جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر

اولین مستند محصول لردپیکچرز
بی نوایان..........
با شرکت مظلومانه لردولدمورت.....
این فیلم یک مستند واقعی است و دیدن این فیلم برای کاربران ارزشی توصیه نمیشود.....
بسمالله الرحمن رحیم
دوربین یه محل خرابه خشتی رو نشون میده یه زن داره خاک میرزه رو سر خودش در حال گریه صورت خودش رو خنج میزنه....
دوبین سیاه میشه و نوشته ای رو تصویر ظاهر میشه.....
خانه ریدل.... دی ماه 1384
دوربین مرد مو بوری رو نشان میده .....
آب نیست نون نیست بهداشت نیست هیچی نداریم.....هیچی
لرد که رفتش لرد جدید هم نیامد ما مرگ خورا موندیم این خرابه....
نه بهداشت داریم نه غذا داریم بچه هامون دارن تلف میشن... آخه یکی نیست یه لرد بیاره بالا سره ما این مسئولین کجا هستن...
همی پسر من بله یه پسر دارم اسمش دراکو هست... ها داره تلف میشه خوب ای بچه طفل معصوم چه گناهی کرده باید فدای (x.x.x. )مدیران بشه مگه یه انتخاب لرد چقدر طول میکشه....
ها ......بله.....خانه ریدل تخریب شده الان شما نگاه پشت سره من کنید..... مردک بی ناموس اون جا رو نمیگم به این خرابه ها رو میگم....
دوربین از پشت لوسویس مالفوی تصور برداری میکنه و به طرف خرابه های خانه ریدل میچرخه.....
نیورگاه اتمی منهدم شده ..... همه تسلیحات از کار افتادن راکتور ها سوراخ شده گاز اسید آواداکورا همه منطقه رو گرفته..... نصف مرگ خواران مسموم شدن.....
دژ مرگ شکنجه گاه سفیدان شده محل دفع حقوق بشر
همه زندانی ها مردن جسدهاشون فاسد شده وبا اومده بهداشت نیست خوده مرگ خور های دژ هم بیمار شدن....
دوربین از روی چهره لوسیوس حرکت میکنه و قدم قدم در خرابه ها حرکت میکنه.... آهنگ نحسی روی فیلم پخش میشه... بچه 4-5 ساله ای نشون میده که دارن از آب جوب آب میخورن مادری که بچه خود رو داره شیر میده یه تصویر شطرنج می افته روی زن که آسلامی باشه..... دوربین میرسه به تابلو نقل قول:
و تصویر دوباره سیاه میشه و جایه دیگری رو نشون میده ....
مقابل درب سینما بهمن ماه 1384 :
گزارش گر : نظر شما در مورد این مستند چی بود....؟
مخاطب: فاجعه
صدای مخاطبی که گفت فاجعه در تصویر سیاه 3 بار منعکس میشه:....فاجعه....فاجعه....فا...
و موزیک دوباره شروع میشه فیلم تمام میشه و نام بازیگران و... نمیاش داده میشه و اینم آهنگ نیز پخش میشه......
جواب هم صدایی ها ......شده دکمه حذف کاربر
هر چی مرگ خوره شده بد بخت.....وب مستر شده بمب افکن
نه بمب اتم داره نه بمب افکن........ تصور کن ببین چی میشه
همه جنگ های بین محفل.......شده شیطنت دست بچه ها
تصور کن که تو میتونی.......که حتی تصور کردنش شده دیو دو سر
تصور کن که تو میتونی بشی تعبیر این آستکبار....
همه شدن زندانی این دیوانه......همه بوف کورن
هر ناظر انجمن شده یه مدیر گردن کلفت
همه آزاد آزادن........ اما این رو بدونید که همش یه کابوس
------------------------------
باز هم منتظر فیلم های ارزشی کمپانی لردپیکچرز باشید!!!
بی نوایان..........
با شرکت مظلومانه لردولدمورت.....
این فیلم یک مستند واقعی است و دیدن این فیلم برای کاربران ارزشی توصیه نمیشود.....
بسمالله الرحمن رحیم
دوربین یه محل خرابه خشتی رو نشون میده یه زن داره خاک میرزه رو سر خودش در حال گریه صورت خودش رو خنج میزنه....
دوبین سیاه میشه و نوشته ای رو تصویر ظاهر میشه.....
خانه ریدل.... دی ماه 1384
دوربین مرد مو بوری رو نشان میده .....
آب نیست نون نیست بهداشت نیست هیچی نداریم.....هیچی
لرد که رفتش لرد جدید هم نیامد ما مرگ خورا موندیم این خرابه....
نه بهداشت داریم نه غذا داریم بچه هامون دارن تلف میشن... آخه یکی نیست یه لرد بیاره بالا سره ما این مسئولین کجا هستن...
همی پسر من بله یه پسر دارم اسمش دراکو هست... ها داره تلف میشه خوب ای بچه طفل معصوم چه گناهی کرده باید فدای (x.x.x. )مدیران بشه مگه یه انتخاب لرد چقدر طول میکشه....
ها ......بله.....خانه ریدل تخریب شده الان شما نگاه پشت سره من کنید..... مردک بی ناموس اون جا رو نمیگم به این خرابه ها رو میگم....
دوربین از پشت لوسویس مالفوی تصور برداری میکنه و به طرف خرابه های خانه ریدل میچرخه.....
نیورگاه اتمی منهدم شده ..... همه تسلیحات از کار افتادن راکتور ها سوراخ شده گاز اسید آواداکورا همه منطقه رو گرفته..... نصف مرگ خواران مسموم شدن.....
دژ مرگ شکنجه گاه سفیدان شده محل دفع حقوق بشر
همه زندانی ها مردن جسدهاشون فاسد شده وبا اومده بهداشت نیست خوده مرگ خور های دژ هم بیمار شدن....
دوربین از روی چهره لوسیوس حرکت میکنه و قدم قدم در خرابه ها حرکت میکنه.... آهنگ نحسی روی فیلم پخش میشه... بچه 4-5 ساله ای نشون میده که دارن از آب جوب آب میخورن مادری که بچه خود رو داره شیر میده یه تصویر شطرنج می افته روی زن که آسلامی باشه..... دوربین میرسه به تابلو نقل قول:
آخرین نقطه مرزی خانه ریدل پایان منطقه ....
و تصویر دوباره سیاه میشه و جایه دیگری رو نشون میده ....
مقابل درب سینما بهمن ماه 1384 :
گزارش گر : نظر شما در مورد این مستند چی بود....؟
مخاطب: فاجعه
صدای مخاطبی که گفت فاجعه در تصویر سیاه 3 بار منعکس میشه:....فاجعه....فاجعه....فا...و موزیک دوباره شروع میشه فیلم تمام میشه و نام بازیگران و... نمیاش داده میشه و اینم آهنگ نیز پخش میشه......
جواب هم صدایی ها ......شده دکمه حذف کاربر
هر چی مرگ خوره شده بد بخت.....وب مستر شده بمب افکن
نه بمب اتم داره نه بمب افکن........ تصور کن ببین چی میشه
همه جنگ های بین محفل.......شده شیطنت دست بچه ها
تصور کن که تو میتونی.......که حتی تصور کردنش شده دیو دو سر
تصور کن که تو میتونی بشی تعبیر این آستکبار....
همه شدن زندانی این دیوانه......همه بوف کورن
هر ناظر انجمن شده یه مدیر گردن کلفت
همه آزاد آزادن........ اما این رو بدونید که همش یه کابوس
------------------------------
باز هم منتظر فیلم های ارزشی کمپانی لردپیکچرز باشید!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/13 23:38:45
جادوگران
موضوع: گزارشی از تولد دو سالگی از دید یک مسافر!
نویسنده: یک مسافر!
انگیزه: اعلام وجود
سبک نوشتاری: سولفات ایزوله اکسید خاله بازی!
رده سنی: ندارد
کاری از تامین برنامه شبکه راونکلاو پیکسار!(گروه فرهنگ و معارف غیر آسلامی)
تهیه کننده: یک مسافر!
کارگردان فنی: گراوپ
کارگردان هنری: پروفسور کوییرل
کارگردان تلویزیونی: کرآگاه ققنوس
کارگردان غیر تلویزیونی: سدریک دیگوری
کارگردان همینجوری: کریچر
کارگردان ذخیره: رون ویزلی
کارگردان تلفنی: دراکو مالفوی
کارگردان های بیشتر: ببر پیر ،هری پاتر ، ویکتور کرام ، کالین کریوی ، امپراطور تاریکی ، چرچیل ، کریچر ، ریموس
لوپین ، سالازار اسلیترین ، گیلیدی ، کینگزلی ، و چندی دیگر!
کارگردان های قسمت خواهران: نیفادورا تانکس ، هلنا گرنجر ، ونوس ( با عرض پوزش از سایر آنان به علت کمبود شنوایی در این بنده ی حقیر در حین معرفیشان از ذکر نامشان با استفاده از کلمه ی " سایر" استفاده می کنم)
کارگردانان غایب: سرژ ، آفتابه ی مرلین ، فلور دلاکور ، تانکس قدیم آمبریج جدید ، پروفسور لاوین
کارگردان گیم اسپات: ویلیام ادوارد
و بالاخره......
کارگردان ناظر : دامبلدور
------------------------------------------------------------------------
اپیزود اول : ( مکان: روبروی درب فست فود "آتیش" واقع در یک مکان ماگل نشین - زمان: 4 بعد از ظهر)
آسمان نیمه ابری است و پرندگان به انسان علامت میدن!! هوا به قدری سرده که مودی در حالت عادی در حال
لرزش شدیده . کفتر ، باز مودی و سدریک رو پیچونده و با یک پرنده که احیانا فنچ بوده پر زده و خودش رو به محل قرار رسونده و در بین پرو پاچه ی مدیران بال بال میزنه تا شاید تشنگی قدرتش رفع بشه! در کنار حاج کالین معلوم الحال یک عدد آتشفشان در حالتی نیمه فعال گهگداری به پرندگان اطرافش عکس العمل های مشکوک نشون میده!
در همین لحظه همه جا بوی الستور میپیچه و همه بسیار خوش به حالشون میشه!...سدریک نیز با قدمهایی محکم و سنگین خودنمایی می کنه.به نزدیکی جمع گرم آتشفشانی موجود میرسند و از احوالات هم مطع میشن و البته لبخند میزنند ولی چه چیز پشت این لبخند پنهانه هیشکی دوست نداره بدونه.
سدریک نگاهی به داخل رستوارن میندازه و میگه:
_آلبوس جان خوبی بابا؟...دستت خوبه؟
و شروع میکنه به بازی با دست شکسته شده بوده ی زاخی.
مودی که تازه یک بست گرد ققی زده بود با حالتی متوهم میگه:
_عجب توهمیه!...ما الان تو جهنمیم نه؟
ققی که به داخل رستوران خیره شده بود ، یهو چشمش به صندوق دارای رستوران خرد...
_ا من نمیدونستم جهنم هم حوری داره!!!!
تو همین حین یکهو یه پیکان لیموزین جوانان گوجه ای متالیک تیره جلوی رستوران می ایسته . راننده پیاده میشه و به طرف در هشتم میره و اونو باز میکنه....ناگهان گراوپ که کت و شلواری سیاه راه راه گوجه ای تنشه پیاده میشه و راننده رو هل میده تو جوب!...به چپ و راستش نگاهی میندازه و میگه:
_ارباب کرام نامرد هرماینی کش!...بفرمایید!....ارباب باید سریع پیاده شد!
یک عدد جی اف کش معلوم الحال به نام کرام از ماشین بیرون میاد ... بعدش ناگهان خم میشه داخل ماشین.
در همین لحظه صحنه تکون های شدیدی میخورده و ناگهان تصویر وارونه میشه(نکته ی فنی: فیلمبردار مودی است!...خطر کرام رو تهدید میکنه!)
------------------------------------------------------------------------
دیریم دیم دیم دین دین!(نکته ی آوا شناسی: ملودی پخش پیام فخرایی!!..نه ببخشید پیام بازرگانی!)
یا های های هییییییی هوهوهای در دام صیااااااااااااااااااااااااد یا های های هایی!...
صیاد با صدای افتخاری سرژ تانکیان!
سروش منتشر کرد!..تلفن مرکز فروش : 09125454545 خاله پری!!
------------------------
این داش زاخیه ما از اون بروبچز باحاله روزگاره!....سفارشت رو کردم یک حالی بهت بده که ....
ها کاکو!.....این حالی که می خوام بهت بدم آخرشه ها!....کاکو حواست باشه این حاله تو خاور میانه تکه ها!..گفته باشم!
زاخی و مودی سوار 206 خوشگل لوری میشن و حرکت میکنن......
به پشت چراغ قرمز میرسن و نگهان شیشه ها بالا میره و پرده ها کشیده میشه....ماشین شروع به تکون خوردن میکنه که در همین لحظه صدای آژیر پلیس به گوش میرسه!
_ماشین 206!....به شماره ی کابل سیتی عبور موقت!....زود کرد خاموش ماشین و پیاده شد!....
شیشه ی ماشین پایین میاد و مودی با چشمهایی قرمز به بیرون نگاه میکنه و گراوپ رو میبینه که یک لباس پلیس تنشه و سوار یک موتور پلیسه.
زاخی با دیدن این صحنه میگه:
_مودی بدبخت شدیم پلیس!
_زاخی مطمئنی توهم نیست؟!!
_توهم دیگه چیه بابا!
مودی و زاخی و گراپ در گوشه ی خیابون
_آخه جناو سربان!!!.....مگه ما چه خبطی کردیم!!
_آلودگی جسمی هم بود خودش یک جرم!...
مودی سری تکون میده و میگه:
_آخه جناو سربان!!... منه جووون!....اگه نتونم از این تابلو بازیا بکنم!...اگه نتونم حال کنم!....اگه ریلکست نباشم!.....عقده ای میشما!....اونوقت دیگه نمیتونم رول بنویسما!
موری با حالتی اوسگلانه دوربین رو نگا میکنه و گراوپ هم رو به دوربین میکنه و میگه:
_شما داشت چه نظری در مورد این کار؟...
آرمی که به شکل یک لکه چرکی است در تصویر دیده میشه و گوینده میگه:
_نیروی مبارزه با آلودگی جسمی و ....ناجا و دوستان!
-------------------------
دیریریم دیم دیم دیم(همون ملودیه پایان پیام بازرگانی)
---------------------------------------------------------------------------
اپیزود دوم (مکان : همونجا! و داخل همونجا...زمان : پنج دقیقه بعد از اپیزود اول)
دوربین دومبول ، سدریک و ققی رو نشون میده که با هم سعی دارن مودی رو سر جاش نگه دارن!
کرام دوباره صاف میشه و مودی هم آروم میشه.....یک کیک خز گوجه ای رنگ!( که خداییش خوشمزه بود) توی دستهای با کفایت کرام الدوله همایونی والا مقام ملک الوب مستر!
(ای نفس!...ای پامادور!...ای جی اف کش!....ای جی اف!!....بی تو سردمه!......بخاری های گازی و نفتی در دو نوع برقی و ذغالی برای هر نوع عمل! «کرام افروز»!...با گواهی نامه ی ایزو 091548788!)( نکته ی فنی: زیر نویس های تبلیغاتی با ته مایه هایی از هنر پاچه خواری!!!)
کرام کیک رو بالا میگیره و با صدایی تابلو تر از فریاد سرژ اعلام وجود میکنه و به طرف در رستوران میره.
همگی در کف رنگ کیک در توهم هستند که کرام الدوله ی ملک الوب مستر دست خالی از داخل رستوران خارج شده و به جمع آتشفشان نورد های حاضر پیوسته و خودنمایی و خودستایی نموده ما را مستفیض میکنند!....پس از کمی سلام علیک و نمودن حال یکدیگر تصمیم گرفته شد که برای جلوگیری از جلب توجه مشنگ ها کالین معلوم الحال را در سرما رها نموده و به داخل رستوران برویم....
به نزدیکی در میرویم که ناگهان در ما را غافلگیر نموده خودش با ذکاوت هرچه تمام باز شده و من متوجه مشوم که در ها از بعضی ها بیشتر میفهمند چون ما را به رسیدن به حوری های پشت میز یاری میدهد که ناگهان متوجه میشویم قرار است ما سایه ای باشیم برای دیگران پس با قدم هایی استوار از پله ها بالا رفته و متوجه میشویم جهنم چه جای خوبیست و همه جایش از حوری دارد و خلاصه میکنیم که ....چه بهتر!
در گوشه ای که از زاویه ی دید خوبی برخوردار نبود نشته و باز کمی حال را نمودیم و به سراییدن چند بیت چیز شعر مشغول گشتیم!....پس از چندی متوجه حضور پرفروغ و پر صلابت یگانه آستکبار باقی مانده در سایت شدیم!....بلی حضرت والا مقام همایونی ، نفس الدوله ی میر پامادور!....ریموس الدوله ی لوپینی ما را خیس کردند(خیس عرق) و چه افتخاری دادند که در توصیف نمی گنجد و حتی کمی لبخند نیز زدند که من به علت مصرف گرد ققی به توهم بودن این واقعه بیشتر عقیده دارم تا صحت آن.
پس از گذر کمی دقیقه ، یک نفر جادوگر مشکوک الحال که من گمان بردم از اتباع خارجکی باشند گذر بر تخم ققی که سرشار از امگا3 نیز می باشد نموده و همه جا به گند کشیده میش ود و این واقعه تا حدی اسفناک شد که آقای نظافتچی ما را دعوا کردند و من کمی ترسیدم و دلم برای مامنیم تنگ گشت! پس کمی گرد ققی زدم تا رفع کسالت شود!
کمی گذشت و به گمانم که ساعت کاری حوری ها به اتمام رسیده بود پس دیگر ماندن فایده ای نداشت، می خواستم رفع مزاحمت نموده و از دیگران خداحافظی کنم و بروم چون دیگر انگیزه ای نبود که ناگهان یک ساحره ی مشکوک الحال قدم بر بقایای تخم ققی گذاردند و در نزدیکی خیلی دور ما بر صندلی حکمت نشستند و شروع به تحقیق از راه دور بر حرکات و رفتار های کفتر نموند تا حدی که به نکات و نتایج جدید نیز رسیدند گویا و کفتران را از گونه ی پرندگان خط بزدند و بر گونه ی "دیدزنندگان" گماردند!....
کمی پس از کشف این نکته ی حیاتی دوستانی دیگر که ما ابتدا گمان بردیم هوری های شیفت بعد از ظهر باشند باقی مانده ی بقایای تخم ققی را خشکاندند و بر مسند دور خیلی نزدیک ما نشستند. اما اینبار ما غافلگیر گشتیدیم و بعدا متوجه شدیم که اینان گویا از اعضای مخفی سایت هستند و خیلی خوب شد و کلا اینکه چه بهتر!
باز کمی گذشت و ما کم کم داشتیم از دیدن یکدیگر به اوج توهمات شیطانی میرسیدم که گویا دیگر دوستان دعوت شده برای ایجاد تنوع حضور به هم رسانیدند و کم کم جمعمان جمع گردید....لازم به ذکر است که تا این لحظه برادر بسیار کوچک جثه ی ما "رون ویزلی" به علت محدودیت های فاحش فیزیکی در کنار ما بودند که ما متوجه ایشان شده بودیم!!
پس از گذری از زمان ما تازه فهمیدیم که گویا در همان زمانی که در روبروی درب رستوران بودیم شخصی بسیار معلومالحال که انصافا خودشان بودند با ذکر نام مقدس " دراکو مالفوی " ما را نموده بودند و من برای این بی توجهی از ایشان معذرت خواهی میکنم.
کمی گذشت و من کم کم حضور بسیاری دیگر از اعضا را که در همان زمان ابتدایی در روبروی رستوران حالشان را نموده بودیم درک کردم و متوجه شدم کریچر عزیز نیز وجود خود را به ما شیفتگان راهشان ارزانی داشته اند.
کم کم حضور همگان داشت برایم مسجل میشد که گویا بیخود مسجل شده بود چون در همین لحظه چندی دیگر از دوستان با عنواینی ارزشی چون " گیلیدی ، کینگزلی و سایرشان" نیز خود را در لیست انتظار درک والای بنده نهادند.
پس از هضم وجودی تمامی دوستان داشتم به خود افتخار میکردم که کریچر با بی رحمی تمام با کمربندی به جان من افتاد و گفت:
ایپزود سوم (مکان: داخل همونجا با چیدمانی متفاوت زمان: نمیدونم)
_گمشو پاشو !... میخوایم میز ها رو به صورت "L " بچینیم!!....با شنیدن این واژه به اهمیت استراتژی موجود پی برده سریعا از جایم بلند گشتم و در گوشه ای به امر نظارت بر اجرا پرداختم!
پس از کمی سر و کله زدن با عوامل اجرایی متوجه شدم که گویا ایشان من را داخل انسان نمی دانند و آتشفشان درونم خاموش گشت . در همین حال بودم که باز آتش سوزشی دهشتناک!!! بر پیکر خسته ام من را متوجه ساخت که گویا میز ها چیده شدند و حالا وقت نشستن است!....
پس کمی از زوایای مختلف به امر تحقیق و تفحص با موضوع " یک جا با دید عالی" پرداختم و سپس دیدم که گویا یک عدد کوه آتشفشان در مرکز منطقه برای تسلط بر اوضاع مربوطه جا گرفته اند...پس سریعا برای اجرای هنرهای ظریف پاچه خواری عزمم را جزم کرده ، با یک جفتک به مکان مربوطه رهسپار شدم ولی باز ارزش های کثیف موجود در روحیات دیگر جوامع پاچه خوار باعث شد تا من تنها به عنوان یک وسیله ، مرزی شوم برای جمع خواهران و برادران و این برای برادر حمید سابق امری بس سوزناک بود!
کمی گذشت و گذشت و ما هی به همدیگر توجه کردیم و متوجه شدیم همه چقدر ضایع هستیم!!....پس برای تنوع خواستیم کمی با وسیله ای مشنگی به ثبت این وقایع دردناک بپردازیم. به محض اینکه برای ثبت گوشه هایی از حقیقت اماده شده بودم جمعی از مطرودین!.(جمع مکدر ترد طرد شده ها) که عبارت بودند از :
یک عدد گیس نخراشیده که کت و شلواری آن را در بر گرفته بود و یک عدد باز هم گیس نخراشیده که او را نیز چیزی دیگر(از ذکر آن معذوریم) در بر گرفته بود!
بلی بر همگان روشن است که گیس های رانده شده ی سایت همان هایی هستند که قبلا با عناوین کاملا ارزشی از جمله حاجی دارک لرد یا همان امپراطور تاریکی و آبرفورث یا همان چرچیل ملقب به مملی چهره سایت جادوگران را با همکاری یک عدد جی اف کش ، با ارائه ی سبکی نو در ترانه خوانی اشعار نو!!! نزد اذهان جوامع کم توان ذهنی مخدوش کرده بودند!!....بلی آنان همان دسته ی گروه کر شعر وزین و جییگر " فیش فیشو" بودند!!....
کمی گذشت و ما دیدیدم چقدر بد است که ما اینقدر ضایع هستیم و چه خوب میشد که ضایع نبودیم که این خود در امر "خودشناسی فرا دورنی ایده اولوژیسم حاد" کشفی بزرگ محسوب میشود. پس برای بزرگداشت این واقعه دوستان آتشی ما از خودشان کمی غذای مشنگی موسوم به "پیتزا" در کردند و ما کمی خوردیم و فهمیدیم چیز های دیگری هم هستند که کش می آیند و این نیز بر چه بهتر بودن کل قضیه تاثیر داشت!
پس از خوردن آن چیز کشسان که بسیار طعم نان غیور میداد برای اینکه باز بفهمیم ما چقدر ضایع هستیم سریعا کیک را لمباندیم و من یکی که حالم داشت بد میشد!..سوئ تفاهم نشود خیلی خوشمزه بود ولی خوردن یک کیک با خامه ای بس زیاد پس از صرف غذای پری مانند پیتزا چیز ستمی میشود!
اپیزود آخر( مکان : همونجای اپیزود اول زمان : همه جا تاریکه، نمیدونم)
...سپس کمی از دعوای دموکراتیک عله و حاجی را بازدید تفریحی نمودیم و پس از کمی یخ زدن به همراهی جمعی کوچک از دوستان به سمت یک گیم نت ارزشی رهسپاریدیم و چند صباحی بازی مشنگی را نمودیم و سر انجام در هوایی سرد به خانه برگشتیم!....
صفحه کم کم محو میشه (فید اوت!!) و آهنگی ارزشی پخش میشه»
تیتراژ پایانی:
پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیاریییییییییییییت!!!....برگشتنی یه خواهری (بوقققق)
تهیه شده در مرکز قزوین بهار ، تابستان ، پاییز و زمستان 84-47
نویسنده: یک مسافر!
انگیزه: اعلام وجود
سبک نوشتاری: سولفات ایزوله اکسید خاله بازی!
رده سنی: ندارد
کاری از تامین برنامه شبکه راونکلاو پیکسار!(گروه فرهنگ و معارف غیر آسلامی)
تهیه کننده: یک مسافر!
کارگردان فنی: گراوپ
کارگردان هنری: پروفسور کوییرل
کارگردان تلویزیونی: کرآگاه ققنوس
کارگردان غیر تلویزیونی: سدریک دیگوری
کارگردان همینجوری: کریچر
کارگردان ذخیره: رون ویزلی
کارگردان تلفنی: دراکو مالفوی
کارگردان های بیشتر: ببر پیر ،هری پاتر ، ویکتور کرام ، کالین کریوی ، امپراطور تاریکی ، چرچیل ، کریچر ، ریموس
لوپین ، سالازار اسلیترین ، گیلیدی ، کینگزلی ، و چندی دیگر!
کارگردان های قسمت خواهران: نیفادورا تانکس ، هلنا گرنجر ، ونوس ( با عرض پوزش از سایر آنان به علت کمبود شنوایی در این بنده ی حقیر در حین معرفیشان از ذکر نامشان با استفاده از کلمه ی " سایر" استفاده می کنم)
کارگردانان غایب: سرژ ، آفتابه ی مرلین ، فلور دلاکور ، تانکس قدیم آمبریج جدید ، پروفسور لاوین
کارگردان گیم اسپات: ویلیام ادوارد
و بالاخره......
کارگردان ناظر : دامبلدور
------------------------------------------------------------------------
اپیزود اول : ( مکان: روبروی درب فست فود "آتیش" واقع در یک مکان ماگل نشین - زمان: 4 بعد از ظهر)
آسمان نیمه ابری است و پرندگان به انسان علامت میدن!! هوا به قدری سرده که مودی در حالت عادی در حال
لرزش شدیده . کفتر ، باز مودی و سدریک رو پیچونده و با یک پرنده که احیانا فنچ بوده پر زده و خودش رو به محل قرار رسونده و در بین پرو پاچه ی مدیران بال بال میزنه تا شاید تشنگی قدرتش رفع بشه! در کنار حاج کالین معلوم الحال یک عدد آتشفشان در حالتی نیمه فعال گهگداری به پرندگان اطرافش عکس العمل های مشکوک نشون میده!
در همین لحظه همه جا بوی الستور میپیچه و همه بسیار خوش به حالشون میشه!...سدریک نیز با قدمهایی محکم و سنگین خودنمایی می کنه.به نزدیکی جمع گرم آتشفشانی موجود میرسند و از احوالات هم مطع میشن و البته لبخند میزنند ولی چه چیز پشت این لبخند پنهانه هیشکی دوست نداره بدونه.
سدریک نگاهی به داخل رستوارن میندازه و میگه:
_آلبوس جان خوبی بابا؟...دستت خوبه؟
و شروع میکنه به بازی با دست شکسته شده بوده ی زاخی.
مودی که تازه یک بست گرد ققی زده بود با حالتی متوهم میگه:
_عجب توهمیه!...ما الان تو جهنمیم نه؟
ققی که به داخل رستوران خیره شده بود ، یهو چشمش به صندوق دارای رستوران خرد...
_ا من نمیدونستم جهنم هم حوری داره!!!!
تو همین حین یکهو یه پیکان لیموزین جوانان گوجه ای متالیک تیره جلوی رستوران می ایسته . راننده پیاده میشه و به طرف در هشتم میره و اونو باز میکنه....ناگهان گراوپ که کت و شلواری سیاه راه راه گوجه ای تنشه پیاده میشه و راننده رو هل میده تو جوب!...به چپ و راستش نگاهی میندازه و میگه:
_ارباب کرام نامرد هرماینی کش!...بفرمایید!....ارباب باید سریع پیاده شد!
یک عدد جی اف کش معلوم الحال به نام کرام از ماشین بیرون میاد ... بعدش ناگهان خم میشه داخل ماشین.
در همین لحظه صحنه تکون های شدیدی میخورده و ناگهان تصویر وارونه میشه(نکته ی فنی: فیلمبردار مودی است!...خطر کرام رو تهدید میکنه!)
------------------------------------------------------------------------
دیریم دیم دیم دین دین!(نکته ی آوا شناسی: ملودی پخش پیام فخرایی!!..نه ببخشید پیام بازرگانی!)
یا های های هییییییی هوهوهای در دام صیااااااااااااااااااااااااد یا های های هایی!...
صیاد با صدای افتخاری سرژ تانکیان!
سروش منتشر کرد!..تلفن مرکز فروش : 09125454545 خاله پری!!
------------------------
این داش زاخیه ما از اون بروبچز باحاله روزگاره!....سفارشت رو کردم یک حالی بهت بده که ....
ها کاکو!.....این حالی که می خوام بهت بدم آخرشه ها!....کاکو حواست باشه این حاله تو خاور میانه تکه ها!..گفته باشم!
زاخی و مودی سوار 206 خوشگل لوری میشن و حرکت میکنن......
به پشت چراغ قرمز میرسن و نگهان شیشه ها بالا میره و پرده ها کشیده میشه....ماشین شروع به تکون خوردن میکنه که در همین لحظه صدای آژیر پلیس به گوش میرسه!
_ماشین 206!....به شماره ی کابل سیتی عبور موقت!....زود کرد خاموش ماشین و پیاده شد!....
شیشه ی ماشین پایین میاد و مودی با چشمهایی قرمز به بیرون نگاه میکنه و گراوپ رو میبینه که یک لباس پلیس تنشه و سوار یک موتور پلیسه.
زاخی با دیدن این صحنه میگه:
_مودی بدبخت شدیم پلیس!
_زاخی مطمئنی توهم نیست؟!!
_توهم دیگه چیه بابا!
مودی و زاخی و گراپ در گوشه ی خیابون
_آخه جناو سربان!!!.....مگه ما چه خبطی کردیم!!
_آلودگی جسمی هم بود خودش یک جرم!...
مودی سری تکون میده و میگه:
_آخه جناو سربان!!... منه جووون!....اگه نتونم از این تابلو بازیا بکنم!...اگه نتونم حال کنم!....اگه ریلکست نباشم!.....عقده ای میشما!....اونوقت دیگه نمیتونم رول بنویسما!
موری با حالتی اوسگلانه دوربین رو نگا میکنه و گراوپ هم رو به دوربین میکنه و میگه:
_شما داشت چه نظری در مورد این کار؟...
آرمی که به شکل یک لکه چرکی است در تصویر دیده میشه و گوینده میگه:
_نیروی مبارزه با آلودگی جسمی و ....ناجا و دوستان!
-------------------------
دیریریم دیم دیم دیم(همون ملودیه پایان پیام بازرگانی)
---------------------------------------------------------------------------
اپیزود دوم (مکان : همونجا! و داخل همونجا...زمان : پنج دقیقه بعد از اپیزود اول)
دوربین دومبول ، سدریک و ققی رو نشون میده که با هم سعی دارن مودی رو سر جاش نگه دارن!
کرام دوباره صاف میشه و مودی هم آروم میشه.....یک کیک خز گوجه ای رنگ!( که خداییش خوشمزه بود) توی دستهای با کفایت کرام الدوله همایونی والا مقام ملک الوب مستر!
(ای نفس!...ای پامادور!...ای جی اف کش!....ای جی اف!!....بی تو سردمه!......بخاری های گازی و نفتی در دو نوع برقی و ذغالی برای هر نوع عمل! «کرام افروز»!...با گواهی نامه ی ایزو 091548788!)( نکته ی فنی: زیر نویس های تبلیغاتی با ته مایه هایی از هنر پاچه خواری!!!)
کرام کیک رو بالا میگیره و با صدایی تابلو تر از فریاد سرژ اعلام وجود میکنه و به طرف در رستوران میره.
همگی در کف رنگ کیک در توهم هستند که کرام الدوله ی ملک الوب مستر دست خالی از داخل رستوران خارج شده و به جمع آتشفشان نورد های حاضر پیوسته و خودنمایی و خودستایی نموده ما را مستفیض میکنند!....پس از کمی سلام علیک و نمودن حال یکدیگر تصمیم گرفته شد که برای جلوگیری از جلب توجه مشنگ ها کالین معلوم الحال را در سرما رها نموده و به داخل رستوران برویم....
به نزدیکی در میرویم که ناگهان در ما را غافلگیر نموده خودش با ذکاوت هرچه تمام باز شده و من متوجه مشوم که در ها از بعضی ها بیشتر میفهمند چون ما را به رسیدن به حوری های پشت میز یاری میدهد که ناگهان متوجه میشویم قرار است ما سایه ای باشیم برای دیگران پس با قدم هایی استوار از پله ها بالا رفته و متوجه میشویم جهنم چه جای خوبیست و همه جایش از حوری دارد و خلاصه میکنیم که ....چه بهتر!
در گوشه ای که از زاویه ی دید خوبی برخوردار نبود نشته و باز کمی حال را نمودیم و به سراییدن چند بیت چیز شعر مشغول گشتیم!....پس از چندی متوجه حضور پرفروغ و پر صلابت یگانه آستکبار باقی مانده در سایت شدیم!....بلی حضرت والا مقام همایونی ، نفس الدوله ی میر پامادور!....ریموس الدوله ی لوپینی ما را خیس کردند(خیس عرق) و چه افتخاری دادند که در توصیف نمی گنجد و حتی کمی لبخند نیز زدند که من به علت مصرف گرد ققی به توهم بودن این واقعه بیشتر عقیده دارم تا صحت آن.
پس از گذر کمی دقیقه ، یک نفر جادوگر مشکوک الحال که من گمان بردم از اتباع خارجکی باشند گذر بر تخم ققی که سرشار از امگا3 نیز می باشد نموده و همه جا به گند کشیده میش ود و این واقعه تا حدی اسفناک شد که آقای نظافتچی ما را دعوا کردند و من کمی ترسیدم و دلم برای مامنیم تنگ گشت! پس کمی گرد ققی زدم تا رفع کسالت شود!
کمی گذشت و به گمانم که ساعت کاری حوری ها به اتمام رسیده بود پس دیگر ماندن فایده ای نداشت، می خواستم رفع مزاحمت نموده و از دیگران خداحافظی کنم و بروم چون دیگر انگیزه ای نبود که ناگهان یک ساحره ی مشکوک الحال قدم بر بقایای تخم ققی گذاردند و در نزدیکی خیلی دور ما بر صندلی حکمت نشستند و شروع به تحقیق از راه دور بر حرکات و رفتار های کفتر نموند تا حدی که به نکات و نتایج جدید نیز رسیدند گویا و کفتران را از گونه ی پرندگان خط بزدند و بر گونه ی "دیدزنندگان" گماردند!....
کمی پس از کشف این نکته ی حیاتی دوستانی دیگر که ما ابتدا گمان بردیم هوری های شیفت بعد از ظهر باشند باقی مانده ی بقایای تخم ققی را خشکاندند و بر مسند دور خیلی نزدیک ما نشستند. اما اینبار ما غافلگیر گشتیدیم و بعدا متوجه شدیم که اینان گویا از اعضای مخفی سایت هستند و خیلی خوب شد و کلا اینکه چه بهتر!
باز کمی گذشت و ما کم کم داشتیم از دیدن یکدیگر به اوج توهمات شیطانی میرسیدم که گویا دیگر دوستان دعوت شده برای ایجاد تنوع حضور به هم رسانیدند و کم کم جمعمان جمع گردید....لازم به ذکر است که تا این لحظه برادر بسیار کوچک جثه ی ما "رون ویزلی" به علت محدودیت های فاحش فیزیکی در کنار ما بودند که ما متوجه ایشان شده بودیم!!
پس از گذری از زمان ما تازه فهمیدیم که گویا در همان زمانی که در روبروی درب رستوران بودیم شخصی بسیار معلومالحال که انصافا خودشان بودند با ذکر نام مقدس " دراکو مالفوی " ما را نموده بودند و من برای این بی توجهی از ایشان معذرت خواهی میکنم.
کمی گذشت و من کم کم حضور بسیاری دیگر از اعضا را که در همان زمان ابتدایی در روبروی رستوران حالشان را نموده بودیم درک کردم و متوجه شدم کریچر عزیز نیز وجود خود را به ما شیفتگان راهشان ارزانی داشته اند.
کم کم حضور همگان داشت برایم مسجل میشد که گویا بیخود مسجل شده بود چون در همین لحظه چندی دیگر از دوستان با عنواینی ارزشی چون " گیلیدی ، کینگزلی و سایرشان" نیز خود را در لیست انتظار درک والای بنده نهادند.
پس از هضم وجودی تمامی دوستان داشتم به خود افتخار میکردم که کریچر با بی رحمی تمام با کمربندی به جان من افتاد و گفت:
ایپزود سوم (مکان: داخل همونجا با چیدمانی متفاوت زمان: نمیدونم)
_گمشو پاشو !... میخوایم میز ها رو به صورت "L " بچینیم!!....با شنیدن این واژه به اهمیت استراتژی موجود پی برده سریعا از جایم بلند گشتم و در گوشه ای به امر نظارت بر اجرا پرداختم!
پس از کمی سر و کله زدن با عوامل اجرایی متوجه شدم که گویا ایشان من را داخل انسان نمی دانند و آتشفشان درونم خاموش گشت . در همین حال بودم که باز آتش سوزشی دهشتناک!!! بر پیکر خسته ام من را متوجه ساخت که گویا میز ها چیده شدند و حالا وقت نشستن است!....
پس کمی از زوایای مختلف به امر تحقیق و تفحص با موضوع " یک جا با دید عالی" پرداختم و سپس دیدم که گویا یک عدد کوه آتشفشان در مرکز منطقه برای تسلط بر اوضاع مربوطه جا گرفته اند...پس سریعا برای اجرای هنرهای ظریف پاچه خواری عزمم را جزم کرده ، با یک جفتک به مکان مربوطه رهسپار شدم ولی باز ارزش های کثیف موجود در روحیات دیگر جوامع پاچه خوار باعث شد تا من تنها به عنوان یک وسیله ، مرزی شوم برای جمع خواهران و برادران و این برای برادر حمید سابق امری بس سوزناک بود!
کمی گذشت و گذشت و ما هی به همدیگر توجه کردیم و متوجه شدیم همه چقدر ضایع هستیم!!....پس برای تنوع خواستیم کمی با وسیله ای مشنگی به ثبت این وقایع دردناک بپردازیم. به محض اینکه برای ثبت گوشه هایی از حقیقت اماده شده بودم جمعی از مطرودین!.(جمع مکدر ترد طرد شده ها) که عبارت بودند از :
یک عدد گیس نخراشیده که کت و شلواری آن را در بر گرفته بود و یک عدد باز هم گیس نخراشیده که او را نیز چیزی دیگر(از ذکر آن معذوریم) در بر گرفته بود!
بلی بر همگان روشن است که گیس های رانده شده ی سایت همان هایی هستند که قبلا با عناوین کاملا ارزشی از جمله حاجی دارک لرد یا همان امپراطور تاریکی و آبرفورث یا همان چرچیل ملقب به مملی چهره سایت جادوگران را با همکاری یک عدد جی اف کش ، با ارائه ی سبکی نو در ترانه خوانی اشعار نو!!! نزد اذهان جوامع کم توان ذهنی مخدوش کرده بودند!!....بلی آنان همان دسته ی گروه کر شعر وزین و جییگر " فیش فیشو" بودند!!....
کمی گذشت و ما دیدیدم چقدر بد است که ما اینقدر ضایع هستیم و چه خوب میشد که ضایع نبودیم که این خود در امر "خودشناسی فرا دورنی ایده اولوژیسم حاد" کشفی بزرگ محسوب میشود. پس برای بزرگداشت این واقعه دوستان آتشی ما از خودشان کمی غذای مشنگی موسوم به "پیتزا" در کردند و ما کمی خوردیم و فهمیدیم چیز های دیگری هم هستند که کش می آیند و این نیز بر چه بهتر بودن کل قضیه تاثیر داشت!
پس از خوردن آن چیز کشسان که بسیار طعم نان غیور میداد برای اینکه باز بفهمیم ما چقدر ضایع هستیم سریعا کیک را لمباندیم و من یکی که حالم داشت بد میشد!..سوئ تفاهم نشود خیلی خوشمزه بود ولی خوردن یک کیک با خامه ای بس زیاد پس از صرف غذای پری مانند پیتزا چیز ستمی میشود!
اپیزود آخر( مکان : همونجای اپیزود اول زمان : همه جا تاریکه، نمیدونم)
...سپس کمی از دعوای دموکراتیک عله و حاجی را بازدید تفریحی نمودیم و پس از کمی یخ زدن به همراهی جمعی کوچک از دوستان به سمت یک گیم نت ارزشی رهسپاریدیم و چند صباحی بازی مشنگی را نمودیم و سر انجام در هوایی سرد به خانه برگشتیم!....
صفحه کم کم محو میشه (فید اوت!!) و آهنگی ارزشی پخش میشه»
تیتراژ پایانی:
پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیاریییییییییییییت!!!....برگشتنی یه خواهری (بوقققق)
تهیه شده در مرکز قزوین بهار ، تابستان ، پاییز و زمستان 84-47
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/10 0:02:15
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/13 0:41:28
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/13 0:44:08
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/13 0:41:28
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/13 0:44:08
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/27
آخرین ورود: یکشنبه 9 دی 1397 12:20
از: القزوین- مصر- قلعهی الفرانکشتاین
پستها:
38

شرکت صادرات و واردات قالیچه المصطفی تقدیمی میکند
با شرکت:
لرد ولدمورت در نقش ولدی هولمز!
دکتر حسن مصطفی در نقش دکتر مصطفی واتسون!
سیرویس بلک در نقش جسد اول
سدریک دیگوری در نقش جسد دوم
گراوپی در نقش غول دره باسکرویل
هری پاتر در نقش لرد باسکرویل
بانوان سایت در نقش های فرعی
راز دره باسکرویل
قسمت اول: معمای نامه مرموز!
آهنگ جنگ ستارگان پخش میشه. نوشته ها روی صفحه مي یان:
ده هزار سال قبل از اینکه هری پاتر به دنیا بیاد در یک جای خیلی خیلی دور در این دنیای درندشت کارآگاهی به نام ولدی هولمز زندگی می کرد. او که از بچگی قیافه ضایعی داشت به پرورشگاه فرستاده شد و در آنجا به کمک بابالنگ دراز موفق شد به تحصیلات دانشگاهی خود ادامه دهد.....
و اینک چیزی جدید همه چیز را چیز می کند و در اینجا همه چیز به مغزی که توی کله سفید هولمز هستش احتیاج دارند....
.......
.........
...........
این مهم بود یه بار دیگه هم پخش می کنیم!
ده هزار سال قبل از اینکه هری پاتر به دنیا بیاد در یک جای خیلی خیلی دور در این دنیای درندشت کارآگاهی به نام ولدی هولمز زندگی می کرد. او که از بچگی قیافه ضایعی داشت به پرورشگاه فرستاده شد و در آنجا به کمک بابالنگ دراز موفق شد به تحصیلات دانشگاهی خود ادامه دهد.....
و اینک چیزی جدید همه چیز را چیز می کند و در اینجا همه چیز به مغزی که توی کله سفید هولمز هستش احتیاج دارند....
......
........
..........
اهنگ جنگ ستارگان قطع میشه و آهنگ ارباب حلقه ها پخش میشه
یه جنگل خیلی ترسناک خیلی خیلی ترسناک رو دوربین نشون میده. بارون و برف میاد! همینطور هم رعد و برق می زنه... توی جنگل دو تا چشم صورتی دیده میشه...
توجه فرمایید چون صدای فیلم ارباب حلقه ها از فیلمش کش رفته شده بعضی صداهای فیلم اصلی هم جا مونده...
دوربین میره بالا بعدش میاد پایین... دوباره میره بالا بعدش میاد... میره زیر زمین.... دوباره میاد روی زمین و در آخر روی یه دختری ایست می کنه. دختره در حال فرار کردن از چیزی هستش و به شدت وحشت زده هستش. لباساش هم پاره پوره شده که شطرنجی شده!
صدای پشت صحنه: موهاهاهاهاها.... صدای باد.... صدای صحبت های گندالف! .... صدای جیغ زدن ها....
دوربین میاد نزدیک مشخص میشه که لیلی اونز هستش که در نقش یه بنده خدایی داره بازی می کنه.
لیلی: کمک! کمک! کمک! کمک! کمک! ...... یه لحظه بر میگرده پشت صحنه رو نگا می کنه..... چی؟ اخه دیالوگم یادم رفته... باشه... ای وای کمک! ای مردم کمک!
مواهاهاهاها! تو هیچ راه فراری نداری
لیلی: ها این کی بود؟ کمک کمک کمک!
اه چقدر کمک کمک می کنی! دیالوگ دیگه نداری؟
لیلی: نه!
خوبه! پس بمیر! دددددددددددنگ! یه سایه به سرعت به لیلی ضربه می زنه و میره....
صدای فرودو در بگ گراند: من حاضرم! من حلقه رو به کوه هلاکت می برم.
فیلم فید میشه ....
آهنگ قطع میشه و آهنگ از کرخه تا راین پخش میشه....
فیلم از توی دماغ یه بنده خدایی فید اوت میشه.... ولدی هولمز نشسته و مشغول روغن زدن به سر کچلش هستش. کمی اونورتر دکتر مصطفی واتسون مشغول کشیدن آمپول هایی با علامت جمجمه هستش.
ولدی: اوه واتسون عزیزم چی کار می کنی؟
دکتر : ها با منی؟ دارم روی یه سم جدید کار می کنم! حیف کسی نیست روش آزمایش کنم
ولدی: آفرین ! این محلول کاشت مو به نظرم اثر نمی کنه
دکتر: مهم طول مدت درمانه
ولدی: واتسون عزیزم الان 15 ساله فک نمی کنی کافی باشه؟
دکتر: ولد گیر نده دیگه... عوضش سرت برق می زنه
ولدی: موافقم! من برم به زغال شومینه برسم داره خاموش میشه
دکتر: دو سیبه؟
ولدی: نه خانساره!
ولدی هولمز به سمت شومینه میره و تا خم میشه زغال ها رو هم بزنه فریادی بلند می زن..... آیییییییییییییییییییییییی نامرد بابام دراومد!
دکتر: ببخشید هولمز بهت که گفتم من نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم شرطی شدم هر کی خم میشه بهش حمله می کنم
هولمز: اخ اخ عجب دردی داشت حالا چی بود؟
دکتر: سولفات پتاسیم اسید کلرو هیدرو کربتات سیانور
هولمز: آه خوب پس چیز مهمی نیست. ولی دردش از اون دفعه که اورنیوم ذوب شده تزریق کردی بیشتر بود
دکتر: مهم نیست هولمز بزرگ میشی یادت میره
آهنگ قطع میشه... آهنگ هری پاتر از نوع ترسناک پخش میشه. دوربین از دید ولدی میشه.
ولدی: واتسون فک می کنی کیه؟
دکتر: چی کیه؟
صدای در میاد... تق ... تق ... تق
دکتر: جلل الخالق! اگه نمی دونستم اشتباهی دیالوگت رو زودتر نگفتی بودی می گفتم پیشگو شدی!
ولدی: حالا چه خاکی به سر بریزم
دکتر: این این کرو بار رو بگیر؟
ولدی: چی چی رو؟
دکتر: بابا همونی که توی گوردون فری من می گیره دیگه... صحنه اکشنه
ولدی: من نوفهم
دکتر: تو مگه هاف لایف 2 بازی نکردی؟
ولدی: چرا خوب ولی الان سال 1857 هستش.
دکتر: خوب یه جور دیگه میگم! بیا این مفتول دراز فولادی با سری به شکل دربازکن رو بگیر!
ولدی: آها بدش من! راستی واتسون اینو توی شورای فرهنگستان زبان فارسی مطرح کن!
دوربین حالا فقط دست های ولدی رو نشون میده که میله دستشه
دوباره صدای در میاد.
تق... تق .... تق
ولدی: واتسون چی کار کنم؟
دکتر: خب بپرس کیه!
ولدی: دکی تو نابغه ای! کیه پشت در؟ با توئم. بچه *** مگه تو *** نداری که زنگ می زنی در میری!
صدای مردونه کلفت: منم خانم پامفری
ولدی: ا خانم پامفریه!
دکتر: یه لحظه هولمز! اولن که اسم خدمتکار ما یه چیز دیگه بود... که الان کتاب هولمز دم دستم نیستش نگا کنم چی بود....دومن که خانم پامفری ماله هری پاتره... سومن که این خانم پامفری صداش همچین دورگس!
ولدی: راس میگی واتسون... خانم پامفری.. . عزیزم دستت رو بیار تو ببینم از لای در
خانم پامفری! دستش رو میاره تو و یه دست با موهایی فراوان از لای در میاد تو
دکتر: بسیار جالبه هولمز عزیز.... خانم پامفری احتمالن دچار بیماری های کشف نشده ای هستش!
ولدی: خب مهم نیست ! بیا تو
خانم پامفری داخل میشه در حالی که یه سینی دستشه و هیکلی چهارشونه و سیبل کلفتی هم داره
دکتر: مثل اینکه بیماری در مراحل حادی هستش!
ولدی: یا قمر بنی ریدل! عجب شیر زنیه
خانم پامفری: سلام جیگرا! هولمز برات نامه افرتم توی سینی رو سی کن
در این لحظه آهنگ فیلم قطع شده و صدای ضربان قلب پخش میشه. هولمز میله رو بلند می کنه و ضربه جانانه ای بر کله خانم پامفری می زنه و خانم پامفری رو مرحوم می کنه
دکتر: ایول هولمز کومبو زدی! هر چند من یادم نیست ما قرار بود خدمتکار خودمون رو بکشیم. احتمالن به خاطر کمبود هنرپیشه از مرد استفاده کردن
هولمز: مهم نیست واتسون عزیز مرحومه یا مرحوم نامه ای داشت بزا بخونم
دکتر: ای کلک روی پاکت عکس قلبه ... شبا هی صدای مسنجرت می یومد بالاخره کار خودتو کردی؟
هولمز دستی به سرش می کشه و سرش برق می زنه.
هاها! واتسون تو همیشه به تیپ خفن من. کله کچلم... دماغ تو رفته زیبام... گوشهایی که ندارم... رنگ پوست سفیدم و دستام که شل هستش حسودی کردی !
دکتر: ....
هولمز: ها نامه از طرف دوشیزه سر جوآنا الفردیتور فرستاده شده
دکتر: هولمز اون سر نیستش. سایه میله هستش
هولمز: آها!
دوربین از چشم هولمز خارج میشه و به حالت سوم شخص بر می گرده!
هولمز: نوشته که
سلام ولدی جیگر
خوبی؟ نامرد چرا شبا توی روم *****2khtar pesar دیگه ان نمیشی؟ ای دی منو اد کن i_love_u_valadi_666
دکتر: چه پروانه ای به خاطر ای دی ساخته
ولدی: نه بابا ممکنه پروفایل باشه. در ضمن مساله این نیست. نکته های مهمی داره
آهنگ خاصی پخش نمیشه!
ولدی: من احتیاج به آرامش دارم
دکتر: ساز بزنی؟
ولدی: آره جانم باید کمی ساز بنوازم
ولدمورت میره و یدونه سه تار ورمیداره
دلمب دلمب دلمب.... دلمب.... لمب ... لمب... خوبه واتسون کوکه!
دیم دیم دیم دیم دیم! موسیقی سنتی پخش میشه
نور صحنه کم میشه . ولدی روی صندلی نشسته تار می زنه. ولی صدای یه ارکسر کامل میاد.
واتسون کنار شومینه ایستاده و با چشمای خمار دوربین رو نگا می کنه. توی حس اهنگه یه امپول هم دستشه:
:
چنان هستم! چنانم مستم! چنان هستم من امشب!
چنان چیزی! چنان چیزی ! که در خاطر نیاید!
یاهوهوهوهوهوههاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها های های های هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهااااااااااااااای!
ولدی: ناز نفست!
ولدی هولمز ساز رو می ذاره پایین و واتسون هم می شینه ولی موسیقی هنوز قطع نشده. بعد از یه مدت صدای زدن یه کلید و عوض شدن نوار توی ضبط میاد.
ولدی: می دونی واتسون عزیز موسیقی ارامش بخشه. باعث میشه من راحتر فکر کنم.
دکتر: خب هولمز به چه نتیجه ای رسیدی؟
ولدی: گوشه نامه جای تف هستش که نشون میده. طرف از اب دهمنش برای چسب زدن نامه استفاده کرده. در ضمن نامه چاپ شده هستش. ولی چون رد کارتریجش مونده نشون میده طرف خسیسه . نامه روش جای چایی هستش که نشون میده کاغذ رو زیر لیوان گذاشته بوده
دکتر: یا لیوان رو روی کاغذ گذاشته بوده
ولدی: واتسون عزیزم تو یک نابغه ای! پاشو بریم!
دکتر: به نتیجه ای رسیدی؟!
ولدی: آره! بریم چایی بخریم!
با شرکت:
لرد ولدمورت در نقش ولدی هولمز!
دکتر حسن مصطفی در نقش دکتر مصطفی واتسون!
سیرویس بلک در نقش جسد اول
سدریک دیگوری در نقش جسد دوم
گراوپی در نقش غول دره باسکرویل
هری پاتر در نقش لرد باسکرویل
بانوان سایت در نقش های فرعی
راز دره باسکرویل
قسمت اول: معمای نامه مرموز!
آهنگ جنگ ستارگان پخش میشه. نوشته ها روی صفحه مي یان:
ده هزار سال قبل از اینکه هری پاتر به دنیا بیاد در یک جای خیلی خیلی دور در این دنیای درندشت کارآگاهی به نام ولدی هولمز زندگی می کرد. او که از بچگی قیافه ضایعی داشت به پرورشگاه فرستاده شد و در آنجا به کمک بابالنگ دراز موفق شد به تحصیلات دانشگاهی خود ادامه دهد.....
و اینک چیزی جدید همه چیز را چیز می کند و در اینجا همه چیز به مغزی که توی کله سفید هولمز هستش احتیاج دارند....
.......
.........
...........
این مهم بود یه بار دیگه هم پخش می کنیم!
ده هزار سال قبل از اینکه هری پاتر به دنیا بیاد در یک جای خیلی خیلی دور در این دنیای درندشت کارآگاهی به نام ولدی هولمز زندگی می کرد. او که از بچگی قیافه ضایعی داشت به پرورشگاه فرستاده شد و در آنجا به کمک بابالنگ دراز موفق شد به تحصیلات دانشگاهی خود ادامه دهد.....
و اینک چیزی جدید همه چیز را چیز می کند و در اینجا همه چیز به مغزی که توی کله سفید هولمز هستش احتیاج دارند....
......
........
..........
اهنگ جنگ ستارگان قطع میشه و آهنگ ارباب حلقه ها پخش میشه
یه جنگل خیلی ترسناک خیلی خیلی ترسناک رو دوربین نشون میده. بارون و برف میاد! همینطور هم رعد و برق می زنه... توی جنگل دو تا چشم صورتی دیده میشه...
توجه فرمایید چون صدای فیلم ارباب حلقه ها از فیلمش کش رفته شده بعضی صداهای فیلم اصلی هم جا مونده...
دوربین میره بالا بعدش میاد پایین... دوباره میره بالا بعدش میاد... میره زیر زمین.... دوباره میاد روی زمین و در آخر روی یه دختری ایست می کنه. دختره در حال فرار کردن از چیزی هستش و به شدت وحشت زده هستش. لباساش هم پاره پوره شده که شطرنجی شده!
صدای پشت صحنه: موهاهاهاهاها.... صدای باد.... صدای صحبت های گندالف! .... صدای جیغ زدن ها....
دوربین میاد نزدیک مشخص میشه که لیلی اونز هستش که در نقش یه بنده خدایی داره بازی می کنه.
لیلی: کمک! کمک! کمک! کمک! کمک! ...... یه لحظه بر میگرده پشت صحنه رو نگا می کنه..... چی؟ اخه دیالوگم یادم رفته... باشه... ای وای کمک! ای مردم کمک!
مواهاهاهاها! تو هیچ راه فراری نداری
لیلی: ها این کی بود؟ کمک کمک کمک!
اه چقدر کمک کمک می کنی! دیالوگ دیگه نداری؟
لیلی: نه!
خوبه! پس بمیر! دددددددددددنگ! یه سایه به سرعت به لیلی ضربه می زنه و میره....
صدای فرودو در بگ گراند: من حاضرم! من حلقه رو به کوه هلاکت می برم.
فیلم فید میشه ....
آهنگ قطع میشه و آهنگ از کرخه تا راین پخش میشه....
فیلم از توی دماغ یه بنده خدایی فید اوت میشه.... ولدی هولمز نشسته و مشغول روغن زدن به سر کچلش هستش. کمی اونورتر دکتر مصطفی واتسون مشغول کشیدن آمپول هایی با علامت جمجمه هستش.
ولدی: اوه واتسون عزیزم چی کار می کنی؟
دکتر : ها با منی؟ دارم روی یه سم جدید کار می کنم! حیف کسی نیست روش آزمایش کنم
ولدی: آفرین ! این محلول کاشت مو به نظرم اثر نمی کنه
دکتر: مهم طول مدت درمانه
ولدی: واتسون عزیزم الان 15 ساله فک نمی کنی کافی باشه؟
دکتر: ولد گیر نده دیگه... عوضش سرت برق می زنه
ولدی: موافقم! من برم به زغال شومینه برسم داره خاموش میشه
دکتر: دو سیبه؟
ولدی: نه خانساره!
ولدی هولمز به سمت شومینه میره و تا خم میشه زغال ها رو هم بزنه فریادی بلند می زن..... آیییییییییییییییییییییییی نامرد بابام دراومد!
دکتر: ببخشید هولمز بهت که گفتم من نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم شرطی شدم هر کی خم میشه بهش حمله می کنم
هولمز: اخ اخ عجب دردی داشت حالا چی بود؟
دکتر: سولفات پتاسیم اسید کلرو هیدرو کربتات سیانور
هولمز: آه خوب پس چیز مهمی نیست. ولی دردش از اون دفعه که اورنیوم ذوب شده تزریق کردی بیشتر بود
دکتر: مهم نیست هولمز بزرگ میشی یادت میره
آهنگ قطع میشه... آهنگ هری پاتر از نوع ترسناک پخش میشه. دوربین از دید ولدی میشه.
ولدی: واتسون فک می کنی کیه؟
دکتر: چی کیه؟
صدای در میاد... تق ... تق ... تق
دکتر: جلل الخالق! اگه نمی دونستم اشتباهی دیالوگت رو زودتر نگفتی بودی می گفتم پیشگو شدی!
ولدی: حالا چه خاکی به سر بریزم
دکتر: این این کرو بار رو بگیر؟
ولدی: چی چی رو؟
دکتر: بابا همونی که توی گوردون فری من می گیره دیگه... صحنه اکشنه
ولدی: من نوفهم
دکتر: تو مگه هاف لایف 2 بازی نکردی؟
ولدی: چرا خوب ولی الان سال 1857 هستش.
دکتر: خوب یه جور دیگه میگم! بیا این مفتول دراز فولادی با سری به شکل دربازکن رو بگیر!
ولدی: آها بدش من! راستی واتسون اینو توی شورای فرهنگستان زبان فارسی مطرح کن!
دوربین حالا فقط دست های ولدی رو نشون میده که میله دستشه
دوباره صدای در میاد.
تق... تق .... تق
ولدی: واتسون چی کار کنم؟
دکتر: خب بپرس کیه!
ولدی: دکی تو نابغه ای! کیه پشت در؟ با توئم. بچه *** مگه تو *** نداری که زنگ می زنی در میری!
صدای مردونه کلفت: منم خانم پامفری
ولدی: ا خانم پامفریه!
دکتر: یه لحظه هولمز! اولن که اسم خدمتکار ما یه چیز دیگه بود... که الان کتاب هولمز دم دستم نیستش نگا کنم چی بود....دومن که خانم پامفری ماله هری پاتره... سومن که این خانم پامفری صداش همچین دورگس!
ولدی: راس میگی واتسون... خانم پامفری.. . عزیزم دستت رو بیار تو ببینم از لای در
خانم پامفری! دستش رو میاره تو و یه دست با موهایی فراوان از لای در میاد تو
دکتر: بسیار جالبه هولمز عزیز.... خانم پامفری احتمالن دچار بیماری های کشف نشده ای هستش!
ولدی: خب مهم نیست ! بیا تو
خانم پامفری داخل میشه در حالی که یه سینی دستشه و هیکلی چهارشونه و سیبل کلفتی هم داره
دکتر: مثل اینکه بیماری در مراحل حادی هستش!
ولدی: یا قمر بنی ریدل! عجب شیر زنیه
خانم پامفری: سلام جیگرا! هولمز برات نامه افرتم توی سینی رو سی کن
در این لحظه آهنگ فیلم قطع شده و صدای ضربان قلب پخش میشه. هولمز میله رو بلند می کنه و ضربه جانانه ای بر کله خانم پامفری می زنه و خانم پامفری رو مرحوم می کنه
دکتر: ایول هولمز کومبو زدی! هر چند من یادم نیست ما قرار بود خدمتکار خودمون رو بکشیم. احتمالن به خاطر کمبود هنرپیشه از مرد استفاده کردن
هولمز: مهم نیست واتسون عزیز مرحومه یا مرحوم نامه ای داشت بزا بخونم
دکتر: ای کلک روی پاکت عکس قلبه ... شبا هی صدای مسنجرت می یومد بالاخره کار خودتو کردی؟
هولمز دستی به سرش می کشه و سرش برق می زنه.
هاها! واتسون تو همیشه به تیپ خفن من. کله کچلم... دماغ تو رفته زیبام... گوشهایی که ندارم... رنگ پوست سفیدم و دستام که شل هستش حسودی کردی !
دکتر: ....
هولمز: ها نامه از طرف دوشیزه سر جوآنا الفردیتور فرستاده شده
دکتر: هولمز اون سر نیستش. سایه میله هستش
هولمز: آها!
دوربین از چشم هولمز خارج میشه و به حالت سوم شخص بر می گرده!
هولمز: نوشته که
سلام ولدی جیگر
خوبی؟ نامرد چرا شبا توی روم *****2khtar pesar دیگه ان نمیشی؟ ای دی منو اد کن i_love_u_valadi_666
دکتر: چه پروانه ای به خاطر ای دی ساخته
ولدی: نه بابا ممکنه پروفایل باشه. در ضمن مساله این نیست. نکته های مهمی داره
آهنگ خاصی پخش نمیشه!
ولدی: من احتیاج به آرامش دارم
دکتر: ساز بزنی؟
ولدی: آره جانم باید کمی ساز بنوازم
ولدمورت میره و یدونه سه تار ورمیداره
دلمب دلمب دلمب.... دلمب.... لمب ... لمب... خوبه واتسون کوکه!
دیم دیم دیم دیم دیم! موسیقی سنتی پخش میشه
نور صحنه کم میشه . ولدی روی صندلی نشسته تار می زنه. ولی صدای یه ارکسر کامل میاد.
واتسون کنار شومینه ایستاده و با چشمای خمار دوربین رو نگا می کنه. توی حس اهنگه یه امپول هم دستشه:
:
چنان هستم! چنانم مستم! چنان هستم من امشب!
چنان چیزی! چنان چیزی ! که در خاطر نیاید!
یاهوهوهوهوهوههاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها های های های هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهااااااااااااااای!
ولدی: ناز نفست!
ولدی هولمز ساز رو می ذاره پایین و واتسون هم می شینه ولی موسیقی هنوز قطع نشده. بعد از یه مدت صدای زدن یه کلید و عوض شدن نوار توی ضبط میاد.
ولدی: می دونی واتسون عزیز موسیقی ارامش بخشه. باعث میشه من راحتر فکر کنم.
دکتر: خب هولمز به چه نتیجه ای رسیدی؟
ولدی: گوشه نامه جای تف هستش که نشون میده. طرف از اب دهمنش برای چسب زدن نامه استفاده کرده. در ضمن نامه چاپ شده هستش. ولی چون رد کارتریجش مونده نشون میده طرف خسیسه . نامه روش جای چایی هستش که نشون میده کاغذ رو زیر لیوان گذاشته بوده
دکتر: یا لیوان رو روی کاغذ گذاشته بوده
ولدی: واتسون عزیزم تو یک نابغه ای! پاشو بریم!
دکتر: به نتیجه ای رسیدی؟!
ولدی: آره! بریم چایی بخریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/9 10:25:41
Prof.Dr Hasan Mostafa ::: Professional Master Alchemist
[size=medium][co
[size=medium][co
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

قسمت دوم
پنجشنبه 8 دی ساعت:2 بعدظهر موقعیت:سری
دوربین از سقف اتاقی را نشان میدهد که پر از ابزار ماگلی هست. گوشه اتاق یه کامپیوتر با تمام تجهیزات قرار دارد و کلی سیم برق و سیم رابط و سیم مودمو و ... در کنار میز قرار داره. هری پشت میز نشسته و داره شعر «دل تنگ نميدم و دارم ميسوزم *** بازم خبري ازش نشد امروزم - سيمام همه نو مونده و سايت دان نشده *** جوراب سوراخممو خودم ميدوزم» را زمزمه میکند و تند و تند تایپ میکنه و اصلا متوجه این نکته نشده که باز پاش رو روی سیم سرور گذاشته:
هری(مسنجر): بله من شانزده سال دارم، خوشتیپ ، کار درست ، پول دار، شما چه طور؟ آها بیام voice. باشه.
صدای جیغی بلند تر از فریاد سرژ از آنسو شنیده میشود. هری چنان از جا می پره که کلش بشدت می خوره تو دوربین و صحنه کاملا کج شده و پسر از کادر خارج میشود. پس از چند لحظه با قیافه ای منهدم به صورت چوله (choleh )در کادر وارد می شود.
نمید: تو کی از این ننر بازیهات دست برمی داری. تو 16 سالته؟!!! تو ناسلامتی هم سن بابابزرگ منی. آدم با هر کی که سلام کرد که زود صمیمی نمیشه.
قلب پسر شروع به دویدن کرد و احساس نا خوشایند پوچی در چاه شکمش داشت
هری:کی؟!!!من ؟!!! بابا این حرفا رو نزن یه وقت یکی میشنوه واسمون دست میگیره. من از کجا می دونستم تویی؟ من فقط می خواستم اونو به لوپین معرفی کنم.
نمید:آره جون خودت. باز تو جو گیز شدی؟ چرا اختر رو برای بیجامه پارتی دعوت کردی؟ مثل اینکه تو باز دلت گراپی رو میخواد. خجالت نمیکشی ؟ باز تو اژدهات یاد مجارستان کرد. الان دارم میام اونجا.
پسر نگاهی ناامیدانه به دوربین می اندازد و فریاد میزنه «من که می دونم همه اینا زیر سره کوییرله. مگه دستم بهت نرسه ». در حالیکه زمزمه می کنه «گریه کن، گریه قشنگه ...» به سرعت صحنه را برای سکانس بعدی ترک میکند. دوربین برای چند لحظه ساکن میماند و بعد فیلمبردار میگه: آدم نباید تو مسائل خصوصی زندگی مردم دخالت کنه بهتره خاموشش کنم. و تاریکی ...
ساعت:4 بعدظهر موقعیت:لندن
دوربین بصورت اسلوموشن در حال فیلمبرداری میباشد و حضور پرشور جمعی از ساحره ها و جادوگران را در میدانی نشان میدهد که بصورت قایمکی خود را با پودر پرواز به درون آتش پرتاب میکنند.دوربین بر روی
علامتی که سر در آتش نوشته شده می ایستپد:
از پذیرفتن باجامگان معذوریم. در صورت سلام کردن بی ناموس خواهید شد
ساعت:4:15 بعدظهر موقعیت:روبه روی بی جامعه پارتی
دوربین از پشت یک ماکسیما که در جلوی مکان جشن ایستاده بالا می آید و پسری را که بعید بنظر میرسد بعد از این جشن زنده بماند را دنبال میکند.گام های پسر بر سنگ فرش خیابان پژواکش داشت.او هنوز موقعیتی برای پارک کردن پیدا نکرده بود چون یک جادوگر بوق پژو 206 مشکی خود را جای او پارک کرده.پسر چوبدستیش را از جیبش درآورده و به سمت 206 میگیرد چنان که نورش به دیوارها پاشیده شد .
هری: جریوس
ماشین بطور غیر قابل توصیفی از وسط به دو نیم شده و پسر بی توجه به آن از آنجا دور شد.
ساعت:4:30 بعدظهر مکان:پی جی 18
دوربین از در وارد میشه و یه کافی شاپ ساده که با جادو بزرگ شده رو نشون میده. هری دم در ایستاده یه نگاه خریدارانه به داخل میکنه. داخل پر از آدمای ارزشیه. اکثرا جادوگر و تک و توکی هم ساحره. وسط سالن روی یه میز یه کیک بزرگ شکلاتی که بسیار شبیه آتشفشان است دیده میشود. کالین کریوی نشسته بغل کیک و در حال ارشاد پسریست که نور از آنجایش در حال تابیدن است.الستو سعی میکند از تمام صحنه های بیناموسی به روش ماگولیسمی عکس بگیرد.هر جادوگری که وارد سالن میشه با توجه به اخطار روی در میگه:چقدر اینجا خلوته. سدریک، مرلین، سالازار و گیلدی میز بعدی نشستن و تا چند تا میز اونور تر هیچ ساحره ای به چشم نمی خوره. آلبوس داره میز به میز می چرخه. یه قدح دستشه. سر هر میز کلی چونه میزنه.
هلگا هافلپاف : «من و خواهرم 2000 گالیون دادیم تاکسی اومدیم تا اینجا. حالا 4000 گالیون بدیم تو. 2000 گالیونم بدم برگردیم. بابام دیگه تو خونه راهمون نمیده»
سدریک: «من که دعوتم. از کسی که دعوتش کردن پول نمی گیرن که». مرلین و سالازار هم با سر تایید میکنن.
اما ایوانز: « چه مسخره. خودتون جشن برگزار می کنید، خودتونم پولشو بدین»
توی قدح آلبوس یه 2000 گالیونیه که اونم مال خودشه. ناگهان زمین میلرزد دوربین دور خودش می چرخه و فیلبردار زمین می خوره. کرام در بالای میزی ایستاده و چوبش در دستش هست. نزدیک سقف یه علامت قرمز رنگ به چشم می خوره، شکل یه آتشفشان خاموش!!! کرام فریاد میزنه این علامت وب مستر اعظم عله پاتر هست احترام بگذارید. همه تازه متوجه ورود هری میشن. نفسها در سینه حبس میشه. هری با غرور قدم جلو میذاره و با صدایی آروم و پرتهدید می گه: اهم، اهم. هر کی تا 5 دقیقه دیگه پولشونده یا میدم حاجی براش یه نوشابه اتک باز کنه...
ناگهان همه میریزن سر آلبوس. دوربین می خوره زمین، هزارپا، نه صدها پا . فریادهای فیلمبردار در التماس بقیه گم می شه.
«تو رو به خدا اول از من بگیر»
« نه من اول»
«نه، نههههههه، کرام داره منو نیگاه میکنه»
«وای بر ما کرام داره میاد این طرف»
در عرض 3 دقیقه پولها در قدح ریخته شده. کرام قدح رو برمیداره. دوربین به آرامی بلند میشه. فیلبردار داره تلو تلو می خوره. تصویر می لرزه. یه چیزی پخش زمین شده. آیا این موجود کوفته و آبلمبو آلبوس دامبولدوره؟!!!
همه سر جاهاشون نشستن و منتظرن هری سخنرانیشو شروع کنه. سرژ و کتی بل(!!!) دارن سعی میکنن آلبوسو حال بیارن. در یک گوشه نیمه تاریک یه نفر وایساده و روشو کاملا پوشونده. میاد جلوی آلبوس و یه ورد می خونه و آلبوس یه دفعه سر پا میشه. آلبوس یه نگاهی می کنه و میگه: هووووم... اونی که تا حالا هیچ کس چهرشو ندیده. خودتی، نه؟ ممنون کوییرل جان.
هری می خواد سخنرانیش رو شروع کنه. با چوبش اشاره می کنه به گلوش و میگه لوموس. در یه چشم به هم زدن نوک چوب روشن میشه. مدیرا میرن کمک.
بلیز زابینی در حالی که از خنده نفسش بند اومده، میگه: اینو، باید بره کلاس دوم.
آلبوس: حقت همینه. آخه تو که فرق دو تا ورد ساده رو بلد نیستی، چه جوری شدی وبمستر.
دوباره بلند میشه. هری به طرز غریبی احساس آب رفتن می کرد زیر گلوش سوخته و قرمز شده. با خنده ای تصنعی میگه: پیش میاد دیگه. خوب اینجا کوچیکه اصلا احتیاجی نیست. همه شما صدای منو میشنوید. و در حالی که سعی می کنه نشون بده هیچ اتفاقی نیفتاده، ادامه میده
هری:بنامه آنکه ساحره را به وجود آورد تا جادوگر به او خدمت کند.شما ها وقتی وارد یه جایه باحال میشید مثل جادوگران باید نکات آسلامی رو رعایت کنید. از نظر من آزادي در انجمنها چيز خيلي مهميه. اصلا اینجور نیست که من تصمیم بگیرم همونطور که شاید خیلی چیزا الان بر طبق میل من نیست ولی در سایت وجود داره.به نظر من آدم نباید نه برای خودش مرز مشخص کنه و نه برای دیگران مرز ها همش تو قوانین اومده و به نظر من هر جایی که توش لذت میبریم رو باید توش بنویسیم حالا هر چی میخواد باشه خلاصه نظر من اینه که انجمنها باید یک مکان آزاد برای نوشتن باشه و مرز بندی ها توش به حداقل برسه.واقعا ما بايد ياد بگيريم وقتي رفتيم جلو تا تهش باشيم الكي رو هوا حرف نزنيم.اين از خصوصيات من هستش كه به يه چيزي گير بدم ول نميكنم تا...تا شو ديگه ميتوني از اينكه چند نفر از سايت رفتن بفهمي. هری اجتماعی نیست تک رو عمل میکنه دوست نداره رهبر جمع باشه و این همون چیزیه که باعث میشه من گروهی کار نکنم..تو شروع کن هر کسی خواست همکاری میکنه هر کسی خواست نمیکنه لازم به این نیست که روی این که همه بیان تو کار بحث کنی.اصلا لازم نیست شما هر روز در تاپیک ها پست بزنید اگه چیزی برای نوشتن ندارید چیزی هم ننویسید. فرق هست بين سكون در يك شخصيت با رفتارهاي منطقي و بيوگرافي تعريف شده اون. هنر اونه که توی یه نوشته تمیز چیزای جالبی بندازی. کلا اون چیزی که در رول بسیار جذابیت داره حداقل برای من سوارشدن روی موج رول هست یعنی باید ببینی الان وضعیت چیه و در اون رابطه کار کنی نه اینکه سرو بندازی پایین و از خودت بنویسی. قرار نيست همه دنيا بتونن خوب و عالي بنويسن.رول ايده آل براي من اينه كه توش هفته اي 20 تا پست بخوره. تمام چيزايي كه مينويسم و كارهايي كه ميكنم برنامه ريزي شده بوده و هست و خواهد بود...
در حالی که همچنان هری بر روی قله آتشفشان نشسته و در حاله سخنرانیست دوربین عده ای از جادو گران رو نشون میده.جاسم و نورممد در حال بریدن کیکن و الستور بعد از چک کردن تک تک اونها به وسیله انگشت اونها رو به ساحره ها و جادوگران میده.کتی بل و آلبوس در آنسوی میز در حال راز و نیاز کردن هستن و عده ای از جادو گران و ساحرها در حال گفتگو.ناظری که از اماکن برای جشن فرستاده شده در گوشه ای از سالن بخواب رفته.ساحره ای که بنظر مادام ماکسیم میرسه در حال خوردن کیکه و به هاگرید که در آنسوی میز با هرمیون در حال گفتگوست چپ چپ نگاه میکنه.کمی آن طرف تر بیل ویزلی به سبک لوری خودشو پرت میکنه رو میزه فلور تا کیکش را با او تقصیم کند. ویلیام ادوارد بوی مکروه رودخانه را که نسیم شبانه به سویشان می آورد تنفس میکرد.
ناگهان صدایی از سمت میز فلور بگوش رسید.سکوت تمام فضا را پر کرد.فلور که الان به سرخی خورشید در هنگام طلوع شبیه شده بود در حال دستو پا زدن بود.گویی نمیتواننست نفس بکشد.در عملیات انحتاری گیلدی بسرعت خود را به وی رسانده و چند بار به او تنفس مصنوعی میدهد.چند لحظه بعد تکه ای از سنگ گداخته آتشفان از گلوی فلور به سمت عله پرتاب میشود.همه نفسی از روی راحتی میکشند و به کار خود ادامه میدهند و در آخر صدایی غیژ مانند از سمت در بگوش میرسد.اسنپ وارد سالن شده ومیگوید:کو کو غدا!
تمامی جادوگران و ساحره ها توسط اسنیپ خورده میشوند.
پنجشنبه 8 دی ساعت:2 بعدظهر موقعیت:سری
دوربین از سقف اتاقی را نشان میدهد که پر از ابزار ماگلی هست. گوشه اتاق یه کامپیوتر با تمام تجهیزات قرار دارد و کلی سیم برق و سیم رابط و سیم مودمو و ... در کنار میز قرار داره. هری پشت میز نشسته و داره شعر «دل تنگ نميدم و دارم ميسوزم *** بازم خبري ازش نشد امروزم - سيمام همه نو مونده و سايت دان نشده *** جوراب سوراخممو خودم ميدوزم» را زمزمه میکند و تند و تند تایپ میکنه و اصلا متوجه این نکته نشده که باز پاش رو روی سیم سرور گذاشته:
هری(مسنجر): بله من شانزده سال دارم، خوشتیپ ، کار درست ، پول دار، شما چه طور؟ آها بیام voice. باشه.
صدای جیغی بلند تر از فریاد سرژ از آنسو شنیده میشود. هری چنان از جا می پره که کلش بشدت می خوره تو دوربین و صحنه کاملا کج شده و پسر از کادر خارج میشود. پس از چند لحظه با قیافه ای منهدم به صورت چوله (choleh )در کادر وارد می شود.
نمید: تو کی از این ننر بازیهات دست برمی داری. تو 16 سالته؟!!! تو ناسلامتی هم سن بابابزرگ منی. آدم با هر کی که سلام کرد که زود صمیمی نمیشه.
قلب پسر شروع به دویدن کرد و احساس نا خوشایند پوچی در چاه شکمش داشت
هری:کی؟!!!من ؟!!! بابا این حرفا رو نزن یه وقت یکی میشنوه واسمون دست میگیره. من از کجا می دونستم تویی؟ من فقط می خواستم اونو به لوپین معرفی کنم.
نمید:آره جون خودت. باز تو جو گیز شدی؟ چرا اختر رو برای بیجامه پارتی دعوت کردی؟ مثل اینکه تو باز دلت گراپی رو میخواد. خجالت نمیکشی ؟ باز تو اژدهات یاد مجارستان کرد. الان دارم میام اونجا.
پسر نگاهی ناامیدانه به دوربین می اندازد و فریاد میزنه «من که می دونم همه اینا زیر سره کوییرله. مگه دستم بهت نرسه ». در حالیکه زمزمه می کنه «گریه کن، گریه قشنگه ...» به سرعت صحنه را برای سکانس بعدی ترک میکند. دوربین برای چند لحظه ساکن میماند و بعد فیلمبردار میگه: آدم نباید تو مسائل خصوصی زندگی مردم دخالت کنه بهتره خاموشش کنم. و تاریکی ...
ساعت:4 بعدظهر موقعیت:لندن
دوربین بصورت اسلوموشن در حال فیلمبرداری میباشد و حضور پرشور جمعی از ساحره ها و جادوگران را در میدانی نشان میدهد که بصورت قایمکی خود را با پودر پرواز به درون آتش پرتاب میکنند.دوربین بر روی
علامتی که سر در آتش نوشته شده می ایستپد:
از پذیرفتن باجامگان معذوریم. در صورت سلام کردن بی ناموس خواهید شد
ساعت:4:15 بعدظهر موقعیت:روبه روی بی جامعه پارتی
دوربین از پشت یک ماکسیما که در جلوی مکان جشن ایستاده بالا می آید و پسری را که بعید بنظر میرسد بعد از این جشن زنده بماند را دنبال میکند.گام های پسر بر سنگ فرش خیابان پژواکش داشت.او هنوز موقعیتی برای پارک کردن پیدا نکرده بود چون یک جادوگر بوق پژو 206 مشکی خود را جای او پارک کرده.پسر چوبدستیش را از جیبش درآورده و به سمت 206 میگیرد چنان که نورش به دیوارها پاشیده شد .
هری: جریوس
ماشین بطور غیر قابل توصیفی از وسط به دو نیم شده و پسر بی توجه به آن از آنجا دور شد.
ساعت:4:30 بعدظهر مکان:پی جی 18
دوربین از در وارد میشه و یه کافی شاپ ساده که با جادو بزرگ شده رو نشون میده. هری دم در ایستاده یه نگاه خریدارانه به داخل میکنه. داخل پر از آدمای ارزشیه. اکثرا جادوگر و تک و توکی هم ساحره. وسط سالن روی یه میز یه کیک بزرگ شکلاتی که بسیار شبیه آتشفشان است دیده میشود. کالین کریوی نشسته بغل کیک و در حال ارشاد پسریست که نور از آنجایش در حال تابیدن است.الستو سعی میکند از تمام صحنه های بیناموسی به روش ماگولیسمی عکس بگیرد.هر جادوگری که وارد سالن میشه با توجه به اخطار روی در میگه:چقدر اینجا خلوته. سدریک، مرلین، سالازار و گیلدی میز بعدی نشستن و تا چند تا میز اونور تر هیچ ساحره ای به چشم نمی خوره. آلبوس داره میز به میز می چرخه. یه قدح دستشه. سر هر میز کلی چونه میزنه.
هلگا هافلپاف : «من و خواهرم 2000 گالیون دادیم تاکسی اومدیم تا اینجا. حالا 4000 گالیون بدیم تو. 2000 گالیونم بدم برگردیم. بابام دیگه تو خونه راهمون نمیده»
سدریک: «من که دعوتم. از کسی که دعوتش کردن پول نمی گیرن که». مرلین و سالازار هم با سر تایید میکنن.
اما ایوانز: « چه مسخره. خودتون جشن برگزار می کنید، خودتونم پولشو بدین»
توی قدح آلبوس یه 2000 گالیونیه که اونم مال خودشه. ناگهان زمین میلرزد دوربین دور خودش می چرخه و فیلبردار زمین می خوره. کرام در بالای میزی ایستاده و چوبش در دستش هست. نزدیک سقف یه علامت قرمز رنگ به چشم می خوره، شکل یه آتشفشان خاموش!!! کرام فریاد میزنه این علامت وب مستر اعظم عله پاتر هست احترام بگذارید. همه تازه متوجه ورود هری میشن. نفسها در سینه حبس میشه. هری با غرور قدم جلو میذاره و با صدایی آروم و پرتهدید می گه: اهم، اهم. هر کی تا 5 دقیقه دیگه پولشونده یا میدم حاجی براش یه نوشابه اتک باز کنه...
ناگهان همه میریزن سر آلبوس. دوربین می خوره زمین، هزارپا، نه صدها پا . فریادهای فیلمبردار در التماس بقیه گم می شه.
«تو رو به خدا اول از من بگیر»
« نه من اول»
«نه، نههههههه، کرام داره منو نیگاه میکنه»
«وای بر ما کرام داره میاد این طرف»
در عرض 3 دقیقه پولها در قدح ریخته شده. کرام قدح رو برمیداره. دوربین به آرامی بلند میشه. فیلبردار داره تلو تلو می خوره. تصویر می لرزه. یه چیزی پخش زمین شده. آیا این موجود کوفته و آبلمبو آلبوس دامبولدوره؟!!!
همه سر جاهاشون نشستن و منتظرن هری سخنرانیشو شروع کنه. سرژ و کتی بل(!!!) دارن سعی میکنن آلبوسو حال بیارن. در یک گوشه نیمه تاریک یه نفر وایساده و روشو کاملا پوشونده. میاد جلوی آلبوس و یه ورد می خونه و آلبوس یه دفعه سر پا میشه. آلبوس یه نگاهی می کنه و میگه: هووووم... اونی که تا حالا هیچ کس چهرشو ندیده. خودتی، نه؟ ممنون کوییرل جان.
هری می خواد سخنرانیش رو شروع کنه. با چوبش اشاره می کنه به گلوش و میگه لوموس. در یه چشم به هم زدن نوک چوب روشن میشه. مدیرا میرن کمک.
بلیز زابینی در حالی که از خنده نفسش بند اومده، میگه: اینو، باید بره کلاس دوم.
آلبوس: حقت همینه. آخه تو که فرق دو تا ورد ساده رو بلد نیستی، چه جوری شدی وبمستر.
دوباره بلند میشه. هری به طرز غریبی احساس آب رفتن می کرد زیر گلوش سوخته و قرمز شده. با خنده ای تصنعی میگه: پیش میاد دیگه. خوب اینجا کوچیکه اصلا احتیاجی نیست. همه شما صدای منو میشنوید. و در حالی که سعی می کنه نشون بده هیچ اتفاقی نیفتاده، ادامه میده
هری:بنامه آنکه ساحره را به وجود آورد تا جادوگر به او خدمت کند.شما ها وقتی وارد یه جایه باحال میشید مثل جادوگران باید نکات آسلامی رو رعایت کنید. از نظر من آزادي در انجمنها چيز خيلي مهميه. اصلا اینجور نیست که من تصمیم بگیرم همونطور که شاید خیلی چیزا الان بر طبق میل من نیست ولی در سایت وجود داره.به نظر من آدم نباید نه برای خودش مرز مشخص کنه و نه برای دیگران مرز ها همش تو قوانین اومده و به نظر من هر جایی که توش لذت میبریم رو باید توش بنویسیم حالا هر چی میخواد باشه خلاصه نظر من اینه که انجمنها باید یک مکان آزاد برای نوشتن باشه و مرز بندی ها توش به حداقل برسه.واقعا ما بايد ياد بگيريم وقتي رفتيم جلو تا تهش باشيم الكي رو هوا حرف نزنيم.اين از خصوصيات من هستش كه به يه چيزي گير بدم ول نميكنم تا...تا شو ديگه ميتوني از اينكه چند نفر از سايت رفتن بفهمي. هری اجتماعی نیست تک رو عمل میکنه دوست نداره رهبر جمع باشه و این همون چیزیه که باعث میشه من گروهی کار نکنم..تو شروع کن هر کسی خواست همکاری میکنه هر کسی خواست نمیکنه لازم به این نیست که روی این که همه بیان تو کار بحث کنی.اصلا لازم نیست شما هر روز در تاپیک ها پست بزنید اگه چیزی برای نوشتن ندارید چیزی هم ننویسید. فرق هست بين سكون در يك شخصيت با رفتارهاي منطقي و بيوگرافي تعريف شده اون. هنر اونه که توی یه نوشته تمیز چیزای جالبی بندازی. کلا اون چیزی که در رول بسیار جذابیت داره حداقل برای من سوارشدن روی موج رول هست یعنی باید ببینی الان وضعیت چیه و در اون رابطه کار کنی نه اینکه سرو بندازی پایین و از خودت بنویسی. قرار نيست همه دنيا بتونن خوب و عالي بنويسن.رول ايده آل براي من اينه كه توش هفته اي 20 تا پست بخوره. تمام چيزايي كه مينويسم و كارهايي كه ميكنم برنامه ريزي شده بوده و هست و خواهد بود...
در حالی که همچنان هری بر روی قله آتشفشان نشسته و در حاله سخنرانیست دوربین عده ای از جادو گران رو نشون میده.جاسم و نورممد در حال بریدن کیکن و الستور بعد از چک کردن تک تک اونها به وسیله انگشت اونها رو به ساحره ها و جادوگران میده.کتی بل و آلبوس در آنسوی میز در حال راز و نیاز کردن هستن و عده ای از جادو گران و ساحرها در حال گفتگو.ناظری که از اماکن برای جشن فرستاده شده در گوشه ای از سالن بخواب رفته.ساحره ای که بنظر مادام ماکسیم میرسه در حال خوردن کیکه و به هاگرید که در آنسوی میز با هرمیون در حال گفتگوست چپ چپ نگاه میکنه.کمی آن طرف تر بیل ویزلی به سبک لوری خودشو پرت میکنه رو میزه فلور تا کیکش را با او تقصیم کند. ویلیام ادوارد بوی مکروه رودخانه را که نسیم شبانه به سویشان می آورد تنفس میکرد.
ناگهان صدایی از سمت میز فلور بگوش رسید.سکوت تمام فضا را پر کرد.فلور که الان به سرخی خورشید در هنگام طلوع شبیه شده بود در حال دستو پا زدن بود.گویی نمیتواننست نفس بکشد.در عملیات انحتاری گیلدی بسرعت خود را به وی رسانده و چند بار به او تنفس مصنوعی میدهد.چند لحظه بعد تکه ای از سنگ گداخته آتشفان از گلوی فلور به سمت عله پرتاب میشود.همه نفسی از روی راحتی میکشند و به کار خود ادامه میدهند و در آخر صدایی غیژ مانند از سمت در بگوش میرسد.اسنپ وارد سالن شده ومیگوید:کو کو غدا!
تمامی جادوگران و ساحره ها توسط اسنیپ خورده میشوند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

کویزلی تقدیم میکند:
بیاین جشن بگیریم
بر اساس یک داستان نیمه واقعی
بازیگران: هری پاتر - کرام- آلبوس دامبلدور - گیلدی - آفتابه مرلین - نمید - ریموس لوپین- سرژ تانکیان - مایک لوری - کالین کریوی - الستور مودی- سدریک دیگوری- سالازار - هلگا هافلپاف - اما ایوانز - حاجی - کتی بل - پروفسور کوییرل - جاسم و نورممد - مادام ماکسیم - هاگرید - بیل ویزلی - فلور دلاکرو - پروفسور اسنیپ و با هنرمندی ویلیام ادوارد
نویسندگان و کارگردانان: بیل ویزلی و پروفسور کوییرل
قسمت اول
ساعت: 12 نیمه شب ـ مکان: یکی از خانه های هاگزمید
دوربین از فراز دشتهای سرسبز و نهرهای زیبا و کوههای سر به فلک کشیده می گذرد. موسیقی ملایمی با صدای باد همراه می شود.
فیلمبردار: آخه بابا تو این تاریکی کی این چیزا رو میبینه. این فیلمنامه نویس هم حالش خرابه ها.
در دور دستها شمایی از یک قلعه بزرگ دیده می شود. دوربین با آرامی نزدیکتر می شود و دریاچه و جنگلی مخوف دیده میشود. نه چندان دور از قلعه، دهکده ای کوچک با ظاهری غریب رخ مینماید. دوربین از روی خانه های هاگزمید گذشته و به آرامی بر روی یکی از آنها می ایستد.
فیلمبردار: خوب اینا چرا پنجره رو بستن. من حالا از کجا دوربین رو ببرم تو؟
برای چند لحظه تصویر تاریک می شود و ناگهان شعله های آتش!!! دوربین به سرعت از بخاری دیواری بیرون می آید. موسیقی متن در ناله ها و نفرین های فیلمبردار گم می شود.صحنه اتاقی را نشان می دهد و پشت کله یه کسی. او کیست؟ آها، پسری را که هنوز زنده است. پسر در برابر شعله های آتش نشسته ودر حال گفتگو با یک چهره درهم و دهشتناک است بله او کسی نیست جز کرام بداخلاق دیکتاتور(ک.ب.د(
هری: این بی جامه پارتی رو بهتره زودتر راه بندازیم قبل از اینکه با سیم سرور حساب این دامبل رو نرسیدم
.
کبد رو میکنه به گوشه ای تاریک اتاق و میگه: اوی، دامبل، دو روز وقت داری جشنو راه بندازی.
آلبوس یه قدم میاد جلو. رنگ به روش نیست به آرومی میگه: بچه ها امتحان دارن. کریسمس هم هست و جا گیر آوردن مشکله.
هری یه نگاهی به چهره خسته آلبوس میکنه و اندازه یه فندق دلش می سوزه. اما هنوز دهنشو باز نکرده که کبد با روی افروخته داد میزنه: هری این آلت قتاله رو کجا گذاشتی؟
هری: چی رو؟
کبد: همونی که باهاش اعضا رو حذف می کردیم. آلبوس، یا تا فردا همه هماهنگیهای جشنو انجام میدی یا همینجا حذف شناست می کنم.
آلبوس با صدای پایین و مرده گفت:پول
هری: چی؟ پول؟ من که ندارم. هر کی می خواد بیاد جشن خودشم پولشو بده. اصلا برو از مایک لوری بگیر. کسی که 20 سالگی پژو 206 می خره چند صد هزار تومن نمی تونه بده ما.
کبد: به اون این دامبل خاله باز چیکار داری خودم ترتیب جشن رو میدم. به گیلدیم گفتم حتما بیاد اینطوری از شر ساحره ها هم خلاص میشیم.
هری: هوم خوبه میخوام این جشن در حد تیم ملی باشه. اسامی شرکت کننده ها رو هم بده تا خودم بتائیدمشون
دستی از میان آتش تکه کاغذ سوخته ای را به سمت پسر نشانه میگیرد.
هری:هری پاتر, هدیه پاتر, ممد پاتر , هانی پاتر, جسیکا پاتر, حسین پاتر, حمید پاتر, شیما پاتر, ...اینا که همه فک فامیلای خودمن. پس چی میگن من هیچکس رو تو این دنیا ندارم.درضمن آلبی ریموس هم سفارش کرده برای مکان جشن حتما باهات باشه تا تایید کنه استاندارهای لازم در سالن وجود داره.
گیلدی از سوراخ یکی از دیوارها وارد اتاق میشود در حالیکه آفتابه مرلین رو در دست دارد.
گیلدی:هوووم چه مشکوک!این مرلین چرا آفتابشو اینجا جا گذاشته!؟
هری نگاهی به کبد میندازه و درحالی که از شدت عصبانیت در حال فوران است میگه: باز این خارج از چهار چوب در اومد تو. انگار نه انگار که ما الان تو کنفرانس فراسایتی هستیم.
گیلدی: هن!؟ با منی؟
پسر درحالیکه بشدت لبخند میزند حالت چک زدن را اجرا میکند.کرامم که تقریبا خاکسترشده بنظر میرسد آخرین حرفش را قبل از اینکه دود شود بر زبان می آورد.
کبد:فقط یادتون باشه تو دعوتنامه حتما ذکر کنید پی جی 18 باشه
کرام بعد از گفتن حرف آخر در یک عمل انتحاری ناپدید میشود
دو روز قبل از جشن ساعت:حوالی بعدظهر موقعیت:لندن و حومه
آلبوس در کادر ظاهر میشه. سر تا پاش خیسه و قیافش عصبانی. تا انفجار یه قدم فاصله داره . معلومه خیلی دنبال مکان برای برگزاری جشن گشته. کنار یه رنو مدل 64 زرد رنگ وایساده که کاپوتش بالاس. مایک لوری و سرژ دارن سعی می کنن روشنش کنن. ریموس هم توی ماشین نشسته . با کلی زحمت ماشین روشن میشه.
سرژ: این وسائل ماگلی هم که همیشه خرابن.
آلبوس: آره. دقیقا مثل بعضی از اعضای سایتن که بعضی وقتا روشن نمیشن. (سرژ برمیگرده که یه جواب طوفانی بده. اما تا قیافه آلبوسو میبینه بی خیال میشه)
ریموس: آخه مایک چرا دروغ نوشتی؟ این همون 206 هست که هی واسش قیافه میگرفتی؟ این اوتل تل پلکنته (otol tel polekanteh ) چیه. اگه پیاده رفته بودیم تا حالا رسیده بودیم.
مایک که هم حسابی مایع شده و هم کلافه شده از بس بهش غر زدن میگه: بابا، مگه هر کی هر چی تو سایت میگه راسته؟
ریموس: شب شد. حالا هم که یه جا پیدا شده مس مس می کنید. کرام همین که بفهمه کافی شاپه و رستوران نیست به اندازه کافی بده.
آلبی: خب چطوری بریم پیاده که نمیشه
سرژ: به جاروی ترابری نیاز داریم. اونجا انگار چند تا هست...
بیاین جشن بگیریم

بر اساس یک داستان نیمه واقعی
بازیگران: هری پاتر - کرام- آلبوس دامبلدور - گیلدی - آفتابه مرلین - نمید - ریموس لوپین- سرژ تانکیان - مایک لوری - کالین کریوی - الستور مودی- سدریک دیگوری- سالازار - هلگا هافلپاف - اما ایوانز - حاجی - کتی بل - پروفسور کوییرل - جاسم و نورممد - مادام ماکسیم - هاگرید - بیل ویزلی - فلور دلاکرو - پروفسور اسنیپ و با هنرمندی ویلیام ادوارد
نویسندگان و کارگردانان: بیل ویزلی و پروفسور کوییرل
قسمت اول
ساعت: 12 نیمه شب ـ مکان: یکی از خانه های هاگزمید
دوربین از فراز دشتهای سرسبز و نهرهای زیبا و کوههای سر به فلک کشیده می گذرد. موسیقی ملایمی با صدای باد همراه می شود.
فیلمبردار: آخه بابا تو این تاریکی کی این چیزا رو میبینه. این فیلمنامه نویس هم حالش خرابه ها.
در دور دستها شمایی از یک قلعه بزرگ دیده می شود. دوربین با آرامی نزدیکتر می شود و دریاچه و جنگلی مخوف دیده میشود. نه چندان دور از قلعه، دهکده ای کوچک با ظاهری غریب رخ مینماید. دوربین از روی خانه های هاگزمید گذشته و به آرامی بر روی یکی از آنها می ایستد.
فیلمبردار: خوب اینا چرا پنجره رو بستن. من حالا از کجا دوربین رو ببرم تو؟
برای چند لحظه تصویر تاریک می شود و ناگهان شعله های آتش!!! دوربین به سرعت از بخاری دیواری بیرون می آید. موسیقی متن در ناله ها و نفرین های فیلمبردار گم می شود.صحنه اتاقی را نشان می دهد و پشت کله یه کسی. او کیست؟ آها، پسری را که هنوز زنده است. پسر در برابر شعله های آتش نشسته ودر حال گفتگو با یک چهره درهم و دهشتناک است بله او کسی نیست جز کرام بداخلاق دیکتاتور(ک.ب.د(
هری: این بی جامه پارتی رو بهتره زودتر راه بندازیم قبل از اینکه با سیم سرور حساب این دامبل رو نرسیدم
.
کبد رو میکنه به گوشه ای تاریک اتاق و میگه: اوی، دامبل، دو روز وقت داری جشنو راه بندازی.
آلبوس یه قدم میاد جلو. رنگ به روش نیست به آرومی میگه: بچه ها امتحان دارن. کریسمس هم هست و جا گیر آوردن مشکله.
هری یه نگاهی به چهره خسته آلبوس میکنه و اندازه یه فندق دلش می سوزه. اما هنوز دهنشو باز نکرده که کبد با روی افروخته داد میزنه: هری این آلت قتاله رو کجا گذاشتی؟
هری: چی رو؟
کبد: همونی که باهاش اعضا رو حذف می کردیم. آلبوس، یا تا فردا همه هماهنگیهای جشنو انجام میدی یا همینجا حذف شناست می کنم.
آلبوس با صدای پایین و مرده گفت:پول
هری: چی؟ پول؟ من که ندارم. هر کی می خواد بیاد جشن خودشم پولشو بده. اصلا برو از مایک لوری بگیر. کسی که 20 سالگی پژو 206 می خره چند صد هزار تومن نمی تونه بده ما.
کبد: به اون این دامبل خاله باز چیکار داری خودم ترتیب جشن رو میدم. به گیلدیم گفتم حتما بیاد اینطوری از شر ساحره ها هم خلاص میشیم.
هری: هوم خوبه میخوام این جشن در حد تیم ملی باشه. اسامی شرکت کننده ها رو هم بده تا خودم بتائیدمشون
دستی از میان آتش تکه کاغذ سوخته ای را به سمت پسر نشانه میگیرد.
هری:هری پاتر, هدیه پاتر, ممد پاتر , هانی پاتر, جسیکا پاتر, حسین پاتر, حمید پاتر, شیما پاتر, ...اینا که همه فک فامیلای خودمن. پس چی میگن من هیچکس رو تو این دنیا ندارم.درضمن آلبی ریموس هم سفارش کرده برای مکان جشن حتما باهات باشه تا تایید کنه استاندارهای لازم در سالن وجود داره.
گیلدی از سوراخ یکی از دیوارها وارد اتاق میشود در حالیکه آفتابه مرلین رو در دست دارد.
گیلدی:هوووم چه مشکوک!این مرلین چرا آفتابشو اینجا جا گذاشته!؟
هری نگاهی به کبد میندازه و درحالی که از شدت عصبانیت در حال فوران است میگه: باز این خارج از چهار چوب در اومد تو. انگار نه انگار که ما الان تو کنفرانس فراسایتی هستیم.
گیلدی: هن!؟ با منی؟
پسر درحالیکه بشدت لبخند میزند حالت چک زدن را اجرا میکند.کرامم که تقریبا خاکسترشده بنظر میرسد آخرین حرفش را قبل از اینکه دود شود بر زبان می آورد.
کبد:فقط یادتون باشه تو دعوتنامه حتما ذکر کنید پی جی 18 باشه
کرام بعد از گفتن حرف آخر در یک عمل انتحاری ناپدید میشود
دو روز قبل از جشن ساعت:حوالی بعدظهر موقعیت:لندن و حومه
آلبوس در کادر ظاهر میشه. سر تا پاش خیسه و قیافش عصبانی. تا انفجار یه قدم فاصله داره . معلومه خیلی دنبال مکان برای برگزاری جشن گشته. کنار یه رنو مدل 64 زرد رنگ وایساده که کاپوتش بالاس. مایک لوری و سرژ دارن سعی می کنن روشنش کنن. ریموس هم توی ماشین نشسته . با کلی زحمت ماشین روشن میشه.
سرژ: این وسائل ماگلی هم که همیشه خرابن.
آلبوس: آره. دقیقا مثل بعضی از اعضای سایتن که بعضی وقتا روشن نمیشن. (سرژ برمیگرده که یه جواب طوفانی بده. اما تا قیافه آلبوسو میبینه بی خیال میشه)
ریموس: آخه مایک چرا دروغ نوشتی؟ این همون 206 هست که هی واسش قیافه میگرفتی؟ این اوتل تل پلکنته (otol tel polekanteh ) چیه. اگه پیاده رفته بودیم تا حالا رسیده بودیم.
مایک که هم حسابی مایع شده و هم کلافه شده از بس بهش غر زدن میگه: بابا، مگه هر کی هر چی تو سایت میگه راسته؟
ریموس: شب شد. حالا هم که یه جا پیدا شده مس مس می کنید. کرام همین که بفهمه کافی شاپه و رستوران نیست به اندازه کافی بده.
آلبی: خب چطوری بریم پیاده که نمیشه
سرژ: به جاروی ترابری نیاز داریم. اونجا انگار چند تا هست...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy
between what is right and what is easy
جزئیات کاربر

كمپاني برادران گراوپ تقديم ميكند
گراوپي و پاره سنگ جادو(بر وزن سنگ جادو)
ديدن اين فيلم براي كودكان كوچكتر از 99 سال توصيه نميشود!
بازيگران:گراوپي,دامبلدور,هري,رون,هرميون,هگريد
و با حضور پر شور دكتر حسن مصطفي
همه كاره:گراوپ كوچولو
دوربين با زاويه سيصد و شصت درجه ديوارهاي يك غار رو نشون ميده كه با پوسترهاي متاليكا پوشونده شده و همينطور ميچرخه تا روي يه غول خوشتيپ متوقف ميشه!
غول در حال خوندن ترانه اي از متاليكا كه ناگهان تلفن زنگ ميزنه
تلفن:الو منزل آقاي گراوپي؟
.گراوپ:بله,من هستم گراوپ
تلفن:سلام عرض ميكنم,من آلبوس دامبلدورم يادت مياد؟
گراوپ:نه به جا نميارم.
آلبوس:يادت نمياد بچه بودي,من بهت حال ميدادم؟
گراوپ:آهان تو هستي آلبوس من تو رو شناخت,همون كه هستي ايكبيري.
آلبوس:آره,الان زنگ زدم يه چيز مهم بگم,ببين تا الان همه بهت دروغ گفتن مادر پدر تو توي تصادف نمردن,لرد ولدمورت اونا رو كشته.
گراوپ:جدي؟ولي من كه مادرم و پدرم زندن!!!
آلبوس:راست ميگي,پس كه اين هري سيفيد ميفيده واسه ما حواس نزاشته,ولي خودمونيم گراوپ تو هم خوب تيكه اي هستيا.
گراوپ:حالا بسه تيريپ لاو از خودت در نكن بگو حرفت چيه؟
آلبوس:هيچي زنگ زدم بگم كه تو جادوگري و همين الان سريع پاشو بيا هاگوارتز من از اين سوسول بازياي رولينگ خوشم نمياد كه هي واست نامه بفرستم.
دوربين گراوپ رو نشون ميده كه گوشي رو ميزاره و از خوشحالي ميپره هوا...
دوربين با سرعت به شهر بم در كرمان ميره و اثر پرش گراوپ رو نشون ميده!?!
______________________________________________
دمه در قطار
دوربين هرميون و هري و رون رو نشون ميده و بعد گراوپ رو كه به سمت هرميون ميره نشون ميده..
گراوپ:سلام هري,رون و هرمي جون.
دكتر حسن مصطفي از جلوي دوربين رد ميشه!
هري موهاشو از رو زخمش كنار ميزنه تا خودنمايي كنه:هي ببينم اسم مارو از كجا بلدي؟
گراوپ:تو هستي ايكبيري,بهتر هست بشي خفه.
و با ضربه اي هري رو به زير قطار ميفرسته.
فيلم فلش فوروارد ميكنه به آينده:تيتر روزنامه هاي فردا_هري پاتر پسري كه زياد زنده نماند_
گراوپ:خب هرمي,من اومدم اينجا تا به تو گفت بيا تيريپ لاو بتركونيم.
هرميون در فكرش:خوبه اين رولينگ كه ميخواد تا جلد چهار ما رو بزاره سره كار.
بعدشم تا مارو نكشه ول كن نيست.
هرميون خودشو به گراوپ نزديك ميكنه:آره عزيزم تو جون بخواه.
دوربين زوم ميكنه رو رگ غيرت رون
رون:ببينم قراره آخره كتاب من با هرميون تيريپ لاو بتركونم اما...
دوربين ناگهان صحنه اي از بهشت نشون ميده كه هري داره حورياي بهشتي رو ديد ميزنه ولي ناگهان رون ميافته رو هري و هردو ميخورن زمين...
دوربين دوباره ميره سراغ گراوپ و هرميون كه دارن تيريپ لاو ميتركونن.
ناگهان هگريد وارد ايستگاه ميشه
گراوپ:هگر هم هست ايكبيري هم هست نامرد,منو تو جنگل كرد زنداني.
و بدون اينكه به هگريد فرصتي بده پاشو ميزاره روي هگريد و از قضا پاره سنگ جادو كه تو جيب هگريده هم خورد و نابود ميشه
دوربين دوباره صحنه اي از بهشت رو نشون ميده,اينبار رون و هري دوتايي دارن حوريهارو ديد ميزن,كه ناگهان هگريد ميافته روي هري و رون و سه تايي دوباره سقط ميشن.
دوربين برميگرده پيش هرميون و گراوپ
گراوپ:بيا بريم غار من هست بهتر از هاگوارتز.
هرميون:پس مقصد بعدي غار تو.
دوربين به سمت بالا حركت ميكنه تا افه بزاره ولي به سقف ميخوره و خورده هاش روي سره دكتر ميريزه
گراوپي و پاره سنگ جادو(بر وزن سنگ جادو)
ديدن اين فيلم براي كودكان كوچكتر از 99 سال توصيه نميشود!
بازيگران:گراوپي,دامبلدور,هري,رون,هرميون,هگريد
و با حضور پر شور دكتر حسن مصطفي
همه كاره:گراوپ كوچولو
دوربين با زاويه سيصد و شصت درجه ديوارهاي يك غار رو نشون ميده كه با پوسترهاي متاليكا پوشونده شده و همينطور ميچرخه تا روي يه غول خوشتيپ متوقف ميشه!
غول در حال خوندن ترانه اي از متاليكا كه ناگهان تلفن زنگ ميزنه
تلفن:الو منزل آقاي گراوپي؟
.گراوپ:بله,من هستم گراوپ
تلفن:سلام عرض ميكنم,من آلبوس دامبلدورم يادت مياد؟
گراوپ:نه به جا نميارم.
آلبوس:يادت نمياد بچه بودي,من بهت حال ميدادم؟
گراوپ:آهان تو هستي آلبوس من تو رو شناخت,همون كه هستي ايكبيري.
آلبوس:آره,الان زنگ زدم يه چيز مهم بگم,ببين تا الان همه بهت دروغ گفتن مادر پدر تو توي تصادف نمردن,لرد ولدمورت اونا رو كشته.
گراوپ:جدي؟ولي من كه مادرم و پدرم زندن!!!
آلبوس:راست ميگي,پس كه اين هري سيفيد ميفيده واسه ما حواس نزاشته,ولي خودمونيم گراوپ تو هم خوب تيكه اي هستيا.
گراوپ:حالا بسه تيريپ لاو از خودت در نكن بگو حرفت چيه؟
آلبوس:هيچي زنگ زدم بگم كه تو جادوگري و همين الان سريع پاشو بيا هاگوارتز من از اين سوسول بازياي رولينگ خوشم نمياد كه هي واست نامه بفرستم.
دوربين گراوپ رو نشون ميده كه گوشي رو ميزاره و از خوشحالي ميپره هوا...
دوربين با سرعت به شهر بم در كرمان ميره و اثر پرش گراوپ رو نشون ميده!?!
______________________________________________
دمه در قطار
دوربين هرميون و هري و رون رو نشون ميده و بعد گراوپ رو كه به سمت هرميون ميره نشون ميده..
گراوپ:سلام هري,رون و هرمي جون.
دكتر حسن مصطفي از جلوي دوربين رد ميشه!
هري موهاشو از رو زخمش كنار ميزنه تا خودنمايي كنه:هي ببينم اسم مارو از كجا بلدي؟
گراوپ:تو هستي ايكبيري,بهتر هست بشي خفه.
و با ضربه اي هري رو به زير قطار ميفرسته.
فيلم فلش فوروارد ميكنه به آينده:تيتر روزنامه هاي فردا_هري پاتر پسري كه زياد زنده نماند_
گراوپ:خب هرمي,من اومدم اينجا تا به تو گفت بيا تيريپ لاو بتركونيم.
هرميون در فكرش:خوبه اين رولينگ كه ميخواد تا جلد چهار ما رو بزاره سره كار.
بعدشم تا مارو نكشه ول كن نيست.
هرميون خودشو به گراوپ نزديك ميكنه:آره عزيزم تو جون بخواه.
دوربين زوم ميكنه رو رگ غيرت رون
رون:ببينم قراره آخره كتاب من با هرميون تيريپ لاو بتركونم اما...
دوربين ناگهان صحنه اي از بهشت نشون ميده كه هري داره حورياي بهشتي رو ديد ميزنه ولي ناگهان رون ميافته رو هري و هردو ميخورن زمين...
دوربين دوباره ميره سراغ گراوپ و هرميون كه دارن تيريپ لاو ميتركونن.
ناگهان هگريد وارد ايستگاه ميشه
گراوپ:هگر هم هست ايكبيري هم هست نامرد,منو تو جنگل كرد زنداني.
و بدون اينكه به هگريد فرصتي بده پاشو ميزاره روي هگريد و از قضا پاره سنگ جادو كه تو جيب هگريده هم خورد و نابود ميشه

دوربين دوباره صحنه اي از بهشت رو نشون ميده,اينبار رون و هري دوتايي دارن حوريهارو ديد ميزن,كه ناگهان هگريد ميافته روي هري و رون و سه تايي دوباره سقط ميشن.
دوربين برميگرده پيش هرميون و گراوپ
گراوپ:بيا بريم غار من هست بهتر از هاگوارتز.
هرميون:پس مقصد بعدي غار تو.
دوربين به سمت بالا حركت ميكنه تا افه بزاره ولي به سقف ميخوره و خورده هاش روي سره دكتر ميريزه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مافياي جادوگران
محصولي از رون اينترمديت!
اين داستان كاملا غير واقعي است!!!!
بازيگران:
ويكتور كرام
هري پاتر
آنتونين دالاهوف
سدريك ديگوري
رون ويزلي
استرجس پادمور
و
با هنر نمايي ويليام ادوارد
فيلمبردار:ويليام ادوارد
صدا بردار:هلگا هافلپاف
حمل و نقل:ويليام ادوارد
موسيقي:آوريل لاوين!
تيتراژ:رون ويزلي
نويسنده ، كارگردان ، تدوينگر :رون ويزلي
-------------------------------------------------
ويليام ادوارد داخل يك پژوي 206 مشكي رنگ اسپرت! نشسته و ديوانه وار مي خنده!!!
دوربين روي دوربين هندي كمي كه در دست ويليام ادوارده زوم مي كنه ... در مانيتور كوچك روي دوربين دو شخص بسيار آشنا ديده مي شن... با كمي دقت ميشه فهميد اين دو نفر كساني نيستند بغير از آنتونين دالاهوف و ويكتور كرام....
در دستان آنتونين برگه سفيدي ديده ميشه كه با كمي دقت ميشه مطالب روي اون رو خوند....
"اتحاد حذب ليبرات با وبمسترها!!!!!!!"
خنده ويليام ادوارد به چهره مصمم اون تبديل ميشه!
"منتظر باشيد ، بالاخره رسواتون مي كنم!!!!!"
ساعتي بعد
سلام من استرجس پادمور خبرنگار ويژه محفل ققنوس هستم...ما از هليكوپتر امداد محفل در خدمت شما هستيم همونطور كه مي بينيد جمعيت مخالفان وبمستر جلوي درب وزارت تجمع كردند....با ما باشيد تا لحظاتي بعد!
من همون استرجس پادمور هستم...ما به ميون مردم اومديم تا دليل مخالفت اونها با وبمسترها رو جويا بشيم!
صدايي از وسط جمعيت فرياد مي زنه:
"انرژي جنبشي!!! حق مسلم ماست.............حذف ليبرات دمكرات توطئه مديراس!!"
آنتونين دالاهوف از بالاي برج وزارت دستش رو تكون ميده.....با همين حركت كوچك همه ي مردم معترض ساكت ميشن.....
دالاهوف:مردم شريف و قدرشناس شهر جادوگران بدانيد و آگاه باشيد كه وبمستر ها افراد واقعا بدي نيستند!ما با اون ها مخالفيم چون.....
يكي ديگه از وسط جمعيت داد مي زنه:
"سرور هر چي گيلديه .......................... آنتونين و موديه!!!!"
دالاهوف:خب متفرق شيد دوستان.....از همتون متشكرم!
مردم متفرق ميشن!!!!
دفتر وزارت خونه:
كرام روي ميز كنار پنجره نشسته و در حال كشيدن پيپه!!چهره ي ضد نور اون صحنه ي زيبايي رو بوجود آورده......منوي مديريت مثل يه تيكه برليان روي ميز مي درخشه!
هري كنار آتيش نشسته و سرگرم خوندن كتاب "چگونه خداي رول نويسي شويم تاليف عشق مدرن!!!" هستش!
كرام:آفرين كفتر عالي بود....اين 20000 گالئون رو همراه با نظارت هاگزميد داشته باش تا بعد!
دالاهوف:متشكرم سرورم!مطمئن باشيد ديگه كسي عليه شما شورش نمي كنه!
سدريك به پاي هري ميفته:ارباب پس من چي؟؟!
هري:كرام نظارت لندنو بهش بده گورشو گم كنه!!!!
سدريك:درست حرف بزن من نظارت نمي خوام من پول ميخام!
هري:اكسيو منوي مديريت......
صداي جيغ كوتاه سدريك و نابودي اون!!
در باز ميشه و مردي سياهپوش بر آستانه ي در ظاهر ميشه!
ويليام ادوارد:ديگه بازي تمومه وبمستر هاي گرامي!!اين دوربين مخفي همه چي رو به مردم نشون ميده....واقعيت رو نشون ميده!!
دوربين كلوزآپي از صورت بهت زده كرام ميگيره....كتاب از دست هري به زمين مي افته!
بعد از چند لحظه كرام بالاخره شروع به صحبت مي كنه!!
كرام:ما ... ما ميتونيم با هم معامله كنيم...
ويليام ادوارد:خفه شو كرام....تو هموني هستي كه پست هاي زيباي منو ويرايش مي كردي و بجاش يه رول چرت مي زدي تا هيچكس حرف منو باور نكنه!!!
هري منوي مديريت رو برميداره و فرياد مي زنه:تو مسير به قدرت رسيدن...هميشه چند نفر فنا ميشن!!!
"حذف كاربر"
ويليام ادوارد ناپديد ميشه!!
دفتر پيام امروز
ويليام ادوارد:سلام خانم به يكي از ناظرا دياگون احتياج دارم!!!
خانم منشي:چند لحظه صبر كنيد الان وصل مي كنم!
"آقاي محترم خانم چانگ حضور ندارند ولي مي تونيد با آقاي ويزلي صحبت كنيد"
ديد...ديد
رون:بله بفرمائيد!!
ويليام ادوارد صداش رو عوض مي كنه:سلام آقاي ويزلي من مايك لوري!!!!!هستم .... مي تونم ساعت سه مزاحمتون شم!!
دفتر رون ويزلي در كوچه ي دياگون! (ساعت سه!)
ساعت سه و ده دقيقه
ويليام ادوارد تمام ماجرا رو براي رون تعريف مي كنه!
ويليام ادوارد:چته....نمي خواي يه حركت مثبتي انجام بدي!!!
رون:من الان سر يه دوراهي بزرگ گير كردم!!!
ده دقيقه بعد
رون:منتشرش مي كنم!!!!
فرداي اونروز هري پاتر و ويكتور كرام به جرم توطئه عليه اعضاي سايت و حمل مواد مخدر!! به 8 سال زندان محكوم ميشن!
آنتونين دالاهوف به 3 سال زندان و 999 ضربه شلاق محكوم ميشه!
و رون ويزلي به خاطر شجاعتش مدال افتخار دريافت مي كنه......
پايان....
محصولي از رون اينترمديت!
اين داستان كاملا غير واقعي است!!!!
بازيگران:
ويكتور كرام
هري پاتر
آنتونين دالاهوف
سدريك ديگوري
رون ويزلي
استرجس پادمور
و
با هنر نمايي ويليام ادوارد
فيلمبردار:ويليام ادوارد
صدا بردار:هلگا هافلپاف
حمل و نقل:ويليام ادوارد
موسيقي:آوريل لاوين!
تيتراژ:رون ويزلي
نويسنده ، كارگردان ، تدوينگر :رون ويزلي
-------------------------------------------------
ويليام ادوارد داخل يك پژوي 206 مشكي رنگ اسپرت! نشسته و ديوانه وار مي خنده!!!
دوربين روي دوربين هندي كمي كه در دست ويليام ادوارده زوم مي كنه ... در مانيتور كوچك روي دوربين دو شخص بسيار آشنا ديده مي شن... با كمي دقت ميشه فهميد اين دو نفر كساني نيستند بغير از آنتونين دالاهوف و ويكتور كرام....
در دستان آنتونين برگه سفيدي ديده ميشه كه با كمي دقت ميشه مطالب روي اون رو خوند....
"اتحاد حذب ليبرات با وبمسترها!!!!!!!"
خنده ويليام ادوارد به چهره مصمم اون تبديل ميشه!
"منتظر باشيد ، بالاخره رسواتون مي كنم!!!!!"
ساعتي بعد
سلام من استرجس پادمور خبرنگار ويژه محفل ققنوس هستم...ما از هليكوپتر امداد محفل در خدمت شما هستيم همونطور كه مي بينيد جمعيت مخالفان وبمستر جلوي درب وزارت تجمع كردند....با ما باشيد تا لحظاتي بعد!
من همون استرجس پادمور هستم...ما به ميون مردم اومديم تا دليل مخالفت اونها با وبمسترها رو جويا بشيم!
صدايي از وسط جمعيت فرياد مي زنه:
"انرژي جنبشي!!! حق مسلم ماست.............حذف ليبرات دمكرات توطئه مديراس!!"
آنتونين دالاهوف از بالاي برج وزارت دستش رو تكون ميده.....با همين حركت كوچك همه ي مردم معترض ساكت ميشن.....
دالاهوف:مردم شريف و قدرشناس شهر جادوگران بدانيد و آگاه باشيد كه وبمستر ها افراد واقعا بدي نيستند!ما با اون ها مخالفيم چون.....
يكي ديگه از وسط جمعيت داد مي زنه:
"سرور هر چي گيلديه .......................... آنتونين و موديه!!!!"
دالاهوف:خب متفرق شيد دوستان.....از همتون متشكرم!
مردم متفرق ميشن!!!!
دفتر وزارت خونه:
كرام روي ميز كنار پنجره نشسته و در حال كشيدن پيپه!!چهره ي ضد نور اون صحنه ي زيبايي رو بوجود آورده......منوي مديريت مثل يه تيكه برليان روي ميز مي درخشه!
هري كنار آتيش نشسته و سرگرم خوندن كتاب "چگونه خداي رول نويسي شويم تاليف عشق مدرن!!!" هستش!
كرام:آفرين كفتر عالي بود....اين 20000 گالئون رو همراه با نظارت هاگزميد داشته باش تا بعد!
دالاهوف:متشكرم سرورم!مطمئن باشيد ديگه كسي عليه شما شورش نمي كنه!
سدريك به پاي هري ميفته:ارباب پس من چي؟؟!
هري:كرام نظارت لندنو بهش بده گورشو گم كنه!!!!
سدريك:درست حرف بزن من نظارت نمي خوام من پول ميخام!
هري:اكسيو منوي مديريت......
صداي جيغ كوتاه سدريك و نابودي اون!!
در باز ميشه و مردي سياهپوش بر آستانه ي در ظاهر ميشه!
ويليام ادوارد:ديگه بازي تمومه وبمستر هاي گرامي!!اين دوربين مخفي همه چي رو به مردم نشون ميده....واقعيت رو نشون ميده!!
دوربين كلوزآپي از صورت بهت زده كرام ميگيره....كتاب از دست هري به زمين مي افته!
بعد از چند لحظه كرام بالاخره شروع به صحبت مي كنه!!
كرام:ما ... ما ميتونيم با هم معامله كنيم...
ويليام ادوارد:خفه شو كرام....تو هموني هستي كه پست هاي زيباي منو ويرايش مي كردي و بجاش يه رول چرت مي زدي تا هيچكس حرف منو باور نكنه!!!
هري منوي مديريت رو برميداره و فرياد مي زنه:تو مسير به قدرت رسيدن...هميشه چند نفر فنا ميشن!!!
"حذف كاربر"
ويليام ادوارد ناپديد ميشه!!
دفتر پيام امروز
ويليام ادوارد:سلام خانم به يكي از ناظرا دياگون احتياج دارم!!!
خانم منشي:چند لحظه صبر كنيد الان وصل مي كنم!
"آقاي محترم خانم چانگ حضور ندارند ولي مي تونيد با آقاي ويزلي صحبت كنيد"
ديد...ديد
رون:بله بفرمائيد!!
ويليام ادوارد صداش رو عوض مي كنه:سلام آقاي ويزلي من مايك لوري!!!!!هستم .... مي تونم ساعت سه مزاحمتون شم!!
دفتر رون ويزلي در كوچه ي دياگون! (ساعت سه!)
ساعت سه و ده دقيقه
ويليام ادوارد تمام ماجرا رو براي رون تعريف مي كنه!
ويليام ادوارد:چته....نمي خواي يه حركت مثبتي انجام بدي!!!
رون:من الان سر يه دوراهي بزرگ گير كردم!!!
ده دقيقه بعد
رون:منتشرش مي كنم!!!!
فرداي اونروز هري پاتر و ويكتور كرام به جرم توطئه عليه اعضاي سايت و حمل مواد مخدر!! به 8 سال زندان محكوم ميشن!
آنتونين دالاهوف به 3 سال زندان و 999 ضربه شلاق محكوم ميشه!
و رون ويزلي به خاطر شجاعتش مدال افتخار دريافت مي كنه......
پايان....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1384/9/28 20:02:58
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :
ابتدا به لين
ابتدا به لين
جزئیات کاربر

این است ارباب من
کارگردان: آلفرد هیچکاک مرحوم
نویسنده: بلاتریکس لسترانج
تقدیم به ارباب لرد تاریکی. با تقاضای عفو عفو عفو به دلایل مسنجری
راوی: چه کسی می داند؟ اینجا کجاست؟ این مرد کیست؟ گذشته، حال و آینده ی او چگونه است؟ تو نمی دانی؟ ولی من می دانم. او همان کسی است که ماند و نرفت. (موسیقی ملایم ویولون سل شروع به نواختن می کنه)
سکانس اول، جایی به بلندای فریاد سرژ
راهروی یک بیمارستان. مردی جلوی در اتاقی با حالتی عصبی قدم میزنه. هر از گاه دستی به ریشش می کشه و هر سه باری که راهرو رو دور میزنه یه بار سرشو با حالت بی رحمانه ای به دیوار می کوبه.و هر بار با پیچیدن صدای کوبیدن سر مرد، دوربین به شکل هشدار دهنده ای روی قاب عکس روی دیوار که مردی با سبیل از بناگوش دررفته رو نشون میده( تعجب نکنید، اینجاا مردم اند غیرتن و به دلایل ناموسی عکس این آقا رو چسبونده ن.). عکس که به طور جادویی متحرکه هربار دستشو تا نزدیکی بدماغش می بره ........................................................................................................................... ................................................................................................................................................ و به طرز بی رحمانه ای تا بند دوم انگشتش اشاره فرو میکنه و گلوله ای به سمت دوربین پرتاب می کنه.
چند دقیقه بعد(شایان ذکر است که تا اینجا از فیلم آب چکه می کنه.)
مردی ساتور به دست با روپوش کاملا خونی از اتاقی میاد بیرون و به سمت مرد مضطرب حرکت می کنه.
مرد ساتوری:می تونی بری ببینیش.
مرد با حالت تشنج یه دفعه از جا میپره و به سمت دری که دکتر از آن بیرون آمده میدوئه.
داخل اتاق
مرد با چهره ی رنگ پریده وارد اتاق زنی می شه که روی تخت دراز کشیده و پتویی کنارشه.و در حالی که اشک از چشمش سرازیره خیلی عشقولانه به سمت تخت میره و صحنه تاریک میشه. فقط صداهایی میاد:عزیزم....اوه اوه...عزیزم. و بعد صدایی مانند صدای چاه باز کن توالت شنیده می شه.(چیه؟ یاد چیزی افتادین؟)
صحنه روشن میشه در حالی که مرد با انزجار داره موجود داخل پتوی کنار زن رو نگاه میکنه.
مرد:ااااااااااااااییییییییی...این دیگه چیه؟
زن که مثل ابر بهار اشک می ریزه:بچه ته. می دونم. می دونم. وحشتناکه...
مرد:این امکان نداره آدمیزاد باشه. من عمرا اینو بزرگ کنم.
زن:منم.
مرد: باید سربه نیستش کنیم...نه نه... می برمش میدم ققنوس بزرگش کنه. اون بلده. اون یکی فامیلشون سیمرغ قبلا یه بچه بزرگ کرده. می بریم میدمش به اون.
مرد با نفرت موجود داخل پتو رو می ندازه توی یه گونی و به سرعت میره بیرون.
راوی: و این چنین بود که بزرگترین مرد تاریخ مغضوب خانواده واقع شد.
سکانس دوم،قله ی کوه اورست
راوی:او 17 سال نزد ققنوس زندگی میکنه. ولی دیگه اون موجود قبل نیست. حتی پدرش هم امکان نداره بشناسدش. او هم اکنون جوان رشیدیه و برای اولین بار در عمرش سرما خورده.
دوربین داخل لونه ی پرنده ای رو نشون میده. پسری نسبتا خوش قیافه در گوشه ای نشسته و دائما دماغشو بالا می کشه.ققنوسی داره باهاش صحبت میکنه.
ققنوس:ببین با زبون خوش میری یا به زور ببرمت؟
پسر در حالی که قطره ای آب بینی به طرز ناخوشایندی نوک دماغش تکون تکون می خوره: خوب خوب...باشه. میرم.ولی...
ققنوس:ولی نداره...و جارویی از گوشه ی لونه بر میداره و خیلی تهدید آمیز به پسرک نزدیک میشه.
پسرک با وحشت از لونه پایین میپره. دوربین به سرعت دنبالش میره.هیکل پسر با سرعت زیادی از میان ابرهای متعددی عبور می کنه و ناگهان چتر نجاتشو باز میکنه و روی زمین فرود میاد.
یک ساعت بعد، خیابان وال استریت
دوربین پسرک رو نشون میده که با ترس جلوی در ساختمانی ایستاده.سپس دوربین بالا میره و تابلویی رو نشون میده : دکتر دارون ملکیان. متخصص بنا گوش ، حلقوم ، دماغ وغیره.
پسرک از پله های ساختمون با دودلی بالا میره و وارد اتاق انتظار مطبی میشه و گوشه ای می شینه. مردم قیافه ی ضابلوی اونو که با ریشای مسخره ش (!!!!!) کز کرده و شستشو می مکه به هم نشون میدن و کر کر می خندن.
دوساعت بعد
منشی:اوی...اوی...تو.عزیز..اگه نمی خوای بری پی کارت زود برو پیش دکتر بگو چه مرگته.آره گلم. بعدم زود گورتو گم کن جیگگگگر.
پسرک هیکل دیلاقشو از روی صندلی بلند می کنه و وارد اتاق دکتر میشه.
اتاق دکتر
پسر وارد اتاق میشه و خیلی بچه مثبتانه جلوی میز دکتر می ایسته.
دکتر:من دارون ملکیان هستم متخصص بنا گوش و حلقوم و دماغ و غیره. مشکلت چیه جانم.
پسرک کمی فکر می کنه و میگه:و غیره م درد می کنه.
دکتر :یعنی چی؟
پسرک که دوباره شروع به مکیدن شستش کرده جوابی نمی ده. دکتر سرشو بلند می کنه و به قیافه ی ضابلوی پسر نگاه می کنه و جا می خوره. صدا میزنه:شیو...شیو...بیا اینجا. ببین این پسره چه ضایه ست.بیا ببین همونه که دنبالش می گشتیم. خود خودشه. از این بهتر پیدا نمی کنیم.
شیو وارد میشه و سرتاپای پسر رو ورانداز می کنه.
شیو:اییییییییییییییول...خود خودشه. اول باید بهش گیتار یاد بدیم.
راوی: و اینگونه بود که او سرژ شد. سرژی که همه می شناسید. و بعدها به شکل خفنی به لرد ولدمورت تبدیل شد. ماجرای لرد شدن را می توانید در پاورقی این سناریو بخوانید*.
سکانس سوم، لندن دفتر کار جی کی رولینگ
رولینگ و مباشرش دو طرف یه میز نشسته ن(و محض اطلاعتون و نیز محض رضای مرلین و هم محض مجوز اکران عمومی در اتاق چار تاق بازه و 100 نفر آدم دور تا دور اتاق ایستاده ن) و با حرارت گفت و گو میکنن.
مباشر:آخه مگه میشه؟ مگه الکیه؟
رولینگ: بله که میشه . اگه این نشه من دخل همه تونو میارم.شخصا خفه ت میکنم.
مباشر: باور کنید نمیشه...یهویی می خواین یه شخصیت محوری وارد داستان کنین که چی بشه.
رولینگ: که چی بشه؟اگه این کارو نکنم می دونی چی میشه؟به تمام بشریت خیانت کرده م.
مباشر:آخه چی شد یهویی به این فکر افتادین؟ نکنه زیر سر این جادوگرانه؟
رولینگ: توهین کردی؟ توهین کردی؟ به جادوگران توهین کردی؟ اونا همه شون عقش منن.تازه نمی دونی که من بهترین کاربرشونم؟ چهل و هشت تا شناسه ساخته م. چشمت کور. اولیش ویلیام ادوارده(!!!! رولینگ ویلیام ادوارده!!!!؟؟؟) اون یکی پیتر پنه. بقیه شم یادم نیست. ولی نمی دونی چه خوبه. کلی باحاله...
مباشر:دیوونه...اصلا من دیگه واسه ت کار نمی کنم.
رولینگ:مرتیکه ی تیکه تیکه...برو گم شو.
و گلدونی بر میداره و به طرف مباشر پرت می کنه. مباشر در حالی که فحش میده به سمت در اتاق می دوئه.
مباشر:بوووووووووووووق بووووووووووووق بووق بوق بوق بوق بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق(عجب فحش گنده ای!)
چند ماه بعد
سایت بی بی سی: به گزارش ایسنا: به گزارش ایرنا: به گزارش الجزایر: به گزارش ماگل نت : به گزارش سایت رسمی رولینگ: به نقل از سایت جادوگران، هفتمین مجموعه از سری کتابهای هری پاتر ، به نام "هری پاتر و چهل دزد بغداد" دیروز منتشر شد. خبرها حاکی از این است که در این کتاب که آخرین جلد از این مجموعه است، شخصیت محوری شیطان صفتی به نام سرژ وارد ماجرا شده و داستان به شکل غیر منتظره ای خاتمه پیدا می کند. در پایان باید ذکر کنیم که رکورد شکن ترجمه ی یک کتاب ، اتشارات رسمی تندیس است که این کتاب را در عرض دو ساعت بعد از انتشار کتاب با ترجمه ی خانم ویدا اسلامیه وارد بازار کرد.
دوربین از روی صفحه ای از روزنامه ی نیوز ویک که این خبر روش به چشم می خوره، عقب میره و صفحه ای از کتاب هری پاتر و چهل دزد بغداد رو نشون میده:
فصل هشتم هورکراکس موسیقی
هری و رون و هرمیون وارد منطقه ی سنگی ای شده بودند که هیکل سنگها جلوشان سر بر افراشته بود و خیلی خوفناک می نمود. هر سه رنگشان از صورتشان پرید و هرمیون جیغ کوتاهی زد. و اصلا به طرف هری و رون نرفت که دستشان را بگیرد.
روی صخره ای رو بروی انها از جایی به بلندای فریاد سرژ و به ژرفای خباثت ولدمورت دود بد بویی همراه با بوی سیگارمی آمد. مرد ریش زیبایی نشسته و با ابزار دسته بلندی که سر گردی دارد(منظور اصلا اون ابزار اعتیاد نیست ها.) و منقلی زیبا،نشسته و سیگار میکشد.تا هری و رون و هرمیون را می بیند گیتاری از کنارش برداشته و شروع به نواختن و خواندن می کند:
غم میون دوتا چشمون قشنگت خونه کرده(اشک به طور نا خود آگاه از چشم بچه ها سرازیر میشه)
شب تو موهای سیاهت لونه کرده(موهای بچه ها کاملا سیاه رنگ میشه)
دوتا چشمون سیاهت مث شبهای منه( چشمای بچه ها هم سیاه میشه)
سیاهیای دو چشمت مث غمهای منه( اشک شدت میگیره)
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه( بارون شروع به باریدن می کنه)
هری فریادمی زند: نننننننننننننننههههههههههههههه....ادامه نده. سیلو نگو
سرژ ادامه میده:
سیل غم آبادیمو ویرونه کرده(ناگهان سیل و حشتناکی به راه می افته)
و قفتی با من می مونی تنهاییمو باد می بره(باد شدیدی میوزه)
دوتا چشمام بارون شبونه کرده( بارون بازم تند تر میشه)
بهار از دستای من پر زد و رفت( تمام چمنای روی زمین پرواز می کنن و به آسمون میرن)
ای شکوفه توی این زمونه کرده( از آسمون گل با گلدون می باره)
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم( همه جا آتیش شعله می کشه)
گل یخ توی دلم جوونه کرده( همه جا یخ می بنده)
چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفت و دیگه(بچه ها 100 سال پیر میشن)
در اینجا صفحه تموم میشه و دوربین عقب میاد.
و زنی جذاب توی صفحه وارد میشه. و میگه: آره...آره ...این است ارباب من.
* خوب می خواید بدونید چی شد که سرژ ولدمورت شد؟ قبل از خوندن سطور بعد به نکات زیر توجه کنید:
1-اگر بیماری قلبی دارید نخوانید.
2- اگر دیابت دارید نخوانید.
3- اگر حساس هستید نخوانید.
4- اگر می خواهید بخوانید بچه ها را از اتاق بیرون کنید.
5- گاز رو خاموش کنید.
6- تلفونو از پریز بکشید.
7- در ها رو ببندید و قفل کنید.
8- روی صندلی تان سیخ بشینید.
9- همه ی چراغ ها رو رو شن کنید.
10- یه بار دیگه قفل در رو چک کنید.
11- تمام سوراخ سنبه ها رو بگریدید مبادا بچه ای قایم شده باشه.
12- کله تونو بخارونید.
13- بوق بزنید.
14- اگر هنوز هم اصرار دارید می توانید بخوانید.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
چیه منتظر چیز دلخراشی هستید؟ کور خوندید. ماجرا از این قرار بود که سرژ رفت خودشو توی تاپیک معرفی شخصیت معرفی کرد و شد ولدمورت.
کارگردان: آلفرد هیچکاک مرحوم
نویسنده: بلاتریکس لسترانج
تقدیم به ارباب لرد تاریکی. با تقاضای عفو عفو عفو به دلایل مسنجری
راوی: چه کسی می داند؟ اینجا کجاست؟ این مرد کیست؟ گذشته، حال و آینده ی او چگونه است؟ تو نمی دانی؟ ولی من می دانم. او همان کسی است که ماند و نرفت. (موسیقی ملایم ویولون سل شروع به نواختن می کنه)
سکانس اول، جایی به بلندای فریاد سرژ
راهروی یک بیمارستان. مردی جلوی در اتاقی با حالتی عصبی قدم میزنه. هر از گاه دستی به ریشش می کشه و هر سه باری که راهرو رو دور میزنه یه بار سرشو با حالت بی رحمانه ای به دیوار می کوبه.و هر بار با پیچیدن صدای کوبیدن سر مرد، دوربین به شکل هشدار دهنده ای روی قاب عکس روی دیوار که مردی با سبیل از بناگوش دررفته رو نشون میده( تعجب نکنید، اینجاا مردم اند غیرتن و به دلایل ناموسی عکس این آقا رو چسبونده ن.). عکس که به طور جادویی متحرکه هربار دستشو تا نزدیکی بدماغش می بره ........................................................................................................................... ................................................................................................................................................ و به طرز بی رحمانه ای تا بند دوم انگشتش اشاره فرو میکنه و گلوله ای به سمت دوربین پرتاب می کنه.
چند دقیقه بعد(شایان ذکر است که تا اینجا از فیلم آب چکه می کنه.)
مردی ساتور به دست با روپوش کاملا خونی از اتاقی میاد بیرون و به سمت مرد مضطرب حرکت می کنه.
مرد ساتوری:می تونی بری ببینیش.
مرد با حالت تشنج یه دفعه از جا میپره و به سمت دری که دکتر از آن بیرون آمده میدوئه.
داخل اتاق
مرد با چهره ی رنگ پریده وارد اتاق زنی می شه که روی تخت دراز کشیده و پتویی کنارشه.و در حالی که اشک از چشمش سرازیره خیلی عشقولانه به سمت تخت میره و صحنه تاریک میشه. فقط صداهایی میاد:عزیزم....اوه اوه...عزیزم. و بعد صدایی مانند صدای چاه باز کن توالت شنیده می شه.(چیه؟ یاد چیزی افتادین؟)
صحنه روشن میشه در حالی که مرد با انزجار داره موجود داخل پتوی کنار زن رو نگاه میکنه.
مرد:ااااااااااااااییییییییی...این دیگه چیه؟
زن که مثل ابر بهار اشک می ریزه:بچه ته. می دونم. می دونم. وحشتناکه...
مرد:این امکان نداره آدمیزاد باشه. من عمرا اینو بزرگ کنم.
زن:منم.
مرد: باید سربه نیستش کنیم...نه نه... می برمش میدم ققنوس بزرگش کنه. اون بلده. اون یکی فامیلشون سیمرغ قبلا یه بچه بزرگ کرده. می بریم میدمش به اون.
مرد با نفرت موجود داخل پتو رو می ندازه توی یه گونی و به سرعت میره بیرون.
راوی: و این چنین بود که بزرگترین مرد تاریخ مغضوب خانواده واقع شد.
سکانس دوم،قله ی کوه اورست
راوی:او 17 سال نزد ققنوس زندگی میکنه. ولی دیگه اون موجود قبل نیست. حتی پدرش هم امکان نداره بشناسدش. او هم اکنون جوان رشیدیه و برای اولین بار در عمرش سرما خورده.
دوربین داخل لونه ی پرنده ای رو نشون میده. پسری نسبتا خوش قیافه در گوشه ای نشسته و دائما دماغشو بالا می کشه.ققنوسی داره باهاش صحبت میکنه.
ققنوس:ببین با زبون خوش میری یا به زور ببرمت؟
پسر در حالی که قطره ای آب بینی به طرز ناخوشایندی نوک دماغش تکون تکون می خوره: خوب خوب...باشه. میرم.ولی...
ققنوس:ولی نداره...و جارویی از گوشه ی لونه بر میداره و خیلی تهدید آمیز به پسرک نزدیک میشه.
پسرک با وحشت از لونه پایین میپره. دوربین به سرعت دنبالش میره.هیکل پسر با سرعت زیادی از میان ابرهای متعددی عبور می کنه و ناگهان چتر نجاتشو باز میکنه و روی زمین فرود میاد.
یک ساعت بعد، خیابان وال استریت
دوربین پسرک رو نشون میده که با ترس جلوی در ساختمانی ایستاده.سپس دوربین بالا میره و تابلویی رو نشون میده : دکتر دارون ملکیان. متخصص بنا گوش ، حلقوم ، دماغ وغیره.
پسرک از پله های ساختمون با دودلی بالا میره و وارد اتاق انتظار مطبی میشه و گوشه ای می شینه. مردم قیافه ی ضابلوی اونو که با ریشای مسخره ش (!!!!!) کز کرده و شستشو می مکه به هم نشون میدن و کر کر می خندن.
دوساعت بعد
منشی:اوی...اوی...تو.عزیز..اگه نمی خوای بری پی کارت زود برو پیش دکتر بگو چه مرگته.آره گلم. بعدم زود گورتو گم کن جیگگگگر.
پسرک هیکل دیلاقشو از روی صندلی بلند می کنه و وارد اتاق دکتر میشه.
اتاق دکتر
پسر وارد اتاق میشه و خیلی بچه مثبتانه جلوی میز دکتر می ایسته.
دکتر:من دارون ملکیان هستم متخصص بنا گوش و حلقوم و دماغ و غیره. مشکلت چیه جانم.
پسرک کمی فکر می کنه و میگه:و غیره م درد می کنه.
دکتر :یعنی چی؟
پسرک که دوباره شروع به مکیدن شستش کرده جوابی نمی ده. دکتر سرشو بلند می کنه و به قیافه ی ضابلوی پسر نگاه می کنه و جا می خوره. صدا میزنه:شیو...شیو...بیا اینجا. ببین این پسره چه ضایه ست.بیا ببین همونه که دنبالش می گشتیم. خود خودشه. از این بهتر پیدا نمی کنیم.
شیو وارد میشه و سرتاپای پسر رو ورانداز می کنه.
شیو:اییییییییییییییول...خود خودشه. اول باید بهش گیتار یاد بدیم.
راوی: و اینگونه بود که او سرژ شد. سرژی که همه می شناسید. و بعدها به شکل خفنی به لرد ولدمورت تبدیل شد. ماجرای لرد شدن را می توانید در پاورقی این سناریو بخوانید*.
سکانس سوم، لندن دفتر کار جی کی رولینگ
رولینگ و مباشرش دو طرف یه میز نشسته ن(و محض اطلاعتون و نیز محض رضای مرلین و هم محض مجوز اکران عمومی در اتاق چار تاق بازه و 100 نفر آدم دور تا دور اتاق ایستاده ن) و با حرارت گفت و گو میکنن.
مباشر:آخه مگه میشه؟ مگه الکیه؟
رولینگ: بله که میشه . اگه این نشه من دخل همه تونو میارم.شخصا خفه ت میکنم.
مباشر: باور کنید نمیشه...یهویی می خواین یه شخصیت محوری وارد داستان کنین که چی بشه.
رولینگ: که چی بشه؟اگه این کارو نکنم می دونی چی میشه؟به تمام بشریت خیانت کرده م.
مباشر:آخه چی شد یهویی به این فکر افتادین؟ نکنه زیر سر این جادوگرانه؟
رولینگ: توهین کردی؟ توهین کردی؟ به جادوگران توهین کردی؟ اونا همه شون عقش منن.تازه نمی دونی که من بهترین کاربرشونم؟ چهل و هشت تا شناسه ساخته م. چشمت کور. اولیش ویلیام ادوارده(!!!! رولینگ ویلیام ادوارده!!!!؟؟؟) اون یکی پیتر پنه. بقیه شم یادم نیست. ولی نمی دونی چه خوبه. کلی باحاله...
مباشر:دیوونه...اصلا من دیگه واسه ت کار نمی کنم.
رولینگ:مرتیکه ی تیکه تیکه...برو گم شو.
و گلدونی بر میداره و به طرف مباشر پرت می کنه. مباشر در حالی که فحش میده به سمت در اتاق می دوئه.
مباشر:بوووووووووووووق بووووووووووووق بووق بوق بوق بوق بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق(عجب فحش گنده ای!)
چند ماه بعد
سایت بی بی سی: به گزارش ایسنا: به گزارش ایرنا: به گزارش الجزایر: به گزارش ماگل نت : به گزارش سایت رسمی رولینگ: به نقل از سایت جادوگران، هفتمین مجموعه از سری کتابهای هری پاتر ، به نام "هری پاتر و چهل دزد بغداد" دیروز منتشر شد. خبرها حاکی از این است که در این کتاب که آخرین جلد از این مجموعه است، شخصیت محوری شیطان صفتی به نام سرژ وارد ماجرا شده و داستان به شکل غیر منتظره ای خاتمه پیدا می کند. در پایان باید ذکر کنیم که رکورد شکن ترجمه ی یک کتاب ، اتشارات رسمی تندیس است که این کتاب را در عرض دو ساعت بعد از انتشار کتاب با ترجمه ی خانم ویدا اسلامیه وارد بازار کرد.
دوربین از روی صفحه ای از روزنامه ی نیوز ویک که این خبر روش به چشم می خوره، عقب میره و صفحه ای از کتاب هری پاتر و چهل دزد بغداد رو نشون میده:
فصل هشتم هورکراکس موسیقی
هری و رون و هرمیون وارد منطقه ی سنگی ای شده بودند که هیکل سنگها جلوشان سر بر افراشته بود و خیلی خوفناک می نمود. هر سه رنگشان از صورتشان پرید و هرمیون جیغ کوتاهی زد. و اصلا به طرف هری و رون نرفت که دستشان را بگیرد.
روی صخره ای رو بروی انها از جایی به بلندای فریاد سرژ و به ژرفای خباثت ولدمورت دود بد بویی همراه با بوی سیگارمی آمد. مرد ریش زیبایی نشسته و با ابزار دسته بلندی که سر گردی دارد(منظور اصلا اون ابزار اعتیاد نیست ها.) و منقلی زیبا،نشسته و سیگار میکشد.تا هری و رون و هرمیون را می بیند گیتاری از کنارش برداشته و شروع به نواختن و خواندن می کند:
غم میون دوتا چشمون قشنگت خونه کرده(اشک به طور نا خود آگاه از چشم بچه ها سرازیر میشه)
شب تو موهای سیاهت لونه کرده(موهای بچه ها کاملا سیاه رنگ میشه)
دوتا چشمون سیاهت مث شبهای منه( چشمای بچه ها هم سیاه میشه)
سیاهیای دو چشمت مث غمهای منه( اشک شدت میگیره)
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه( بارون شروع به باریدن می کنه)
هری فریادمی زند: نننننننننننننننههههههههههههههه....ادامه نده. سیلو نگو
سرژ ادامه میده:
سیل غم آبادیمو ویرونه کرده(ناگهان سیل و حشتناکی به راه می افته)
و قفتی با من می مونی تنهاییمو باد می بره(باد شدیدی میوزه)
دوتا چشمام بارون شبونه کرده( بارون بازم تند تر میشه)
بهار از دستای من پر زد و رفت( تمام چمنای روی زمین پرواز می کنن و به آسمون میرن)
ای شکوفه توی این زمونه کرده( از آسمون گل با گلدون می باره)
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم( همه جا آتیش شعله می کشه)
گل یخ توی دلم جوونه کرده( همه جا یخ می بنده)
چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفت و دیگه(بچه ها 100 سال پیر میشن)
در اینجا صفحه تموم میشه و دوربین عقب میاد.
و زنی جذاب توی صفحه وارد میشه. و میگه: آره...آره ...این است ارباب من.
* خوب می خواید بدونید چی شد که سرژ ولدمورت شد؟ قبل از خوندن سطور بعد به نکات زیر توجه کنید:
1-اگر بیماری قلبی دارید نخوانید.
2- اگر دیابت دارید نخوانید.
3- اگر حساس هستید نخوانید.
4- اگر می خواهید بخوانید بچه ها را از اتاق بیرون کنید.
5- گاز رو خاموش کنید.
6- تلفونو از پریز بکشید.
7- در ها رو ببندید و قفل کنید.
8- روی صندلی تان سیخ بشینید.
9- همه ی چراغ ها رو رو شن کنید.
10- یه بار دیگه قفل در رو چک کنید.
11- تمام سوراخ سنبه ها رو بگریدید مبادا بچه ای قایم شده باشه.
12- کله تونو بخارونید.
13- بوق بزنید.
14- اگر هنوز هم اصرار دارید می توانید بخوانید.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
چیه منتظر چیز دلخراشی هستید؟ کور خوندید. ماجرا از این قرار بود که سرژ رفت خودشو توی تاپیک معرفی شخصیت معرفی کرد و شد ولدمورت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
جزئیات کاربر

کریچر پیکچرز به همراه راونز اینترتیمنت تقدیم میکند
هاگوارتز
هنرپیشگان
هلگا هافل پاف
روونا راونکلاو
سالازار اسلایترین
گودریک گریفندور
نویسنده : کریچر
کارگردان : آوریل لوین , الستور مودی
تهیه کننده : مایکل مایه دار
صفحه کم کم روشن میشه و تصویر یک جنگل رو از بالا نشون میده و وسط صفحه می نویسه سال 451 خورشیدی
دوربین به سمت جلو حرکت میکنه و درختها رو پشت سر می گذاره تا به یک قلعه میرسه دوربین روی تابوی سر در قلعه زوم میکنه
مدرسه ی عالی جادوگری میلوارتز
دوربین از سر در مدرسه میگذره و وارد حیاط میشه واز داخل پنجره ی یکی از برجهای قلعه وارد اتاقی میشه که داخلش یک پسر و دو دخترن
یکی از پسرا در حالی که سرش رو از روی کاغذ پوستیش بر میداره با عصبانیت قلمش رو روی زمین میکوبه
گودریک: اعصابم خورد شد , آخه مگه من شاعرم
دختری که روی تخت خوابیده و داره کتاب میخونه بدون اینکه چشمش رو از روی کتاب بر داره خطاب به گودریک میگه
گودی به هر حال باید تکالیفت رو انجام بدی نمیخوای که مثل دفعه ی قبل از گروهمون امتیاز کم بشه
گودریک: روونا من با این درس مشکل دارم اصلا از استادش خوشم نمی یاد چه برسه به این که پاچه خواریش رو هم بکنم
و در حالی که به اون یکی دختر که اون هم روی کاغذ پوستیش خم شده اشاره میکنه میگه نمیشه شعرت رو بدی تا من و هلگا هم از روش بنویسیم؟
روونا : در مورد پروفسور لوین این طور صحبت نکن در ضمن نمیشه شعر من با شما یکی باشه باید صبر کنید تا فکر کنم و یکی هم برای شما بگم( تریپ هرمیونی)
گودریک: تو فوق العاده ای روونا
ناگهان در باز میشه و یک پسر قد بلند با موها و ردای مشکی وارد میشه و در رو با عصبانیت پشت سرش میبنده
هلگا: هی پسر چه خبرته خیلی وقته منتظرتیم تا الان کجا بودی ؟( مدرسه ی این کشور بی ناموسی بوده و خوابگاه پسران و دختران جدا نیست )
پسر قد بلند( سالازار) : باورتون نمیشه اون پیرمرد من رو مجبور کرد قده های اون گیاه چندش آور رو بترکونم ... اوه خدای من داشتم بالا می آوردم
گودریک : مرلین رو میگی؟
سالازار: اره ... خیلی خوش شانسین که گیاه شناسی رو این ترم ندارین
روونا: سالی اونقدرها که میگی هم بد نیست من ترم پیش این درس رو پاس کردم
هلگا: اون هم با نمره ی برجسته
سالازار: اوه بی خیال روونا تو این درس رو. با پروفسور دلاکور گذروندی نه این پیرمرد خرفت پر حرف ,هیچ وقت از این درس خوشم نمی اومده( در این مدرسه ی بیناموسی هر درسی رو یک سال میخونن و تموم میشه میره پی کارش)
گودریک: سالی تو از هیچ درسی خوشت نمی یاد جز دفاع در برابر جادوی سیاه
سالازار : و میدونی که حق با منه چرا که ضرورت یادگیری و کاربرد این درس قابل مقایسه با گیاه شناسی و موسیقی جادویی نیست
گودریک : درست میگی من اگه جای پروفسور میلات بودم خیلی از این درسها رو حذف میکردم
در حالی که چهار نفر همچنان به حرف زدنشون ادامه میدن دوربین یواش یواتش از پنجره می یاد بیرون و تصویر سیاه میشه
تصویر روشن میشه و وسط تصویر مینویسه 10 سال بعد
دوربین از روی یک رودخونه میگذره و از کوه بلندی بالا میره تا به کلبه ای کنار یک پرتگاه میرسه و از پنجره ی کلبه وارد اون میشه
داخل کلبه مرد جوانی کنار شومینه نشسته و داره کتاب میخونه که در خونه زده میشه
مرد با اشاره ی چوبدستی در رو باز میکنه
مرد جوان دیگه ای در حالی که دستش رو روی صوتش گذاشته وارد میشه
هی تو مجبوری این طلسما رو دور کلبت بگذاری ؟ وقتی میخواستم داخل ظاهر بشم با صورت خوردم به یک دیوار نامرئی
مرد اول: گودی پسر چطوری خیلی وقت بود ندیده بودمت , خودت خوب میدونی که من همیشه جانب احتیاط رو رعایت میکنم , در ضمن فکر نمی کنی این یکی بی ادبی باشه سرت رو همین جوری بندازی پایین و وارد خونه ی دوستت ظاهر بشی
گودریک : بگذریم نمیخوای من رو به یک نوشیدنی دعوت کنی ؟ نا سلامتی 2 ساله همدیگه رو ندیدیم
سالازار: بیا تو رفیق
و در حالی که گودریک می یاد تو در پشت سرش بسته میشه
تصویر سیاه میشه و دوباره روشن میشه
گودریک روی یک صندلی نشسته و لیوان خالی نوشیدنی روی میزش کنارش به چشم میخوره
سالزار که روی صندلی روبه روش نشسته شروع میکنه به صحبت
نگفتی چی شد که به یاد من افتادی
گودریک : یادته تو زمان تحصیل همیشه به فکر این بودیم که اگه مدیر بودیم چه کارا که نمی کردیم
سالازار : خوب
گودریک : خوب دیگه من حالا میخوام یک مدرسه تاسیس کنم
سالازار : کجا؟ اینجا؟
گودریک: درسته همینجا تو بریتانیا سرزمین مادریمون , سالی فکرش رو بکن اگه ما این مدرسه روبزنیم دیگه لازم نیست بچه ها مثل ما برای درس خوندن به جایی خارج از کشورشون برن
سالازار: درسته گودی ولی ما دو تایی از پس این کار بر نمی یایم
گودریک: من با روونا و هلگا هم صحبت کردم اونا گفتن اگه تو قبول کنی اونا هم هستند
سالازار میره تو فکر
گودریک دستش رو میاره جلو و میگه
بزن قدش رفیق
صفحه یواتش یواش سیاه میشه
تصویر دوباره روشن میشه و 4 تا جادوگر رو نشون میده که کنار یک دریاچه ایستادن
هلگا: سالی اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟
روونا : به نظرت جای مناسبی گیر آوردی؟
سالازار : اینجا با نزدیکترین دهکده ی ماگل نشین فاصله ی زیادی داره نمودار ناپذیره و از نظر شرایط زیست محیطی بی نظیره
هم دریاچه , هم جنگل , قلعه رو هم میتونیم اونجا روی تپه بسازیم
گودریک : بهتره زودتر برنامه ریزی هامون رو انجام بدیم ساخت قلعه و بعد از اون فراخوندن دانش آموزا به اینجا کار آسونی نیست
هلگا: درسته من شنیدم کشوری در آسیای جنوب غربی هست که جادوگرای کاری خوبی داره فکر کنم اسمش افغانستان بود , برای ساخت قلعه میتونیم رواونا حساب کنیم
روونا : و حالا میرسیم به دانش آموزا به نظر من هر کسی نباید به مدرسه راه پیدا کنه فکر نکنم ویلیام ادوارد رو فراموش کرده باشین
عقل و هوش فاکتورهای مهمی هستند
هلگا: و فراموش نکن که هوش نصف قضیه است افراد بدون پشتکار به جایی نمی رسن
گودریک : به این نکته دقت دارین که من به شخصه از افراد ترسو بدم می یاد باید شجاعترین ها رو انتخاب کنیم
سالازار: کمتر افرادی هستند که هم شجاع باشن و هم باهوش باشند و هم پشتکار داشه باشن و مهمتر از همه از توانایی و قدرت بالایی برخوردار باشن
روونا: این طوری به نتیجه ای نمیرسیم فکر کنم هر کدوم از ما دانش آموزای مطلوب خودش رو انتخاب کنه و اموزش بده بهتر باشه
سالازر: فکر کنم بهترین کار همین باشه , پس کلاهت رو بده به من روونا
سالازار کلاه روونا رو بر میداره و با چوبدستیش ضربه ای به کلاه میزنه و وردی میخونه
یک دفعه دو تا چشم و یک دهن از توی کلاه ظاهر میشن
سالازار: این هم از کلاه فکر میکنم کلاه گروه بندی اسم خوبی براش باشه
دوربین یواش یواش میره عقب و صفحه تاریک میشه و نوشته ای سفید رنگ بدین مضمون روی صفحه نقش میبنده
مدرسه ی عالی جادوگری هاگوارتز با چهار بانی آن در نقش اولین اساتید شروع به کار کرد و به تدریج توسعه یافت
یک سال بعد از تاسیس مدرسه روونا راونکلاو و سالازار اسلایترین با یکدیگر ازدواج کردند و جادوگران بزرگ بسیاری نظیر پروفسور مری تات , پروفسور پیت , پروفسور ناجیلوس و لرد ولدمورت از نسل این دو به وجود آمدند
هاگوارتز
هنرپیشگان
هلگا هافل پاف
روونا راونکلاو
سالازار اسلایترین
گودریک گریفندور
نویسنده : کریچر
کارگردان : آوریل لوین , الستور مودی
تهیه کننده : مایکل مایه دار
صفحه کم کم روشن میشه و تصویر یک جنگل رو از بالا نشون میده و وسط صفحه می نویسه سال 451 خورشیدی
دوربین به سمت جلو حرکت میکنه و درختها رو پشت سر می گذاره تا به یک قلعه میرسه دوربین روی تابوی سر در قلعه زوم میکنه
مدرسه ی عالی جادوگری میلوارتز
دوربین از سر در مدرسه میگذره و وارد حیاط میشه واز داخل پنجره ی یکی از برجهای قلعه وارد اتاقی میشه که داخلش یک پسر و دو دخترن
یکی از پسرا در حالی که سرش رو از روی کاغذ پوستیش بر میداره با عصبانیت قلمش رو روی زمین میکوبه
گودریک: اعصابم خورد شد , آخه مگه من شاعرم
دختری که روی تخت خوابیده و داره کتاب میخونه بدون اینکه چشمش رو از روی کتاب بر داره خطاب به گودریک میگه
گودی به هر حال باید تکالیفت رو انجام بدی نمیخوای که مثل دفعه ی قبل از گروهمون امتیاز کم بشه
گودریک: روونا من با این درس مشکل دارم اصلا از استادش خوشم نمی یاد چه برسه به این که پاچه خواریش رو هم بکنم
و در حالی که به اون یکی دختر که اون هم روی کاغذ پوستیش خم شده اشاره میکنه میگه نمیشه شعرت رو بدی تا من و هلگا هم از روش بنویسیم؟
روونا : در مورد پروفسور لوین این طور صحبت نکن در ضمن نمیشه شعر من با شما یکی باشه باید صبر کنید تا فکر کنم و یکی هم برای شما بگم( تریپ هرمیونی)
گودریک: تو فوق العاده ای روونا
ناگهان در باز میشه و یک پسر قد بلند با موها و ردای مشکی وارد میشه و در رو با عصبانیت پشت سرش میبنده
هلگا: هی پسر چه خبرته خیلی وقته منتظرتیم تا الان کجا بودی ؟( مدرسه ی این کشور بی ناموسی بوده و خوابگاه پسران و دختران جدا نیست )
پسر قد بلند( سالازار) : باورتون نمیشه اون پیرمرد من رو مجبور کرد قده های اون گیاه چندش آور رو بترکونم ... اوه خدای من داشتم بالا می آوردم
گودریک : مرلین رو میگی؟
سالازار: اره ... خیلی خوش شانسین که گیاه شناسی رو این ترم ندارین
روونا: سالی اونقدرها که میگی هم بد نیست من ترم پیش این درس رو پاس کردم
هلگا: اون هم با نمره ی برجسته
سالازار: اوه بی خیال روونا تو این درس رو. با پروفسور دلاکور گذروندی نه این پیرمرد خرفت پر حرف ,هیچ وقت از این درس خوشم نمی اومده( در این مدرسه ی بیناموسی هر درسی رو یک سال میخونن و تموم میشه میره پی کارش)
گودریک: سالی تو از هیچ درسی خوشت نمی یاد جز دفاع در برابر جادوی سیاه
سالازار : و میدونی که حق با منه چرا که ضرورت یادگیری و کاربرد این درس قابل مقایسه با گیاه شناسی و موسیقی جادویی نیست
گودریک : درست میگی من اگه جای پروفسور میلات بودم خیلی از این درسها رو حذف میکردم
در حالی که چهار نفر همچنان به حرف زدنشون ادامه میدن دوربین یواش یواتش از پنجره می یاد بیرون و تصویر سیاه میشه
تصویر روشن میشه و وسط تصویر مینویسه 10 سال بعد
دوربین از روی یک رودخونه میگذره و از کوه بلندی بالا میره تا به کلبه ای کنار یک پرتگاه میرسه و از پنجره ی کلبه وارد اون میشه
داخل کلبه مرد جوانی کنار شومینه نشسته و داره کتاب میخونه که در خونه زده میشه
مرد با اشاره ی چوبدستی در رو باز میکنه
مرد جوان دیگه ای در حالی که دستش رو روی صوتش گذاشته وارد میشه
هی تو مجبوری این طلسما رو دور کلبت بگذاری ؟ وقتی میخواستم داخل ظاهر بشم با صورت خوردم به یک دیوار نامرئی
مرد اول: گودی پسر چطوری خیلی وقت بود ندیده بودمت , خودت خوب میدونی که من همیشه جانب احتیاط رو رعایت میکنم , در ضمن فکر نمی کنی این یکی بی ادبی باشه سرت رو همین جوری بندازی پایین و وارد خونه ی دوستت ظاهر بشی
گودریک : بگذریم نمیخوای من رو به یک نوشیدنی دعوت کنی ؟ نا سلامتی 2 ساله همدیگه رو ندیدیم
سالازار: بیا تو رفیق
و در حالی که گودریک می یاد تو در پشت سرش بسته میشه
تصویر سیاه میشه و دوباره روشن میشه
گودریک روی یک صندلی نشسته و لیوان خالی نوشیدنی روی میزش کنارش به چشم میخوره
سالزار که روی صندلی روبه روش نشسته شروع میکنه به صحبت
نگفتی چی شد که به یاد من افتادی
گودریک : یادته تو زمان تحصیل همیشه به فکر این بودیم که اگه مدیر بودیم چه کارا که نمی کردیم
سالازار : خوب
گودریک : خوب دیگه من حالا میخوام یک مدرسه تاسیس کنم
سالازار : کجا؟ اینجا؟
گودریک: درسته همینجا تو بریتانیا سرزمین مادریمون , سالی فکرش رو بکن اگه ما این مدرسه روبزنیم دیگه لازم نیست بچه ها مثل ما برای درس خوندن به جایی خارج از کشورشون برن
سالازار: درسته گودی ولی ما دو تایی از پس این کار بر نمی یایم
گودریک: من با روونا و هلگا هم صحبت کردم اونا گفتن اگه تو قبول کنی اونا هم هستند
سالازار میره تو فکر
گودریک دستش رو میاره جلو و میگه
بزن قدش رفیق
صفحه یواتش یواش سیاه میشه
تصویر دوباره روشن میشه و 4 تا جادوگر رو نشون میده که کنار یک دریاچه ایستادن
هلگا: سالی اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟
روونا : به نظرت جای مناسبی گیر آوردی؟
سالازار : اینجا با نزدیکترین دهکده ی ماگل نشین فاصله ی زیادی داره نمودار ناپذیره و از نظر شرایط زیست محیطی بی نظیره
هم دریاچه , هم جنگل , قلعه رو هم میتونیم اونجا روی تپه بسازیم
گودریک : بهتره زودتر برنامه ریزی هامون رو انجام بدیم ساخت قلعه و بعد از اون فراخوندن دانش آموزا به اینجا کار آسونی نیست
هلگا: درسته من شنیدم کشوری در آسیای جنوب غربی هست که جادوگرای کاری خوبی داره فکر کنم اسمش افغانستان بود , برای ساخت قلعه میتونیم رواونا حساب کنیم
روونا : و حالا میرسیم به دانش آموزا به نظر من هر کسی نباید به مدرسه راه پیدا کنه فکر نکنم ویلیام ادوارد رو فراموش کرده باشین
عقل و هوش فاکتورهای مهمی هستند
هلگا: و فراموش نکن که هوش نصف قضیه است افراد بدون پشتکار به جایی نمی رسن
گودریک : به این نکته دقت دارین که من به شخصه از افراد ترسو بدم می یاد باید شجاعترین ها رو انتخاب کنیم
سالازار: کمتر افرادی هستند که هم شجاع باشن و هم باهوش باشند و هم پشتکار داشه باشن و مهمتر از همه از توانایی و قدرت بالایی برخوردار باشن
روونا: این طوری به نتیجه ای نمیرسیم فکر کنم هر کدوم از ما دانش آموزای مطلوب خودش رو انتخاب کنه و اموزش بده بهتر باشه
سالازر: فکر کنم بهترین کار همین باشه , پس کلاهت رو بده به من روونا
سالازار کلاه روونا رو بر میداره و با چوبدستیش ضربه ای به کلاه میزنه و وردی میخونه
یک دفعه دو تا چشم و یک دهن از توی کلاه ظاهر میشن
سالازار: این هم از کلاه فکر میکنم کلاه گروه بندی اسم خوبی براش باشه
دوربین یواش یواش میره عقب و صفحه تاریک میشه و نوشته ای سفید رنگ بدین مضمون روی صفحه نقش میبنده
مدرسه ی عالی جادوگری هاگوارتز با چهار بانی آن در نقش اولین اساتید شروع به کار کرد و به تدریج توسعه یافت
یک سال بعد از تاسیس مدرسه روونا راونکلاو و سالازار اسلایترین با یکدیگر ازدواج کردند و جادوگران بزرگ بسیاری نظیر پروفسور مری تات , پروفسور پیت , پروفسور ناجیلوس و لرد ولدمورت از نسل این دو به وجود آمدند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر

آقا و خانم اسميت
(اقتباسي آزاد از فيلم سينمايي آقا و خانم اسميت)
بازيگران:زاخارياس اسميت
ايوانا اسميت
هلگا هافلپاف در نقش مادر زاخارياس اسميت
كريچر در نقش يه راونكلاوي متعصب!!!
كارگردان ، نويسنده ،تدوين ، صدابردار ، فيلمبردار ، تداركات ، حمل و نقل و ...:رون ويزلي
با تشكر ويژه از لرد ولدمورت(همينجوري!!!!)
محصول مشترك كمپاني هاي دبليو تي پيكچرز - لي پيكچرز و رون اينتر مديت!!!
==================
دوربين اونقدر به مانيتور نزديك ميشه كه به زحمت ميشه مطالب روي مانيتور رو خوند......
صداي مودم تنها صداي موجود تو تصويره.....چند لحظه بعد صداي يه نفر هم به اون افزوده ميشه.....
"من موفق ميشم....من موفق ميشم"
دوربين از مانيتور فاصله ميگيره و به راحتي ميشه عبارت "از ورود شما متشكريم زاخارياس اسميت" رو روي مانيتور ديد!!
صفحه اي قهوه اي رنگ مانيتور رو مي پوشونه.....
عبارت روي صفحه عوض ميشه و به جاي اون عبارت ، عبارت "انجمن مديران ؛ متاسفانه شما به اين انجمن دسترسي نداريد" روي صفحه نقش مي بنده!!
صداي كوبيده شدن مشت روي كيبورد و سياه شدن صفحه........
رينگ.......رينگ........رينگ
مادر زاخارياس:ميلاد عزيزم برو درو باز كن!!!!
كات.....
"خانم مگه من نگفتم اسم بازيگر ما زاخارياسه ....چرا هي اشتباه مي كنين...."
بازيگر نقش مادر زاخارياس!!!!:واه چه پررو يكم پول خرج ميكرديد از نابازيگرا استفاده نمي كرديد....مرتيكه بوق اسم خودشو گذاشته كارگردان!!!
نور......دوربين......حركت
مادر زاخارياس:زاخي عزيزم برو درو باز كن!
زاخي جلوي مانيتور:كيه؟!!(توضيح اضافي:چون خونه زاخي اينا هوشمنده با كيبورد درو باز ميكنن!)
"منم زاخي درو باز كن"
زاخي:سلام ايوانا بيا بالا مامان خوشحال ميشه!
ايوانا:تو بيا پايين ماشينتم وردار بيار بريم يه دور بزنيم!
مادر زاخي:كيه زاخي اگه باز اون دختره ي پررو دريده باشه حسابشو مي رسم.....اين چرا نمي خواد پاشو از زندگي ما بكشه بيرون!
زاخي:نه مامان يكي ديگه س...
كات......
"آقاي زاخارياس بلد نيستي رول بنويسي ببخشيد بلد نيستي فيلم بازي كني نكن مرتيكه خاله باز!!!!!!!"
چند لحظه بعد
دوربين روي چراغ هاي يه ماشين متوقف ميشه..از شكل چراغ ها ميشه فهميد ماشين بنزه...... دوربين كم كم ميره بالا و ما زاخي و ايوانا رو ميبينيم كه تو ماشين نشستن......
زاخي:كجا بريم عزيزم..
ايوانا:بريم سينما!!
هر دو شون جلوي سينما از ماشين پياده ميشن.....پوستر فيلم"خيلي دور ، خيلي نزديك" روي سردر سينما به چشم ميخوره....هر دو وارد سينما ميشن!
دو ساعت بعد
زاخي:ايوي جون(اوج صميميت)تو چيزي از فيلمه متوجه شدي....
ايوانا:عزيزم اين فيلم در ژانر سينماي معناگرا بود اشكال نداره خودتو ناراحت نكن!!!!
"گریفیندوری ها شجاعت می آفرینند
اسلایترینی ها دردسر می آفرینند
هافلپافی ها هیچ کار خاصی انجام نمی دهند
اما این راونکلاوی ها هستند که با هوش و زکاوت خود برای هاگوارتز افتخار می آفرینند...."
ايوانا:موش......موش.....موش هاي اينجا چقدر گنده ان!!
زاخي:نترس عزيزم فكر نكنم موش بود...زاخي با خودش:چقدر شبيه كريچر بود!!!(با عرض معذرت خدمت مدير عزيز جديد كريچر)
ايوانا:بريم ناهار بخوريم جيييييگر!
زاخي:بريم
چند لحظه بعد
دم در رستوران
ايوانا:واي عجب سرعتي....چجوري اومديم اينجا!!
زاخي:از خودم آپارات در وكردم يكم حال كنيم!!
ايوانا:واقعا كه سريال هاي تلويزيون چه تاثيرات مخربي روي جووونا داره...
زاخي:چيزي گفتي عزيزم.....
ايوانا:نه بريم تو!!
چند لحظه بعد
ايوانا:من ميرم دستشويي
"زاخي بهت ميگم دوست دارم.....تو اين دنيا فقط تو رو......"
زاخي همينطور مستاصل روي صندلي نشسته و مردده كه گوشي ايوانا رو برداره يا نه....صداي زنگ گوشي بصورت ممتد ادامه داره.....
"دارم.....زاخي بي تو سردمه اي عشق من"
نفس خبيث زاخي:زاخي گوشي رو بردار.......(بر وزن بابايي گوشي رو بردار!!!!)
زاخي گوشي رو برميداره!!!!
ويلي ويلي ايوي...اينجا مقر ستاد مركزي دبليو تي....اخبار جديد چي داري!!(منظور از ويلي همان ويليام ادوارد بيد)
ايوانا از دستشويي بر ميگرده......
زاخارياس تو صورت ايوانا زل مي زنه .... قيافه زاخي مثل كسيه كه با مشت زده باشن تو صورتش.....
زاخي:نه نه ايوانا اين نميتونه حقيقت داشته باشه.....
صورت ايوانا حالت شيطاني بخودش ميگيره....براي اولين بار ما چهره واقعي ايوانا رو ميبينيم!!!
ايوانا:واقعيت داره عزيزم......خداحافظ.....
صداي ايوانا از دور بگوش مي رسه:تو فقط يه وسيله بودي زاخارياس اسميت!!!!!!
چهره مبهوت زاخارياس و بعد تيتراژ پاياني فيلم
(اقتباسي آزاد از فيلم سينمايي آقا و خانم اسميت)
بازيگران:زاخارياس اسميت
ايوانا اسميت
هلگا هافلپاف در نقش مادر زاخارياس اسميت
كريچر در نقش يه راونكلاوي متعصب!!!
كارگردان ، نويسنده ،تدوين ، صدابردار ، فيلمبردار ، تداركات ، حمل و نقل و ...:رون ويزلي
با تشكر ويژه از لرد ولدمورت(همينجوري!!!!)
محصول مشترك كمپاني هاي دبليو تي پيكچرز - لي پيكچرز و رون اينتر مديت!!!
==================
دوربين اونقدر به مانيتور نزديك ميشه كه به زحمت ميشه مطالب روي مانيتور رو خوند......
صداي مودم تنها صداي موجود تو تصويره.....چند لحظه بعد صداي يه نفر هم به اون افزوده ميشه.....
"من موفق ميشم....من موفق ميشم"
دوربين از مانيتور فاصله ميگيره و به راحتي ميشه عبارت "از ورود شما متشكريم زاخارياس اسميت" رو روي مانيتور ديد!!
صفحه اي قهوه اي رنگ مانيتور رو مي پوشونه.....
عبارت روي صفحه عوض ميشه و به جاي اون عبارت ، عبارت "انجمن مديران ؛ متاسفانه شما به اين انجمن دسترسي نداريد" روي صفحه نقش مي بنده!!
صداي كوبيده شدن مشت روي كيبورد و سياه شدن صفحه........
رينگ.......رينگ........رينگ
مادر زاخارياس:ميلاد عزيزم برو درو باز كن!!!!
كات.....
"خانم مگه من نگفتم اسم بازيگر ما زاخارياسه ....چرا هي اشتباه مي كنين...."
بازيگر نقش مادر زاخارياس!!!!:واه چه پررو يكم پول خرج ميكرديد از نابازيگرا استفاده نمي كرديد....مرتيكه بوق اسم خودشو گذاشته كارگردان!!!
نور......دوربين......حركت
مادر زاخارياس:زاخي عزيزم برو درو باز كن!
زاخي جلوي مانيتور:كيه؟!!(توضيح اضافي:چون خونه زاخي اينا هوشمنده با كيبورد درو باز ميكنن!)
"منم زاخي درو باز كن"
زاخي:سلام ايوانا بيا بالا مامان خوشحال ميشه!
ايوانا:تو بيا پايين ماشينتم وردار بيار بريم يه دور بزنيم!
مادر زاخي:كيه زاخي اگه باز اون دختره ي پررو دريده باشه حسابشو مي رسم.....اين چرا نمي خواد پاشو از زندگي ما بكشه بيرون!
زاخي:نه مامان يكي ديگه س...
كات......
"آقاي زاخارياس بلد نيستي رول بنويسي ببخشيد بلد نيستي فيلم بازي كني نكن مرتيكه خاله باز!!!!!!!"
چند لحظه بعد
دوربين روي چراغ هاي يه ماشين متوقف ميشه..از شكل چراغ ها ميشه فهميد ماشين بنزه...... دوربين كم كم ميره بالا و ما زاخي و ايوانا رو ميبينيم كه تو ماشين نشستن......
زاخي:كجا بريم عزيزم..
ايوانا:بريم سينما!!
هر دو شون جلوي سينما از ماشين پياده ميشن.....پوستر فيلم"خيلي دور ، خيلي نزديك" روي سردر سينما به چشم ميخوره....هر دو وارد سينما ميشن!
دو ساعت بعد
زاخي:ايوي جون(اوج صميميت)تو چيزي از فيلمه متوجه شدي....
ايوانا:عزيزم اين فيلم در ژانر سينماي معناگرا بود اشكال نداره خودتو ناراحت نكن!!!!
"گریفیندوری ها شجاعت می آفرینند
اسلایترینی ها دردسر می آفرینند
هافلپافی ها هیچ کار خاصی انجام نمی دهند
اما این راونکلاوی ها هستند که با هوش و زکاوت خود برای هاگوارتز افتخار می آفرینند...."
ايوانا:موش......موش.....موش هاي اينجا چقدر گنده ان!!
زاخي:نترس عزيزم فكر نكنم موش بود...زاخي با خودش:چقدر شبيه كريچر بود!!!(با عرض معذرت خدمت مدير عزيز جديد كريچر)
ايوانا:بريم ناهار بخوريم جيييييگر!
زاخي:بريم
چند لحظه بعد
دم در رستوران
ايوانا:واي عجب سرعتي....چجوري اومديم اينجا!!
زاخي:از خودم آپارات در وكردم يكم حال كنيم!!
ايوانا:واقعا كه سريال هاي تلويزيون چه تاثيرات مخربي روي جووونا داره...
زاخي:چيزي گفتي عزيزم.....
ايوانا:نه بريم تو!!
چند لحظه بعد
ايوانا:من ميرم دستشويي
"زاخي بهت ميگم دوست دارم.....تو اين دنيا فقط تو رو......"
زاخي همينطور مستاصل روي صندلي نشسته و مردده كه گوشي ايوانا رو برداره يا نه....صداي زنگ گوشي بصورت ممتد ادامه داره.....
"دارم.....زاخي بي تو سردمه اي عشق من"
نفس خبيث زاخي:زاخي گوشي رو بردار.......(بر وزن بابايي گوشي رو بردار!!!!)
زاخي گوشي رو برميداره!!!!
ويلي ويلي ايوي...اينجا مقر ستاد مركزي دبليو تي....اخبار جديد چي داري!!(منظور از ويلي همان ويليام ادوارد بيد)
ايوانا از دستشويي بر ميگرده......
زاخارياس تو صورت ايوانا زل مي زنه .... قيافه زاخي مثل كسيه كه با مشت زده باشن تو صورتش.....
زاخي:نه نه ايوانا اين نميتونه حقيقت داشته باشه.....
صورت ايوانا حالت شيطاني بخودش ميگيره....براي اولين بار ما چهره واقعي ايوانا رو ميبينيم!!!
ايوانا:واقعيت داره عزيزم......خداحافظ.....
صداي ايوانا از دور بگوش مي رسه:تو فقط يه وسيله بودي زاخارياس اسميت!!!!!!
چهره مبهوت زاخارياس و بعد تيتراژ پاياني فيلم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :
ابتدا به لين
ابتدا به لين
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
