ریونکلاو VS اسلیترین
سوژه : سنگ بزرگ
- نمیدونی چقدر جذاب بود!
- ها؟ چی جذاب بود؟
- اون پسره دیگه! پشت یه سنگ بزرگ نشسته بود، داشت به دختره گل میداد و یه انگشتر هم پشت سرش قایم کرده بود. البته با وجود اون بر و رو و هیکلش، یه ذره هم شعور نداشت!

- یه حسی بهم میگه تهش قرار نیست خوب تموم بشه.

میرتل بدون توجه به سیبل ادامه داد:
- وقتی رفتم گل رو ازش بگیرم، دختره یهو جیغ زد! من که میدونم که اینکارو واسه این کرد که بهم احساس ناکافی بودن بده! مگه چی کار کردم؟ ازش رد شدم که شدم، یه سطل آب یخ ناقابل بود دیگه؛ نهایتش یه سینهپهلو میکرد، میمرد میومد تو دستشویی پیش خودم!
-

- حالا اینا که مهم نیست... پسر باشعور کم پیدا میشه که هر از گاهی یه گلی، یه نیمبوس دوهزاری، یه سقف بالاسر تو هاگزمیدی... اصلاً همون گل رو بخره! ولی چه خوشسلیقه هم بود. گلهاش خیلی خوشگل بودن، عینهو همین گلهای روی میز...

میرتل سرش را چرخاند و به گل روی میز خیره شد؛ و تازه یادش افتاد که اصلاً این گل از کجا آمده و چرا سر از رختکن درآورده است.
- اصلا شاید برای عذرخواهی اومده گذاشته روی میز.
- ولی من آوردمش...
- یعنی انقدر شرمنده بوده که روش نشده خودش بیاد و داده نورا بیاره؟

- عم... ولی خودم کندما.
-واقعا که کندن گلا کار زشتیه!
نورا مظلومانه به گل نگاه کرد و انگار تازه متوجه شد که با توضیح خودش، چندان بیتقصیر به نظر نمیرسد.
-باد داشت منو میبرد، مجبور شدم بگیرمش.
میرتل دوباره با حسرت به گل نگاه کرد و چند لحظه زیباییاش را برانداز کرد.
- عجب گل خوشگلی...
آدنا هم که ظاهراً کنجکاو شده بود، خم شد تا گل را بهتر ببیند و آن را برداشت. گل یک دفعه سیخ شد و بعد در عرض چند ثانیه تبدیل به تودهای از خاکستر شد. همه ساکت شدند و ادنا و خشکش زده بود و با به بغض به بقایای گل نگاه میکرد.
- خب... به هر حال که تهش قرار بود خشک بشه!
آدنا خاکسترها را کنار زد و خاکستر را از دستش تکاند.
- میتونیم یکی دیگه بچینیم.

نورا سرش را بلند کرد و با تردید به آدنا نگاه انداخت.
- از باغچه؟
- آره، مگه چندجا گل داریم؟
نورا کمی به فکر فرو رفت و سعی کرد تعداد باغچههایی را که احتمالاً در اطرافشان وجود داشت به یاد بیاورد.
-نمیدونم... نشمردم.
آدنا دیگر منتظر ادامه حرفش نماند و به سمت در رفت و دستگیره را پایین کشید اما در باز نشد آدنا دوباره دستگیره را پایین کشید و وقتی در همچنان تکان نخورد، با تعجب بهش خیره شد. یک بار دیگر امتحان کرد، این بار با زور بیشتری، اما انگار نه انگار؛ حتی حاضر نبود یک تکان کوچوک بخورد.
- شاید از اون طرف قفلش کردن.
- کی باید از اون طرف قفلش کنه؟
- اطلاعی ندارم...
آدنا یک بار دیگر با تمام زورش دستگیره را کشید، اما در حتی به خودش زحمت نداد تکان بخورد. چند ثانیه همه به در خیره ماندند و انگار هرکدام منتظر بودند یکی بالاخره توضیحی برای این وضعیت پیدا کند. بعد نگاهها کمکم به سمت نورا چرخید.
نورا هم به خودش نگاه کرد و با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.
- چرا همه دارین منو نگاه میکنین؟ لباسام طوریه؟

- نورا، آمادهای؟
- واسه چی؟ یا رووونااااا

آدنا به پنجره اشاره کرد و و بدون اینکه صبر کند تا نورا متوجه منظورش شود با یک فوت گنده او را به پرواز درآورد. نورا در حالی که جیغ میزد به پنجره نزدیک شد و با نگاهی نگران بیرون را برانداز کرد. نورا مثل پر کاغذی که جاذبه رو به سخره گرفته، از پنجره بیرون رفت و در هوا به سمت باغچه حرکت کرد.
-سنگ بزرررررگ!

-دیدین گفتم میاد عذرخواهی کنه؟

- گلها رو پیدا کردی؟

نورا آرامتر پایین رفت و دوباره به چیزی که جلوی در رختکن قرار داشت نگاه کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود چیزی که میبیند واقعاً همان چیزی است که فکر میکند.
- فکر کنم یه مشکل کوچیک داریم.
ربکا از پشت پنجره سرک کشید و به پایین نگاه کرد.
- چه مشکلی؟
جلوی در رختکن، یک سنگ بزرگ افتاده بود؛ آنقدر بزرگ که تازه میشد فهمید چرا در، حتی با زور بز های آبرفورث هم باز نمیشده.
- وایستا بینم جناب نویسنده! کی گفته زور بزای من نمیرسه؟ بزای منو دست کم نگیرها!

- میتونن یعنی؟
- پس چی؟
- ابرفورث... بزات اون بیرونن.
آبرفورث چند ثانیه مکث کرد. نگاهش را از سنگ گرفت، به در بسته نگاه کرد، بعد دوباره به متن نویسنده خیره شد.
- خب... درست میگی.
ظاهراً تنها نقشهی آبرفورث هم همراه بزهایش پشت همان سنگ گیر افتاده بود. چند لحظه همه به هم نگاه کردند تا اینکه نورا که همچنان بیرون پنجره بود، سرش را داخل آورد.
بقیه هم یکییکی از پنجره رد شدند و خودشان را به بیرون رساندند؛ البته «یکییکی» برای بعضیها تعریف نسبتاً خوشبینانهای بود و بیشتر شبیه اثاثیهی، زیر پنجره فرود آمدند. ولی بالاخره همه بیرون بودند.
- کاش هنور پشت سنگه بود.

سیبل یدفعه دست برد لای سیبیلاش و یه قوری و فنجون درآورد.
- این همش اون تو بود؟
سیبل بدون جواب یهذره چای ریخت توی فنجون و اون رو داد به میرتل.
میرتل فنجون رو گرفت و میرتل هم یه نفس سر کشید . چای همون لحظه از بدن روحیش رد شد و ریخت روی زمین. میرتل به فنجون نگاه کرد؛ تهش یه سنگ بزرگ مونده بود که چند ثانیه بعد از توی فنجون افتاد کف دستش.
-منکه میدونم چون روحم میخوای بهم احساس ناکافی بودن بدی و تو فنجونم سنگ بزرگ انداختی ! میرتل ساده! تو جرا باور کردی؟

سیبل فنجون رو نگاه کرد.
- من یه سنگ بزرگ میبینم.

- چه جالب... چون منم دارم میبینم.
زمین کوییدیچ- اینا سنگن؟
- بله! متأسفانه در مرحلهٔ گذشته چند تا از بلاجرها توسط ماگلها دیده شدن و مجبوریم سنگها رو با توپ جایگزین کنیم.

- بابا این چه وضعشه؟ دوتا مسابقه اومدیم بدیم! اول گاو به جای جارو ، بعد استادیوم ساخته نشده، الانم سنگ؟
- دقیقاً!
- این سنگا دست از سر ما برنمیدارن نه؟
اگر سوت داور به این زودی به صدا درنمیاومد، قطعاً اسلیترینیها و ریونکلاویهای شاکی صدایشان درمیآمد؛ اما داور به هیچوجه قصد نداشت چنین اجازهای به بازیکنها بدهد.
- بازی شروع میشه! کاساندرا زودتر از همه خودش رو به کوافل میرسونه و با یک پاس بلند توپ رو به آبرفورث میسپره. آبرفورث هم معطل نمیکنه و توپ رو به سمت پنهلوپه میفرسته؛ پنهلوپه از بین بازیکنان اسلیترین عبور میکنه و درست وقتی به حلقهها نزدیک میشه، دیانا و ویندا برای بستن مسیرش جلو میان.
گزارشگر لحظهای مکث کرد تا نفسی تازه کند.از دور صدای غرش کوتاهی شنیده شد؛ آنقدر مبهم که هیچکس حتی سرش را هم برنگرداند.
- پنهلوپه توپ رو به آبرفورث برمیگردونه و خودش مسیر مدافعان رو باز میکنه. آبرفورث شوت میکنه، اما دراکو دستش رو دراز میکنه تا کوافل رو بگیره؛ با این حال شدت ضربه اونقدر زیاده که توپ چند لحظه بین انگشتهاش میلرزه و در نهایت از کنار دستش رد میشه و از کنار دروازه عبور میکنه!
سنگِ کوافل به سمت زمین برمیگرده و به طرز ترسناکی سنگین به نظر میاد.
- گلرت زودتر از همه به توپ میرسه و قبل از اینکه ریونکلاویها فرصت واکنش پیدا کنن، اون رو به ویندا میسپره. ویندا پاس کوتاهی به دیانا میده و گلرت از سمت چپ به طرف حلقهها میره. کاساندرا برای بستن مسیرش جلو میاد، اما در همان لحظه توالت ریونکلاو از جای خودش تکون میخوره و صدای شرشر آب از داخلش بلند میشه و مقداری از آبش رو روی سر کجول میریزه. اما نه! کجول درختسانی نیست که با این آبها بلرزه! و درحالی که آب از فلفلهای روی سرش میچیکه، پرقدرت به راهش ادامه میده!
توپ به دست کاساندرا میافته و کاساندرا از شدت برخورد با کوافل سنگی مجبور میشه توپ رو رها کنه، اما ابرفورث سریع کوافل رو میگیره و با دیدن گلرت که به سمتش میاد، اون رو به کاساندرا برمیگردونه.
از اون طرف، بلاجر به سمت توالت میره و توالت آمادهست تا با پرتابی بینظیر اون رو به سمت بازیکنان حریف روانه کنه، اما بلاجر به توالت برخورد میکنه.
- حتماً باید تو هر مسابقه ترک بردارم؟

غرش دیگری از دور شنیده شد؛ این بار کمی بلندتر از قبلی، اما هنوز میشد آن را به صدای هیاهوی ورزشگاه نسبت داد. گزارشگر دوباره شروع میکنه:
- توپ در اختیار گلرته و اون با تمام سرعت همه مهاجمان ریونکلاو رو جا میذاره. کاساندرا و ابرفورث سعی دارن توپ رو ازش بگیرن، اما گلرت با پاس به ویندا مسیرشون رو عوض میکنه و به سمت دروازه میره. اون توپ رو پرتاب میکنه و کوافل با زاویهای عجیب به دروازه نزدیک میشه و...
گل! ده امتیاز برای اسلیترین!
ریونکلاو برای جبران گل جلو میاد. ابرفورث توپ رو میگیره و با پاسهای سریع بین کاساندرا و پنهلوپه، خط دفاعی اسلیترین رو عقب میبره. دیانا سعی میکنه مسیر آبرفورث رو ببنده، اما ابرفورث درست در لحظهٔ آخر توپ رو به کاساندرا میده.
- کاساندرا شوت میکنه و پنهلوپه توپ رو میگیره. در ارتفاع بالاتر، ریتا و ربکا تقریباً همزمان اسنیچ رو میبینن. اما پیدا کردن سنگِ پرنده قطعاً به این آسونیها نخواهد بود و اسنیچ بینشون فرار میکنه و هر دو جستوجوگر دوباره دور میزنن تا مسیرش رو پیدا کنن.
پایین زمین، ریونکلاو حملهٔ بعدی رو شروع میکنه. آبرفورث توپ رو به کاساندرا میده و کاساندرا اون رو برای پنهلوپه میفرسته. پنهلوپه به حلقهها نزدیک میشه، اما اسنیپ بلاجر رو مستقیم به سمتش پرتاب میکنه.
پنهلوپه جاخالی میده و بلاجر با تغییر مسیر ناگهانی به سمت ویندا میره و ویندا مجبور میشه خودش رو خم کنه تا توپ از بالای سرش رد بشه. گلرت کوافل رو میقاپه و با یک پاس بلند به دیانا میده. دیانا جلو میره و آبرفورث خودش رو به توپ میرسونه.
کاساندرا و پنهلوپه هم کنارش قرار میگیرن و سه مهاجم ریونکلاو با پاسهای کوتاه جلو میرن. ویندا سعی میکنه راه رو ببنده، اما آبرفورث توپ رو به پنهلوپه میده و پنهلوپه با یک شوت سریع حلقهٔ سمت راست رو هدف میگیره. دراکو به سمت توپ میپره، اما چند کلاغ به سمتش میرن و باعث میشن نتونه کامل اون رو مهار کنه. توپ به تیرک میخوره و برمیگرده.
- ابرفورث میقاپتش و اون رو به کاساندرا میسپره و کاساندرا با سرعت جلو میره و شوت میکنه. توپ از کنار دست دراکو عبور میکنه.
گل برای ریونکلاو! ده ـ ده!
- پدرم از این موضوع باخبر میشه!
گزارشگر هنوز جملهاش تموم نشده بود که صدای غرش عجیبی از بالای ورزشگاه شنیده شد.
- مثل اینکه صداهای عجیبی از بالای ورزشگاه شنیده میشه... اوه، اون چیه؟ چیزی با سرعت داره به این سمت میاد و حواس تماشاچیان رو از بازی به سمت خودش جلب کرده! فردی جارو سوار؟ مزاحم؟ و یا حتی یک شهابسنگ بزرگ؟ مثل اینکه امروز سنگها نمیخوان بازیکنانمون رو راحت بذارن!
یامرلین
بوم!