شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خورشید داشت در ظلمت شب ظهور میکرد و در امتداد افق می تابید که ناگهان مردی ظاهر شد.در آن روستای ماگلها آمدن چنین جادوگری بعید به نظر می رسید.این جادوگر را لرد ولدمورت می نامیدند.لرد ولدمورت برای عملی کردن نقشه اش تدبیرهای زیادی اندیشیده بود که آمدن به این روستا به نظرش بهترین آنها بود.ولی لرد ولدمورت نیزرغبت زیادی به آمدن به اینجا نداشت چون می دانست که ماگل های این روستا را به ذلت کشانده است و سودای خلاص شدن از او را در سر می پرورانند.لرد ولدمورت کسی است که دست خود را با خون بسیاری از این مردمان آغشت.
کلمان جدید: ظهور - ذلت - ظلمت - بعید - خلاص - نظر - رغبت - امتداد - تدبیر - آغشت
* ظهور = آشکار شدن * ذلت = خواری *ظلمت=تاریکی * بعید = غیرممکن * خلاص = آزاد *رغبت = میل * امتداد = طول *
سایه ای از ظلمت سراسر شهر را فرا گرفته بود.هیچ نور و صدایی دیده و شنیده نمیشد.درآن سوی لندن مردی در امتداد دیوار به آرامی قدم برمیداشت.خسته به نظر میرسید.رغبتی برای فرار نداشت.منتظر ظهور علامتی از دل شب بود تا شاید تدبیری باشد برای خلاص شدن از رنجش.حاضر بود برای رهایی از غم برگی که در دل داشت تن به هر ذلتی دهد.آرزو میکرد هیچگاه دستش به خون دامبلدور آغشته نشده بود.اسنیپ بعید میدانست کسی حرفش را باور کند.
و آنگاه كه لوئي چهاردهم سوار بر اسب رعناي خود همراه با مريدانش در اطراف شهر يورتمه ميرفت، هنوز در فكر نامه اي بود كه چند شب پيش از ديدنش شوكه شده بود. اول كار فكر ميكرد كه آن نامه را فردي براي مزاح با او فرستاده بود. چند روز پيش وقتي كه براي پناه از سرماي هوا لباس گرمي به تن كرده بود، به كنار شومينه رفت و شروع به نظاره ي نور شعله هاي آتش درون شومينه كرد كه ناگاه......... انگار كه آب سردي به روي او ريختند.در وسط فرشي كه روبروي شومينه پهن كرده بودند نامه اي خود به خود ظاهر گشت.به خود گفت"اين ديگر چيست؟" و بعد نامه را باز نمود و از آن اتفاق شوم آگاه گشت.لرد ولدمورت براي ديدن او مي آمد! مضمون نامه اين بود:ساعت 12 شب روز 13 ژانويه لرد ولدمورت ارباب تاريكي ها خواهان ملاقات با شماست. و حالا ساعت 12 شب بود و او در حال فرار بود.چه پيش خواهد آمد؟پاك عقلش را از دست داده بود!
آيا تا به حال ديده ايد كسي از دست لرد تاريكيها بگريزد و جان سالم به در ببرد؟
زمان از نیمه شب به سرعت در حال گریز بود، از نور شومینه در ساعتی از بامداد و در آن هوای سرد بیدار شدم بر حسب اتفاق از میان لباس های در هم و بر هم که اطراف ميزم پخش شده بودند پلیوری برداشتم که در وسط آن اول اسم خودم بافته شده بود، آن را الیسای عزیزم با دست های پاکش برایم بافته بود انگار آن حرف تمام گفتنی ها را گفته بود هر چند که دیگر میان ما نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي
ماری که کنار شومینه حلقه زده بود در تششع نور شومینه که با رنگ های سرد پوستش در هم آمیخته بود هیبتی خوفناک داشت.هنوز ساعتی نشده بود که موشی را که در وسط پرچین گیر کرده و تقلا می کرد را فرو بلعیده بود. اربابش به او گفته بود که اگر باز هم اتفاقی به انسانی حمله کند او را خواهد کشت. او با کسی شوخی نداشت.ازهمه قوی تر بود و از هر ماری وحشتناک تر. ولی مار میدانست که کشتن انسان ها چه لذتی دارد. خون گرمی که از بین لباس هایشان در دهانش میریخت لذتی جنون آسا داشت،لذتی که فقط او میدانست...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/19 3:03:03
آدمي از عالم خاکي نمي آيد به دست ! عالمي ديگر ببايد ساخت ! وز نو آدمي
مهمانی امشب را در قلعه پاکاز یاد برده بود.نگاهی به ساعت انداخت.حدود شش بود .هنوز فرصت داشت.با خود گفت امشب باید بهترین باشم.به سمت کمد رفت .آن را باز کرد و بدنبال لباسی گشت تا در این هوای سرد برایش مناسب باشد.از بین آنها یکی را انتخاب کرد و پوشید اما نمیتوانست کمربندش را پیداکند.به اطراف نیم نگاهی کرد و درست در وسط اتاق چشمش به نور زیبایی خورد.شعل های آتش شومینه بروی سگگ نقره ای آن به چشم میخورد.آن را از روی زمین برداشت و آرزو کرد که تا صبح اتفاق هایه زیبای برایش رخ دهد.
هوای غمگین و سردی بود هیچ کس بیرون نبود حدود 2 ساعت بود که زیر نور مهتاب نشسته بود و به اتفاق های این چند وقت فکر می کرد هم خوشحال بود هم ناراحت تصمیم گرفت بر گرده بره یه شام درست بخوره توی راه یدفه با سر رفت وسط گل های روی زمین یه کسی هلش داده بود سریع بلند چوبدستیش دستش بود هر چی به اطراف نگاه کرد کسی رو ندید اما چه طوری خورده بود زمین سعی کرد فراموش کنه و سری بر گرده بره لباسش رو پاک کنه تا کسی ندیده با خودش می گفت چطور این جوری شد سریع رفت بالا با اینکه جلوی شومینه نشسته بود اما بازم احساس سرما می کرد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/13 1:13:03
ساعت روی دیوار نزدیک دوازده بود.با اینکه خورشید در وسط آسمون بود اما ابرها مانع از آن میشدند تا نوری بر روی زمین بتابد.با اینکه هوا هنوز سرد نشده بود اما شوینه اتاقش روشن بود.هر از گاهی نگاهی به آن میانداخت گویی میترسید شعله های آن خاموش شود.نگاهی به اطراف انداخت.اتاقش برخلاف گذشته بسیار مرتب بود.همه چیز در سرجایشان قرار داشتند.لباس زیبایی بر تن داشت انگار منتظر مهمانی از سرزمینی دیگر بود.با دستمالی که در دست داشت عرق رویه پیشانیش را پاک کرد و دوباره به شومینه نگریست.اینار اتفاق عجیبی افتاد.نوری از داخل شومینه به بیرون آمد و بدنبال آن سایه زنی بر روی زمین نقش بست.هاگرید که کمی هول شده بود با لبخندی که به لب داشت به مادام ماکسیم خوش آمد گفت.
خوابش نمیبرد.از پنجره به نقطه ای در آنسویه جنگل ممنوع نگاه میکرد.گرچه شب بود و در سیاهی شب چیزی نمیدید اما سکوتش او را آرام میکرد.چیزی به صبح نمانده بود.باورش نمیشد که فردا با یکی از بهترین اشباح قلعه در بیرون از هاگواتز دیدار خواهد کرد.صدای قدم هایه کسی را از پشتش شنید.در حالی که چوبدستیش را محکم در دستش گرفته بود برگشت.کسی نبود اما هری مطمئن بود که گرمی نفس شخصی را در پشت گردنش احساس کرده است.
از پنجره قلعه به بيرون نگاه كرد . ديگه كم كم داشت صبح ميشد مه صبحگاهي روي درياچه و بالاي جنگل ممنوعه رو گرفته بود . آرام از سرجاش بلند شد و در حاليكه چوبدستيش رو فراموش كرده بود، به سمت در قدم برداشت . ناگهان از پشت در صداي داد و فرياد و بعدش هم صداي شكستن چيزي رو شنيد . حاضر بود شرط ببنده كه باز هم بدعنق ، يكي از شرور ترين اشباح هاگوارتز، مشغول اذيت كردن يه نفره.آه خداي من اين بدعنق كي ميخواد دست از اين كارهاش برداره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوباره مي سازمت هاگوارتز اگر چه بدون مدير خويش ستون به سقف تو مي زنم اگرچه با استخوان خويش