آسپ: چه فکری، چه فکری؟
- السو... السو...
آسپ: چه فکری؟ چه فکری؟
- السو، بیدار شو!
آسپ در حالی که روی تشکش دست و پا میزد و مرتب تکرار میکرد "چه فکری"، از خواب پرید و به کسی که از خواب بیدارش کرده بود نگاه کرد. چند بار پلک زد تا مطمئن بشه و بعد با حیرت گفت:
- تو؟
-سلام داداش کوچولو

- تو... تو چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
- همه مخفیگاهت رو بلدن، پیدا کردنش زیاد سخت نبود.
- نه، نه.. امکان نداره کسی بدونه. من بهترین طلسم های محافظ رو به کار بردم.
-مطمئنی همیشه روشهات بهترین بودن؟
-

آسپ بلند شد و دور ملاقات کننده اش چرخی زد. نمی دونست باید چیکار کنه، انتظار این یکی رو نداشت. اگه بقیه ی محفلی هم اونجا بودن چی؟ اگه بلایی سر رفقاش آورده بوده چی؟ یواشکی و. با نگاه دنبال چوبدستیش گشت.
- دنبال این میگردی؟
آسپ با نگرانی به جوبدستیش خیره شد.
- فکر میکنی مقابل من هم به اون نیاز داری؟
و چوبدستی رو به او پس داد. آسپ که حالا احساس قدرت بیشتری میکرد، گفت:
- واسه چی اومدی اینجا تدی؟
- میخواستم سال نو رو بهت تبریک بگم.
- همین؟

- و کمی باهات حرف بزنم.
- فقط سریع، من باید برم. پردی ها به زودی از خواب بیدار میشن و کلی کار داریم.
تدی چهارپایه ای رو به طرف خودش کشید و روش نشست. نگاهی به اطرافش کرد... به خرابه ای که آسپ سعی میکرد به عنوان مقر خودش معرفی کنه... به افرادی که دور خودش به هر قیمتی جمع کرده بود... به کارهایی که برای رسیدن به هدف بزرگش بدون هیچ شرمی انجام داده بود. آهی کشید و گفت:
- این جایی نیست که تو باید باشی. میشینی و خیالبافی میکنی، فکر میکنی با داستانهایی که مینویسی میتونی سرنوشتت رو عوض کنی.
-فقط داستان نیست! من میتونم تغییر ایجاد کنم.
- به چه قیمتی آسپ؟ به قیمت دروغ... به قیمت تهدید؟
- چه دروغی؟ چه تهدیدی؟
- خودت خوب میدونی به چه کسانی دروغ گفتی و چه کسانی رو تهدید کردی! بهتره دیگه در این مورد حرف نزنم واسه گفتن این حرفا هم اینجا نیومدم. ولی میتونست اینطوری نباشه ال. میتونستی در اوج کناره گیری کنی و بعد از جانشینت حمایت کنی؛ میتونستی به جای سنگ انداختن، عصای دست باشی.
- ولی اون خونه رو غصب کرد!
- اون خونه متعلق به همه است، خونه ی سفیدهای اصیل. کسانی که براش همه عرق ریختن... خونه ای که همه با هم ساختن. فقط گاهی اداره اش عوض شده اما بنیادش همیشه یکی بوده.
- من میخوام خونه رو پاکسازی کنم، اونا اصالت ندارن... با مرگخوارا مرتب در تماسن!

- هیچوقت از اشتباهاتت درس نمیگیری السو پاتر!
سر و صدایی که از بیرون اتاق به گوش میرسید خبر از شروع شدن روز در مخفیگاه می داد. تدی بلند شد و مشغول بستن دگمه های ردای سفریش شد و در عین حال ادامه داد:
- میدونم، میدونم باید بری و به کارهای مهمت برسی. اما اگه وقت داشتی یه جغد به من بزن. حرفای قشنگی ازت اوایل سال شنیدم... ولی حرف و عملت با هم یکی نیست. به جای اینکه سعی کنی چشم بقیه رو روی حقایق ببندی، چشمای خودت رو یه کمی بیشتر باز کن! شعارهایی که دائیت اول سال سر داد خیلی به دلم نشست... کاش فقط محدود به یکی دو روز اول سال نبود!

آماده ی رفتن بود. آسپ فقط به او نگاه میکرد.
- میدونم گزارش این ملاقات به زودی از صفحه ی روزگار محو میشه اما یادت باشه اینا فقط حرفای برادرانه بود. منتظر جعدت یا سپر مدافعت هستم، اگه هنوز میتونی یکی درست کنی! سال نو مبارک ال!

پاق!
آسپ در حالی که هنوز شوکه بود، دست به کار شد. خبر این ملاقات نباید به جایی می رسید. داستان این نبود. تدی حق نداشت پا به اونجا بذاره. چوبدستیش رو برداشت و به طرف سرش گرفت:
- obliviate!
و حالا شهر باز هم در امن و امان بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


وقتی رهبرشون این قدر ترسو باشه وای به حال اعضاش!
سلام دامبلی!چه طوره با هم بریم درباره ی هدف های آینده مون صحبت کنیم؟!
ترتیبشو دادم!تا یه ساعت دیگه یه نفر دیگه رو جای آلبوس واسه نظارت انتخاب می کنند!



















