شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
آملیا حدودا ربع ساعتی بود که خبری از ستاره ها نگرفته بود. دلش تنگ شد. دلش بازم تنگ شد. خیلی تنگ شد حتی. ماهی های زیادی به همچین تنگی نیاز داشتن. اما ستاره ها بیشتر نیاز داشتن. پس با تمام سرعت دوید خونه ش و خبر نداشت که دو سه مرگخوار دیگه دنبالش میان. - یوهاها! ستاره ها خونه خودشن! قبل از رسیدن به خونه میگیریمش! - معجون استخون قوزک بشو میدیم بهش!
مرگخوارا میدونستن اگه بدون اون برگردن، لرد عمرا دیگه خونه ریدل راهشون بده. اون همه فسفر سوزوندن و مرورگر عوض کردن، بالاخره داشت نتیجه میداد تا اینکه...
همه مرگخوارا به خونه ریدل آپارات کردن، جز لایتینا که موقع گوش دادن آهنگ، حس نکرد علامت شومش داره میسوزه!
طرف دیگه ماجرا، بیل، سوت زنان از گرینگوتز بر میگشت. الان می رفت خونه و احتمالا فلور و گابریل داشتن غیبت زن همسایه رو میکردن، بچه ها بازی میکردن، خودشم الان میرفت یه جا لم میداد و جادوگر تی وی نگاه میکرد. بی خبر از اتفاقیکه در انتظارش بود.
مرگخوارها سرشون رو پایین انداختن و به کفشهاشون خیره شدن. بعد، یکیشون با صدایی لرزون گفت: - ارباب. این دختره رو واقعاً درست و حسابی آنالیز نکردیما. فک کردیم خیلی معمولی و بیخاصیته. ولی وقتی باهاش درگیر شدیم، فهمیدیم خیلیم معمولی نیستا. - راس میگه ارباب. دختره یه مُشت سیاره و شهابسنگ و سیاهچاله از ناکجاآباد ظاهر کرد. همینا بودن که ما رو نفله کردن. شانس آورد که تنهایی گیرش نیاوردیم. وگرنه...
لرد مُشتش رو به میز کوبید. - کافیه! نمیخوایم دلایل مسخرهی شکست خوردنتون رو بشنویم. مهم اینه که شکست خوردین. شماها اخراجین! جفتتون! حالا هم از جلوی چشممون دور شین! ... هی ریتا! چرا داری نیمکت رو پانسمان میکنی؟
ریتا اسکیتر، دکترِ خانهی ریدل، لبخندی زد و توضیح داد: - نه ارباب. ظاهراً متوجه نشدین. بانز اینجا دراز کشیده. - بانز هم بینِ شکست خوردگانِ این مأموریتِ ساده بوده؟ - بله ارباب. - پس بانز هم اخراجه!
بانز که تازه حالش جا افتاده بود، دوباره بیهوش شد. لرد هم روی صندلیش نشست و متفکرانه به یه گوشه خیره شد. - از پس آملیا فیتلوورت بر نیومدن. احتمالاً جهت حفظ جونش، الآن بسیار دور از دسترسمون قرار گرفته. کاریش نمیشه کرد. باید بریم سراغ گزینهی بعدیِ محفل.
دکمهی قرمز رنگی رو فشار داد و توی مانیتورهای سراسرِ اتاق، عکس هزار نفرهی بچههای آرتور و مالی به تصویر کشیده شد. - استخونِ برادرِ بزرگتر رو میخوایم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/17 4:58:15
آملیا میدوئید و حتی پشتش رو تک نگاهی هم نکرد. همینطوری جلو میرفت و درخت ها رو پشت سر میذاشت. بالاخره زمانی وایستاد که بند روی دمپاییش کنده شد و از پاش در اومد. آملیا نفس نفس زنان خم شد و دمپایی رو از رو زمین برداشت و به کف اش نگاهی انداخت.
Made in Iran
ضربه محکمی به سرش زد و بعد دمپایی رو با عصبانیت به جای نامشخصی پرت کرد. -لعنتی ! میدونستم باید چینیش رو میخریدما.
آملیا مشغول مسابقه بوکس حساسی با پیشونیش بود که سر و صدای از پشت درخت ها متوقفش کرد.سریعا چوب دستیش رو از جیبش در آورد ولی اون هم شکسته بود. چوب رو به چشماش نزدیک کرد و با دقت حکاکی روش رو خوند.
Made in China
-میدونستم باید ایرانیشو بخرما.
مرگخواری که دنبالش بود داشت میومد و جز یه لنگه دمپایی چیزی دیگه ای نداشت. یادش اومد که مالی با همون یه دمپایی 6 تا بچه رو تربیت کرد و تازه بلاتریکس رو هم کشت. دمپایی شاید حتی از چوب دستی بهتر باشه. دمپایی رو دست گرفت و دستش رو تا اونجا که میتونست عقب برد. به محض اینکه احساس کرد مرگخوار داره بهش نزدیک میشه دمپایی رو با تمام قدرت به سمتش فرستاد.
-آخخخخخخ
بانز که هدشات (Headshot) شده بود ، مثل دشمنای جیمز باند روی زمین افتاد و بیهوش شد. آملیا هم با خوشحالی ، سوت زنان و به آرومی از صحنه دور شد. خبر نداشت که ولدمورت و بقیه مرگخوارها با سرعت دارن بهش نزدیک میشن.
آملیا جیغی کشید و در رو محکم پُشت سرش بست. امّا مرگخوارها با لگدی محکم، در رو از لولا کَندن و گردنکلفتانه وارد شدن. آملیا با ترس و لرز عقب رفت. - نـ... نـــه! خواهش میکنم باهام کاری نداشته باشین. خواهش! ... طارق؟ آهای طارق! کجایی طارق؟ بیا منو از دست این دیوونهها نجات بده! - چی میگی این وسط؟ طارق کیه دیگه؟ - طارق دیگه. نمیشناسینش؟ الطارق! و ما اَدراک ما الطارق؟! النَجم الثاقب! - نفهمیدیم چی گفتی! خیلی خب، دیگه مقدمهچینی بسه. قبل از اینکه ما رو به زور متوسل کنی، خودت این وسط دراز بکش تا استخونِ قوزکِ پاتو در بیاریم و... - نـــــــه! هــرگــز! - پس باید خودمون دسبهکار شیم!
ناگهان طارق به همراه زهره و شهاب و عطارد ریختن توی خونهی فیتلوورتها و چون دیدن رفیقشون در خطره، غیرتی شدن و پریدن و مرگخوارها رو گرفتن و تا میخوردن، زدنشون. آملیا هم معطل نکرد و فوراً از اتاقش فرار کرد. غافل از اینکه طارق و رفقاش متوجه حضور یکی از مرگخوارها نشده بودن. مرگخواری که حالا افتاده بود دنبال آملیا. یه مرگخوار نامرئی!
خلاصه تا پست قبلی به قلم لرد ولدمورت: نجینی دندون درد می گیره و به دندون پزشکی می برنش. ولی اشتباهی دندونش کشیده می شه. حالا لرد دستور داده از استخون یه نفر براش دندون درست کنن. ___________________________
_ارباب ارباب! _ چی شده؟ _ ارباب گوگل جواب نمده، چی کار کنیم؟ _ اون روباهه، همون قرمزه. از همون استفاده کنین. _ چشم ارباب.
به این ترتیب مرگخوار ها روباه قرمزشون رو به کار انداختن و به دنبال یه شخص مناسب برای استفاده از استخوان هاش گشتن. اونا گشتن، گشتن، بازم گشتن و بیشتر گشتن. در آخر همگی به یک نتیجه مشترک رسیدن، اینکه باید بازم بگردن.
_هومممم...چه چیز جالبی. _چی پیدا کردی؟ _ آموزش سیاه شدن تو پنج دقیقه. _ _ به به. _ تو چی پیدا کردی؟ _چگونه با ساحره های با کمالات رفتار کنیم. _ رودولف! _ عه، بلا تو هم هستی؟ _ کافیه دیگه. سریع یک نفر رو پیدا کنید وگرنه میدیمتون دست نجینی.
مرگخوار ها البته به جز بلاتریکس و رودولف که درحال گردوخاک درست کردن به سبک انیمیشنی بودن با تهدید لرد سیاه به اینترنت اکسپلور مراجع کردن و گشتن رو از سر گرفتن.
یه دور زدن توی اینترنت اکسپلور بعد.
_ پیدا کردم ارباب. _ بگو لینی. _ ارباب اون محفلیه، همونی که تلسکوپ داره. اِمممم... وت؟ ...فف... _فیتلوورت. _ آره همون. _ گزینه ی دیگه ای نداریم؟ _ نه ارباب. _ برین دنبالش. استخوان هاشو میخواهیم.
لرد کمی فکر کرد و سپس گفت: - فکر خوبیه اما ما نمیخوایم یک محفلی سادرو تبدیل به دندان دختر قشنگمان بکنیم. - پس کیو میخواید بکنید؟ - همان پشمکی که همه میشناسیدش، دامبلدور!
لینی گفت: - اما ارباب دامبلدور خیلی پیره و استخوناش هم خیلی داغونن!
لینی راست میگفت؛ اگه از استخوان های آلبوس دامبلدور برای دندان نجینی استفاده کنند مطمئنن فردا دوباره دندان نجینی میشکند.
- معجون نشکستن دندون نجینی بدم؟ - مگه ما نگفتیم دور تر برو؟ - چرا ارباب.
هکتور شروع کرد به دور تر رفتن و آنقدر رفت تا به قطب شمال رسید! تلفن دندان پزشکی زنگ خورد و دکتر تلفن را برداشت و به لرد گفت: - با شما کار دارن.
لرد تلفن را گرفت. - الو؟ - انقدر دور خوبه؟ - آره هکتور عالیه.
لرد رو به مرگخواران برگشت و گفت: - زود یکیتون یه فکری برای این مشکل بکنه.
همه مرگخواران گوگل های مغزشان را روشن کردند و شروع به فکر کردن، کردند.
هکتور با ذوق گفت: _ارباب معجون استخوون کن بدم خدمتتون؟ _خیر هکتور دورتر بایست صحبت دندون دختر ماست معجون هات که هیچ خودت را هم لایق دندون نجینی شدن نمیدانیم.خب چه کسی داوطلب این افتخار است؟
مرگخواران که ادامه ی سوت زدن رو به صلاح نمی دونستند نگاهی به چپ و راست خودشون انداختند و تنها کسی که راست نصف مرگخوارها و چپه نصف دیگشون بود کسی نبود جز رودولوف، اونایی که چپ رودولوف بودن چپ تر رفتن اونایی هم که راستش بودن راست تر رفتن تا رودولوف کاملا به چشم لرد بیاد. ولدمورت با دیدن رودولوف که از بقیه جدا شده بود گفت: _آه رودولوف تو استخوون خوبی میشی برای نجینی خوشحالم که تو پیشقدم شدی.
رودولوف بهت زده با چشم های از حدقه در اومده اول لرد بعد نجینی رو نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد.در همین حین که لرد با لبخند رودولوف رو نگاه میکرد و رودولوف جرات تکذیب نداشت بلاتریکس پرید وسط کادر و گفت: _اما ارباب رودولوف شوهر منه
لرد نگاهشو از رودولوف برداشت و به همسرش دوخت و گفت: _خب؟یعنی تو نمیخوای یه رودولوف ناقابل به دختر ارباب تقدیم کنی؟
بلاتریکس مردد نگاهشو بین لرد و رودولوف چرخوند پس از چند ثانیه گفت: _ارباب یه رودولوف که هیچی هزارتا رودولوف فدای نجینی ولی به نظرتون بهتر نیست یه محفلی پست رو استخوون کنید؟اینجوری میتونیم اونا رو هم تحقیر کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/3/10 23:23:12
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
لرد دیگر داشت خسته میشد. حتی نجینی هم همینطور. البته خستگی نجینی بیشتر از خمیازه هایش مشخص بود. خمیازه هایی که تا انتهای معده اش را نشان میدادند. لرد دیگر داشت از خسته شدن هم خسته میشد. او نمیتوانست این میزان از تاخیر در انجام فرمان هایش را تحمل کند. لرد نگاهی به هکتور داخل دهان نجینی کرد، سپس گفت: - نجینی، بندازش بیرون.
نجینی با وقار تمام سری تکان داد، سپس با عطسه ای ظریف هکتور را به بیرون تف کرد و البته این حرکت موجب شد هکتور با فریادی بلند، خود را به دندان نجینی بچسباند و ثانیه ای بعد...
تق!
- وسط کار دختر ما در میزنن دکتر؟ - نه... فکر کنم دندون دخترتون بود همراه با هکتور افتاد رو زمین! - اوه... هکتور انجامش دادی بالاخره؟ ما همیشه میدونستیم که بالاخره در این زندگی یکبار به دردمون خواهی خورد! - ارباب... دندون نجینی رو بدون درد گرفتن کندم ارباب... ولی کاش روش معجون دندون کشیدن رو امتحان میکردم. - نه هکتور... آفرین که بدون معجون انجامش دادی... حالا علامت شومت رو بیار ببینیم.
هکتور علامت شوم را جلو آورد و ثانیه ای بعد لرد آن را به وسیله چوبدستی فشرد. هنوز لرد چوبدستی اش را کامل عقب نبرده بود که مرگخواران در مطب دکتر ظاهر شدند و مطب را به شدت آشفته کردند. حتی چندتایشان روی سر دکتر بدبخت ظاهر شدند.
- مرگخواران ما... در این روز شوم به اینجا آوردیمتون تا بهتون بگیم که دندون دخترمون رو کشیدیم... - آخی... مبارکه ارباب. - ارباب، میدونید که من به دخترتون علاقه خاصی دارم... حالا سوالم اینه که دندون بشم، بانو نجینی لثه شدن رو بلدن آیا؟
لرد به رودولف که آخرین جمله را بر زبان رانده بود نگاه مرگباری کرد. - نه رودولف... بلد نیست و نمیبخشیمت. چیزی که در ادامه میخواستیم بگیم این بود که جای دندان دخترمون نمیتونه خالی بمونه... یکی از شما باید استخوانش رو اهدا کنه که برای دخترمون دندون جدیدی بذاریم.
-اخه اربـــاب شما چطوری فکر می کنید میشه این دندون رو بدون اینکه دخترگلتون دردش بیاد کشیده بشه ولی بیهوش نشه؟ -همونجوری که تو فکرشو نمی کنی که تا سه دقیقه دیگر میگوییم دخترمان هضمت کند -ای ارباب غلط کردم.دکتـــر...؟ -من باید چیکار کنم؟بگو دیگه! دکتر:گفتم که سعی کن بدون درد دندون رو بکشی -ولی چجوری بدون درد...؟ -دتر وقت مارا گرفته ای؟گویا میخواهی همراه هکتور خورده و سپس هضم شوی؟ -ارباب!من تقصیری ندارم من توضیح میدم ولی این جناب عالی کاری نمیکند! -این جناب عالی باید شش بار دیگر توسط دخترمان قورت داده شود تا آدم شود -ولی اربــــاب
- ولی ارباب... - سکوت دراکو، دکتر بگو هکتور چیکار کنه. دکتر به نجینی نزدیک شد و گفت: - حالا باید دندون خراب بکشی! هکتور از داخل دهان نجینی فریاد زد: - اخه من چطوری این دندون بکشم؟ ولدمورت گفت: - به ما ربطی ندارد فقط باید بکشیش فقط مواظب باش دخترمان دردش نیاید. اما نجینی تا شنید قرار است هکتور دندانش را بکشد شروع به ورجه وورجه کرد! - آروم باش دختر زیبای خودم اصلا درد نداره. - ویس ویس ویسسسسس! دکتر پرسید: - ببخشید قربان، نجــ...یعنی دخترزیباتون چی گفت؟ - به تو چه مربوطه که دخترمان چی گفت؟ - غلط کردم قربان. - خب هکتور توکه هنوز در دهان دخترمان هستی عجله کن. هکتور از داخل دهن نجینی گفت: - چشم ارباب.
هکتور دندان خراب نجینی را گرفت و شروع به کشیدن آن کرد اما مشکل آنجا بود که دندان اصلا بیرون نمی امد!
از طرفی نجینی که دردش آمده بود شروع به جیغ کشیدن کرد: - ویسسسسسسسسسسسسسسسس! ولدمورت فریاد زد: - بس کن هکتور، دخترمان دارد دردش می اید. - اخه ارباب این دندونه اصلا در نمیاد! - ارباب حالا میتونم حرفمو بزنم؟ - نخیر دراکو، هکتور سریع دندون بکش ولی اگه نجینی یکم دردش بیاد میگم دوباره قورتت بده