جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

78 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
72 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

آشپزخانه‌ی اسلیترین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1399 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
_چی مادر جان میخواهی مارا ورزش بدهی؟
_معلومه که میخوام نعناع مامان ! یکی از راحت ترین راه ها برای درست کردن عرق نعناع اینه که نعناع ورزش کنه
_اگه راه راحتش اینه خب ما میخواهیم از راه سخت عرق نعناع شویم
_ولی من میخواهم تورو از راه راحت عرق نعناع کنم نعناع مامان
_ولی این راه برای ما سخته مامان
_ولی برای من راحته نعناع مامان

مروپ با زدن این حرف سوتی سبز را از جیبش در آورد

_خب نعناع مامان حالا با سوت من بشین و پاشو
_
_
_
_پس چرا نمی نشینی نعناع مامان
_ما ورزش نمیکنیم
_خوبش هم میکنی
_نه نمیکنیم برو با همون دماغمون عرق نعناع بگیر مادر جان
_اون خیلی کمه
_مادر جان اگه به همون قناعت کنی تا یک ماه حاظریم پرتقال بخوریم ها!
_تو که نباید پرتقال بخوری نعناع مامان ! عزیز مامان باید پرتقال هارو بخوره که ویتامین کافی به بدنش برسه
_حالا یعنی نمیشه کارتو با همون یه برگ راه بندازی مامان
_نه نعناع مامان اصلا و ابدا نمیشه

پس مدتی جر و بحث بلاخره :

_
_آفرین نعناع مامان حالا درست شد!شروع میکنیم.
_آخخخخ زانوها...ساقه هایمان درد گرفت
_تو که هنوز کاری نکردی نعناع مامان
_بسه دیگه مامان عرقمان در آمد دیگر
_هنوز که یه قطره هم در نیومده نعناع مامان!

واین کار را تا هفت بار دیگر ادامه دادند

_دیگه واقعا در آمد مامان دست از سرمان بردار
_راست میگی نعناع مامان دیگه بطری پر شده
_حالا میشه دماغمان را پس بدهی
_نه نعناع مامان میخوام با این برگت یه بطری کوچیک دیگه عرق نعناع درست کنم که اگر عزیز مامان به خاطر پرتقال نخوردن دور از جونش , دور از جونش , دور از جونش حالش بد شد این همراهش باشه
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/3/4 2:03:05
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 فروردین 1399 08:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-به به...چه عطری!

مروپ، برگ نعناعی که درواقع بینی لرد بود را برداشته و به سمت آش رهسپار شد که ناگهان متوقف گردید.
-این نعناع خوشبو حیف نیست که فقط نعناع داغ بشه و توی یه وعده خورده بشه؟

دوباره به سمت گلدان نعناع برگشت.

-مادر...برگشتید بینی مان را به ما پس دهید؟ می دانستیم که بلاخره فرزندتان را خواهید شناخت.
-درسته نعناع مامان...تمام گیاهان و جانداران و اشیاء جهان بجز محفلی ها فرزندان من هستن اما فقط یک فرزند دارم که حتی یک تار مو از سرش هم به هیچکس نمی دم، ایشونم لرد سیاهه و الان حتما توی دفتر کارش نشسته و داره به ساخت هورکراکس های جدیدش فکر می کنه. مامان قربونش بره!

لرد نعناعی که دیگر از شناخته شدن توسط مادرش ناامید شده بود، با تمام وجود سعی کرد به این نکته فکر نکند که: "البته که یک تار مو هم از سر ما به کسی نمی دهید؛ مگر تار مویی هم وجود دارد که مثلا به مسئول موزه ای به نام تار موی لرد سیاه فروخته و سپس با پولش طبق معمول پرتقال بخرید؟!"

مروپ گلدان نعناع را برداشت و خوب ور اندازش کرد.
-نعناعی به این خوشبویی حتما یه عرق نعناع پر خاصیت میشه. تازه اینطوری عمر و دوامش هم افزایش پیدا می کنه و از آفت های گیاهی در امان می مونه.

عمر بیشتر همیشه برای لرد وسوسه انگیز بود.
-ما تمایل داریم عرق نعناع شویم.
-پس با فعالیت های ورزشی شروع می کنیم تا خوب عرق بریزی نعناع مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1398 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه که اکنون سبز شده بود ،نه سبز بود؟
-آره دیگه نعنا سبزه گلدونشم که از این پلاستیک درجه سه ها هست و رنگش سبزه!
-اوه یس یس!
البته گفتنی استش که این داستان در دوران پیش از بی دماغ شدن لرد رخ داده.
خب میگفتم،لرد مذکور که سبز شده بود با خشم به بلاتریکس خیره شده بود و منتظر بود کوچک ترین حرکتی نا پسند از وی سر بزند تا به سزای اعمالش وی را برساندندندیی...
عجب!این چه طرز تعریف داستانه زبونم گرفت.
اصلا به من چه مربوطه؟ خودتون ببینید چی شده.

-بلا! چوب دستیه ما رو بیار.
-اما ارباب...چیزه!یعنی...
-بلا؟
-ارباب شما که دست ندارین!
-برگ که داریم!با برگامون چوب دستی...نه چوب برگیمونو میگیریم!
-اما...
-حرف نباشه چوب دستیمونو بیار تبدیل به لرد بشیم راحت شیم!
-بلای مامان؟پس برگا چی شد؟
-بلا؟نمیری؟

بلاتریکس در تنگا گرفتار شده به دنبال چوب دستی روانه شد و پس از چندی...اصلا قرار بود تعریف نکنم!

-بفرمایید ارباب.
-چطوری بگیریمش؟ بده دستما...چیز منظورمان این است بده برگمان!
-
-بلا متفکر نشو ببندش به برگمان .
*****
-اخ اخ یواش! برگمان درد گرفت.
-تموم شد!
-خیله خوب برو کنار ورد بخوانیم!

و در همان لحظه که بلاتریکس دستش را کشید، برگ متحمل چوب برگی عنان از کف داد و کنده شد!
(در جریانید که گیاه با برگ نفس میکشه؟ برگ مذکور دماغ لرد بود)
-آفرین بلای مامان اون برگی که کندیو بیار برای مامان!
-بلا؟چه اتفاقی افتاد؟ الان باید داد بزنیم؟ شیون کنیم؟ بلا زنده نمیگذاریمت!

بلاتریکس که دیگر چاره ای نداشت بجز فرار از دست لرد ،سریعا محل راترک کرد و چوب دستی را هم برد.

-ببین بلای مامان چه فراموش کاره!یه برگ کنده و برای من نیاورده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/12/9 15:40:58
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1398 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:

لرد سیاه تبدیل به گلدون نعنا شدن. مروپ قبول نمی‌کنه که گلدون همون لرد سیاهه و اصرار به چیدن برگاش داره.
........................

-چی چی و پیدا میشه عزیز مامان؟ ببین! ببین! آشم خراب شد. باید از اول بپزم!

مروپ از خراب شدن آشش حسابی عصبانی بود.
-هی تو عزیز مامان! اونجا بیکار نباش... بیا این پرتقال هارو پوست بکن!
-بانو... آش پرتقال می‌خواین بپزین؟
-خیر. رشته!

الا بحث بیشتر را جایز ندید، حباب سازش را پنهان کرد و مشغول پوست کندن پرتقال ها شد.
در طرفی دیگر، بلاتریکس رو به روی لرد سیاه نشسته و برگ‌هایش را می‌خاراند.

-کمی پایین تر... چپ... نه بلا، اون یکی برگ... آها! آره همون! خودشه!

بلا برگ مذکور را با ملایمت خاراند.

-بلای مامان... همون برگی که دستته رو بکن بده... می‌خوام بریزم تو آش!
-مادرمون می‌خواد ما رو تکه تکه کرده، باهامون آش بپزه... نده ما رو بلا!
-بدو دیگه بلا... بکن بده به من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
آفلاین
-فوبی!

الکسیا دستش را تا آرنج داخل پاتیل آش کرد؛ اما این اولین باری بود که الکسیا بی دقت کاری را انجام داده بود.
-سوختم!
-چی شد الکسیای مامان؟ چرا دستت رو داخل آش می کنی؟

در این بحبوحه که اسلیترینی ها سرگرم باندپیچی دست الکسیا بودند، الا با حباب سازش وارد آشپزخونه شد.
- دارین آش درست می کنین؟

اسلیترینی ها بی اعتنا به الا، سرگرم ریختن معجون بدبویی روی سوختگی الکسیا بودند.

-اوه، یه کرم! این آش کرمه؟

الا که عاشق استفاده از معجون حبابی اش بود، معجون حبابی را تا ته داخل آش خالی کرد و سپس با خشنودی گفت:
-حالا دیگه یه آش تمیز می خوریم.

الا در حالی که قدم زنان از آشپزخانه خارج می شد، با حباب سازش تعداد زیادی حباب ایجاد کرد.

-این آش چرا کف کردن کرده؟
-چی گفتی رابستن مامان؟

مروپ با دیدن آن همه کف، چنان عصبانی شد که اسلیترینی ها شروع به عقب عقب رفتن کردند.
-کی داخل این آش کف ریخته؟
-بانو آروم بودن باشین، انشالسالازار پیدا شدن می شه.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الا ویلکینس در 1398/11/18 8:56:10
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 آذر 1398 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
الکسیا در حال اندیشیدن بود.کلا زندگی الکسیا با اندیشیدن بیش از حد عجین شده بود.

او همانطور که به این می اندیشید که چرا بانو مروپ در پست قبلی شناخت خود را نسبت به لرد نعنایی نقض میکرد،همانند پیکسی معرکه وارد شد و گفت:

ولی بانو مروپ خودتون الان داشتید کود پای گلدون ارباب میریختید که تقویت بشه.چطور الان میگید که باورتون نمیشه این لرد باشه؟

- چون عزیزِ نعنایی مامان حرف میزد و هنوز چشماش مثل قبل قرمز و براق بود.ولی این فقط چند تا دونه برگه!

الکسیا بدون آنکه فکری کند ناگهان گفت:

-خب...اصلا چرا میخواید به خودتون زحمت خشک کردن برگ نعنا بدید؟من خودم نعنا خشک تو جیبم دارم...

-عه؟خیلی هم خوب!بده که الان آشم ته میگیره.

الکسیا پشیمان و خودخور از اینکه چرا این حرف را زده دست در جیبش کرد.اما در کمال تعجب یک بسته نعنا خشک پیدا کرد.

- بفرمایید!

مروپ بسته ی نعنا را گرفت و وارد آشپزخانه شد.در این لحظه که‌ مرگخواران همچون یک ابرقهرمان الکسیا را نگاه میکردند ناگهان صدای جیغی از آشپزخانه شنیده شد.
و‌مرگخواران هراسان به سمت آشپزخانه‌ دویدند.

- آشم داره حرکت میکنه!داره جیر جیر میکنههههه

و‌در همین بحبوحه بود که الکسیا متوجه غیبت فوبی شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در 1398/9/19 15:41:00
But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 18 آذر 1398 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون آشپزخانه

مروپ در حال پر کردن نهصد و نود و نهمین فنجان چایی نبات با عرق نعناع بود.

-مادر جان حس نمی کنید انقدر به ما عرق نعناع دادین که کمی شبیه نعناع شده ایم؟

مروپ فنجان چای را در گلدانی که لرد با برگ های سبزش در آن کاشته شده بود، خالی کرد.
-نه نعناع مامانی، تو هنوزم مثل قبل با ابهتی حتی اگر حالا یک شاخه نعناع باشی.

لرد نگاهی به برگ های سبزش انداخت. تعریف های مروپ بسیار خام کننده بود!
-ما نعناع بسیار خوش بویی هستیم.

مروپ که از رضایت لرد خوشحال شده بود با آرامش پوست پرتقالی که تازه پوست کنده بود را پای گلدان لرد ریخت.

-چه کار می کنید مادر؟ وقتی می گوییم از پرتقال متنفریم یعنی از تمام اجزا آن متنفریم و پوست آن از این قاعده مستثنی نیست.
-پوست پرتقال برات خوبه، بعدا کود گیاهی میشه باعث میشه قوت بگیری.
-اسیر شدیم...حتی وقتی گیاه هم هستیم دست از سر ما بر نمی دارن!

مروپ با لبخندی به پهنای صورتش به آشپزخانه رفت و ملت اسلیترینی اطراف گلدان را متعجب از ماهیت جدید لرد تنها گذاشت.

-ارباب الان توی گلدون جاتون راحت بودن میشه؟ اگر علف هرزی خاطرتون رو مکدر کردن شد، گفتن کردن بشین ها!

قبل از آنکه لرد بتواند جواب رابستن را بدهد صدای مروپ از آشپزخانه به گوش رسید.
-این نعناع خشک ها رو کجا گذاشتم؟ آش رشته که بدون نعناع داغ نمیشه. اوه...چه ایده خوبی! الان میرم نعناع تازه از گلدون می چینم.

و ناگهان مروپ با ساطوری جلوی ملت اسلیترینی ظاهر شد.
-از گلدون نعناع فاصله بگیرین فرزندان مامان.
-بانو؟! آخه این نعناع اربابه ها...شما که نمی خواین بچینیدشون بذارین خشک بشن بریزین تو آش رشته؟!
-چطور ممکنه این نعناع، لیمو شیرین مامان باشه؟ شرم نمی کنید عزیز مامانو با نعناع مقایسه می کنید؟!

اسلیترینی ها که تازه متوجه وخامت آلزایمر مروپ شده بودند اما جرات مخالفت با مروپ ساطور به دست را نداشتند به این نتیجه رسیدند که باید هر چه سریع تر برای نجات لرد نعناعی اقدام کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 28 مرداد 1398 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ چای نبات رو به دست پسرش داد و گفت:
-بخور خوب شی! بخور مامانت دردتو نبینه! لرد با دل درد شدید و شکنجه از طرف معده مامان!
-مادر؟
-جان مادر؟ بخور خوب شی! بخور لرد با دل درد شدید و شکنجه از طرف معده مامان!

همین موقع ها بلاتریکس، میان حرف های مروپ پرید و گفت:
-من میرم ببینم اونا دارن چیکار میکنن! با اجازه شما، بانو مروپ و ارباب لرد سیاه...

مروپ کامل کرد:
- با دل درد شدید و شکنجه از طرف معده!

بلاتریکس تکرار کرد:
-ارباب لرد سیاه با دل درد شدید و شکنجه از طرف معده!

و بعد با سرعت به سمت آشپزخانه رفت.

آشپزخانه اسلیترین

ماهی تابه ای در آشپزخانه نامنظم اسلیترین، چشم بلاتریکس را گرفت. آن را برداشت تا به آن دو "کم و زیاد" را آموزش دهد. روبه رویشان ایستاده بود و با صدایی بلند گفت:
-هی شما دوتا؟

بانز مضطرب گفت:
-بله بلا؟
-شما دوتا فرق کم و زیاد رو نمیدونین؛ نه؟
-میدونیم! چرا ندونیم؟

بلا محکم تر ماهی تابه را به دستش کوبید و گفت:
-نه! نمیدونین! بذار بهتون یاد بدم!... اوم... اول از یه باربی میخوام کمکم کنه! کراب؟

کراب ذوق زده درحالی که برای بانز ابرو بالا مینداخت گفت:
-باربیتون اینجاس. بفرما بلا!

بلاتریکس خیلی خوشحال بود. ماهی تابه را محکم به سر کراب زد و گفت:
-این یعنی کم کراب!تصویر تغییر اندازه داده شده


آه وناله کراب بلند شد. بلاتریکس توجه ای نکرد و دو بار دیگر به سر کراب زد.
-این یعنی زیاد!تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد رو به بانز گفت:
-تو هم میخوای از درس دادنم فیض ببری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1398 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

به دستور دامبلدور، ورود اسليتريني ها به آشپزخونه ممنوعه. غذايي هم براشون سرو نميشه و سهميشون، به مدت يك هفته، روزي يك سيبه! بلاخره اسلیترینی ها مواد غذایی بدست میارن.
حالا لرد بسیار گشنه هست و بانز و کراب دارند آشپزی می کنند تا استیک درست کنند اما استیک بخاطر فلفل زیاد تند شده و تصمیم گرفتن پا به فرار بذارند.

* * *


_پس غذای ما کجاست؟ روده بزرگمان در حال پرتاب آوادا به سمت روده کوچکمان است.
_امم... ارباب اینجور موقع ها معمولا نمیگن روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد؟
_شما در روده ی ما زندگی می کنید؟ روده های ما در مواقع گرسنگی با رشادت باهم دوئل میکنند!

درون آناتومی بدن لرد


روده بزرگ با زره ای از جنس عنصر آهن و کلاه خودی کلسیمی به صورت تهدید آمیزی به روده کوچک که او هم زره و کلاه خودی منیزیمی کوچک پوشیده بود، نگاه میکرد.
_چه اندامی؟ نام و ژن تو چیست؟ *** که لوزالمعده را بر تو باید گریست!
_داداش این حماسی بازیا چیه؟ خیر سرت روده ای نه فردوسی! یکم خاکی باش... ببین...

کلاه خودی که بر سر داشت را در آورد و آن را به سمت روده بزرگ پرت کرد که محکم به او برخورد کرد.
_ها ها ها! جوانک...چو عضوی به درد آورد روزگار *** دگر عضو هارا نماند قرار!

حق با روده بزرگ نبود! روده کوچک کاملا آرامش داشت و هیچ دردی را حس نمی کرد.
روده بزرگ که ضایع شده بود با چوبدستی گرز مانندش و طلسم های مداوم سعی کرد جواب جسارت روده کوچک را بدهد.

بیرون آناتومی بدن لرد


کراب داشت فرار میکرد. کراب همچنان داشت فرار میکرد. کراب آنقدر فرار کرد که حالا شاید در خارج از جو زمین بود.

_بسه دیگه... یه لحظه سر جات وایسا ببینیم باید با این دسته گلی که به آب دادیم چیکار کنیم!
_عه بانز تو هم از جو زمین خارج شدی؟!
_نه احمق... یه ساعته داری سر جات میدوی.
_اما من داشتم با نهایت سرعتم می دویدم!
_حلزونام با نهایت سرعتشون میدون! به نظرم تو یه لطفی کن زحمت نکش انقدر کالری بسوزونی... خسته میشی.
_من همیشه بخاطر هیکل باربی مانندم مورد حسادت قرار گرفتم. بانز حسود!

بانز و کراب در حال دعوا بودند و استیک هم این وسط در حال سوختن عاجزانه به آنها نگاه میکرد اما وضع به این روال نماند.

_خب خب خب... می بینم که اینجا دارید در مورد هیکل هم نظر می دید.
_آره بلا... تو هم بیا به ما ملحق شو. ضمنا به بانزم بگو که من چه هیکل رو فرمی دارم.
_باشه حتما! امر دیگه؟ ارباب اونطرف گرسنه موندن اونوقت شما دارید اینجا وقت تلف می کنید؟!

بلاتریکس که بسیار عصبانی بود با چشم غره هایی هراس انگیز به بانز و کراب، استیک را از ماهیتابه در آورد و در بشقاب گذاشت و بدون حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد تا استیک را برای لرد ببرد.

_ خب تموم شد.
_آره... چه آشپزی خوبی هم کردیم! حالا فهمیدم بجز آرایشگری تو آشپزی هم مهارت...
_واااایییی... بلاتریکس همون استیک تنده رو برا ارباب برد!میفهمی یعنی چی کراب؟!
_میشه راهنمایی کنی؟
_احمق یعنی...
_سوختیمممممممم... کدوم ملعونی چنین غذایی را برای ما پخته! آتش گرفتیم.

اما این تمام ماجرا نبود!

درون بدن لرد دعوای روده بزرگ و کوچک در اثر غذای تند، هرلحظه شدید تر می شد، تا جایی که کار به طلسم های خطرناک کشیده بود؛ پرتاب طلسم های شکنجه متوالی و جا خالی های متعدد و برخورد طلسم ها به اعضای بدن لرد...
فاجعه دیگری هم در راه بود!

_آه معدمان ما را شکنجه میکند! اربابی با دل دردی شدید و سوزش دهان فراوان شدیم.

لرد دردی شدید داشت. همه اسلیترینی ها از فریاد های لرد در تالار ترسیده بودند و از طرفی دیگر مروپ مدام چای نبات و عرق نعناع به خورد پسرش می داد و هیستریک اشک می ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 25 خرداد 1398 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز ابروهاش میره تو همو میگه
عاخه من با تو.......چیجوری واسه ارباب استیک گوش دروست کنم!؟!؟
ایناهاش.....اینجوریه!!
تصویر تغییر اندازه داده شده

کراب:خودم میدونسدم!!خاستم ببینم تو چیزی بلدی!!
بانز:آخ.......من باید صبر ایوب داشته باشم!!
کراب:ایوب کیه؟؟
بلاتریکس:هییییییییییییییی...............ارباب گشنن!!!
بانز:وااااااای...................بلا بهتر دستور بده!!
کراب: من هیچی نگفتم!!
بلاتریکس پوزخند زدو گفت!ایوب ارباب جدیده بانز؟!
بانز: یه عادمه تو مشنگی کع به صبور معروفع!!
بلاتریکس:دیگه اسمه یه مشنگو برای هدیه دادن بهت نیار.............ارباب برات چی کم گذاش!!؟؟
بانز:هیشی...وللش!!خب...نمک و فلفلو باید از.............
کراب:ارباب...ب....ب...........بپرسیم!!؟
بانز:ارباب گشنن!!!چیکار کنیم!!؟؟
بلاتریکس:من میرم بپرسم ترسوها!!

پنج دیقه بعد_اتاق ارباب..........

بلاتریکس:ارباب!!؟
ولدمورت:غذامون چه شد!!؟؟
بلاتریکس:مرگخوارهای زیر دستتون-بانزو کراب-دارن برای روی مبارک غذا درست میکنن.....میخاستن یه سوالی بپرسن که از خشم شما مثل همیشه- ترسیدن و من اومدم خدمتتون!!
ولدمورت:میشنوم
بلاتریکس:ارباب!!غذاتو چیجوری باشه؟!تند؟!نمکی؟!
ولدمورت:اوممممممم...........تند........یه کم تند نه دهنم بسوزع!!
بلاتریکس:البته.......دهان مبارک نباید بسوزه.............الان میرم به مرگخوارهاتون میگم که یه کم تند درس کنن..........قربان!!

پنج دیقه دیگه_آشپزخونه........


بلاتریکس با فریاد:شما دوتا؟یه کم تند درس کنین!!نه دهن ارباب بسوزه!!
بانز و کراب:چشم!!
بلاتریکس میره و کراب و بانز با دیگ و وسایل عاشپزی میمونن!!
کراب:خب این.............ن..........نمک و ف........فلفل!!
بانز:اونقد نریززززززززززززز!!
کراب:نهههههههههه.......تند شد......نشد؟
بانز:شد خنگ!!ارباب مارو میکشهههههههههه!!بلاتریکسو چیکار کنیم!!!؟؟؟
کراب:فقد فرااااااااااااااااااااار!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1398/3/25 18:36:49
Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.