جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1384 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هنري گرنجر پسري بود به قد و قواره‌ي هري، با موهاي پركلاغي اما مرتب و با فرقي به سمت چپ صورتي نسبتاً لاغر ولي متناسب باچشم‌ها و دندان‌هايي مانند هرمايني(چشم‌هاي قهوه‌اي و دندان‌هاي پيشين كمي درشت) و هم‌سن هرمايني كه از مدرسه‌ي علوم و فنون جادوگري آمريكا يعني «مرلين كبير» به هاگوارتز منتقل شده بود و براي اولين‌بار با هرمايني در تابستان به خانه‌ي ويزلي‌ها مي‌رفت حس عجيبي داشت خيلي دلش مي‌خواست بدونه كه اين هري و رون چه شكلي‌‌اند آخه هرمايني خيلي از آنها تعريف كرده بود.
بالاخره رسيدند هرمايني كه متوجه اظطراب اون شده بود گفت:
_چيه؟!
هنري به تندي گفت:
_هيچي!
در باز شد رون ويزلي در مقابل در بود از ديدن تيپ ست هنري يكمي متعجب و شگفت‌زده شد و گفت:
_سلام هرمايني. اين پسرعموته كه گفتي از آمريكا اومده؟
_آره، تو مدرسه‌ي خودش خيلي معروف و محبوبه.
هنري كه يكمي احساس غرور بهش دست داده بود گفت:
_ اِ...سلام، من هنري گرنجرم.
رون كه از لهجه‌ي آمريكايي هنري ذوق كرده بود با دستپاچگي گفت:
_ اِ... سلام، بيايين تو.
هنري پس از هرمايني به داخل رفت و با خانواده‌ي ويزلي آشنا شد از فرد وجرج خوشش اومد اما با رون احساس راحتي بيش‌تري مي‌كرد بعد از مدتي كه يكم سبك‌تر شده بو به رون گفت:
_ هري اينجا نيست؟
_ اِ... پس هري رو هم مي‌شناسي؟
_ خب آره همه اونو مي‌شناسند اما هرمايني برام از اونو و تو خيلي چيزا گفته مثلاً تمام اتفقات پنج سال گذشته در هاگوارتز رو كه در مورد شماها بوده مي‌دونم.
_ اِ... هرمايني!
هرمايني كه مشغول صحبت با خانم ويزلي بود برگشت و گفت :
_ مگه چيه؟!
_ هيچي!
هنري به رون گفت:
_ تو هنوز جواب منو نداندي.
_ هان... آهان هري بالا خوابه آخه ديشب يكم دير رسيد اينجا، الآن ديگه بايد بياد پايين.
هري همچنان كه خواب‌آلود بود از پله‌ها وارد سالن شد.
جيني به تندي وبلافاصله پس از ورود هري به سالن روبه هنري گفت:
_اين هري پاتره
ناگهان متوجه نگاه آميخته با تعجب افراد حاضر در سالن شد و صورتش سرخ شد وقتي به هري نگاه كرد كه داشت لبخند مي‌زد خجالتش به اوج رسيد و به سرعت تا اتاقش دويد.
برادران ويزلي و هرمايني به پهناي صورتشان خنديدند هنري كه اندكي متوجه ماجرا شده بود لبخند زد و به سوي هري رفت دستش را جلو برد و گفت:
_سلام، من هنري گرنجرم.
هري كه ديگر هوشيار شده بود گفت:
_سلام، شما بايد پسر عموي هرمايني باشيد.
_خواهش مي‌كنم با من خودموني حرف بزن اين‌طوري من راحت‌ترم.
_هرمايني زياد درباره‌ي تو حرف نزده بود.
_عوزش من درباره‌ي شماها خيلي چيزا مي‌دونم.
هردو رفتند و روي صندلي‌ها نشستند.هري گفت حالا از خودت بگو.هنري كه يكمي هل شده بود گفت:
_خب... منم مثل هرمايني مشنگ‌زاده‌ام.در آمريكا بهترين مدرسه‌ي جادوگري مرلين كبيره اونجا مثل هاگوارتز اينقدر ماجراهاي باحال نداره ولي خب بدك نيست.من تو مدرسه‌امون بهترين دروازه‌بان بودم اما در جستجوگري و دفاع‌ هم عاليم. البته خودم به اين معتقد نيستم ولي بچه‌ها دائم اينو بهم مي‌گفتند.
هرمايني پريد وسط حرفش و گفت:
_ اون تو انواع طلسم‌ها مهارت داره و هيچ كس تو دانش‌آموزاي قاره‌ي آمريكا به پاش نمي‌رسه. اون در دستگيريه يك گرگينه نقش مستقيم داشته. هنري با اون گرگينه جنگيده و اونو معطل كرده تا مامورين وزارت‌خونه آمريكا بيان كمكش.
همه با تعجب به هنري نگاه مي‌كردند. دهن رون باز مونده بود. فرد وجرج نگاهي بين خودشون رد وبدل كردند و گفتند:
_وَوْ...
هنري كه از ديدن اين صحنه سرخ شده بود با لكنت گفت:
_ بابا اين هرمايني غلو مي‌كنه تازه من كه به پاي هري هم نمي‌رسم اگه من جاي هري بودم و در اين سن با ولدمورت...
ناگهان بدن همه به جز هري و هرمايني لرزيد(البته هرمايني يكم حلت ترس در چهره‌اش نمايان شد).هنري كه انگار يچيزي يادش آمده بود حرفش را اينگونه‌ادامه داد:
_ اِ ... ببخشيد يادم نبود.داشتم مي‌گفتم اگه من جاي هري بودم تا حالا صد بار از ترس تلف مي‌شدم.
هنري كه يكم آروم شده بود نگاهي مانند نگاه‌هايي كه دامبلدور به چشم هري مي‌كرد به چشم هري كرد و گفت تازه اين هريه كه بايد اون كار مهم را با ولد... لرد سياه بكنه.
همه با تعجب به هنري نگاه كردند و هرماني گفت:
_منظورت چيه؟
دوباره هنري به هري نگاه كرد و گفت:
_مثل اين‌كه كسي نبايد بدونه.
خانم ويزلي گفت غذا ديگه داره حاضر مي‌شه اين‌قدر مهمونامونو اذيت نكنين. رون هنري رو ببر به اتاق خودت.هرمايني تو هم كه مي‌ري به اتاق جيني.
هري و رون هنري را با خود به طبقه‌ي بالا بردند.
هنري پس از هري و رون وارد اتاق شد. رون گفت:
_ مي‌توني وسايلت رو بزاري توي اون كمد كنار پنجره.اين تخت كنار ديوار دست راست مال منه دست چپي مال هري و اون كنار پنجره‌اي مال توه.
هنري وسايلش را روي تخت انداخت. يك بسته‌ي دراز روي تخت باز شد و يك جاروي پرنده‌ي آذرخش ازش بيرون آمد. رون با تعجب گفت:
_پس تو هم از اينا داري!
_اينو جابزه بردم. آخه حدود سه سال پيش بهترين بازيكن نوجوان كوئيديچ در آمريكا شدم.
خانم ويزلي از طبقه‌ي پايين گفت:
_ بچه‌ها غذا حاضره بيان پايين.
موقع خروج هري صبر كرد تا رون از در بيرون رود سپس به هنري گفت:
_ تو منظرت از اون كار چي بود؟
_ اين كه يا تو بايد اونو بكشي يا اون تو رو.
هري با دستپاچگي گفت:
_ چي؟! تو از كجا... مي‌دوني؟!
_ببين من يكم ذهن‌بيني از توي كتابا ياد گرفتم. اما تو در اين مورد خيلي ضعيفي من با يك نگاه به اعماق وجودت نفوذ كردم ديگه چه برسه به ولدمورت و كساي ديگه‌اي كه در اين كار خيلي ماهر هستند.چرا چفت‌شدگي رو ياد نمي‌گيري؟ نترس من چيزي به كسي نمي‌گم. بيا بريم پايين غذا سرد ميشه‌ها!
هري با تعجب به او نگاه كرد به دنبالش به طبقه‌ي پايين رفت.
ويرايش شد!....ناظر انجمن....زاخارياس اسميت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هنري گرنجر در 1384/4/17 12:42:24
ویرایش شده توسط هنري گرنجر در 1384/4/17 12:43:28
ویرایش شده توسط زاخارياس اسميت در 1384/7/10 1:48:38
:bigkiss: :wi
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1384 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
همه توی سرسرا نشستن و دارن شام میخورن
هری: پیس پیس ... چو ...چو اهوم ....اهوم
فرد: بابا خودت رو کشتی این طوری نمیفهمه , بر هم نمیگرده
هری: خوب میگی چی کار کنم؟
جورج: از این شمعها که تازه اختراع کردیم استفاده کن همچین مجذوبت بشه
هری: آب دهن خطرناک نیستن؟
فرد: نه بابا فقط یکم نورشون از شمعهای عادی بیشتره
رون: هری به اینا اعتماد نکن همیشه آدم رو تو دردسر میندازن
فرد: تو خف بمیر
هری : کو دو تا از اونا رو بده بینیم
فرد: یکی بسه ها
هری: نه دو تا بده میخوام قشنگ توجه چو رو جلب کنم
هری دو تا شمع رو روشن میکنه و میگیره بالای سرش میخوام یک خونه برای خودم تو قلبش بسازم
هری شمعها رو روشن میکنه و میگیره بالا
ترق ... تورق..... فیش ...( صداهای انفجار های مواد منفجره ای)
همه ی سالن بر میگردن به هری نگاه میکنن
هری: این چرا این طوری شد؟ تابلو شدم که
فرد: جورج تو مطمئنی همه چیز رو به اندازه ریختی؟
جورج: نمیدونم شاید ...شایدم نه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1384 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
من که نفهمیدم اون که دست هری هست چیه فکر کنم از این بیسکوییتهای جرقه ای هست ولی در هر صورت من ایندفعه تصمیم دارم بی ناموسی ننویسم پس یه جور دیگه
دامبل در حالی که دستاشو باز کرده و چوبشو داده بالا:آآآآآآ...حالا همه باهم...امشب که مست مستم شیشه عرق به دستم!!!
هاگریدو اون پرفسور کناریه با صدای لاتی:از من نپرس کی هستم!!!
هری در حالی که مست کرده:بچه ها میخوام واسه کریسمس واسه اینکه یه حال درست حسابی بکنیم چوبمو بشکونم..
همه:ایول!!!
...شپلخ...چوب نمیشکنه جرقش میخوره تو دیگ ...!
دیگ شپلخ میشه تو هوا!!!
فرد:wow...دیدی جرج حتی منو تو هم نمیتونستیم به این خوبی غذای کریسمس رو نابود کنیم!!!
جرج:آخ چه حالی میده بخوره تو سر رون!!!
رون:ای نامردای بی مروت ناجوانمردا!!!دیگ شپلخ میشه که بخوره تو سر رون!!!
اونور چو بر میگرده ببینه چه خبره!!!
اون آقاهه که قرمز پوشیده با دهن پر:خانم محترم روتو برگردون (مامور امر به معروف اینجا چی کار میکنه از فلور بپرسین )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1384 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:خوش آمديد خوش آمديد به يك سال تحصيلي ديگر
همه شروع به كف زدن ميكنن..البته همه كه نه ..7 يا 8 نفر....
دامبلدور ادامه ميده:خب يه فكري پارسال به ذهنم رسيد كه خيلي به نظرم مفيد بود....و براي همين هم اينقدر ميزها خلوته
هري:بابا..ما كشته اون ايدتيم...تورو خدا مثله همون پيشبيني برباد رفته نباشه؟ ها ها ها...
همه :ها ها ها
دامبلدور:با ادب باش هري...وگر نه ميدم هاگر بخوردت..خب بزارين بگم كه چه فكري به ذهنم رسيد....وقتي ديدم سيريوس رفت زيره طاق نما ...ديدم كه محفل كه يه عضو ازش كم شده خيلي خلوت تر و بهتر شده...راهتتر ميشه به كارا رسيد..ديديم كه بهتره كه تو هاگوارتز هم همين كارو بكنم..يعني كه..
جيني:همرو سقد كني؟آره؟
دامبلدور:دقيقا آره...خب ميخوايين بدونين كه چطوري اينكارو كردم؟
هاگريد كه پشت دامبلدور با حالتي حيجاني وايساده بود گفت:آره بخو....بقو...بپو..بگو....زود تر...
دامبلدور گفت:نميگم تا بتركين...الان صبحونتونو بخورين
لوپين (كه قرار داشتنش در ميزه كناري بسيار مشكوك بود)گفت:دامبلي...الان شبه....
دامبلدور:اوه..الان شبه..اين همش اثرات قرصه ايگرگ* ديگه...اصلا زمانو يادم نميمونه..خب بخورين
هري براي اينكه مثل پدرش(كه جلب توجه ميكرد) نظر چو را جلب كند دو تا شمع به طرف بالا گرفت و گفت:بيتيتيش!
ناگهان شعله هاي دوتا شمع باهم قاطي شدن و شروع به بزرگتر شدن كردند...چو هم وقتي صداي جيغ جيني رو شنيد تند برگشت و اين صحنرو ديد يه لحظه به نظرش جالب رسيد و داشت لبخند ميزد ولي وقتي ياد دعواهايش با هري افتاد يه تف بزرگ به طرف ميزه هري پرتاب كرد كه به گردن رون خورد...
بعد از شامي مفصل ...
دامبلدور:خوش آمديد..خوش آمديد...به سال تحصيلي ديگر
لوپين:اينو يه بار گفتي..
دامبلدور:ا...اها..باشه..خب الان ميخواستم بگم كه چطوري بقيه بچه هارو سقت كردم....يه نامه دادم به اونها و گفتم كه بايد براي گردش علمي به وزارت بيان..اونها هم اومدن..بردنمشون به اتاق مرگ.. ..بهشون گفتم كه اگه نزديك طاق نما بشن ميفهمن كه كيا پشته اون هستن...اونها هم كه عقل تو كلشون نبود....اينهمه بچه ...هر كه ميخواست خودش بشنوه...اينقدر همديگرو حل دادن تا همه پرت شدن پشت پرده. ...چهار نفر هم موندن...يكي شون به يكي ديگه گفته بود كه :اگه همه رفتند حتما چيزه جالبيه ديگه.....بعد اونچهار تا هم رفتند....خيلي كودن بودند...من همه مرتكب هيچ قتلي نشده بودم و در آن جهان بخاطر اين كار بازخواست نميشدم....

بد عنق كه در هوا شروع به تخليه مثانه اش كرده بود گفت(البته با صداي شر شر كه ميامد تصور كنيد):خوانواده هاشون چي؟
دامبلدور هم كرد و گفت:بهشون نامه دادم گفتم كه بچه هاي اونها مثل هري پاتر ناخواسته مقابل ولدمورت قرار گرفته ولي به جاي زخم روي پيشاني تبديل به ديوانه ساز شدند....البته بهشون الكي اميد دادم..گفتم كه تا وقتي ولدمورت زنده هست اونها ديوانه سازن..اگر ولدمورت بميره اونها مثل قبل ميشن..
هري:بيچاره خوانواده هاشون..ولدمورت كه با ماست...ما هم قصد كشتنشو نداريم...پس تا آخر زمان خوانوادهاشون چشم انتظارن


------------
* قرص ايگرگ مخفف قرص«ايگرگتاتيك» هست كه باعث شادي هاي زود گزر ميوشد ولي بعد عوارضي جبران ناپذير دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/4/16 2:39:53
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 تیر 1384 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام من باز امدم!

راستش برنامه ام اینطوری بود هر 5 پست یک نقد ولی انگار بعد از نقد من بیشتر 2 تا پست زده نشد و حالا یک هفته گذشته! پس دیگه دل رو به دریا زدم امدم که نقد کنم!(خیلی کاره سختیه )

خب اولین نقد پست کالین کریوی!:

کالین یکم بی ناموسی نوشته و اگرنه پردازشش خوبه! مشکلی که من با داستان داشتم اینه که یکم در هم برهمه یا شاید ایکیوی من این چیزارو نمی کشه در هر حال رو هم رفته خوب بود ولی اگه سعی کنه موضوع جالب تری رو انتخاب کنه بهتره!

پست بعدی ماله گیلدی کاندیدایه وزارته! اگه ازش ایراد بگیرم شاید بعد که وزیر شد حال منو بگیره (شوخی بودا)

خب پست گیلدی:
خب منکه یکم خندیدم یکمی ها آخه ایشون همه چیزو به مرلین و تنفس مصنوعی نسبت می ده به هر حال خوب بود ولی مثل پست کالین یکم موضوعش... به هر حال زدن یک چکش بد نیست! والا یکم موضوعش تکراری نبود؟ آخه چقدر به این دبلیوسی گیر می دین! بازم می گم خوب و قابل قبول

خب امشب براتون یک نقاشی گزاشتم چون خیلیا امدن گفتن نقاشی بهتره پس من تصمیم گرفتم نقاشی بزار

تصویر تغییر اندازه داده شده

در آخر اگه عکس یا نقاشی هری پاتریه خوشگل و با سوژه داشتین به این آدرس میل کنید ممنون می شم
fleur_delacour1989@yahoo.com

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 تیر 1384 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
_ ببخشید آگایی... میشه لوطفا به سمت دابالیو سی ایشاره چنی؟
_ هومک؟
_دابالیو سی عرض چردم... چودوم طرفه؟
_ داداش چرا راه دور میری؟ همینجاس... (به درخته اشاره میکنه) آفتابه هم گذاشتیم...
یکی دیگه هم که داشته از اونجا رد میشده حرفاشونو میشنوه و به موضوع علاقه مند میشه!
_ آقا خدا عمرت بده... منم اتفاقا داشتم به مرلین فکر میکردم... من اینجا منتظرم میمونم تا شما کارتو بکنی...
_ جون شما راه نداره... اول شوما بفرما..
_ شرمنده میکنی...

یه ربع بعد...پشت درخت صف طویلی تشکیل داده میشه...
_ زود باش دیگه... عجله داریم...
_ چرا هل میدی لعنتی؟
_ آگا نیگاه نچن...
_ آفتابه رو کی بلند کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 تیر 1384 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هوومک کی اجازه داده این عکسهای بیناموس رو اینجا بزاری ونوس...هییییییییی چه بیناموسی از بلاد قزوین عکس گرفتی؟
هوم اشکال نداره بیا من ادامه میدم...
جاسم(اون اولیه که خم شده) به دوست پسرش:نیگا کن از اینجا نورممد نمیتونه ما رو پیدا کنه!!!
دومیه که بالای جاسمه(دوست پسرش):آخ پشتم
جاسم:کی بود؟
دوست پسر جاسم:فکر کنم نور ممده!!!
نورممد:هی بچه ها شما اینجا چی کار میکنید؟کسی اکبر و ندیده؟
شپلخ...اکبر(نفر چهارم)از بالا میفته رو نوممد...
همه:آخ!!!
جاسم:تواین موقعیت فقط گراپو کم داریم!!!
دوست پسر جاسم:ای گفتی!!!
نورممد:وای اگه میومد میدونی چی میشد!!!
اکبر:توهم یه تختت کمه ها نور ممد!!!
صدای گراپی از دور:منم بازی بچه هااااااااااا!!
شپلخ میخوره پشت اکبر(وااااااااااای هیی چه بیناموسی )(نفر پنجم)
همه میرن تو درخت!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 تیر 1384 02:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام من اولین نقدمو شروع می کنم هر کی اعتراضی داره برام پیام شخصی بزنه

نمایشنامه هری پاتر:

خب من خوشم امد اول امده در چند خط فضا سازی کرده و ترس بچه ها رو نشون داده و یکدفعه ونوسو وارد داستان کرده!
البته من از اصطلاحی که به ونوس داده خوشم نیمد چون هیچ ربطی به ونوس نداره!
نقل قول:
اصغر گل به دست اومد


اگر می گفت صغری گل به دست امد یه چیزی!!!!!(اصغر نام پسره و من منظورشو از گفتن این اصطلاح متوجه نمی شم لطفا نظرشو در پشت صحنه ی ایفای نقش بیان کنه!)

ولی در کل رون و ساده بود اما من انتظار بیشتری از ایشون داشتم!

نمایشنامه مرلین:

اولین اشتباهی که کرده بود ادامه ی نمایشنامه ی هری رو نوشته بود که فکر کنم اشتباه کرده و حواسش نبوده!
مشکل خاصی نمی بینم ولی این ایده ی ازدواج یکم تکراریه!
البته خواستگاری اونم بدون مقدمه چینی و وسط جمع بچه ها جالب بود!!!!!!

نمایشنامه ی سیریوس بلک:

پرداختش خوب بود ولی می تونست جالب تر بنویسه و همه چیزو مبهم نوشته! مثلا یکم ترس بچه هارو بیشتر نشون می داد نمایشنامه هیجانی تر می شد و مطمعنم سیریوس می خواسته داستان هیجانی باشه!
ولی ایده ی قشنگی بود

نمایشنامه ی کارآگاه ققنوس:

من کلا سر در نیوردم داستان چی بود و موضوع چی بود! اگر بره تو پشت صحنه ی ایفای نقش توضیح بده ممنون می شم
و اینکه این واقعا همه چیزش مبهم بود و پرداختش زیاد خوب نبود امیدوارم سعی خودشو بکنه و بهتر بنویسه!

نمایشنامه ی شاهزاده خالص:
من تو کف این نمایشنامه موندم!!!!!!!!!
سرهم جمع کنیم یک خط هم نمی شه!البته تعداد خط ها مهم نیست ولی اینی که شاهزاده نوشته رو نمی شه اسمش گذاشت نمایشنامه!امیدوارم دفعه ی بعد بهتر بنویسه!

فکر کنم خوب نقد نکردم چون بار اولمه اگر ایرادی می بینید بهم بگید!

دوستان می تونن درباره ی عکس هایه قبلی هم نمایشنامه بنویسن

نکته: فراموش نکنید که دنبالیه ی نمایشنامه ی همو ادامه ندید و هر کی برای خودش جدا نمایشنامه بنویسه!

من نقص هارو گفتم چون هری اینطوری می خواد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 تیر 1384 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست دادلي:اين عينك ها رو از كجا آوردي
دادلي:از كمو هري كش رفتم
دوست دادلي: همه ش ته استكانيه
دادلي:آره
دوست دادلي:اميد وارم خوب كار كنه
دوست دادلي:هي بچه ها اوومد بزنيد
دادلي:عجب توهمي داره...
دوست دادلي:چه سفيد...
عمو ورنون پشت دادلي وايستاده:
دادلي:واااااااااااااااااااااااااااااااااي اين چه چيزيه
دوست دادلي:واي چرا من اين رو كشف نكرده بوودم...عجب چيزه مامانيه..
(اي منحرف ها همتون منحرفيد )
عمو ورنون:حالا منو دو در مي كني مياي سيكار مي كشي
دادلي:عجب توهمي سگ گربه يقه آدم رو مي گيرن
ورنون: اين چي كشيده؟
دوست دادلي:بنگ دوست داري
عمو ورنون:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 تیر 1384 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
_یعنی میشه این پوست موز رو نبینه
وپله اول از همه واستاده:میگم بچه ها اینکار رو نکنیم
دومیه:خوبه نمره تکتو تو کارنامه بذاره
سومی:ببیند خورد زمین
دومی:حمله
معلمشون:صبر کنید اینا که برگهای امتحانی نیسسسسسسسسست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري