جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
62 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1405 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین VS گریفیندور

سوژه: بی‌هویت




زمین کوییدیچ زیر آسمانی ابری و گرفته، در سرمایی که از لابه‌لای لباس‌ها نفوذ می‌کرد، آماده‌ی شروع دومین بازی بود.

بازیکن‌های اسلیترین یکی‌یکی از رختکن بیرون آمدند. جاروهایشان را محکم در دست گرفته بودند و ردای سبز و نقره‌ای‌شان زیر وزش باد تکان می‌خورد.

سوروس اسنیپ، کاپیتان تیم، درست جلوی صف ایستاده بود. چهره‌اش مثل همیشه سرد و بی‌احساس بود؛ با نگاهی که انگار می‌توانست بدون گفتن حتی یک کلمه، تمام تیم را ساکت کند، آخرین دستورها را مرور می‌کرد.

کنارش، ویندا روزیه و دراکو مالفوی سوار جاروهایشان شدند و آماده‌ی پرواز بودند.
اما درست وسط صف...
یک بازیکن جدید ایستاده بود.

کسی که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست کیست.
چهره‌اش مبهم بود؛ نه به این معنا که پوشیده باشد، بلکه انگار نور روی صورتش نمی‌ایستاد. چشم هرکس که سعی می‌کرد بیشتر از چند ثانیه به او خیره شود، ناخواسته منحرف می‌شد.
لباس تیم را پوشیده بود و جارو در دست داشت. درست مثل بقیه؛ اما انگار هویتی نداشت.

بالای سکوها، دیانا کارتر تنها نشسته بود؛ دور از جمعیت و دور از بقیه‌ی اسلیترینی‌ها.

دست‌هایش را زیر چانه گذاشته بود و با نیشخندی کج که گوشه‌ی لبش نشسته بود، زمین را تماشا می‌کرد.

روی شانه‌اش، پروانه‌ی آبی کوچکی نشسته بود.

آقای نمیریان، بال‌هایش را آرام تکان می‌داد؛ بی‌قرار، انگار فقط منتظر یک فرمان بود.

دیانا زیر لب زمزمه کرد:
- بذار ببینیم امروز چی میشه...

بعد دستش را به‌آرامی تکان داد و پروانه شروع به پرواز کرد.
آقای نمیریان اوج گرفت و مستقیم به سمت زمین پرواز کرد؛ درست به سمت جایی که بازی تا چند لحظه‌ی دیگر آغاز میشد.

چند روز قبل...

دفتر تیم اسلیترین سرد و ساکت بود.

سوروس اسنیپ پشت میزش نشسته بود و فهرست بازیکنان مقابلش قرار داشت و نگاهش روی برگه ثابت مانده بود.

دیانا روبه‌رویش ایستاده بود؛ دست‌به‌سینه و منتظر.

اسنیپ بدون آن‌که سرش را بالا بیاورد، گفت:
- بعد از خرابکاری هفته‌ی پیش، تصمیم گرفتیم برای این بازی روی نیمکت بشینی.

دیانا حتی پلک هم نزد.
- دارین حذفم می‌کنین؟

-ذخیره.
اسنیپ با همان لحن بی‌روح اصلاحش کرد.
- تا وقتی ثابت کنی دوباره قابل‌اعتمادی.

دیانا چیزی نگفت؛ فقط برگشت و از دفتر بیرون رفت. اما چیزی در ذهنش شکل گرفته بود.
و این‌بار، خیرخواهانه نبود.
اگر قرار نبود خودش در زمین باشد...
پس یکی دیگر باید جایش را پر می‌کرد.
کسی که ظاهرا برای تیم بازی کند، اما در حقیقت از درون نابودش کند.

یک بازیکن خراب‌کار.

کسی که اگر تیم به خاطرش می‌باخت، هیچ‌کس نمی‌توانست سرزنشش کند.
چون اصلا وجود نداشت.
آن شب، در گوشه‌ی تاریک کتابخانه، میان قفسه‌ی کتاب‌های ممنوعه‌ای که دیانا همیشه سراغشان می‌رفت، بالاخره طلسمی را پیدا کرد که دنبالش بود.

یک جادوی قدیمی، خطرناک و البته ناقص.
دقیقا چیزی که به کار دیانا می‌آمد.

چشم‌هایش روی خطوط کتاب حرکت کرد و لبخند محوی روی لبش نشست.
- اگر من نمی‌تونم تو زمین باشم، حداقل می‌تونم مطمئن بشم بدون من می‌بازن.

زمان حال...


حالا، روی زمین کوییدیچ، صدای سوت آغاز بازی در هوا پیچید.

چهارده جارو تقریباً هم‌زمان از زمین کنده شدند.

و بازیکن بی‌هویت...
بدون حتی یک لحظه تردید، شیرجه زد.
آن‌قدر سریع که نفس جمعیت برای لحظه‌ای بند آمد.

آقای نمیریان از بالا، از فاصله‌ای نزدیک، همه‌چیز را زیر نظر داشت.
سرعت غیرمنتظره‌ی بازیکن، دقتش، حرکت‌های حساب‌شده‌اش برای عبور از دفاع گریفیندور.

یک بار، یکی از هافبک‌های گریفیندور سعی کرد مسیرش را ببندد.
بازیکن فقط یک لحظه جارو را چرخاند.
با حرکتی ناگهانی از زیر او رد شد و توپ را درست به سمت دراکو مالفوی فرستاد.
دراکو که هنوز با تعجب نگاهش می‌کرد، به‌سختی توانست پاس را بگیرد.
اما گرفت و گل زد.

صدای تشویق جمعیت بلند شد.

بالای سکوها، نیشخند دیانا آرام‌آرام از روی لبش محو شد.

این... دقیقاً برعکس چیزی بود که می‌خواست.

دست‌هایش مشت شدند.
- داری چیکار می‌کنی؟

کلمات را زیر لب و با خشم غرید.

کنار زمین، سوروس اسنیپ هم با اخم بازی را تماشا می‌کرد؛ اما این‌بار اخمش از نگرانی نبود.
چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.
چیزی مانند یک تحسین ناخواسته.

ویندا روزیه با صدای بلند فریاد زد.
- کی این‌و آورده تو تیم؟! عجب چیزیه!

خنده و تشویق بازیکنان اسلیترین پاسخ سؤالش شد.

گریفیندور خیلی تلاش کرد بازی را برگرداند.

گله‌زنشان چند بار تا مرز گرفتن امتیاز پیش رفت، اما هر بار بازیکن بی‌هویت از جایی سر می‌رسید و جلویشان را می‌گرفت.

انگار هم‌زمان در چند نقطه از زمین حضور داشت.

جمعیت هنوز هم اسمش را نمی‌دانست.
اما دیگر اهمیتی نداشت، هر حرکتش با موجی از هورا و تشویق جواب داده می‌شد.

و خشم دیانا...

لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.

از برد تیمی که خودش می‌خواست ببازد.

و شاید بیشتر از آن، از این‌که چیزی که خودش ساخته بود، حالا داشت محبوب‌تر از خودش می‌شد.

بالاخره طلایی‌یاب گرفته شد.

سوت پایان در سراسر زمین پیچید.

اسلیترین با اختلافی قاطع برنده شده بود.

بازیکن بی‌هویت وسط زمین ایستاده بود و بقیه‌ی اعضای تیم دورش جمع شده بودند. صدای تشویق و خنده‌ی بازیکنان فضا را پر کرده بود.

و درست همان لحظه...

بازیکن شروع به محو شدن کرد.

اول لبه‌های بدنش، بعد جارو زیر پایش و بعد تمام وجودش؛ تا این‌که دیگر چیزی باقی نماند.

فقط یک جای خالی‌ای در هوا، درست وسط تیمی که هنوز داشت برایش دست می‌زد.

سکوت عجیبی حاکم زمین بازی شد.

اسنیپ با اخم به فضای خالی خیره شد و دراکو و ویندا با گیجی به یکدیگر نگاه کردند.

بعد نگاهشان به بقیه‌ی تماشاچی‌ها افتاد.

پچ‌پچ‌ها از هر طرف بلند شد.

یک سؤال میان همه تکرار می‌شد:
«اون کی بود؟»

بالای سکوها، دیانا کارتر ساکت نشسته بودو همهمه‌ی پایین را تماشا می‌کرد.

در نگاهش هنوز خشم بود، اما هرچه بیشتر به چهره‌های کنجکاو اطرافش نگاه می‌کرد، چیزی تازه در ذهنش شکل می‌گرفت.

یک فکر جدید.

یک فرصت جدید.

گوشه‌ی لبش دوباره بالا رفت.

این‌بار نه بخاطر نقشه‌ای که جواب داده بود...

بلکه بخاطر نقشه‌ای که شکست خورده بود و حالا می‌توانست به چیزی بسیار جالب‌تر تبدیل شود.

آقای نمیریان بی‌صدا دوباره روی شانه‌اش نشست.

...



آن شب، تالار عمومی اسلیترین پر از پچ‌پچ بود.

تقریباً تمام بازیکنان دور آتش جمع شده بودند و هنوز درباره‌ی بازیکن ناپدیدشده حرف می‌زدند.

اسنیپ کمی دورتر ایستاده بود، بازوهایش را به سینه زده بود و بدون دخالت در بحث، به حرف‌هایشان گوش می‌داد.

ویندا با هیجان گفت:
- من عمرم همچین بازیکنی ندیده بودم! از کجا پیداش شد آخه؟

دراکو سر تکان داد.
-هرکی بود، حیف شد که فقط یه بازی موند، من تاحالا بین بچه‌های اسلیترین ندیده بودمش، اما اونموقع فکر میکردم میشناسمش!

- منم‌همینطور!

صدای قدم‌هایی از سمت پله‌ها آمد.
دیانا درحالی که آقای نمیریان روی شانه‌اش نشسته بود، آرام پایین آمد.

برای لحظه‌ای همان‌جا ایستاد و به جمع نگاه کرد و بعد لب باز کرد.
-می‌خواین بدونین اون کی بود؟

تمام سرها به سمتش چرخید.
ویندا با تعجب پرسید:
- تو می‌دونی؟

دیانا نفس عمیقی کشید.
طوری که انگار قرار بود رازی سنگین را از روی دوشش بردارد.
- آره خودم ساختمش.
- اون طلسم، اون بازیکن... همه‌ش کار من بود.

سکوتی در تالار پیچید تا اینکه ویندا با ناباوری خندید.
- شوخی می‌کنی؟!
- نه، شوخی نمی‌کنم.

نگاه دیانا ثابت بود.
- بعد از این‌که حذفم کردین، یه طلسم پیدا کردم و... خب، بقیه‌ش رو که دیدین.

دراکو با تحسین سر تکان داد.
- باید بگم، کارتر... این یکی از خفن ترین کارایی بود که تو این مدرسه دیدم

اسنیپ چیزی نگفت.
فقط برای لحظه‌ای کوتاه، ابروهایش بالا رفت.
و برای کسی مثل سوروس اسنیپ...
همین، نزدیک‌ترین چیز به تحسین بود.
اما این موضوع هنوز باید یک راز بین اعضای تالار میماند چون ممکن بود این را یک تقلب حساب بیاورند.

دیانا با دیدن نگاه تحسین آمیز هم تالاری هایش لبخند کوچکی زد اما چیزی نگفت.
هیچ‌کس نمی‌دانست واقعاً چه چیزی در ذهنش گذشته بود؛ هیچ‌کس نمی‌دانست نقشه‌اش شکست خورده بود.

نمی‌دانست از برد تیم ناراحت بود.

نمی‌دانست تمام مدت با خشم به موفقیت چیزی نگاه کرده بود که خودش ساخته بود تا شکست بخورد.

حالا اما...

به‌جای دختر اخراج‌شده‌ای که می‌خواست تیمش را زمین بزند، باهوش‌ترین دختر مدرسه به نظر می‌رسید.

تحسین‌هایی که دریافت می‌کرد، برای کاری بود که هیچ‌وقت قصد انجامش را نداشت.

اما همین که تحسین‌ها را گرفته بود...

دیگر اهمیتی نداشت چرا شروعش کرده بود.
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1405 21:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریفیندور VS اسلیترین


سوژه:بی هویت


زمین بازی کوییدیچ_ یک روز قبل از بازی اصلی

انگشت‌هایش چند سانتی‌متر با جایی فاصله داشتند که چند لحظه پیش اسنیچ را از دست داده بود. باد سرد دستش را بی‌حس می‌کرد، اما پایینش نمی‌آورد. انگار اگر دستش را جمع می‌کرد، مجبور می‌شد قبول کند که دیگر دیر شده؛ مجبور می‌شد بپذیرد که باعث باخت تیم شده و این، برای روزالین اورست با مرگ برابری می‌کرد.

- رز… نمی‌خوای بیای پایین؟
صدای فلور در گوشش پیچید، اما رز حتی جرئت نمی‌کرد به هم‌تیمی‌هایش نگاه کند. چند لحظه پیش باعث شده بود تیم ببازد و حالا باید برمی‌گشت و وانمود می‌کرد اتفاقی نیفتاده است.

-میام.
صدایش آن‌قدر آرام بود که فلور به‌سختی شنید.

دسته‌ی جارو را محکم‌تر گرفت و آرام پایین رفت. هرچه به زمین نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر دلش می‌خواست دوباره به بالا برگردد؛ نه برای گرفتن اسنیچ. برای چند ثانیه‌ی قبل، پیش از آن‌که دستش را دراز کند و آن را از دست بدهد.

-رز…
فلور صدایش کرد، اما رز سرش را پایین انداخت و به سمت رختکن راه افتاد.

قدم‌هایش کند بود، دلش نمی‌خواست برسد. نمی‌دانست اگر بقیه چیزی بگویند، چه جوابی باید بدهد.

اگر کسی بگوید.
- اشکالی نداره، این یه بازی تمرینیه.

چه جوابی داشت؟ لبخند می‌زد؟ تشکر می‌کرد؟ باورش می‌کرد؟ هیچ‌کدام.
کاش یکی عصبانی بود. کاش یکی می‌گفت باختشان تقصیر او بوده. آن وقت می‌توانست عذرخواهی کند و تمامش کند، اما هیچ‌کس چنین چیزی از او نمی‌خواست.

رز قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. اگر دست خودش بود، همان لحظه برمی‌گشت و تا شروع بازی اصلی تمرین می‌کرد، اما می‌دانست این کار می‌تواند برایش جریمه داشته باشد.
روبه‌روی در رختکن ایستاد و نفس عمیقی کشید. هوای سرد و گزنده ریه‌هایش را سوزاند.

- هی رز، اصلا نیاز نیست این‌قدر سخت بگیری.
پیش از آن‌که بتواند جواب بدهد، فلور بازویش را گرفت و او را به داخل کشید.

گرمای نسبی رختکن به صورتش خورد. بوی لباس‌های خیس و چرم جاروها فضای را پر کرده بود و صدای خنده و حرف زدن بچه‌ها فضای کوچک اتاق را پر کرده بود.

یکی از مدافع‌ها روی نیمکت نشسته بود و حوله‌ای روی سرش انداخته بود. برآمدگی کوچکی روی پیشانی‌اش داشت؛یادگاری از لحظه‌ای که چند دقیقه پیش توپ به سرش برخورد کرده بود.
-خب من سعی کردم بلاجر رو دور کنم، ولی با سرم دورش کردم. چه فرقی میکنه!

چند نفر خندیدند، مدافع هم دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و خندید. دلش می‌خواست می‌توانست همین‌طور باشد؛ اشتباه کند و بعد، بدون این‌که مجبور باشد تا ساعت‌ها عذابش را با خودش حمل کند بخندد، اما اشک هنوز پشت چشم‌هایش بود و برای پنهان کردنش، سرش را پایین انداخت.

-رز، خوبی؟
صدای هاول بود.

رز آستین ردایش را محکم در دستانش فشرد.
-آره، خوبم. هاول... ببخشید. من واقعا نمی‌خواستم…
-نیاز نیست معذرت‌خواهی کنی. تو که کار اشتباهی نکردی.

رز آستینش را بیشتر در مشت گرفت، هاول همیشه همین‌طور بود طوری حرف می‌زد که انگار اشتباه کردن، اتفاق مهمی نیست.

-خب… من باعث شدم ببازیم.

هاول خنده‌ی کوتاهی کرد و با انگشتش ضربه‌ی آرامی به سر روزالین زد.
-این بازی تمرینی بود، رز. این‌قدر به خودت سخت نگیر.

هاول نگاهی به صورتش انداخت. چشم‌های قرمز رز چیزی برای پنهان کردن باقی نگذاشته بودند.
-الان برو خوابگاه استراحت کن برای فردا، باشه؟
-نه. من می‌خوام باز تمرین کنم.
-این‌قدر سعی نکن خودتو به بقیه ثابت کنی، رز.

رز جواب نداد، فقط جارویش را برداشت و از رختکن بیرون زد. با تمام سرعت راه قلعه را در پیش گرفت. چند بار سر پیچ‌ها نزدیک بود پایش بلغزد. موهایش به پیشانی و صورتش چسبیده بودند و صورتش غرق گریه بود. دست‌هایش از سرما می‌لرزیدند. از هاول عصبانی بود،شاید از خودش بیشتر.

جارو را در دستش جابه‌جا کرد. شانه‌اش درد گرفته بود و پاهایش از چند ساعت تمرین بی‌حس شده بودند، اما همچنان از پله‌ها بالا می‌رفت. چشمش برای لحظه ای به انعکاس خودش در پنجره های قلعه افتاد؛ چشم‌های قرمز، موهای به‌هم‌ریخته و صورتی که هنوز رد گریه روی آن مانده بود.

پله‌ها بالاخره تمام شدند، رز دستش را روی نرده گذاشت و چند لحظه چشم‌هایش را بست. خستگی تمام بدنش را گرفته بود. دلش می‌خواست فقط به تختش برسد، در را ببندد و تا صبح هیچ‌کس را نبیند.

وقتی به ورودی برج گریفیندور رسید، قدم‌هایش کند شد. دستش را روی صورتش کشید تا رد اشک‌ها را پاک کند، چند ثانیه همان‌جا ایستاد و بعد وارد شد. سالن عمومی آرام بود، رز جارو را کنار دیوار گذاشت و از پله‌های خوابگاه بالا رفت. پاهایش دیگر رمق نداشتند، اما خودش را تا بالا کشید. در اتاق را باز کرد، تاریکی و سکوت همان چیزی بود که می‌خواست. وارد خوابگاه شد و در را آرام پشت سرش بست. چند لحظه همان‌جا، پشت در ایستاد و چشم‌هایش را روی هم گذاشت.

چرا باید این‌طور با او رفتار می‌کردند؟ چرا باید طوری رفتار می‌کرد که انگار هنوز همان بازیکن همیشگی است، وقتی خودش بهتر از هر کسی می‌دانست که امشب افتضاح بوده؟

از خودش خسته بود، از این‌که هر اتفاقی می‌افتاد، باید تا ساعت‌ها آن را در ذهنش مرور می‌کرد. از این‌که نمی‌توانست یک اشتباه را همان‌جا رها کند و از کنارش بگذرد. انگار همیشه کسی در سرش نشسته بود که هر کاری می‌کرد، می‌توانست دلیل تازه‌ای برای سرزنش کردنش پیدا کند.

امشب حتی خستگی هم نمی‌توانست آن صدا را ساکت کند، کاش فقط برای چند ساعت، این صدا نبود. در ابتدا فقط ذهنش را لمس کرد، اما هر لحظه ریشه‌هایش را عمیق‌تر در افکارش دواند.
دیگر لازم نبود بهترین باشد، لازم نبود چیزی را ثابت کند، لازم نبود تمام اشتباهاتش را با خودش تا صبح به دوش بکشد.
اگر خودش نبود، هیچ‌کدام از این‌ها معنایی نداشت، نگاهش روی تاریکی اتاق ثابت ماند.

جادو می‌توانست برای چند ساعت چهره‌ی فردی را تغییر دهد. حتی می‌توانست باعث شود بتوانی خودت را جای فرد دیگری جا بزنی؛ پس حتما می‌توانست به رز کمک کند که خودش نباشد. این هویت آزاردهنده را برای چند ساعت از خودش جدا کند. فقط برای چند ساعت...روزالین اورست نباشد.




رز پلک زد، تصویر خوابگاه از ذهنش کنار رفت و دوباره قفسه‌های بلند کتابخانه مقابلش ظاهر شدند. فشار دستش بر لبه‌ی میز آن‌قدر زیاد بود که بند انگشت‌هایش سفید شده بودند. نگاهش روی خطوط کتابی ثابت مانده بود که حتی نمی‌دانست چرا آن را باز کرده است. نفسش را آرام بیرون داد، افکار دوباره به سرش هجوم آوردند، سرش را پایین انداخت.
-فقط برای چند روز، مشکلی پیش نمیاد رز! اینقدر ترسو نباش.

قرار نبود برای همیشه خودش را از دست بدهد. فقط می‌خواست برای چند روز از آن صدای لعنتی فاصله بگیرد؛ همان صدایی که هیچ‌وقت خسته نمی‌شد، همان صدایی که هر اشتباه کوچک را به مدرکی برای سرزنش او تبدیل می‌کرد.

اگر جادویی وجود داشت که می‌توانست آن صدا را خاموش کند، چرا نباید از آن استفاده می‌کرد؟
رز می‌دانست جادویی که دنبالش بود تاریک است، وقتی از بخش ممنوعه رز را صدا کرده بود تاریکی اش به قلبش نفوذ کرده بود و سیاهی اش را صادقانه به او نشان داده بود. بالاخره خستگی اش به ترسش غلبه کرد.
-فقط همین یه باره، قول میدم.


حروف تیره‌ی صفحه زیر نور کم‌ سوی شمع ها برق می زدند، رز شروع به خواندن کرد. کلمات جادو را یکی‌یکی بر زبان آورد و با هر کلمه احساس می‌کرد چیزی درونش آرام‌تر می‌شود؛ نه از جنس آرامشی که بعد از گریه پیدایش می شود، بلکه شبیه خالی شدن اتاقی که سال‌ها در آن سر و صدا بوده است و حال تمام افراد در آن اتاق را کشته اند.

آخرین کلمه را خواند و ناگهان… سکوت تمام وجودش را تسخیر کرد. رز منتظر ماند تا دوباره صدای سرزنشگر بیدار شود و به او یادآوری کند که کافی نیست، به او بفهماند که هر تصمیمی که در زندگی اش می‌گیرد احمقانه است.
صدای هیچ چیز نمی‌آمد، همه ترس ها رفته بودند و جایش را... جایش را هیچ چیز گرفته بود، رز هویتش را از دست داده بود. دلش میخواست بترسد، میخواست فریاد بکشد، دلش میخواست ملانی را صدا کند و از او‌ کمک بخواهد ولی هیچ چیز نبود. هیچ احساسی نداشت، نمی ترسید، خوشحال نبود، نگران نبود. برای پشیمان شدن هم دیر بود، گرچه رز احساس پشیمانی هم نداشت.

به جادوی سیاهی که در کتاب نوشته شده بود خیر شد و سعی کرد احساساتش را به یاد بیاورد؛ همان حس بدی که همیشه بعد از انجام یک کار اشتباه سراغش می‌آمد، همان اضطرابی که اجازه نمی‌داد شب‌ها راحت بخوابد، اما خبری از آن ذهن قضاوتگر نبود.

-خیلی خب… سلام رز جدید!
آرام گفت و کتاب را بست، صدای بسته شدنش در بخش ممنوعه پیچید. رز چوبدستی‌اش را برداشت و از جا بلند شد. نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. می‌دانست اینجا بودنش خلاف قوانین هاگوارتز است. می‌دانست اگر کسی پیدایش می کرد، از گریفنیدور امتیاز کم می شد. قبلا حتی فکرش هم می‌توانست حالش را خراب کند اما حالا حتی اگر گیر می‌افتاد حتما کسی بود که درستش کند.

از میان قفسه‌ها گذشت و به راهروی تاریک بخش ممنوعه رسید، قدم‌هایش روی سنگ‌های سرد می‌پیچیدند.هیچ عجله‌ای نداشت؛ حتی وقتی صدای چیزی از انتهای راهرو آمد، فقط سرش را بلند کرد و بعد دوباره به راهش ادامه داد.
ذهنش ساکت بود، او همیشه از تاریکی می ترسید و از سکوت واهمه داشت؛ اما نه حالا که خودش عضوی جدا نشدنی‌ از این تاریکی و سکوت مطلق بود. آن شب برای اولین بار در عمرش، بدون آنکه با ذهن قضاوتگرش در جنگ باشد به خوابی عمیق فرو رفت.

نور صبح از میان پرده‌ها روی صورتش افتاد، رز چشم‌هایش را باز کرد، هیچکس در خوابگاه نبود و ساعتش به موقع بیدارش نکرده بود. باید قلبش فرو می‌ریخت، دستانش از استرس می لرزیدند ولی خبری از اضطراب نبود. دلش میخواست نگران باشد، اما نمی توانست. حس می کرد در کابوسی گیر افتاده که باید جیغ بکشد تا نجات پیدا کند، اما کسی جلوی دهنش را گرفته است.

بدون اینکه نگران باشد یا حس بدی داشته باشد با آرام ترین سرعتی که میتوانست شروع به آماده شدن کرد، حتی اگر دیر می رسید هاول بازیکن جایگزین داشت، چه نیازی به حضور رز بود وقتی بقیه جایش را می گرفتند و او میتوانست فقط کمی دیگر بخوابد.

رز به آرامی شروع به بستن بند کفشش کرد که صدای کوبیدن در خوابگاه بلند شد.
-روزالین؟!

صدای تیز و مضطرب لیلی از پشت در آمد.
-روزالین کجایی؟ چرا نمیای؟ منتظرتیم!
-الان میام، لیلی. نگران نباش.

نگاه متعجب لیلی از سر تا پای رز چرخید.
-تو…خوبی؟ من فکر کردم از استرس شاید حالت بد شده باشه.

رز ابرویش را بالا انداخت.
-نه فقط خواب موندم.

-تو خواب موندی؟
لیلی نمی‌دانست باید تعجب کند یا داد بزند.

-من آدمم و پیش میاد. آره خواب موندم.
رز شنلش را برداشت و بدون توجه به لیلی از کنارش رد شد.

چیزی در ظاهرش تغییر نکرده بود، اما آن سرمای درونی را می‌شد از فاصله‌ی چند قدمی‌اش حس کرد. انگار بخشی از وجودش خاموش شده بود و خودش هنوز متوجه خاموشی‌اش نبود.

راهروهای قلعه برای صبح زود بیش از حد شلوغ بودند و شور بازی تمام جادوآموزان و اساتید هاگوارتز را به وجد آورده بود. همه، به جز روزالین .
وقتی به زمین کوییدیچ رسیدند، بازی تقریبا آماده‌ی شروع شدن بود. بازیکنان گریفندور روی جاروهایشان منتظر بودند و هاول با دیدن رز برای لحظه‌ای مکث کرد. رز دیر کرده بود؛ آن‌قدر دیر که دیگر فرصتی برای پرسیدن چیزی باقی نمانده بود. سوت داور از آن سوی زمین به گوش رسید و چند ثانیه بعد، تمام بازیکنان از زمین فاصله گرفتند. صدای تشویق طرفداران هر دو تیم ورزشگاه را پر کرد.

-بالاخره! بازیکنان گریفندور و اسلیترین وارد زمین می‌شن!

صدای گزارشگر در سراسر زمین پیچید.
-این یکی از مهم‌ترین بازی‌های فصل برای هر دو تیمه! هر دو تیم برای پیروزی به این بازی احتیاج دارن و با توجه به جایگاهشون، این مسابقه می‌تونه نتیجه‌ی جدول رو حسابی تغییر بده!

بازیکنان در جای خود پخش شدند.
-سه مدافع، دو مهاجم و جست‌وجوگرهای دو تیم در ارتفاع در حال پرواز هستن! کوافل آماده‌ی رها شدنه و بلاجرها هم بی‌صبرانه منتظرن تا دردسر درست کنن!

داور سوت شروع بازی را زد.
-و بازی شروع می‌شه! داور کوافل را به بالا پرتاب میکنه و مهاجم گریفندور با یک حرکت خودش رو به توپ می رسونه. کوافل در اختیار گریفندور! چه شروع سریعی! مهاجم به سمت حلقه‌های اسلیترین پرواز می‌کنه، دو بازیکن اسلیترین از دو طرف بهش نزدیک می‌شن!

بازی با سرعتی بیشتر از چیزی که تماشاگرها انتظار داشتند پیش رفت. کوافل چند بار بین بازیکنان جابه‌جا شد و در نهایت مهاجم گریفندور خودش را به حلقه‌ها رساند.


دروازه‌بان اسلیترین خودش را به سمت حلقه کشید، اما دیر رسید.
-گلللل! ده امتیاز برای گریفندور!

صدای فریاد تماشاگران بلند شد، رز از ارتفاع بالا فقط به پایین نگاه می‌کرد. نه خوشحال شد، نه هیجان‌زده. چند دقیقه بعد، این بار اسلیترین حمله کرد. یکی از مهاجمان از میان دو مدافع گریفندور رد شد و کوافل را به سمت حلقه پرتاب کرد، هاول خودش را جلوی حلقه رساند. بلاجر درست همان لحظه از کنار سرش رد شد و هاول با یک چرخش سریع خودش را از مسیرش کنار کشید. کوافل با فاصله‌ی کمی از دستش رد شد، اما هاول در آخرین لحظه دستش را دراز کرد و توپ را گرفت.

-چه سیوی از دروازه‌بان گریفندور! هاول اجازه نمی‌ده اسلیترین به امتیاز برسه!
تشویق تماشاگران دوباره بلند شد.

کوافل بار دیگر در هوا چرخید و چند دقیقه بعد، مهاجم گریفندور دومین گل را وارد حلقه‌های اسلیترین کرد.
-بیست بر صفر! گریفندور داره اختلاف رو بیشتر می‌کنه!

اما رز سر جایش مانده بود، دست‌هایش شل دور دسته‌ی جارو قرار گرفته بودند و نگاهش بی‌هدف روی زمین می‌چرخید. بازیکنان مثل نقطه‌هایی رنگی در میان زمین حرکت می‌کردند؛ یکی به دنبال کوافل می‌رفت، و‌ دیگری از بلاجر فرار می‌کرد.

ناگهان چیزی طلایی از گوشه‌ی چشمش گذشت، اسنیچ. چند متر جلوتر، جست‌وجوگر اسلیترین آن را دیده بود. با یک چرخش تند مسیرش را عوض کرد و به سمت اسنیچ شیرجه زد.
-اوه! جست‌وجوگر اسلیترین اسنیچ رو دیده! مستقیم به سمتش پرواز می‌کنه!

رز هنوز همان‌جا مانده بود، صدای تشویق تماشاگرها بلندتر شد.

-رز!
صدای هاول از پایین زمین به گوش رسید.

-اسنیچ!

رز دوباره به جلو نگاه کرد، اسنیچ چند متر دورتر می‌درخشید و جست‌وجوگر اسلیترین داشت به آن نزدیک می‌شد.
رز دسته‌ی جارو را کمی چرخاند و آرام به سمتش رفت. باد صورتش را کنار می‌زد و هیچ عجله‌ای نداشت. جست‌وجوگر اسلیترین زودتر از او به اسنیچ نزدیک شد.
رز سرعتش را بیشتر کرد. اسنیچ درست مقابلش بود. رز می‌توانست دستش را دراز کند و آن را بگیرد. می‌توانست کاری کند که همه‌ی آن تمرین‌ها، تمام آن شب بی‌خوابی و آن اشتباه معنایی پیدا کنند. دستش را جلو برد، جست‌وجوگر اسلیترین همزمان خودش را به سمت اسنیچ کشید. فاصله‌شان آن‌قدر کم شده بود که رز می‌توانست صدای نفس‌های تندش را بشنود.
پیش از آنکه به جست و جوگر اسلترینی فرصت فکر کردن بدهد، دسته‌ی جارویش را به سمتش کج کرد و شانه‌اش را محکم به او کوبید. ضربه به اندازه‌ای شدید بود که تعادل جست‌وجوگر اسلیترین را به هم زد. دستش از دسته‌ی جارو جدا شد و برای لحظه‌ای در هوا معلق ماند، پیش از آنکه بدنش از روی جارو سر بخورد و به سمت پایین سقوط کند.

صدای تماشاگرها یک‌باره بالا رفت.
-چی کار کرد؟!

صدای گزارشگر برای اولین بار از هیجان خالی شد و جای آن را ناباوری گرفت.
-جست‌وجوگر گریفندور به بازیکن اسلیترین ضربه زد!

رز حتی نگاهش نکرد، اسنیچ هنوز جلوی صورتش می‌چرخید. دستش را جلو برد. انگشت‌هایش تقریبا به بال‌های طلایی آن رسیده بودند و فقط کافی بود خودش را کمی جلو بکشد. اما جارو دیگر زیر بدنش ثابت نبود. بعد از برخورد، با سرعت به سمت پایین متمایل شده بود و وزنش روی یک طرف افتاده بود. می‌توانست اسنیچ را بگیرد، اما اگر دستش را درازتر می‌کرد، از روی جارو سقوط می کرد. پایین را نگاه کرد. برای اولین بار، انتخاب کردن برایش ساده بود. دستش را پس کشید. بدنش را روی جارو جمع کرد و دسته را محکم گرفت. اسنیچ از میان دستانش پرواز کرد.

-جست و جوگر گریفنیدور اسنیچ رو از دست داد!
صدای گزارشگر دوباره در زمین پیچید.

در همان لحظه، صدای پرواز کردن از پشت سرش آمد. جست‌وجوگر اسلیترین که خودش را از سقوط نجات داده بود، دوباره سوار جارو شده بود و حالا با تمام سرعت به سمت اسنیچ می‌رفت.
-جست‌وجوگر اسلیترین دوباره برگشته! خودش رو جمع‌وجور کرده و داره با سرعت به اسنیچ نزدیک می‌شه!

رز فقط نگاهش کرد.جست‌وجوگر از کنارش گذشت و دستش را دراز کرد.
-گرفتش!

صدای گزارشگر در تمام ورزشگاه پیچید.
-اسلیترین اسنیچ رو گرفت! بازی تمومه!

فریاد طرفداران اسلیترین ورزشگاه را پر کرد. پرچم‌های سبز و نقره‌ای میان سکوها به حرکت درآمدند و صدای تشویقشان از هر طرف بلند شد؛ اما رز فقط به دست‌های خالی‌اش نگاه کرد. منتظر بود قلبش فرو بریزد. منتظر بود گلویش بسوزد، اشک‌هایش راه بیفتند و همان صدای آشنا در سرش فریاد بکشد که دوباره خراب کرده است.

سعی کرد خودش را مجبور کند ناراحت شود.
-ما باختیم.

چند لحظه صبر کرد.
-من اسنیچ رو از دست دادم و باعث شدم ببازیم.

رز به صدای شادی اسلیترین گوش داد. بعد به زمین نگاه کرد؛ به بازیکنان گریفندور که آرام‌آرام از پرواز برمی‌گشتند. حتی باخت هم دیگر معنایی نداشت. منتظر حس همیشگی و آشنای درونی‌اش ماند؛ همان خشم آشنایی که همیشه بعد از یک اشتباه به جانش می‌افتاد، همان صدایی که هیچ‌وقت فرصت نمی‌داد از خودش دفاع کند. منتظر ماند سرش پر شود از اگر و کاش و تمام راه‌هایی که می‌توانست بهتر عمل کند, اما ذهنش همچنان ساکت بود.

در همان ارتفاع، برای لحظه ای به هاول که از زمین خارج می شد نگاه کرد. نگاه هاول دیگر شبیه همیشه نبود. ناامیدی در چشم‌هایش نشسته بود. انگار برای اولین بار، هاول به او نگاه می‌کرد و نمی‌توانست رز را در آن دختر پیدا کند. حتی دیدن ناامیدی هاول هم نتوانست سکوت ذهنش را بشکند. نگاهش را از او گرفت و به آسمان خیره شد.

رز دیگر از سکوت ذهنش نمی‌ترسید؛ از این می‌ترسید که چیزی برای ترسیدن در قلبش باقی نمانده باشد. رز سعی کرد آن شب را به یاد بیاورد؛ قفسه‌های تاریک کتابخانه را، نور شمع را، صدای خودش را که کلمات جادو را یکی‌یکی می‌خواند. حتی می‌توانست جمله‌ای را که پیش از خواندن طلسم در ذهنش گذشته بود، به خاطر بیاورد. اما آن دختر را نمی‌شناخت. دختری که از خودش خسته بود. دختری که برای یک اشتباه ساعت‌ها گریه می‌کرد و از خودش متنفر می‌شد. دختری که تمام زندگی‌اش را با ترس از کافی نبودن گذرانده بود. می‌دانست که آن دختر خودش بود. فقط جادوی سیاه، هویتش را از او دزدیده بود.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1405 18:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو Vs هافلپاف

سوژه: خشت اول

- ما همون روزی خشت اول رو کج گذاشتیم که اینو کردیم مدافع تیم ریونکلاو!

آدنا این جمله رو درحالی گفت که بدون جارو و با یه دست از حلقه دروازه ریونکلاو آویزون بود و با دست دیگه‌ش سعی می‌کرد با کوبیدن روی کله‌ش، حریق موهای سوزانشو اطفاء کنه.

- کمک!

اینم صدای نورا بود که از افق دور آسمون هاگوارتز به گوش تماشاچیا می‌رسید. نورا ریزنقشی که با برخورد یه بلاجر عین توپ هوا رفته بود و هیچکس نمی‌دونست دقیقا تاکجا رفته بود.

بقیه اعضای تیمم شرایط بهتری نداشتن. بز‌های آبرفورث وسط ورزشگاه، آواره و بی‌چوپون مونده بودن و خودشونم نمی‌دونستن اصلا اونجا چیکار می‌کنن. وقتی تماشاگرا بیشتر دقت کردن متوجه شدن که اتفاقا خود آبرفورثم بین بزاش لباس بزی پوشیده و از ترس اینکه شکار بلاجرای تیم حریف بشه داره راستی‌راستی چمن می‌خوره!

جالب اینجاست تو این ماجرا، تنها کسایی که به‌نظر نمی‌اومد هیچ مشکلی با بلاجرا داشته باشن، خود مدافعا بودن؛ همون مدافعایی که ناسلامتی قرار بود جلوی بلاجرا رو بگیرن و از تیم دفاع کنن، اما...

- لعنت به روحت میرتل! تیمو به فنا دادی!

ربکا با جارویی که بخاطر برخورد بلاجر، سرسیلندر سوزنده بود و دود می‌کرد و با کلاغی که نصف پراش ریخته بود، این نفرینو به زبون آورد.

میرتل وسط هوا با اخمی نشسته بود روی توالت ملقب به فرنگی، مدافع دیگه تیم و هردو اخم کرده بودن.
- شماها بهم دروغ گفتین! بهم احساس ناکافی بودن دادین! انتظار داشتین ازتون دفاع هم کنم؟
- باشه حالا... فقط یه دروغ کوچیک بود! خب دیگه چیکار می‌کردیم بیای توی این بازی شرکت کنی؟مجبور بودیم یه طوری ترغیبت کنیم دیگه!
- یه دروغ کوچیک؟

فلش‌بک به روز قبل، رختکن ریونکلاو...

- ببین میرتل، تو همیشه توی توالت و حموم سدریکو دیدی و زیاد بهت توجه نکرده! این‌دفعه به عنوان بازیکن کوییدیچ می‌بیندت بعد یه دل نه صد دل عاشقت می‌شه!
- واقعا میگی؟
- صددرصد. اصلا ما خواستیم توی بازی با هافلپاف، تو باشی که بتونی سدریکو ببینی.
- من حتی شنیدم سدریک بازیکن کوییدیچ فیتیشه!

با این جمله همه افراد داخل رختکن، به آدنا زل زدند.

- خب راست میگم دیگه... چو چانگ نمونه‌ش.
- منطقیه!
- کاملا!
- پس شرکت می‌کنی دیگه؟

میرتل با تردید به اعضای تیم ریونکلاو نگاه کرد.
- هممم... باشه پس. فقط چرا خود سیبل شرکت نمی‌کنه این بازی؟

ابری از افکار مشترک روی سر اعضای تیم ظاهر شد که میرتل اونو نمی‌دید. داخل ابر، سیبل با لباسی پر از بند‌های آویزون، برای اکتشاف درمورد پیشگویان مصر باستان با ضد آفتاب و عینک آفتابی، روی یکی از اهرام ثلاثه داشت آفتاب می‌گرفت که پاش رفت روی یکی از بندهای لباسش و از هرم صاف پرت شد پایین توی مقبره آمن‌‌بریج چهارم؛ آمن‌بریج چهارمم که مکدر شده بود خدای مصریان باستان رو از آمون به خدای سبیل هیتلری تغییر داد تا مدل سبیل سیبل رو به سخره بگیره و تحقیر کنه. سیبلم که بهش برخورده بود، گفت:
- من دیگه یک ثانیه هم توی این مدرسه هرم نمی‌مونم و استعفا می‌دم. بعد از من ابرهای سیاه بر شما خواهد بارید... طوفانی از فلاکت شما را غرق خواهد کرد و زندگی‌ای پر از رنج...

اما یهو یکی دیگه از مومیایی‌ فراعنه مصر باستان به نام آلبوس‌آتون سر رسید.
- بگیر بشین سرجات بابا تو هم را به راه قهر می‌کنی! حالا انگار سال پنجم و شیشم قهر کردی، کسی توی کتاب به پشم تسترالش گرفت که حالا ما به باندمون بگیریم!

و همون‌لحظه چندتا مومیایی با باندهاشون سیبل رو به هرم بستن و وادارش کردن بشینه براشون کف‌بینی انجام بده اما از اونجایی که کل دستاشون باند بود سیبل فقط تونست براشون پیشگویی کنه که زندگی اون دنیایی خیلی در هم تنیده و پیچیده‌ای خواهند داشت. آخرم بخاطر این پیشگویی‌های نه‌چندان رضایت‌بخشش بهش حکم حبس ابد توی هرم دادن که متاسفانه شامل کیفیت‌های مخففه نشد و سیبل هم از بازی جا موند.

ابر ناپدید شد.

- اهم... شرکت نکرد فقط بخاطر تو میرتل عزیز. اگر شرکت می‌کرد فرصت طلایی دیدن سدریک رو از دست می‌دادی. بعد تا ابد در عشق سدریک می‌سوختی و می‌ساختی! ببین چقدر دلسوز توییم.
- وای چقدر شما مهربون و به فکرم هستین... پس فقط بخاطر دیدن گل روی سدریکم شرکت می‌کنم.

پایان فلش‌بک - زمان حال، حین بازی ریونکلاو و هافلپاف...

نقل قول:
اسامی بازیکنان تیم گروه هافلپاف:

تد ریموس لوپین (حقیقی)
آنابل انتویسل (حقیقی)
مرگ (حقیقی)
گورکن پیر (مجازی)
فنجان هلگا هافلپاف (مجازی)
ریک و مورتی (مورتی نخودیه و بازیکن حساب نمیشه، مجازی)

لیلیث بم (ذخیره، حقیقی)
پرنتیس گاتو (ذخیره، حقیقی)


- سدریک کوش؟ سدریــــــک من کـــــوش؟!

اعضای تیم ریونکلاو آهی از سر تاسف کشیدن.

آبرفورث سرشو از پوست بز بیرون آورد و همون‌طور که اضطراب برخورد بلاجر به پس کله‌ش در عمق چهره‌ش مشخص بود گفت:
- بس کن میرتلعلی! این بلاجرا که جرمون دادن رو جمع کن تا کل تیم ریونکلاو رو بخاطر یه سدریک منقرض نکردی.
- نچ... نمی‌خوام... نمیام.
- ای تف تو روح... آلبوس! بیا حالا اون چوب بیسبال رو دستت بگیر شاید بین جمعیت یکی بهتر از سدریک پیدا کردی زن حسابی! اصلا من خودم یه بز دارم...

میرتل شروع به گریه شدیدتر کرد.
- واقعا که! الان داری بهم احساس ناکافی بودن می‌دی؟ می‌گی برم با بز ازدواج کنم؟! فکر کردی من از اوناشم که با حیوانات...
- چی میگی دیوانه؟! می‌گم یه بز دارم شیرش فراکافوریزه‌س. بیا از سرچشمه بخور بلکه سدریک یادت بره!
- داری الان بهم احساس ناکافی بودن می‌دی که یه روحم و نمی‌تونم از سرچشمه بزات شیر بخورم؟
- میرتل انقدر زر نزن دیوانه‌م کردی! این بز به روحام می‌تونه شیر بده! فقط بمک! خب؟ فقط بـــــمک!

بعد یه بز سیاه رو به زور از بین گله‌ش کشید بیرون و میرتل هم که خسته شده بود از فراق سدریک، رفت زیر خانم بزی و از شیرش مکید. لحظه‌ای بعد قرنیه چشم‌های روحیش گشاد شد. عین ملوان زبل بازوهاش عضلانی شد و با یه لبخند کجی به تماشاچیا نگاه کرد.

- عالیه. می‌دونستم جواب می‌ده. همیشه یک بز همه مشکلات رو حل می‌کنه. خب دیگه میرتل... چوب رو دستت بگیر و ثابت کن که خشت اول که نهد معمار کج تا ثریا نمی‌رود دیوار کج!

ریونکلاوی‌های حاضر در استادیوم که تموم مدت بازی مضطرب و غمگین بودند با دیدن چهره مصمم میرتل و دست عضلانیش که به سمت چوب کتک‌زن بلاجرا می‌رفت، کف و سوت زدند. می‌دونستن این میرتل دیگه اون میرتل سابق نیست و قراره در رقابت‌های کوییدیچ امسال تاریخ‌ساز بشه. میرتل، برترین مدافع تاریخ ریونکلاو. همه می‌خواندند:
- میـــرتل، عشق تیم ما! میــــرتل خوشتیپ ما! همیشه هستی تو، کوییدیچ ندیده مثل تو!

حقم داشتن... واقعا هم کوییدیچ ندیده بود مثل میرتل! مخصوصا اون لحظه استثنایی که میرتل در میون کف و سوت حضار، دستشو به سمت چوب بیس‌بال مانند برد و چوب از بین دستش عبور کرد و همچنان روی زمین باقی موند، یکی از بهترین لحظات تکرارنشدنی کل تاریخ کوییدیچ جادوگران بود!

حضار:

اعضای تیم هافلپاف با دیدن این صحنه از خنده روی زمین ولو شدند. باله‌های دم پری‌دریایی‌‌ای آنابل از خنده می‌لرزید.
- حتی منم که پا ندارم می‌تونم با دستام از تیمم دفاع کنم... آخه این چجور بازیکن انتخاب کردنه؟ حداقل قبل بازی یه تست ازش می‌گرفتین!

حتی مرگم که اصولا اونقدر زمان در این دنیا سپری کرده بود که هزاران مسابقه کوییدیچ دیده باشه و احساساتی توی چهره‌ش بروز نده، نیشخندی روی صورت گرگیش نشست.

کارگردان مسابقه که انگار منتظر همین لحظه درامایی‌طور بود، سریع آهنگ سریال کلید اسرار رو از بلندگو‌های ورزشگاه پخش کرد.

- میدونستم. از اولشم می‌دونستم این مسابقه رو برگزار کردین فقط برای اینکه بهم احساس ناکافی بودن بدین. تحقیر یک روح پژمرده و شکسته خیلی لذت‌بخشه نه؟ کی اهمیت می‌ده وقتی میرتل بدبخت نتونه از تیمش دفاع کنه و جلوی کل ورزشگاه تحقیر بشه چه احساسی پیدا می‌کنه؟
- من!

همه ورزشگاه با تعجب به سمت صدا نگاه کردند اما هیچی ندیدن. تا اینکه صاحب صدا به میرتل نزدیک‌تر شد و انعکاس درخشان‌تر نور خورشید از بدن میرتل روی فنجون هلگا هافلپاف افتاد که روی جاروی کوچیکش نشسته بود.
- میرتل، منم مثل تو دست ندارم! اونا منم مثل تو به این بازی کثیف کشوندن تا تحقیرم کنن. بهم گفتن تو بهترین جستجوگر دنیا می‌شی و چون طلایی هستی گوی‌زرین خودش میاد پیشت. ولی کوش؟ کو گوی زرین؟ منو تبدیل به یه فنجون خالی و افسرده کردن.
- ای وای فنجون! تو هم مثل منی که!
- میت!
- فنج!

و احساسات بین فنجون و میرتل انقدر شدید شد که کار به نوشیدن از فنجون و جای رژ لب میرتل روی لبه فنجون رسید و اونا در حالی که به طور مجازی در بغل هم بودند پرواز کردند و از ورزشگاه خارج شدند و به خوبی خوشی تا ابد باهم شیر بز نوشیدند و غم‌هاشونو شریک شدند.

هپلی اور افتر...

- وایسا چیشد الان؟ بازی چیشد؟ الان کی برنده شد؟

اونش دیگه مهم نبود. صحنه محو شدن فنجون و میرتل، این دو نوگل خوشبخت انقدر تاثیرگذار بود که تماشاگرا کلا بازی رو فراموش کردند و تیم ریونکلاو عاجز از بلاجر و تیم هافلپاف بی‌جستجوگر رو به حال خودشون رها کردند تا در اولین فرصت، به هزاران رمان عاشقونه تاریخ از جمله لیلی و مجنون، میرتل و فنجون هم اضافه کنن!

پایان‌کار احداث دیوار کج!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1405 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین
vs
گریفیندور


سوژه : طناب پوسیده
نمی دانم چه شد که گیلدروی لاکهارت از ریوون کلا هدایت تیم گریفیندور را بر عهده گرفته بود اما گریفیندوری ها تصمیم گرفته بودند از او و رهنمودهایش کمک بگیرند تا بتوانند تیم بدجنس اسلیترین را شکست بدهند که در بازی قبل بدجوری هافل پاف را در هم کوبانده بود.

- من نقطه ضعفشون رو بلدم دوستان. باور بفرمایید طوری شکست بخورند که تا یک هفته رویشان نشود سر میز شام توی تالار اصلی آفتابی بشوند.
- گیلدروی تو مطمئنی؟ ما روی تو حساب کردیم و هیچ نقشه ای برای این بازی نکشیدیم.
- تا حالا دیدی من کاری کرده باشم و موفق نبوده باشم؟ اگر باور نداری برو جلد چهارم از مجموعه کتابم درباره قهرمانی کوییدیچ با گیلدروی لاکهارت رو بخون تا باورت بشه.

گیلدروی دندان های براقش را با لبخندی گشاد نشان داد تا دیگر همه بازیکنان گریفیندور خیلی خوب باورشان بشود او می تواند مربی باشد.

روز مسابقه به توصیه گیلدروی همه بازیکنان گریفیندور از غذای جدیدی که او برایشان پخته بود خوردند: کله پاچه تسترال.
- بخورید خوشگل های من. با این غذا اونقدر جون می گیرید که اگر بازی دو روز هم طول بکشه هنوز انرژی دارید.
- آقای لاکهارت؟
- به من بگو آقای مربی عزیزم.
- بله بله... آقای مربی؟ این چرا شبیه مغزه؟
- خب مغزه دیگه عزیزم. بخور که مغزت توی مسابقه کار کنه.

بازیکن گریفیندوری که نزدیک بود آن چیزهایی که خورده بود را یکجا پس بدهد جلوی دهانش را گرفت و دوان دوان از تالار خارج شد.

نیم ساعت بعد همه در زمین مسابقات کوییدیچ هاگوارتز جمع بودند. یکدست قرمزپوشان گریفیندور با شکم های ورم کرده یک طرف سوار جارو بودند و یکدست سبزپشان اسلیترین با سیکس پک ها و پوزخندهایشان در طرف دیگر با جاروهایشان دور می زدند و گرم می کردند.
مادام هوچ گفت:
- هر دو تیم آماده؟ توپ ها آزاد می شوند!
به همین راحتی مسابقه شروع شد. از گوشه چشمم داشتم گیلدروی لاکهارت را می دیدم که عینک آفتابی برند که خیلی بهش می آمد زده بود و در کنار پروفسورها گریفیندور را تشویق می کرد.
- تاکتیک هایی که بهتون گفتم یادتون نره!
صدایش به کسی نمی رسید اما گریفیندوری ها تاکتیک ها را خوب یاد گرفته بودند. قرار شده بود هفت نفره دور سه حلقه خودشان جمع بشوند تا نگذارند اسلیترین گل بزند.
این تاک تیک یک ده دقیقه دوام آورد و باعث شد اسلیترینی ها کلافه بشوند.

- این گریفیندوری ها امروز چرا اینطوری بازی می کنن؟
- نمی دونم. اتوبوس رو گذاشتن جلوی دروازه ولی ما می تونیم گل بزنیم. یه نقشه دارم.

چند تا از اسلیترینی ها به دروازه گریفیندور نزدیک شدند و دو دستشان را دو طرف دهانشان گرفتند تا کسی نبیند دارند چه می گویند.
نتیجه این شد که سه تا از گریفیندوری ها عصبانی شدند و به سرعت دنبال آن دو نفر پرواز کردند تا او را بگیرند و بابت فحشی که داده بود بیچاره اش کنند. مسئله این بود که گریفیندوری ها به خاطر کله پاچه حسابی سنگین شده بودند و هم نتوانستند آن دو اسلیترینی را بگیرند هم پراکنده شده بودند و یکی از حلقه ها خالی مانده بود.
- گل! گل برای اسلیترین! این می تونه بازی رو جذاب کنه.
این صدای گزارشگر بازی بود. گریفیندوری ها که از شکست تاکتیکشان عصبانی بودند به گیلدروی لاکهارت نگاه کردند. او هم با خوشحالی بالا پایین پرید و گفت حالا برعکس حالا برعکس. هفت نفره حمله کنید.
گریفیندوری ها دوباره به تاکتیک گیلدروی اعتماد کردند و این بار حلقه ها را رها و هفت نفره به سمت دروازه های اسلیترین حمله بردند.
- خودشه. فقط کافیه توپ رو ازشون بگیریم.

همینطور هم شد. اسلیترینی ها بعد از نزدیک شدن قرمزها توپ را از دستشان در آوردند و با سرعت به سمت حلقه هایشان رفتند. باز هم به خاطر کله پاچه تسترال گریفیندوری ها حال و حوصله برگشتن به زمین خودشان را نداشتند و دروازه کامل خالی در اختیار سبزها بود.
- یه گل دیگه برای گریفیندور! به به چقدر این گریفیندوری ها امروز... بله پروفسور خیلی هوا خوبه.

هر بار گریفیندوری ها یک گل می خوردند به سراغ گیلدروی می رفتند و او تاکتیک دیگری به آنها می گفت و باز می رفتند اجرا می کردند و گل می خوردند. گریفیندور 300 امتیاز از دست داد بدون آنکه حتی یک بار به اسلیترین گل بزند.
- و بالاخره اسنیچ طلایی! بازیکن جستجوگر گریفیندور اسنیچ رو می گیره!

گیلدروی لاکهارت از خوشحالی روی سرش ایستاد به شکل هلی کوپتری چرخید و خوشحالی کرد. اما این پرچم اسلیترین بود که در آسمان تکان می خورد و برنده را اعلام می کرد.
- اسلیترین 300، گریفیندور 150!

گریفیندوری ها آن روز درس مهمی را یاد گرفتند: دیگر هرگز با طناب پوسیده گیلدروی لاکهارت به چاه نمی رفتند.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلایترین
VS
گریفیندور

سوژه : ترکیبی

زمین کوییدیچ هاگوارتز، ساعت ۴:۱۷ عصر، هوای ابری و سنگین

سوروس اسنیپ، سوار بر جاروی استاندارد مدرسه، در ارتفاع چهل فوتی از سطح زمین، با چشمانی که مثل دو تکه یخِ سیاه می‌سوختند، نظاره‌گر دومین مسابقه‌ی کوییدیچ فصل بود. این بار، حریف، گریفیندور بود؛ همان گروهی که اسنیپ از تهِ دل از آن متنفر بود، نه به خاطرِ رنگ‌هایشان، بلکه به خاطرِ یادآوریِ چهره‌ی جیمز پاتر که در هر یک از بازیکنانشان، به نوعی تکرار می‌شد.

اما چیزی در فضا بود که حتی نفرتِ اسنیپ را هم تحت‌الشعاع قرار می‌داد. چیزی که از زمین بازی، از میانِ تماشاگران و حتی از خودِ جاروها به مشام می‌رسید: بوی بی‌هویتی. نه یک طلسم، نه یک نفرین، بلکه یک حسِ عجیب که انگار همه‌چیز و همه‌کس، هویتِ خود را از دست داده بودند.

---

نیمه‌ی اول: سایه‌هایی بدون نام

از همان دقیقه‌ی اول، اسنیپ متوجه شد که گریفیندورها غیرعادی رفتار می‌کنند. نه به خاطرِ شور و شوقِ همیشگی‌شان، بلکه به خاطرِ این که انگار هیچ‌کسی نمی‌دانست که خودش کیست. تعقیب‌کننده‌هایشان، با حرکاتی مردد و بی‌هدف، به سمت حلقه‌ها حمله می‌کردند؛ گویی که حتی نامِ خود را هم فراموش کرده بودند.

· «این چه وضعیتی است؟» اسنیپ با خودش فکر کرد. «آیا دامبلدور باز هم دست به کار شده تا اسلایترین را با یک نقشه‌ی احمقانه شکست دهد؟ یا این، کارِ خودِ گریفیندورهاست که تصمیم گرفته‌اند قبل از بازی، هویت‌شان را در رختکن جا بگذارند؟»

او با نگاهی به نیمکتِ گریفیندور، متوجه شد که حتی مربی‌شان، دملزا رابینز، با چشمانی خیره به زمین، انگار نه انگار که دارد یک مسابقه را از دست می‌دهد، زیر لب اسمِ خودش را تکرار می‌کرد: «دملزا... دملزا... این اسم برای چه کسی بود؟»

اسنیپ لبخند سردی زد و با خودش گفت: «اگر آن‌ها نمی‌دانند که چه کسی هستند، پس من به جای آن‌ها تصمیم خواهم گرفت که چه کسی برنده است.»

---

نیمه‌ی دوم: طنابِ پوسیده‌ی هویت

در نیمه‌ی دوم، وضعیت بدتر شد. گریفیندورها نه تنها هویتِ خود، بلکه حتی هویتِ یکدیگر را هم فراموش کرده بودند. یابنده‌ی گریفیندور، که ظاهراً فکر می‌کرد خودش اسنیپ است، مدام به سمت حلقه‌های اسلایترین حمله می‌کرد و فریاد می‌زد: «من سوروس اسنیپ هستم! حق با من است!»

اسنیپ با نگاهی از سرِ تحقیر، گفت: «اگر تو اسنیپ هستی، پس من باید جیمز پاتر باشم. و این، آخرین باری است که چنین مقایسه‌ی احمقانه‌ای را تحمل می‌کنم.»

اما در میانِ این بی‌هویتیِ همه‌گیر، اسنیپ متوجه چیزی شد: یک طنابِ پوسیده که از جارویِ یکی از بازیکنانِ گریفیندور آویزان بود. طنابی که نه فقط جارو، بلکه هویتِ هرکسی که به آن دست می‌زد را پوسیده می‌کرد. اسنیپ با چشمانی تیزبین، متوجه شد که این طناب، منبعِ اصلیِ بی‌هویتیِ زمین بازی است.

· «پس این، رازِ این مسابقه‌ی بی‌مزه است.» اسنیپ با خودش گفت. «یک طنابِ پوسیده که هویت‌ها را می‌دزدد. بسیار خوب، اگر این طناب، هویت‌ها را می‌دزدد، پس من، هویتِ خودم را با یک طلسمِ معکوس، از چنگِ آن نجات خواهم داد.»

---

پایان بازی: بازپس‌گیریِ هویت

اسنیپ با یک حرکتِ سریع، به سمت جارویِ گریفیندور شیرجه زد و طنابِ پوسیده را با چوبدستی‌اش برید. ناگهان، همه‌چیز تغییر کرد. گریفیندورها، که ناگهان هویتِ خود را بازپس گرفته بودند، با گیجی به هم نگاه کردند. یابنده‌ی گریفیندور فریاد زد: «چه شد؟ من کجا بودم؟»

اسنیپ با خونسردی پاسخ داد: «شما در یک بی‌هویتیِ جمعی گرفتار بودید که به لطفِ یک طنابِ پوسیده، هویت‌تان را دزدیده بود. اما حالا که من آن را نابود کردم، می‌توانید به بازی ادامه دهید. البته اگر هنوز یادتان باشد که چطور بازی کنید.»

بازی، با سوتِ پایان به صدا درآمد و اسلایترین، با اختلافِ ۳۰ امتیاز، برنده شد. اسنیپ، در حالی که جارویش را روی زمین می‌گذاشت، نگاهی به طنابِ پوسیده‌ی بریده‌شده انداخت و زیرلب گفت:

· «بی‌هویتی، ترسناک‌ترین طلسمی است که می‌توان بر علیه یک جادوگر استفاده کرد. اما خوشبختانه، من هرگز هویتِ خودم را فراموش نمی‌کنم؛ چون اگر این کار را بکنم، چه کسی از دانش‌آموزانِ بی‌دقت در کلاسِ معجون‌سازی مراقبت خواهد کرد؟»

---

پایان پست کوییدیچ
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1405 11:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هفته دوم بازی‌های کوییدیچ لیگ مدرسه هاگوارتز



گریفیندور در برابر اسلیترین
سوژه‌ها:
بی‌هویت - طناب پوسیده


ریونکلاو در برابر هافلپاف
سوژه‌ها:
کرکس - خشت اول

زمان ارسال پست‌ها: تا پایان روز 15 شهریور


توضیحات تکمیلی:

* هر بازیکن از بین سوژه‌های بازی تیمش، یک سوژه را انتخاب کرده و پستی با آن سوژه می‌نویسد که حول محور مسابقه‌ی کوییدیچ بین دو تیم باشد و در این تاپیک ارسال می‌کند.

* هر تیم حداقل سه پست
* هر تیم حداکثر یک پست از اعضای قدیمی

* امتیاز هر تیم، میانگین امتیازات پست‌های بازیکنانش خواهد بود
* پست‌های هر بازی، توسط داوران دو گروه مقابل داوری خواهد شد

بلاجر بزنید و کوافل بیفکنید... ولی اسراف نکنید!
بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 31 مرداد 1405 00:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان هفته اول بازی‌های کوییدیچ لیگ مدرسه هاگوارتز



لطفا داورها حداکثر تا پایان روز ششم شهریور، از طریق پیام شخصی، امتیازاتی که برای پست‌های بازی دو تیم رقیب در نظر گرفتن رو به معاون مدرسه اطلاع بدن. امتیاز هر پست یک عدد طبیعی (غیر اعشاری) تا سقف 100 می‌تونه باشه. همچنین در کنار امتیاز هر پست، به صورت مختصر و بدون شرح، به موثرترین عوامل مثبت و منفی در تعیین امتیاز پست از دید خودتون اشاره کنید.


داورهای معرفی شده توسط ریونکلاو و گریفیندور -> امتیازدهی به پست‌های بازی دو تیم هافلپاف و اسلیترین
داورهای معرفی شده توسط هافلپاف و اسلیترین -> امتیازدهی به پست‌های بازی دو تیم گریفیندور و ریونکلاو

@هرپوی کثیف @مرلین @گلرت گریندلوالد @نیکلاس فلامل
بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف

v.s


اسلایترین

از هدیهٔ‌های آسمانی-اهل سنت مرلین به یاد داریم کمک کردن به دیگران، از جمله صفت شایستهٔ انسان‌هاست که ارزش خیلی از باخت‌ها را دارد. قضیه این است که فرق زیادی بین خوب بودن با دیگران چون واقعا خوب هستی و خوب بودن چون توانایی بد بودن را نداری وجود دارد. اسلایترینی‌ها هم که کاملا متوجه بودند در بردن ناتوانند، تصمیم گرفتند آن روز خطاهایشان را با خوب بودن و لطف کردن به هافلپافی‌ها ماست مالی کنند.

اسلایترینی‌ها با خود اندیشیده بودند:
همه می‌دانند جام از آن کدام گروه است، پرچم کدام گروه سربلند است و کدام گروه بیشترین طرفدار را دارد. روزهاست که تمرین کرده‌ایم اما ده روز تمرین ما، به اندازهٔ ده دقیقه تمرین هافلپافی‌ها هم ارزش ندارد. مرلین هم که با آن‌ها یار است و هزار و سیصد و خورده‌ای طلسمی که خواستیم اجرا کنیم جواب نداد. تازه ساحره‌هایشان همه از ساحره‌های ما قشنگ‌ترند و جادوگرانشان هم خوشتیپ‌ترند- که البته این ربطی به کویدییچ ندارد اما درگیری همیشگی ذهن یک اسلایترینی است. پس مشخص است که می‌بازیم؛ حداقل جوری ببازیم که بقیه فکر کنند عمدی باخته‌ایم و به هافلپافی‌ها لطف کرده‌ایم!

آن‌ها از روزها پیش برای این نقشه تلاش کرده بودند. اسنیپ سر این موضوع از عزای لیلی درآمد و به جای اینکه ردای کاملا مشکی بپوشد، دو روبان به رنگ‌های سبز و زرد به اطراف ردایش دوخت و روی تی‌شرتش عبارت هافلپاف اند اسلایترین آر برادرز را چاپ کرد. لوسیوس مالفوی روی عصایش به جای مار، گورکنی از جنس طلا گذاشت و نارسیسا هم دکور خانه را به زرد و مشکی تغییر داد.

بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمین بازی به خاطر باران دیشب نمناک و خوشبو بود و آفتاب در بهترین حالت ممکن روی آسمان لم داده بود؛ نه آن‌قدر بالا که سوزناک باشد و نه آن‌قدر پایین که تاریک. هافلپافی‌ها که این بازی برایشان مثل دستگرمی بود، با بی‌حوصلگی سوار جاروهایشان شدند و مورد استقبال اسلایترینی‌ها قرار گرفتند. داور سوت را زد و مسابقه شروع شد.

کوافل بین اعضای هافلپاف دست به دست شد تا اینکه به مرگ رسید که سوار داسش شده بود. از خوبی‌های بازی هافلپاف این است که می‌دانی در این مدت کسی در دنیا نمی‌میرد؛ چون مرگ سرش با کوافل‌ها و بلاجردها گرم است. مرگ کوافل را محکم به سمت دروازه پرتاب کرد اما اینبار روندادروازه‌بان اسلایترینی؛ ویندا، آن‌را اتفاقی گرفت. تدی می‌خواست ای بابای کشداری بگوید و به پیشانی‌اش سیلی بزند که دروازه‌بان لبخند خشکی زد و توپ را از دروازهٔ خودش عبور داد.
- بفرمایید! برد شما برد ما هم هست.

اعضای هافلپاف با تعجب به هم نگاه کردند. به نظر آن‌ها یک جای کار زیادی می‌لنگید... با این حال بازی از سر گرفته شد. از آن طرف دروازه‌بان هافلپاف؛ آنابل، داشت جلوی دروازه نیمرو سرخ می‌کرد. رو به هم گروهی‌هایش غر زد:
- بچه‌ها حوصله‌م سر رفت، حداقل خودتون یه پاس به من بدین...
- تو اونجا یکم استراحت کن، ما هم فقط داریم گرم می‌کنیم دیگه... اشکال نداره، دیشب موقع تمرین خیلی خسته شدیم...

روند بازی مشخص بود، کوافل‌ها از دست لیلیث به مرگ می‌رسید و مرگ هم گل می‌زد. تدی هم آن اطراف با بی‌حوصلگی دنبال گوی زرین می‌گشت. پس از چند دقیقه در گوشهٔ زمین ایستاد تا یقیهٔ لباسش را درست کند که دیانا؛ جستجوگر تیم حریف کنارش آمد تا با او گپی اجباری دوستانه داشته باشد. تد به محض اینکه سرش را بلند کرد درخششی زیبا و طلایی را کنار گردن دیانا دید که آرام بالا و پایین می‌رفت...

دیانا نگاه تد را دنبال کرد و در یک آن دستش را بلند کرد و گوی زرین را گرفت. شاید تحقیر و اجبار تمام شده بود... شاید دیگر مجبور نبودند برای پنهان کردن ناتوانی‌شان نقش خوب را بازی کنند... شاید برای اولین بار در تاریخ اسلایترین از هافلپاف می‌برد...

داور سوت پایان مسابقه را زد. دیانا با افتخار دستش را بالا برد. تد با نگرانی به مرگ نگاه کرد که داسش بیشتر از همه وقت می‌درخشید. لیلیث گوشهٔ لبش را گزید و اخم کرد، نکند زیادی مغرور بوده‌اند؟ آنابل هم... لقمهٔ دیگری گرفت و در دهانش چپاند.

- ۱۶۰، ۱۵۰ به نفع هافلپاف! تیم گورکن‌ها برد!

ناگهان فریاد شادی از جایگاه زرد بلند شد و اعضای هر دو تیم با ناباوری به هم نگاه کردند. البته! گوی زرین تنها صد و پنجاه امتیاز دارد، اما مرگ و لیلیث از قبل شانزده گل زده بودند!

(پند داستان: در پست‌هایتان هیچ هافلپافی را مورد تمسخر قرار ندهید.)
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 22:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو
VS
گریفندور

سوژه: انفجار


ظهر یه روز آفتابی، داغ و گرم بود. از اون زمان‌ها که آفتاب تو عمودی ترین و مستقیم ترین حالت خودش، درجه حرارت رو روی سوخاری دو رو خاش‌خاشی تنظیم کرده بود و عهد بسته بود همه رو از سفید یخچالی به سیاه پر کلاغی تغییر رنگ بده. از همون گرماها که سگ هم توش بیرون نمیومد، چون به محض اینکه پاشو می‌ذاشت رو زمین دچار سوختگی درجه چهار می‌شد. اما حدس بزنید کی تو این گرما بیرون بود؟

- آخه من نمیفهمم کدوم بی مغزی این ساعت از روز رو برای تمرین کوییدیچ انتخاب می‌کنه؟

آدنا در حالی که شعله‌های روی سرش رقابت تنگاتنگی رو با خورشید خانوم در تولید نور و گرما گذاشته بودن، گفت:
- دابی! اون گفت تنها ساعت خالی تیم ما برای تمرین کوییدیچ این ساعته!
- تیم ما؟ یعنی برای بقیه تیم‌ها ساعت‌های دیگه گذاشتن که انتخاب کنن؟
- بقیه ساعت‌ها برای گریفندوری های باباست. اول اونا باید ببینم کی راحتن برای تمرینشون بیان بابا جون‌های قرمز پوش قهرمان من!

این جمله رو دامبلدور از داخل یه حباب کولر گازی‌دار که روی سیزده درجه تنظیم شده بود، گفت و قبل از بلند شدن صدای اعتراض تیم ریونکلاو از صحنه دور شد. البته که وقتی دابی برنامه‌ریزی کنه و دامبلدور اجرا کنه غیر از این هم نمی‌شد انتظار داشت.

- الان گفت بابا جون‌های قرمز پوش قهرمان من؟
- دقیقا همینو گفت!
- یعنی همینقدر علنی طرف گریف رو گرفت؟
- مگه بار اولشه که تعجب می‌کنی؟ از وقتی جد پدربزرگ من تو هاگوارتز درس می‌خوند دامبلدور همینطوری بوده دیگه!
- اصلا شماها چرا اینقدر خونسردین؟ مگه نمی‌بینین تو چه وضعی گیر کردیم؟

آدنا با ذوقی از ته دل، در حالی که کم‌کم داشت به گلوله آتیش کامل تبدیل می‌شد، به سیبل اشاره کرد. سیبل تریلانی که انگار از سر تا پا دو لایه آستر اضافه روی بدنش کشیده بودن. چون چهار زانو روی چمن در حال بخار کردن نشسته بود و گوی بلورین که نه در واقع گوی آتشینش رو جلو روش گذاشته بود و در حالی که مثل پاندول ساعت با هر ثانیه به چپ و راست در رفت و برگشت بود، زیر لب کلمات نامفهومی رو زمزمه می‌کرد.

- خب الان یعنی چی؟

آدنا با نگاه "ای بابا تو که ریونی هستی من که نباید همه چیو برات توضیح بدم" واری شروع به توضیح دادن کرد.
- سیبیلو پیشگویی کرده ما تو این مسابقه برنده ایم. الان هم صرفا چون باید یه تمرین قبل بازی داشته باشیم زمینو رزرو کردم. یکی دو ساعت که وقت گذشت می‌تونیم بریم سر درس و تکلیفمون!

کاساندرا خیلی موافق نبود. ظاهرا رگ پیشگوش بهش می‌گفت این پیشگویی از بنیان خرابه و مشکل داره اما خب لزومی ندید تا روحیه اعضای تیم رو تو این فاصله نزدیک تا مسابقه خراب کنه. بنابراین در سکوت آهی کشید و مثل بقیه تیم سرشو به جاروش تکیه داد تا این یکی دو ساعت جادوگر پزون تموم بشه و بتونه خودشه به شومینه خوابگاه که تابستون‌ها ازش باد خنک تر از کولر گازی میومد، برسونه.

تمرین بالاخره بعد از چیزی حدود دو ساعت و نیم کباب شدن، جزغاله شدن و یک مورد نزدیک به تبخیر کامل نورا به پایان رسید. البته پایان کلمه‌ی نسبتا خوش‌بینانه‌ای بود، چون در واقع تمرین زمانی تموم شد که آدنا دیگه قادر به تشخیص تفاوت بین زمین کوییدیچ و سطح خورشید نبود و نورا هم بعد از سه بار پرواز ناخواسته به سمت جنگل ممنوعه، بالاخره با کمک سه نفر و یک طناب به زمین بسته شده بود.

در طول تمرین اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی اگه سوختن دو تا چوبدستی، شکستن یکی از حلقه‌های تمرینی، گیر کردن پنه‌لوپه داخل دروازه، پیدا شدن یک بز در جایگاه تماشاچیان و گم شدن ربکا برای چهل دقیقه رو اتفاق خاص حساب نکنیم.

به هر حال، تمرین تموم شد و تیم ریونکلاو به خوابگاه برگشت.

سیبل گوی پیشگویی آتشینش رو برداشت و با اطمینان اعلام کرد:
- فردا روز بزرگیه...

کاساندرا همون‌طور که داشت از کنارش رد می‌شد، زیر لب گفت:
- روونا به خیر کنه.

سیبل طوری سریع برگشت سمتش که سیبیل‌هاش عین فنر بالا و پایین پریدن.
- چیزی گفتی؟
- گفتم امیدوارم فردا هوا خوب باشه.
- آها. منم همینو توی گوی دیدم.

کاساندرا لحظه‌ای مکث کرد.
- توی گوی هوا رو دیدی؟
- نه، توی گوی دیدم که تو درباره هوا حرف می‌زنی.

کاساندرا ترجیح داد دیگه ادامه نده. و به این ترتیب، شب قبل از مسابقه با آرامش کامل گذشت!

البته آرامش کامل از دید تیم ریونکلاو معنای متفاوتی داشت. آبرفورث تا نیمه‌های شب دنبال یکی از بزهاش می‌گشت، پنه‌لوپه با جوجه‌تیغی بی‌نامش درباره استراتژی بازی مشورت می‌کرد، ربکا روی پشت‌بوم نشسته بود و به کلاغ‌ها نگاه می‌کرد، آدنا مجبور بود هر چند دقیقه یک بار بالشش رو خاموش کنه و نورا هم طبق معمول روی سقف اتاقش خوابش برده بود.

صبح روز مسابقه اما اوضاع فرق داشت. از همون ساعات اولیه، هاگوارتز حال و هوای دیگه‌ای پیدا کرده بود. راهروها شلوغ‌تر از همیشه بودن. دانش‌آموزها دسته‌دسته به سمت زمین کوییدیچ می‌رفتن و صدای حرف زدن و خندیدنشون از تمام طبقات قلعه شنیده می‌شد. پرچم‌های آبی و قرمز در باد تکون می‌خوردن و هرکس به شکلی خودش رو برای تماشای مسابقه آماده می‌کرد.

در گوشه‌ای از محوطه، یکی داشت روی صورتش نقاشی آبی می‌کشید. در گوشه‌ای دیگه، یکی با اعتمادبه‌نفس کامل پرچم گریفیندور را وارونه گرفته بود. و در بین تمام این هیاهوها، تیم ریونکلاو به سمت ورزشگاه می‌رفت.

آبرفورث با همون ریش کوتاه و موهای آشفته‌ش جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد و هر چند قدم یک بار برمی‌گشت تا مطمئن بشه کسی جا نمونده. پنه‌لوپه هدفونش را روی گوش گذاشته بود و احتمالا در ذهن خودش کنسرت برگزار می‌کرد. آدنا از شدت هیجان موهاش به رنگی دراومده بود که اگر کسی از اون می‌پرسید دقیقاً چه رنگیه، احتمالا مجبور می‌شد از یک متخصص رنگ‌شناسی کمک بگیره. ربکا مثل همیشه شنلش رو طوری روی سرش انداخته بود که چشماش تقریبا دیده نمی‌شد. نورا هم... نورا نبود!

- نورا کجاست؟

آدنا وایستاد. همه پشت سرش وایستادن. چند ثانیه به هم نگاه کردن. بعد صدایی از بالای سرشون اومد:
- من اینجام.

همه سرشون رو بالا گرفتن. نورا تقریبا چهار، پنج متر بالاتر از اون‌ها، وارونه در هوا معلق بود.

- چرا اونجایی؟
- نمی‌دونم.
- چجوری رفتی اون بالا؟
- نمی‌دونم.
- چجوری برمی‌گردی پایین؟

نورا کمی فکر کرد.
- نمی‌دونم.

آبرفورث آهی کشید.
- یکی بره بیارتش.

چند دقیقه بعد، با کمک یک جارو، دو نفر از اعضای تیم و مقدار قابل توجهی شانس، نورا بالاخره به زمین برگشت. یا در واقع فعلا به زمین برگشت. چون تقریبا همون لحظه‌ای که وارد محوطه ورزشگاه شدن، می‌شد حس کرد امروز قراره اتفاقات بیشتری از یه مسابقه کوییدیچ رخ بده.

ورزشگاه پر بود. صدای تشویق دو تیم از سکوها بلند شده بود و پرچم‌های آبی و قرمز در باد تکون می‌خوردن. تیم ریونکلاو وارد رختکن شد.

همه شروع کردن به آماده شدن. چوب‌های جارو کنار دیوار قرار گرفتن. تقریبا چیزی به شروع مسابقه نمونده بود. و درست در همین لحظه بود که سیبل، با قیافه‌ای که انگار تازه مهم‌ترین راز جهان رو کشف کرده، دستش رو بالا برد.
- بچه‌ها.

همه برگشتن سمتش.

- برای بردن یه راه بیشتر نداریم.

کاساندرا با شک نگاهش کرد.
- چی؟

سیبل آروم گفت:
- باید روح هکتور دگورث گرنجر رو احضار کنیم.

چند ثانیه سکوت شد.

- ...کی؟
- هکتور دگورث گرنجر.
- کیه؟
- نمی‌دونم.
- پس چرا می‌خوای احضارش کنی؟

سیبل خیلی جدی گفت:
- چون حسم می‌گه باید این کارو بکنیم.

پنه‌لوپه هدفونش را برداشت.
- قانع‌کننده‌ بود.

کاساندرا با دست روی صورتش کشید.
- سیبل، ما اعضای تیم ریونکلاویم. حداقل یه دلیل منطقی بیار.

سیبل گویش را روی میز گذاشت.
- توی گویم دیدمش.
- چی دیدی؟
- هکتورو دیدم...
- خب... بعدش؟

سیبل مکث کرد.
- هیچی. هکتور مرده بود. روحش داشت می‌لرزید. مدام به من و خودش اشاره می‌کرد.

چند لحظه همه ساکت موندن.

- ببینین شماها به من اعتماد ندارین؟

جواب قاطع کل این جمع یک نه بزرگ بود، ولی خب هم ریونی‌ها از اوناش نبودن که تو ذوق هم‌گروهیشون بزنن هم الان دم مسابقه هیچکدومشون نمیخواست با قهر سیبل مواجه بشه و تنها مدافع قابل اعتمادشونو از دست بدن. بنابراین. آدنا آهی توی دلش کشید و گفت:
- خب... حداقل میدونیم کجا باید پیداش کنیم.

و این شد که عملیات احضار روح هکتور دگورث گرنجر آغاز شد. در مرحله‌ی اول سه تا شمع روشن کردن. بعد یه دایره کشیدن و همه داخلش نشستن. بعد پنه‌لوپه یه جوراب رو وسط دایره گذاشت چون حس می‌کرد لازمه. کاساندرا به این نتیجه رسیده بود که احتمالا اگه همین الان از پنجره فرار کنه، وضعیت منطقی‌تره.

سیبل هم گویش رو وسط دایره روی جوراب پنه‌لوپه گذاشت و شروع کرد به خوندن چیزی که بیشتر شبیه دستور پخت آش رشته بود تا طلسم احضار!
- ای پادشاه معجون... ای آورنده‌ی هر چی نایابه تو پاتیل... ای روح سرگردان... ای هکتور... ای دگورث... ای گرنجر... ای نخودپز...

آدنا آهسته گفت:
- این نخودپز هم جزو فامیلیشه؟
- نمی‌دونم.
- پس چرا داری می‌گی؟
- چون چای بابونه گفت بگو!

در همون لحظه شعله‌های شمع‌ها بلند شدن. باد سردی توی رختکن پیچید. نورا آروم به سمت زمین کشیده شد و یه صدای بم و گرفته ولی پر از هیجان از وسط دایره بلند شد:
- کی منو احضار کرده؟

همه یه قدم عقب رفتن. روحی نیمه‌شفاف از بین مه ظاهر شد و سیبل با هیجان جلو رفت.
- هکتور؟

روح سری تکان داد.
- خودمم.
سیبل دستش رو جلو برد... روح به دست اون نگاه کرد.
- چی کار می‌کنی؟
- سلام.
- به فرض که سلام. الان قراره دست بدیم؟
- آره دیگه ندیم؟
- من مردم.
- خب؟
- دست دادن با مرده یکم عجیب نیست برات؟

سیبل دستش رو پایین آورد.
- درست می‌گی. به هر حال خوش اومدی به تیم.

هکتور نگاهی به همه انداخت.
- تیم؟
- تیم کوییدیچ.
- من قرن‌هاست کوییدیچ بازی نکردم.
- مهم نیست. قرار نیست بازی کنی.
- پس چرا منو آوردین؟

سیبل با اعتمادبه‌نفس گفت:
- برای برد.

هکتور چند ثانیه بهش نگاه کرد. هنوز نمی‌فهمید سیبل چی می‌خواست.

- واضح نیست؟ همون کاری که توش فوق‌العاده‌ای. برای برد باید معجون درست کنیم.

کاساندرا زیر لب گفت:
- البته که باید معجون درست کنیم.

هکتور با شنیدن کلمه معجون به طور کامل از خودش بی‌خود شد. از وقتی مرده بود دست به هیچ پاتیلی نزده بود و حالا احضارش کرده بودن تا براشون معجون بپزه. البته اگه سیبل و بقیه ذره‌ای هکتور رو می‌شناختن ممکن نبود بهش اعتماد کنن و بذارن حتی سمت پاتیل و آتیش بره. اما خب اگه می‌شناختنش همین‌جا باید تیتراژ بالا می‌رفت و کلاغه به خونه‌اش نمی‌رسید. بنابراین... هکتور بدون صدم ثانیه‌ای فوت وقت یه پاتیل از تو جیبش بیرون کشید و اونو وسط رختکن گذاشت. زیرش رو روشن کرد.
- خب. یه مقدار ریشه‌ی خشک‌شده‌ی چنار آفریقایی لازم داریم.

پنه‌لوپه یه کپه چوب خشک از گوشه رختکن برداشت.
- این خوبه؟
- اون ریشه خشک‌شده‌ی چنار آفریقاییه؟
- نمی‌دونم.

هکتور نگاهی به دور و برش انداخت. ظاهرا گزینه‌ی بهتری نبود.
- باشه چاره‌ای نیست همینو بده.

پنه‌لوپه شانه بالا انداخت و چوب‌ها رو توی پاتیل انداخت.

هکتور ادامه داد.
- سه قطره عرق قورباغه.

آدنا یک شیشه از جیبش در آورد.
- این خوبه؟
- این شربت آلبالو نیست؟
- شبیه همون عرق قورباغه است دیگه.

هکتور کلا سر این چیزها به خودش سخت نمی‌گرفت. بنابراین شربت آلبالو رو با یه مشت پودر سبز داخل پاتیل ریخت.
- پودر شاخ تک‌شاخ.

آبرفورث پرسید:
- اگه شاخ تک‌شاخ نباشه و دو شاخ باشه چی؟
- هرچی هست بریز.

و همین یه جمله باید کافی می‌بود تا همه بفهمن اوضاع خوب پیش نمی‌ره. اما خب... هیچ‌کس نفهمید. شایدم هیچ‌کس به روی خودش نیاورد.

هکتور یک قاشق از ماده‌ای بنفش رنگ ریخت که اصلا معلوم نبود چیه. بعد یه چیزی که شبیه جوراب بود، بعد یه پر و در نهایت یه تیکه پوست موز کپک زده.

هکتور در آخر دست‌هاش رو به هم مالید و یه دور لریزد.
- حالا فقط باید صبر کنیم.

پاتیل شروع کرد به قل‌قل کردن. یک قل... دو قل... سه قل... بعد رنگش از بنفش به سبز تغییر کرد، از سبز به نارنجی، از نارنجی به آبی و از آبی به رنگی که هیچ‌کس اسمش رو نمی‌دانست.

سیبل آرام گفت:
- فکر نکنم این جواب بده.

کاساندرا برگشت سمتش.
- تازه فهمیدی؟

هکتور به پاتیل خیره شده بود.
- فکر کنم باید...

بــــــــــــــــــوم!

انفجار اون‌قدر شدید بود که برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی ندید. یه نور سفید همه‌جا رو پر کرد. رختکن ناپدید شد، دیوارها ناپدید شدن، زمین زیر پاشون ناپدید شد و صدای فریادها بین نورمحو شد و بعد... سکوت.

وقتی نور آروم‌آروم کنار رفت، آبرفورث اولین کسی بود که دید. چی دید؟ یه ساقه‌ی سبز و بزرگ... خیلی بزرگ. آن‌قدر بزرگ که آبرفورث مجبور شد سرش رو به کمرش بچسبونه بالا تا نوک اون رو ببینه.
- بچه‌ها...

صداش لرزید.
- فکر کنم یه مشکلی داریم.

پنه‌لوپه از روی زمین بلند شد.
- کجاییم؟

هیچ‌کس جوابی نداشت. همه اطراف خودشون رو نگاه کردن. درخت‌هایی با تنه سبز، بلند و غول‌پیکر از هر طرف بالا رفته بودن. باد از بینشون عبور می‌کرد. آدنا یکی از اون‌ها رو لمس کرد.
- این درخته؟

ربکا گفت:
- فکر نکنم. اگرم باشه درختیه که تا حالا ندیدیم.
- اگه درخت نیست، پس چیه؟
- نمی‌دونم.

نورا از زمین بلند شد. یا دقیق‌تر بگم، از زمین جدا شد و شروع کرد به بالا رفتن.
- بچه‌ها، من فکر کنم اینجا خیلی عجیبه.

سیبل دور خودش چرخید تا همه جا رو یه بار نگاه کنه.
- شاید وارد یک جنگل جادویی شدیم.

کاساندرا گفت:
- جنگل جادویی که کَفِش خط‌کشی داره؟

جمله کاساندرا توجه همه رو به خودش جلب کرد. همه به زمین نگاه کردن. واقعا خط‌کشی شده بود! اما قبل از اینکه کسی فرصت کنه درباره این مسئله فکر کنه، صدایی عظیم در فضا پیچید.

- و حالااااااااااااااااااااااااااا...

همه از جا پریدن. صدای گوینده از جایی نامعلوم می‌اومد و بزرگ‌تر و بلندتر از هر صدایی بود که تا حالا شنیده بودن.
- سوت آغاز بازی پرسپولیییییییییییییییییس و استقلاااااااااااااااااااااااااااال!

پنه‌لوپه آروم پرسید:
-پرسپولیس چیه؟

آبرفورث گفت:
- استقلال چیه؟

ربکا به کلاغش نگاه کرد، کلاغ هم به ربکا نگاه کرد. هیچ‌کدوم جوابی نداشتن. بعد صدای تشویق جمعیت بلند شد. این صدا هم بلندتر از صدای عادی و نرمال بود.
- اینا کین؟

سیبل جواب می‌ده:
- احتمالاً دو تا گروه جادوگری هستن.

کاساندرا گفت:
- چرا جادوگرها اسمشون پرسپولیس و استقلاله؟
- شاید حزب و گروه های جدید وزارت‌خونه باشن.

درست در همون لحظه چیزی از بالای سرشون عبور کرد؛ یه جسم سفید و بزرگ... خیلی بزرگ... انقدر بزرگ که سایه‌اش تمام گروه رو پوشوند.
- این دیگه چی بود؟

جسم سفید یه بار دیگه با سرعتی وحشتناک از بالای سرشون رد شد. همه برای چند ثانیه خشکشون زد. و اونجا بود که حقیقت کم‌کم خودش رو نشون داد.

اون چیزی که اون‌ها فکر می‌کردن درخته، در واقع چمن بود و اون چیزی که فکر می‌کردن جنگله، در واقع زمین فوتبال بود. و خودشون... اون‌ها به اندازه‌ی موجودات بندانگشتی کوچیک شده بودن. آدنا به دست خودش نگاه کرد.
- ما کوچیک شدیم.

پنه‌لوپه تصحیح کرد:
- خیلی کوچیک.

ربکا سرش رو بلند کرد.
- پس اینا حلقه‌های کوییدیچن؟

اون دور دورا جایی که ربکا بهش اشاره می‌کرد، سه تیرک سفید عظیم دیده می‌شد. قطعا جادوگرایی که سال‌ها توی دنیای جادویی زندگی کرده بودن نمی‌دونستن فوتبال چیه. اون‌ها فقط کوییدیچ رو به‌عنوان ورزش میشناختن. بنابراین طبیعی بود که چیزی هم از دروازه فوتبال ندونن و اونو با حلقه‌های کوییدیچ اشتباه بگیرن.

سیبل گویش رو درآورد.
- صبر کنید.

گوی رو بالا گرفت... گوی خاموش بود.

- خب؟ چی شده؟
- گوی پیشگوییم کار نمی‌کنه.

کاساندرا با آرامش گفت:
- بالاخره یه چیز درست پیش رفت.

هنوز کسی فرصت نکرده بود تصمیم بگیره چی کار باید بکنن که صدای سوتی وحشتناک تو سراسر ورزشگاه پیچید.

فیـــــــــــــــــــــش!

همه برگشتن.

مادام هوچ درست بالای سرشون وایستاده بود.
- بازیکن‌ها! در جای خودتون قرار بگیرین!

همه به هم نگاه کردند.

- بازیکنان چی؟

مادام هوچ دوباره سوت زد.
- بازی شروع می‌شه!

و درست همون لحظه بود که یه توپ سفید از فاصله‌ای نه چندان دور به سمتشون اومد. هر لحظه که نزدیک تر می‌شد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. وقتی بهشون رسید تقریبا به اندازه یه ساختمان عظیم شده بود.

آبرفورث فریاد زد:
- فرار کنید!

همه دویدن و هر کدوم به یه سمتی رفتن. ولی توپ با سرعت میومد.

پنه‌لوپه، ربکا و آدنا و سیبل شیرجه زدن. ولی نورا به سمت بالا رفت. و خب این احتمالا اشتباه‌ترین کار ممکن بود. و توپ... خب توپ... توپ مستقیم به نورا خورد و اون همراه توپ رفت و رفت و رفت و رفت و بازم رفت....

- کجا داره میره؟

توپ از وسط زمین عبور کرد. نورا هنوز به اون چسبیده بود. تا اینکه هر دو وارد یکی از دروازه‌ها شدن.

- گـــــــــــــــــــــــــــــــــل! توی دروازه. گــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیس!

صدای تشویق ورزشگاه رو منفجر کرد و درست وسط این هیاهو مادام هوچ سوت زد.
- گـــــــــــــــــــل!

همه خشکشون زد.

مادام هوچ با صدای بلند اعلام کرد:
- گل به نفع گریفیندور! ده امتیاز!
- صبر کنید ببینم اصلا تیم مقابل کوشن؟ چرا اونا نیستن؟
- شایدم هستن ولی ما نمیبینیمشون!
- یعنی...

کاساندرا آهسته سرشو تکون داد:
- آره درسته، این کوییدیچ ماست. احتمالا گریفندور هم اندازه ما کوچیک شدن و اون طرف زمینن.

آدنا با ناباوری به سمت دیگه زمین نگاه کرد. جایی تو فاصله‌ای که برای اون‌ها تقریبا به اندازه‌ی چندین کیلومتر به نظر می‌رسید، چندین موجود بسیار کوچک‌تر از اونچه انتظار داشتن، بین ساقه‌های غول‌پیکر چمن حرکت می‌کردن. میپرسین چجوری ریونی ها اونا رو دیدن؟ نپرسین! دیدن دیگه!

- یعنی اونا هم اندازه ما شدن؟
- احتمالا.
- یعنی اونا هم مثل ما اندازه یه مشت مورچه‌ شدن؟
- احتمالا.
- خیلی خوبه.
- چیش خوبه؟
- چون اگه ما نبینیمشون، اونا هم ما رو نمی‌بینن.

کاساندرا لحظه‌ای به آدنا نگاه کرد.
- آدنا... الان دقیقا ما بودیم که دیدیمشون.

اما قبل از اینکه بحث فلسفی عمیق‌تری درباره‌ی وضعیت فعلی‌شون شکل بگیره، صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد.
- بازی ادامه پیدا می‌کنه!

و تازه اونجا بود که تیم ریونکلاو فهمید یک مشکل کوچیک وجود داره. مشکلی که البته خیلی هم کوچیک نبود. اون‌ها اصلا نمی‌دونستن باید چه کار کنن. آدنا به سمت پنه‌لوپه برگشت.
- خب... به فرض که توپ رو گرفتیم، بعدش چی؟

پنه‌لوپه شانه بالا انداخت.
- باید بندازیم توی حلقه؟

ربکا به دروازه‌ی عظیم اون طرف زمین نگاه کرد.
- فکر کنم.

اما در اون طرف زمین، اوضاع برای گریفندور هم به شکل عجیبی پیش می‌رفت.
فلور با اون موهای بلوند نقره‌ای بلندش بین ساقه‌های چمن حرکت می‌کرد و سعی داشت بفهمه این موجودات کوچک آبی‌پوش دقیقاً چه بلایی سرشون آمده. هاول با شنل بلندش پشت یکی از ساقه‌های چمن پناه گرفته بود و موهای طلاییش مثل یه پرچم عظیم از بالای سرش بیرون زده بود. ملانی با هیجان به اطراف نگاه می‌کرد و موهاش از آبی به یاسی تغییر کرده بود. روزالین اما... روزالین از همون لحظه‌ای که فهمیده بود توی زمین فوتبالن، تمام تمرکزش رو روی خطوط زمین گذاشته بود.
- این خطوط خیلی نامنظمن.

لیلی که نزدیکش وایستاده بود، گفت:
- رز، الان واقعاً وقت این حرفاست؟

روزالین با اخم نگاهش کرد.
- بله. چون اگه خطوط زمین نامنظم باشن، مسیر حرکت توپ هم قابل پیش‌بینی نیست.

لیلی آهی کشید.
- تو حتی وقتی ممکنه با یه توپ به اندازه‌ی یه ساختمان له بشی هم کمال‌گرایی می‌کنی.

صدای سوت مادام هوچ دوباره بلند شد. توپ سفید از فاصله‌ای دور به حرکت دراومد. این بار ریونکلاو آماده‌تر بود. یا حداقل فکر می‌کرد آماده‌ست. توپ به سمت اون‌ها می‌اومد و با هر متر نزدیک شدن، بزرگ‌تر و وحشتناک‌تر می‌شد.

آبرفورث فریاد زد:
- پناه بگیرین!

همه به اطراف دویدن.

پنه‌لوپه خودش رو پشت یک ساقه‌ی چمن انداخت. ربکا زیر شنلش جمع شد. آدنا خودش رو به زمین چسبوند. و سیبل... سیبل گوی پیشگویی رو بالای سرش گرفت!

کاساندرا با ناباوری نگاهش کرد.
- گوی پیشگویی رو سپر کردی؟
- شاید خاصیت دفاعی جادویی داشته باشه.

توپ از بالای سرشون رد شد. باد ناشی از حرکتش همه رو چند متر روی زمین کشید. همه نفس راحتی کشیدن که از این ماجرا جون به در بردن. اما مشکل اینجا بود که توپ مستقیم به سمت یکی دیگه از اعضای ریونکلاو می‌رفت. آبرفورث! توپ این بار صاف و مستقیم به اون خورد و آبرفورث همراه توپ رفت.

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!

توپ با سرعت از تمام عرض زمین عبور کرد. آبرفورث هنوز بهش چسبیده بود. و چند ثانیه بعد توپ وارد دروازه شد. و صدای گزارشگر دوباره در ورزشگاه پیچید:

- گــــــــــــــــــــــــــــــل! گل برای پرسپولیییییییییییییییس! دو بر صفر!

صدای تشویق تماشاچی‌ها مثل انفجار دیگه‌ای روی سر دو تیم فرود اومد. و مادام هوچ بازم سوت زد.

- گل! ده امتیاز دیگه برای گریفیندور!

کاساندرا آهی کشید و به آسمون نگاه کرد.
- یعنی الان بیست بر صفر شد؟

آدنا با ناامیدی گفت:
- ده امتیاز اول مال گل نورا بود. این یکی هم ده تا. پس بیست. آره.

سیبل گوی خاموشش رو دوباره از جیبش بیرون کشید و داخلش رو نگاه کرد.
- من هنوز پیروزی رو می‌بینم.

کاساندرا بهش خیره شد.
- ما بیست هیچ عقبیم. و حتی نمیدونیم باید چجوری گل بزنیم!
- خب باشیم!
- خب باشیم؟ معلوم هست چی می‌گی؟
- گفتم که می‌بریم.
- چجوری دقیقا؟

سیبل لحظه‌ای فکر کرد.
- با امید.

کاساندرا چشم‌هاش رو بست. بحث با سیبل بیخودترین کار ممکن بود.
- خیلی خوب.

بازی دوباره شروع شده بود و هرچی بیشتر می‌گذشت، وضعیت ریونکلاو عجیب‌تر می‌شد. اون‌ها هنوز کاملا متوجه نشده بودن که باید توپ رو به سمت دروازه ببرن و ظاهرا هیچ‌کس هم حاضر نبود بهشون توضیح بده. اون طرف، گریفندور خیلی سریع‌تر با شرایط کنار اومده بود. هاول، که ظاهرا از همون کودکی با مفهوم هرج‌ومرج کنترل‌شده آشنایی داشت، اولین کسی بود که فهمید باید دنبال توپ بدوه.
- بچه‌ها! هرکی توپ رو دید، بگیردش!

فلور با عصبانیت گفت:
- هاول، این توپ اندازه‌ی یه ساختمونه!
- خب این یعنی راحت‌تر دیده می‌شه!

قبل از اینکه کسی بتونه مخالفت خودشو اعلام کنه، توپ دوباره به حرکت دراومد. این بار یکی از بازیکنان گریفیندور خودش رو به نزدیکی اون رسوند و با تمام قدرت سعی کرد مسیرش رو عوض کنه. می‌پرسید چجوری؟ خب فوت کرد. یه فوت بلند و محکم. شما فکر می‌کنید چه کار مسخره و بیخودی ولی... توپ تغییر جهت داد و مستقیم به سمت ریونکلاو رفت.

پنه‌لوپه فریاد زد:
- چرا دوباره سمت ما میاد؟

آدنا گفت:
- چون ما بدشانسیم!

توپ اومد و اومد و اومد و به زمین خورد. یه پرش بزرگ کرد، از روی سر آبرفورث رد شد و این بار مستقیم به سمت ربکا رفت. ربکا خودش رو کنار کشید. توپ از کنارش رد شد و یکی از ساقه‌های چمن رو خم کرد. چند ثانیه بعد، صدای گزارشگر دوباره بلند شد:
- و توپ وارد محوطه می‌شه...

همه‌ی ریونکلاوی‌ها برگشتن. توپ داشت به سمت یکی از دروازه‌ها می‌رفت.

- دوباره نــــــــــــــه!

ولی توپ وارد دروازه شد.

- گلللللللللللللللللللللللللللللللل!

گزارشگر فریاد می‌زد:
- سه بر صفر! برای پرسپولییییییییییییییییییس!

مادام هوچ سوت زد.
- گل! ده امتیاز برای گریفیندور!

آدنا روی زمین نشست.
- سی تا. سی امتیاز عقب افتادیم.

پنه‌لوپه هدفونش رو دوباره روی گوشش گذاشت.
- من دیگه نمی‌خوام بدونم.

سیبل اما هنوز کاملا آروم بود.
- صبر کنین.

همه نگاهش کردن.

- چیه؟
- هنوز پیشگویی من سر جاشه.

کاساندرا گفت:
- سیبیل، ما سی هیچ عقبیم. حتی نمی‌دونیم چطوری باید این امتیازا رو جبران کنیم.
- خب؟
- خب؟ واقعا می‌گی خب؟

درست در همین لحظه هکتور که از ابتدای مسابقه یک پاتیل کوچک همراه خودش آورده بود، بالاخره حوصله‌اش سر رفت و تصمیم گرفت وارد عمل بشه. پاتیل تاشو رو از جیب روحیش بیرون کشید و روی چمن گذاشت.
- وقتشه.

سیبل انگار کلا از اول هم منتظر همین لحظه بود، با خوشحالی برگشت سمتش.
- وقت چی؟
- معجون.

کاساندرا با وحشت گفت:
- نگو که بازم می‌خوای معجون درست کنی!

هکتور با افتخار گفت:
- هکتور برای هر مشکلی معجونی داره.

آبرفورث پرسید:
- حتی برای اینکه سی هیچ عقبیم؟

هکتور لبخند شیطانی زد.
- برای هر چیزی.

بعد هکتور یه دفترچه‌ی بسیار قدیمی رو هم از اون یکی جیبش کشید بیرون و باز کرد.
- یک مشت خاکستر ققنوس.

سیبل نگاهی به اطرافش کرد، وسط این دنیای نامعلوم دقیقا باید خاکستر ققنوس از کجا پیدا می‌کرد؟!

- نداریم؟ مهم نیست.

هکتور دست برد سمت زمین و یک مشت خاک برداشت و ریخت توی پاتیل.

- دو قطره اشک اژدها.

آدنا یک بطری از جیبش درآورد.
- اشک اژدها که نداریم ولی اینو من نگه می‌دارم اگه کسی آتیش گرفت بشه خاموشش کنم.
- بده بیاد همین خوبه.

هکتور بطری رو از آدنا گرفت و کلشو خالی کرد تو پاتیل. همین فرمون با ده، پونزده تا ماده دیگه هم گذشت و هکتور هر چی دم دستش اومد ریخت تو پاتیل و پاتیل شروع کرد به قل‌قل کردن.

هکتور با رضایت سر تکان داد.
- خیلی خوبه. حالا باید صبر کنیم تا بنفش بشه.

کاساندرا آهسته گفت:
- هیچ‌چیز اینجا خیلی خوب نیست.

و همون لحظه صدای گزارشگر دوباره بلند شد.

- یه شــــــــــوت به سمت دروازه!
- بیا دیدی گفتم...

توپ دوباره در حرکت بود. این بار توپ با سرعت بسیار زیادی از روی زمین رد شد و به سمت دروازه رفت و یه بار دیگه وارد دروازه شد.

- گــــــــــــــــــــــــــــل!

گزارشگر فریاد زد:
- چهار بر صفر!

همون‌طوری که می‌شد انتظار داشت، مادام هوچ سوت زد.
- گل برای گریفندور! چهل بر صفر!

آدنا به آسمون نگاه کرد.
- چهل...

سیبل در کمال تعجب و با پررویی هنوز لبخند می‌زد.
- نباید نگران باشین.

کاساندرا گفت:
- چرا نباید نگران باشیم؟
- چون من هنوز می‌بینم برنده می‌شیم.
- کجا می‌بینی؟

سیبل گویش رو بالا گرفت ولی گوی خاموش بود. بنابراین اونو توی جیب رداش چپوند.
- اهم چیزه توی ذهنم.

کاساندرا به پنه‌لوپه نگاه کرد. پنه‌لوپه شونه بالا انداخت و آهی کشید.
- من دیگه تسلیم شدم.

مسابقه ادامه پیدا کرد. و ریونکلاو هرچی بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر تو دردسر می‌افتاد. هر کی تو فکر این بود که باید چه گلی به سرشون بگیرن که... صدای گزارشگر بلند شد:
- و یه شوت دیگــــــــــــه!

توپ با سرعتی وحشتناک حرکت کرد.

این بار حتی ریونکلاو هم تونست مسیرش رو تشخیص بده. حتما شما هم تونستید حدس بزنید... آفرین... درسته!

همه دویدن. واقعا دویدن. تمام عرض زمین فوتبال رو با پاهای بندانگشتی‌شون طی کردن. از این سو به اون سو. اما توپ بسیار سریع‌تر بود و از کنارشون گذشت.

آدنا فریاد زد:
- نهههههههههه!

اما توپ با این حرفا وانمیستاد که. بنابراین بی توجه به داد و بی‌داد آدنا رفت و وارد دروازه شد.

- گللللللللللللللللللل!

گزارشگر تقریبا ورزشگاه رو روی سرش گذاشته بود.
- پنج بر صفر! پنج بر صفر به نفع پرسپولیس! عجب مسابقه‌ای رو شاهدیم!

مادام هوچ سوت زد.
- گل پنجم برای گریفیندور! ده امتیاز دیگه!

همه تیم کلافه شده بودن. تیم پنجاه امتیاز عقب بود، پنجاه امتیاز...

هکتور بی خیال دنیا همون لحظه قاشقش رو تو پاتیل چرخوند.
- معجون آماده است.

آدنا با شک و تردید پرسید:
- مطمئنی؟

هکتور چند ثانیه به پاتیل نگاه کرد. پاتیلی که قرار بود معجونش بنفش بشه ولی الان نارنجی مایل به صورتی بود!
- نه.
- خب چرا گفتی آماده شده؟
- چون بالاخره باید یه جایی تمومش می‌کردم.

هکتور پاتیل رو برداشت. اما درست در همون لحظه، صدای گزارشگر دوباره بلند شد.

- و این هم شوتی که احتمالا شوت آخر باشه چون فقط چند ثانیه تا پایان بازی مونده!

همه سرشون رو بالا گرفتن. توپ برای بار چندم به حرکت دراومده بود و این بار هم مستقیم به سمت دروازه رفت و باز هم همون همیشگی... وارد دروازه شد.
- گل! گــــــــــــــل! گل ششم! اینجا باشگاه شیش‌تایی هاست!

صدای جمعیت تموم ستون های ورزشگاه رو می‌لرزوند. انگار زلزله شیش ریشتری اومده بود.

و باز هم صدای سوت مادام هوچ بلند شد.
- گل! شصت امتیاز برای گریفیندور!

ریونکلاو کاملا سکوت کرده بود. سیبل آروم گوی خاموشش رو که باز از جیبش در آورده بود، توی اون یکی جیبش گذاشت.
- خب...

کاساندرا آهسته گفت:
- خب چی؟ هنوزم می‌خوای بگی برنده می‌شیم؟ الان باید چی کار کنیم؟
سیبل لبخند زد. که در نتیجه اون سیبیل هاش تا توی دماغش بالا رفتن.
- فکر کنم وقتشه.

پنه‌لوپه ناامیدانه نگاهش کرد.
- وقت چیه؟

سیبل به پاتیل اشاره کرد.
- معجون.

همه‌ی اعضای تیم قصد مخالفت داشتن. دهن‌هاشون باز شد تا اعتراض کنن. اما دیر شده بود.

هکتور که فقط منتظر اشارتی بود و اون اشارتو سیبل بهش داده بود، قاشقش رو توی معجون فرو برد. مایع با اولین لمس قاشق شروع کرد به جوشیدن. یک قل... دو قل... سه قل... چهار قل... پنج قل و... شش قل و...

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!

انفجار دوم حتی از انفجار اول هم بدتر بود. نور سفید همه‌جا رو گرفت.

صدای فریادها، صدای باد، صدای جمعیت، صدای گزارشگر، صدای سوت مادام هوچ... همه با هم تو یه لحظه محو شدن. چند دقیقه هیچی وجود نداشت. چند دقیقه‌ای که خیلی طولانی به نظر می‌اومد. و بعد... سکوت بود. سکوتی که حتی از اون لحظه که یه نفر سیبیل‌های سیبل رو اشتباهی زده بود هم سنگین‌تر بود. نور آروم‌آروم کنار رفت.

اولین چیزی که سیبل دید، سقف ورزشگاه بود. سقفی که از همیشه نزدیک‍تر به نظر می‌اومد. بعد چرخید و صورتش رو سمت زمین و چمن‌ها گرفت.
- بچه‌ها...

صدایی از کنارش اومد.
- ما بزرگ شدیم؟

کاساندرا نگاهی به خودش و بقیه کرد.
- آره.

حالا دیگه همه به خودشون اومده بودن و به اطراف نگاه می‌کردن. چیزی توجهشونو جلب کرد. اینکه خبری از بازیکنای فوتبال نبود و ورزشگاه خالی بود. نه تماشاگری، نه گزارشگری، نه توپی... فقط اعضای دو تا تیم کوییدیچ بودن و مادام هوچ که وسط زمین فوتبال وایستاده بود و همگی سعی می‌کردن بفهمن دقیقا چه بلایی سرشون اومده. هکتور هم به پاتیل نصف شده‌ش نگاه می‌کرد. و حسابی زانوی غم بغل کرده بود.

آدنا اولین نفری بود که به خودش اومده بود.
- حالا فقط باید بفهمیم چطور برگردیم‌ها...

هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که صدای عجیبی از پشت سرشون اومد.

عده‌ای موجودی سیاه‌پوش که اصلا معلوم نبود از کجا سبز شدن به همراه یه تعداد ماشین بزرگ ویو ویو کن دور و بر همه رو گرفته بودن. لباسشون اون‌قدر بلند و عجیب بود که برای چند ثانیه هیچ‌کس نمی‌فهمید چی هستن.

- دیوانه‌سازها حمله کردن؟
- فکر نکنم. من بیشتر احساس گرما می‌کنم تا سرما!
- شاید اینا یه ورژن جدید باشن!

قبل از اینکه کسی بتونه جواب سوال آخرو بده. دیوانه‌ساز نماها به بیخ گوششون رسیدن و یه دست از داخل یکی از اونا بیرون اومد. بعد یک دست دیگه و بعد چند نفر دیگه با دستای دیگه. دست سیاه‌پوش ناگهان جلو اومد و یقه‌ی آدنا رو گرفت.
- وایسا! چی کار داری می‌...

آدنا فرصت نکرد حتی داد بزنه. دست اون رو از زمین بلند کرد و داخل لباس کشید.

دست بعدی ملانی رو گرفت. بعد مادام هوچ، فلور، لیلی، رزالین، کاساندرا، پنه‌لوپه، ربکا و نورا...

ظاهرا این موجودات سیاه‌پوش هر چی بودن مشکلشون با خانم‌ها بود. آبرفورث جلو پرید تا بلکه بتونه کاری بکنه.
- هی چی کار دارین می‌کنین؟ همین الان دوستای ما رو پس بدین!
- برو عقب وگرنه تو رو هم هورت می‌کشیم. تو این کارا دخالت نکنین. فردا با سند و لباس مناسب بیاین شاید پسشون دادیم.

آبر میخواست اعتراض کنه ولی در همون لحظه دست سیاه‌پوش دیگه‌ای به سمت سیبل اومد. یقه‌ی سیبل رو گرفت و اونو به سمت لباس کشید. اما درست قبل از اینکه داخل لباس بره، یکی از افراد متوقفش کرد و مشغول بررسی سر تا پای سیبل شد. از بالا تا پایین نگاهش کرد.

اول صورتش، بعد دست و پاهاش و نگاهش روی سیبیل‌های سیبل متوقف شد. دستش رو جلو آورد و سیبیلش رو لمس کرد.

سیبل با اعتراض گفت:
- مگه خودت ناموس نداری. به ناموس من دست نزن!

مرد مکث کرد. و این بار یکی از موهای سیبیل رو کند!
- آخ...
- این مرده.
- مطمئنی؟
- سیبیل داره.
- شاید تقلبیه. گذاشته که بتونه بیاد تو ورزشگاه.
- نه بابا. سیبیل واقعیه.

سیبل با غرور دستی روی سیبیلش کشید.
- البته که واقعیه. من اینا رو با کود دل بزرگ کردم!

سیاه‌پوش چند لحظه‌ی دیگه نگاهش کرد. بعد یقه‌ی سیبل رو ول کرد و سیبل روی زمین افتاد. مرد بدون هیچ حرفی برگشت و همراه بقیه رفت. چند ثانیه سکوت برقرار شد. سیبل به همراه تنها باقی مونده‌های دو تیم وسط زمین وایستاده بود.

پاتیل شکسته کنارش افتاده بود. تقریبا تمام اعضای ریونکلاو و گریفندور رفته بودن. سیبل آهی کشید.
- حالا من دقیقاً باید چه گلی بگیرم وسط این همه بدبختی؟

و این‌جوری بود که مسابقه‌ی تاریخی ریونکلاو و گریفیندور به پایان رسید؛ گریفیندور با نتیجه‌ی شصت بر صفر پیروز شده بود. ریونکلاو باخته بود. بدم باخته بود. اونا آبروی شهر... چیز نه گروهشونو برده بودن. اونا به نا کجا رفته بودن و سیبل فقط گذاشته بود برن!

سیبل، گوی خاموشش را زیر بغل زد، سیبیلش رو مرتب کرد و در حالی که به زمین خالی فوتبال خیره شده بود، زیر لب گفت:
-من از اول می‌دونستم امروز روز بزرگیه.

بعد چند ثانیه فکر کرد.
- فقط نمی‌دونستم این‌قدر بزرگه.
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترین
VS
هافلپاف


سوژه: خواب شتر

اگر بلاجرهای بازی دهان داشتند، حتماً همانطور که از ابتدا تا این لحظه از بازی دست از سر تد لوپین برنمی داشتند، هر چه بد و بی راه هم به ذهنشان می رسید به او می گفتند تا دیگر به کل نتواند یک لحظه هم به بازی فکر کند. عرق سرد از پشت گوش هایش روی گردنش می چکید و هر بار که صدای نزدیک شدن وزوز یکی از بلاجرها را می شنید سریع تغییر جهت می داد. یک بار عمو رون برایش تعریف کرده بود که یک جن خانگی آنقدر قوی است که می تواند توپ های بازی را جادو کند که فقط یک بازیکن را بزنند و حالا می فهمید از هر صد تا خالی که عمو رون می بست، یکی اش درست از آب در می آمد. این هم شانس او بود که در اولین بازی تیمشان باید گرفتار این طلسم می شد.

- تد چه غلطی می کنی؟ نترس! نمی میری!

تد حرف هم تیمی اش را قبول داشت. بهرحال او مرگ بود و اگر قرار بود آن روز جان تد را بگیرد خودش می فهمید. پس حرف مرگ را قوت قلب کرد و از گوشه های زمین به وسط برگشت تا تمرکز کند.

صدای تشویق دانش آموزان از جایگاه مثل غرش شیری به گوشش می رسید و به او می فهماند که یکی از تیم ها امتیاز گرفته است.

بلاجرها دوباره داشتند به سمت او می آمدند. این بار جاخالی نداد و گذاشت بازیکن های مدافع عجیب و غریب تیمشان یعنی ریک و مورتی از آن حرکات محیرالعقول همیشگی خود را بزنند و دو تا بلاجر را طوری از او دور کنند که حداقل دو سه دقیقه به او زمان داده باشند به دنبال اسنیچ بگردد.

ریک با دهان گشادش صدایی بیرون داد و رو به تد گفت:

- پسر خیالت راحت ما الان 100 امتیاز از اون اسلیترینی های کثیف جلو هستیم. هواتو داریم پسر. برو اسنیچ رو بگیر ببریم.

مورتی خنده ی هیستریکی کرد و گفت:

- آره پسر. آره.

و معذب از اینکه برای اولین بار سعی کرده با تد ارتباط دوستانه بگیرد برگشت تا مسیر بلاجرها را دنبال کند.

از اسلیترینی ها تنها هر از گاهی رد سبزی می دید. ترسناک بودند اما داشتند می باختند. بالاخره توانست دیانا کارتر اسلیترینی را ببیند که در جایی به دنبال اسنیچ می گشت که احتمال پیدا کردنش صفر بود.

روحیه گرفت. دور زد و به بالاترین نقطه ای پرواز کرد که جاروی استاندارد مورد تأیید مدیر مدرسه کاملاً یکسان با جاروی دیگران (چیزی شبیه به ماشین های کاملاً یکسان با ظاهر و رنگ و آپشن شبیه به هم در یک کشور کومونیستی) به او اجازه می داد، یعنی در سطحی اندکی پایین تر از جایی که مدیر مدرسه نشسته بود و با بی تفاوتی نسبت به رفتار بلاجرها بازی را تماشا می کرد. از آنجا راحت تر می توانست مسیر اسنیچ طلایی را حدس بزند.

باز هم صدای خوشحالی و فریاد تماشاچیان. بهتر است بگوییم سه چهارم از ورزشگاه داشتند شادی می کردند و یک چهارم در سکوت غمبرک زده بودند. پس واقعاً همین بود. گوش تیز کرد ببیند گزارشگر بازی چه می گوید.

- واو باورم نمی شه هافل پاف 130، اسلیترین 20!

صدای تیز گزارشگر باعث شد بگردد ببیند کی است. یکی از سال اولی های گریفیندوری گزارش می کرد. چه جالب. اسنیچ طلایی کنار میکروفون گزارشگر وزوز می کرد!

تد مکث نکرد. سریع به سمت گزارشگر شیرجه رفت. صدای گزارشگر در گوشش می پیچید که می گفت: اووووه نه! منو نخوووور! مامااااان! کمممککک!!

گزارشگر جاخالی داد و تد اسنیچ را از همانجایی که تا یک ثانیه پیش سر پسربچه ی خردسال بود قاپید و بالا گرفت.

تا به حال در عمرش صدای انفجار نشنیده بود اما صدای هورای تماشاچیان کم از انفجار نداشت.

هافل پاف 280 امتیاز برده بود و اسلیترین فقط 20 امتیاز!!! بردند!!!

ریک و مورتی هم به محض شنیدن صدای سوت داور تفنگ های عجیب و غریبی درآوردند و بلاجرها را به درون پرتال های سبزرنگی فرستادند تا از شرشان خلاص شوند.

برف شادی در هوا می رقصید و روی سر تد و بازیکنان هافل پاف می ریخت. اولین بازی آن هم با اسلیترین با این اختلاف امتیاز برده بودند!

- داره چشماش رو باز می کنه. عزیزم... چقدر ناله کرد...
- تد تد.

دنیا داشت دور سرش می چرخید اما کله هایی مات و ناشناس جلوی چشمش شکل می گرفتند. کم کم شکل و شمایل اتاق بزرگی که در آن بود برایش آشنا شد. درمانگاه؟!

صدای مادام پامفری را بالاتر از صدای همه شنید:
- بچه ها خلوت کنید! برید بیرون! باید به این پسرک رسیدگی کنم. آخه این کوییدیچ چیه که شما بازی می کنید. بچه ی مردم طفلی همون اول بازی با اون توپ وحشتناکی که به سرش خورد کله پا شد. یه هفته باید بمونه تا خوب بشه. برید برید بیرون ببینم.

تد نالان گفت:
- م... ما... ما بردیم... مگه نه؟

چهره ی غمگین هم تیمی هایش تنها پاسخ کوبنده ای نبود که دریافت کرد. صدای دیگری از در ورودی درمانگاه از یکی از اسلیترینی ها شنید که مغزش را می سوزاند:
- هه!! شتر در خواب بیند پنبه دانه. گهی لُف لُف خورد، گه دانه دانه.
ویرایش شده توسط ویندا روزیه در 1405/5/30 20:37:52
تصویر تغییر اندازه داده شده