جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با چشمانی گشاد شده به برگه ای که در هوا بود خیره شده بود. بعد از چند ثانیه بالاخره کنترل خود را به دست آورد و با یک حرکت سریع برگه را از دست لرد قاپید.

مرگخواران رفتن برگه به سمت پایین و غیب شدنش را دیدند. احتمالا لینی آن را درون جیبش گذاشته بود. در مقابل چشمان مرگخواران عصبانی (که البته دیده نمی شدند) ، اینبار دفترچه ای نمایان شد. آن را به دست لرد داد و برگشت.

دفترچه شروع به ورق خوردن کرد و لبخندی شیطانی بر لبان لرد پنهان نمایان شد.

- ارباب هیچ وقت نقشه هاش با شکست مواجه نمیشه.

ایوان با تردید پرسید: همون دفترچه س؟

لرد دفترچه را به سمتی که فکر میکرد مرگخوارانش در آنجا قرار دارند گرفت و صفحه ی اولش را به نمایش گذاشت.

جوهر طلایی رنگی بر روی صفحه نمایان بود و کوچک ترین اثری از خراش بر روی آن نبود. دست خط آشنای دامبلدور را همه میشناختند.

- پق!

دفترچه در هوا ناپدید شد و مرگخواران دریافتند که لرد به خانه ریدل برگشته است. بنابراین با صداهای پق متوالی آن ها نیز ناپدید شدند.

در سمت دیگر، لودو، روفوس و رز کار خود را به اتمام رسانده بودند و به دور شدن جسد مشنگ که توسط آب برده میشد، نگاه می کردند.

لودو نفس راحتی کشید و بر روی تخته سنگ بزرگی ولو شد. روفوس نیز آهی از خستگی کشید و او نیز روی تخته سنگ پرید.

- آآآآآآآآی! دیوانه مگه مرض داری؟

روفوس با جهشی از روی لودو بلند شد و گفت: اوخ ببخشید. ندیدمت خو!

رز دست هایش را به هم کوباند و گفت: منتظر چی هستین؟ باید بریم کنار بقیه. پیش به سوی چادر!

و هر سه به سمت چادر به راه افتادند، غافل از اینکه لرد و مرگخواران دفترچه را یافته و از آنجا رفته اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/12 14:19:01
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/3/12 14:22:21
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه ای گذشت.

- ارباب جسارتا نمیخواین نقشه رو انجام بدین؟

- هیس.

بنگ! چراغها خاموش شدند و همه چیز در تاریکی فرو رفت. تماشاچیان جیغ می زدند و فکر می کردند زلزله ای، چیزی به سراغشان آمده. لرد سیاه عینک هایی در آورد و روی چشمان مرگخوار ها گذاشت که می توانستند در تاریکی ببینند. رز در حالی که با موج جمعیت به جلو رانده میشد گفت:

- میشه سریعتر اینکارو بکنیم؟ اینا پاک دیوونه ان!

لینی سرش را از زیر دست و پای مردم بیرون آورد و فریاد زد:
- ارباب! دفتر چه رو گرفتم!

و فریاد شادی مرگخواران به هوا رفت.

- خوبه. یالا بزنیم در ریم!

و مرگخواران خود را به موج جمعیت سپردندو بیرون رفتند.

چند دقیقه بعد بیرون چادر

- خب . مرگخواران ارزشمند و نامرئی من! اینک زمان آن فرا رسیده که دوباره چشم جهان را به دیدنمان روشن کنیم. لینی اون دفترچه رو بده.

لینی کورمال کورمال دستش را تکان داد تا دست لرد را یافت و دفترچه را در آن گذاشت. مرگخواران دیدند که دفتر به آرامی بالا رفت و باز شد. چوبدستی لرد سیاه بالا آمد اما با دیدن اولین کلمه فریادش به هوا رفت!

آقای جعفری:09131546877

-! لینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هر کدام به ماموریتشان عمل کردند و روفوس مسوول تن مشنگ و لودو مسوول تکان دادن پاهای مشنگ و رز هم همانطور که گفته بود چشمان مشنگ را باز نگه داشت و سه نفر همراه با جسد شروع به راه رفتن کردند.

لودو آهسته رو به دو نفر دیگر زمزمه کرد: دیگه چیزی نمونده، دارم خشکی رو میبینم!

رز با پایش لگدی به لودو زد و با پرخاش گفت: شوخیت گرفته لودو؟ هیچ حرفی نزن! در ضمن، ما باید به آب برسیم نه خشکی!

همان موقع مشنگی که داشت از کنار آن ها میگذشت لحظه ای ایستاد و سپس لبخندی زد و گفت: هی لوک! اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید تو باجه بلیت فروشی باشی؟

رز بدون اینکه بفهمد چه کار میکند صدایش را تغییر داد

- خسته شده بودم. میخوام برم یکم هوا بخورم...باجه رو سپردم به یکی دیگه.

و لودو به سرعت پاهای مشنگ را تکان داد و از آن مشنگ دور کردند.

درون چادر:

لرد و یارانش جایی در بین تماشاچیان نشسته بودند و صحنه را زیر نظر داشتند.

مردی که ادعا میکرد طلسم ها را خود اختراع کرده است داشت سعی میکرد طلسمی را بخواند.

- هممم ... خب فکر میکنم این طلسم یه کم برای این جو خطرناک باشه میریم طلسم بعدی...

روفوس: ارباب؟ ما چجوری میتونیم اون دفترچه رو از اون مرد بگیریم؟ اگه همه ببینن دفترچه تو هوا معلقه دردسر میشه برامون! نقشه تون چیه ارباب؟

لرد که هر لحظه خشمش بیشتر میشد با خشم گفت: لینی! زودباش بگو ارباب چه نقشه ای کشیده!

- من ارباب؟ من غلط بکنم تو فکر شما باشم چه برسه به اینکه بیانشم بکنم!

- خفه شو لینی! و در همون حال که خفه شدی نقشه مو بگو!

لینی به سرعت فکری کرد و گفت: ارباب برقای چادر رو با طلسم خاموش میکنیم و بعد که همه جا تاریک شد میریم دفترچه رو برمیداریم

- فکرای ارباب همیشه ستودنیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
رز، مرگخوارا و لرد هنوزم در حالت نامرئی هستن و دیده نمیشن، پس تو این پست بازم نامرئی درنظر گرفته میشن.

-------------------------

[spoiler=خلاصه سوژه]رد سیاه و مرگخوارا بعد از سالها موفق شدن راز دامبلدور روکشف کنن و بدون استفاده از شنل نامرئی بشن.ولی مشکل اینجاست که راه مرئی شدن رو بلد نیستن.تصمیم میگیرن دامبلدورو مجبور کنن که اونا رو به حالت اول برگردونه.ولی مرگخوارا و لرد وقتی به محفل میرسن که دامبلدور تازه مرده. اونا متوجه میشن که دفتری وجود داشته که دامبلدور همه ورداشو اون تو نوشته بنابراین با همون حالت نامرئی به اتاق دامبلدور میرن تا دفترو بردارن که ماندانگاس فلچرو میبینن. آنتونین (در حالت نامرئی) خودشو جای دامبلدور میزنه و از ماندی میخواد که دفترو براش بیاره در عوض میتونه هرچی میخواد برداره. اما ماندی اعتراف میکنه که اون دفترو فروخته به سیرک هاگزمید. مرگخوارا به همراه لرد به سیرک میان تا دفترو پس بگیرن ...[/spoiler]

لودو در حالی که به دنبال بقیه ی مرگخواران به سمت چادر می دوید پرسید:

- ارباب نمیخواین جسد اون مشنگه رو قائم کنیم؟ شاید لو بریم!

لرد با بی توجهی پاسخ داد: اهمیتی نداره!

لودو دوباره افزود: این کارو برامون سخت تر میکنه. اونا دفترچه رو دارن، اگه جسدو ببینن و شک کنن، برای گرفتن جلومون، از طلسمای اون استفاده میکنن. درسته که نامرئی هستیم اما ... اونا اون دفترچه رو دارن!

لرد مکثی کرد و گفت: دفترچه ی لعنتی ... روفوس و رز، همراه لودو برین.

روفوس و رز که دوست نداشتند صحنه ی گرفتن دفترچه را از دست دهند، چشم غره ای به لودو رفتند و با اکراه همراه او، از بقیه جدا شدند و به سمت باجه ی بلیت رفتند.

رز از روی تنه ی درختی که جلوی باجه افتاده بود پرید و با یک جهش وارد آنجا شد. کنار ایستاد و رو به دو نفر دیگر گفت:

- زودباشین برش دارین.

روفوس به سمت جسد مشنگ رفت، پاهایش را با دست گرفت و گفت: شما هم لطف کن اونورشو بگیر.

رز دست به سینه شد و گفت: لودو کار خودته.

لودو که اصلا حوصله ی جر و بحث کردن را ندشات، سمت دیگر جسد را گرفت و همراه روفوس، آن را بلند کرد. روفوس نگاهش را از شکم بزرگ مشنگ برداشت و پرسید:

- حالا کجا ببریمش خانوم رز؟

رز دستی به چانه اش کشید و پس از کمی فکر کردن گفت:

- اونور یه دریاچه س، میندازیمش اون تو و پیش ارباب برمی گردیم. حواستون باشه کسی متوجه حضورمون نشه. پاها و دستاشو طوری تکون بدین که انگار خودش داره راه میره. منم چشاشو باز نگه میدارم.

روفوس و لودو قبول کردند و مشنگ را به حالت ایستاده در آوردند. وقتش بود که از شر جسد خلاص شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع در سیرک

بب بن بری بیم بب بیم بیم...

حیوانات مختلفی از جمله هیپوگریف و اسب شاخدار وارد حلقه ی سیرک شده و پس از چند چرخ دور حلقه ایستادند و شروع به رقص با یکدیگر کردند. سپس با حرکت دست یکی از مسئولین سیرک همه به داخل اتاقک برگشتند و تنها جیزی که از آنها باقی ماند همان بوی متعفن وحشتناک حیوانات سیرک بود که بینی تماشاگران را نوازش می کرد! مجری وارد حلقه شد و در بلند گو فریاد زد:


- حالا یکی از جذاب ترین برنامه ها! برنامه ی اژدها!


در این لحظه یک اژدها ی بزرگ وارد حلقه شد. پشت سر او شخص کوتاه قامتی که می لنگید. پس از نمایش های زیبا با اژدها و فرو بردن سرش در دهان اژدها از صحنه بیرون رفت تا مجری باز هم با آن لباس گل منگولی اش بیرون بیاید و فریاد بزند.

- و حالا جذاب ترین برنامه ی امشب!
مجری باز هم عقب رفت و شخصی با لباس سیاه ظاهر شد. موهای بلندش صورتش را قاب گرفته بودند. او یک شعبده باز بود.

- در این برنامه میخوام با چند تا از طلسم های اختراعی خودم، تسترال ها رو برای همتون پدیدار کنم.

و دفترچه ی سبز رنگی که در آن با خط کشیده و مایلی مطالبی نوشته شده بود را از جیبش در آورد. تسترال ها وارد حلقه شدند.

بیرون از چادر، دم بلیت فروشی


- آه! آقا ما عجله داریم باید بریم تو.

رز با بی قراری این را اعلام کرد. سومین باری بود که این حرف رامی زد.

- متاسفم! بلیت ها تموم شده.

مرگخوارن سخت درگیر اصرار به مسئول بلیت فروشی بودند. یک دفعه لرد سیاه جلو آمد.

- ای بی عرضه ها! برین کنار!

مسئول:

- اوا! آقا! شما چرا این شکلی هستین؟ بینی تون کجاس؟
میخواین دکتر خبر کنم وااســ...

اما مرد مشنگ نتوانست جملاتش را تمام کند.
- آواداکداورا!
-
-

و همه ی مرگخواران با لبخندی به سمت چادر به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 08:41
نمایش جزئیات
آفلاین
-مااااندییییی.....ماااااااااندی!

ماندانگاس وحشتزده جواب داد:
-حالا لازم نیست صداتو اینقدر وحشتناک کنی!من همینجوریشم از همه کارایی که تا حالا کردم پشیمونم.قول میدم دیگه دزدی نکنم.دیگه هر گز دزدی نمیکنم.

آنتوینن با بیحوصلگی حرف ماندانگاس را قطع کرد.
-نه ابله!اتفاقا من میخوام همین کارو برای من بکنی.اونم از اتاق خودم!

ماندانگاس با خوشحالی دستهایش را به هم مالید.
-ایول.این دقیقا همون کاریه که من میخواستم بکنم.بزن بریم!

آنتونین فریاد زد:نـــــه!تو هنوز نمیدونی من ازت چی میخوام...حالا خوب گوشاتو باز کن.یه دفتر چه...یه دفترچه قدیمی.توش درباره جادوهای باستانی مطالبی نوشته شده.هر طور شده اونو برام پیدا میکنی و میاری.بعد بهت اجازه میدم بری از اتاق من هر چی دلت میخواد بدزدی.قبوله؟

ماندانگاس به فکر فرو رفت...بعد از کمی تامل جواب داد:
-دفترچه سبزه رو که نمیگی؟همونی که توش بعضی از طلسمهای قدیمی و راه خنثی کردنشون نوشته شده بود؟امممم...راستش من اونو...دیروز...دزدیدم...و...و...به قیمت خوبی فروختمش!

آنتونین یقه ماندانگاس را گرفت و به کمک ایوان او را از روی زمین بلند کرد.
-به کی فروختی؟زود توضیح بده.میبینی چه بعد از مرگ قدرتم بیشترشده.اعتراف کن!

ماندانگاس در حالیکه روی هوا دست و پا میزد جواب داد:
-به همون سیرک قدیمی هاگزمید!اونا گفتن این طلسما خیلی به دردشون میخوره.اصلا منو تهدید کردن!من بی گناهم...ولم کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 فروردین 1390 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندی در راه تسلیتی به یکی از محفلی ها گفت و بعد از ابراز ناراحتی بابت مرگ دامبلدور سریع تر حرکت کرد تا به اتاق دامبلدور برسد.

ایوان همچنان در حال مخالفت با آنتونین بود و گفت: به نظرم بهتره یه ذره با تمرکز بیشتری به کارمون ادامه بدیم.

آنتونین که سعی میکرد دستان خودش را از دستان ایوان جدا کند و وارد اتاق شود پرسید: منظورت چیه؟

- باو اگه زنگ خطر به صدا در بیاد در عرض سه سوت دخلمونو میارن پس بهتره ماها عقب وایسیم و یکی درو باز کنه. اگه اتفاقی نیفتاد بقیه هم میان.

آنتونین بالاخره دست از رها کردن خودش از دست ایوان برداشت و گفت: فکر خوبیه. پس دست به کار شو.

ایوان آنتونین را ول کرد و در حالی که همراه بقیه مرگخواران به عقب قدم بر میداشت به آنتونین گفت: کار خودته. اگه به اطرافت دست بزنی ما نیستیم!

آنتونین بی هوا شروع به تکان دادن دست هایش در اطرافش کرد تا بلکه یکی از مرگخواران را پیدا کند.

- رز؟ ایوان؟ لودو؟ بقیه؟ میدونم که اینجایین. همون طور که ایوان گفت ماها عقب نشینی میکنیم تا ایوان بره ببینه چه خبره.

ایوان پوزخندی زد و گفت: فقط خودتی و خودت! ما قائم شدیم.

آنتونین برای اطمینان دوباره دست هایش را در هوا تکان داد و اینبار از پشت به شخصی برخورد کرد که کسی نبود جز ماندگاس فلچر.

ماندی که ترسیده بود ، سریع چوبدستیش را بیرون آورد و گفت: کی اینجاس؟

آنتونین که از ترس لو رفتنش میخکوب شده بود هیچ عکس العملی نشان نداد. ماندی یکم قدم جلو برداشت و دوباره با آنتونین برخورد کرد.

- دامبلدور؟ نه این که نمیشه ... تو کی هستی؟

آنتونین که با شنیدن این حرف ماندی فکرش باز شده بود تغییر صدا داد و گفت: ماندانگاس خجالت نمیکشی همون روز مرگم میری دزدی؟

ماندی پت پت کنان گفت: چی؟ دزدی؟ من؟ ... چرا صدات این طوری شده؟

آنتونین لحظه ای ساکت ماند و سپس با خطور کردن چیزی در ذهنش گفت: مگه نشنیدی میگن آدم وقتی میمیره جوون میره اونور دنیا؟ این صدای جوونیمه ... اگه میخوای بابت دزدیات ببخشمت باید یه کاری واسم انجام بدی.

مرگخواران با تعجب از پشت ستونی به آنتونین خیره شده بودند و میترسیدند که مبادا آنتونین خرابکاری کند. افکار آنتونین:

- " میتونم ماندیو بفرستم تو اتاق و بعنوان دامبلدور ازش بخوام که دفترچه رو پیدا کنه و برام بیاره ، بعدشم اجازه میدم هر دزدی میخواد بکنه ... عالیه! فقط امیدوارم خرابکاری نکنه ... "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اسفند 1389 10:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین یک قدم به جلو برداشت و هر لحظه منتظر بود تا یکی از آن دو،مشتشان را باز کند؛ولی آنروز شانس با مرگخواران یار بود:
-وایسا آرتور.
-بیا ریموس...اون عادتشه،هر دو سه روز یه بار قاطی میکنه؛زنده بودم همینطوری بود !

لوپین که با شک و تردید به تابلو و در واقع به آنتونین خیره شده بود،متقاعد شد و به دنبال آرتور ویزلی،به سمت آشپزخانه رفت،مرگخواران نفس عمیقی کشیدند و به راهشان ادامه دادند؛همین که وارد پاگرد دوم شدند،توجه آنتونین به در مجاورش جلب شد و ایستاد.بلا که پشت آنتونین راه میرفت،به او بر خورد کرد.
-آخ...آنتونین میخوای وایسی یه خبری بده.
-هیس...ساکت باش.بچه ها روی این درِ عکس دمبل رو چسبوندن.

توجه همه به عکس روی در جلب شد؛عکسی قدیمی از دامبلدور را روی در چسبانده بودند و روبان مشکی کوچکی،روی عکس خودنمایی میکرد.
-احتمالا همینه.
-ولی وایسا آنتونین...ممکنه دزدگیری چیزی داشته باشه.
-به هرحال که نمیتونیم تا شب همینجا وایسیم...باید بازش کنیم.
-ولی اگه دزدگیر داشته باشه،محفلی ها میفهمن که ما اینجاییم.

در همان لحظه که مرگخواران در حال بحث بودند،ماندانگاس فلچر از آشپزخانه جیم شده و به سمت اتاق دامبلدور در حال حرکت بود،بلکه چیز ارزشمندی برای دزدیدن،در آن اتاق بیابد... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/12/26 11:44:49
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1389 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه لختی مکث کرد و به دور و برش نگاه کرد. هیچ صدایی از مرگخوارانش شنیده نمی شد.

- هووم...بببنم... هنوز اینجایید؟ ایوان... بلا؟
- بله ارباب...
- ای مردشورتون رو ببره. پس چرا حرف های سرورتون رو تایید نمی کنید!

ایوان که نزدیکتر به لرد سیاه بود گفت:
- ولی ارباب! من همین الان به رسم مرگخوارا با احترام سرمون تکون دادم.
-
.
.
.

به فرمان لرد سیاه چند تن از مرگخوارها آهسته و بی صدا وارد خانه عزادار شدند تا بی سرو صدا مشغول جستجوی برای پیدا کردن دفترچه شوند. اما قبل از آن، مجبور بودند اتاق کار دامبلدور را پیدا کنند.

صدای محفلی ها از آشپزخانه طبقه هم کف می آمد که مشغول زاری کردن بودند.

مالی مویه کنان خودش را به چپ و راست متمایل میکرد و در حین نوحه سرایی با حرکات چوب جادوییش شعله زیر حلوای دامبلدور را تنظیم میکرد.

- اوووه....هوووو... بی پدر شدیم، بی جد شدیم... بی یاور و بی پناه شدیم حالا کی دیگه برامون از 200 سال تجربه زندکیش میگه .... کی آبنبات لیمویی ماگلی برامون میاره....هووووو....هووووو.....فیــــــــــــــــــن
جیمز هم در حالیکه یویوی رنگ و رو رفته ای را در آغوش گرفته بود گفت:
- کی دیگه یویوی منو برام رنگی رنگی میکنه که وقتی من گریه می کنم بهم رشوه میده کی میزاره با ریشاش بازی کنم!

مرگخوارها با تعجب به این مراسم عجیب نگاه می کردند ولی به سرعت بر خودش مسلط شدند و راهشان را به طرف طبقه بالا پیش گرفتند. اما هنوز به پاگرد اول نرسیده بودند که با صدای گفتگوب دو محفلی که از بالا به پایین می امدند متوقف شدند. آنتونین که پیشتاز مرگخوارها بود برای جلوگیری از برخورد با آرتور ویزلی و لوپین خودش را به دیوار مقابل نرده ها چسباند، که ناگهان کسی با صدای تیزی گفت:

-آخ! له شدم، کی اینجاست؟ کی دماغمو له کرد.
آنتونین ناخواسته به تابلوی مردی با ریش حنایی و عبوس تکیه کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 23 اسفند 1389 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخوارا بعد از سالها موفق شدن راز دامبلدور روکشف کنن و بدون استفاده از شنل نامرئی بشن.ولی مشکل اینجاست که راه مرئی شدن رو بلد نیستن.تصمیم میگیرن دامبلدورو مجبور کنن که اونا رو به حالت اول برگردونه.ولی مرگخوارا و لرد وقتی به محفل میرسن که دامبلدور تازه مرده...
______________________________________

ایوان که متوجه هویت مرده شده بود پرید و چشمان لرد را گرفت.
-نه ارباب، شما نباید اینو ببینین.واقعا وحشتناکه...چه فاجعه ای.

-اممم.ممم.م...مو....مممم!

صدای فریاد ایوان به هوا بلند شد!
-آآآآی...ارباب از شدت ناراحتی نمیتونن حرف بزنن.ای خدا.اربابمون لال شد!

لرد با عصبانیت دستان نامرئی ایوان را کنار زد.
-ابله، میگم دستتو از روی دهنم بردار...کی مرده؟زود به ارباب اطلاعات کافی بدین.

ایوان درحالیکه خوشحال بود که نه او لردسیاه را میبیند و نه لرد او را، جواب داد:
-ارباب...ببخشیدا...ولی...چیزه...دامبل..مرده!

لرد چند لحظه سکوت کرد.اصولا باید از شنیدن چنین خبری خوشحال میشد، ولی در آن شرایط...
-پیرمرد خرفت!مرگشم بی موقع بود...خب...کاریه که شده.بعدا به مناسب مرگش جشن میگیریم.ولی اول باید مرئی بشیم!میتونیم از این شرایط به نفع خودمون استفاده کنیم.ما وارد محفل میشیم.دامبلدور یه دفترچه قدیمی داشت که با توجه به حافظه افتضاحش همه دستورالعملها رو توش مینوشت.باید تو دفتر کارش باشه.اگه بتونیم اونو پیدا کنیم مشکلمون حل میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!