لرد ولدمورت
از ما گفتن...
- تولد نقش
- 1387/08/11
- آخرین ورود
- چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
- عضویت
- 1386/08/08
- پستها
- 6961
-مااااندییییی.....ماااااااااندی! 
ماندانگاس وحشتزده جواب داد:
-حالا لازم نیست صداتو اینقدر وحشتناک کنی!من همینجوریشم از همه کارایی که تا حالا کردم پشیمونم.قول میدم دیگه دزدی نکنم.دیگه هر گز دزدی نمیکنم.
آنتوینن با بیحوصلگی حرف ماندانگاس را قطع کرد.
-نه ابله!اتفاقا من میخوام همین کارو برای من بکنی.اونم از اتاق خودم!
ماندانگاس با خوشحالی دستهایش را به هم مالید.
-ایول.این دقیقا همون کاریه که من میخواستم بکنم.بزن بریم!
آنتونین فریاد زد:نـــــه!تو هنوز نمیدونی من ازت چی میخوام...حالا خوب گوشاتو باز کن.یه دفتر چه...یه دفترچه قدیمی.توش درباره جادوهای باستانی مطالبی نوشته شده.هر طور شده اونو برام پیدا میکنی و میاری.بعد بهت اجازه میدم بری از اتاق من هر چی دلت میخواد بدزدی.قبوله؟
ماندانگاس به فکر فرو رفت...بعد از کمی تامل جواب داد:
-دفترچه سبزه رو که نمیگی؟همونی که توش بعضی از طلسمهای قدیمی و راه خنثی کردنشون نوشته شده بود؟امممم...راستش من اونو...دیروز...دزدیدم...و...و...به قیمت خوبی فروختمش!
آنتونین یقه ماندانگاس را گرفت و به کمک ایوان او را از روی زمین بلند کرد.
-به کی فروختی؟زود توضیح بده.میبینی چه بعد از مرگ قدرتم بیشترشده.اعتراف کن!
ماندانگاس در حالیکه روی هوا دست و پا میزد جواب داد:
-به همون سیرک قدیمی هاگزمید!اونا گفتن این طلسما خیلی به دردشون میخوره.اصلا منو تهدید کردن!من بی گناهم...ولم کن!

ماندانگاس وحشتزده جواب داد:
-حالا لازم نیست صداتو اینقدر وحشتناک کنی!من همینجوریشم از همه کارایی که تا حالا کردم پشیمونم.قول میدم دیگه دزدی نکنم.دیگه هر گز دزدی نمیکنم.

آنتوینن با بیحوصلگی حرف ماندانگاس را قطع کرد.
-نه ابله!اتفاقا من میخوام همین کارو برای من بکنی.اونم از اتاق خودم!
ماندانگاس با خوشحالی دستهایش را به هم مالید.
-ایول.این دقیقا همون کاریه که من میخواستم بکنم.بزن بریم!
آنتونین فریاد زد:نـــــه!تو هنوز نمیدونی من ازت چی میخوام...حالا خوب گوشاتو باز کن.یه دفتر چه...یه دفترچه قدیمی.توش درباره جادوهای باستانی مطالبی نوشته شده.هر طور شده اونو برام پیدا میکنی و میاری.بعد بهت اجازه میدم بری از اتاق من هر چی دلت میخواد بدزدی.قبوله؟
ماندانگاس به فکر فرو رفت...بعد از کمی تامل جواب داد:
-دفترچه سبزه رو که نمیگی؟همونی که توش بعضی از طلسمهای قدیمی و راه خنثی کردنشون نوشته شده بود؟امممم...راستش من اونو...دیروز...دزدیدم...و...و...به قیمت خوبی فروختمش!

آنتونین یقه ماندانگاس را گرفت و به کمک ایوان او را از روی زمین بلند کرد.
-به کی فروختی؟زود توضیح بده.میبینی چه بعد از مرگ قدرتم بیشترشده.اعتراف کن!
ماندانگاس در حالیکه روی هوا دست و پا میزد جواب داد:
-به همون سیرک قدیمی هاگزمید!اونا گفتن این طلسما خیلی به دردشون میخوره.اصلا منو تهدید کردن!من بی گناهم...ولم کن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


















