هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#21
"گریوندور"

ملت گریفیندور دامبلدور را دوره گرفته بودند و همه با هم حرف می‌زدند.
- فرزنداااان، یک نفر حرف بزنه. اینیگو تو بگو.
- آقا اونا به ما گفتن نامـتـ... چیز... ام... .
- نامتقارن گوگو. یعنی کسی که متقارن نیست.
- حالا... تازه اونا به ما گفتن نهنگای هاگوارتز.
- گوگو! ننگ، نه نهنگ.
- دیگه بدتر.
- فرزندان گودریک آرام باشید. الان چند امتیاز از ریون کم می‌کنم. به دلیل فحاشی ده امتیاز از ریون کم می‌شود.
- فقط ده امتیاز؟

کمی آن‌طرف‌تر


- نقشه‌ی خوبیه. باید از همین الان شروع به اجرا کنیم.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸
#22
محفلی ها رو به روی پشمک فروشی ایستاده بودند و همراه با دامبلدور شلوارک پوش که با خوردن پشمک ها ریشش پرپشت‌تر به نظر می‌آمد، پشمک می‌خوردند.
بوگارت پشمک رو نمی‌خورد بلک آنها را به ریشش که شبیه ریش پیرمرد بد قواره شده بود، می‌زد و بلاخره از بودن کنار جادوگر و ساحره ها کمی لذت می‌برد.

کمی آن طرف‌تر مرگخواری که آنها را زیر نظر داشت با تعجب به دامبلدوری که به خاطر کهولت سن باید کمری خمیده و رداهای سنگین‌تری می‌داشت، نگاه می‌کرد.
او فنریر گری‌بک بود، مرگخواری با قدرت بویایی بالا که بوی موضوع‌های بو دار را به خوبی می‌فهمید. فنریر باید می‌رفت تا کاری کند، بوی بوگارت حسابی اذیتش می‌کرد.

محفلی ها خوشحال و خندان از اینکه دامبلدورشان سرحال و جوان تر از قبل از غار بیرون آمده بود، جشن گرفته بودند و گاها معده‌های پیاز مانندشان را از تنقلات جورواجور پر می‌کردند.
فنریر به آنها رسید و دامبلدور تقلبی را از وسط جمع به گوشه ای کشید.
- تو باید الان تو غار باشی، دامبلدور واقعی کجاست؟
- دامبلدور واقعی؟ خودمم فرزندم، خود واقعیمم.
_ برای من ادای دامبلدور رو درنیار ای بوگارت بد بو! زودباش تا این پیازخور‌ها نیومدند برو تو غارت.

بوگارت بیچاره با چشمانی غوطه ور در اشک‌های تمساحش به طرف غار نمور و صندوق جیرجیرکی اش رفت.
محفلی ها که حالا متوجه غیب شدن دامبلدور شده بودند با نگرانی و ترس از دست دادن اغوش گرم او به اطرافشان نگاهی انداختند. در اطراف آنها فقط مرگخواری مظلوم و گوشه گیر نشسته بود و با لبخندی ملیح به آنها نگاه می‌کرد.

- هی اون فنریره، بریم بپرسیم ندیده پروف کجا رفته یا نه.
- وایسا، وایسا. تا حالا دیده بودی که یه مرگخوار هم مظلوم باشه هم گوشه گیر هم به یه جمع محفلی، لبخند ملیح محفلی‌کش بزنه؟
- نه ولی اون تنهاعه و ما یه گروهیم. چیزی نیست، یادتون نره که گرما و محبت داشته باشید.

فنریر گوش‌های تیزی هم داشت. او شکارچی بود و این یک ویژگی مهم برای شکارچی های خبره‌ای مانند او بود. او تمام حرف‌های محفلی‌ها را شنیده بود و لبخند شیطانی اش را که به نظر محفلی ها ملیح می‌آمد را بیشتر کرد.

- هی فنریر. ما دامبلدور رو گم کردیم تو دیدی از کدوم طرف رفته؟

فنریر دستش را بالا برد و غار را نشان داد. محفلی ها انقدر هم باهوش نبودند. اما قدرت بینایی‌اشان خوب بود.
- خیلی ممنون فنریر.

محفلی ها رفتند و رفتند تا به غار رسیدند. اما دقیقا جلوی غار کسی با صورت افتاده بود زمین که لباس‌هایی مانند لباس ‌هایی که دامبلدور قدیمی‌اشان داشت، تنش بود.
- عه چه لباساش شبیه لباسای پروفه!
- کند ذهن‌ها، خود پروفه. پروفسور چرا اینجا خوابیدین آخه؟

دامبلدور نمی‌توانست جواب دهد. اما صدای کسی از پشت سرشان آنها را به آن سمت کشاند.
- شما چرا معطلید؟ پروفسورتون چون از غار ما غرق لذت شده بود اینطوری از لذتش کم میکنه تا قندش نره بالا.

محفلی ها به همدیگر نگاهی مشکوک انداختند اما چیزی دستگیرشان نشد. تعدادی از آنها بازوهای دامبلدور را گرفتند و آن را روی زمین نشاندند.

- یالا نفر بعدی بره، ببینید پروفتون از شور و اشتیاق بیهوش شده. شما هم امتحان کنید.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#23
تف تشت
.Vs

اراذل و اوباش گریف


پست دوم:


کریچر نگاهش مشکوک بود. به همه چیز و همه کس... حتی به آن کاکتوس مظلوم که در گوشه ای با تیغ های خود بازی می‌کرد.
کریچر با اینکه دست پرورده ی خانم بلک بود اما کمی باهوش بود.

همه‌ی اعضای تیم تف تشت با تنی خسته و اما خیالی آسوده به استراحت بعد تمرین می‌پرداختند. اما کسی حواسش به کریچر پیر که به طرف اتاق استراحت هنری هشتم و آغامحمدخان می‌رفت، نبود.
- کریچر هیچوقت جن تنبلی نبود. ما باید باز هم تمرین کرد.

آغامحمدخان درحالی که با سنگی سعی می‌کرد تا سر شمشیرش را تیز کند، با جدیت به طرف کریچر برگشت.
- ما در آن زمان ها هم انقدر به سربازانمان سخت نمی‌گرفتیم. مگر آمده ایم جنگ که هر لحظه باید آماده‌ی نبرد باشیم؟
- او درست می‌گوید. من سر انتخاب هزار و دویستمین زنم هم انقدر خسته نشدم .
- ای ماگل های بدبخت. کریچر به عنوان یک جن خوب به شما قول داد که طول نمی‌کشد. البته کریچر نوشیدنی های خوبی هم به شما داد که تقویت بشید. شاید وسوسه شدید و به حرف کریچر گوش کردید.

سر تمرین_چند دقیقه بعد

-آخر شما به اون دیگه چیکار دارید. شما حتی از دابی هم بدتر بود.

هنری هشتم درحالی که اسنیچ طلایی را در جیب قفل دارش می‌گذاشت با خشم به طرف آن جن پیر برگشت.
- بد است که به فکر هزار و چهارصد و هشتمین زنم هستم. شما چه می دانید از لطافت های زنان ما... شما چه می‌دانید که وقتی طلا می‌بینند چه اشکی در آن چشمان شهلایی‌اشان حلقه می‌زند؟ هان؟
- اسنیچ طلایی که واقعا از جنس طلا نیست که... بعدش هم از کجا میدانی که کریچر نمی‌داند؟ کریچر عمری با خانم بلک زندگی کرد!

در کمی آن‌طرف تر از آنها آغامحدخان با سر شمشیرش به بلاجر ضربه می‌زد.
- خودت را به موش مردگی نزن ای حیوان بدبخت. در حضور ما کسی جرئت ندارد قرنیه چشمانش را حرکت بدهد چه برسد به اینکه بمیرد.

کریچر جن بدبختی بود. کریچر جن خسته ای بود. کریچر جن پیری بود. اما همه‌ی اینها باعث نمی‌شد که جلوی این توطئه را نگیرد.
جن پیر به طرف جعبه‌ی قدیمی‌ای که از زیرزمین خانه‌ی بلک آورده بود، رفت. یکی از بطری های داخلش را برداشت. مطمئن نبود که برای چند قرن پیش است. دو لیوان بزرگ را پر از آن "عصاره‌ی مانده" کرد و به طرف آن دو نفر رفت.

چند دقیقه بعد

- ما در سر داریم... پُق... ملانی خانم را از... پُق... سرکادوگان خواستگاری... کنیم.
- های هنری، فکر او را از... پُق... سر جدا کن. او مال... پُق... ماست.
- کریچر به شما قول داد که اگر در مسابقه ببرید، ملانی را نصف کرده و به شما بدهد.
- تو دیگر چه می‌گویی... پُق... تو که کاره ای... پُق... نیستی. ما کل ملانی را... پُق... میخواهیم.

کریچر دسته‌ی جارویش را برداشت و و هر چند ثانیه بر سر خود می‌کوبید.
- کریچر جن بد. کریچر بیخود یه بطری نوشیدنی اجنه ساز اعلا رو حروم این دوتا کرد بدون اینکه نتیجه ای بگیرد! کریچر نتوانست در مقابل توطئه بایستد. کریچر باید بمیرد. اما... اما کریچر باید اول جلوی توطئه را بگیرد و بعد بمیرد. کریچر باید تصمیم جدیدی گرفت. کریچر باید راه‌های دیگه را امتحان کرد.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۳۴ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
#24
دامبلدور سالم بود... حتی یک تار ریشش هم کم نشده بود و اما هاگرید، به دلیل مصدومیت بیش از حد از صحنه نبرد خارج شد.

-فرزندان، باید در پناه عشق آتش خشم رو در خودمون شعله ور کنیم.

محفلی ها جوگیر بودند، خیلی!
- اینه پروف.
-ما میتونیم.
-آرهههههه.
-اما حالا چیکار کنیم؟

محفلیون به کسی که میان جوگیر بازی‌هایشان پارازیت انداخت، خیره شدند. او کسی نبود جز آملیای غمگین!

-آملیا! فرزندم امیدوار باش.

آملیا سعی کرد امیدوار باشد، اما دیگر فایده ای نداشت.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
#25
درود بر ارباب تاریکی ها!


1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!

یه روز و روزگاری با "لیزا چارکس" عضو محفل بودم!


2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

قدرت و جذبه ارباب هیچ همتایی ندارد و این مهمترین تفاوت از تفاوت های بسیار میان ارباب و دامبلدور است.


3- مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟


زیاد جاه طلبی را سرلوحه زندگی خود نمی‌گذارم اما زیرسایه لرد به فعالیتم ادامه بدم بهتر است.


4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

مالی ویزلی: پیاز متحرک!



5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟ 
خب دیده شده که از کنار ریش دامبلدور می‌چینند و به سر عروسک های زشت بی دهنی وصل می‌کنند و می‌فروشند!

6- بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

احتکار پیاز و قحطی پیاز!

7- در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

هر شبی که روز شد و هر خوابی که پرنسس دیدند رو تعبیر می‌کنم.


8- به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
در افسانه های خیلی قدیمی آمده که هر کسی که از قدرت بالایی برخوردار است مو و بینی ندارد‌. تعبیر من از این اتفاق هم همین است!


9- یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
تار و پود دستمال!

این چه اسمیه؟

مانعی برای ورودتون وجود نداشت.
بفرمایید داخل.

تایید شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۸ ۱۶:۰۵:۴۳

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#26
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست سوم:


دنبال هم تیمی گشتن توی اتاقی که به گمون تف تشتی‌ها اتاق ضروریات بود بقیه‌ زمان باقی مانده تا مسابقه رو حروم کرده بود. تف تشت با صورت هایی خیس از عرق و نفس نفس زنان و زانو و کمر و معده به دست، با عجله وارد ورزشگاه که در بارگاه ملکوتی بود، شدند. درست رو ‌به روی آنها تیم حریف جارو به دست و لبخند به لب برای هوادارانشان دست تکان می‌دادند.

- هی ببینید کیا اینجان! اگر تا چند دقیقه دیگه پیداشون نمیشد قطعا می‌باختن.

با این حرف گزارشگر، همه به طرف این تیم خسته برگشتند. در ورزشگاه به غیر از دختران و پسران و مردان و زنان و فرزندان، خدایان زوپس که در قسمت وی آی پی نشسته بودند و تخمه شکن درحال تماشای آنها و زیر لب غر زدن بودند، حوری های زیبا در حال خواندن آواز و رقصیدن و دیگر موجودات آسمانی که گاهی بر روی صورت و موهای تماشاگران کارهای بد می‌کردند هم، حضور داشتند.

اینیگو سعی کرد تحت تاثیر جو ورزشگاه و تشویق طرفدارن تیم حریفی که وزیر سحر و جادو با وعده و وعید و در مورد بعضی ها با تهدید روی صندلی نشونده بود قرار نگیره:
- خب بچه ها وقتشه قدرت تشت های پر تف رو نشونشون بدیم.

همه سوار بر جاروهایشان منتظر سوت داور بودند درحالی که صدای آن مطمئنا در جیغ و داد تماشاگران و صدای تخمه شکستن زوپسیان و دعوای موجودات آسمانی گم میشد. با آن همه سر و صدا توجه تماشاگرها به آثار یک واقعه ناگوار که داشت کم کم نمایان می‌شد جلب نشد: صورت های مصمم آن شیران غران گریفیندور و چشمان تابان هنری هشتم که به حوری ها دوخته شده بود و آغامحمدخان که با خشم و نفرت به خدایان زوپس نگاه می‌کرد، و کریچری که وسواسش داشت اوج میگرفت به وضوح مشخص نبودند.

سوت داور زده شد، سرکادوگان که از تابلو به دسته‌ی جارو آویزون بود یکدفعه نگاهش به وضع متشنج تیمش افتاد.

کریچر پیر درحال کندن تیغ های میمبله میمبوس تونیای بیچاره بود. کاکتوس بی زبون تیغ های چرک آلودش رو به سمت جوزفین مونتگومری که به قصد حمله نزدیک میشد پرت کرده بود و این کارش باعث عود کردن وسواس کریچر شده بود. جن خونگی همچنان بی اعتنا به بازی وایتکس روی کاکتوس می‌ریخت و فریاد زنان حرف‌های بی ربطی درباره‌ی خانم بلک و درآوردن چشم‌های خواهرشوهرش می‌گفت.

در کمی آن طرف‌تر هنری هشتم با دیدن امکانات ورزشگاه و به فکر تجدید خاطرات جوانی خود همونطور که جارو به دست به سمت حوری های رقصان می‌رفت از خود تعریف می‌کرد و برای حوری ها ژست می‌گرفت. کمی این‌ طرف‌تر هم آغامحمدخان که احساسات قدیمی کشورگشایی درونش زنده شده بود و خدایان زوپس را نمی‌تونست از خود بالاتر ببینه با شمشیری که معلوم نبود از کدام کلاه بیرون کشیده شده فنریر گری بک را تهدید به جنگ می‌کرد. متاسفانه جمع کردن تیم با استفاده از دو تا از بزرگترین خونخواران تاریخ و تمرین نکردن قبل از بازی عواقب ناگوار خودش رو نشون داده بود.

در سمت چپ همه‌ی این دردسرهای جورواجور، ملانی استانفورد و اینیگو ایماگو با شجاعتی بی‌نظیر همدیگر را در آغوش گرفته بودند و با بهت زدگی به اتفاق های دوروبرشون نگاه می‌کردند. از بازیکنان تیم حریف گرفته تا تماشاچی ها و حتی داور با قهقه‌های شیطانی اون ها را با دست به یکدیگر نشون می‌دادند و مسخره می‌کردند.

- ای نادان ها... ای زارت و زورت ها! ای هارت و پورت ها! یقه‌ی خدایان و حوری‌ها رو ول کنید و به میدان نبرد برگردید! ما باید در این جنگ پیروز بشویم!

این ها بخشی از فریاد های پشت سر همی بود که سرکادوگان می‌کشید تا تیم بهم ریخته خود را سر و سامان بدهد اما افسوس که دیگر دیر شده بود و صدای گزارشگر این خبر را می‌داد که آنها این دفعه واقعا باخته اند.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۴:۰۴ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
#27
سلام بر ارباب تاریکی ها.
این رو نقد کنید لطفا ارباب.
با تچکر ارباب!

سلام اینیگو.

نقد شما هم ارسال شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۷:۵۳:۱۴

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#28
مرگخوار ها با چشمانی گرد به یکدیگر نگاهی انداختند و لبخندهای دستپاچه‌‌ای و ترسناک و چپ اندر قیچی زدند.
- ولی آخه ما که دیگه...
- حرف نباشه، همین که گفتیم. می‌دهیم آن زبان دو متری زردتان را هم ببرند که دیگر مخالفتی با ما نداشته باشید.

این مرگخوار به اون‌ مرگخوار نگاه کرد و اون یکی مرگخوار هم سری به نشانه تایید تکان داد.
ناگهان این مرگخوار و اون مرگخوار پا به فرار گذاشتند و اون یکی مرگخوار و دیگر مرگخوار ها هم به دنبال آن دو مرگخوار دویدند.

لردولدمورت با چشمانی مملو از خشم نگاهی به جای خالی اون و این و اون یکی و دیگر مرگخوار ها انداخت و گردنش را همانند شخصیت ها‌ی ترسناک فیلم‌های چرت ترسناک به سمت کریس برگرداند.
- تو نحسی، تو از همان اول هم نحس بودی. اون از کسب و کارمان که کساد شد و این هم از اون و این و اون یکی و دیگر مرگخوارها که فرار کردند.
- ارباب، من که...
- حرف نباشه. میدونیم با تو یکی چیکار کنیم ای نحسی آور، ای به ماگل رفته، ای ناشرور و ای نامفسود.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸
#29
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

- خب... خب و خب! بذار ببینم چی نوشته... اینیگو ایماگو ملقب به گوگو... خب این خودش یه مدرک برای اثبات خلاف بودنته، مخفف ها... ازشون بیزارم.

اینیگو عصبی چشمان تاریک و سیاهش را در حدقه چرخاند. آن موجود نفرت انگیز بسیار عصبی اش می‌کرد و این اتاق بازجویی به رنگ صورتی ملیح روح او را خدشه‌دار می‌کرد.
گویی که با ناخن های دراز و دخترانه ی ملانی استانفورد بر روی پنجره های عمارت بزرگش می‌کشیدند.

- نویسنده‌ی کتاب های چرت و پرت گو هم که هستی... آه عذر میخوام، کتاب های تعبیر خواب! البته از یه خواب‌گذار چند صد ساله چه انتظاری باید داشته باشیم؟
- من فقط شصت و چند سالمه...
- بهرحال... خب بذار ببینم آزار و اذیت ساحره های محترم و جادوگرهای کهنسال و حتی عصبانی کردن دامبلدور صبور و روانی‌تر کردن بچه‌های ویزلی فقط با آدامس خرسی‌های بدمزه ی ماگلی؟
- بهترین مارک آدامس خرسی دنیای ماگل‌ها رو گرفتم.
- چه افتخاری مگه داره؟ اینجا نوشته هر چقدر مأموران ما آدامس ها رو ازت گرفتند ولی دوباره از لای دندون های سفید و گاها سیاهت، آدامس میزده بیرون. چه وردی خوندی ای شرور مفسود؟
- آدامس خرسی ماگلی، با یه ترفند ساده‌ و شیک، باد بشو و برو دهن این مرد وراج رو ببند.
-ها؟ آییی اون چیه که تو از توی دهنت به سمت من میاد؟ تو چیـ... .

لبخندی رضایت بخش بر روی لبان اینیگو می‌نشیند و در سکوت آرامش بخش اتاق آدامسش را میجود و به شاهکار آدمسی اش یعنی بازجویی که دست و پا و دهان وراجش با آدامس پوشیده شده است، چند لحظه‌ای خیره میشود.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۰۴ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷
#30
نام: اینیگو

نام خانوادگی: ایماگو

لقب: گوگو

جنسیت: مذکر

گروه: گریفیندور

حرفه: خواب‌گذار، نویسنده (از جمله کتاب تعبیرخواب - کلاس پنجم)

تاریخ تولد: 1950

چوبدستی: 29سانتیمتر، ریسه قلب تسترال، چوب درخت کاج، انعطاف ناپذیر.


ویژگی ها:
ظاهری: موهای مرتب و کوتاه سیاه، بلند قد و عضلانی، چشمان سیاه و درشتی که وقتی از رویاهایش حرف می‌زند، گردتر می‌شوند.

اخلاقی: شخصی بسیار غیرمنطقی و در بیشتر اوقات مضطرب و عصبی.
کمی مهربان و کاملا قابل اعتماد و روراست.
او بخاطر کار و حرفه اش که علاقه‌ی زیادی به آن دارد، مدام نگران وضعیت خواب دیگران است اما در مورد خودش اینطور نبوده، نیست و نخواهد بود.
ترجیح میدهد نخوابد تا خواب هایی که ممکن است آن روز به نفعش نباشد را نبیند.


شناسه قبلی: پیتر جیمز


_____

اینیگو سان! خوش برگشتی به ایفای نقش!
تایید شد!


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱ ۱:۴۴:۵۵

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.