و از حالت انسانی خود خارج میشدند. آنها حالا باله داشتند و دیگر توانایی حرف زدن نداشتند.

تنها حاضران سالم این جمع، سالازار و معاونین و معلم ها، به اضافه ی جمعیت بازمانده ی ریونکلاوی ها و اسلیترینی ها بودند که طبق گفته ی جناب مدیر، حالا تعدادشان از ۵۰،۰۰۰ نفر هم بیشتر بود. (فقط ۱۶۰ نفر)
- بیایید برای این عزیزان پرپر شده... (جمعیت حاضر هق هقشان بلند شد) که حالا مقداری از آنها فرش زیر پایمان شده اند... سوگواری کنیم...

دامبلدور( که دیگر مدیر نبود، شاید فقط یک روح سرگردان بود) چندین ماهی را ناخواسته زیر پاهایش له کرد. صدای گریه ی جمعیتی که ماهی های مرده را دیده بودند حالا از صدای سالازار که سخنران مراسم بود بیشتر شد. سالازار سعی میکرد با داد زدن حرف خود را برساند.
- بیایید!! بیایید انتقام این بچه های بی گناه... این کودکان مظلوم را بگیریم!!!
- انتقام، انتقام، انتقام...
- انتقام، انتقام، انتقام...
- انتقام، انتقام، انتقام..

این صدا فقط با همبستگی ۳۰ نفر ریونکلاوی و ۱۰ نفر اسلیترینی تولید شد. و همین ۴۰ نفر که احتمالا از نظر سالازار بیشتر از ۳۰۰۰۰ نفر بودند، انتقام انتقام گویان به دنبال سالازار راهی دفتر گودریک گریفیندور شدند. بله گودریک گریفیندور! زیرا سالازار معتقد بود هرچقدر هم او دستی در این ماجرا نداشته باشد، الان موقعیت بسیار خوبی فراهم شده است تا گودریک را از میان بر دارد.

فرسخ ها آنطرف تر، هاگرید، کبوتر و جوجه ی به دنیا آمده از تخم:

جوجه جیک‌ جیک کنان به پای هاگرید میپیچید و هاگرید هم بعد از اینکه یک بار نزدیک بود روی او بنشیند، جوجه را در آغوش گرفته بود. کبوتر صدای کبوتری بیشتری در آورد که به تعبیر هاگرید این صدا یعنی تبریک قدم نو رسیده!
- قدم نو رسیدتون مبارک جناب هاگرید امیدوارم خوشمزه باشه.
- داری میگی بچمو بخورم؟؟؟

هاگرید بلند زد زیر گریه و کبوتر کلمات نا مفهومی( از نظر هاگرید هم کلمه بودند هم نامفهوم) را به زبان اورد و پر کشید و رفت. حالا هاگرید مانده بود و تخم شکسته و جوجه اش که با جیک جیک هایش حتما میخواست اولین کلماتش راه به حضرت هاگرید بگوید! مامان!

هاگرید بعد از شنیدن کلمه ی مامان از نوک جوجه، فراموش کرد که چند دقیقه ی پیش اشک هایش شر شر میریخت و بسیار خوشحال شد! جدی میگویم آنقدر خوشحال شد که روی تخم شکسته ی جوجه اش نشست و آن را هزار تکه کرد. حالا دیگر نه تخم شکسته ای بود و نه کبوتر بق بقو ای. هاگرید و جوجه اش تنهای تنها مانده بودند. هاگرید برای جوجه اش زیر آواز میزد و میخواند:
- من مانده اممم تنهااااای تنهااااا..
جوجه اش هم سه چهار بار دیگر به او گفت مامان. (طبق گفته های خود هاگرید، چون سندو مدرکی از این واقعه ی تاریخی در دسترس نمیباشد.)

حالا دوباره برمیگردیم بر سر گودریک گریفیندور بیچاره که پایش را روی میزش انداخته بود و چرت میزد اما با صدای پای ۴۰ نفر که با نزدیک تر شدنشان خود را ۴۰ نفری به در اتاق گودریک کوبیدند و در را از جایش دراوردند، از خواب خوشش پرید.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تولد نقش
1405/02/26
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:50
عضویت
1405/02/24
پست‌ها
209
سالازار مکثی کرد. نه برای اینکه بغضش را قورت بدهد، بغضش از آن بغض هایی نبود که قورت داده شود؛ بیشتر از آن بغض هایی بود که آدم دلش می خواهد چند بار نشانش بدهد.

- ما نمی‌ذاریم خون این ۴۷۰۰ دانش‌آموز...

یکی از اساتید آرام دست بلند کرد.
- قربان... الان کل مدرسه ۲۸۰ نفر بیشتر جادوآموز نداره.

سالازار نگاه سنگینی به او انداخت.

- همین نگاه کردن شما به آمار خشک و بی‌روح، باعث شده دشمن به خودش اجازه بده با احساسات ۹۴۰۰ دانش‌آموز بازی کنه.
- ولی...
- ساکت! آمارِ شما دروغینه!

آمار واقعا خیلی دشمن به نظر می‌رسید.

در همان لحظه، در اعماقِ سیاه و مخوف و بسیار بودجه برِ زندانِ هاگرید، خودِ هاگرید با افتخار روی تخمش نشسته بود. کبوتر هم همان روبه‌رو ایستاده بود و به تخم نگاه می کرد. اما بیشتر از این نتوانست بایستد؛ پس نزدیکِ تخم رفت و سرش را کج کرد به سمتِ چپ و راست. بعدش هم محکم به تخم نوک زد.

تق! تق تق تق!

هاگرید اخم کرد و داد زد:
- اوهوی! مراقب باش اون تو بچه خوابیده!

کبوتر پلک زد. بعد هم همان صدایی را درآورد که کبوتر ها در می آورند، اما هاگرید، جانورشناسی بود جانوردوست! برای همین کلامش را رمزگشایی کرد.

- چی میگی؟ میگی چرا خوابیده؟! پس تو نمی دونی بچه ها باید روزی 16 ساعت بخوابن تا قد بکشن؟
ها؟ میگی این که هنوز در‌نیومده؟ خب باس از همین حالا عادت کنه دیگه! بعدشم، این تخم خاصه! از همون تو قد میکشه.

کبوتر چند ثانیه سکوت کرد. بعد تصمیم گرفت وارد بحث علمی نشود. تجربه نشان داده بود هر بار با هاگرید درباره‌ی علم حرف می‌زد، علم سه روز مرخصی استعلاجی می‌گرفت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/19 22:45:43
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
تولد نقش
1404/06/01
آخرین ورود
دیروز ساعت 19:02
عضویت
1404/05/29
پست‌ها
236
- من آن مرغ سیه بالم... مـــــــــن آن مـــــــــــــرغ ســـیــــــــــــــــه بـــــــــــــــــالم! گریزان آشیـــــــاهاهاهاهان از من!

هاگرید که حافظه‌اش مانند بقیه‌ی توانایی‌های مغزش چندان تعریفی نداشت، خیلی زود فراموش کرد پرنسس است. پس به اصل خویش بازگشت و با سیس جوانک‌های عشق لاتی که یک ردای شیش جیب می‌پوشند و لبه‌ی جوب‌های کوچه‌ی ناکترن و آن طرف‌ها می‌نشینند و زنجیری دور انگشتشان می‌گردانند و برای هر ساحره‌ای که از مقابلشان عبور می‌کند ســــو می‌کشند، چمباتمه زد کنج محبس و مشغول آواز شد.

- گفتم مرغ... گوشنه‌م شد.

نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت. نه نتها مرغ، که هیچ جنبنده‌ای جز خودش آن جا نبود که نبود. پس تصمیم گرفت خودش تخم بگذارد و 21 روز روی آن بنشیند تا جوجه بشود و بعد کرم و مارمولک‌های کف زندان را بجود و در دهان جوجه بگذارد تا جوجه بزرگ شده و تبدیل به مرغ شود. آن وقت یک مرغ دارد که می‌تواند...

- اما چطور مرغی که خودم از جوجگی با خون دل بزرگ کردم رو بخورم؟ این مرغ مثل بچه‌ی خودم می‌مونه. اصلا درست که فکر می‌کنم، راست راستی بچه‌ی خودمه! ناسلامتی از تخم خودم متولد شده. آه مرغکم... دلتنگتم بابا. بذار به دنیا بیارمت.

پس هاگرید نشست و زور زد. خیلی زور زد. بیشتر زور زد... اما هیچ تخمی از نشیمنگاهش بیرون نزد. در عوض فتخش پاره شد و دل و روده‌اش از شکمش بیرون زد. هاگرید کم نیاورد و به زور زدن ادامه داد...

- خیلی مخلصیم!

این صدای کفتری بود که از پنجره‌ی بند وارد شده و مقابل هاگرید ایستاده بود. هاگرید به فکر فرو رفت.

- کفتر... چطوره بیخیال مرغ بشم و به همین کفتر بسنده کنم؟ از هیچی که بهتره. ولی نه! بنیه‌ای نداره. جثه‌ش کوچیکه. همون مرغش هم به زور می‌تونه جوابگوی انرژی مردانه‌ی من باشه. ولی اگه بیخیالش بشم، همینم از دست می‌ره...

هاگرید همان طور که در ابتدای پست به ضعف حافظه‌اش اشاره شد، پاک فراموش کرده بود مرغ را برای چه می‌خواهد.

دینگ دینگ دینگ

رشته‌ی افکار هاگرید، با نوک زدن کفتر به تخمش پاره شد. آماده‌ی یورش بردن به کفتر و شکارش شد...

- صبر کن ببینم راوی! گفتی نوک زدن کفتر به چی؟

هاگرید زیرش را نگاه کرد. یک تخم سفید و درشت روی زمین خودنمایی می‌کرد. درست در زمانی که در اندیشه‌ی کفتربازی به سر می‌برد، پروژه تخم گذاری به موفقیت رسیده بود.

در همین زمان که عامل فروش مواد محرک به دانش‌آموزان، در بند زندانی خودساخته مشغول تخم گذاری بود، سالازار اسلیترین در هاگوارتز به گرفتن ماهی از آب هافلپاف‌آلود می‌پرداخت!

- اکنون هاگرید ملعون که 50 نفر از دانش‌آموزان ما رو معتاد کرده بود، 70 دانش‌آموزی که نه فقط 130 دانش‌آموز بلکه امیدِ آینده‌ی 268 خانواده‌ی داغدار بودن... من به عنوان مدیر واقعا شرمنده‌ام و نمی‌دونم چطور باید پاسخگوی این 420 خانوده باشم.

سالازار چند لحظه‌ای سکوت کرد و ادامه داد:
- ببخشید بغض گلومو گرفت. عرض می‌کردم. هاگرید رفت اما من موظف هستم خون‌بهای این 891 دانش آموز رو بگیرم. نه از هاگرید... باید ببینیم هاگرید عمله‌ی چه کسی بوده؟ چه کسی او رو فریب داده تا با سلامت این 1420 دانش آموز بازی کنه؟ چه کسی با اصالتِ شما دانش‌آموزان دشمنی داره؟ مجازات مجرم اصلی، امروز اصلی‌ترین مطالبه‌ی برحق شما دانش‌آموزان عزیزه که داغدار 2300 نفر از دوستانتون هستید.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.