هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲
#21
نتایج نظرسنجی ناظر ماه:

مروپی گانت: 12 رای
لرد ولدمورت: 3 رای
پروفسور کوییرل: 1 رای
آلبوس دامبلدور: 1 رای
لینی وارنر: 1 رای

بر این اساس رنک تعلق میگیرد به مروپی گانت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲
#22
نتایج نظرسنجی جادوگر ماه:

لرد ولدمورت: 8 رای
دلورس آمبریج: 7 رای
آلبوس دامبلدور: 2 رای
مروپی گانت: 2 رای
مورفین گانت: 1 رای

بر این اساس لرد ولدمورت و دلورس آمبریج وارد مرحله رای گیری میشوند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲:۰۵ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۲
#23
سوژه جدید

...لینیییییییییییی!پاشو بیا اینجا ببینم.این چه وضعشه؟
لینی وارد یکی از سلول های میانی شکنجه گاه میشه و به ایوان نگاه میکنه که با نارضیاتی دست هاش رو به کمرش زده و وسط اتاق راه میره. به محض اینکه لینی پاش به داخل اتاق میرسه ایوان شروع به گله و شکایت میکنه: این چه وضعیه لینی؟این دستگاه چرا کار نمیکنه؟

و با لگد به دستگاه شکنجه ای میکوبد که از جنس چوب بلوط مرغوب ساخته شده و یک سفید بی و نام و نشان هم در وسطش برای شکنجه شدن به وسیله بسته شده است. زندانی هم با ناراحتی میگه: من الان درست نیم ساعته که اینجام و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده.من خودمو واسه بدترین شکنجه هاتون آماده کرده بودم ولی الان فقط دارم به قدم زدن این اسکلت نگاه میکنم!زود باشین یه کاری بکنین.وجدان کاری چیزی بدی نیست!

لینی نگاهی به وسیله کرد و محض خالی نبوده عریضه کروشیویی هم به سمت جادوگر سفید فرستاد تا زیاد بیکار نباشد!بعد مشغول بررسی وسیله شد.چند دقیقه بعد سرش را بالا اورد و گفت: خیلی عجیبه.این دومین مورد خرابی وسیله های شکنجه است تو امروز.

ایوان میخواست چیزی بگوید که در همان لحظه:
...لینی،گیوتین چرا گیر کرده؟
...لییییینییییی این مغز سوراخ کن خودکار خراب شده.کار نمیکنه.اینجا چه خبره؟
...آره راست میگه قضیه چیه؟

لینی دستش را روی گوش های گذاشت و چند دقیقه بعد با صدایی که سعی میکرد آرامش بخش باید گفت:همه تون آروم باشین.بذارین ببینم تو چه موقعیتی هستیم.به نظر میرسه همه وسیله های اینجا از کار افتاده.من به عنوان مسئول دژ مرگ در مورد همه چیز تحقیق میکنم.نگران نباشین.حالا زندانی ها رو ببرین به دخمه هاتون تا من ببینم وسایل امروز چشونه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۲:۲۸ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲
#24
عنوان جادوگر ماه و سال کمه،باید به فکر جادوگر قرن باشیم!ارباب لرد ولدمورت،همیشه فعال،حاضر و پر تلاش.بدون اینکه حتی کیفیت کارهاش بر اثر مرور زمان کم بشه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۲:۱۷ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲
#25
بگم سالازار چیکارت نکنه مورفین!این رنکو بردار بزن رو کلاه وزارتت دیگه.هر بار باید این همه راه بیایم بهت رای بدیم؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۲:۱۵ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲
#26
ما که نفهمیدیم آخر این مروپ گانت بود یا مروپی گانت!ولی کلا رایمون همین ایشونن!به هر حال مادر اربابی گفتن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱:۰۸ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
#27
چارلی جان جای این درخواست اینجا نیست،توی تاپیک درخواست نظارت باید مطرحش میکردی.ولی بازم اگه جایی به ناظر احتیاج داشت و به نظر میومد که شما شرایط نظارت داشته باشی به شما اطلاع داده میشه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۱۴ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۲
#28
ایوان که کله اش روی سطح آب شناور بود سعی کرد با حرکت فک پایینیش که با مصیبت سر جاش نگهش داشته بود خودش رو از اون ماده اضافی بد شکل و حال بهم زنی که گیلدروی به آب اضافه کرده بود دور کنه.در همون حال با التماس گفت: جون هرکی دوست دارین منو از اینجا بیارین بیرون!خودم یه قصر مالفوی بهتون میدم فقط منو بکشین بیرون!

رز که تریپ فداکاریش گل کرده بود به سرعت تور پروانه گیری! ظاهر میکنه و استخون های ایوان رو قبل از آغشته شدن به محتویات اضافی روی آب از داخل استخر جمع میکنه. بعد به سمت گیلدروی میره و تور پروانه گیری رو توی سر اون خرد میکنه و میگه: یعنی رز نیستم اگه تمام این آب رو خوردت ندم!زود باش گند کاری هات رو جمع کن...جمع کن چیه،بخورشون!سریع!

گیلدروی با انزجار به آب باقی مونده داخل استخر نگاه کرد و بعد نگاه ملتمسانه ای به لرد انداخت تا شاید بتونه کمکی از جانب لرد بگیره.لرد پوزخند زد و از اینکه مرگخوارش همچین انتظاری از اون در ذهنش داره گیلدروی رو شکنجه میکنه و بعد در حالیکه سعی میکنه فاصله اش رو با استخر حفظ کنه تا چشمش به محتوای داخلش نیفته میگه: میدونم الان چه احساسی دارین.خیلی خوب میدونم.حالتون بهم میخوره؟چندشتون میشه؟بدتون میاد؟خب خیلی بیخود کردین!

لرد کمی خودش رو جا به جا میکنه و ادامه میده: حرف من خیلی واضحه.کسی که آخرین جرعه رو بخوره برنده است.برامم مهم نیست چه چیزی توسط چه کسی توی آب استخر ریخته شده الان.بخورین،فقط بخورینش!

ایوان که سعی میکرد تکه پاره هاش رو سر هم کنه گفت:ولی ارباب اون آب رو حتی چرکولک ترین جادوگرای مفلوک کوچه ناکترن هم نمیخورن!چه برسه به ما.

لرد:کروشیو ایوان.اتفاقا خیلی هم بهتر شد.اینطوری هیجان مسابقه برای ارباب بیشتر شد!حالا زودتر تصمیم بگیرین که چطوری این کار رو میکنین.ارباب مشتاقانه منتظره!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۳۸ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲
#29
خلاصه:
وزیر سحرو جادو حکمی صدر کرده مبنی بر اینکه تاریخ مصرف دامبلدور تموم شده و باید به موزه منتقل بشه.مرگخوارا با حکم رسمی به محفل میرن و دامبلدور رو به موزه منتقل میکنن و داخل یه محفظه شیشه ای قرار میدن.
محفلیا متوجه غیبت دامبلدور میشن.اونا هم تصمیم میگیرن سالازار رو بدزدن و به موزه منتقل کنن!

قراره دامبلدور فردا برای مردم نمایش داده بشه ولی مورفین به این نتیجه میرسه که یه چیزی کمه...ققنوس دامبلدور!

----------------------------------------

مامور کاتالوگ تبلیغاتی ای که برای دامبلدور چاپ شده بود و جلوی محفظه شیشه ای قرار داشت رو ورق زد و گفت:بله بدون ققنوس خیلی بدرد نمیخوره.کلا هر جا که این بوده،ققنوسشم بوده.اینطوری مجموعه ما ناقص میشه.
مورفین:
مامور:چیزی شده جناب وزیر؟

مورفین کاتالوگ رو از دست مامور بیرون میکشه و میگه:در عژب موندم شه ژنس اعلایی بهت دادن که فکر کردی میتونی وایشی ژلوی وژیر شحر و ژادو و اژهار نژر کنی!ژمع کن خودتو ببینم!شاف وایشا!
مامور از حالت خودمانی در آمد و صاف ایستاد و نگاه کرد که ببیند آیا حدسش درست از آب در میاید یا نه. مورفین نگاهی به کاتالوگ کرد و گفت:به بدون ققنوس که خیلی بدردمون نمیخوره،کلا هر ژا که این بوده...ولش کن بابا حوشله ندارم همه دیالوگ هات رو بگم.همون شیزهایی که چند خط بالاتر توژیح دادم رو دوباره بخونین!

مامور:اما جناب وزیر اونا که حرفای من بود!
مورفین نگاه معناداری به مامور میندازه و میگه:توهمت بالاش ها!میگم من گفتم بگو چشم!شه دوره ژمونه ای شده!تو روی وژیر وایمیشن حرفای ادمو به نام خودشون شند میزنن!حالا این حرفا رو ولش کن،شریعا برین اون کفتر ققنوش رو بردارین بیارین بندازین توی قفش کنار دشت این تا مژموعه عژیژم ناقش نشده!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۲
#30
دفتر خاطرات ریموس لوپین
سه شنبه، اوایل تابستون اون سال!
اون روز رو خیلی خوب به خاطر دارم.بهترین لباسم رو که شامل کت ریش ریش شده و شلوار سر زانو سوراخ شدم (دست کم میتونستم بگم شلوارم مد روز مشنگاس) بود پوشیده بودم و حسابی به موهام رسیده بودم (با کمی نوشیدنی کره ای بهشون حالت داده بودم). اون روز یه روز خیلی بزرگ بود.بزرگ که میگم یعنی خیلی بزرگ!قرار بود من شانس خودم رو توی محفل ققنوس آزمایش کنم.

قبل از من جیمز و سیریوس این کار رو کرده بودن.برای همین من هم حتما میتونستم عضو محفل بشم. با اعتماد به نفس کامل و در حالیکه سعی میکردم کمی از اعتماد به نفسم به پاهای لرزانم تزریق کنم به سمت مقر محفل رفتم. اون روزها مقر محفل یه جایی پشت باشگاه شبانه دیوانگان مست داخل یکی از کوجه های فرعی هاگزمید بود. برای ورود به رمزی که جیمز بهم داده بود احتیاج داشتم.با چوب دستیم روی در چندتا از سطل های زباله ضرب گرفتم و وقتی تونستم از این کار آهنگ درست و حسابی ای اجرا کنم دیوار کنار باز شد و من داخل شدم.

مسئول گزینش جادوگر پیری بود که به نظر هندی میومد و دستارش رو محکم دور سرش گره زده بود.چند برگه پرسشنامه جلوم گذاشت و من به سرعت به همه سوال ها جواب دادم و با افتخار اون ها رو بهش تحویل دادم و اون چند لحظه بعد در حالیکه بهم لبخند میزد گفت «متاسفام شما تو آزمون ورودی رد شدی!»

باورم نمیشد.مطمئن بودم که همه سوال ها رو درست و صادقانه جواب دادم.این رو به مسئول گزینش گفتم و اون هم با خنده خیلی بلندی به من فهموند که علت رد شدنم همین درست جواب دادن به سوال هاست!وقتی متوجه شد که من اصلا منظورش رو نفهمیدم برام توضیح داد که فقط کسایی توی محفل قبول میشن که فقط بتونن در حد سی ای چهل درصد سوال ها رو درست جواب بدن.چون اگه کسی به همه سوال ها درست جواب بده بعدا شاخ میشه و دور برش میداره که باید توی تصمیم گیری ها دخالت کنه!
یادمه وقتی این حرف ها رو شنیدم برگه هام رو از دستش گرفتم و پاره پوره کردم و بعد پرسشنامه های جدید رو ازش گرفتم و چند دقیقه بعد دوباره بهش تحویل دادم.این بار اون با لبخند شیرینی من رو قبول کرد.یادش بخیر،تمام برگه هام رو سفید تحویلش داده بودم!!

جمعه، وسط تابستون داغ و خرما پزون اون سال!
از روزی که پذیرفته شدم روزهای خیلی سختی رو گذروندم.تمرینات سخت از همون اول شروع شد و در این راه جیمز و سیریوس هم همراه من بودن.ما از صبح تا شب مشغول تمرین و آموزش بودیم و شب ها تا میخواستیم بخوابیم دوباره بیدارمون میکردن. خوشحال بودم که جیمز و سیریوس هم اونجا بودن.به هر حال برای رو کم کنی اونها تصمیم گرفته بودم عضو محفل بشم و از دیدن زجر کشیدنشون زیر اون تمرینات طاقت فرسا لذت میبردم.

تمرینات سخت ما شامل طی کشیدن دفتر دامبلدور 3 بار در روز، چایی بردن برای اعضای محفل هر دو ساعت یک بار، خرید نوشیدنی کره ای برای همه و معجون آتشین برای مانداگاس فلچر که عملش بالا بود!، برق انداختن جاروی سران محفل، آشپزی و شستن رخت و لباس اعضا و کارهای طاقت فرسای دیگه میشد.

اعضای قدیمی محفل با لبخند ملیحی همیشه به ما میگفتن که تمریناتمون رو خیلی جدی بگیریم، چون اونها هم خودشون یه روزی همین کارها رو انجام دادن تا به مقام فعلی شون رسیدن.اما من هیچ وقت نفهمیدم که بعد از گفتن این حرف چرا همیشه وقتی پشتشون رو به ما میکردن پوزخند میزدن!حتما فکر میکردن ما از پس این کارها برنمیایم و نمیتونیم جاشون رو بگیریم!من برای اینکه ثابت کنم اشتباه میکنن به طور داوطلبانه مرلینگاه رو هم سه بار در روز تمیز میکردم (واقعا به تمیز شدن احتیاج مداوم داشت!) و به همین خاطر مورد تشویق ویژه دامبلدور قرار گرفتم.هیچ وقت یادم نمیره، قیافه جیمز و سیریوس وقتی دامبلدور داشت از من به خاطر ابتکارم تشکر میکرد دیدنی بود!

پنجشنبه، اولین روز زمستون استخوان سوز!
اولین ماموریت به طور رسمی.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.گرچه دلم میخواست فراموشش کنم.قرار بود برای دامبلدور و مینروا بستنی بخریم تا از مهمون هاشون پذیرایی کنن.بستنی فروشی در شعاع پونصد متری کوچه ناکترن بود و این یعنی اینکه رفتن به اونجا کار خطرناکی میشد. اما ما سه دوست قدیمی سر نترسی داشتیم.ما به دل دشمن زدیم و برای خریدن بستنی راهی شدیم،اما...حتی نمیخوام بهش فکر کنم.یادم نمیاد چی شد که درگیری شد.فقط فهمیدم که موقع خرید بستنی دعوا شد،سیریوس اسیر شد،جیمز مفقودالاثر شد و من با سه دنده شکسته به مقر بازگشتم.آه...روز لعنتی!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۳:۵۶:۱۵

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.