- یعنی رفتن؟
مشتری؟ زحل؟
آملیا حدودا ربع ساعتی بود که خبری از ستاره ها نگرفته بود. دلش تنگ شد. دلش بازم تنگ شد. خیلی تنگ شد حتی. ماهی های زیادی به همچین تنگی نیاز داشتن. اما ستاره ها بیشتر نیاز داشتن. پس با تمام سرعت دوید خونه ش و خبر نداشت که دو سه مرگخوار دیگه دنبالش میان.
- یوهاها! ستاره ها خونه خودشن! قبل از رسیدن به خونه میگیریمش!

- معجون استخون قوزک بشو میدیم بهش!

مرگخوارا میدونستن اگه بدون اون برگردن، لرد عمرا دیگه خونه ریدل راهشون بده. اون همه فسفر سوزوندن و مرورگر عوض کردن، بالاخره داشت نتیجه میداد تا اینکه...
- ب... ببینید... علامت شومم داره میسوزه!

- مال منم!

- مال منم!

مرگخوارا به هکتور نگاه کردن. اینقد سوزش علامت شوم جالب بود؟
- الان خوشحالی؟

- نه! این ویبره وحشت زده ست!

-

همه مرگخوارا به خونه ریدل آپارات کردن، جز لایتینا که موقع گوش دادن آهنگ، حس نکرد علامت شومش داره میسوزه!
طرف دیگه ماجرا، بیل، سوت زنان از گرینگوتز بر میگشت. الان می رفت خونه و احتمالا فلور و گابریل داشتن غیبت زن همسایه رو میکردن، بچه ها بازی میکردن، خودشم الان میرفت یه جا لم میداد و جادوگر تی وی نگاه میکرد. بی خبر از اتفاقیکه در انتظارش بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












وت؟ 



