بازسازی زیرزمینهای ارواح هاگوارتز پاسخ مارکوس فنویک به سالازار اسلیترین
سالازار
تو از من خواستی بخشی از هاگوارتز را بازسازی کنم؛نه به معنای تعمیر سادهی دیوارها یا رنگآمیزی دوبارهی راهروها،بلکه به معنای دمیدن روح تازهای در کالبد کهنهی این قلعه.
و من، بیدرنگ، به تاریکترین بخشهای این خانه فکر کردم؛زیرزمینهای فراموششدهای که ارواح در آن به سر میبرند،جاهایی که نفسشان هنوز در خلوت دیوارها سنگینی میکند.
ارواح هاگوارتز، هرکدام نشانی از قصهای گنگ و ناگفتهاند.میرتل، جادوگر خاکستری، و صدها روح سرگردان دیگر،هرکدام غبار خاطراتی هستند که سالهاست پشت پردههای مخفی قلعه خاک میخورند.
آنها آنقدر زندهاند که نمیتوانند رها شوند،و آنقدر مردهاند که نمیتوانند ادامه دهند.
سالازار پرسید:
_مارکوس، چرا زیرزمین؟ چرا آنجا که دیگران ترجیح میدهند نروند؟
_ زیرزمین، نه تنها یک مکان، که یک مفهوم است.جایی ست که خاطره و سایهها با هم آمیختهاند.آنجا تنها جای هاگوارتز است که حقیقت، بیملاحظه و ناخوشایند، بروز میکند.من میخواهم بازسازیام آنها را رها کند، نه آنکه آنها را به سکون بازگرداند.
در هر اتاق، به جای پاک کردن سایهها، آنها را برجسته کردم.دیوارها را با طلسمهایی پوشاندم که صدای ناواضح نجواهای ارواح را حفظ کنند،
تا هر کس پا در این فضاها میگذارد، صدای اندوه و امید آنها را بشنود.
سقف را بلند نکردم،اما تاریکی را چنان متراکم ساختم که کسی نتواند از آن گریخت.
نور کمسویی که از شکاف دیوارها تابیده، همچون نور شمعی درون شب،با هر لحظه بیشتر به مرز بین واقعیت و وهم نزدیک میشود.
سالازار گفت:
_تو نه بازسازی، بلکه احیا میکنی. اما چگونه این احیا، بازسازی میشود؟
_بازسازی یعنی دادن زندگی به چیزی که به نظر مرده است،اما من زندگی نمیدهم، بلکه ارواح را به گفتوگویی دعوت میکنم.
هر دیوار، هر گوشه، باید داستان خودش را بگوید.
باید مخاطب را وادار کند که به گذشته نگاه کند، اما در عین حال، در خود بیندیشد.
من بازسازی نمیکنم، بلکه پل میسازم بین این دنیا و آنجهان،تا زندگی و مرگ، یکدیگر را نفی نکنند، بلکه در کنار هم به رقص درآیند.
آنجا که میرتل بیقرار هر از گاهی در راهرو میپیچد،من اتاقی ساختم که صدایش را در تالار به وضوح بازتاب دهد،تا ترسش نه فقط فریاد یک روح، بلکه انعکاسی از ترس هر جادوگر جوان باشد.
اتاق جادوگر خاکستری، جایی که زمان گویی ایستاده و فریادهایش در سنگها خفه شده،با طلسمهایی احاطه شد که سکوتاش را نه خاموش، بلکه بزرگتر میکنند؛سکوتی که شاید پرمعناترین صدای هاگوارتز باشد.
سالازار پرسید:
_آیا این کار تو برای دانشآموزان امید است یا هشدار؟
_این نه امید است، نه ناامیدی.
این حقیقت است، خالص و بیپرده.
اگر کسی میخواهد در هاگوارتز زندگی کند،باید ارواح را در آغوش بگیرد،نه به عنوان داستانهای قدیمی، بلکه به عنوان بخش جداییناپذیر از خانهاش.
این بازسازی من است؛نه بازسازی زیبا و تمیز، بلکه بازسازی سایهها، دردها و یادگاریهایی که هنوز زندهاند.
بازسازی پلهای نامرئی بین زندگی و مرگ، گذشته و حال، روشنایی و تاریکی.
سالازار
تو خواستی قلعهای بسازیم که هر کس بخشی از آن باشد.من ساختم اتاقهایی که هر کس بخشی از خودش را در آن پیدا کند.
اتاقهایی که ترسهایش را در آینه ببیند و شاید، فقط شاید، کمی از آنها عبور کند.
مارکوس فنویک
آنکه در سایههای هاگوارتز زندگی میکند، و سایهها را به خانه بازمیگرداند.