تکرر صدای قدم گذاشتن روی برف های یخ زده کوهستان، هر بار بیشتر از قبل گوش های زاخاریاس را آزرده میکرد. صدای خشک و تیزی داشت که شاید شندیدن آن به مدت یک یا دو ساعت به این اندازه آزار دهنده نبود اما شنیدن آن به انداره ای که زمانش در این پیمایش از دست زاخاریاس در رفته بود روح را میخراشید. ساعت ها حرکت در سوز بادهای وحشی کوه های هالتی میتواند رنج جان کاهی را به همراه داشته باشد، ولی پیمودن این مسیر طولانی با دو تن از دوستان یعنی جعفر و امیلیا سختی سفر را نصف و دو چندان میکرد. حرف زدن بایکدیگر گذر زمان را آسان و قدم گذاشتن روی انبوهی از برف های یخ زده که صدای خرد شدنشان در زیر پا تا استخوان نفوذ میکرد را سخت تر مینمود.
هر سه سرکردان در جست و جوی معبدی زیرزمینی در دل کوهستان بودند که مکان آن را در بلند ترین قله ی کشور فنلاند تخمین زدند. درواقع امیلی و جعفر فقط برای حمایت از زاخاریاس آنجا حضور داشتند. البته احتمالا هدف اصلی جعفر گشت و گذار بود ولی به هر حال اونجا حضور داشت. از قرار معلوم وجدان امیلی نگذاشته بود که به عنوان یک پری زاد این دو کله خراب بزرگ را در این سفر تنها بگذارد. او که خود متصل به موجودات روحانی بود کاملا از خطر ارتباط با یک مخلوق باستانی آگاهی داشت. حضور او به عنوان کسی که در موارد بسیار کمیابی میتوانست حتی مرده را زنده کند احتمال شکست این ماموریت را کمتر میکرد. هرچند که معجزات او وابسته به لطف و خلق و خوی ارواح روحانی بود.
بالاخره این دوستان قدیمی پس از چند روز جست و جو در هوای مه آلود و زمستانی منطقه، ورودی غار مانند معبد را پیدا کردند. ورودی معبد مثل گودالی شیب دار در زمین فرو رفته بود. ابتدای آن دیوار هایی خاکی و زمین زیر پایشان کاملا با برگ پوشیده شده داشت. عجیب بود چون در آن ارتفاعات چیزی تحت عنوان درخت پیدا نمیشد. دشت مطلق بود. جلو تر رفتند. جعفر چوب دستی خود را روشن کرد و به داخل غار رفت تا از هوای سرد بیرون دور باشد. شعله ی کوچکی با جادو در نوک انگشتش ایجاد کرد و نزدیک صورتش گرفت تا پوستش را از یخزدگی نجات دهد. گاهی انقدر نزدیک میبرد به بخشی از سیبیلش کز میخورد.
- چرا باید وسط زمستون میومدیم بِرار؟
- چون فقط وسط زمستون میشه این معبدو پیدا کرد.
- جان من برار؟
- آره جان تو... برار.
- برار هر کاری میخوای بکنی بکن؛ ادای من یکی رِ تو این سرما درنیار.
امیلیا با دست های باریکش ضربه ای محکم به هردویشان زد و هر کدام را حد اقل یک متر به جلو هل داد.
- انقد وقت تلف نکنین. هر کاری لازمه بکن زاخار. بهتره هرچه زود تر از اینجا بریم. حس خوبی به اینجا ندارم.
- برای چی؟
- چون همه ی موجوداتی که ما بهشون پسوند باستانی میدیم خوب نیستن. بعضیا شون خیلی بدن... و ترسناک...
- باشه، بزن بریم.
در غار جلوتر رفتند. رفته رفته تونل تنگ و ترشی که در آن قدم میزدند بزرگ تر میشد. حتی دیوار ها دیگر گلی نبودند. سنگی بودند. جلو تر حتی زمین غار سنگ فرش شده بود. هرچه در غار جلو تر میرفتند هوا سنگین تر میشد. افزایش تراکم حضور جادو کاملا قابل احساس بود. حتی شاید برای جادوگرانی که در این زمینه متخصص نبودند هم امکانپذیر میبود. بعد از چند دقیقه ی کوتاه خطوط نمادینی روی دیوار ها ظاهر شدند. حروفی باستانی.
و درخت. چندین درخت با فاصله ای یکسان روبروی یکدیگر صف کشیده بودند و به تالار کوچکی منتهی میشدند. سکوی گردی در وسط آن قرار داده شده بود و فضای تالار را درخشش میوه های آبی رنگ کوچکی که از درختان دور سکو آویزان بودند روشن کرده بود. زاخاریاس کوله پشتی و شنل پوستی سنگینش را در آورد و به زمین گذاشت. هوای داخل تالار به نسبت یخبندان بیرون ملایم بود.
زاخاریاس جلو رفت و دقیقا وسط سکو نشست. امیلیا برای جلب توجه دو دستش را به هم کوبید.
- یادت نره، عمر روح موجودات باستانی محدوده. درسته چند هزار سال طول میکشه تا حضورشون کاملا از فضا پاک بشه ولی ما نمیدونیم این موجود چند سال پیش زندگی میکرده.
- میدونم ولی مطمئن باش وقتی هنوز کسی از بومیای لاپلند فنلاند هنوز به این معبد اعتقاد دارن یعنی خیلی قدیمی نیست.
- فقط گوش کن باشه؟! بسته به عمرش چهره ی متفاوتی داره. امیدوارم با یه مرد خوش چهره ی قد بلند روبرو بشی. در این صورت احتمالا فقط چند قرنه که مرده. اگه حالت انسانی نداشت خیلی مراقب باش چون خیلی وقته کسی به دیدنش نیومده. اگه بدنش پوسیده و خراب بود باید سریع از خلسه بیای بیرون. این موجودات وقتی به اواخر عمر روحانی شون میرسن دیگه چیزی از فضیلت های باستانی شون به خاطر ندارن. به هر چیزی که فک کنن ممکنه بیشتر زنده نگهشون داره چنگ میزنن.
- من کل زندگیم درگیر این چیزا بودم امیلی. بلدم باید چجوری رامش کنم.
- بیخیال بچه مگه چند سال زندگی کردی؟!
- دقیقا؛ به خاطر عمر انسانیم تو عمق زندگی شنا کردم:))
- هر غلطی میخوای بکن؛ فقط نمیر.
- باشه.
زاخاریاس چشماشو بست و تلاش کرد وارد خلسه بشه؛ سکوت فضا برای رسیدن به آرامشی که بهش نیاز داشت عالی بود. بعد از گذشت چند دقیقه ی طولانی موفق شد و خود را در جنگلی بسسسیار بزرگ پیدا کرد. سرد، با رنگ های بی روح. مه نا منظمی در پرواز میکرد. تاریکی محیط واقعا اذیت کننده بود. حتی با نور چوب دستی اش نمیتوانست بیشتر از چند متری اش را واضح ببیند. در جنگل شروع به گشتن کرد ولی خبری نبود. کلافه شده بود و شروع به دویدن کرد. زاخاریاس غالبا آدم صبوری نبود و جو خسته ی فضا گذر زمان را برایش کند تر میکرد.
- آبجی یکم دیر نکرده این پیسر؟
- چرا جعفر. همینطوره. دیر کرده.
جعفر در حالی که با دوست جدیدش یعنی یکی از درختان سمت راست امیلی شطرنج بازی میکرد ادامه داد:
- من که بدم نمیاد وقت بیشتری برا بردن این درخت داشته باشم ولی نگران نباش. زاخار کارشه بلده.
درخت با امتداد یکی از ریشه های سرگردانش مهره ی دیگری را حرکت داد. بر خلاف حرف جعفر درخت کاملا دست بالا تر را داشت.
زاخار که از دویدن خسته شده بود به قدم زدان ادامه میداد.
*تق*
صدایی از پشت سرش آمد؛ از چندین متر دور تر. برگشت. به دلیل تاریکی هوا تنها سایه ای از آن موجود را میدید. فردی بلندقد و کشیده، با موهایی بسیار بلند بود... دو چشم آبی پر رنگ داشت. گویی شعله ای در چشمانش آبی میسوخت. و شاخ های گوزن؟
زاخاریاس با شک فریاد زد:
- من زاخاریاس اسمیت هستم. یه آدمیزاد. اومدم تا اگه صلاح بدونی جادویی ازت یاد بگیرم.
فرد با سرعت سرسام آوری به سمت زاخاریاس دوید. زاخاریاس به سرعت تا کمر خم شد و تعظیم کرد.
- دیدن شما باعث افتخاره قربان.
فرد دقیقا جلوی زاخاریاس ایستاد. حالت حمله نداشت. ولی انقدر نزدیک بود که زاخاریاس پوست سبز و پوسیده و ناخن های یکی درمیان شکسته ی پا های لاغرش را تشخیص دهد. سرش را بالاتر آورد. شکمش کاملا به کمرش چسپیده بود. از میان دنده های سوراخ و پاره پاره اش فضای خالی پشت سینه اش پیدا بود. درش را بالا تر آورد. چشم های آبی درخشانش را در نگاه زاخاریاس فرو میکرد. بی حرکت به او زل زده بود. لب هایش تجزیه شده بودند و گودی عجیب غریب چشمانش درون آن صورت شدیدا استخوانی اش فقط یک پیام داشت. زاخاریاس نباید آنجا میبود.
در یک لحظه... حتی بودن آنکه زاخاریاس فرصتی برای پلک زدن داشته باشد دستش را تا آرنج در شکم او فرو کرد. آن هیولا زاده ی تاریکی مطلق بود.
امیلیا که تمام مدت به زاخاریاس خیره شده بود زمانی که جسم زاخاریاس روی سکوی سنگی بیهوش شد به سرعت خودش را بالای سرش رساند. دستش را دراز کرد تا روی پیشانی او قرار بدهد که ناگهان دست پوسیده ی سبزرنگی از شکم زاخاریاس بیرون زد. خون تمام لباس امیلی را رنگ کرد. دست سبزرنگ تغییر شکل داد و به شکل درختچه ای در آمد که شاخه هایش را به اطراف رشد میداد.
جعفر کنار امیلی ظاهر شد و تعداد زیادی از شاخه ها را با یک حرکت چوبدستی از بین برد ولی هر شاخه جای خود را به شاخه ی دیگردی میداد. زاخاریاس نفس نمیکشید. چشمانش بسته بود. قابل تشخیص نبود که مرده یا هنوز در خلصه به سر میبرد.
سرعت رشد شاخه ها بیشتر شده بود. تکان میخوردند، از خود دفاع میرکردند و حتی با هجومی ناگهانی به جعفر و امیلیا حمله میکردند. نبرد سختی بود ولی سخت تر سرنوشت زاخاریاس بود.
زاخاریاس در خلسه قفل شده بود. نمیتوانس تکان بخورد. دست هیولای باستانی بیشتر در شکمش فرو میرفت. تاقریبا تا شانه. دستان زاخاریاس به سمت جاقو های دور کمرش رفت ولی رمقی برای بیرون آوردن آنها نداشت. پلک هایش سنگین شدند. چشمانش تار شد. و مرد...
بله. به همین سادگی، و مرد...
به راحتی یک خواب بود. راحت تر از هر خوابی. لذت بخش. آزاد. به هیچی فکر نمیکرد. بی وزن بود. بی درک بود. از همه مهمتر ، بی درد بود. موجی از زندگی وارد وجودش شد. موجی از خاطرات... . دوستان؛ خانواده.
مادری که با بی پدری بزرگش کرده بود؛ پدر بزرگی که برایش نقش پدر را بازی کرده بود؛ دوستانی در کنار هم میمردند؛ دختری با مو های مشکی و...
خوب زندگی کرده بود بهتر از خیلیا. شاید این بهترین زندگی ای بود که میتونست داشته باشه. شیرین بود. پایان شیرینی بود. برای آدمی تلخی مثل اون... شاید حتی بیش از اندازه شیرین بود.
- زاخااااریاااااسسس
امیلی خودش را از راهی که جعفر باز کرده بود به جسد زاخاریاس رسانده بود؛ به شکم دراز کشیده بود و سر او را در دست نگه داشته بود و اسم او را فریاد میزد. تمام تلاشش را برای برگرداندن زاخاریاس انجام میداد ولی بازگشتن او به اراده ی ارواح باستانی ای بود که امیلیا بارها از نیروی آنها کمک گرفته بود.
زاخاریاس معلق در پوچی زمزمه هایی را میشنوید. کسی اسمش را صدا میکرد. مثل تمام آن صبح هایی که مادرش او را از طبقه ی پایین خانه صدا میزد... مادرش بود؟ صبح شده بود؟ صدای زمزمه ها بلند تر میشدند و زاخاریاس هر بار بالشتش را محکم تر بغل میکرد. نمیخواست چشمانش را باز کند.
تالار سنگی معبد پر از گوسفند های رزمی کاری بود جعفر برای پر کردن جای خالی امیلیا احضار کرده بود(summon). سرعت حرکت شاخه ها بیشتر شده بود؛ حتی دیگر دفاع نمیکردند؛ فقط حجوم میبردند. جادوی امیلیا قوی تر شد. نور و حاله ی درخشانی تمام بدنش را فرا گرفته بود و تلاش میکرد آن را به زاخاریاس منطقل کند. انجام اینکار با وجود آگاهی درخت که میخواست وجود زاخاریاس را ببلعد و از جسم و روحش خود را دوباره متولد کند غیر ممکن به نظر میرسید اما امیلیا تسلیم نمیشد.
صدای زمزمه ها دیگر برای زاخاریاس قابل نادیده گرفتن نبودند. گرمایی را پشت سرش احساس کرد. به سمت پنجره ی اتاقش قلت زد. نور وحشتناک پنجره مجبورش کرد چشمانش را باز کند...
یک جفت چشم آبی سوزان جلوی چشمتنش... به خلسه بازگشته بود.دست به کمر برد. یک خنجر در گلوی هیولا فرو کرد و دوتای دیگر را در شانه هایش چپاند.
با تمام نیرو هیولا را به عقب هل میداد. توانست دستش را تا آرنج بیرون بکشد، تامچ...
در دنیای واقعی آن درخت دیوانه کوچک تر شده بود، قابل مهار شده بود. بلاخره کورسوی امیدی در دل امیلیا شکل گرفت.
زاخاریاس تمام تلاشش را میکرد؛ به یک انگشت رسیده بود ولی نمیتوانست آن را از بدنش خارج کند. همزمان که در خلسه خنجر چهارم را از کمربندش بیرون میاورد در دنیای واقعی نیز به زندگی برگشته بود. در خلسه خنجر را بیرون کشید و در واقعیت چوبدستی اش را بالا برد. با خنجر انگشت هیولا را برید و در واقعیت چوبدستی از را در تنه ی لاغر درخت هیولا فرو برد... به یاد شیرینی مرگ زمزمه کرد: <اکسپکترو، پاترونوم>
نور کور کننده ای تمام تالار را فرا گرفت. همزمان نور طلایی رنگی که از معجزه ی امیلی منتشر میشد با نور سفید طلسم زاخاریاس ترکیب شد.
تالار خالی بود. حتی درختی که جعفر با آن شطرنج بازی میکرد نیز بسیار خشک و پوسیده شده بود. روی شکمش زخمی نبود. زاخاریاس به همراه لکهی کوچک سبز و سیاهی روی شکمش به زندگی برگشته بود...
زاخاریاس پسر!
اول باید یه عذرخواهی از طرف دامبلدور ازت بکنم که قبل از رفتنش به این پستت رسیدگی نکرد و رفت. یه عذرخواهی هم از طرف خودم باید بکنم که نیومدم اینجا رو چک کنم و مطمئن بشم که جوابت رو گرفتی!
اما هرچند دیر، اما بریم سراغ پست تو.
خب ما باید با تو چیکار کنیم؟
از یه طرف تعداد غلطهای املایی- نگارشی پستت واقعاً زیاده و اصلاً نرمال نیست. از طرف مقابل اما کل پستت خیلی خوب و جون داره. دوباره از یه طرف اول پستت یه کم ریتمش کنده و یه جاهایی افت میکنه، اما تکه دوم پستت خیلی بهتر بود و هیجان خوبی داشت.
بعد اصلاً یه مشکل دیگه که داشتی این بود که اصل داستان قرار بود در مورد خاطرهای بنویسی که برای اجرای پاترونوس به ذهنت میاومد، ولی در اون مورد خیلی کم نوشتی.
ولی نهایتاً با توجه به این که پست جون داری بود و مشخصاً روش زمان گذاشته بودی، من در کل نمره قبولی رو بهت میدم.
میتونی بری سراغ دیدار مخفی دوم. این شما و این ققنوس معما!