واکنش سالازار اسلیترین به ایدههای دانش آموزان برای بازسازی هاگوارتز (3)
نارسیسا بلک: سالازار اسلیترین در دفتر بزرگ و تاریک خود، پشت میزی از چوب درخت سرو نشسته بود. شمعهایی که با شعلههای سبزرنگ میسوختند، سایههای رقصانی بر دیوارهای سنگی ایجاد میکردند. نگاه سرد و نافذش به طوماری بود که روی میز پهن شده بود، اما صدای ضربان قدمهای شتابزده نارسیسا در راهرو باعث شد سرش را بلند کند. وقتی دخترک در را با هیجان باز کرد و نفسزنان وارد شد، سالازار با همان آرامش همیشگی، او را ورانداز کرد.
– جد بزرگوار! … ایدهای دارم که میتواند هاگوارتز را به شکوه و عظمتی بینظیر برساند!
سالازار دستش را بالا برد تا او را به سکوت دعوت کند. نگاه نافذش به چهره پر از شوق و هیجان نارسیسا خیره شد و سپس با لحنی که سرما و جدیت خاصی در آن موج میزد گفت:
– صحبت کن. کنجکاوم بدانم چه طرحی اینگونه تو را به هیجان آورده است.
نارسیسا نفس عمیقی کشید و با لحنی پرشور شروع به توضیح داد. او از موزه اجناس جادوی سیاه، تابلوهای عتیقه، کتابخانه سیاه و حتی روپوشهایی مخصوص تمرین جادوی سیاه سخن گفت. کلماتش با اشتیاق و حرارت ادا میشدند، و نگاهش پر از امید بود. وقتی صحبتهایش تمام شد، با چهرهای منتظر به سالازار خیره شد.
لحظاتی سکوت برقرار شد. سالازار انگشتان دراز و باریکش را به آرامی روی میز به حرکت درآورد و نگاهش را به عمق چشمان نارسیسا دوخت. سپس لبخندی مارگونه بر لب آورد.
– ایدههایت، نارسیسا، جسورانهاند و شایسته تحسین. موزهای که بازدیدکنندگان را به دنیای ناشناخته و پررمز و راز جادوی سیاه ببرد، چه فکر درخشانی است. تو نشان دادی که نگاهت فراتر از سطح است و میخواهی جادوی سیاه را نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان هنری اصیل و مؤثر معرفی کنی.
او با لحنی نرمتر و تشویقآمیز ادامه داد:
– این ایده که دانشآموزان از طریق آموزشهای هدایتشده، یاد بگیرند چگونه قدرتهایشان را کنترل کنند، قابلتحسین است. و حتی کتابخانهای که به ادبیات تاریکی و داستانهای سیاه اختصاص یابد، فرصتی است برای درک عمیقتر این هنر. من به تو و عزم راسخت ایمان دارم.
نگاهش جدیتر شد و با صدایی گرم گفت:
– نارسیسا، قدرت حقیقی نه فقط در ابتکار، بلکه در اجرایی است که با خرد همراه باشد. من مطمئنم که میتوانی این ایدهها را به واقعیتی بزرگ تبدیل کنی. حالا به من نشان بده که چگونه میخواهی این برنامهها را به بهترین شکل ممکن عملی کنی.
سپس با لبخندی محو افزود:
– برو و طرحهایت را کامل کن. وقتی آماده شدی، بازگرد و مطمئن باش حمایت من با تو خواهد بود.
نارسیسا با اشتیاق سر تکان داد و با شوقی بیشتر از پیش دفتر را ترک کرد. وقتی در پشت سرش بسته شد، سالازار به آرامی زمزمه کرد:
– ارادهای که با دیدگاه همراه باشد، قادر است دنیایی نو بسازد. اگر این دختر بتواند به آن توازن دست یابد، هاگوارتز درخشش دیگری به خود خواهد دید.
--------
رابستن لسترنج: سالازار اسلیترین، که هنوز آثار سوختگی خفیف دستش را خنک میکرد، در تالار خصوصی خود نشسته بود. چهرهاش بهطور معمول سرد و محاسبهگر، این بار نشانی از تعجب و شاید کمی تقدیر در خود داشت. دستی به ردای سبز تیرهاش کشید و با صدایی که انگار طنین مار در آن نهفته بود، گفت:
– رابستن لسترنج… تو شاید همان چیزی باشی که این قلعه نیاز داشت و نمیدانست.

لحظهای مکث کرد، سپس با کنجکاوی خاصی ادامه داد:
– تو، با تمام بیتجربگی و بیخبریات از هنرهای عمرانی، چیزی را اثبات کردی که بسیاری از جادوگران این دوران به آن نیاز دارند: جرات امتحان کردن و عمل. اگرچه… عملکرد تو در ساخت دستشوییها باعث شد که نتایج آن بیشتر به یک کابوس شباهت داشته باشد تا شاهکار، اما نمیتوانم شجاعتت را نادیده بگیرم.
سالازار شمعی را که روی میز میسوخت، خاموش کرد و گفت:
– شاید تو سازندهای ماهر نباشی، اما ارادهات برای مقابله با چالشها و روحیه تسلیمناپذیرت قابل تقدیر است. اگرچه، شاید بهتر باشد به دنبال شغلی بروی که نیازی به چسباندن کاشیها با آب دهان نداشته باشد. شهردار لندن؟ چرا که نه؟! من سالازار اسلیترین این را تایید میکنم؛ تو در راه تاریک و عجیب خود، چیزی ارزشمند نشان دادی.
سرش را به آرامی تکان داد و به لبخندی نیمهشیطانی مزین کرد:
– اما به یاد داشته باش، رابستن، اگر یک بار دیگر دست به چنین خرابکاریای در قلعه من بزنی، شاید مجبور شوم خودم نقش آواداکداورا را برایت بازی کنم.

حالا برو، و دنیا را با خلاقیتهای منحصربهفردت حیرتزده کن.