سالازار اسلیترین در برابر درهای عظیم هاگوارتز ایستاده بود؛ درهایی که با سنگهایی زنده و جادویی شکل گرفته بودند و هر خط و نقششان داستانی از قدرت و اراده را در خود نگه میداشت. نگاهش آرام و عمیق روی برجها، پنجرهها و دیوارهایی میلغزید که سالها پیش با جادوی خودش شکل داده بود. نسیم خنکی از دریاچه میوزید و ردای سبزش را به حرکت درمیآورد. در آن لحظه، لبخندی محو اما پرمعنا روی لبانش نشسته بود، لبخندی از جنس رضایت.
سالازار رو به روی در هاگوارتز ایستاده و به عظمتی که در این مدرسه به وجود آورده نگاه میکند و لذت میبرد.
صدای قدمهایی سبک از پشت سرش به گوش رسید. چند تن از جادوآموزان، با چهرههایی که احساسات در آن موج میزد، به او نزدیک شدند. نگاههایشان پر از احترام بود و چشمانشان برق میزد. یکی از آنها لبش را گاز گرفت تا صدایش نلرزد، دیگری سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پنهان نمیکرد. آنها آمده بودند تا خداحافظی کنند، تا لحظهای را که برایشان سنگین بود به زبان بیاورند.
سالازار نگاهش را از قلعه برداشت و به آنها دوخت. در نگاهش آرامش بود، اقتداری که هیچچیز آن را متزلزل نمیکرد. صدایش وقتی به گوششان رسید، محکم و واضح بود، همان صدایی که دیوارهای هاگوارتز آن را به یاد داشتند. او از خداحافظی نگفت، از پایان سخن نگفت. از جریانی سخن گفت که ادامه دارد، از حرکتی که شکلش تغییر میکند اما هرگز متوقف نمیشود.
سالازار به آنها میگوید که این خداحافظی نیست، این تنوع در مدیریت است و وجود او هیچوقت از هاگوارتز حذف نمیشود؛ چرا که هاگوارتز بخشی از روح اوست و با جادوی ویژه خودش ساخته شده، و اکنون مدیریت را به افراد جوانتر میسپارد تا مسیر مؤسسان را ادامه دهند، در حالی که خودش از دور نظارت میکند.
کلماتش مانند ریشههایی در ذهن جادوآموزان نشست. اشکها هنوز روی گونهها جاری بود، اما حالا در آنها چیزی از درک هم دیده میشد. آنها میدانستند که در برابر یک پایان نایستادهاند، بلکه در نقطهای ایستادهاند که مسیر شکل تازهای به خود میگیرد. سالازار نگاهش را دوباره به قلعه برگرداند، به پنجرههایی که نور در آنها میدرخشید و به تالارهایی که هنوز صدای زندگی در آنها جریان داشت.
سپس قدمی برداشت. مسیرش بهسوی بیرون نبود و راهش بهسوی دور شدن نمیرفت. سنگفرشها حضورش را میشناختند و دیوارها با او نفس میکشیدند. بر خلاف تصور دیگران، سالازار حتی این بار از قلعه هاگوارتز خارج نمیشود. هاگوارتز برای او یک محل کار نبود؛ خانهای بود که با ارادهاش شکل گرفته و با حضورش زنده مانده بود. او مدیریت را واگذار کرده اما هاگوارتز همچنان خانهاش است، و در نتیجه قدمزنان به تالار اسرار بازمیگردد و نقشهریزی برای آینده را آغاز میکند.
در اعماق قلعه، جایی که تنها معدودی جرأت نزدیک شدن به آن را داشتند، تالار اسرار در سکوتی باشکوه منتظرش بود. مارها در سایهها حرکت میکردند و سنگها با حضور او جان میگرفتند. سالازار وارد شد، ایستاد و نگاهش را در تاریکی پخش کرد. اینجا نقطه آغاز بود، جایی که تصمیمها شکل میگرفتند و آیندهها نوشته میشدند. لبخندش عمیقتر شد؛ هاگوارتز همچنان در جریان بود، و سالازار در قلب آن.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] پروژه بازسازی هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:39
از: رنجت خستهام
پستها:
273
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

انسانیت!
آیلین هرگز نمیفهمید چرا در هاگوارتز، این را درس نمیدهند. چرا دانشآموزان نباید میفهمیدند که خودشان تنها افراد مهم این عالم نیستند؟ میدانست نظام آموزشی هاگوارتز چه چیزی تحویل میدهد: موجوداتی همهچیز دان؛ لیکن بی شور و شعور.
مردمی که گونههای خاص انسانی را پس میزدند؛ تفریحشان حرفهای بیارزش بود و با خیال راحت، هر فرد متفاوتی را طعن و لعن میکردند، حاصل همین نظام بودند.
با یادآوری این که چهگونه سالازار اسلیترین را برای تاسیس کلاسش قانع کرده بود. استدلالهای زیادی رو کرد؛ لیکن این جمله، شاهکلیدش به شمار میآمد:
ـ بهتر نیست بچهها یاد بگیرن که خوب بودن، مترادف با مثل همه بودن نیست؟
معجون آبی جوشان ضد توهم را نوشید تا سر کلاسش، گرفتار اوهام نشود. کتاب درسی را نگاه کرد؛ کتابی با جلد چرمی آبی که در قسمت نویسندهاش نوشته بودند: آیلین پرینس ـ اسنیپ. خودش گفته بود بر صفحه اول کتابش بنویسند:
ـ امتحان این کتاب، با خواندن ذهن دانش آموز به طور مستمر صورت میگیرد.
وارد کلاسش شد. پردهها را کشیده بود؛ هرگز از نور زیاد خوشش نمیآمد. یک گلدان با یک گل نرگس پژمرده، یگانه زینت کلاس بود.
پشت میزش نشست و منتظر ماند تا سیل دانشآموزان سرخ و سبز پوش به داخل روان شود. زمزمههای دانشآموزان را میشنید:
ـ شنیدم توهمیه.
ـ آره دیگه، مادر اسنیپ که باشی، معلومه یه مشکلی پیدا میکنی.
ـ قیافهش که مثل اون پسر بدذاتشه.
صدای آیلین زمزمهها را شکافت.
ـ ده امتیاز از گریفیندور و ده امتیاز از اسلیترین کم میشه. مطمئن باشید اگر همین حرفا رو درباره همکلاسی هاتون میزدین، بازم امتیاز کم میکردم.
برخاست.
ـ به برخی از شما یاد دادن خوب بودن یعنی داشتن دوستای زیاد، یه شغل تو وزارتخونه، غیبت و چرت و پرت گفتن تو روز و ورق بازی تو شب. تو این کلاس، شما چیزی فراتر از یک زندگی ساده و عادی رو یاد میگیرین، البته نه از نظر مادی!
چهره متعجب دانشآموزان را از نظر گذراند.
ـ شما یاد میگیرین فکر کنین و واقعا احساس کنین.
مکثی کرد.
ـ کتابهاتون رو باز کنین. درس امروز ما، پذیرش تفاوت هاست. نگاه انسانی به منزویها، غریبهها و کسایی که چیزهای به قول شما عجیب رو دوست دارن.
آیلین هرگز نمیفهمید چرا در هاگوارتز، این را درس نمیدهند. چرا دانشآموزان نباید میفهمیدند که خودشان تنها افراد مهم این عالم نیستند؟ میدانست نظام آموزشی هاگوارتز چه چیزی تحویل میدهد: موجوداتی همهچیز دان؛ لیکن بی شور و شعور.
مردمی که گونههای خاص انسانی را پس میزدند؛ تفریحشان حرفهای بیارزش بود و با خیال راحت، هر فرد متفاوتی را طعن و لعن میکردند، حاصل همین نظام بودند.
با یادآوری این که چهگونه سالازار اسلیترین را برای تاسیس کلاسش قانع کرده بود. استدلالهای زیادی رو کرد؛ لیکن این جمله، شاهکلیدش به شمار میآمد:
ـ بهتر نیست بچهها یاد بگیرن که خوب بودن، مترادف با مثل همه بودن نیست؟
معجون آبی جوشان ضد توهم را نوشید تا سر کلاسش، گرفتار اوهام نشود. کتاب درسی را نگاه کرد؛ کتابی با جلد چرمی آبی که در قسمت نویسندهاش نوشته بودند: آیلین پرینس ـ اسنیپ. خودش گفته بود بر صفحه اول کتابش بنویسند:
ـ امتحان این کتاب، با خواندن ذهن دانش آموز به طور مستمر صورت میگیرد.
وارد کلاسش شد. پردهها را کشیده بود؛ هرگز از نور زیاد خوشش نمیآمد. یک گلدان با یک گل نرگس پژمرده، یگانه زینت کلاس بود.
پشت میزش نشست و منتظر ماند تا سیل دانشآموزان سرخ و سبز پوش به داخل روان شود. زمزمههای دانشآموزان را میشنید:
ـ شنیدم توهمیه.
ـ آره دیگه، مادر اسنیپ که باشی، معلومه یه مشکلی پیدا میکنی.
ـ قیافهش که مثل اون پسر بدذاتشه.
صدای آیلین زمزمهها را شکافت.
ـ ده امتیاز از گریفیندور و ده امتیاز از اسلیترین کم میشه. مطمئن باشید اگر همین حرفا رو درباره همکلاسی هاتون میزدین، بازم امتیاز کم میکردم.
برخاست.
ـ به برخی از شما یاد دادن خوب بودن یعنی داشتن دوستای زیاد، یه شغل تو وزارتخونه، غیبت و چرت و پرت گفتن تو روز و ورق بازی تو شب. تو این کلاس، شما چیزی فراتر از یک زندگی ساده و عادی رو یاد میگیرین، البته نه از نظر مادی!
چهره متعجب دانشآموزان را از نظر گذراند.
ـ شما یاد میگیرین فکر کنین و واقعا احساس کنین.
مکثی کرد.
ـ کتابهاتون رو باز کنین. درس امروز ما، پذیرش تفاوت هاست. نگاه انسانی به منزویها، غریبهها و کسایی که چیزهای به قول شما عجیب رو دوست دارن.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/06/21
تولد نقش: 1404/07/14
آخرین ورود: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 03:23
از: بارو(the Barrow)
پستها:
21

با چهرهای درهم از غم، وارد مدرسه قدیمیاش شد.
مدرسهای که هفت سال را درونش تحصیل کرده بود، زندگی کرده بود و خاطرات فراموش نشدنیای از آن داشت، اکنون مخروبهای بیش نبود.
به سمت زمین کوییدیچ حرکت کرد.
خاطرات، مثل سیلی به ذهنش جاری شد، سال اول که هری به عنوان جوانترین جستجوگر قرن در این زمین بازی کرده بود، وقتی که به عنوان دروازهبان بازی کرده بود و اولین برد با حضورش در تیم.
خاطرات را پس زد و شروع به کار کرد.
چوبدستیاش را بیرون کشید و به سمت زمین گرفت و وردی اجرا کرد.
از محلی که چوبدستیش به زمین وسل میشد، چمنهایی رنگی روییدند و گسترش یافتند تا آن که زمین کوییدیچ پر از چمن بود.
***********دو ساعت بعد.
با خوشحالی به زمین کوییدیچ خیره شد که کاملا سالم و مثل روز اول شده بود.
پساز عرضیابی زمین و مطمعن شدن از سالم بودن آن، چرخید و از هاگوارتز خارج شد.
مدرسهای که هفت سال را درونش تحصیل کرده بود، زندگی کرده بود و خاطرات فراموش نشدنیای از آن داشت، اکنون مخروبهای بیش نبود.
به سمت زمین کوییدیچ حرکت کرد.
خاطرات، مثل سیلی به ذهنش جاری شد، سال اول که هری به عنوان جوانترین جستجوگر قرن در این زمین بازی کرده بود، وقتی که به عنوان دروازهبان بازی کرده بود و اولین برد با حضورش در تیم.
خاطرات را پس زد و شروع به کار کرد.
چوبدستیاش را بیرون کشید و به سمت زمین گرفت و وردی اجرا کرد.
از محلی که چوبدستیش به زمین وسل میشد، چمنهایی رنگی روییدند و گسترش یافتند تا آن که زمین کوییدیچ پر از چمن بود.
***********دو ساعت بعد.
با خوشحالی به زمین کوییدیچ خیره شد که کاملا سالم و مثل روز اول شده بود.
پساز عرضیابی زمین و مطمعن شدن از سالم بودن آن، چرخید و از هاگوارتز خارج شد.
افرادی که لایک کردند
دلت برای مردهها نسوزه؛ دلت برای زندهها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زندهاند.
پروفسور دامبلدور.
پروفسور دامبلدور.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/21
تولد نقش: 1404/04/22
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 03:38
از: درون عمیق ترین افکارم
پستها:
298
شغل
ساحره سرشمار

جینی ارام به سمت مدرسه قدیمی اش رفت. جایی که در گذشته سرشار از زندگی بود ولی بعد از اتفاقات اخیر، بخش هاییش فروریخته و اوار شده بود.
به او گفته بودند میتواند در بازسازی ان نقشی را ایفا کند. به همین دلیل او الان انجا بود.
جینی ارام پایش را درون قلعه گذاشت و نگاهی به اطراف کرد. بخش های زیادی از ساختمان خراب شده بود ولی اسکله ی اصلی هنوز سالم بود.
وقت ان رسیده بود که تصمیم بگیرد می خواهد کجا را بازسازی کند که این موضوع زیاد هم سخت نبود، او دلش می خواست در ساخت کتابخانه نقش داشته باشد، انجا جایی بود که همیشه با اغوش باز او را راهنمایی کرده بود. ولی افسوس که فرد دیگری در حال انجام این کار بود.
ارام درون قلعه شروع کرد به قدم زدن و همزمان در فکر این بود که چگونه به بازسازی قلعه کمکش کند.
به یاد مواقعی افتاد که مسئول کتابخانه شب ها کتاب خانه را می بست و او را بیرون می کرد. به یاد مواقعی افتاد که به شدت نیازمند کتاب بود ولی کتابخانه بسته بود و او نمی توانست واردش شود.
فکری به سرش زد. به طرف تالار گریفیندور حرکت کرد. درون تالار تقریبا سالم بود ولی ایده او این نبود. به سمت یک دیوار خالی حرکت کرد و وردی خواند.
دری روبرویش ظاهر شد. او در را باز کرد و وارد ان اتاقی که به وجود اورده بود شد.
اتاق بزرگ بود و پر از قفسه های کتابی که تا لبالب پر کتاب بودند.
جینی لبخندی زد. کارش را درست انجام داده بود، ارام به سمت دیگر تالار ها رفت و انجا هم کتابخانه ای مخصوص ان گروه بنا کرد.
بعد ارام از قلعه خارج شد، حس رضایت را درون خودش حس کرد. قلعه هنوز ویران شده بود ولی او به قلعه فکر نمی کرد، او به جادواموزانی فکر می کرد که بهشان دسترسی به کتابخانه در شب هارا داده بود. او کارش را با موفقیت به اتمام رسانده بود.
به او گفته بودند میتواند در بازسازی ان نقشی را ایفا کند. به همین دلیل او الان انجا بود.
جینی ارام پایش را درون قلعه گذاشت و نگاهی به اطراف کرد. بخش های زیادی از ساختمان خراب شده بود ولی اسکله ی اصلی هنوز سالم بود.
وقت ان رسیده بود که تصمیم بگیرد می خواهد کجا را بازسازی کند که این موضوع زیاد هم سخت نبود، او دلش می خواست در ساخت کتابخانه نقش داشته باشد، انجا جایی بود که همیشه با اغوش باز او را راهنمایی کرده بود. ولی افسوس که فرد دیگری در حال انجام این کار بود.
ارام درون قلعه شروع کرد به قدم زدن و همزمان در فکر این بود که چگونه به بازسازی قلعه کمکش کند.
به یاد مواقعی افتاد که مسئول کتابخانه شب ها کتاب خانه را می بست و او را بیرون می کرد. به یاد مواقعی افتاد که به شدت نیازمند کتاب بود ولی کتابخانه بسته بود و او نمی توانست واردش شود.
فکری به سرش زد. به طرف تالار گریفیندور حرکت کرد. درون تالار تقریبا سالم بود ولی ایده او این نبود. به سمت یک دیوار خالی حرکت کرد و وردی خواند.
دری روبرویش ظاهر شد. او در را باز کرد و وارد ان اتاقی که به وجود اورده بود شد.
اتاق بزرگ بود و پر از قفسه های کتابی که تا لبالب پر کتاب بودند.
جینی لبخندی زد. کارش را درست انجام داده بود، ارام به سمت دیگر تالار ها رفت و انجا هم کتابخانه ای مخصوص ان گروه بنا کرد.
بعد ارام از قلعه خارج شد، حس رضایت را درون خودش حس کرد. قلعه هنوز ویران شده بود ولی او به قلعه فکر نمی کرد، او به جادواموزانی فکر می کرد که بهشان دسترسی به کتابخانه در شب هارا داده بود. او کارش را با موفقیت به اتمام رسانده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است



نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

بازسازی زیرزمینهای ارواح هاگوارتز پاسخ مارکوس فنویک به سالازار اسلیترین
سالازار
تو از من خواستی بخشی از هاگوارتز را بازسازی کنم؛نه به معنای تعمیر سادهی دیوارها یا رنگآمیزی دوبارهی راهروها،بلکه به معنای دمیدن روح تازهای در کالبد کهنهی این قلعه.
و من، بیدرنگ، به تاریکترین بخشهای این خانه فکر کردم؛زیرزمینهای فراموششدهای که ارواح در آن به سر میبرند،جاهایی که نفسشان هنوز در خلوت دیوارها سنگینی میکند.
ارواح هاگوارتز، هرکدام نشانی از قصهای گنگ و ناگفتهاند.میرتل، جادوگر خاکستری، و صدها روح سرگردان دیگر،هرکدام غبار خاطراتی هستند که سالهاست پشت پردههای مخفی قلعه خاک میخورند.
آنها آنقدر زندهاند که نمیتوانند رها شوند،و آنقدر مردهاند که نمیتوانند ادامه دهند.
سالازار پرسید:
_مارکوس، چرا زیرزمین؟ چرا آنجا که دیگران ترجیح میدهند نروند؟
_ زیرزمین، نه تنها یک مکان، که یک مفهوم است.جایی ست که خاطره و سایهها با هم آمیختهاند.آنجا تنها جای هاگوارتز است که حقیقت، بیملاحظه و ناخوشایند، بروز میکند.من میخواهم بازسازیام آنها را رها کند، نه آنکه آنها را به سکون بازگرداند.
در هر اتاق، به جای پاک کردن سایهها، آنها را برجسته کردم.دیوارها را با طلسمهایی پوشاندم که صدای ناواضح نجواهای ارواح را حفظ کنند،
تا هر کس پا در این فضاها میگذارد، صدای اندوه و امید آنها را بشنود.
سقف را بلند نکردم،اما تاریکی را چنان متراکم ساختم که کسی نتواند از آن گریخت.
نور کمسویی که از شکاف دیوارها تابیده، همچون نور شمعی درون شب،با هر لحظه بیشتر به مرز بین واقعیت و وهم نزدیک میشود.
سالازار گفت:
_تو نه بازسازی، بلکه احیا میکنی. اما چگونه این احیا، بازسازی میشود؟
_بازسازی یعنی دادن زندگی به چیزی که به نظر مرده است،اما من زندگی نمیدهم، بلکه ارواح را به گفتوگویی دعوت میکنم.
هر دیوار، هر گوشه، باید داستان خودش را بگوید.
باید مخاطب را وادار کند که به گذشته نگاه کند، اما در عین حال، در خود بیندیشد.
من بازسازی نمیکنم، بلکه پل میسازم بین این دنیا و آنجهان،تا زندگی و مرگ، یکدیگر را نفی نکنند، بلکه در کنار هم به رقص درآیند.
آنجا که میرتل بیقرار هر از گاهی در راهرو میپیچد،من اتاقی ساختم که صدایش را در تالار به وضوح بازتاب دهد،تا ترسش نه فقط فریاد یک روح، بلکه انعکاسی از ترس هر جادوگر جوان باشد.
اتاق جادوگر خاکستری، جایی که زمان گویی ایستاده و فریادهایش در سنگها خفه شده،با طلسمهایی احاطه شد که سکوتاش را نه خاموش، بلکه بزرگتر میکنند؛سکوتی که شاید پرمعناترین صدای هاگوارتز باشد.
سالازار پرسید:
_آیا این کار تو برای دانشآموزان امید است یا هشدار؟
_این نه امید است، نه ناامیدی.
این حقیقت است، خالص و بیپرده.
اگر کسی میخواهد در هاگوارتز زندگی کند،باید ارواح را در آغوش بگیرد،نه به عنوان داستانهای قدیمی، بلکه به عنوان بخش جداییناپذیر از خانهاش.
این بازسازی من است؛نه بازسازی زیبا و تمیز، بلکه بازسازی سایهها، دردها و یادگاریهایی که هنوز زندهاند.
بازسازی پلهای نامرئی بین زندگی و مرگ، گذشته و حال، روشنایی و تاریکی.
سالازار
تو خواستی قلعهای بسازیم که هر کس بخشی از آن باشد.من ساختم اتاقهایی که هر کس بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
اتاقهایی که ترسهایش را در آینه ببیند و شاید، فقط شاید، کمی از آنها عبور کند.
مارکوس فنویک
آنکه در سایههای هاگوارتز زندگی میکند، و سایهها را به خانه بازمیگرداند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/4/10 4:11:46
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

واکنش سالازار اسلیترین به ایدههای دانش آموزان برای بازسازی هاگوارتز (4)
ترزا مککینز :
در همان لحظاتی که ایوانا مشغول کار بود، سالازار اسلیترین از دور وارد زمین شد. نگاهش روی قلعه نوسازیشده و چمنهای تازه کشیدهشده چرخید و با اخم به همهچیز خیره شد؛ انگار این "بازسازی" چیزی جز زخم روی غرورش نبود. به سمت رختکن رفت، ردای بلندش در باد کشیده میشد. وقتی صدای چکشکاریهای ایوانا را شنید، در را باز کرد و با نگاهی سرد گفت:
– واقعاً؟ بازسازی قلعه هنوز تموم نشده، اونوقت تو تصمیم گرفتی جاروها رو نجات بدی؟
اما لحظهای بعد، چشمش به نقشه روی زمین افتاد. سکوت کرد. خم شد. خط به خط طراحی را نگاه کرد. برای چند ثانیه لبهایش را محکم روی هم فشار داد و بعد، با لحنی که بیشتر از تمسخر، رنگی از تأیید در آن بود، زمزمه کرد:
– عجیب که هست... اما کاربردی هم هست. ادامه بده.
و بیآنکه حرفی دیگر بزند، رفت.
--------
هلگا هافلپاف :
سالازار نگاهش را دنبال کرد، آنطور که هلگا با آرامش از پلههای شکسته بالا میرفت، گویی هیچچیز نمیتوانست او را از تعادل بیرون بکشد. چیزی در کلماتش بود که هنوز در ذهن سالازار طنین میانداخت؛ نه فقط مفهوم حرفها، بلکه سادگیشان. او از قدرت حرف نمیزد، از اتحاد یا سلطهجویی هم نه. از غذا حرف میزد. از میزهایی که باید آماده میشدند، نه برای جنگ یا نبرد، بلکه برای بودن کنار هم. و اینهمه، بیاندازه غیرمنطقی و در عین حال عجیبترین شکل عقلانیت بود که سالازار دیده بود.
او وارد سرسرای نیمهویران شد و برای لحظهای همانجا ایستاد. هوای آغشته به گرد و خاک، نور خاکستری که از پنجرهی شکسته وارد میشد، و سکوتی که فقط با صدای قدمهای هلگا شکسته میشد. همهی اینها را بهخاطر سپرد. نه فقط چون باید ساختمان را بازسازی میکردند، بلکه چون خودش باید تصمیمی سختتر از همیشه میگرفت. اینکه آیا میخواهد دوباره اجازه بدهد این زن، با مهربانیِ خستهنشدنیاش، در دل این خرابه جایی داشته باشد یا نه.
در دلش جنگی کوتاه رخ داد. نه از آن جنگهایی که با چوبدستی یا طلسم تعیین میشوند، بلکه از آن نوع درگیریهایی که در عمق وجود شکل میگیرند؛ جایی که غرور با خاطره، منطق با خستگی، و انزوا با تمایل به پذیرفته شدن در تقابلند. برای لحظهای کوتاه، صدایی در ذهنش زمزمه کرد که شاید هلگا حق دارد. شاید لازم نیست همیشه همه چیز، به قیمت کنار زدن دیگری ساخته شود. شاید...
دستش را به ستون شکستهای تکیه داد. نگاهش به رد پای هلگا افتاد که به سمت پلهها میرفت. عمیقترین نفس آن صبح را کشید و در دل گفت:
- اگر قرار باشد دوباره بنا کنیم، باید تصمیم بگیرم که چه چیزی را بنا خواهم کرد. دیوارها؟ یا پلها؟
--------
ریگولوس بلک :
سالازار اسلیترین، همانطور که در گوشهی تاریک راهرو ایستاده بود و از دور تغییرات اتاق را زیر نظر داشت، در دلش چیزی بین انزجار و تحسین پیچوتاب میخورد. آن پسر جوان — ریگولوس — با آن لحن مؤدب و آن سر پر از آرمانهای پوچ، موفق شده بود که به شکلی غیرقابلباور او را قانع کند. نه با چربزبانی، بلکه با منطق. منطق! همان ابزاری که سالازار همیشه مدعی بود مالک بیرقیبش است. حالا اما، چیزی شبیه به منطق، از دهان وارثی که کتابهای ماگل را ورق میزد بیرون آمده بود و سالازار را در موقعیتی قرار داده بود که خودش را در حال نگاه کردن به دیواری آبی و گلدانی از نرگس بیابد.
با گامهایی کند به سمت درِ نیمهباز اتاق رفت. بوی ملایم گل، به طرز عجیبی غریبه و ناآشنا بود. فضای اتاق آنقدر آرام و بیدغدغه به نظر میرسید که گویی هیچگاه اندوه یا اضطرابی در دنیا وجود نداشته است. روی کاغذِ چسباندهشده به در خواند: «قضاوت نخواهید شد.» لبخند سردی بر لبش نشست. قضاوت، از نگاه او، ابزار بقا بود. چگونه ممکن است آموزش دیدن، رشد کردن، و پیشرفت کردن، بدون سنجش و بدون قضاوت؟ اما با این حال، گوشهای از ذهنش — شاید همان گوشهای که زمانی جوان، جستوجوگر و پُر امید بود از تماشای این فضای عجیب و ناآشنا، احساس آرامش مبهمی کرد. نه آرامشی شیرین، بلکه مانند دیدن رؤیایی از زمانی که دیگر برنگشته است.
به آرامی وارد اتاق شد و نگاهی به تصویر غروب دریا انداخت. سالها پیش، در کودکی، او و هلگا و روونا و گودریک، برای نخستینبار از خانههایشان جدا شده بودند و کنار دریایی واقعی اردو زده بودند. آن غروب، رنگی شبیه همین داشت. شاید ریگولوس این را نمیدانست، اما ناخودآگاه، انگشت بر زخمی قدیمی گذاشته بود. سالازار لحظهای ایستاد. سپس برگشت، بیآنکه حرفی بزند.
در دلش، صدایی آرام گفت:
- اگر قرار باشد این نسل، راهی تازه را امتحان کند... شاید وظیفهی من این نباشد که سد شود. شاید باید فقط نظارهگر باشم. حداقل برای مدتی کوتاه...
--------
نارسیسا بلک :
در تالارهای تاریک و فراموششدهی هاگوارتز، جایی که نور کمفروغ شمعها بر دیوارهای سنگی لرزشی محو میانداخت، صدای آرام قدمهای نارسیسا بلک طنین انداخت. او آرام و با وقار از میان گذرگاهها عبور میکرد، چهرهاش مصمم، نگاهش دوردست. پس از ماهها کار مداوم، بالاخره بخشی از رویاهایش تحقق یافته بود. هاگوارتز، خانهی قدیمی جادو، بار دیگر پذیرای نگاهی متفاوت به جادوی سیاه شده بود؛ نگاهی که از نفرت و ظلم عبور کرده و به سوی شناخت، هنر و هویت گام برداشته بود.
سالازار، از دور نظارهگر تلاشهای او بود. با آنکه هیچگاه علاقهای به دخالت مستقیم در ماموریت نارسیسا نداشت، اما پیشرفتهایی که با جدیت نارسیسا انجام میگرفت، نمیتوانست از نظرش دور بماند. موزهی جادوی سیاه، لباسی که هر درز آن با رمزهای باستانی دوخته شده بود، و کلاسی که سکوت سنگینش با زمزمههای احترامآمیز شاگردان به گذشته شکسته میشد، همگی گواه تعادلی تازه بودند؛ تعادلی میان قدرت و خرد، میان گذشته و آینده.
نارسیسا حالا دیگر صرفاً یک آموزگار یا مجری ایدهای انقلابی نبود. او حامل مفهومی جدید شده بود؛ اینکه جادوی سیاه را میتوان آموخت، نه برای سلطه، بلکه برای شناخت. میتوان به آن احترام گذاشت، بدون آنکه در سایهاش پنهان شد. او به شاگردانش آموخت که تاریکی را تنها میتوان با درک آن مهار کرد، نه با انکار. در چشمهای او، بازتاب نسلی دیده میشد که دیگر از دانستن نمیترسید، از گذشته فرار نمیکرد، و تاریخ را بخشی از حقیقت خود میدانست.
و سالازار، با آن نگاه سخت و آن ذهن همیشه سنجشگر، تنها یک جمله گفت که از سالها سکوت و هزاران واژه نانوشته غنیتر بود:
- تو جادو را با شکوهی تازه زنده کردی، نارسیسا. و این، بزرگترین جادوی تمام دوران است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

نارسیسا بلک، با قلبی پر از اشتیاق و اراده، در اتاقی تاریک و مرموز در هاگوارتز نشسته بود. دیوارها با تابلوهای قدیمی و جادوگران بزرگ تزئین شده بودند، و نور شمعها به آرامی در فضا میرقصید. او به فکر بازسازی هاگوارتز و احیای جادوی سیاه بود. در ذهنش، تصاویری از یک مدرسه پر از جادو و قدرت شکل میگرفت.
سالازار اسلیترین، با چهرهای جدی و پر از حکمت، به او نگاه میکرد. او به خوبی میدانست که نارسیسا از خانوادهای با تاریخچهی غنی و افتخارآمیز میآید. "نارسیسا، تو باید این ایدهها را به واقعیت تبدیل کنی. جادوی سیاه، هنری اصیل است که باید در هاگوارتز رواج یابد. این هنر باید در دل دانشآموزان جوان زنده شود."
نارسیسا با اشتیاق پاسخ داد: "بله، سالازار! من میخواهم جادوی سیاه را به عنوان یک هنر اصیل معرفی کنم. باید موزهای از عتیقههای سیاه درست کنم، جایی که دانشآموزان بتوانند تاریخ و زیبایی این هنر را ببینند و بشناسند."
سالازار با نگاهی پر از تحسین به او گفت: "این ایده عالی است. همچنین، روپوشهای مخصوص جادوی سیاه باید طراحی و دوخته شوند. این روپوشها نه تنها نماد قدرت و افتخار خواهند بود، بلکه به دانشآموزان هویت خواهند بخشید."
نارسیسا با هیجان ادامه داد: "و کلاسهای جادوی سیاه! ما باید دورههایی برگزار کنیم که در آنها دانشآموزان با جادوهای سیاه آشنا شوند و مهارتهای لازم را بیاموزند. این کلاسها باید به گونهای طراحی شوند که دانشآموزان احساس کنند که بخشی از یک سنت بزرگ و باستانی هستند."
سالازار با نگاهی عمیق به او گفت: "بسیار خوب، نارسیسا. تو باید این طرحها را اجرا کنی. اما به یاد داشته باش، جادوی سیاه تنها برای قدرت نیست، بلکه باید با مسئولیت و احترام به تاریخ آن استفاده شود."
نارسیسا با سر تایید کرد و احساس کرد که یک بار دیگر به هدفش نزدیکتر شده است. او میدانست که این کار نه تنها به او بلکه به تمام جادوگران و جادوگران آینده کمک خواهد کرد تا به جادوی سیاه افتخار کنند و آن را به عنوان بخشی از هویت خود بپذیرند.
روزها و شبها گذشت و نارسیسا با تمام توان خود به اجرای طرحهایش پرداخت. او با طراحان و خیاطان همکاری کرد تا روپوشهای مخصوص جادوی سیاه را طراحی کنند. این روپوشها با جزئیات زیبا و نمادهای جادویی تزئین شده بودند و به دانشآموزان احساس قدرت و افتخار میدادند.
موزهی عتیقه سیاه نیز به زودی شکل گرفت. دیوارهای آن با آثار هنری و جادوهای قدیمی تزئین شده بودند و دانشآموزان میتوانستند از نزدیک با تاریخ جادوی سیاه آشنا شوند. این موزه به محلی برای یادگیری و الهام تبدیل شد و دانشآموزان را به جستجوی بیشتر در دنیای جادو ترغیب کرد.
کلاسهای جادوی سیاه نیز با استقبال بینظیری روبهرو شد. نارسیسا با شور و شوق به تدریس پرداخت و به دانشآموزان نشان داد که چگونه میتوانند از جادوی سیاه به عنوان ابزاری برای ایجاد زیبایی و قدرت استفاده کنند. او به آنها آموخت که جادو تنها در قدرت نیست، بلکه در خلاقیت و هنر نیز نهفته است.
با گذشت زمان، هاگوارتز به مکانی تبدیل شد که در آن جادوی سیاه نه تنها به عنوان یک هنر بلکه به عنوان بخشی از فرهنگ و هویت جادوگران شناخته میشد. نارسیسا بلک، با اراده و اشتیاقش، نه تنها تاریخ جادوگری را تغییر داد، بلکه به نسلهای آینده یاد داد که جادوی سیاه میتواند هنری اصیل و زیبا باشد.
او با افتخار به کارهایش نگاه میکرد و میدانست که این تنها آغاز یک سفر بزرگ است. جادو، هنر و تاریخ در هاگوارتز زنده شده بود و او به عنوان یک پیشگام در این مسیر، به نسلهای آینده الهام میبخشید.
سالازار اسلیترین، با چهرهای جدی و پر از حکمت، به او نگاه میکرد. او به خوبی میدانست که نارسیسا از خانوادهای با تاریخچهی غنی و افتخارآمیز میآید. "نارسیسا، تو باید این ایدهها را به واقعیت تبدیل کنی. جادوی سیاه، هنری اصیل است که باید در هاگوارتز رواج یابد. این هنر باید در دل دانشآموزان جوان زنده شود."
نارسیسا با اشتیاق پاسخ داد: "بله، سالازار! من میخواهم جادوی سیاه را به عنوان یک هنر اصیل معرفی کنم. باید موزهای از عتیقههای سیاه درست کنم، جایی که دانشآموزان بتوانند تاریخ و زیبایی این هنر را ببینند و بشناسند."
سالازار با نگاهی پر از تحسین به او گفت: "این ایده عالی است. همچنین، روپوشهای مخصوص جادوی سیاه باید طراحی و دوخته شوند. این روپوشها نه تنها نماد قدرت و افتخار خواهند بود، بلکه به دانشآموزان هویت خواهند بخشید."
نارسیسا با هیجان ادامه داد: "و کلاسهای جادوی سیاه! ما باید دورههایی برگزار کنیم که در آنها دانشآموزان با جادوهای سیاه آشنا شوند و مهارتهای لازم را بیاموزند. این کلاسها باید به گونهای طراحی شوند که دانشآموزان احساس کنند که بخشی از یک سنت بزرگ و باستانی هستند."
سالازار با نگاهی عمیق به او گفت: "بسیار خوب، نارسیسا. تو باید این طرحها را اجرا کنی. اما به یاد داشته باش، جادوی سیاه تنها برای قدرت نیست، بلکه باید با مسئولیت و احترام به تاریخ آن استفاده شود."
نارسیسا با سر تایید کرد و احساس کرد که یک بار دیگر به هدفش نزدیکتر شده است. او میدانست که این کار نه تنها به او بلکه به تمام جادوگران و جادوگران آینده کمک خواهد کرد تا به جادوی سیاه افتخار کنند و آن را به عنوان بخشی از هویت خود بپذیرند.
روزها و شبها گذشت و نارسیسا با تمام توان خود به اجرای طرحهایش پرداخت. او با طراحان و خیاطان همکاری کرد تا روپوشهای مخصوص جادوی سیاه را طراحی کنند. این روپوشها با جزئیات زیبا و نمادهای جادویی تزئین شده بودند و به دانشآموزان احساس قدرت و افتخار میدادند.
موزهی عتیقه سیاه نیز به زودی شکل گرفت. دیوارهای آن با آثار هنری و جادوهای قدیمی تزئین شده بودند و دانشآموزان میتوانستند از نزدیک با تاریخ جادوی سیاه آشنا شوند. این موزه به محلی برای یادگیری و الهام تبدیل شد و دانشآموزان را به جستجوی بیشتر در دنیای جادو ترغیب کرد.
کلاسهای جادوی سیاه نیز با استقبال بینظیری روبهرو شد. نارسیسا با شور و شوق به تدریس پرداخت و به دانشآموزان نشان داد که چگونه میتوانند از جادوی سیاه به عنوان ابزاری برای ایجاد زیبایی و قدرت استفاده کنند. او به آنها آموخت که جادو تنها در قدرت نیست، بلکه در خلاقیت و هنر نیز نهفته است.
با گذشت زمان، هاگوارتز به مکانی تبدیل شد که در آن جادوی سیاه نه تنها به عنوان یک هنر بلکه به عنوان بخشی از فرهنگ و هویت جادوگران شناخته میشد. نارسیسا بلک، با اراده و اشتیاقش، نه تنها تاریخ جادوگری را تغییر داد، بلکه به نسلهای آینده یاد داد که جادوی سیاه میتواند هنری اصیل و زیبا باشد.
او با افتخار به کارهایش نگاه میکرد و میدانست که این تنها آغاز یک سفر بزرگ است. جادو، هنر و تاریخ در هاگوارتز زنده شده بود و او به عنوان یک پیشگام در این مسیر، به نسلهای آینده الهام میبخشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

ریگولوس پس از مطالعهی پنهانی کتابهای ماگل فراوان-البته ریگولوس زیاد از دنیای ماگلها خوشش نمیآمد؛ اما نمیتوانست از ادبیاتشان چشمپوشی کند.-، به این نتیجه رسیده بود که در برترین مدرسهی جادوگری جهان، جای یک اتاق مشاوه خالی است. جایی که جادوآموزان، بتوانند آزادانه از مسائلشان صحبت کنند و شخص زبدهای آنان را راهنمایی کند.
به سختی توانسته بود موافقت سالازار اسلیترین را جلب کند. در واقع کم مانده بود به جرم این ایدهی ماگلی، خوراک باسیلیسک شود؛ اما ریگولوس با استدلالهای فراوان او را ملتفت کرد که این ایده، با وجود ماگلی بودن بینهایت برای جادوآموزان مفید است. سالازار با وجود تمام تعصبات و خشونتطلبیاش، مرد منطقیای بود.
به هر حال، سالازار اتاقی در طبقهی دوم در اختیارش گذاشته بود تا آن را تبدیل به اتاق مشاوره کند. اول بایستی به ظاهر اتاق رسیدگی میکرد تا غنچههای پژمردهی هاگوارتز، در آن احساس آرامش کنند.
چوبدستیاش را با حرکتی شبیه به ضربه زدن تکان داد و بدون این که چیزی بر زبان آورد؛ اتاق را به رنگ آبی روشن درآورد. رنگ دریا و آسمان، رنگی که طبق روانشناسی تاثیری آرامشبخش داشت.
یک گلدان گل نرگس بر روی میز سفیدرنگ قرار داد؛ نه فقط به خاطر علاقهی شدیدش به گلها، بلکه به این خاطر که میدانست رایحهی گلها تاثیر مثبتی بر حال افراد دارد.
یک کاغذ پوستی به در چسباند که رویش نوشته شده بود:
جادوآموزان عزیز
به اتاق مشاوره هاگوارتز خوش آمدید.
اینجا میتوانید آزادانه هرچه در دل دارید بگویید و مطمئن باشید که قضاوت نخواهید شد.
به ترکیب آرامشبخشی که از آبی و سفید به وجود آورده بود نگریست. احساس میکرد جای یک اثر هنری خالی است. تصویری از غروب زیبای خورشید در کنار دریا به دیوار چسباند.
با رضایت به شاهکارش نگریست. اتاق را آراسته کرده بود و اما پیدا کردن مشاور؟ این را به مدیریت هاگوارتز واگذار میکرد. خودش صلاحیت این انتخاب را نداشت.
به سختی توانسته بود موافقت سالازار اسلیترین را جلب کند. در واقع کم مانده بود به جرم این ایدهی ماگلی، خوراک باسیلیسک شود؛ اما ریگولوس با استدلالهای فراوان او را ملتفت کرد که این ایده، با وجود ماگلی بودن بینهایت برای جادوآموزان مفید است. سالازار با وجود تمام تعصبات و خشونتطلبیاش، مرد منطقیای بود.
به هر حال، سالازار اتاقی در طبقهی دوم در اختیارش گذاشته بود تا آن را تبدیل به اتاق مشاوره کند. اول بایستی به ظاهر اتاق رسیدگی میکرد تا غنچههای پژمردهی هاگوارتز، در آن احساس آرامش کنند.
چوبدستیاش را با حرکتی شبیه به ضربه زدن تکان داد و بدون این که چیزی بر زبان آورد؛ اتاق را به رنگ آبی روشن درآورد. رنگ دریا و آسمان، رنگی که طبق روانشناسی تاثیری آرامشبخش داشت.
یک گلدان گل نرگس بر روی میز سفیدرنگ قرار داد؛ نه فقط به خاطر علاقهی شدیدش به گلها، بلکه به این خاطر که میدانست رایحهی گلها تاثیر مثبتی بر حال افراد دارد.
یک کاغذ پوستی به در چسباند که رویش نوشته شده بود:
جادوآموزان عزیز
به اتاق مشاوره هاگوارتز خوش آمدید.
اینجا میتوانید آزادانه هرچه در دل دارید بگویید و مطمئن باشید که قضاوت نخواهید شد.
به ترکیب آرامشبخشی که از آبی و سفید به وجود آورده بود نگریست. احساس میکرد جای یک اثر هنری خالی است. تصویری از غروب زیبای خورشید در کنار دریا به دیوار چسباند.
با رضایت به شاهکارش نگریست. اتاق را آراسته کرده بود و اما پیدا کردن مشاور؟ این را به مدیریت هاگوارتز واگذار میکرد. خودش صلاحیت این انتخاب را نداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

صبح زود بود. خورشید تازه از پشت کوهها بالا میاومد، نور طلایی رنگش از لابهلای درختهای جنگل ممنوع رد میشد و روی سطح دریاچهی لاجوردی پخش میشد. اما قلعهی هاگوارتز که روزی باشکوهترین سازهی دنیای جادوگری بود، حالا مثل یه روح سرگردون توی این منظرهی زیبا، نیمهویران ایستاده بود. دیوارهای ترکخورده، سقفهای شکسته، لکههای خون روی سنگفرشها... و سکوتی که هنوز از خاطرات اون شبهای تاریک و پر از فریاد حرف میزد.
دروازهی ورودی که روزی استوار و باشکوه بود، حالا چیزی جز چند تکه آهن شکسته نبود. شوالیههای سنگی که زمانی در کنار در ایستاده بودن، حالا خرد شده و بین تکههای دیوار گم شده بودن. حتی کلبهی هاگرید، که همیشه امن و گرم به نظر میرسید، چیزی جز خرابهای سوخته نبود.
هلگا، با قدمهای آرام و مطمئن، وارد ویرانهها شد. دستش رو روی یکی از دیوارهای شکسته گذاشت، انگار که میخواست حس کنه هاگوارتز هنوز نفس میکشه. هر قدمی که برمیداشت، خاطرات بیشتری به ذهنش هجوم میآورد. زمانی که این دیوارها تازه ساخته شده بودن، زمانی که همهی امیدها و آرزوهاشون رو توی سنگهای این قلعه جا گذاشته بودن. اما حالا...
صدای قدمهایی روی سنگریزهها پیچید. کسی نزدیک میشد. هلگا از قبل میدونست کیه.
سالازار اسلیترین، هنوز هم مثل قبل. محکم، بیاحساس، با چشمانی که انگار همهی دنیا رو دیده و از هیچچیزی شگفتزده نمیشه. به هلگا رسید ولی هیچکدوم متوقف نشدن و حرفی نزدن. مثل این که از قبل با هم قرار گذاشته باشن کنار همدیگه آروم آروم قدم زدن و به سمت خرابه های رویای مشترکشون رفتن.
بالاخره سالازار سکوت رو شکست و با تلخی گفت:
- چرا اینجایی؟ اونم تنها؟ فکر میکردم روشن کرده بودم که قراره خودم اینجا رو مدیریت کنم!
هلگا سرش رو بالا آورد و یه نگاهی به سالازار انداخت و یک لبخند گرم تحویلش داد:
- آره تنهام و کاملاً پیامت واضح بود.
همچنان به قدم زدن ادامه داد و به سمت در ورودی قلعه ای رفت که از همیشه خرابتر به نظر میرسید.
سالازار نمیفهمید. فکر می کرد مشخص کرده که قرار نیست کسی از اون سه نفر دخالتی توی کارش بکنن. اومدن هلگا این وقت صبح و اینجا چه معنیای میده؟ این زن هم که درست حرف نمیزنه و همیشه کوتاه ترین جواب ممکن رو میده!
- ببین اگه قراره دوباره همون اتفاق های قبل تکرار بشه و اول تو و بعد اون دو تا بیاین و...
هلگا ایستاد. لبخندش کمرنگ تر شد ولی هنوز وجود داشت. چند لحظه ای در چشمهای سالازار خیره نگاه کرد.
- من اینجام که فقط کمک کنم. اگه نمیخوای بهم بگو و همین الان میرم.
چند لحظه سکوت مطلق بینشون حکم فرما شد. حتی انگار صدای پرنده ها هم از جنگل ممنوع متوقف شد. فضای بینشون کمکم به سمت سردی میرفت و تنها چیزی که جلو سردتر شدنش رو میگرفت لبخند هلگا بود.
این بار سالازار بود که شروع به راه رفتن کرد و هلگا هم بلافاصله کنارش راه افتاد.
سالازار سری تکون داد و گفت:
- میدونم چی توی ذهنته. شما همیشه فکر کردین که خودتون سمت درستین و ما نه. اومدی که دوباره دست و پای ما رو ببندی، ولی این بار، دیگه قرار نیست چیزی جلو ما رو بگیره. اما اشتباه میکنی هلگا. الان دیگه اوضاع خیلی فرق کرده. همین الان که داریم حرف میزنیم نوادهی من داره تالار سیاه رو میسازه. دیگه قرار نیست اینجا مثل قبل باشه. الان دیگه همون قدری که بقیه جادوها ارزشمند شمرده میشن، به جادوی سیاه هم بها داده میشه. اینجا قراره همهی جادوها آموزش داده بشه. اتحاد و همبستگی و همدلی که تو سنگشو به سینه میزنی وقتی معنی پیدا میکنه که شما هم ما رو به رسمیت بشناسین. جادو قدرته و هر کسی مهارتش بالاتر باشه قدرت بیشتری هم داره. اینو یک بار برای همیشه قبول کنید.
به در ورودی قلعه رسیدن. پلههای جلوی درگاه، از وسط ترک برداشته بودن. درهای سنگین ورودی دیگه وجود نداشتن، انگار که یه موجود غولپیکر اونا رو از جا کنده باشه. سالازار ایستاد و به داخل نگاه کرد. سرسرای ورودی، که زمانی شکوهمندترین بخش قلعه بود، حالا یه فضای نیمهویران با سقفی شکسته بود. ردهای سوختگی هنوز روی سنگهای کف دیده میشد.
هلگا وارد شد و انگار که یک موجود نامرئی خطرناک اونجا خوابیده و نمیخواد بیدارش کنه، با صدای آرومی شروع به صحبت کرد:
- مخالفتی باهات ندارم.
چیزی توی این زن بود که سالازار نمیفهمید. هیچوقت نفهمیده بود. همیشه کوتاه، همیشه آرام، همیشه مطمئن. هیچوقت بحث نمیکرد. فقط یه جمله میگفت و یا میفهمیدی، یا نمیفهمیدی! و این واقعاً اعصابش رو خرد می کرد.
- میشه یه بار هم که شده درست و سر راست بهم جواب بدی؟
هلگا که یه نگاه دیگه به سرسرای ورودی انداخت، بعد با دقت بیشتری به چهرهی تقریباً خشمگین سالازار نگاه کرد و شروع به صحبت کرد:
- من نیومدم اینجا که دخالتی توی کارای تو یا بقیه بکنم. قطعاً میدونی من طرفدار رویکردهای تو و اطرافیانت به ویژه ولدمورت نیستم. دقیقاً هم درست گفتی که آرزوی من اتحاد و همدلی و زندگی مسالمت آمیزه. سالهاست که همین داستان تکرار میشه. آدمها میجنگن، میسازن، دوباره خراب میکنن، و دوباره از نو شروع میکنن. هیچوقت عوض نشده. و شاید هیچوقت هم تغییر نکنه. این چرخه به اندازه خود جادو سن داره. نه من و نه تو هم به هیچ روشی نمی تونیم جلوش رو بگیریم. برخلاف چیزی که ماها فکر میکنیم این چرخه الزاماً چیز بدی نیست. چون باعث میشه آدما یه چیزایی رو یاد بگیرن. آره من اگه لازم باشه از خودم و یا کسایی که به کمک نیاز دارن دفاع میکنم، ولی قبل از اون، الان وقت دوباره ساختنه! من اینجام که کمک کنم که بسازم.
سالازار تا حدی تحت تأثیر حرفهای هلگا قرار گرفته بود و حالا فکر می کرد که دیگه مشکلی نداره اگه هلگا بمونه و کمک کنه.
- اما وقتی که ساختن تموم بشه چی؟ اونوقته که خیلی اوضاع فرق میکنه. اونوقت آدما باید انتخاب های سخت تری بکنن!
هلگا چوبدستیش رو از جیب ردای قهوه ای رنگ ساده ش بیرون کشید. آستین هاش رو بالا زد و همینطور که به سمت راه پله ها حرکت می کرد با لحن خوشایندی گفت:
- برای همین باید مطمئن بشم که اون موقع غذاهای خوبی روی میزهای هاگوارتز باشه. چون هیچکس تا حالا نتونسته یه تصمیم عاقلانه بگیره، وقتی که شکمش خالیه! شرط میبندم که باز هم مثل دفعه اول هیچ کس به فکر آشپزخونه و غذا نبوده.
دروازهی ورودی که روزی استوار و باشکوه بود، حالا چیزی جز چند تکه آهن شکسته نبود. شوالیههای سنگی که زمانی در کنار در ایستاده بودن، حالا خرد شده و بین تکههای دیوار گم شده بودن. حتی کلبهی هاگرید، که همیشه امن و گرم به نظر میرسید، چیزی جز خرابهای سوخته نبود.
هلگا، با قدمهای آرام و مطمئن، وارد ویرانهها شد. دستش رو روی یکی از دیوارهای شکسته گذاشت، انگار که میخواست حس کنه هاگوارتز هنوز نفس میکشه. هر قدمی که برمیداشت، خاطرات بیشتری به ذهنش هجوم میآورد. زمانی که این دیوارها تازه ساخته شده بودن، زمانی که همهی امیدها و آرزوهاشون رو توی سنگهای این قلعه جا گذاشته بودن. اما حالا...
صدای قدمهایی روی سنگریزهها پیچید. کسی نزدیک میشد. هلگا از قبل میدونست کیه.
سالازار اسلیترین، هنوز هم مثل قبل. محکم، بیاحساس، با چشمانی که انگار همهی دنیا رو دیده و از هیچچیزی شگفتزده نمیشه. به هلگا رسید ولی هیچکدوم متوقف نشدن و حرفی نزدن. مثل این که از قبل با هم قرار گذاشته باشن کنار همدیگه آروم آروم قدم زدن و به سمت خرابه های رویای مشترکشون رفتن.
بالاخره سالازار سکوت رو شکست و با تلخی گفت:
- چرا اینجایی؟ اونم تنها؟ فکر میکردم روشن کرده بودم که قراره خودم اینجا رو مدیریت کنم!
هلگا سرش رو بالا آورد و یه نگاهی به سالازار انداخت و یک لبخند گرم تحویلش داد:
- آره تنهام و کاملاً پیامت واضح بود.
همچنان به قدم زدن ادامه داد و به سمت در ورودی قلعه ای رفت که از همیشه خرابتر به نظر میرسید.
سالازار نمیفهمید. فکر می کرد مشخص کرده که قرار نیست کسی از اون سه نفر دخالتی توی کارش بکنن. اومدن هلگا این وقت صبح و اینجا چه معنیای میده؟ این زن هم که درست حرف نمیزنه و همیشه کوتاه ترین جواب ممکن رو میده!
- ببین اگه قراره دوباره همون اتفاق های قبل تکرار بشه و اول تو و بعد اون دو تا بیاین و...
هلگا ایستاد. لبخندش کمرنگ تر شد ولی هنوز وجود داشت. چند لحظه ای در چشمهای سالازار خیره نگاه کرد.
- من اینجام که فقط کمک کنم. اگه نمیخوای بهم بگو و همین الان میرم.
چند لحظه سکوت مطلق بینشون حکم فرما شد. حتی انگار صدای پرنده ها هم از جنگل ممنوع متوقف شد. فضای بینشون کمکم به سمت سردی میرفت و تنها چیزی که جلو سردتر شدنش رو میگرفت لبخند هلگا بود.
این بار سالازار بود که شروع به راه رفتن کرد و هلگا هم بلافاصله کنارش راه افتاد.
سالازار سری تکون داد و گفت:
- میدونم چی توی ذهنته. شما همیشه فکر کردین که خودتون سمت درستین و ما نه. اومدی که دوباره دست و پای ما رو ببندی، ولی این بار، دیگه قرار نیست چیزی جلو ما رو بگیره. اما اشتباه میکنی هلگا. الان دیگه اوضاع خیلی فرق کرده. همین الان که داریم حرف میزنیم نوادهی من داره تالار سیاه رو میسازه. دیگه قرار نیست اینجا مثل قبل باشه. الان دیگه همون قدری که بقیه جادوها ارزشمند شمرده میشن، به جادوی سیاه هم بها داده میشه. اینجا قراره همهی جادوها آموزش داده بشه. اتحاد و همبستگی و همدلی که تو سنگشو به سینه میزنی وقتی معنی پیدا میکنه که شما هم ما رو به رسمیت بشناسین. جادو قدرته و هر کسی مهارتش بالاتر باشه قدرت بیشتری هم داره. اینو یک بار برای همیشه قبول کنید.
به در ورودی قلعه رسیدن. پلههای جلوی درگاه، از وسط ترک برداشته بودن. درهای سنگین ورودی دیگه وجود نداشتن، انگار که یه موجود غولپیکر اونا رو از جا کنده باشه. سالازار ایستاد و به داخل نگاه کرد. سرسرای ورودی، که زمانی شکوهمندترین بخش قلعه بود، حالا یه فضای نیمهویران با سقفی شکسته بود. ردهای سوختگی هنوز روی سنگهای کف دیده میشد.
هلگا وارد شد و انگار که یک موجود نامرئی خطرناک اونجا خوابیده و نمیخواد بیدارش کنه، با صدای آرومی شروع به صحبت کرد:
- مخالفتی باهات ندارم.
چیزی توی این زن بود که سالازار نمیفهمید. هیچوقت نفهمیده بود. همیشه کوتاه، همیشه آرام، همیشه مطمئن. هیچوقت بحث نمیکرد. فقط یه جمله میگفت و یا میفهمیدی، یا نمیفهمیدی! و این واقعاً اعصابش رو خرد می کرد.
- میشه یه بار هم که شده درست و سر راست بهم جواب بدی؟
هلگا که یه نگاه دیگه به سرسرای ورودی انداخت، بعد با دقت بیشتری به چهرهی تقریباً خشمگین سالازار نگاه کرد و شروع به صحبت کرد:
- من نیومدم اینجا که دخالتی توی کارای تو یا بقیه بکنم. قطعاً میدونی من طرفدار رویکردهای تو و اطرافیانت به ویژه ولدمورت نیستم. دقیقاً هم درست گفتی که آرزوی من اتحاد و همدلی و زندگی مسالمت آمیزه. سالهاست که همین داستان تکرار میشه. آدمها میجنگن، میسازن، دوباره خراب میکنن، و دوباره از نو شروع میکنن. هیچوقت عوض نشده. و شاید هیچوقت هم تغییر نکنه. این چرخه به اندازه خود جادو سن داره. نه من و نه تو هم به هیچ روشی نمی تونیم جلوش رو بگیریم. برخلاف چیزی که ماها فکر میکنیم این چرخه الزاماً چیز بدی نیست. چون باعث میشه آدما یه چیزایی رو یاد بگیرن. آره من اگه لازم باشه از خودم و یا کسایی که به کمک نیاز دارن دفاع میکنم، ولی قبل از اون، الان وقت دوباره ساختنه! من اینجام که کمک کنم که بسازم.
سالازار تا حدی تحت تأثیر حرفهای هلگا قرار گرفته بود و حالا فکر می کرد که دیگه مشکلی نداره اگه هلگا بمونه و کمک کنه.
- اما وقتی که ساختن تموم بشه چی؟ اونوقته که خیلی اوضاع فرق میکنه. اونوقت آدما باید انتخاب های سخت تری بکنن!
هلگا چوبدستیش رو از جیب ردای قهوه ای رنگ ساده ش بیرون کشید. آستین هاش رو بالا زد و همینطور که به سمت راه پله ها حرکت می کرد با لحن خوشایندی گفت:
- برای همین باید مطمئن بشم که اون موقع غذاهای خوبی روی میزهای هاگوارتز باشه. چون هیچکس تا حالا نتونسته یه تصمیم عاقلانه بگیره، وقتی که شکمش خالیه! شرط میبندم که باز هم مثل دفعه اول هیچ کس به فکر آشپزخونه و غذا نبوده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ایوانا باز هم طبق معمول آنقدر سرگرم کارهای مختلف شده بود که فراموش کرده بود خودش را به موقع برای بازسازی هاگوارتز برساند. وقتی رسید تقریبا همه چیز تمام شده بود. قلعه شبیه قبل شده بود. ایوانا به سرعت به سمت زمین کوییدیچ و رختکن دوید و در راه به خودش بد و بیراه میگفت:
- دخترهی حواس پرت! بازم که فراموش کردی و دیر رسیدی! ترزا که بهت گفته بود به زودی کار هاگوارتز تموم میشه و باید زود خودتو برسونی! چطور تونستی؟ وای! چرا اینقدر تو سر به هوایی؟!
ایوانا بالاخره به زمین کوییدیچ رسید. زمین مثل قبل شده بود. داخل رختکن رفت به امید این که کسی زودتر ایدههایش را انجام نداده باشد. وقتی در کمد جاروها را باز کرد دید که جاروها هنوز هم مثل قبل شکسته و داغون هستند. خوشحال بود که فرصت پیدا کرده تا ایدههایش را عملی کند. کاغذی را از ردایش بیرون آورد روی زمین پهن کرد. روی کاغذ طراحی ساعت دستگاهی برای تعمیر و نوسازی جاروها بود. ایوانا با خوشحالی مشغول ساختن دستگاهش شد.
- دخترهی حواس پرت! بازم که فراموش کردی و دیر رسیدی! ترزا که بهت گفته بود به زودی کار هاگوارتز تموم میشه و باید زود خودتو برسونی! چطور تونستی؟ وای! چرا اینقدر تو سر به هوایی؟!
ایوانا بالاخره به زمین کوییدیچ رسید. زمین مثل قبل شده بود. داخل رختکن رفت به امید این که کسی زودتر ایدههایش را انجام نداده باشد. وقتی در کمد جاروها را باز کرد دید که جاروها هنوز هم مثل قبل شکسته و داغون هستند. خوشحال بود که فرصت پیدا کرده تا ایدههایش را عملی کند. کاغذی را از ردایش بیرون آورد روی زمین پهن کرد. روی کاغذ طراحی ساعت دستگاهی برای تعمیر و نوسازی جاروها بود. ایوانا با خوشحالی مشغول ساختن دستگاهش شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج